یخ در آتش (۳)

    ...قسمت قبل


    از وقتی یادم میاد مینوشتم. نمیشه گفت فرار میکردم از واقعیت. شایدم یجورایی برای خودم یه پناهگاه امن از دفتر و خودکار درست کرده بودم.
    با اومدن و رفتن دکتر فرهودی و شنیدن حرفاش یه چیزی درونم تغییر اساسی کرد.
    وقتی قلم و کاغذ داد دستم میخواستم بزنم زیر گریه.
    انگار نیمه گمشده ام رو که چند وقتی بود ازش بیخبر بودم بازم یادم انداخته باشه. یه چیزی درونم نمیخواد من اینجوری باشم. ساکن، بیمار و یکنواخت. نه من نباید اینطوری باشم.
    وقتی یهو از دهنم تحت تاثیر افکارم پرید که میخوام برگردم به زندگی و میخوام راهمو با درس خوندن ادامه بدم، خودم از شنیدن این حرف از خودم، جوری به وجد اومدم که الان نمیتونم یه جا بند بشم. دلم میخواد زودتر برم خونه. ولی اینجا خوبیش اینه که با آرامش میتونم برنامه هامو بنویسم.
    اول از همه میخوام از صفر شروع کنم. همه چیز رو. هرچقدر فکر میکنم نمیتونم اینجوری بمونم.
    من نیاز دارم یه زندگی تازه با یه دید و هدف تازه شروع کنم. جرقه ی هدفم تو همین بیمارستان زده شد و از این بابت از همه ی مسبب هاش تشکر میکنم.

    الان ولی خسته ام و دلم انقدر پره که فقط میخوام گریه کنم.
    نه برای یه چیز واحد و خاص؛ برای همه چیزایی که درد مشترک من و هم جنسام بودن و هستن. میخوام تا ته دنیا گریه کنم. این بار برای خودم. باید این بار رو از روی دوش خودم بردارم. باید همه ی چیزایی که یواش یواش تو دلم جمع شدن رو پیش خودم اعتراف کنم. تا کی پناهگاهِ قلم و کاغذ و زندگی رویایی که توش درست میکردم؟
    این بار میخوام با خودم رو راست باشم. خودکار رو میذارم رو کاغذ و بدون ذره ای فکر اضافه کردن شروع میکنم.
    -/ همیشه اتفاقایی تو زندگیت میوفته که اگه صد سال بهت وقت فکرکردن هم میدادن نمیتونستی پیش بینیشون کنی. عشق یکی از اوناست.. حرف زدن راجع به عشق میتونه بحث رو به کلیشه بکشونه؛ یا هستن خیلیا که انقدر از عشق زخم خوردن که اسمش رو هم با تیر میزنن. شاید خود شما هم یکی از همونا باشین آقای دکتر..پس این بحث رو فعلا تا همینجا داشته باشین.
    بدترین خصوصیت اخلاقی که یه نفر میتونه داشته باشه درونگرایی و کم حرف بودنشه. گفتم بدترین. چرا؟ چون بیشترین ضربه رو به خودت میزنی.
    میخوام مقدمه رو تموم کنم و همه چیزایی که اذیتم کردن و میکنن رو بگم ولی حتی روی کاغذ هم نمیتونم بیارمشون.. انگار با خودم قرارداد بستم که نباید با هیچکس حرف بزنم!

    دختر بودن تو کشور ما از روزی که به دنیا میای یجورایی جرم محسوب میشه!نه اصلا چرا وقتی به دنیا میای؟ از وقتی که مامانت میفهمه بچه تو شکمش دختره همه چیز برات شروع میشه.. یه جایی خونده بودم بچه از 6 ماهگی توی شکم مادرش میتونه واکنش اطرافیانشو درک کنه و واسه همین میگن مادر های باردار بهتره با بچه اشون حرف بزنن. از وقتی درک میکنی محیط اطرافتو میفهمی از دختر بودنت کسی خوشحال نشده و این میشه استارت غمگین بودن. از نظر من غم یه چیزیه مثل یه چاه عمیق که بی نهایت ظرفیت برای پر شدن داره. از اولین چیزی که به اون چاه میوفته شروع میشه تا پر شدنش.. برای ما ها اولین چیز دختر بودنمونه!
    وقتی دختر به دنیا میای بدون اینکه بخوای به شدت حساس و لطیفی و تحمل چیزای ناراحت کننده رو نداری.
    میدونم وقتی بزرگتر میشی یادت میره چقدر تحمل کردی ولی بنظر من مهم نیست هرچقدر بزرگ شده باشی. برای من مهم اینه که اون لحظه به بدترین شکل ممکن میگذره و بدترین اثر رو روت میذاره. شاید به نظر خیلی های دیگه چرت بیاد که به عنوان یه دختر حتی وقتی خیلی کوچیک بودم میتونستم خواسته نشدن رو حس کنم. زیاد مجال بزرگتر شدن نداشتم و وقتی 3 سالم بود داداش کوچیکم به دنیا اومد و استارت درونگراییم از اونجا شروع شد.
    گفتم که وقتی دختری زود ناراحت میشی. از وقتی یادم میاد همیشه بهم میگفتن سیاه سوخته و میخندیدن! هیچوقت نفهمیدم چرا اینجوری میگن. احتی اگه شوخی بود، یه درصد احتمال نمیدادن بچه ی 3،4 ساله ممکنه ناراحت بشه و با خودش فکر کنه خیلی زشته؟ یادمه انقدر اینو بهم گفته بودن که باورم شده بود من زشتم و سال ها خودمو با جوجه اردک زشت یکی میدونستم و منتظر روزی بودم که منم مثل اون "قو" بشم! اون موقع ها بزرگترین آرزوم به عنوان یه دختر 4 ساله این بود که کاش میشد خدا یه کاری کنه من سفید شم!
    این فکر کردن های من با خودم انقدر در طول روز زیاد بود که بیشتر وقتا نمیتونستم بفهمم کِی شب شده. از همون موقع ها و شاید حتی زودتر کشش عجیبی به دفتر و کتابای مامانم که اون موقع ها دانشجو بود داشتم. وقتی درس میخوند جلوش مینشستم و نوشتنشو تماشا میکردم و با خودم میگفتم یعنی میشه روزی که منم اینهمه تند تند بنویسم؟
    وقتی مامانم این حجم از علاقه رو دید از همون 4 سالگیم کلی برام دفتر و کتاب داستان و مداد های رنگی گرفت. روزی که مامانم یه دفتر نقاشی و مداد رنگی 6 رنگ گرفته بود رو یادمه. از ذوق نمیتونستم یه جا بشینم. نشستم پشت میز و مداد سیاه رو برداشتم و دفتر نقاشی رو خط کشی کردم. اون موقع ها فکر میکردم خیلی درست کشیدم ولی بعد ها با دیدن دفتر های مخصوص نوشتن، کلی به خودم خندیدم که اون همه خط کج کشیده بودم.
    پناهگاه من اینجوری شکل گرفت. من هیچ کدوم از رنگ های جعبه رو استفاده نکردم بجز مشکی که اونم میخواستم فقط باهاش بنویسم. مامانمم دید اینجوریه تشویقم میکرد نقاشی بکشم ولی من برای اینکه تو ذوقش نخوره یه سیب میکشیدم و تند تند رنگش میکردم تا برم صفحه بعدی و بنویسم. نوشتن بلد نبودم ولی مثل مامانم تند تند مداد رو میکشیدم رو کاغذ و احساس نوشتن بهم دست میداد! تا جایی که دیگه راضی نشدم و یکی یکی جزوه هاش و کتاباش رو برمیداشتم و عین چیزایی که نوشته بود رو زیر کلمه مینوشتم. انقدر ادامه دادم اینکارو تا اینکه مامانم فهمید چه بلایی سر جزوه هاش آوردم و خیلی ناراحت شد. هیچ وقت دعوام نکرد ولی اون ناراحت شدنش برای من خیلی سخت بود. تصمیم گرفتم دیگه سمت جزوه هاش نرم و تلویزیون نگاه کنم و هر چی هرجاش مینویسن، منم بنویسم.
    اینم زیاد طول نکشید! چون در عرض کمتر از 2 هفته دیگه دیوارای نزدیک تلویزیون جای خالی برای نوشتن نداشتن! کلافگی مامانم هنوزم یادمه. داداشم داشت تو بغلش از سینه هاش شیر میخورد و یادمه تازه دندون درآورده بود و نوک سینه های مامانم به شدت زخم بودن. منم از یه طرف داشتم فقط خرابکاری میکردم و همه جارو مینوشتم. بابامم که دیگه هیچی! از وقتی میرسید خونه صداش بالا بود و مهم نبود چیزی برای دعوا کردن نباشه؛ یه چیزی پیدا میکرد یقینا!
    مامانم همونطوری داشت داداشمو شیر میداد زنگ زد مدرسه ی بابام و بهش گفت برگشتنی دفتر بخره با چند تا مداد و تاکید کرد دفترها زیاد باشن! تا اینکه تصمیم گرفت خودش نوشتن بهم یاد بده تا من کچلشون نکردم! تعجب مامانم از من از اون روز شروع شد که داداشمو خوابوند و اومد پیشم.
    +دفترتو باز کن الان میام.
    منم حرفشو گوش کردم و تا بیاد یه صفحه رو پر کردم از چیزایی که تاحالا یاد گرفته بودم.
    وقتی نشست کنارم چشماش داشت از حدقه میزد بیرون.
    +ارغــــــــوااااان؟!
    منو میگی؟ فکر میکردم قتل کردم جوری که منو صدا کرد.
    از ترسم به تته پته افتاده بودم و میگفتم مامان بخدا چیز بدی ننوشتم همش چیزایی که دیدمه!
    تا اینکه نگاهشو از دفتر گرفت و زل زد بهم و با تعجب پرسید:
    +تو نوشتن بلدی؟؟؟؟؟؟؟
    یجوری پرسید انگار نباید بلد بودم! خب مگه طبیعی نبود هرچی میدیدم رو بنویسم و بخونم؟
    +میتونی بخونیشون؟
    با همون تعجبی که از رفتار مامانم کرده بودم شروع کردم به خوندن چیزایی که نوشته بودم.
    از تبلیغ مایع دستشویی گرفته تا اعلام برنامه های شبکه های مختلف! یادمه اون موقع ها یه آگهی تلویزیون داشت که مامانه داشت ظرفارو با وایتکس میشست و بچه تا دستشو فرو کرد تو وایتکس سوخت و بعدشم مامانش بهش گفت تو بچه ای و نباید دست به این چیزا بزنی!
    منم به شدت تحت تاثیر اون تبلیغه بودم و هرچی زیرش مینوشت رو مینوشتم؛ خودشم چند بار!
    اونجا بود که خودمم فهمیدم انگار تو این کشور نباید یه بچه 4 ساله خوندن و نوشتن بلد باشه. میشه عجیب، میشه غیرعادی و حتی پر رو!
    ولی مامانم دست بردار نبود و یه روز با کلی مجله و روزنامه از دانشگاه برگشت خونه و داد بهم بخونم. منم تا جایی که میتونستم کلماتو تشخیص بدم میخوندم با اینکه نمیفهمیدم منظورشونو!
    آخرش هم یه آگهی استعداد یابی بود! مامانم با کلی اصرار به بابام میگفت که این بچه مثل بچه های دیگه نیست و باید ببریمش اسعدادیابی.
    اونم اوایل چیزی نگفت و حتی تا پر کردن فرم و اینا جلو رفتیم تا اینکه یه روز رفته بود خونه مامانش و جوری مغزشو شست و شو داده بودن که به مامانم میگفت باید مواظب این بچه باشیم کار دستمون نده! باید مواظب باشیم زود بزرگ نشه و مبادا زود چشم و گوشش باز شه! منم که یه کلمه هم از حرفاشونو سر درنیاورده بودم و فقط فهمیدم قراره بهم بد بگذره، بازم رفتم سراغ دفترم و اینبار با گریه مینوشتم..
    پناهگاه من اینجا به طور کامل با جزئیات شکل گرفت. و اون چاه غم رو احساس میکردم و هر لحظه انگار داشتن چیزای بیشتری توش میریختن..
    همینجوری برام گذشت و منم فکر میکردم برم مدرسه همه چیز تمومه و بالاخره میتونم به کسی نشون بدم که من خیلی چیزا بلدم.
    ولی افسردگی من که بعد ها فهمیدم از بچگی افسردگی گرفته بودم از مدرسه رفتنم شروع شد.
    آمادگی رو قبل از اول ابتدایی باید میگذروندیم و کلاسمونم کنار کلاس اولیا بود. وقتی با خوشحالی از مامانم خدافظی کردم و وارد کلاس شدم انگار داشتم خواب میدیدم! هر جا چشم میگردوندی پر بود از نوشته و گاها نقاشی و کاردستی. یه دیوار هم بود که حروف الفبا روش نوشته شده بود. تا نشستم رو یکی از صندلیا شروع کردم به خوندن چیزایی که نوشته بود و اصلا حواسم به معلم نبود. تا اینکه اومد کنارم و بهم گفت حواست به کلاس باشه!
    حواسم به کلاس جمع شدن همانا و چرت زدنم همان! واقعا در عرض چند دقیقه اونجا برام شد مثل کابوس! هرچی میگفت عوقم میگرفت و میخواستم بجاش داد بزنم من بگم تا حوصله مو سر نبره. تا اینکه به بغل دستیم گفتم توام حوصلت سر میره؟ این سوال رو از همه حتی از پسرا هم کردم و فهمیدم فقط منم که چیزایی که میگه رو بلدم!
    فکر میکردم تشویق میشم ولی تنها چیزی که نصیبم میشد زدن خط کش به کف دستام بود! منم هرروز بیشتر غمگین تر میشدم و فکر میکردم چرا باید اینجوری بکنن با من؟ فکر میکردم همه بچه ها بلدن چیزایی که میگه رو!
    اولین روز کلاس اول بدترین روز دوران تحصیلم تو مدرسه بود.
    همه بچه ها وقتی نشستن و معلم اومد من حس غریبگی میکردم. سال پیشش بهم گفته بودن وسط حرف معلم نپر و حتی اگر بلد هم باشی حق نداری چیزی بگی! منم مثل چی نگاهشون میکردم و واقعا منظورشونو نمیفهمیدم که چرا وقتی بلدم باید بشینم و هیچی هم نگم!
    وقتی معلم بحث های مقدماتی رو تموم کرد رسید به بحث حوصله سر برِ الفبای فارسی! وقتی میگم عوقم میگرفت جدی میگم! همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه متوجه شدم یه جایی رو معلم نگفت! هرچی تو ذهنم مرور کردم که حتما من اشتباه میکنم نخیر! اون اشتباه میکرد. دستمو بلند کردم و یاد گرفته بودم باید اینجوری اجازه گرفت!
    -خانوم ببخشید ولی ما «ـهـ» رو نمیتونیم آخر کلمه استفاده کنیم.
    اینم بعد ها فهمیدم اینجوری میگفته که ما به شکل کلمه «ـهـ» عادت کنیم و فکر نمیکرد کسی بفهمه این حالت فقط وسط کلمه میاد!
    اینو گفتم و همون لحظه خط کش فلزی شو برداشت اومد سمتم و تا میخوردم زد کف دستام و میگفت باید بگی ببخشید! منم نمیگفتم! تا اینکه منو از کلاس انداخت بیرون و تا آخر روز بیرون گریه میکردم و حتی کیفم رو هم نمیدادن بهم.
    اون روز اومدم خونه و به مامانم با گریه تعریف کردم و قرار شد فردا بیاد و کلاسمو عوض کنه. ولی من جوری ناراحت شده بودم که بعد گذشت این همه سال هنوزم درد خطکش یادم مونده.
    اون روز هم استارت انزوای من زده شد و تصمیم گرفتم با کسی بجز مامانم حرف نزنم.
    برعکس تصورم از مدرسه، هر روزم به زور میگذشت و بعد مدرسه هم کلا بساط گریه ی من تو خونه پهن بود. تا اینکه بابام انقدر مامانمو دعوا کرد و سر منم داد کشید که داداشم که 4 ساله بود و هنوز زبون باز نکرده بود بالاخره زد زیر گریه و هی میگفت نه نه نه. منم نمیدونستم از حرف زدنش خوشحال بشم یا از گریه کردنش ناراحت. همون موقع هم فهمیدم که حس من بهش بیشتر مادرانه است تا خواهرانه و از وقتی هم زبون باز کرد ما به هم نزدیک تر شدیم.
    من هرروز افسرده تر و داداشم هرروز شلوغ تر میشد و همه اینا تحت تاثیر داعواهای همیشگی مامان و بابام و خشونت بیش از حد لزومِ بابام بود. منم از همون موقع کینه به دل گرفتم ازش و تا خود امروز نبخشیدمش. مخصوصا وقتی فهمیدم داداشم 4 سال رو از ترسش حرف نمیزده و هرچی میگفت با اشاره و کلمات نامفهوم بود که مبادا دعوا بشه.
    وقتی 8 سالم بود یه روز که مثل همیشه داشتن به هم میپریدن گفت بچه های دیوونه اتو حاضر کن بریم روانپزشک. منم هیچ ایده ای از اینکه روانپزشک اصلا چیه نداشتم و از ترس دعوا بدون حرف حاضر شدم و داداشمو هم حاضر کردم.
    قرص خوردن من هم از همون موقع استارت خورد و من هرروز کمتر از روز قبل شادی رو احساس میکردم و برعکس کینه ام نسبت به بابام هرروز بیشتر میشد... /-
    یه لحظه نگاهم میوفته به کاغذ های روبه روم و میفهمم که خیلی وقته دارم مینویسم و اصلا حواسم نیست. باید بگم ورقای بیشتری برام بیارن. البته یه حسی هم بهم میگه هرچی نوشتی رو پاره کن ولی الان خسته تر از این حرفام. اشکامو که تمومی نداره پاک میکنم و کاغذارو میذارم کنار تخت رو یخچال و برای اولین بار دارم با آرامش میخوابم..
    ............................................................
    درک اتفاقاتی که افتاده برام سخته؛ هضم حرفای مامان سهند سخت تر!
    باورم نمیشه چیا شنیدم و حتی با وجود سرمای هوا و برف، من از درون توی آتیشم..
    خودم از اول به این چیزا علاقه داشتم و واسه همین بعضی از کتابای روانشناسی رو خونده بودم.. ولی حتی فکرشم نمیکردم خودم گرفتار عشق کسی بشم که بیماری روانی داره! و بدتر اینکه ماهی چند بار بستری هم میشه!
    هیچ ایده ای از بیمارستان و بستری شدن و این چیزا ندارم و با فکرشم تنم مورمور میشه.
    حرفای مامانشم که هنوز تو گوشم داره اکو میشه.
    باید برم بیشتر راجع به دوقطبی شخصیتی و سادیسم تحقیق کنم. شاید راه درمانی باشه. آره حتما هست..
    البته برام مهم نیست؛ من همه جوره دوستش دارم..
    حالا میتونم پازل رو کنار هم بچینم!
    وقتی باهاش میرم سر قرار میگیم و میخندیم و تو چشماش دوست داشتن موج میزنه. عشق نیست تو چشماش، ولی دوست داشتن چرا.. وقتی میرسیم خونه و بهش پیام میدم انگار همون آدم نیست و بهم میگه کی دست از سرم برمیداری؟!!
    حالا میفهمم چرا اسم سکس که میاد طفره میره و اونروز بهم دست نزد.. میترسه بهم آسیب بزنه؟ مگه آسیب زدن رو دوست نداره؟
    مامانش چرا ازم خواست باهاش بمونم؟ مگه شک داشت؟ مگه سهند چی از من به مامانش گفته؟
    خیلی زن مهربون و در عین حال غمگینی بود..
    اینجوری فایده نداره باید زنگ بزنم ببینم امروز از اون روزا هست که بتونم باهاش حرف بزنم یا نه.
    دستکشمو درمیارم و شماره اشو میگیرم..
    "گفته بودم بی تو میمیرم ولی اینبار نه..گفته بودی.."
    چقدر دیگه از این آهنگ بدم میاد.. حالا میفهمم چرا این آهنگو از رو پیشوازش عوض نمیکنه.. اون هنوز به فکر عشق اولشه.
    با فکر اینکه من باهاشم و هنوز به اون فکر میکنه تا مرز جنون میتونم پیش برم و همه چیز رو یه دفعه برای همیشه تموم کنم.
    بس نیست؟ چقدر شد؟ بیشتر از 2 سال حال و روز من اینه. گریه تو خیابون و نگاه های ترحم برانگیر مردم. من کِی میخوام از این وضع خسته بشم؟ مگه من چِم از اون دختره میتونه کمتر باشه که نمیتونم جاشو براش بگیرم. گریه هام عمیق تر میشن و خس خس نفسام بهم هشدار میده که باید اسپری تنگی نفسم رو بزنم.
    با صدای گوشیم از فکرام بیرون میام. حتما زنگ زده ببینه چرا زنگ زده بودم. چقدر این بشر مهربونه.
    با دیدن اسم "آیناز" هم ناراحت شدم هم خوشحال. کاش سهند بود.
    -الو؟
    +سلام ارغوان خوبی؟
    -مرسی جانم خو..
    هق هقم نمیذاره بقیه حرفمو بزنم و شاید الان آیناز تنها کسی باشه که بتونه یه مقدار از دردمو تسکین بده.
    +ارغوان؟؟؟؟ داری گریه میکنی؟ کجایی تو؟
    -بیا کافی شاپ هفت سنگ. منتظرم خدافظ.
    چون میدونم هفت سنگ نزدیک ترین جا به اینجایی که وایستادمه ترجیهش میدم با اینکه دل خوشی ازش ندارم..
    +ارغوان؟
    با تعجب برمیگردم پشت سرمو ببینم. چقدر زود رسید من که هنوز در کافی شاپ رو هم باز نکردم!
    +میدونی چند وقته دارم نگاه میکنم و دستت رو گذاشتی رو در؟ باز کن بریم تو بهم بگو چی شده. جون به لب شدم.
    بازومو میگیره و میکشه تو و کنارش میشینم و خودمو تو بغلش ول میکنم و از عمق وجودم گریه میکنم و تا جایی که نفسام یاری میکنه چیزایی که مامان سهند گفته رو با تحلیل های خودم بهش میگم.. نمیدونم از کجا جمله هارو ربط میدم بهم. چون چیزی نمیفهمم.
    نوازش شدن موهام یکم آرومم میکنه.
    +من که نفهمیدم چی میگی ارغوان. بازم رفتی تو شوک و ترسناک شدی. پاشو من ماشین آوردم بریم خونه شما تا بتونی راحت هم دراز بکشی و حرف بزنی..
    با نگاه گیجم نگاهش میکنم و دنبالش راه میوفتم.. در رو برام باز میکنه و با حس کردن گرما توی ماشین چشمام گرم میشه...


    "برگرفته از خاطرات"


    ادامه دارد...


    نوشته :‌miss_thetis

  • 29

  • 2




  • نظرات:
    •   a.4247
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • مث همیشه عالی


    •   Irish..GuNNer
    • 2 هفته،3 روز
      • 9

    • این کی ۱و۲ش اومد؟! امشبم که نمیشه . فردا میشینم قبلیارو میخونم نظر جامعمو درباره‌ش میدم.(به قیافش کیاد لایک‌خور باشه).
      در هر صورت موفق باشین.


    •   TheBitchKing
    • 2 هفته،3 روز
      • 9

    • همچنان کم نقص و لایق لایک. خوشم میاد از حالت پازل داشتنش! اینکه گذشته و حال با هم جلو میان و انسجام دارن و تیکه تیکه دنیا و شخصیتا رو بجا و قطره چکونی میشناسونه! و دم نویسنده گرم که چارچوب داستانش رو میشناسه و مینویسه. چیزی که تو داستانای دنباله دار خیلی کم گیر میاد. مخصوصا این داستان که بیشتر از یه خط زمانی داره. و روایتش با فلش بک و فلش فوروارد هاشه که معنی پیدا میکنه.
      منتظر قسم بعدی ام


      ایراد این قسمت: اون تیکه ابتدایی که حالت بیانیه داشت. به حقیقت بودن یا سیاهنمایی بودنش کار ندارم.وصله ناجور بودن؛ بهتر از اینا میتونستن ادا بشن. یا حتی عدم وجودشون هم به جایی برنمیخورد؛ چون عملا ارتباط چندانی با داستان و قبل و بعدش نداشتن.


    •   _Mehraaan_
    • 2 هفته،3 روز
      • 10

    • لایک 2


    •   eyval123412341234
    • 2 هفته،3 روز
      • 8

    • واقعا عالی و قشنگ مینویسی عزیزم :-) بیصبرانه منتظرم و ممنون که زود زود آپ میکنی (rose)


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،3 روز
      • 11

    • خیلی خوب بود کاش قسمت بعدی هم بود و همین الان میخوندم.
      داستان یجوری بود که اصلا طولانی بودنش به چشم نمی اومد و دوست داشتی تموم نشه.
      بی صبرانه منتظر ادامه اش هستم زیاد منتظرمون نذار.
      لایک ۴ خدمتت.


    •   عشقبازمست...
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • نوشتن برای فراموش کردنه


    •   salitahna
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • بازم گنگ نوشتی هههههه هروز میام چک کنم قسمت بعد اومده هههههه


    •   Mr.black2000
    • 2 هفته،3 روز
      • 5

    • مثل قسمتهای قبل عالی .
      احسنت به قلمتون????


    •   salitahna
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • از قول بچه ها تو قسمت دوم داستانا بهم نزدیک بود اما الان مث قسمت اول


    •   saeedno15
    • 2 هفته،3 روز
      • 9

    • لایک 5 با احترام (rose)
      ایراداتی که قسمت قبل داشتی خیلی کم شده بود هرچند یکی دو تا ایراد کوچیک داشت که اونم بخاطر زیبایی داستانت به چشم نمیاد.
      نویسندگی یه هنر زیباست و این که بتونی چیزی که توی ذهنت میجوشه به درستی روی کاغذ بیاری کار سختیه, به جرأت میگم شما یه نویسنده قهار هستید.
      منتظر قسمت بعدی هستم دوست عزیز.


    •   L(G)BT_LIFE
    • 2 هفته،3 روز
      • 6

    • حرفیییی نمییییمونه عاااااالی احسنت (rose) (clap)


    •   ایکاروس
    • 2 هفته،3 روز
      • 9

    • قلمی ستودنی و نویسنده ای توانمند می توان در پس این متن مشاهده کرد .
      عالیه ، باید به اون شاعر شعر نو یه نامه بنویسم تا از تو تقدیر کنه ...


    •   i.want.shemale
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • عالی نوشتی ارغوان خانم . عالیه


    •   miss_thetis
    • 2 هفته،3 روز
      • 8

    • a.4247
      ممنون از لطفتون :)


      آیریش گانر
      دوست عزیز:) ممنون میشم بخونی و نظرتو بگی:)


      بیچ کینگ
      دوست عزیز:)خیلی ممنون از کامنتات و تعریفت:)راجع به اون تیکه..من فقط چیزایی رو که اتفاق افتاده مینویسم..اون بخش هم بله حس کردم میتونه نباشه ولی حس کردم شناسوندن دختر داستان میتونه برای خواننده مفید باشه..چون متاسفانه دید ما ایرانی ها از روانپزشک و این چیزا یه آدم روانیِ کم هوشه!نیاز دونستم این دید رو یواش یواش به مخاطب تزریق کنم که من از وقتی به دنیا اومدم دیوونه(حرف اونا) نبودم!!
      ممنون از انتقاد زیبات قسمتای بعد سعی میکنم جاهایی که بنظر حشو میاد رو ننویسم.:)


      Mehraaan
      ممنون:)


    •   Meisam65
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • این اسم ها مثل سهند و آیناز منو یاد یه سریال تلویزیونی میندازه.احیانا موقع پخش اون سریال درگیر نوشتن این متن ها نبودی؟


    •   miss_thetis
    • 2 هفته،3 روز
      • 8

    • eyval123412341234
      شادی بانوی عزیز:)ممنون از لطفتون و خوشحالم خوشتون میاد:)خواهش میکنم:) (rose)


      حمید30گاری
      دوست عزیز:)خیلی خیلی خوشحالم که خوشت اومده:)اتفاقا استرس داشتم که طولانی بودنش تو ذوق نزنه یوقت! که خداوشکر با این حرفت خیالم راحت شد:)
      حتما به زودی 4 رو هم میذارم:)


      عشقبازمست
      :)بله درست میگی:)


      salitahna
      خواهش میکنم هرجاییش گنگ بود بفرمایید بیشتر توضیح بدم:)این گنگ بودن نیست!!فلاش بک و فلاش فروارد زدن به آینده ست!بازم هرجاییش گنگه بفرمایید توضیح میدم:)


      Mr.black2000
      ممنون از لطفتون:)


      saeedno15
      خیلی خوشحالم که خواننده ای مثل شما داستان منو دنبال میکنه و اینطور دقیق میخونه:)ممنون از لطفتون:)نمیدونم در پاسخ این تعریف چه میشود گفت:)


      Ophelia
      دوست عزیز میخواستم خودم کامنت اول رو بذارم و معذرت خواهی کنم..به دلیل اتفاقات غیرمنتظره ای که برام افتاد نمیتونستم و نمیخواستم اصلا ادامه بدم و هی به تاخیر مینداختم.واقعا معذرت میخوام:)


      L(G)BT_LIFE
      ممنونم:)مثل همیشه لطف دارین:)


    •   miss_thetis
    • 2 هفته،3 روز
      • 5

    • ایکاروس
      :)ممنون از لطف شما:)
      از طرف من به همون شاعر شعرنو بفرمایید که خیلی برام عزیزه:) <img class=" /> (rose)


    •   miss_thetis
    • 2 هفته،3 روز
      • 5

    • i want shemale
      ممنون:)


      meisam65
      همه اسم ها بر مبنای واقعیت نوشته شده دوست عزیز.


    •   Iranbluehot
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • به به


    •   miss_thetis
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • Iranbluehot
      :) (rose)


    •   Mah_mb7
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • من سه تا قسمتشو خوندم. ایراد اونچنانی ندیدم واقعا. ولی به قولی منو نگرفت به نظرم سیاهیش زیاد بود.
      موفق باشی (rose)


    •   TheBitchKing
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • فک کنم منظورم رو اشتباه رسوندم! اون تیکه ای که گفتم حالت بیانیه داشت و غیر لازم مینمود، این پاراگرافه:


      دختر بودن تو کشور ما از روزی که به دنیا میای یجورایی جرم محسوب میشه!نه اصلا چرا وقتی به دنیا میای؟ از وقتی که مامانت میفهمه بچه تو شکمش دختره همه چیز برات شروع میشه.. یه جایی خونده بودم بچه از 6 ماهگی توی شکم مادرش میتونه واکنش اطرافیانشو درک کنه و واسه همین میگن مادر های باردار بهتره با بچه اشون حرف بزنن. از وقتی درک میکنی محیط اطرافتو میفهمی از دختر بودنت کسی خوشحال نشده و این میشه استارت غمگین بودن. از نظر من غم یه چیزیه مثل یه چاه عمیق که بی نهایت ظرفیت برای پر شدن داره. از اولین چیزی که به اون چاه میوفته شروع میشه تا پر شدنش.. برای ما ها اولین چیز دختر بودنمونه!
      وقتی دختر به دنیا میای بدون اینکه بخوای به شدت حساس و لطیفی و تحمل چیزای ناراحت کننده رو نداری.


      به نظر من وصله نچسبی بود!


    •   Alouche
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • من ک ۱ و۲ رو یادم نیس حوصلم ندارم از اول بخونم نه لایک نه دیس..کاش شیوا بووود مینوشت خعلی خوب بود موضوعاتش نوشتنش هعیییی


    •   Irish..GuNNer
    • 2 هفته،3 روز
      • 7

    • دوتای اول‌و خوندم بعد رفتم آموزش واسه نمره ببینم درست نمیشه که دیگه آب پاکیو ریختن رو دستم و مشروط شدم... همش تقصیر این ادمینه که داستانارو آخر شب میذاره برنامه خوابا رو داغون میکنه


      خب درمورد خاطره ام باید عرض کنم خدمتتون که:
      پارت اول هیچی. اصلا چیز خاصی درک نکردم ازش که بخوام بگم جز اینکه یکی ولش کرده اینم دیوونه شده و هیچی.متن قسمت های دوم و سوم قابل درک شد و اینکه سیر داستان به کدوم سمت میره مشخص شد.


      درباره پاراگراف بندی و اینا هم در حیطه نظر من نیست فقط تو داستانا اگه خیلی خراب بنویسن، یه فحشی به معلم انشاشون میدم و تمام ولی خب گویا معلم انشای شما،انسان با‌ایمان و با فرهنگی بوده و برای یادگیری دانش آموزاش اهمیت قائل میشده. خدا زیادشون کنه.


      قسمت اصلی خود داستان خاطره بود. اگه سه قسمتو پشت‌سر‌هم بخونی، یه جوری به نظر میاد که نویسنده داره عوض میشه. یعنی منظورم اینه مثلا سه نفرو فرستادی تو دنیای فرد و هرکدوم دارن از دیدگاه خودشون در اون قسمت از خاطره فرد که قرار دارن،متن مینویسن. مثل مجموعه وارکرفت.
      من، به شخصه، نتونستم با داستان تا اینجا اخت بشم. البته منظورم این نیست که در این خاطره یا قلم شما مشکلی باشه. مطمئنا کاربران سابقه دار اینجا متنو کامل درک کردن و لذت بردن که نشان از قلم جذاب شما داره.
      موفق و پایدار باشید . (rose)


    •   amiiir_h
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • بعد مدتها ب داستان درست حسابی خوندیم..خداخیرت بده دختر..خوب بود..خسته نباشی..منتظر ادامشم


    •   miss_thetis
    • 2 هفته،3 روز
      • 6

    • Mah_mb7
      نظر شما محترمه:)امیدوارم داستان های بعدی نظرتونو جلب کنم:)


      بیچ کینگ
      آهان!!اونجاشو میگفتی!!!راست میگی دوست عزیز نبود هم ایرادی وارد نمیکرد!مرسی از اینکه اینقدر دقیق میخونی و نقد میکنی..خیلی خوشحالم:)و چشم سعی میکنم دیگه چیزای غیر لازم رو کم کنم:)


      آلوچه
      نظر شما محترمه:)


      آیریش گانر
      بالاخره مشروط شدی!!هی میگفتی مشروط میشم آخرشم شدی!!
      ممنون از اینکه اینقدر دقیق خوندی..و راجع به نظرت..دقیقا هدفم این بوده!!! خوشحالم محقق شد!!!باورم نمیشه!!
      توضیح میدم الان:هر کدوم از این اتفاقات در بازه های زمانی مختلف انجام شده و در هر بازه حس و حال مختلفی داشته و اصلا یکی از دلایل بستری شدن نقش اصلی هم اینه که نمیتونه تشخیص بده الان کجاست و باید چه عکس العملی داشته باشه..مثل یه جور شوک عمیق بعد از حادثه که تاثیری گذاشته که خودشم خودشو گم کرده!
      این چند شخصیته بودن در قسمت آخر و وقتی تو بازه زمانی به هم پیوند خوردن حل میشه و چارچوبشو دارم..البته امیدوارم بتونم حسی که میخوام رو منتقل کنم..
      راجع به معلم انشا هم خخخ آره خوشبختانه طول دوران مدرسه همیشه معلم ادبیات های خوبی داشتم ^-^
      امیدوارم قسمت بعدی بتونم با خودم همراهت کنم و داستان های بعدی بیشتر نظرتو جلب کنم..:)مرسی که خوندی:)


      amiiir_h
      خوشحالم که خوشتون اومده:)ممنون:)


    •   zodiakxxx
    • 2 هفته،2 روز
      • 4

    • چقد زیبا نوشتی (rose)
      لایک


    •   R.B.behruz
    • 2 هفته،2 روز
      • 5

    • خیلی زیبا بود، تعلیق جالبی توی این داستان هست و به این راحتی هم قرار نیست به ثبات برسه!!! لایک بیستم تقدیم شد.
      ترجیحش میدم صحیحه


    •   .سامان.
    • 2 هفته،2 روز
      • 11

    • خیلی دیر رسیدم، احساس فسیل بودن بهم دست داده. حرفی نمونده من بزنم، گفتنی ها رو بچه ها گفتن. به نظر من این قسمت از دوتای قبلی بهتر بود. هم ایرادها کمتر شده بود و هم محتوای داستان بهتر روایت شده بود؛ خصوصا که از دوران کودکی ـت گفتی. تجربه مشابهی که من با این قسمت داستانت داشتم، این بود که منم نوشتن و خواندن رو نمیگم کاملا ولی یه جورایی بلد بودم و بدون مهدکودک و پیش دبستانی، مستقیم رفتم کلاس اول. البته من مثل شما نبودما. ذوق داشتم وقتی معلم حرف میزد و چیزی برام تکراری نبود. جهشی خوندم در واقع. قشنگ من رو پرت کردی تو اون دوران...
      لایک ۲۱ تقدیم حضورت. فقط قسمت بعدی رو زودتر بنویس.


    •   Orginalboy
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • مثل رد شدن از سیم خاردار با پای پیاده میمونه و در عین حال از دردش خوشت بیاد ی جورایی منو یادم خودم انداخت داستانت البته زندگی من متفاوته ولی سیاه سیاهه...


    •   Vashkin
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • دمت گرم و قلمت سبز و روان


    •   mohammad@+1395
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • یه خانم برای سکس بین سن ۲۵تا۴۵
      ترجیحا مجرد
      از نظر مالی مشکلی نیست راضی میکنم
      فقط دوست دارم اونی که من میخام باشه
      اگه عزیزی بود به ۰۹۳۶۵۶۵۲۲۹۱تماس یا پیام بده


    •   miss_thetis
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • zodiakxxx
      ممنون:)


      R.B.behruz
      :)میشه گفت اره!:)مرسی:)از دستم در رفته احتمالا:)


      .سامان.
      :)دوست عزیزم خوشحالم تونستم بهتر بشم و خوشحالم باهات ارتباط برقرار کرده داستان:)
      منم آخرش دیدم نمیشه همه چیزو بلدم تست هوش و اینا دادم و منم جهشی خوندم:)مثل آب رو آتیش بود!!
      چشم زودتر مینویسم:)


      Orginalboy
      :)ممنون از تشبیه زیباتون:)


      Vashkin
      ممنون ازتون بهم لطف دارین:):)


    •   miss_thetis
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • داشتم به این فکر میکردم که هر قسمت با اینکه خودم حس میکنم ایرادات کمتر میشه لایک ها هم کمتر میشه!!نتیجه اخلاقی:بنویس بره بابا بیخیال اشتباه تایپی و این چیزا (biggrin) (biggrin)


    •   TheBitchKing
    • 2 هفته،1 روز
      • 3

    • تو بنویس بانو. بی خیال لایک! اینجا ممکنه لایکت از 35 برسه به 16 و هیشکی هم پاسخگو نباشه (که برا من اتفاق افتاد!). بخوای غصه لایک رو بخوری پیر میشی. برا خواننده ها بنویس. نه برا لایک


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • اینکه داستانت دیسلایک نداره عالیه


    •   miss_thetis
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • بیچ کینگ جان(biggrin) از اولش هم هدفم از نوشتن و آپ کردن فقط خالی کردن ذهنم بود که
      داشت خفه ـم میکرد:)
      و حتی باور نمیکردم کسی خوشش بیاد!!!جدی میگم!!
      و وقتی دیدم هستن کسایی که خوششون اومده و منتظر بقیه اش هستن تشویق شدم ادامه شو بنویسم..
      راجع به لایک (biggrin) عرض کنم اینجانب اگه نره تو برگزیده ها یادم میره اصلا داستانی آپ کردم!!! (biggrin) اینم کاملا جدی ام
      و بعد از 2 هفته با فحشای توی خصوصی تازه میفهمم که ععععع خاعک باید بعدی رو مینوشتم (biggrin) (biggrin) وگرنه به تازه عضو شدنم نگاه نکن!چندین و چند ساله اینجا میام و میدونم کلا عادی نیست (biggrin)


    •   miss_thetis
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • چاکرِ آقا حمید (biggrin) (biggrin)


    •   hot_top_boy
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • میس تتیس عزیز
      این قسمت هم مثل دو قسمت قبلی زیبا و روان بود، گفتنی ها رو دوستان گفتن
      امیدوارم سریعتر قسمت های بعدی آپ بشن و باز هم از نوشته های شما لذت ببریم (rose)


    •   .سامان.
    • 2 هفته،1 روز
      • 3

    • مرسی دیگه! اینجوریاس؟؟؟ اینهمه ما منتظریم که قسمت بعد زودتر آپ شه، بفهمیم چی شد؛ اونوقت سرکارخانم هنوزم حواست پیش تعداد لایک هاست؟؟؟!!! پس این جماعت چه کاره ایم اینجا؟! :(


    •   miss_thetis
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • هات تاپ بوی
      مرسی دوست عزیز خوشحالم بازم مورد پسندتون بوده:)


      .سامان.
      کُفریم نکن لعنتی (biggrin) بذار بشینم سرجام (biggrin) اتفاقا من به فکر شماهام که دو هفته تو کف نمونین لعنتیا (biggrin)


      جدا از شوخی اوایل اصلا به این فکر نمیکرم که اصلا کسی خوشش بیاد از خاطراتم:)منتظر 200 تا دیس بودم:) ولی شگفت زده شدم:)الانم بقیشو به شوق مخاطبام مینویسم و لاغیر:)


      حرف تو دهنم نذار (biggrin) (biggrin)


    •   hot_top_boy
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • سامان باز شروع کردی گیر دادن؟ چیکارش داری دختر بیچاره رو؟ یه گوشه نشسته داره داستانشو مینویسه گوگولی مگولی (biggrin)


      (ناگهان نویسنده با وینچستر شلیک میکند)


    •   miss_thetis
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • هات تاپ بوی
      والا (biggrin) (biggrin) همینو بگو (biggrin)

      دختر به این مظلومی (biggrin) (biggrin)

      ساکت و آروم تر از من تو سایت پیدا نمیکنین (biggrin) گشتم نبود نگرد نیست (biggrin)

      بَـــــــنـــگ (biggrin)


    •   leon3905
    • 2 هفته
      • 1

    • عالی بود


    •   miss_thetis
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • leon3905
      ممنون شما لطف دارین:)


    •   HADI_2322003
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • تبریک میگم. سبک نگارشتون جذاب و گیراست. هر چند بعضی جاها گیج کننده میشه اما من لذت بردم.زیبا نوشتید


    •   miss_thetis
    • 4 روز
      • 0

    • HADI_2322003
      خیلی ممنون و خیلی خوشحالم که خوشتون اومده:)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو