یعقوب خان صاحب کس

    وضعيت صحنه [ يكي از اتاق هاي كس خانه كه در آن دو مرد مشغول سكس كردن با مهتاب هستند. چراغ ضعيف قرمز رنگي روشن است. هر تكه از لباس هاي مردان در جايي روي زمين افتاده است. صداي آه و ناله مردان به گوش مي رسد. از یکی از اتاق ها صدای خنده و از دیگری صدای گریه هم می آید.
    داريوش: فكر نمي كردم اينقدر تيكه باشي. جنده خانم حيف اين كس و كون نيست كه اينجا داري حروم مي كني. بيا صيغه خودم شو. هر چي بخواي برات مي گيرم [در همين حال كير خودش را نزديك دهان مهتاب مي برد].
    اسحاق: خفه شو مادر كوني. اين خوشگل كس تنگ ماله خودمه. مگه نه عزيزم؟
    داريوش: اصلا بيا از خودش بپرسيم. كير هر كي رو بيشتر خورد يعني همونو بيشتر دوست داره.اوكي؟
    مهتاب: [با بي حالي مي گويد] آشغالاي رواني.
    ]در اين لحظه داريوش و اسحاق هر دو همزمان آب مني شان را بر روي صورت مهتاب مي پاشند و مي گويند[ به سلامتی جنده خانوم.
    [دوربين تصويري از مهتاب را نشان مي دهد كه بي نوا بر روي زمين افتاده و چند لحظه بعد چراغ خاموش مي شود].
    [صحنه جديد با حركت دوربين درون راهروي طولاني فاحشه خانه به دنبال آن دو مرد شروع مي شود تا اينكه آنها به اتاقي مي رسند. روي در اتاق يك كاغذ چسبيده كه رويش نوشته ماريا. آنها در مي زنند.]
    ماريا: بيا تو.
    دو مرد: سلام ماريا خانوم. حساب ما چه جوري شد اين دفعه؟
    ماريا: [صورتش از پشت مانیتور رایانه پیداست و ظاهرا منتظر نشسته تا یک صفحه اینترنتی بارگذاری شود] با مهتاب بودین؟
    دو مرد: ]با پوزخند[ آره. راستي اين يكي رو از كجا پيدا كردين؟ لامصب يه چيز ديگه است. با اوناي ديگه فرق داره. من عاشقه ... ]حرفش ناگهان توسط ماريا قطع مي شود[
    ماريا: خوب ضر نزن ديگه. پس فكر كردي چي اينجا فاحشه خونه يعقوب خانه ما جنس بد دست كسي نمي ديم. ]ماشين حساب را جلوي دستش مي گذارد و چند تا عدد را با هم جمع مي زند[
    ميشه 200 تا.
    داريوش: ما فقط يك كس داشتيما، كير از خودمون بود. ]هر دو مرد بلند مي خندند[.
    ماريا: نه پس ميخواستي كسو منم بگيري بكني. مرتيكه تازه شاش كف كرده اين پول برا اينكه لامصب يه چيزه ديگه بود ]ماريا پوزخند مي زند[.
    اسحاق: آره. خودتم بد نيستي. حالا چند ميدي؟
    ماريا: به همون قيمتي كه زنت مي ده. ]ماريا دوباره پوزخند مي زند[.
    _ اسحاق: باشه بابا بي خيال شو. [ و دو تا تراول چك را مي گذارد روي ميز چوبي ماريا سپس همراه با دوستش از آنجا خارج مي شوند].
    [دوربين ماريا را نشان مي دهد. ماريا دو عدد تراول را بر مي دارد آنها را زير نور مهتابي بالاي سرش مي گيرد و وقتي مطمئن مي شود كه تقلبي نيستند آنها را در كشوي دوم ميزش كه رويش نوشته يعقوب خان مي گذارد. سپس از داخل همان كشو 30 هزار تومان در مي آورد. كشوي دوم را مي بندد و كشوي اول را بيرون مي كشد و سپس 30 هزار تومان را در داخل كشوي اول مي ريزد كه رويش نوشته فاحشه خانه]
    دوربين كات مي شوذ


    نوشته:‌ Alone Boy

  • 3

  • 0




  • نظرات:
    •   کفتار پیر
    • 6 سال،12 ماه
      • None

    • داستان یا همون فیلمنامه ارزش خوندن نداشت
      راجعبه متن زیر نظر بدین:
      من ایرانی نیستم چون نامم عربی است
      من ایرانی نیستم چون وقتی بدنیا آمدم در گوشم اذان عربی خوانندند..
      من ایرانی نیستم چون روزی که به مدرسه رفتم پدر و مادرم قرآن بالای سرم گرفتند..
      من ایرانی نیستم چون در مدرسه آیین محمد را به من آموختند نه گفتار نیک پندار نیک کردار نیک...
      من ایرانی نیستم چون وقتی ازدواج کردم به آیین عربها و با زبان عربی ازدواج کردم...
      من ایرانی نیستم چون هزاران کیلومتر را طی میکنم تا به پابوس امام هشتم شیعیان و نواده ی پیامبر اعراب بروم اما کمی آنسوتر به آرامگاه فردوسی نمیروم...
      من ایرانی نیستم چون اعیاد فطر و غدیر و قربان و مبعث را تبریک میگویم و شادباش میشنوم اما نمیدانم جشن سده چه روزی است...
      من ایرانی نیستم چون دهه ی محرم سیاه میپوشم و با سرو روی گل آلوده عزادار خاندانی میشوم که سرزمینم را گرفتند مردانش را کشتند و زنانش را به غنیمت بردند اما روز مرگ بابک خرمدین را نمیدانم...
      من ایرانی نیستم چون حرف که میزنم بیشتر به عربی میماند تا فارسی...
      من ایرانی نیستم چون عربها پ ندارند و من میگویم فارسی نه پارسی...
      من ایرانی نیستم چون در کشوری به دنیا آمدم که روی پرچم کشورش عربی
      نوشتند...
      من آرزوی ایرانی بودن هم ندارم چون آنقدر دست نیافتنی است که آرزویش هم نمیتوان کرد...
      من حسرت ایرانی بودن دارم...


      احمد شاملو


    •   aaamirarsalan
    • 6 سال،12 ماه
      • None

    • kheeeeeeeeeeeeeeeeeeyli tokhmi bud.eyne khodet


    •   fire-girl
    • 6 سال،12 ماه
      • None

    • اوق ق ق ق ق


    •   -7-seven
    • 6 سال،12 ماه
      • None

    • درود بر "کفتار پیرِ"گرامی -که البته خیلی هم پیر نیست!-و همچنین سایر کاربران گرامی ؛ همون جوری که میدونید من خیلی وقته که دیگه سایت شهوانی نمی آم و اگرم گاهی وقتا بیام خیلی کم پیش می آد که کامنت بگذارم . ولی امروز که تصادفی گذرم اینجا افتاد و داشتم یک نگاهی به کامنتا مینداختم که ببینم مثل قدیم هست یا نه؟ (چون اون وقتا خیلی ها فقط به عشق کامنت های داستانا می اومدند و اصلن شاید داستان رو هم نمی خوندند ) بگذریم... چشمم به نوشته دوستمون "کفتار پیر " افتاد که توی رفت و آمد های گذری ام چند تا از اظهار نظر هاش را دیده بودم و اگه از ناسزا های اونا صرف نظر کنیم انصافن با فکر و در قالب طنز نظر میده و آدم خوش فکریه. و دیدم که دو تا اشتباه داره (از نظر من البته)و گفتم بد نیست بهش بگم :
      1- این متن مال شاملوی بزرگ نیست و شما می تونید با مراجعه به سایت شخصی اون شاعرِ زنده یاد به نشانیshamlou.org در گزینه ی جستجوی داخلش چند کلمه از این متن را بنویسید و تکذیبیه ی محکم و مستدلّ اون را که به تائید خانم آیدا شاملو هم رسیده ببیند ، چون میدونید که وقتی کسی -اونهم کسی مثل شاملو که یکی از ارکان شعر پارسی و شاید از ستونهای هنر ایران محسوب میشه- خودش دیگه زنده نیست که از نوشته ها ،افکار و همه چیزهائی که بهش نسبت داده میشه دفاع کنه این یک تکلیف برای هر علاقه مند به اون هنرمند محسوب میشه که اگه جائی -حالا هر کجا که باشه- دید که متنی به اشتباه به اون هنرمند نسبت داده شد ،تذکر بده و تکذیب کنه .که من اینکار را کردم و امید وارم ناراحت نشده باشید.
      2-حتی اگه این متن مربوط به شاملو بود هم جای مطرح کردنش اینجا نبود . به قول قدیمی ها "هرسخن جائی و هر نکته مکانی دارد". اشتباه نکنیدا ، منظورم اصلن این نیست که سایت شهوانی را جای کم ارزشی قلمداد کنم -اگه اینطوری بود که خودم اینجا چکار می کردم؟- منظورم محل مطرح کردن متنی است که حتی به غلط به شاملو نسبت داده شده. نمیدونم تونستم منظورم را خوب شرح بدم یا نه ؟ ولی به هر حال آرزوی موفقیت شما را دارم و خواهشم اینه موقعی که یک نوشته ، یک اثر هنری را در معنای عام به کسی انتساب میدید اگر از صحت اون مطمئن نیستید حتمن از قبل یک تحقیق کوچک بکنید . بازم از اینکه زیاده گوئی کردم عذر میخوام و ... همین


    •   کفتار پیر
    • 6 سال،12 ماه
      • None

    • ناراحت چیه عزیزم
      تازه کلی هم خوشحال شدم که بهم گفتی
      حداقلش اینه که از این به بعد این اشتباه رو جای دیگه ای مرتکب نمیشه و از این بابت از تو دوست عزیزم بسیار ممنون و سپاسگذارم.
      و اما نکته دوم این بود که هر سخن جایی دارد و هر نکته مکانی :)
      شاید
      از این به بعد سعی میکنم اگه داستانی جذاب نبود و خواستم پای اون داستان یه کامنت یا یه مطلبی بذارم که حداقل دوستان دست خالی نرن دقت بیشتری بخرج بدم و سعی میکنم اون مطلب بیشتر طنز باشه ؛)


    •   hasan25
    • 6 سال،11 ماه
      • None

    • این به اصطلاح نمایش نامه , حداقل بدرد من یکی که نخورد و لذتی ازش نبردم , در عوض از نوشته و اطلاعات دوستان محترم « کفتار پیر و roodi2» استفاده و لذت برم . با سپاس


    •   ariah
    • 6 سال،11 ماه
      • None

    • یادم باشه یه ایمیل به دیوید فینچر( خالق فیلم های شاهکار هفت،fight club، girl with dragon tatoo,Zodiac بزنم تا از نبوغ تو در نوشتن فیلم نامه هاش استفاده کنه.


    •   Dada saeed
    • 6 سال،11 ماه
      • None

    • سلام به همه دوستان،آهاي دوست عزيز مكس ماهوني كجايي؟غيبتت داره طولاني ميشه،ديگه از استعلاجي و استحقاقي گذشت! نكنه مرخصي بدون حقوق گرفتي كه بري جزاير قناري،بلبل شهواني؟


    •   Derrick Mirza
    • 6 سال،11 ماه
      • None

    • فضا سازی داستانت خوب بود آما یه ایراد بزرگ داشت .
      از این مدل جنده خونه فقط تو محل خودتون پیدا میشه .


    •   takavarjoon
    • 6 سال،11 ماه
      • None

    • برتولت برشت؛ دیگه ننویس. . . . . . . . . .
      اولش فکر کردم دارم یک نمایشنامه ناب از برتولت برشت میخونم. بعدش که نوشتی "کس خانه" یاد مرحوم دهخدا افتادم که چقدر زحمت کشید تا لغت نامه درست کرد ولی این کلمه رو جا انداخته بود، آخرش دیدم پای یغوب خان وسط کشیده شد یاد فیلمای هندی افتادم خدا را شکر که کوتا و مختصر بود. کیرم تو نمایشنامه ات. دیگه ننویس.


    •   shahrammm
    • 6 سال،11 ماه
      • None

    • درست است و دیدگاه من هم همین است.
      به امید رهایی از اندیشه سیاه اسلام و اعراب


    •   Varparideh
    • 6 سال،11 ماه
      • None

    • ببخشید این کسشعر کی قراره بره روی صحنه؟
      دوربین کات میشود دیگه یعنی چی؟! سبک جدیده؟!
      ایشالا شومبولت کات بشه به جای دوربین


    •   yavar500
    • 4 سال،8 ماه
      • None

    • جالب بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو