یه حس خوب

    در رو باز کردم طبق معمول افتاده بود به جون این دو وجب حیاط
    صدامو انداختم تو سرم:این رضا چی زر زر میکنه ها؟
    جارو رو انداخت کنار:چیشده باز شارلاتان بازی در میاری؟
    _از اون شوهر مفنگیت بپرس اومده جلو ارایشگاه میگه شغل جدید برات پیدا کردم برو صیغه این یارو شو
    ابروهای نازکشو میبره بالا نزدیکم میشه که بوی بد عرقش میزنه تو بینیم :عه بت گفتش؟ ببین پسره از این خرپولاس یعنی شانس بهت رو کرده ها ...فقط از این تیپ حاجی ماجیاست که باید صیغه کنه . توام که قبلا شوهر کردی حالا پرده ای در کار نیست ترش کردی یه چند ماه صیغش شو تا میتونیم پول بکنیمو تمام
    دستمو بردم و بالا و با تموم زوری که داشتم زدم تو گوشش جیغ بلندی کشید با گریه به صورتم چنگ زد:وحشی پاچه پاره من خیر سرم جای مادرتم منو میزنی
    بی توجه به سوزش صورتم مچ دستشو کشیدم و جیغ زدم: جای مادرو خوب اومدی ... اون از نامزد سابقم که شوهرت یکی بدتر از خودشو انداخت بهم
    اینم از الان که میخوای جند..ه ملت بشم کور خوندی زنیکه ...یه جور میگی جای مادرتم هر کی ندونه فکر میکنه چیکار کردی واسم والا از وقتی یادمه مثه سگ داشتم کار میکردم پا به پای تو اون رضاحمال
    به یقم چنگ میزنه با گریه میگه:پول نداریم حالیته دختره ی نفهم صاحبخونه هر ماه با تهدید و بد و بیراه میذاره یه ماه بیشتر بمونیم من خودم رفتم ازمایش دارم اون دکتر دیوث میگه قند داری انسولین باید بزنی من گوه تو جیبم داشتم برم بخرم که بیام بزنم؟
    هولش دادم عقب : گمشو عقب بوی گندت حالمو بهم زد جا اینکه اون رضا حمال بره دود کنه همون پولو میرفتی انسولین میخریدی برا خوشیه شما من برم صیغه اینو اون شم؟
    جارو رو برمیداره و به سمت خونه میره: اگه صیغه اش نشی پس فردا که انداختنمون بیرون همه باید بریم جند..گی واسه دوزار که بزارن کف دستمون
    چنگی به موهام زدم و جیغ زدم: هادی خدا لعنتت کنه اومدی تو زندگیم گفتم شوهر کنم راحت شم از این زندگی سگی توام یکی بدتر از رضا بودی
    ...
    ماهیتابه نیمرو رو وسط سفره گذاشتم رضا غر زد: ای بابا پاره شدیم بس نیمرو خوردیم بسه دیگه
    صدامو بردم بالا: گمشو برو کار کن منو این زن بیشعورت مثه خر کار میکنیم بریزیم تو خیک تو الانم زبونت درازه
    مشتی سبزی به دهنش برد و گفت: صیغه معین شی هر شب جوجه کباب داریما
    با چندش گفتم: ببند دهنتو وقتی تو اون لامصب پره غذاست
    رو به ناهید گفتم: فردا پاشو برو دکتر این انسولینه چیه برو بخرش پس فردا سکته میکنی میفتی به جونه ما
    طلبکار چشمشو درشت کرد:کو پول؟
    پشت چشمی نازک کردم: بگین فردا نعششو بیاره صیغه اش میشم
    جفت با ذوق نگام کردن که داد زدم: فقط سه ماه گفته باشم


    مثل همیشه شروع به بافتن موهام کردم که ناهید با ذوق مانتوی سفیدی رو به سمتم گرفت :قربونت برم یلدا اینو بپوش بشین صورتتم ارایش کنم خاله
    با چش غره گفتم: لازم نکرده واسه هادی اینکارا رو کردیم چه گلی به سرمون گرفت که این یارو بگیره؟
    مانتوی سبز رنگ رنگو رو رفته ی همیشگی رو تنم کردم که باز گفت: لج نکن طرف ادم حسابیه ببینه با این سر و وضعی...
    داد زدم: رو اعصاب من نرو هر چی بخوام میپوشم کاری نکن دیوونه شم بزنم زیر همه چی تو خیلی به فکر این چیزایی برو جنازتو غسل بده تو حموم بوی گندت حالت تهوع داده بهمون
    مثل همیشه بساط گریه رو راه انداخت که با صدای رضا که گفت: اومد اومد
    جفت هول زده از در خارج شدیم
    انتظار پسر مذهبی و ریش و پشم داریو داشتم که با دیدن مرد روبه روم جا خوردم
    انگار اونم انتظار دیدن منو نداشت
    ماتو مبهوت گفت: رضا خانومی که میگفتی اینه؟
    رضا خنده ای کرد: بله اقا .دختر خودمونه سه ماه فقط نامزد داشته به غیر اون اصلا اهل این چیزا نبوده دقیقا طبق خواسته ی شما
    کمی خم شد و با دقت به صورتم نگاه کرد
    رو به من گفت: دختر جون خودت راضی هستی؟
    با تمسخر نگاش کردم: اره پدر جون بدو بریم صیغه کنیم
    جاخورد کمی اخم کرد: بی ادبم که هستی
    _هوووی مردیکه حواست باشه چی میگیا
    دسته ای اسکناس رو به رضا داد که سریع از دستش چنگ زدم و به ناهید دادم: اول میری داروهاتو میخری فهمیدی؟ بعدم پوله اجاره خونه رو میدی
    سریع سر تکون داد: خیله خب
    معین رو به من کرد: بریم
    با چشم با ناهید خداحافظی کردم و دنبالش راه افتادم
    زیر چشمی میپایدمش قیافش خیلی ادم حسابی بود
    چهره اش ابهت داشت فقط قدش کمی زیادی بلند بود
    تقریبا تا شونش میشدم. تموم طول راه یک کلمه حرف نزدیم ..نزدیک محضر شدیم مثل همیشه لعنت فرستادم به بابا و ننه ای که معلوم نبود کدوم گور بودن و منو دسته این کفتارا سپرده بودن
    صیغه کردیم به همین راحتی برای سه ماه شوهرم بود
    رو به من کرد: الان میریم خونه ام توی این مدت اینجایی اصلا دلم نمیخواد رفتار بی ادبانه امروزتو تکرار کنی وگرنه مجبور میشم جور دیگه ای رفتار کنم


    رومو به سمت دیگه ای کردم همین مونده این بابا لنگ دراز به من درس ادب بده


    در اپارتمان رو باز کرد و اشاره زد برم داخل
    خونه ی نقلی و قشنگی بود سه ماه زندگی اینجا هم کلی ارزش داشت!
    روبه روم نشست و جعبه ی پیتزا رو روی پام گذاشت:بخور خیلی تو محضر معطل شدیم حتما گرسنت شده
    میخواد غذا بده بعد بره سراغ عملیات؟
    بی تعارف شروع به خوردن کردم که با اخم گفت:این چه وضعه خوردنه تموم لبو لوچه ات سسی شده.مثلا تو دختری باید باکلاس و باوقار باشی
    با غیض الله اکبری گفتمو جوابشو ندادم با استین مانتوم دور لبمو تمیز کردم
    هر چی میخوام ادم باشم نمیذاره
    بعد ناهار لیوان‌چایی رو گذاشت جلومو گفت: بخور خستگیت در بره
    دمش گرم قبل رابطه قشنگ خستگی و گشنگی رو رفع میکنه!
    معین:چند سالته؟
    ۲۱
    ابروهاش رفت بالا:خیلی کوچیکی برای مطلقه بودن
    شونه بالا انداختم: هفده سالگی سه ماه عقد بودم بعدم تموم شد
    چرا تموم شد؟
    اعصاب و روانم با یاداوریش بهم میریخت با لج گفتم: بتوچه
    چونمو توی دستش گرفت با انگشت شصت نوازش کرد: ۱۳ سال از من کوچیک تری بی ادبیاتو میذارم پای سن کمت دوست ندارم تو این مدت که اینجایی با دستو پای شکسته برگردی خونه فامیلات پس رو اعصاب من نرو ونذار یه وحشی بی اعصاب بشم باشه دختر؟
    اگه هر کی جز این دست دراز بود به فحش میکشیدمش اما این یارو جدی جدی ترسناک بود
    از جا بلند شد و کتشو پوشید: من باید برم به مادرم ودخترم سر بزنم شب برمیگردم
    مبهوت گفتم:دختر داری مگه؟
    نیمچه لبخندی زد:چه عجب توام سوال پرسیدی ..دختر برادره مرحوممه مسئولیت بزرگ کردنش مراقبت از مادرم و زن برادرم به عهده منه دلیل ازدواج نکردنمم همینه ولی خب برای یه سری مسائل تصمیم گرفتم چندماهی ابرومندانه با کسی محرم بشم
    سرمو تکون دادم و فکر کردم امان از این پایین تنه کوفتیتون که بخاطرش هر کاری میکنین
    خندمو خوردمو با رفتنش پریدم رو کاناپه:جووون چه حالی میده اینجوری زندگی کردن
    (_هادی؟ هادی جان تورو خدا
    موهامو از روی گردنم کنار میزنه و لبشو میذاره روی گردنم میبوسه یا میمکه؟ چقدر دردش وحشتناکه
    با خشونت بند سوتینمو میکنه و با دیدن سینه هام با ترش رویی میگه: این اصلا سایزداره؟ چیو میبندی باسوتین؟ چنگی به سینم میزنه که با گریه میگم: وحشی یواش
    شلوار و شورت خودشو میکشه پایین و میگه: بشین رو زانوت
    سریع میشینم که التشو جلوی دهنم میگیره
    با گیجی میگم: چیه؟ _اه دهنتو باز کن دیگه لامصب نفهم
    با فشار وارد دهنم میشه حس میکنم هر لحظه قراره بالا بیارم
    سعی میکنم کمرشو با دستم نگه دارم ولی با فشار التشو بیشتر وارد دهنم میکنه
    تند تند نفس میکشم و مقاومت نمیکنم که با زور عمل کنه
    شلوار ورزشیمو از پام میکشه بیرون و دستشو با اب دهن خیس میکنه
    با دستش واژنمو لمس میکنه که خودمو منقبض میکنم لمس دستاش درد داره تا لذت
    لای پامو باز میکنه و میگه: قراره خون بیاد ازت حالیته؟ باز نیفتی به گریه و ناله
    التش با فشار واردم میشه با گریه میگم: خیلی وحشی هستی
    بدون اعتنا به من ضربه های تندش شروع میشه تقریبا تموم وزنش رومنه و شروع میکنه با دندون گوشمو گازگرفتن
    همیشه شنیده بودم سکس هم درد داره هم لذت
    چرا برا من فقط درده؟
    چندین بار التشو خارج میکنه و با فشار دوباره وارد میکنه
    از کمبود نفس به هن هن کردن افتاده بودم که برم میگردونه و اینبار رابطه ی پشتو هم باید تجربه میکردم
    محکم کمر و سینه هامو فشار میداد وتلمبه میزد تقریبا با بی هوشی فاصله نداشتم که ازم فاصله گرفت)
    با بغض اهی کشیدم هادی از نظر هیکل نصف معینم نبود امشب با این قراره چه دردی بکشم
    چقدر دلم میخواست برگردم خونه و با مشت بکوبم تو دهن ناهید تا حداقل حرصمو خالی کنم !


    با ورودش به خونه سعی کردم خودمو خونسرد نشون بدم کمی نگام کرد: سلامت کو دختر؟
    سرمو با گوشیم گرم کردم این گوریل انگوری منو اورده اینجا تربیت کنه؟
    دید جوابشو نمیدم رفت سمت اشپزخونه نیشخندی زدم به روی خودش نیاورد ریده شده بهش
    از همونجا صدام کرد که گفتم: بله
    نیم نگاهی بهم انداخت: شام خوردی؟
    سر تکون دادم :غذا درست کردم میخوای براتو هم بیارم؟
    _نه من خوردم ولی برات غذا گرفته بودم فکر نمیکردم بلد باشی


    به فکر غذا خوردنمم بود چقدر مشتی بودا پشیمون شدم از صفاتی که بهش داده بودم !
    روبه روی ایینه به خودم دهن کجی کردم با این لباس توری قرمز و موهای اتو کشیده و ارایش کرده چقدر متفاوت بودم با اون یلدای همیشگی
    نشستم روی تخت و سعی کردم استرس رابطه ی قبلی با هادی رو از یاد ببرم .
    با ورودش به اتاق دستمو مشت کردم
    نشست کنارم چند لحظه به صورت و موهام نگاه کرد: فکر نمیکردم اینقدر خوشگل باشی ...درست مثل عروسک کوچولو و ظریف و زیبا
    ته دلم غنج رفت ... منه بی جنبه هیچ وقت از کسی تعریف نشنیده بودم
    کمی با دستاش منو سمت خودش کشید و زمزمه کرد: اگه هر جا درد کشیدی یا دوست نداشتی فقط کافیه بهم بگی
    دلم میلرزید از حرفاش تو اون همه پول دادی به رضا برای همین رابطه ها ...حالا نگران منی؟
    موهامو از صورتم کنار زد و لبشو به گونم چسبوند اروم اروم لبشو روی صورتم میکشید چندین بار اطراف لبمو بوسید و بعدلبشو گذاشت روی لبم
    دستمو که از استرس مشت کرده بودم ناخوداگاه روی سینش گذاشتم
    لب پایینو و بالامو بوسید و دستش تو یقه ام رفت گردن و سینه هامو نوازش میکرد و با فشار دستش روی تخت خوابیدم
    لبشو روی قفسه ی سینم گذاشت و چندین بار بوسید
    لباسمو در اورد و حالا کامل روی من قرار داشت
    موهای سرشو نوازش میکردم و حس کردم داشتن رابطه چقدر لذت بخشه
    لای پامو کمی باز کرد و با حرکات دستش باعث شد لای پاهام بیشتر خیس بشه
    دستام که از هیجان میلرزید و روی شلوارش گذاشتم و سعی کردم دکمه هاشو باز کنم
    زیر لب قربون صدقم میرفت و شنیدن این کلمات جادویی برای منی که جز فحش و بد و بیراه چیزی نشنیده بودمو نگفته بودم حکم طلا رو داشت
    با دست التشو گرفتمو به خودم نزدیک تر کردم
    پاهامو باز تر کردم و خودش با فشار ارومی واردم کرد
    درد نداشت!اصلا درد نبود فقط لذت زیادی بود که هر لحظه بیشتر میشد
    تعدادضرباتش بیشتر میشد و دستای من دور گردنش سفت تر
    حس میکردم پاهام داره میلرزه و با جیغ کوتاهی اولین اوج رسیدنمو تجربه کردم
    تقریبا ده دقیقه بعد نفس زنان ازم جدا شد و زمزمه کرد: مرسی دختر
    خندم گرفت و چقدر این دختر گفتناشو دوست داشتم
    دلم میخواست تو بغلش باشم و بازم اون بوی خوبشو حس کنم
    عقب تر رفتم و بهش خیره شدم که چشماش باز شد دستاشو باز کرد و گفت: بیا اینجا دختر
    سرمو فرو کردم تو بغلش و بوی سیگار با عطر دلنشینش توی بینیم رفت
    معین مثل رضا نبود معین مثه هادی نبود
    معین ،معین بود! یکی که هیچوقت تو زندگیم مثل اونو ندیده بودم
    مهم نیست این رابطه سه ماهه یا بیشتر بشه
    مهم نیست بازم باید حضور ناهید و رضا رو حس کنم
    مهم نیست بعده این سه ماه چه سرنوشتی برام رقم میخوره
    مهم اینه کنارش حسایی رو تجربه کردم که هرگز تجربه نکرده بودم
    پایان


    نوشته: Aram375

  • 53

  • 8




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 1 هفته،3 روز
      • 15

    • شما استعداد زیادی در نوشتن دارید در حد خانم مودب پور . حتما به کارتون ادامه بدید.......


    •   Nikan.a
    • 1 هفته،3 روز
      • 15

    • قشنگ بود خب جای کار هم داره ولی ادامه بده امیدوارم موفق شی دوست عزیز ممنون بابت داستان قشنگت


    •   Gayaneh
    • 1 هفته،3 روز
      • 7

    • تا حالا چنین موضوعی رو کمتر کسی به این قشنگی روایت کرده بود مرسی (rose)


    •   کارخودشونه...
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • والا نخوندم
      ولی بعدا میام میخونم


    •   زن.اثیری
    • 1 هفته،3 روز
      • 8

    • اولین حس خوب آرام بود برای منی که لبریز از حس بدم
      مرد باید مردانگی و عشق رو توام به زن هدیه کنه تا کمال زن بودن آشکار بشه .اون جاست که از حیوانیت فاصله گرفتیم و انسان متعالی شدیم
      کز دیو و درد ملولم و انسانم آرزوست اما حیف که یافت می نشود اما آنم آرزوست


    •   غیوررر
    • 1 هفته،3 روز
      • 6

    • شاه ایکس عزیزمیدونم الان به شماخورده گرفتن مثل اینه که جلو محمدرضا شاه گوزیده باشی ولی محض اطلاع بایدبگم مودب پورآقا هستش واون رمان آخری که شماخوندی که به اسم زنش بخاطراینکه خودش ممنوع قلم کردن بیشرفا ولی اسمش بردی دلم تنگ شدواسه رمانش چقدرخندیدم باهاشون نیست مثلشون


    •   Mehranpoiut
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • خوب بود لایک


    •   وب.گرد
    • 1 هفته،3 روز
      • 9

    • بهترین داستان امشب.
      و گمونم بهترین داستانی که از شما خوندم.
      لایک.


    •   nima_rahnama
    • 1 هفته،3 روز
      • 8

    • قشنگ بود ساده و شیک
      تصویر دختره جلو چشممه این نشون میده شخصیت پردازی خوبی داری، نگارشِ خوب و ریتم خوب به خواننده کمک میکنه از قصه خسته نشه بنظرم بخش اروتیک داستان با وجود کم بودن کافی بود
      انگار یه فیلم از مجید مجیدی داشتم میدیدم
      دوست دارم بازم ازت بخونم لطفاً ادامه بده
      موفق باشی دوست من


    •   nima_rahnama
    • 1 هفته،3 روز
      • 4

    • زن.اثیری عزیز
      کامنتت عالیِ رفیق
      من هم آنم آرزوست
      بمونی برامون


    •   shahx-1
    • 1 هفته،3 روز
      • 8

    • جناب اقای غیور منظور من اقای مرتضی مودب پور نویسنده رمان گندم نیست . در مورد خانم ماندانا معینی همسرشون که کتابهاشو به اسم ماندانا مودب پور چاپ میکنه و سه کتاب دریا کژال و شینا از اثار ایشون است حرف میزدم.


      پی نوشت: علاقه اقای مرتضی مودب پور به اضافه کردن کاراکتر پسر شیطون دختر باز به وضوح مرد بودنشون رو نشون میده. سبک لطیف خانم ارام به بانو مادانا بسیار نزدیکتره.....


    •   غیوررر
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • شاه ایکس عزیز ازداستانای ماندانا معینی هم کژال خوندم به نظرم یک هزارم گندم وکتاب های دیگرمودب پورقوی نیست متنش والبته هرنفری نظری داره وقابل احترام عذرمیخوام اگه جسارت شد


    •   Clay0098
    • 1 هفته،3 روز
      • 7

    • خانم یا آقای ارام شما نویسنده خیلی خوبی هستید که شک ندارم با تلاش به درجات بالاتری میرسید و مشکلات هم حل میشه..
      امیدوارم داستان های بیشتر و بهتری تو شهوانی ازتون بخونم
      واقعا خسته نباشید ( خیلی خوب بود)
      با این دیالوگ های قشنگ شبمون رو ساختید


    •   Hooman.esf.59
    • 1 هفته،3 روز
      • 4

    • وقتی یه داستان خوبه
      هیچکی دنبال راست و دروغش نمیره چون داستان است
      هیچکس دنبال اون یکی دست نویسنده نمی گردد که کجا بوده؟
      سه چهار خط اولش را که خوندم فهمیدم نویسنده از جق مرگه های شهوانی نیست(جق مرگه بر وزن پیش مرگه)
      لایک هشتم تقدیم شما
      داستان قابلیت ادامه دادن را دارد
      موضوعش خوبه
      بنظر من در مورد ادامه ش فکر کن


    •   masih_roma
    • 1 هفته،3 روز
      • 7

    • هرکی میگه بالاخره این کسشرنبود لایک کنه


    •   Minow
    • 1 هفته،3 روز
      • 6

    • خسته نباشی عزیزم خیلی قشنگ بود لذت بردم از خوندنش بازم بنویس


    •   Caboos1
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • دیدم مثل سگ داری پاچه ی همه رو میگیری گفتم اگر تا آخر بخونم به منم میپری بیخیال شدم
      جنده ی عصبی


    •   Niusha_sh
    • 1 هفته،3 روز
      • 5

    • آرام عزیزم لایک21
      زیبا و روان، برای من خیلی لذت بخش تر بود چون پارتنر ما هم اسمش معین هست و دقیقا سه ماه با هم بودیم و بعدش یه جدایی افتاد...
      اعداد و اسم ها تلخی و شیرینی خاطرات رو برام تداعی کرد...!!
      میدونی اصلا معین ها خیلی خوبن و جذاب...منتظر داستان بعدیت هستم


    •   DAVOOD6545
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • خوب، باز هم بنویس.


    •   Shabsavar
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • خوب بود دمت گرم


    •   SSAa699
    • 1 هفته،3 روز
      • 6

    • اوفف چه داستان قشنگی .
      لذت بردم .
      مرسی ازت (rose)
      24


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،3 روز
      • 7

    • آرام جان عالی بود.واقعا لذت بردم.بنظرم داستان جا داره ادامه دار باشه.تونستی ادامش رو بنویس.
      لایک با افتخار


    •   marjan_aydin
    • 1 هفته،3 روز
      • 4

    • خیلی خوب نوشتی عزیزم
      واقعا عالی بود
      فقط حیف ک به واقعیت زندگیه آدمای اطرافمون یا خودمون خیلی نزدیکه : (


    •   Shamim.20
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • ميتونست خيلي قشنگ تر باشه با توصيف هاي بيشتر و جزييات بيشتر ولي بازم خوب نوشته بودي
      منتظرم بازم ازت بخونم


    •   cruelman
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • حس خوبیه ببینی یه نفر همرو بخاطر تو پس زده واسه ی رسوندن خودش به تو همه ی راهو نفس نفس زده ،حس خوبیه


    •   Ice_flower
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • دلنشین بود برام مثل...مثل یه رمان کوتاه با پایان باز و خوش...ممنون از قلمت.
      لایک


    •   Ice_flower
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • ای کاش این داستان ادامه دار بشه... :(


    •   eyval123412341234
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • آرام ۳۷۵ عزیز داستان آرامش بخش و قشنگی بود :-) امیدوارم بازم ازتون بخونم :-)


    •   تخم هایش
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • چه جای خوبی و به شکل خوبی تموم کردی


    •   Mehditabriziolya
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • از پایین شروع کردی و در اوج به پایان رساندی ترکیب خوبی بود قلمت پایدار ...لایک چهلم تقدیم شما


    •   Sexybreasts
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • vay mRc dokhtar
      chqdr khob miNviSiiii dokhtar (rose)
      like it :) :-*


    •   Elenajoon
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • چه خوبه اینجور مردا


    •   mrchicco
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • ارام عزیز عالی بود یک کارخوب و دل پسند مسلما بدون ایراد نیست ولی خیلی قابل قبوله نوشتن در مورد مشکلات اجتماعی در این سبک و سیاق و نشان دادن مشکلات اعتیاد و پرداختن به موضوعات اجتماعی که کمتر کسی سراغش میره با چاشنی سکس کار تمیزی بود بهت تبریک میگم و منتظر کارهای دیگه هستم موفق باشی


    •   raul14
    • 1 هفته
      • 1

    • آفرین عالی بود و خوب
      ممنون
      میتونی ی نویسنده قدر بشی


    •   Negar.bahar
    • 5 روز،5 ساعت
      • 1

    • خیلی حس خوبی داشت خیلی دوس داشتم یه معین هم تو زندگی من پیدا میشد


    •   badman.pir
    • 4 روز،12 ساعت
      • 1

    • عالی .حس ها را خوب منتقل کردی


    •   _Azi_
    • 3 روز،23 ساعت
      • 1

    • عالی بود مرسی


    •   darya54
    • 3 روز،3 ساعت
      • 1

    • چه قشنگ بود.مرسی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو