داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

یه عاشقانه آرام...

1399/06/18

((روایت آرش…آغاز))
تو آینه نگاهی به صورتش انداخت.اتفاقات چند ماه اخیر پیرش کرده بود.خط و خطوط درهم پیشونی و چروک کنار چشماش بیشتر ازهمیشه خودش رو نشون می داد.موهای کم پشتش بلند و نا مرتب بود.رگه های سفید ریش پُر پُشتش هم بیشتر از قبل خودنمایی می کرد.فکر نمی کرد بتونه این مصیبت رو تحمل کنه اما طاقت آورد و کم کم داشت به زندگی برمی گشت، اما دل و دماغ نداشت که به خودش توجه کنه. هنوز هم هر روز تنها فیلم توی دوربین رو نگاه می کرد تا صدای “دریا” و شیرین زبونی های دختر کوچیکش " باران" رو از یاد نبره.
*آرش کاری نداری ؟ من دارم میرم…کجایی ؟
+الان میام…دستشویی…
صدای افشین از خیالات و توهمات دورش کرد و از دستشویی بیرون اومد.افشین “آی تی من” شرکت بود که مثل بقیه همکارا و دوستاش، این چند ماهه که از تصادف و فوت همسر و دخترش می گذشت، هواشو داشت.
*آرش داداش کاری نداری ؟ من دارم میرم…امشبم شرکت می مونی ؟
+آره …یکمی کار دارم…حوصله خونه ندارم…رول های کاغذ رو باید مرتب کنم، یه چرتی هم رو صندلی میزنم. راستی افشین یه دسترسی به اینترنت به من بده…می خوام یه سر به چت روم یاهو بزنم.
*باشه فقط مواظب باش تو دوربین دیده نشه رفتی نت…دودمانم به باد میره بفهمن.
+باشه حواسم هست…
دسترسی به اینترنت تو شرکت ممنوع بود، مگر با مجوز مدیر، اما این اواخر که بعضی وقتا شرکت میموند، از افشین کد دسترسی می گرفت تا به پاتوقش تو یاهو سر بزنه…
*فردا امید و نیما وقت گرفتن ببریمت آرایشگاه…جون مادرت نه نیار…دیگه بسه آرش…فردا دیگه مشکی رو از تنت در میاریم…
+باز گیر دادید؟…بی خیال شو افشین…
*تو رو روح باران و دریا نه نگو…
+حالا تا فردا…برو دیگه…دیر بری بیتا زنگ میزنه خشتکت رو پرچم میکنه …
کد دسترسی رو گرفت و رفت طبقه پایین تو واحد خودش.چند سالی میشد که مدیر چاپ این شرکت بود و از وقتی محل شرکت عوض شد، خودش این طبقه رو انتخاب کرد که دسترسی به حیاط راحت باشه براش. پشت میز که نشست طبق عادت فتوشاپ رو باز کرد تا کاری هم انجام داده باشه و کاراش رو جلو بندازه. کد رو وارد کرد و وارد اینترنت شد. یاهو مسنجر رو باز کرد و وارد روم همیشگی خودشون شد… " سی چهل… یه سبد شعر و ترانه"
با تعجب به صفحه چت خصوصی که باز شد نگاه کرد…پیغام از آی دی “هارمونی” براش اومده بود…چند بار پیام رو خوند…
" اگه پی ام رو دیدی جواب بده…میخوام ببینمت"
آی دی رو یادش بود. چند باری توی چت روم بحثشون شده بود و درسته که دشمن نبودن ولی دوستی هم با هم نداشتن. شناختی ازش نداشت و تو شرایطی هم نبود که تحلیل کنه که چرا این پی ام رو گرفته. کیبورد رو جلو کشید و تایپ کرد:
" سلام …باشه شماره بذار تماس می گیرم…" از روم بیرون اومد و آف شد.
………………………………………………………………………
((روایت فروغ…آغاز))
بازم مجبور بود تو اتاقش بمونه…هر وقت شوهر سابقش با مادرش میومد که بچه ها رو ببینه، از روی نفرت و ترسی که به خاطر کتک خوردن و آزار های روحیش داشت، خودش رو حبس می کرد تا نه صداش رو بشنوه و نه چهره ای رو ببینه که یادآور خاطرات وحشتناک دو سال آخر زندگیش بود.هر ثانیه وجودش توی اون خونه مثل خوره روحش رو می خورد. انقدر روانی بود که بتونه حکم بگیره فقط دو هفته یه بار و اونم با مادرش بیاد و در حضور خودش دخترش رو ببینه. دلش نمی خواست دخترش وقتی بزرگ شد از حسرتش برای ندیدن باباش شکایت کنه.
رفت سمت قفسه کتاب هاش تا با خوندن سرگرم بشه، اما دلش خوندن هم نمی خواست. می دونست چی دوست داره اما نه کسی رو داشت و نه حوصله این که احساسش رو درگیر کنه.بیشتر از سه سال بود که دست هیچ مردی تنش رو لمس نکرده بود. حسرت نوازشی از روی محبت و احساس، یه عشق بازی … هوس سکس داشت. از خود ارضایی خسته شده بود و دیگه هیچ لذتی نمی برد. بی اختیار چند قطره اشک از گوشه چشماش جاری شد. زمزمه کرد : " تَرسم که اشک در غم ما …" اما ادامه نداد…
رفت پشت میزش و کامپیوتر رو روشن کرد و وارد چت روم همیشگی یاهو شد… " سی چهل… یه سبد شعر و ترانه"
لیست روم رو نگاه کرد. با دیدن ای دی " پاییز" بازم یه حس غریب دلش رو زیر و رو کرد. وقتی پاییز عدد 1 رو تایپ کرد توی روم، هدفون رو تو گوشش گذاشت و منتظر شنیدن صداش شد…
" تکلیف تمام ترانه های من …از همین اول بسم ا… بوسه معلوم است…"
قدرت مقاومت نداشت. دستش رو لای پاش بُرد…با اینکه چند باری بحثی تندی با اون داشت، با این حال شنیدن صداش به شدت تحریکش می کرد…تُن صداش…غم غریب نوشته هاش…هر چیزی که بود حالش رو عوض می کرد.
" خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده…"
از تسلیتی که دوستان نزدیکش گفته بودن، فهمیده بود اسمش آرشه و همسر و دخترش رو چند ماهی میشد که تو تصادف از دست داده. توی جمع روم قابل احترام بود و تشکر دوستانش رو با شاخه گلی جواب می داد. چشماش رو بست و کنار خودش تصورش کرد و ارضا شد…باورش نمیشد که برای بار چندم با یادش خود ارضایی می کرد…از خودش متنفر شد …چراغ آی دی پاییز هم خاموش شده بود… کیبورد رو جلو کشید و تایپ کرد:
" اگه پی ام رو دیدی جواب بده…میخوام ببینمت"

((روایت آرش…دیدار))
هوا سرد شده بود.طبق عادت دستی به ریش بلندش کشید و شال قرمز کوتاهش رو مرتب کرد.انگشتر عقیقش رو دور انگشت می چرخوند. توی شیشه مغازه روبرو نگاهی به لباسش انداخت تا نا مرتب جلوه نکنه…اورکت سبز زیتونی…یقه اسکی سفید…شلوار جین کِرِم رنگِ دمپا گشاد که روی نیم بوت مشکی رو پوشونده بود. اضطراب و هیجان بیشتر از همیشه نفسش رو به شماره انداخته بود.دلش سیگار می خواست اما دوست نداشت بوی تند سیگار اولین قرارش رو به گند بکشه. تو صحبت هاشون با هم فهمیده بود فروغ از سیگار بدش میاد ، اما گفته بود که سیگار می کشه…با صدای زنگ موبایل از خواب و خیال بیرون اومد…
+الو جانم…
-سلام…رسیدی ؟
+سلام …آره…
-منم دارم میرسم…مگان سفید…چراغاش اَبرویی نئون داره …از دور معلومه…
+من میام کنار خیابون …برسی می بینمت…
آرش به تپش قلب افتاده بود.قراری با چند بار مکالمه تلفنی و بدون تصویر ذهنی…بدون عکس…احساس می کرد همه دست از کار کشیدن و فقط اون رو تماشا میکنن…شاخه گل رز قرمز رو زیر اورکتش قایم کرد…ماشین رو از دور دید. راست میگفت چراغاش خیلی تابلو بود…پشت چند نفری که اونها هم کنار خیابون ایستاده بودن قایم شد و نفس عمیق کشید. گرگ و میش هوا اجازه نمی داد راننده رو ببینه…ماشین چلوی پاش ترمز کرد و شیشه دودی پایین اومد…
-سلام…فروغ هستم…سوار شو الان همه فحشمون میدن ترافیک میشه…
در رو باز کرد و نشست…بوی ملایم عطرخُنَک زنانه و گرمی بخاری ماشین، ترکیب جذابی رو درست کرده بود…
+سلام …منم آرشم…
فروغ دستش رو سمت آرش گرفت و به گرمی باهاش دست داد.چند متری جلوتر نگه داشت و خیره به هم نگاه کردن…فروغ خیلی زیباتر از تصورش بود…چشم های مشکی…موهای فرفری که از کنار شالِ سفیدش بیرون زده بود…مانتوی زیتونی که با اورکت آرش، سِت شده بود…لبهای بسیار زیبا با روژی ملایم و از همه جذاب تر لبخند دلربای فروغ…
شاخه گل رو به فروغ داد…فروغ چشماش رو بست و گل رو بو کرد و آروم روی داشبور گذاشت…

((روایت فروغ…دیدار))
کلافه شده بود. هر چیزی که می پوشید رو دوباره در میاورد و پَرت می کرد روی تخت…تمرکز نداشت گیج بود نمی دونست چی بپوشه…چیزِ زیادی از آرش نمی دونست که بتونه طبق سلیقه اون انتخاب کنه…هیجان و اضطراب قدرت تصمیم گیری رو ازش گرفته بود…دیگه داشت دیر میشد که شلوار جین مشکی رو پوشید و مانتو کتانِ کوتاهِ زیتونیش رو تنش کرد. شال سفید رو سرش کرد و از خونه زد بیرون…تو ذهنش چهره آرش رو تصور می کرد و نگران بود…" اگه خوشم نیاد چی؟"…“اگه اون خوشش نیاد…وای چی کار کنم؟”
دیگه نزدیک شده بود که گوشی رو برداشت و زنگ زد.
+الو جانم…
-سلام…رسیدی ؟
+سلام …آره…
-منم دارم میرسم…مگان سفید…چراغاش اَبرویی نئون داره …از دور معلومه…
+من میام کنار خیابون …برسی می بینمت…
سایه بون ماشین رو پایین آورد و تو آینه نگاه کرد…مثل همیشه بود…آرایش ملایم…عطر خُنَکی که حتی تو زمستون هم همین رو میزد …سرعتش رو کم کرد تا از دور شاید آرش رو ببینه…چند نفری کنار خیابون بودن…براندازشون کرد تا ببینه دوست داره آرش کدوم باشه…تمام وجودش هیجان و دلهره ای بود که دستاش رو هم به لرزه انداخته بود…“خدایا اینا که همشون قدشون کوتاهه”…“لعنت به تو فروغ”.
قرارشون جلوی فروشگاه چرم معروف منطقه بود…نزدیکترکه رسید مرد قد بلندی رو دید که پشت چند تا مرد دیگه وایستاده…ترمز زد و شیشه ماشین رو داد پایین…
-سلام…فروغ هستم…سوار شو الان همه فحشمون میدن ترافیک میشه…
در رو باز کرد و نشست…
+سلام …منم آرشم…
دستش رو به سمت آرش برد و گرمای دستش رو تو اون سرما حس کرد… چند متری جلوتر نگه داشت و خیره به هم نگاه کردن…ریش نسبتا بلند و مرتب که کمی به سفیدی میزد…موهای کم پشت…چشم های سبزش که با اورکت زیتونیش کاملا هماهنگ بود و لباس سفید و شال قرمز…به دلش نشست. لبخند مهربونش فراتر از تصور بود. صداش به همون جذابیت توی چت روم و تلفن گوشش رو نوازش می داد…
شاخه گل رو به فروغ داد…فروغ چشماش رو بست و گل رو بو کرد و آروم روی داشبورد گذاشت…

((روایت آرش…خداحافظی))
-آرش جان من دیگه باید برم خونه…دیر میشه…
+باشه عزیزم…ممنون از همه چی…
-مرسی از تو که این همه راه اومدی…
+فروغ؟
-جانم…
+احساس خوبی دارم بهت…
-آرش من اهل ناز و ادا نیستم…راحت بگم منم خیلی خوشم اومده از تو…دلم می خواد بازم ببینمت…
+من که از خدامه…
-پس می بینیم همو…فعلا…
+باشه خدافظ…
-هیچ وقت نگو خدافظ…
آرش از ماشین پیاده شد و با نگاهش ماشین فروغ رو دنبال کرد.چقدر دلش می خواست بغلش کنه…دستش رو بو کرد. با صدای زنگ اس ام اس گوشی رو باز کرد…
“بوی خوبت تو ماشین مونده…رو دستام هم مونده…دستام رو نمی شورم که بوی تو رو داشته باشه…”
آرش از ته دل با صدای بلند خندید…تایپ کرد :
“می خوام مال من باشی…”

((روایت فروغ…خداحافظی))
فروغ با نگاهش تو آینه ماشین، آرش رو دید که داره نگاهش می کنه… بد جور می خواستش…گوشی رو برداشت و تایپ کرد:
“بوی خوبت تو ماشین مونده…رو دستام هم مونده…دستام رو نمی شورم که بوی تو رو داشته باشه…”
وقتی فرستاد بازم شک وجودش رو گرفت…شاید منو نخواد…گوشی رو باز کرد…دینگ
“می خوام مال من باشی…”
فروغ از ته دلش با صدای بلند خندید…
وقتی رسید خونه، لباسش رو درآورد و روی تخت ولو شد…دستش رو بو کرد…چشماش رو بست و دست دیگه رو لای پاهاش کشید. یادش نمیومد آخرین بار کِی این همه خیس شده بود…وقتی ارضا شد دست خیس از آبش رو تو دهنش کرد و آروم شد…
“دیگه تموم شد …تنها نیستم دیگه…تو هم تنها نیستی دیگه…وای خدا عاشقش شدم”

نوشته: arashkarimi44


👍 48
👎 4
18200 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

914965
2020-09-08 00:53:46 +0430 +0430

از چی بگم برات؟!
از تصویر سازی بدون نقصت یا جزئیات کامل؟
از حس خوب داستان یا عشق قابل حس داستان؟
شاید باورت نشه بعد از خوندن داستانت چشمام خیس شد، خیلی وقت بود انقدر احساسی نخونده بودم…
بنظرم این داستان از داستان قبلیت بهتر بود، بازم بخونم ازتون
لایک با عشق❤


914974
2020-09-08 01:02:23 +0430 +0430

به نظر من بهترین داستانه امشب رو شما نوشتی آفرین درسته کمی طولانی بود ولی ارزش خوندن داشت و همچنین تصویرسازی های بی نقضی داشت.
درود بر شما آفرین


914978
2020-09-08 01:16:02 +0430 +0430

لایک اول آرش جان .یه عاشقانه آروم و روون و دلچسب .شنیدن حکایت از زبان هر دو طرف جالب بود و خوشایند .تا تموم شد لبخند روی لبم موند. مرسی ازت 🌹


914983
2020-09-08 01:22:24 +0430 +0430

خسته نباشی شببخیر
بعدازمدتهادوباره شروع بخواندن داستانهاکردم .
الحق ازهرنظرخوب وروان وساده وگیرابود.
تلاش مضاعف میطلبه انشالله موفق میشی

5 ❤️

914993
2020-09-08 01:42:11 +0430 +0430

افرین عالی بود لایک.

4 ❤️

915005
2020-09-08 02:05:57 +0430 +0430

با این داستانا بهتر نیست یه اسم روانتیک تر برا سایت انخاب کنین؟
شهوانی خیلی خشنه بخدا

2 ❤️

915034
2020-09-08 04:49:03 +0430 +0430

بعد از این همه کصتان به این نیاز بود

2 ❤️

915055
2020-09-08 07:25:52 +0430 +0430

دداستانهایی که در اون ماجرا از نگاه دو شخصیت اصلی روایت میشه، معمولا شرایط، موقعیت و روحیات شخصیتها به سادگی به مخاطب انتقال پیدا میکنه، بدون نیاز به حاشیه رفتن و گزافه گویی…

آرش جان…
شما هم در خلق شخصیتها و بازگویی احوالاتشون به همون سادگی موفق بودید…

دمتون گرم
قلمتون مانا…

Lor Boy


915057
2020-09-08 07:30:25 +0430 +0430

کاش داستان رو با روایت اول شخص می نوشتی.
خوب بود ولی اگه تکرار مکالمه ها نبود بهتر بود.

صرفا به خاطر احترامی که بقیه بهش میذاشتن،عاشق آرش شد؟
به یادش،دستشُ میذاشت لای پاش و ارضا میشد؟
فکر کنم تناقض تاریخی داشت.چت روم یاهو و موبایل و مگان؟مگر اینکه هنوز چت روم باشه و فعال باشه!که بعید می دونم.
دمت گرم 👍


915058
2020-09-08 07:30:41 +0430 +0430

عالی بود.لایک

5 ❤️

915061
2020-09-08 07:42:11 +0430 +0430

زیبا مثل همیشه…
من روایت سوم شخص ندارم. توصیفات کمتر بود، قشنگ تر می شد البته این نظر من هس و دراینجا اربابِ قلم توی…‌.لایک🌹


915072
2020-09-08 08:31:08 +0430 +0430

خیلی وقته دیگه از داستانای رمانتیک کشیدم بیرون ولی هوا داره پاییزی میشه و منم تو پاییز یه حس شیدایی پیدا می کنم😊
دوست داشتم داستانتو


915074
2020-09-08 08:40:04 +0430 +0430

آخه این چه داستانی بود …یه کیر دربدر حشری رو بستی به آخور یه کُس جقی آواره تر از خودش…
اشکال فنی داستانت:
“چند نفری کنار خیابون بودن خدایا اینا که همشون قدشون کوتاهه”…“لعنت به تو فروغ”.
حالا این جمله :
جلو فروشگاه که رسیدی مردی قد بلند رو دیدی که پشت سر سه تا مرد دیگه ایستاده … بنظرم یادت رفت بنویسی که کُس باران دیده میداند که کیر تگرگ خورده کجا کون وارو میدهد …پس بمحض دیدن یهو زدی تو خال و نوشتی : رسیدم شیشه رو دادم پایین و گفتم :
" سلام…فروغ هستم…سوار شو الان همه فحشمون میدن ترافیک میشه…” حال نظرمن درست بود که یادت رفت بنویسی یا فروغ الا بختکی اون کسمشنگ رو تشخیص داد و شلوارش رو …نه ببخشید شیشه ماشین رو کشید پایین و اون جمله با مزه رو گفت ؟
یاد داستان های سریالی خودم افتادم…که یبار تو همین چت روم ها دلم خوش بود که شاه کس خیابون جردن رو تور کردم …وقتی عکسهایی که از خودش برام میفرستاد اونقدر حشرم بالا زده بود که شبها تو خواب …ببخشید اگر در کابوس بودم یا در رویا ، این عضو شریف مثل دوره گردها ناقاره میزد و اون دوتا هم جلو جلو میرقصیدن …خاک بر سرها.
تا اینکه روز موعود رسید و ایشون با یه ماشین شیک باواریایی اصیل زاده اومد سر قرار …ما هم که با ماشین زهوار در رفته اشتوتکارتی که جز آلمانی بودنش مادر هر چی اصالت رو گاییده بود سر قرار رسیدم…با اینکه با دیدن ماشینش پشمام ریخت اما طوری با کلاس از ماشینم پیاده شدم که اگه این صحنه رو رییس کمپانی سازنده ماشینم میدید واسه خاطر اعتماد بنفسم و بخصوص کلاسی که موقع پیاده شدن واسه طرف گذاشتم …هم تخم مامو ماچ میکرد هم یه آئودی کواترو صفر بهم حواله میکرد… بگذریم …سوار ماشینش که شدم از دیدن یه حوری بهشتی هوش از سر کونم پرید …یه پری چشم ابی قد بلند خوش هیکل موهای بلوند …خلاصه یه پنجه کُس بود… که انگار فلک واسه من تو اب نمک خوابونده بود و از شر کیرهای شازده نشان بالا شهری در امون نگه داشته بود . تو چت روم از بس از تصویر کُس غنچه اش رو تو چشمام چپونده و طعم مزه اش رو در دهانم تپونده بود …چهار ساعت از شبانه روز ، روی ابرها پیاده کز میکردم و سینه میزدم براش . راه زیادی تا خونش نبود که یهو جلوی یه ساختمون 5/6 طبقه نگه داشت و در و باز کرد رفتیم داخل یه لب از هم گرفتیم …بعد پنج شیش پله تا اسانسور رو دست به کون هلش میدادم بجلو …که یالله بابا مردم… چپیدیم تو اسانسور …خلاصه رفتیم خونه …جنده یه شربت هم بهمون نداد…گفتم مسلمون یه چکه آب ؟! گلوم خشک شد…برد منو رو تختش گفت کسخل تشنه لبی مثل تو چه ابی بهتر از اب کر بهشت …خلاصه از پیشونیش مثل یه دلاک کیسه کش شروع کردم به لیسیدن و پشت و گوش و صورت …لب …لب که نیم ساعت مشغول خوردنش بودم و بعدش زیر بغل و کنار پستونهای مرمریش و …پست و بلندی پستونهاش و نافشو …برشگردوندم از بالا گردن تا گودی کمرش لیس زدم تا رسیدم چاک کونش …شورتش رو اروم دادم پایین …که یهو گفت تا برنگشتم رو کمر بخوابم پایین نکشی… جنده از بس از حجب و حیا و نجابت کُسش قبلا دم زده
بودو تعریف کرده بود که من ناخواگاه .شکل و شمایل کُسش رو لای چادر تصور میکردم که میخواست حال بده مثل زن چادری ها لاشو باز میکرد و یه کُس خندان برام غمیش میومد. وقتی برگشت رو کمر منو کشید بالا یه لب طولانی از کم گرفت و بعد گفت برو پایین عشقم …سیرابم کن …منم مثل ادمی که جایزه نهایی یه لاتاری بزرگ نصیبم شده چشمامو بستم و دعا کردم که خواب نباشم شورتش رو دادم پایین و وقتی بوی گند جایزه لاتاری به مشامم رسید …صد رحمت به بوی مستراح مسجد ارک…چشمام رو که باز کردم کُسی دیدم بمانند غنچه گلی که انگار داخلش 1321 عدد دینامیت و نارنجک ترکیده باشه …حالا چند تا کوتیوشا بهش اصابت کرده اونو دیگه نمیدونم …جنده پشم هاشم شیو کرده اش مثل این بود تصویر یه شهر بمباران شده رو در روز نشون میداد …بد جور جلوی عوق زدنم رو گرفتم …یه کُس زن 90 ساله چروک پیش این حکمِ یه کس بیست ساله کیر ندیده رو داشت…حال روز ادمی رو داشتم که انگار تمام غربتی های امیریه تا خود تجریش ریده باشن به ارزوهاش…تو همون چند ثانیه ، فکری به عقل لت و پارشده ام رسید و سریع هم اجراش کردم …گفتم عزیزم این بهترین سورپرایز عمرم بود …(حالا زیر لفظی هی بهش میگفتم سیکیم ننه باجویی)
حالا تو چشماتو ببند نوبت منه که تو رو سورپرایز کنم اما قول بده تا نگفتم چشماتو باز نکنی…
پتیاره با یه عشو ه ای اه کشید و گفت چشم سرورم که کیرم رو …که سکته ناقص کرده بود با این غمزه و اداهاش هفت ماه و 4 روز فرستاد تو کما…طوری که دیگه ازش قطع امید کرده بودم میخواستم لوله های تنفس مصنوعیش رو بکشم و مرگ مغزیش رو اعلام کنم .
خوشبختانه هنوز شلوار و پیرهنم تنم بود …یعنی قراربود خودش دربیاره که خدارو شکر قسمت نشد …از تخت اومدم پایین و هی قربون صدقه اش میرفتم …بی سرو صدا کتم رو برداشتم اروم رفتم سمت در… دبرو که رفتی … دم باغچه پیاده رو چنان عقی زدم و بالا اوردم که از شدت فشارش خایه هام رو دیدم از دهنم اومد بیرون و بعد به حالت کش دار برگشت تو دهنم …یه نگاه به اطراف انداختم بجز قیافه های متعجب چند تا پیر مرد و پیرزن علاف که رو نیمکت نشسته بودن خبر دیگه نبود …لب و دهنم رو با دستم پاک کردم و مالیدم به درخت … سر خیابون تاکسی دربست …رفتم که رفتم …دیکه نه اون سراغی از من گرفت و نه من که سالها از اون روز تخمی گذشته از یک کیلومتری اون خیابون و محله رد شدم.بنظرم به تمام اهالی مناطق بیست گانه تهران داده بود منم که بی خبر بودم حتما جز منطقه تازه تاسیس 22 بودم . ای بابا خیلی طولانی شد …
دوستان ببخشند که طبق معمول حال و حوصله ویرایش کردن رو نداشتم…

3 ❤️

915090
2020-09-08 10:41:00 +0430 +0430

یک خط مونده به آخر رو اگه نمینوشتید بهتر بود. به نظرم با تم داستان هماهنگ نبود. لایک

2 ❤️

915095
2020-09-08 11:07:06 +0430 +0430

Vocal Remover ممنون دوست عزیز…بازم یادم رفت سلام کنم 😁 من مربا دوست ندارم 😂 😂 😂

1 ❤️

915097
2020-09-08 11:08:26 +0430 +0430

Sefiddandon77 خیلی خیلی لطف داری دوست خوبم…خوشحالم تونستم حسم رو منتقل کنم به شما 🌹 🌹

2 ❤️

915101
2020-09-08 11:09:16 +0430 +0430

Amin.rad.2 ممنون از شما و محبتتون 🌹 🌹

1 ❤️

915102
2020-09-08 11:10:42 +0430 +0430

Sepideh.58 ممنون سپیده جان…تعریف شما برام خیلی ارزشمنده…درس پس میدم جلوی همه شما 🌹 🌹

2 ❤️

915103
2020-09-08 11:11:37 +0430 +0430

dodareh ممنون و خوشحالم که پسند کردید…حتما سعی می کنم بهتر بشه 🌹 🌹

1 ❤️

915104
2020-09-08 11:12:03 +0430 +0430

Jamesdane ممنون دوست خوبم 🌹 🌹

1 ❤️

915105
2020-09-08 11:12:32 +0430 +0430

Nastr34 🌹 🌹

1 ❤️

915106
2020-09-08 11:12:54 +0430 +0430

Every.shagh 🌹 🌹

1 ❤️

915107
2020-09-08 11:13:47 +0430 +0430

Turalyon_81این گل هم تقدیم شما با احترام 🌹

1 ❤️

915108
2020-09-08 11:14:31 +0430 +0430

Lor-Boy کامنت شما باعث افتخاره برای من 🌹 🌹

1 ❤️

915111
2020-09-08 11:26:54 +0430 +0430

لاکغلطگیر عزیز …دوست خوبم همین که ایراد نگارشی کمتر بوده که گوشزد نکردید برام جای امیدواریه…و چشم سعی میکنم اول شخص بنویسم و می دونم که انتقاد شما همیشه درسته و به جان و دل می پذیرم…اما از نظر تاریخی اجازه بدید مخالف باشم چون این داستان از خاطره ای واقعی برای خودم برداشت شده…تا سال 88 هنوز می شد تو یاهو روم ساخت و روم " سی چهل یه سبد شعر و ترانه از روم های معروف اون دوره بود…اواخر سال 88 اگه اشتباه نکنم دیگه نمیشد روم ساخت و یاهو یه سری چت روم پیش فرض داشت…ما هم با دوستان اون موقع کنفرانس می زدیم تو یاهو…این داستان روایت سال 87 هستش و اون موقع من گوشی نوکیا n95 داشتم و ماشین مگان هم اگه اشتباه نکنم از سال 84 وارد ایران شد و از سال 87 تو ایران مونتاژ شد…در مورد اینکه صرفا به اون احترام میذاشتن عاشق شد بگم که نه توضیح کوتاهی دادم که از صدا و نوع خوانش شعر و چیز های دیگه…ولی حق با شماست که پرداخت خوبی نشده در این قسمت…در پایان ممنون که اینقدر دقیق می خونید و نقد می کنید…و خودتون می دونید که نقدتون چقدر برام ارزشمنده 🌹 🌹 ❤️

2 ❤️

915112
2020-09-08 11:27:35 +0430 +0430

Eldorado555 ممنون از شما 🌹 🌹

1 ❤️

915114
2020-09-08 11:29:06 +0430 +0430

ناژو عزیز ممنون از اینکه خوندید و ممنون از نظر خوبتون…به روی دیده می ذارم نقدتون رو 🌹 🌹

2 ❤️

915116
2020-09-08 11:30:33 +0430 +0430

ش.ع.راد عزیز…باعث افتخاره برام که دوست داشتید…پاییز پر از عشقه…براتون پاییزی سرشار از عشق و سلامتی آرزو می کنم 🌹 🌹

2 ❤️

915118
2020-09-08 11:32:13 +0430 +0430

Sajjad_1212 ممنون سجاد عزیز و با معرفت 🌹 🌹 ❤️

1 ❤️

915119
2020-09-08 11:33:06 +0430 +0430

DarkRoz ممنون نوشین جان از نقدت… 🌹 🌹

1 ❤️

915120
2020-09-08 11:33:41 +0430 +0430

Danialoviç فکر کنم حق با شماست 🌹 🌹

2 ❤️

915128
2020-09-08 12:20:57 +0430 +0430

داستان عالی بود اینکه از دو زاویه متفاوت بیان شده بود جذابیت داستان رو دو چندان میکرد . باز هم بنویس و ادامه بده

1 ❤️

915131
2020-09-08 12:51:14 +0430 +0430

خیلی ببخشید مطلب اصلی رو فراموش کردم بنویسم
نگارشت خوب و نثر روانی داشتی …
در ادامه در سطر های پایانی …از یه طرف نوشتی
" یادش نمیومد آخرین بار کِی این همه خیس شده بود…وقتی ارضا شد دست خیس از آبش رو تو دهنش کرد و آروم شد…
“دیگه تموم شد …تنها نیستم دیگه…تو هم تنها نیستی دیگه…وای خدا عاشقش شدم”
خالا اونیکی کسخل که رفته خونه حتما بیخ التش رو گرفته …بهش میگه دیوث …منبعد تو کوچه خیابون پارکت نمیکنم . هر شب میکنمت تو گاراژ اختصاصی …دیگه مال خودم شد عاشقش شدم…
خواستم بگم خدا رو خوش نمیاد عاشقی رو لای لنگ این دوتا حشری جا کنی.عاشقیت حرمت داره

3 ❤️

915133
2020-09-08 13:03:13 +0430 +0430

دوستان گفتند و حرفی نیست.
لایک بیست 🌹

4 ❤️

915136
2020-09-08 13:33:28 +0430 +0430

Seyyed007 ممنون 🌹 🌹

0 ❤️

915137
2020-09-08 13:34:09 +0430 +0430

Mr_Hide ممنون از شما 🌹 🌹

0 ❤️

915138
2020-09-08 13:37:28 +0430 +0430

woodpecker ممنون از نقدتون…اینکه برداشت شما این بوده که عاشقی حرمت داره، با تمام وجود قبول دارم و اینکه از این نوشته برداشت شده که عاسقی با لای پای کسی بر میگرده به طور حتم ایراد از نوشته منه که اینجور برداشت شده… زبان نقدتون تنده ولی به جون می خرم…ممنون از وقتی که برای خوندن گذاشتید 🌹 🌹

2 ❤️

915140
2020-09-08 13:55:35 +0430 +0430

Vocal Remover
والا شربت و طعم مربا و عوض کردم ویندوز… اینا تو تخصص من نیست 😂 😂 😂 😂 😁 😁 😁

2 ❤️

915143
2020-09-08 14:05:30 +0430 +0430

ببخشید جمله اولم رو ایراد داره:من روایت سوم شخص دوست ندارم…
صبح ساعت ۸ خوابالود بودم😅

5 ❤️

915147
2020-09-08 14:12:23 +0430 +0430

ناژو …متوجه منظورتون شدم…خیلی هم سخته سوم شخص …چون افعال تکراری میشه و روایت سخت…بعضی وقتا دوست داریم برای خودمون چالش ایجاد کنیم…به هر حال ممنون از شما 🌹 🌹

0 ❤️

915154
2020-09-08 15:05:22 +0430 +0430

عالی بود عزیزم،

1 ❤️

915158
2020-09-08 15:39:32 +0430 +0430

زیبا بود خسته نباشی

1 ❤️

915162
2020-09-08 16:02:47 +0430 +0430

ashegh koon va kos
ممنون از شما 🌹 🌹

0 ❤️

915163
2020-09-08 16:03:27 +0430 +0430

Mahan.king
مرسی که زیبا خوندی 🌹 🌹

0 ❤️

915175
2020-09-08 17:19:18 +0430 +0430

آرش عزیز لایک ۲۹ تقدیم خودت و عاشقانت.

2 ❤️

915177
2020-09-08 17:41:18 +0430 +0430

secretam
مرسی صدرا جان…رفیق دیروز و امروز و هر روز من 🌹 🌹

1 ❤️

915191
2020-09-08 21:40:26 +0430 +0430

بازم بنویس. . . . . . . . . . . . . . . . . ‌ . . . .
ولی اینطوری دیگه ننویس. . ‌ ‌ . . . . . .
هم بجای آرش و هم به جای فروغ ولی بیشتر مواقع که خودت یا به عبارتی راوی حرف زدی… در ضمن وقتی اینطوری داستان میگی باید هدفی رو دنبال کنی. پس بازم بدون دلیل اطاله کلام کرده بودی…

2 ❤️

915194
2020-09-08 21:53:28 +0430 +0430

گفتید این داستان مربوط به سال ۸۸ هست؟
اون موقع من ۱۰ سالم بوده😅

2 ❤️

915196
2020-09-08 22:13:50 +0430 +0430

باید اسم داستان این می بود؛
“خاطرات عاشقانه یک بانوی جقی”

ولی آرش جان عالی بود…کاملا مشخصه چقدر با حوصله نوشتی…لایک تقدیمتون.

2 ❤️

915199
2020-09-08 22:47:14 +0430 +0430

چرا اصغر فرهادی طور شد تهش

2 ❤️

915204
2020-09-08 23:47:02 +0430 +0430

داستان عالی بود و روان.
از اونایی که دوست داری تا آخرش یه نفس بخونی .
تبریک میگم. دوست ندارم ایراد بگیرم ولی مگه روی آفتابگیر راننده آیینه هست؟
فکر کنم اولین ایرادیه که به داستان زیبات گرفتن .
لایک ۳۳ مال منه

1 ❤️

915257
2020-09-09 00:42:08 +0430 +0430

بسیار شیوا و روان بود ، قلم خوبی داری ، لایک تقدیم شما
فقط
سوم شخص اصلا جالب نبود ، راوی اگه اول شخص بود کلی راحت تر میشد احساسات رو به خواننده القا کرد.
عوض شدن کاراکتر ها یک مقدار لوث شده بود
ممنون بابت زحمتی که کشیدی

3 ❤️

915367
2020-09-09 10:22:43 +0430 +0430

Pirefarzane ممنون از نظرتون… 🌹 🌹

0 ❤️

915368
2020-09-09 10:24:11 +0430 +0430

Sefiddandon77 … زمستان 87

1 ❤️

915369
2020-09-09 10:28:47 +0430 +0430

Marshaall_Boss…ممنون دوست عزیز 🌹 🌹

1 ❤️

915370
2020-09-09 10:30:28 +0430 +0430

Cleverman…ممنون از نظرتون…بعضی از ماشین ها دارند…206…مگان…سراتو…اینا رو من می دونم دارن 🌹 🌹

0 ❤️

915371
2020-09-09 10:31:36 +0430 +0430

sex and love متشکرم از لطفتون…نقدتون بجا و منطقیه و با جان و دل می پذیرم 🌹 🌹

0 ❤️

915372
2020-09-09 10:31:59 +0430 +0430

داوش علی 🌹 🌹

0 ❤️

915430
2020-09-09 17:41:30 +0430 +0430

Oh.My.Fuck…ممنون و خوشحالم که دوست داشتید 🌹 🌹

0 ❤️

915736
2020-09-10 23:07:37 +0430 +0430

آخی ، چقد قشنگ بود!

1 ❤️

916003
2020-09-11 21:21:31 +0430 +0430

عالیییی بود ؛اصن دلم خواس 😕 😭

1 ❤️

916256
2020-09-12 15:35:37 +0430 +0430

anna-m20…ممنون از شما دوست عزیز…خوشحالم که دوست داشتید👍🌹🌹

0 ❤️

916257
2020-09-12 15:36:49 +0430 +0430

parya.2020…مرسی پریا جان…ازین عاشقانه ها برات آرزو میکنم🌹🌹💖

0 ❤️

916515
2020-09-13 15:53:58 +0430 +0430

از دید یه دختر نظر میگم که عالی و با احساس بود 😍 😍 😍

1 ❤️

917033
2020-09-15 08:14:17 +0430 +0430

Desert Girl… 🌹 🌹

0 ❤️

917395
2020-09-16 19:46:18 +0430 +0430

خیلی خوبه خیلی بیشتر از خیلی:)

1 ❤️

917596
2020-09-17 10:32:25 +0430 +0430

mistrs_l …خوشحالم دوست داشتید 🌹 🌹 ❤️

0 ❤️

915050
2020-09-22 07:05:05 +0330 +0330

چقد قشنگ بود:> لایک تقدیمتون…

4 ❤️

915086
2020-09-22 16:09:16 +0330 +0330

ممنون آرش 🌸🌸🌸
فقط فضا سازی ذهن فروغ کمی مبهم و انتهای داستان به نظرم عجولانه تمام شد . بخصوص در مورد فروغ حس درونیش و ارتباطش با لذت ارضا شدن , می تونست با پرداختی قوی تر ذهن خواننده رو. برای درک این حس هدایت کنه .

4 ❤️

915084
2020-09-22 21:16:53 +0330 +0330

خوب بود ارش مث همیشه لایک 18 نوش جونت 😁 ❤️

4 ❤️

919496
2020-09-25 03:52:54 +0330 +0330

لايك ٤٨ 👌

1 ❤️







Top Bottom