یلدای زیبای من

    با سلام خدمت دوستان عزیزم.


    اول میخوام دوتا نکته رو بگم:
    این اولین داستان من هست و پیشاپیش از همگیتون معذرت میخوام برای کمی و کاستی.
    دوم هم واقعی بودن خاطره هست. با اینکه میدونم و بارها دیدم که ساده ترین و متداولترین خاطره ها هم اینجا برچسب دروغ بودن میخوره.
    بگذریم.


    امیر هستم، سی سالمه، قد 182 و حدود 90 کیلو وزن، چشم و ابرو مشکی.
    یعنی کاملا عادی و مثل سایر پسرای ایرانی.
    این خاطره که میخوام بگم ماله ده سال پیش هست یعنی ساله 88.
    من یه خاله دارم که شش سال از من بزرگتره و با هم خیلی صمیمی هستیم.
    یه بار که مثل همیشه رفته بودم دانشگاه دنبالش(اون موقع موتور داشتم). یکی از همکلاسیهاشو دیدم و خیلی ازش خوشم اومد. هیکل بسیار جذاب، سفید، چشمان سبز و طوسی.،موهای زیتونی خاکی. (بعدها فهمیدم رنگ نیست و موهای خودشه) کاملاً شبیه زنهای روس بود.
    آمارشو از خالم گرفتم، فهمیدم که که چهار سال از من بزرگتره و اسمش یلدا هست. از لحاظ مالی و اجتماعی هم متوسط و از یه خانواده معمولی هست.
    یه جورایی هر روز بهش فکر میکردم.
    دلم میخواستش ولی نمیدونم چرا اصلا اعتماد به نفس اینو نداشتم که اقدامی بکنم. انقد زیبا بود که احتمالش هم نمیدادم با وجود اون همه پسرای خوش تیپ و هیکل و بچه مایه دار دانشگاهشون، کوچکترین توجهی به من بکنه. البته از لحاظ بچه مایه دار بودن بخوام بگم. من هم جزوشون هستم منتهی با این تفاوت پدر و مادر من متارکه کردن و من و مادرم باهم زندگی می‌کنیم. به همین دلیل که من مادرمو انتخاب کردم، همیشه از همه امکانات پدرم محروم موندم(البته این فقط توجیه خسیسی افراطی پدرم هست)
    خلاصه بالاخره شمارشو از خالم گرفتم در ازای دادن قول که هرگز نمیگم کی بهم شماره داده.!
    بعد گذشت چند روز تمام اعتماد به نفسمو جمع کردم و بهش زنگ زدم،
    کلی خواهش کردم که قطع نکنه و موفق شدم. ازم پرسید کی هستم، نمیدونم چرا یهو گفتم یکی از هم دانشگاهیهات.
    گیر داد که چه رشته ای هستی و من و کجا دیدی و شمارمو از کجا آوردی.؟
    خلاصه با کلی بدبختی پیچوندمش. گفتم وقتی یه پسر از یکی واقعا خوشش بیاد بالاخره شمارشو پیدا میکنه. منم زیرنظرت گرفتم. فهمیدم کیا باهات صمیمیتر هستن و رفتم سراغ دوستات و با کلی وعده و وعید و باج دادن گرفتم ازشون شماره ی تورو.
    قانع شد ولی همیشه با اینکه جوابمو میداد ولی باهام بسیار سرد برخورد می‌کرد.
    چند روز بهش پیام میدادم و زنگ میزدم، اونم یکی درمیون جواب میداد. بهش اصرار میکردم که ببینمت ولی هی میپیچوند. آخر هم بهم گفت به دو دلیل باهات بیرون نمیام. اول اینکه نمیشناسمت و بهت اطمینان ندارم، احساس میکنم یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست.
    دوم اینکه الان تعطیلات هست و تا سه هفته دیگه که دوباره دانشگاه باز بشه، بهونه ای برای بیرون اومدن از خونه ندارم(که میدونستم چرت میگه و اصل موضوع دلیل اولیه)
    منم یهو تصمیم گرفتم بهش راستشو بگم.
    کلی قسم و آیه دادمش و ازش قول گرفتم که به هیچکس نگه من. بعد بهش گفتم که خواهرزاده عسل هستم و شمارتو هم از تو گوشیش برداشتم، ولی اگه خود عسل بفهمه، آبروم تو فامیل میره و این حرفا.
    من دیدمت فلان روز و ازت خوشم اومده و خواستم بیشتر بشناسیم همو ولی معذرت میخوام که بی اجازه شمارتو برداشتم و باهات تماس گرفتم.
    از اون روز همه چیز عوض شد، انگار خیالش راحت شد که کسی نمیخواد امتحانش کنه یا براش داستان درست کنه.، دو سه روز که گذشت کم کم خودش هم پیام میداد و زنگ میزد،، کلی با هم اوکی شد و بی صبرانه منتظر بودیم که ترم بهمن دانشگاه شروع بشه و همدیگرو ببینیم.((علی الخصوص اون، چون اونموقع امکانات مثل الان نبود که من بتونم عکس خودمو براش بفرستم. تلگرام و اینستا و واتس آپ نبود، تازه فیسبوک مد شده بوده که اونم همه نداشتن))
    سه هفته گذشت و ما روزی چند ساعت با تلفن صحبت میکردیم. تا بالاخره روز موعود رسید و ما نزدیک دانشگاه اونا یعنی میدون تجریش قرار گذاشتیم، من با موتور رفتم ولی سوار نشد، میگفت میترسم کسی ببینه، شایدم فک میکرده به کلاسش نمیخوره سواره موتور طرح سی. دی. آی 125 من بشه.!!
    وقتی همدیگرو دیدیم باهام جوری برخورد کرد که انگار خورده تو ذوقش، بدبخت فک کنم برای خودش
    '' دی کاپریو '' رو تصویرسازی کرده بود.
    اما من برعکس تازه فهمیدم که نصف زیبایشو ندیده بودم اولین بار.
    تنها چیزی که تو وجود این دختر دوست داشتم تغییر کنه، کونش بود.
    کونش صاف و فِلَت نبود ولی آنچنان هم چنگی به دل نمیزد.، اما سینه ها عالی 80.پوست بسیار صاف و زیبا و سفید، بدون حتی یه خال. صدای دلنشین و مسحور کننده.
    نگم براتون.!
    خلاصه انقد براش زبون ریختم و خندوندمش تا دوباره ردیف شد. خونگرم شد بازم مثل قبل.
    سرتون رو درد نیارم، دو هفته ای گذشت و ما تقریبا یه روز درمیون میرفتیم بیرون. تا بهش گفتم پنجشنبه بیا خونمون.
    گفت: نه، دلیلی نداره بیام و از این حرفا.
    منم گفتم :عزیزم قرار نیست اتفاقی بیوفته بینمون، تا روزی که تو نخوای و راضی نباشی من بهت دست هم نمیزنم. قول میدم.!
    در آخر راضیش کردم.
    اومد.، خداییش منم سر قولم موندم چون دلم نمیخواست هیچجوره از دستش بدم.
    اون روز تنها کاری که کردم فقط سرمو گذاشتم رو پاش و دراز کشیدم. دیدم اونم داره موهامو ناز میکنه و کلا یه فضای رمانتیک به وجود اومد، منم جوگیر شدم و بهش گفتم میخوام همیشه باهم باشيم و من برای ازدواج دارم روت فک میکنم، اونم کلی ذوق کرد. (اینو نگفتم که بگم من خیلی چیز آسی هستم، ولی فک کنم تمام خانوما از گرفتن پیشنهاد ازدواج از دوست پسرشون خوشحال میشن)
    اون روز تموم شد و اون رفت. منم تو دلم به خودم فحش میدادم که چرا نکردمش، یا حداقل ماچش هم نکردم.
    .
    چند روز بعد دوباره برای پنجشنبه عصرمون خونه خودمون رو پیشنهاد دادم. اونم یکم ناز کرد ولی بهش گفتم مگه دفعه قبل چیزی شد، چرا نگرانی.؟
    گفت باشه و اومد.
    اینبار هردو رفتارمون فرق می‌کرد.
    بعد از پذیرایی مرسوم، اومدم رو مبل کنارش نشستم. دوباره صحبتهای عاشقانه و بالاخره لبهامون تو هم گره خورد. اونم با جون و دل همراهی می‌کرد، با زبون و لباش غوغا می‌کرد.
    منم همزمان با موهاش بازی می‌کردم و گونه هاش رو نوازش میکردم.
    کم کم دستمو آوردم رو سینه هاش، کمی از رو لباس مالیدم. احساس کردم خوشش میاد ولی نمیخواد به روی خودش بیاره.
    ناخودآگاه دستم رفت پایین، دامنشو جمع کردم و آوردم بالا تا وسط روناش.
    خواستم رونهاشو بمالم و نوازش کنم که دیدم خودش کشید کنار و شاکی شد که تو قول دادی به من‌ دست نزنی.
    +ولی از رفتارت حس کردم تو هم دلت میخواد.
    - من فقط خواستم ببوسیم همو نه چیز دیگه.
    منم خودمو آماده کرده بودم واسه کردنش، از شیو کردن صورت و جاهای دیگه تا سفت کردن کمر با تریاک.
    نمیدونم چی شد که یهو قاطی کردم و بهش گفتم همینی که هست، من میخوام و تو هم حق نداری بیای منو حشری کنی و ندی.
    انقد عصبانی بودم نمیفهمیدم چی دارم میگم.
    بهش گفتم که تا ندی، من نمیزارم بری. تا صبح هم طول بکشه واسم مهم نیست.
    گریه کرد و خواهش.
    کوتاه نیومدم.
    بالاخره دلم براش سوخت. بهش گفتم یلدا هیچی ازت نمیخوام فقط میخوام بغلت کنم،میخوام نیم ساعت بدون لباس تو بغل هم دراز بکشیم و صحبت کنیم.
    یکم ناز کرد، بالاخره گفت باشه.
    همه لباساشو دراورد (شرتشو با اصرار زیاد من)
    اندامی بسیار زیبا و موزون و نوک سینه های صورتی. صورت و موها و بدنش مخصوصا کمر باریک و سینه های خوشفرمش کاملا منو یاد بازیگرها و پورن استارهای روسیه و اروپای شرقی مینداخت.
    منم لخت شدم و رو تخت کنار هم خوابیدیم. و شروع کردم صحبت کردن براش از عقایدم گفتم که برای من مهم نیست دختری که میخوام باهاش ازدواج کنم پرده داره یا نه، مهم از الان به بعد هست که بدونم و اطمینان داشته باشم که فقط با من هست. چون منم خیلی کارا کردم در گذشته و از این صحبتا.
    فقط میخوام که از اول بهم راست بگه و منو گولم نزنه تا اعتمادم از بین نره.
    بالاخره اونچیزی که میخواستم رو شنیدم.
    گفت که من قبل از تو با یکی دوست بودم که بهم گفته بود میخوام بگیرمت و منم خیلی دوسش داشتم. با هم سکس هم داشتیم چندبار.
    منم ازش تشکر کردم که بهم حقیقتو گفته و بهش فهموندم که دیگه هیچی راجع به این قضیه بینمون صحبت نشه.
    و واقعا خوشحال بودم که حداقل مثله خیلیا بهم دروغ نگفت که من دختر پیغمبرم و پردشو بدوزه.
    بهم گفت که من دوست دارم باهات عشق بازی کنم و هرچیزی و فعلا آمادگی سکس از جلو رو ندارم و از پشت هم که هرگز نمیخوام (حقیقتش اینه که اونموقع من خودم هم دوست نداشتم از کون)
    منم قبول کردم و خواستم شروع کنم که گفت وقت ندارم باید زود خونه باشم، رسوندمش با موتور یه ربعه.
    قول داده بود هفته دیگه بیاد و اومد.
    از تو آسانسور شروع کردیم لب بازی و مالوندن تا رسیدیم تو خونه مثله برق لخت شدیم.
    به اتاق نرسیدیم، روی مبل ولو شدیم.
    جایی تو بدنش نموند که براش نخورده باشم. از گردن و زیربغل گرفته تا کصش و انگشتان پاش، غرق در لذت بود
    انقد مالیدمش و لیسش زدم و بوسش کردم که برای دومین بار ارضا شد.
    اصلا فکر نمیکردم خودش با خواست خودش برام ساک بزنه.
    اون روز و چندبار دیگه به همین منوال گذشت تا بالاخره روز تولدش شد.
    براش سنگ تموم گذاشتم.
    یه عالمه شمع خریدم.
    فرش خونه رو هم جمع کردم و اسمشو رو با چیدن شمعها روی سرامیک نوشتم.
    پتو رو با میخ زدم به پنجره از زیر پرده که نور نیاد تو خونه.
    زرشک پلو با مرغ درست کرده بودم با ژله و سالاد و ماست خیار و هرچیزی که فکرشو بکنین.
    کیک هم گرفتم و روش گفتم با خامه بنویسن Ich liebe dich meine Welt
    که به آلمانی میشه 'دوست دارم دنیای من'
    چون رشته تحصیلیش مترجمی آلمانی بود.
    خودم هم کت و شلوار و کراوات. آرایشگاه رفته و عالی.
    محض اطمینان تریاک هم کشیده بودم که اگه به آرزوم رسیدم آبروم نره.!
    کادو براش یه انگشتر خریدم که خیلی نازک و سبک بود چون واقعا زیاد پول نداشتم ولی خب زیبا بود. و همینطور یه لباس خواب بنفش ساتنی خیلی قشنگ و سکسی.
    واقعا سورپرایز شد و انتظارشو نداشت.
    کلی خوش گذروندیم تا بهم گفت صبر کن الان میام، رفت تو اتاقم و با اون لباسی که براش خریده بودم اومد. تو تنش واقعا خوب بود، عین رویا بود، نمیتونم براتون توصیف کنم که چقدر به نظرم زیبا و دلفریب بود. اون بدن مثل بلورش هارمونی جالبی با رنگ بنفش لباس داشت. من بارها یلدا رو لخت مادرزاد دیده بودم ولی هیچوقت به اندازه اون روز و با اون لباس برام سکسی و شهوت انگیز نبود. تقریبا فقط تا یک وجب بالاتر از زانوهاش رو میپوشوند، از بالا هم فقط دو تا بند خیلی باریک لباس رو روی شونه هاش نگه داشته بود. لباس جوری روی سینه هاش وایساده بود که احساس می‌کردم با انگشتم به اندازه نیم سانت لباسو بکشم پایین، نوک سینه هاشو میوفته بیرون.
    از پشت کمر لباس جوری بود که همون کون نه چندان بزرگ یلدا رو، چند برابر نشون میداد.
    یلدا موهاشو باز گذاشته بود که تا وسط باسنش می‌رسید.
    با یه مدل راه رفتن شهوتناکی که تا حالا ازش ندیده بودم، لَوَندانه اومد نشت رو پام و دستاشو حلقه کرد دور گردنم، لبهاش گذاشت رو لبام و شروع کرد میک زدن، زبونش رو می‌کرد تو دهنم و میچرخوند.
    تو همون حالت کراواتم رو باز کرد و یکم دور گردنم بازی داد و پرتش کرد اونور.
    بعد هم کتم و باقی لباسهامو در آورد، موقع باز کردن دکمه های پیرهنم سینم رو میبوسید و لیس میزد.
    تا اومد پایین شلوار و شورتمو با هم کشید پایین تا زانوم، و شروع کرد لیس زدن تخمهام، از پایین لیس میزد کیرمو تا می‌رسید به کلاهکش، از بالا تف می‌کرد رو کیرم و با دستش جلق میزد برام، بالاخره گرمای آشنا و دلپذیر دهنش رو با تک تک سلول‌های کیرم احساس کردم. جوری برام ساک میزد که انگار شیره وجودمو میخواد بکشه بیرون از کیرم.
    منو خوابوند کامل روی کاناپه و شلوارمو درآورد کامل.، خواست لباس خودشو دربیاره که گفتم نه بزار تنت باشه.
    (موقع مالیدنش فهمیدم شورت نپوشیده زیرش)
    کیرمو چسبوند به شکمم و نشست روش، شروع کرد کصشو سُر دادن روی کیرم.
    ((این کار همیشمون بود. خودش همیشه اینجوری ارضا میشد، منم کلی تحریک میشدم و با ساک زدنش منم ارضا میشدم))
    همینجوری لبامو می‌خورد. که یدفعه لباشو جدا کرد و بهم گفت امیر خیلی عاشقتم، هرگز تنهام نزار. تا اومدم بگم قول میدم همیشه باهاتم، نفسم بند اومد. احساس می‌کردم روحم جدا شده از بدنم و دارم عروج میکنم به آسمون هفتم. بعله کیرمو با دستش کرده بود تو کصش.
    چشماشو به زور باز نگه داشته بود و فقط ناله می‌کرد و زیر لب یه چیزایی داشت میگفت از علاقش به کیرم.
    یکم خودشو بالا پایین کرد که با لرزشی خیلی خفیف توی پاهاش و صدا کردن اسمم، ارضا شد. کامل ولو شد روم.
    کمرشو میمالیدم و گردن و صورتشو میبوسیدم.
    چند لحظه بعد بغلش کردم و بردمش رو تخت مادرم که دونفره بود.
    طاقباز خوابوندمش و یکم کصشو لیس زدم و سینه هاشو مالیدم و بعد اومدم روش و پاهاشو دادم بالا و کیرمو هل دادم تو کصش، بعد پاهاشو چسبوندم به هم شروع کردم تلمبه زدم. واااای خیلی خوب بود، لبه های کصش که بین فشار پاهاش و کیرم سرخ شده بود و پف کرده. صدای لیز خوردن کیرم تو کصش، چند دقیقه ای که گذشت، یه پهلو خوابوندمش رو تخت و خودمم پشتش قرار گرفتم و دوباره کردم تو کصش، تلمبه میزدم و گردنش رو میخوردم تا بالاخره بعد بیست دقیقه احساس کردم آبم داره میاد، بهش گفتم بریزم تو که گفت نه میترسم.
    منم برگردوندمش و ریختم آبمو رو شکمش. فقط تونستم یه دستمال بزارم رو شکمش که آب نریزه رو تخت و یه بوس کنم پیشونیشو و تشکر کنم ازش. بعدش مثل جنازه افتادم کنارش رو تخت، یکم که حالم جا اومد. یذره آب خوردم و یه سیگار و صحبت. دوباره قول آینده و با هم موندن.
    الان که دارم این داستان رو مینویسم، فقط ازش چندتا عکس مونده برام و پیج اینستاش که عکساش با شوهرش رو میزاره توش. و یه دنیا خاطره از اون سه سالی که بهترین روزهای زندگیم بود.
    ببخشید که زیاد بود، ولی یهو یاد قدیما افتادم.


    نوشته: آدولف

  • 11

  • 14




  • نظرات:
    •   Angel.of.skys
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • اول


    •   Siavvvashhhhhhh
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • معلومه بعدش بد کیر خوردی و عاشق دلسوخته شدی


    •   shahx-1
    • 3 هفته،6 روز
      • 7

    • بچه مایه دار که با موتور دوزاری میری سر قرار!! میخوای پای منقل جق بزنی به خودت مربوطه فقط می مردی اسم پیشوا رو نمیزاشتی رو خودت؟؟ یعنی دردی که روح پیشوا از این قضیه کشید از شکست استالینگراد نکشید!!!! (biggrin)


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،6 روز
      • 8

    • امیر جان شما که درباره ی خواننده ها نظر دادی درباره ی نویسنده ها هم بشنو.
      اولا همه ی نویسنده ها هم مثه خودت اولین باره داستان مینویس.
      دوما همشونم مثه تو تاکیید دارن داستنمون واقعیه ولی آدم هرکاری میکنه نمیتونه باور کنه.
      خیلی از نویسنده ها هستن که اسمم نمیبرم ولی با وجود اینکه میدونیم داستانه و واسه طرف اتفاق نیافتاده انقدر قشنگ مینویسن که آدم لذت میبره و هرگز فحش نمیخورن.
      اگه شما هم مثله بقیه اصرار داری که داستانت واقعیه،من بهت توصیه میکنم دروغ بنویس اما قشنگ و قابل باور کردن تا واقعی و تخیلی اونوقت ببین چقدر کامنت مثبت میگیری.
      اولین دیسلایکم نوش جونت


    •   Mr_gh99
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • فکر کنم منظور این بچه مایه دار از پذیرایی های مرسوم همون شربت باشه


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،6 روز
      • 8

    • " بهش گفتم‌میخوام برای همیشه مال هم‌باشیم و من دارم‌برای ازدواج باهات فکر میکنم ، اونم‌کلی ذوق کرد"
      (زغال رو از منقل برمیدارد و بر تن وافور میگذارد (biggrin) )


    •   Clay0098
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • ای کاش فقط ای کاش مشخصات بدنتون رو نمی دادید
      در کل خوب بود و لایک


    •   Cukur
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • شببخیر (erection)


    •   royaei
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • یه جا تو این رفت و آمدها و قرار هاتون گفتی برای بار دوم ارضا شد در حالی که اشاره ای به باره اول نکردی ؛
      یعنی یهو دوبار ارضا شد ؟
      زیاد جالب نبود ؛
      نمیدونم واقعی بوده یا نه ولی به تخیلی بیشتر نزدیک بود که البته هیچ فرقی هم نمیکنه ؛
      نگارشت خیلی ضعیف بود ؛
      موفق باشی


    •   Ice_flower
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • جالب بود.
      لایک.


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • پس اون همه عاشقتم و برام مهم نیست زنم پرده داشته باشه و اون خزعبلات چی شد؟امیدوارم به آرزوت برسی و یه دختر که پرده نداره هم نصیبت بشه.دیدی نگفتم داستانت دروغه؟؟؟چون من خودم این فیلم سوپری که تعریف کردی رو دیدم یه مرد سیاه پوست آمریکایی یه زنه روس رو میکنه


    •   شواليه-ايران
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • همه داستان ي طرف اونجا ك گفتي تخت مامانت دو نفرست يطرف،مگه جدا نشده بودن؟ تخت دونفره واسه چيه؟


    •   Erzaeel
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • نمیشه گفت دروغه چون خودم همچین تجربه ای داشتم
      اما اون پتو میخ زدنا و اوپن بودن طرف و این همه تایم آزاد تو آخر هفته ها نشون میده خیلی پر و بال دادی به موضوع


      اما دردناکترین قسمتش همون پیج اینستاگرامشه که واقعا دردناکه. کسیو دوست داشته باشی و الان با یکی دیگه ببینیش


    •   mrchicco
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • من به راست و دروغ داستان کار ندارم با نگارشش هم اصلا مشکل ندارم این که مادر جدا شده از پدر و تخت دونفره داره هم به خودش ربط داره ولی وزن و قد شما رو نمیدونم کجای سرم بزارم .
      ارزوی موفقیت برات دارم .
      پ.ن :دوستانی که میگند دروغ هست توجه داشته باشند فقط غیر ممکن غیر ممکن است برای شما هم ارزوی موفقیت دارم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو