یه اشتباه ساده

    فکر کنم عاشق شدم!


    عاشق اون چشم های مشکی عمیق، عاشق اون موهای لخت شلخته که از ظلمت شب تاریک ترن... عاشق اون لب های سرخ بوسیدنی که وقتی به خنده باز میشن تبدیل به قشنگ ترین تصویر جهان میشن...


    عاشق تک تک اجزای بدنش شدم... سینه ی محکم و ستبرش، بازوهای قدرتمندش، پاهای بلندش و فک زاویه دارش!


    خودم رو می تونم درونش احساس کنم انگار تنها انسان توی دنیاست که منو می فهمه که منو دوست داره...
    اگه تا حالا برام فقط یه پشتیبان بوده، اگه تا حالا فقط دوستی بوده که همیشه دور ایستاده و بهم کمک کرده و اگه تا حالا این جاده ی یک طرفه عشق رو به تنهایی طی کرده دیگه وقتشه که منم یه حرکتی بزنم! منم باید یه حرکتی بکنم! باید بدونه که منم دوسش دارم.
    یه شاخه رز میخرم، بلاخره از قدیم رسم بوده که عاشق برای ابراز علاقه از گل رز کمک بگیره!
    دستی لای موهام میکشم و مرتبشون میکنم، به ساعت میچم نگاه میکنم... 11 شب
    نکنه خواب باشه!؟
    اروم در میزنم، جوابی نمیاد. شاید واقعا خوابه! پشیمون شدم میخوام برگردم که یکدفعه در باز میشه.
    دعوتم میکنه داخل، حتما تعجب کرده که این وقت شب اینجا چیکار میکنم... رز رو به سمتش میگیرم و تعجبش حتی بیشتر میشه نمیتونم حرفی بزنم و نیازی هم نیست... لب هام رو به لب هاش می چسبونم و سر خوردن رز از لای انگشت هاش رو احساس میکنم.


    طول میکشه تا به خودش بیاد و بخواد باهام همراهی کنه... چنگ میزنم لای موهاش و سرش رو بیشتر به سمت خودم فشار میدم... نفس هام منقطع و داغ شده


    پیش خودم فکر میکنم من این همه مدت از چی می ترسیدم؟؟ چرا زودتر جسم و قلبم رو در اختیارش نزاشتم!؟
    لغزش دستش روی کمرم حس خوبی میده، لبه ی پایین تیشرتش رو میگیرم و بیرون میکشم و اون هم برای من همینکارو میکنه... فرصت نمیدم و در آغوش می گیرمش سرمست و داغ گردنش رو می بوسم... محل مورد علاقه ام!


    این همه وقت جلوی چشمم بود و هیچوقت حتی لمسش نکردم و الان باید تلافی همه ی اون زمان ها رو در میوردم!


    گاز کوچیکی از چونه اش میگیرم و با نهایت توانی که از خودم سراغ دارم لب و گردنش رو می بوسم.


    اون هم از سمت دیگه دست هاش رو از کمرم به سمت پایین می کشونه و به خودش زحمت در اوردن شلوارم رو هم نمیده... مستقیم میره سراغ هدفش


    آه غلیظی میکشم و نفس داغم رو بیرون میدم که درد کبودی های گردنش رو چند برابر میکنه... هلم میده روی تخت، بی اختیار خودم رو به دستش میسپارم دیگه بهش اعتماد کامل داشتم چه توی سکس چه توی زندگی! میدونستم هوامو داره


    از گردن تا کمرم رو چندبار با بوسه طی میکنه و دقیقا زمانی که طاقتم تموم میشه میفهمه و منتظرم نمیزاره... خیلی ملایم باهام رفتار میکنه و نمیزاره درد بکشم. زیاد حرف نمیزنه ولی حرکاتش نشون میده که براش مهمم انگار درحال کار با جسم شکستنی باارزشی که باید خیلی مراقبش باشه!


    معاشقمون طولانی میشه ولی بلاخره تموم میشه... کنارم دراز میکشه و سرم رو روی بازوش میزارم.


    میپرسه: چرا الان؟


    -چون بلاخره با خودم کنار اومدم
    از جاش نیم خیز میشه به سمت میز کوچیکی که کنار تخت و پشت سرش قرار داره : چیکار میکنی؟


    توی تاریکی بدون اینکه نگاهم کنه میگه: میفهمی... فعلا ادامه بده


    سعی میکنم توجه نکنم: من بلاخره این واقعیت که من یه همجنسگرام رو پذیرفتم و باهاش کنار اومدم و... خب منم مثل هرکس دیگه ای حق عاشق شدن رو دارم، مثل تو که...
    اجازه نداد صحبتم رو تموم کنم: باور نمیکنم
    تعجب میکنم: منظورت چیه باور نمیکنی؟ ما همین الان...
    بازهم حرفم رو قطع کرد: یبار کامل بگو... بگو من امید جلالپور یک همجنسگرا هستم و به چیزی که هستم افتخار میکنم. بگو از اینکه با مردها بخوابی احساس خوبی بهت دست میده و برات لذت بخشه بگو که از تجربه ای که تا حالا داشتی خوشحال و راضی هستی و میخوای بهش ادامه بدی.


    تک خنده ای میزنم: نمیفهمم برای چی باید اینارو بگم!؟
    -برای اینکه باورم بشه دقیقا فهمیدی چی میخوای!
    خیره به لب هاش نگاه میکنم و زیر لب میگم: خوب میدونم چی میخوام!
    زیر چونه ام رو میگیره و سرم رو بالاتر میاره: بلندتر


    چیزهایی که ازم خواسته بود رو گفتم و حتی مخلفاتی رو هم خودم بهش اضافه کردم... احساس خوبی داشتم از بیان کردنشون! به سمتش خیز گرفتم تا یبار دیگه طعم لب هاش رو بچشم ولی خودش رو عقب کشید... از تخت بیرون رفت و جعبه ی کوچیکی که روی میز بود رو برداشت.


    دکمه ی قرمز رنگی که روش بود رو فشار داد و بعد یکی دوتا دکمه دیگه و صدای من پخش شد: من امید جلال پور یک همجنسگرا هستم و...
    عصبی و بهت زده نگاهش کردم: چرا صدام رو ضبط کردی؟
    چشم هاش برق میزنه: آقای امید جلالپور شما متهم به لواط هستید... دفاعی از خودتون دارید؟


    خنده ی عصبی میکنم، مطمئن نیستم که بفهمم چه اتفاقی داره میوفته فکر میکنم این فقط یه شوخی کثیف که به زودی تموم میشه ولی اون لعنتی ادامه میده: شما متهم به همجنسبازی و داشتن رابطه جنسی و دخول کامل عمدی با یک مرد دیگه هستید.


    نزدیک تر میاد: نگران نباش نمیخوام لوت بدم! ماموری چیزی هم نیستم ولی خب بهرحال باید از این موقعیت و قوانین جامعه بهترین استفاده رو برد مگه نه؟ میدونی که اگه ثابت بشه عمدا لواط کردی جرمش اعدامه!
    اما تو لازم نیست نگران بشی این نوار دست کس دیگه نمیوفته تا وقتی که مطمئن باشم تو کاملا در اختیار منی...
    حالا شاید با خودت بگی من که دیگه عاشقت شدم و باهات میموندم چه نیازی به اینکاراست ولی ببین در اختیار من که باشی ممکنه بعضی وقتا دلم بخواد تو رو به دوستام قرض بدم...
    میدونی دوستای نزدیک! مطمئن باش باهات بدرفتاری نمیکنن مثل خودم بهت حال میدن. تو حالشو میبری من پولشو! پیشنهاد از این بهتر؟


    سرم گیج میره، هنوز نمیتونم بفهمم یا شایدم نمیخوام: من... من عاشقتم.
    دستی روی گونه ام میکشی: میدونم عزیزم... خودم خواستم که عاشقم بشی
    جلوی اشک هام رو نمی تونم بگیرم، یعنی انقدر راحت فریب خوردم؟ انقدر راحت تبدیل به بازنده یه بازی کثیف شدم؟
    سعی میکنم از روی تخت بلند شم: من بهت اعتماد داشتم...
    -اینم میدونم عزیزم... تو که انقدر خنگ نبودی! نمیفهمی همه ی اینا برنامه ریزی بوده؟ تو اولین سوژه من نبودی و آخریش هم نیستی. سخت پا دادی ولی به سختیش می ارزی. مطمئن میشم بهت بد نگذره...
    اون حرف میزد ولی من دیگه نمیشنیدم... احساس میکردم به آخر خط رسیدم و هیچ نقطه سرخطی هم وجود نداشت...
    چطوری نفهمیدم!؟ چطوری انقدر کور بودم!؟
    بهش نگاه کردم... ازش متنفر بودم! از اون چشم های شرور و موهای بهم ریخته اش و رنگ سیاهی که همه وجودش رو در بر گرفته بود. از بدنش که به زور هورمون رو فرم نگهش داشته بود، از لب های ترک خورده و از پوست چروکیده اش! ازش متنفر بودم... لعنتی ای کاش ازش متنفر بودم...!


    نوشته: شادی

  • 6

  • 4




  • نظرات:
    •   Master.Kink
    • 2 ماه،1 هفته
      • 5

    • در نویسندگی اصلی داریم به نام راوی همجنس که خیلی اساتید میگن بهش وفادار بمونید. یعنی شما به عنوان یک زن معمولا از زبان یک زن میتونید خوب بنویسید و برعکس. راه فهمیدن این توانایی چیه؟ اینکه کسی بدون دونستن جنسیت شما ازتون بخونه. تک تک کلمات شما فریاد میزنه خانم هستید و این ارزش نوشته شما رو پایین میاره چون در انتقال حس راوی موفق نبودید. راهکار ساده‌اس
      از خودتون بنویسید شادی جان. از زبان چیزی که هستید.


    •   happysex
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • مطمئنم میتونی در نوشته های بعدیت موفق تر باشی
      کمی تصنعی بود
      بهر حال لایک


    •   Teenwolf.
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • لوس بود :|


    •   Siavvashhhhhhh
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • به خاطر دو جمله آخرت لایک


      خودم هم چندین ساله درگیر این دو جمله ام


    •   ناصر39
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • خوب بود - نگارش روانی که خسته کننده نبود - داستانت سکسی نبود و از سکس چیزی ندیدم ، اما بهتر بود نیم خطی به وجود کاندوم اشاره می کردی ! اما باید یک نکته رو بگم - بارها اتفاق افتاده که یک داستان ساده موجب ایجاد جرقه برای یک کلاهبرداری می شود ، به جهت اطلاع دوستان اعتراف به لواط یا زنا ثابت نمی شود مگر با شهادت 4 مرد عاقل یا سه بار اقرار در حضور قاضی - پس بابت اینکه صدایی از شما ضبط شده یا حتی فیلمی گرفته شده است نترسید - ممکنه آبروتون بره - ممکنه شلاق بخورید یا حتی به زندان بروید - اما اولا پای همون نفر هم گیر هست و ثانیا تا آخر عمر با کابوس زندگی نمی کنی !!!


    •   kamranpoya
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • عالی بود امیدوارم کسی درگیر چنین داستانی نشه


    •   دخترنشسته.درماه
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • چرا وقتی دختری از گی بودن مینویسی؟چی میتونی از گی بودن بفهمی و درک کنی که راجع بهش مینویسی؟تو به خانومی از احساسات و واقعیاتی که میتونی درک کنی و برات ملموسه یا حتی میتونی تصویرسازی کنی بنویس نه که سعی کنی تخیل کنی راجع به چیزی که تاابد برای همه زنا ناشناخته‌اس!!!


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو