یه مُشت نقاب

    شش ماه از دوستی من و ثریا، دختر 27 ساله و مطلقه همسایمون گذشته بود که بالاخره پدر و مادرش واسه چند روز به سفر رفتند و فرصت واسه سکس با ثریا برام مهیا شد.
    صبح با شنیدن صدای موتور، متوجه رفتن برادرش به سرکار شدم. بهش پیام دادم:
    _در خونه رو باز بزار! من آماده ام.
    _باشه فقط میترسم داداشم برگرده و ....
    _نترس اون تا ظهر نمیاد. منم نیم ساعت بیشتر نمیمونم.


    از خونه بیرون اومدم. نگاهی به کوچه کردم و سریع وارد خونشون شدم. ثریا پشت در ایستاده و منتظر بود. در رو بستم و باهم به سمت اتاقش رفتیم. ثریا با استرس و شهوت زیادی که تو چشماش مشخص بود خودشو تو بغلم انداخت و گفت باورم نمیشه. بالاخره تنها شدیم....
    تیشرت و دامنش رو با عجله درآورد. خبری از لباس زیرنبود. یه نگاه به نوک برجسته و قهوه ای سینه های بزرگ و سفیدش انداختم. درحال دراوردن تیشرتم زانو زد و شلوارمو با عجله پایین کشید و بی معطلی شروع به خوردن کرد.
    _آروووم. چه خبرته دختر! خیلی حالت بده انگار!
    _آره حالم بده. دوسش دارم..... میخوام تند تند بخورمش....
    با دیدن این همه شهوت و عطش ثریا سرش رو گرفتم و محکم چند دقیقه ای تو دهنش تلمبه زدم. سینه هاش رو محکم با دست می مالیدم که نفس نفس زنان دستامو گرفت و منو به سمت تختش کشوند. دراز کشید، پاهاشو باز کرد و با چشمای خمارش من رو تو بغل خودش کشید.
    آروم کیرمو تو دو مرحله داخل کسش جا کردم و شروع به تلمبه زدن کردم. کم کم کسش داغتر و لیزتر شد و شدت تلمبه هام هم بیشتر.
    سمت لباش که میرفتم مثل دیوونه ها لبامو گاز میگرفت. از لذت زیاد به خودش می پیچید و کمرمو با ناخنهاش چنگ میزد. همین شهوت زیاد و بیش از حدش همراه با تلمبه های محکم من باعث شد خیلی زود ارضا بشه. با اینحال نزاشت از روش بلند بشم و گفت تا آبتو نریزی تو کسم آروم نمیشم! اونقدر کس خیس و پراز آبش رو کردم تا ارضا شدم و کمی بعد آروم از رو تنش جدا شدم.


    دو روز بعد بود که موقع سکس تو اتاق ثریا، خواهر کوچیکترش نگار زودتر از معمول از دبیرستان به خونه برگشت و متوجه رابطه ما شد. نگار که سال آخر دبیرستان و 18 سالش بود با عصبانیت تهدید میکرد که به برادرش میگه و......


    6 سال گذشت. نگار الان 24 ساله بود و خواهرش چندسالی بود ازدواج کرده بود. ثریا اون روز نگار رو راضی کرد به کسی چیزی نگه و جریان به خیر گذشت ولی رابطه من و ثریا بعد از اون جریان سرد و درنهایت تمام شد و من و نگار هردو ازهم بیزار بودیم.


    تو غروب یکی از روزهای نسبتن سرد پاییز از کنار سینمای بزرگ و معروف شهر رد میشدم. تو شلوغی جمعیت و بین آدمهای جلوی سینما چشمم به نگار افتاد. با یه مانتوی کوتاه و تنگ سفید و روسری رنگی با آرایشی غلیظ دستاشو محکم تو دستای پسری قفل کرده بود و با اشتیاق محو صحبت های پسر بود. پسر که از تیپ و ظاهر به روزش به نظر بچه مایه دار و آدم حسابی می رسید، سعی میکرد تو شلوغی خودش رو بیشتر به نگار نزدیک کنه و خوب باهاش من تو من بشه! گوشه ای ایستادم و از دور چند تا عکس ازشون گرفتم.


    نگار دیپلمه بود و صبحها تو یه دفتر خدمات ارتباطی کار میکرد. تا به حال هیچوقت اونو با این ظاهر و آرایش ندیده بودم.


    چندروزی فکرم درگیر نگار بود. کینه و نفرتی که تو دلم بهش داشتم با فکرهای رنگی و تصورات سکسی تو ذهنم عجین شده بود و میخواستم انتقام کارش رو ازش بگیرم.


    با حرفها و منطق های مختلف تو ذهنم به خودم حق میدادم ازش سواستفاده کنم. چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است! چرا باید غریبه بکنه؟ چرا من نکنم؟ .....
    شماره نگار رو از گوشی خواهرم که یه مدتی با نگار صمیمی بود پیدا کردم و یه شب با یه خط ناشناس بهش پیام دادم:
    سلام. من دوست صمیمی برادرتم. چند شب پیش با یه پسری دیدمت جلوی سینما.....
    _سلام. اشتباه گرفتین! مزاحم نشین!
    _باشه. من گفتم اول به خودت بگم ببینم چی جواب میدی. فردا به داداشت میگم و عکستون رو نشونش میدم ببینم اشتباه گرفتم یا نه. راستی! چقدر مانتوی سفید بهت میاد!
    برادر نگار یه پسر شر بود که خونواده و محل از دستش آسایش نداشتن. میدونستم نگار چقدر از برادرش ترس داره و بعد از چند دقیقه تیرم به هدف خورد.
    _نه آقا! خواهش میکنم! چیزی به اون نگین! آخه من شما رو نمیشناسم اصلن...
    من دوست صمیمی برادرتم. منو تا الان ندیدی، ولی من تو محل کارت دیدمت. نگران نباش چیزی بهش نمیگم. به شرطی که تو هم دختر خوبی باشی و....


    رابطه من با نگار به همین سادگی شروع شد و کم کم بیشتر بهش نزدیک شدم. می گفت دوست پسرش مهندسه و توی شهر خودشون شرکت داره و کالاها و دستگاههای پزشکی وارد میکنه و برای گرفتن سفارش و کارهای شرکتش زیاد به تهران میاد. همدیگه رو دوست دارن و قراره ازدواج کنن.
    وقتی در مورد سکس با پسر ازش پرسیدم، با جدیت گفت: من ازون دخترها نیستم! محاله قبل از ازدواج با کسی سکس کنم و تا به حال با مهندس هیچ رابطه ای نداشتم.


    بعد از یکی دو ماه دیگه آخرشبها با دادن پیامهای سکسی و پرسیدن سوالهای سکسی ازش بهش نزدیکتر میشدم و کم کم دنبال راهی واسه روبرو شدن باهاش و سکس بودم.
    ....................................................


    سه چهار ماه گذشت. ماه رمضون بود. مثل هرسال با دوستای قدیمی آخرشبها میرفتیم سالن فوتبال و معمولن با تیمی از محله دیگه مسابقه می دادیم. اونشب تو سالن از همون دور مهندس رو شناختم. تو تیم مقابل بود و داشت لباس عوض میکرد. تمام حواسم اونشب به مهندس بود و دنبال راهی واسه نزدیک شدن و دوستی باهاش.


    مهندس تو سری خور تیم بود! کل تیم انواع و اقسام فحش ها رو نصیبش میکردن و اون هم می خندید! آخر بازی موقع رفتن یکی از دوستاش مهندس رو صدا زد:
    _میگم ممد! لباس جدید آوردین؟ خواستم این هفته بیام مغازه چند تا شلوار بردارم.
    _آره تازه بار آوردیم. بیا حتمن....
    مهندس بوتیک داشت! بعد از رفتن مهندس به سمت دوستش رفتم و گفتم: داداش مغازه این رفیقمون کجاست؟ منم واسه خرید برم سراغش؟
    _مغازش فلان پاساژه. البته مال خودش نیست. این فروشندست و اونجا کار میکنه.....
    _مهندس بوتیک نداشت! فروشنده بود.


    همون فرداش رفتم و مغازه مهندس رو پیدا کردم. تنها درحال صحبت با موبایلش بود. من رو شناخت و بعد از چند دقیقه قطع کرد.


    _سلام. آدرستو از رفیقت گرفتم ممد. گفتم بیام مزاحمت بشم. مشتری نمیخوای؟؟
    _اختیار دارین! مغازه خودتونه.
    ممد با وجود هیکل درشت و بزرگش ازون پسرهای ترسو و بی خایه بود و من هم خیلی حاشیه نرفتم. خودم رو پسرخاله نگار معرفی کردم و با لحن جدی ازش درمورد رابطش با نگار پرسیدم.
    سرخ و زرد شد و با کلی استرس گفت: ما فقط دو تا دوست معمولی هستیم. بهش کمک میکنم هزینه دانشگاهش رو بده و بعضی وقتها با ماشین صاحب مغازه میبرمش بیرون دلش باز بشه و....
    _کمک؟؟ دانشگاه؟؟
    _آره. بهم گفت دانشجوی پزشکیه و اینجا کسی رو نداره. منم از همین حقوق کم فروشندگیم واسش پول میریزم و .... به خدا جدی میگم. بیا ببین! تو گوشیم اسمش رو دکترجون گذاشتم!


    گوشیش رو از دستش قاپیدم! حدود نیم ساعتی تلگرام و پیامهاش با نگار و چند تا دختر دیگه رو چک کردم. دروغ نمیگفت. نگار داشت تیغش میزد. تو پیامهاشون پر از سکس چت های هرشب و روزشون بود....


    _خونه خالی هم بردیش؟؟
    _نه! اصلن.
    با عصبانیت گفتم: میخوای بگی واسه رضای خدا بهش پول میدادی؟ ببین ممد! من باهات دعوا ندارم! راستشو بگو وگرنه میسپارمت دست برادرش تا خودت و مغازه رو آتیش بزنه.
    _مثل بچه ها اشک می ریخت. چند باری بردمش خونه یه بچه ها. ولی چون دختر بود فقط از پشت سکس کردیم و.....


    حرفامون که تموم شد ازش خواستم چیزی به نگار نگه و برگشتم خونه.


    چندروزی مدام پیش ممد میرفتم و باهاش حرف میزدم. واسم تعریف کرد:
    با ماشین صاحب مغازه واسه انجام کارهای شخصیش به طرف بانک میرفتم. تو مسیر جلوی پارک چشمم به دختری با ظاهری ساده افتاد، با کلی دردسر سوارش کردم. میگفت دانشجوی پزشکی هستم و تو خوابگاه زندگی میکنم. نخواستم کم بیارم و گفتم منم مهندسم و شرکت دارم! تل دادم و بعد از یه مدت آشنایی، بهم از هزینه زیاد درسش میگفت و منم کمکش میکردم. حتی واسش از دوستام لباس زنونه میگرفتم و ازش میخواستم درسش رو بخونه و خانم دکتر بشه!
    همون مانتوی سفید رو هم من بهش کادو دادم و گفتم از الان مثل دکترها لباس بپوش!


    تو هر دیدارمون خودم هم یه دست لباس شیک از مغازه بر می داشتم و می پوشیدم و اونم کلی ذوق می کرد و .....


    یه مدت بعد خونه دوستم چند روزی خالی بود. به ممد خونه رو از نزدیک نشون دادم و ازش خواستم نگار رو واسه سکس بیاره اونجا. با خوشحالی خندید و گفت: چشم. زودتر می گفتی داداش! ترسوندی مارو به خدا. خیالت راحت خانم دکترو میارم باهم صفا کنیم!


    میخواستم بزنم تو گوشش تا صفا کردن یادش بره ولی واسه انتقام و سکس با نگار، خندیدم و گفتم منتظر خبرتم. هر ساعتی قرار گذاشتی خبرم کن....


    خونواده نگار وضع مالی خوبی نداشتن ولی نگار کار میکرد و تو خونه پدرش زندگی میکرد. نمی فهمیدم چرا واسه پول و تیغ زدن یه پسر حاضر به سکس و گفتن هزار دروغ شده بود؟


    ممد با نگار واسه فردا ساعت 3 ظهر قرار گذاشت. کلی نقشه واسه هردوشون داشتم. میخواستم اول اون مهندس رو جلوی نگار با خاک یکی کنم و بعد هم خانم دکتر رو جوری آمپول بزنم که تمام عقده های این چند سال از ذهنم پاک بشه. مدام ریز به ریز جزییات کارهایی که میخواستم بکنم رو بررسی میکردم تا یه درس حسابی به دو تا آدم دروغگو و کثیف بدم.
    با فهمیدن و روشن شدن دروغ ها و رابطه سکس بینشون، دیگه نگار نمیتونست بهم "نه" بگه و مجبور بود برام هرکاری بکنه.


    فردا نزدیک ظهر از خونه بیرون زدم. ناصر برادر نگار رو جلوی خونه دیدم. از وانت پیکانی که در حال تمیز کردنش بود پیاده شد، به سمتم اومد و گفت:


    سلام. داداش این ابوقراضه را یه چندروزیه خریدم. اگه خودت و فامیل و... اثاث و وسیله ای خواستین جابجا کنین درخدمتم.
    _چشم حتمن. مبارک باشه. وضعت خوب شده ناصر!
    _ای بابا! کل پس انداز خودم و طلاهای ننه و پولای آبجیم با دو تا چک شده این ماشین.....


    به مغازه ممد رفتم. ازش خواستم منو برسونه خونه دوستم. کلید خونه رو بهش دادم و باهاش هماهنگ کردم چیکار کنه.


    تو خونه منتظر اومدن زوج دکتر و مهندس بودم. یه کم عصبی بودم و استرس داشتم. بالاخره وارد خونه شدند. از همون اول صدای قه قهه خنده های بلند نگار تو خونه پیچید. چند دقیقه ای تو اتاق به حرفهای هردوشون تو پذیرایی گوش میدادم. ممد که از حضور من آگاه بود مودب بود و کمتر حرف میزد و نگار بی پرواتر و راحت تر بود. از دلتنگیش واسه کیر ممد و از نشون دادن عکس ممد به هم دانشگاهیاش میگفت. از غذای بد خوابگاه و از مشکلاتش با خونوادش..... از قیمت بالای کتابهای درسی و از هزینه های زیاد دانشگاه.
    کم کم نگار داشت به سردی رفتار ممد شک میکرد و وقتش بود خودم رو نشون بودم.
    موقع بیرون رفتن از اتاق چشمم به خودم تو آینه تمام قد اتاق افتاد. چند ثانیه ای به خودم خیره شدم....
    من خودم کی بودم؟؟ پسرهمسایه؟؟ دوست برادر؟؟ پسرخاله نگار؟؟
    بیشتر از چند ثانیه نمیتونستم به خودم نگاه کنم....
    چقدر سخت بود دیدن خود واقعیم. کنار زدن نقاب از رو صورتم و قبول کردن اینکه منم یکی مثل اون دونفرم شاید حتی بدتر و پست تر.....


    چقدر تلخ بود از یه دختر به خاطر داشتن نقاب سواستفاده کردن، وقتی که خودم هم چیزی نبودم جز "یه مشت نقاب"


    بیرون رفتم. چند دقیقه ای به نگار که با تعجب و ترس بهم نگاه میکرد از خودم گفتم. از اینکه من همونی هستم که ازتون عکس گرفت، همونی که خیلی شبها تا دیروقت باهاش سکس چت میکنی، همون دوست برادرت......
    ترس و نگرانی توی چهره نگار به سرعت جاشو به عصبانیت داد. با چندتا جمله آغشته به فحش کمی خودش رو آروم کرد. جمله هایی که تلخ ولی حقیقت بود.


    گفتم: حالا نوبت شماست. خودتون رو واسه هم معرفی کنید. خود واقعیتون.....


    حرفهاشون به سرعت به بحث و جنگ و جدل تبدیل شد. هردو گاهی از خجالت سکوت و گاهی از تعجب و ناراحتی سر هم داد میزدن.


    بحث ها که تموم شد، بعد از یه سکوت طولانی بین هردوشون، نگار با چهره ای پر از اشک تصمیم به رفتن گرفت. ممد هم آروم بلند شد تا همراهش بره.


    بیخیال سکس و نقشه هایی که واسه این لحظه ریخته بودم، بی تفاوت فقط رفتنشون رو تماشا کردم. فاصله بینشون، نگاههای سردشون و دستهاشون که دیگه تو هم گره نبود......


    نوشته: مهران

  • 105

  • 8




  • نظرات:
    •   sepideh58
    • 3 ماه
      • 18

    • لایک دوم مال من بود دوست عزیز (biggrin)

      آدم ها خود واقعیشونو همیشه زیر انبوهی از نقاب ها پنهان میکنن گاهی برای رسیدن به مقاصد و گاهی برای فرار از خودشون
      کاش انقدر شخصیت محکمی داشته باشیم و آدم درستی باشیم که نیاز به نقاب و فرار از خود نداشته باشیم !
      داستانت باید برچسب اجتماعی هم میخورد به جای زن مطلقه !
      برچسب های مد نظرت رو خودت به ادمین یادآوری کن مهران عزیز !
      نگارشت مثل همیشه سلیس و دلچسب بود !
      داستان هاتو ک شروع میکنم دیگه نمی تونم تا تهش نرم !یقمو میگیره و دنبال خودش میکشه و این نشون میده کارتو خیلی خوب انجام میدی
      منتظر داستان های دیگت هستم با یه عالمه رز قرمز (biggrin)


    •   eli-naz
    • 3 ماه
      • 8

    • موضوع خیلی خوبی انتخاب کردی اطرافمون پر شده از ادمهای دورو


    •   Abnabatam
    • 3 ماه
      • 12

    • از یه سنی به بعد اونایی رو تو زندگیت نگه میداری که خودِ واقعیتو میشناسن
      نیازی نیست بهشون دروغ بگی
      و تمام زندگیتو میدونن


      و چه لذت بخشه کسی رو بخاطر خودِ واقعیش بخوای
      بخاطر خودِ واقعیت بخوادت


      تا چند بند آخر نظرم به دیس لایک بود
      اما پسندیدم مهرانِ عزیز


    •   بچه-ای-خوب
    • 3 ماه
      • 6

    • خوب بود.
      به قول سیاوش قمیشی که میگه:
      صبحا که از خواب پا میشیم نقاب به صورت میزنیم...


    •   Soroush_Khi
    • 3 ماه
      • 8

    • داستانت مثل همیشه عالی بود دااش!
      اوجاش که برادر نگار با پول جندگی خواهرش یه ابوقراضه میخره باحاله!
      اونجاش هم که تو آینه نگاه خودت کردی و تازه به خودت اومدی قشنگ بود!


    •   nilajooni
    • 3 ماه
      • 7

    • قشنگ بود


    •   اسکافیلد999
    • 3 ماه
      • 4

    • خوب بور ?


    •   کامران71
    • 3 ماه
      • 2

    • خیلی زیبا و روان نوشتی آقای شرلوک مهران


    •   ehsan9000
    • 3 ماه
      • 4

    • منم مثه abnabat اخرای داستان نظرم کامل عوض شد. دمت گرم


    •   Aida_moongirl98
    • 3 ماه
      • 3

    • عالی بود لایک هجده


    •   shadow69
    • 3 ماه
      • 12

    • بهترین انتقام
      بدون آلوده شدن به تجاوز


    •   general_bu
    • 3 ماه
      • 1

    • داستان خیلی جالبی بود ، احسنت


    •   Zhazha
    • 3 ماه
      • 2

    • باشد که رستگار شوید.


    •   As-pikc
    • 3 ماه
      • 2

    • کیرت رو تو دو مرحله وارد کسش کردی
      مرحله ی یک و مرحله ی دو


      دوست عزیز زیاد خوب نیست تو زندگی دیگران کنجکاوی کردن


      شماره کارتتو بده برات پول بریزم بری کس پولی بکنی ولی دیگه اینکارارو نکنی


    •   As-pikc
    • 3 ماه
      • 1

    • شماهم نظر منفی بدید به مهران
      براتون تو شخصی فحش میفرسته یا فقط برای من میفرسته?


    •   sikir
    • 3 ماه
      • 4

    • به تو چه که مردم نقاب دارن، تو فقط میتونی خودت تلاش کنی بی نقاب باشی، برای بقیه که نباید تصمیم بگیری و قضاوتشون کنی،
      ضمما آخر داستان خودت نقاب آدم خوبارو زدی...


    •   boy.t0p
    • 3 ماه
      • 7

    • کامنت ها رو میخوندم برام جالب بود. البته به جز دوست بالایی که مشخصه از بیخ داستان رو نگرفته.
      واقعن این بهترین انتقام بود.
      اونی که میگه نقاب دیگران ارتباطی به ما نداره به خاطر نقاب روی صورت خودش هست که نمیتونه با پلیدی و زشتیش کنار بیاد.
      اگه نگار داستان خواهر خودت بود ترجیح میدادی یه نفر با نقاب مهندس مدام ازش سواستفاده کنه؟


    •   As-pikc
    • 3 ماه
      • 0

    • boytop عزیز
      منو مخاطب خودت قرار دادی
      میگی اصل داستانو نفهمیدم
      ولی شما اصل حرف منو متوجه نشدی


    •   aziiziizii
    • 3 ماه
      • 2

    • خیلی عالی بود
      آدمایی که دروغ میگن و پشت نقاب دروغینشون پنهان میشن به نظر من از بی وجودترین و پست ترین آدمها هستن
      یه روزی یه جایی هم رسوا میشن و هم تقاص پس میدن
      مرسی مهران جان
      موفق باشی


    •   X_Emo
    • 3 ماه
      • 1

    • بعدش چی شد؟ از هم جدا شدن؟ با هم موندن؟


    •   SSAa699
    • 3 ماه
      • 1

    • مثل همیشه عالی بود.مرسی .


      لایک36. (rose)


    •   intrajectory
    • 3 ماه
      • 1

    • سناریویی که برای شروع انتخاب کرده بودی رو نپسندیدم، ولی واقعا پیشرفت قابل ملاحظه ای توی شخصیت پردازی داشتی، فوق العاده بود مهران جان، فضاسازی و توصیف شرایط هم مثل همیشه عالی
      یه روز همه داستان هات رو توی یه کتاب چاپ میکنم هدیه میدم بهت


    •   intrajectory
    • 3 ماه
      • 2

    • راستی
      _ای بابا! کل پس انداز خودم و طلاهای ننه و پولای آبجیم با دو تا چک شده این ماشین.....
      در مورد این دیالوگ و مکالمه یه توضیح بده، صرفا منظور رسوندن فقر بود یا . . .
      پولای آبجیم، نگار رو به فکر خواننده میاره


    •   arsalan-hhh
    • 3 ماه
      • 1

    • ایوووووول.


    •   ملكه_قلابي٢
    • 3 ماه
      • 1

    • جالب بود ،،،،بهرحال دقيقن جامعه ما همينه !!!


    •   Saba_sayna
    • 3 ماه
      • 1

    • عالی بود واقعا افرین


    •   boko+net
    • 3 ماه
      • 1

    • قبول نیست . اخر داستان یهو زورو شدی و نقاب خوبه مال تو شد ناقلا !
      Zoro


    •   Nima1968
    • 3 ماه
      • 1

    • قشنگ بود


    •   Nima1968
    • 3 ماه
      • 1

    • قشنگ بود


    •   Arsene lupin
    • 3 ماه
      • 2

    • عالی.داستانت طوری نیست که بشه گلواژه گفت الان پند اخلاقیمم نمیا.فقط میتونم گریبان بدرم و مویه کشان برم سمت افق


    •   paria.pari
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • اوووووووووف. خیلی خووووب بوووود پسر


    •   mim.mom
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • لایک 51


    •   boko+net
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • زورو جان برگشتم بهت لایک بدم یادم رفت .
      لای 54


    •   ناصر39
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • اول از همه بگم که قبل از خواندن داستان می دونستم نویسنده اش چه کسی هست ! اما وقتی داستان رو شروع به خواندن کردم به شک افتادم ! مهران اینطوری نمی نویسه ! مهران یکضرب نمی ره سراغ سکس ! اما از اونجایی که هم داشتم داستان یکی از نویسنده های مورد علاقه ام رو می خواندم و هم حس کنجکاوی نمی زاشت که ادامه ندهم داستان رو به پایان رساندم. مثل همیشه عالی بود . واقعی و باور پذیر . ایده ات ناب ، نگارشت بی نقص بود . واقعا سورپریزم کردی با پایان داستان . ممنون عزیزم


    •   iman.shahvanii
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • بيعرضه،،من جاي تو بودم از كون خشك خشك ميكردمش تا حسابي دلم خنك بشه


    •   مهتاب...
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • زندگی بَر پایه ی دل و دوله


    •   girl+angel
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • قلمتو دوس داشتم.جالب نوشته بودی.واقعا تواین دوره زمونه صداقت مفهومش رو ازدست داده.
      لایک فقط برای دوخط اخر داستان که شدیدا پسندیدمش.پایان داستان خیلی مهمه.درود


    •   shiraz-m-m
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • مثل همیشه عالی با قلمی دوست داشتنیت تایمی خوبی برام رقم زدی جناب مهران ،لایک شصتم با عشق تقدیم شما


    •   Hidden.moon
    • 2 ماه،4 هفته
      • 3

    • لایک ۶۱ دوست عزیز..


      مجددا پیشنهاد سپید عزیزم بود و خوشحالم ک خوندم :)


      داستان خوب بود... پایانش هم‌ منطقی بود و خداروشکر به سکس تخیلی سه نفره نرسید تو اون موقعیت...
      قلمتون قویه و آدم تو سیر داستان غرق میشه..


      جایی ک کمی تو ذوق زد صحنه ی ورود نگار به سکس راوی و ثریا بود، میتونستین خیلی بیشتر روش کار کنین، جای کار و هیجان دادن داشت.. اما سریع رد شدین..


      ایراد بنی اسرائیلی: (خخخ) خب باید بگم شاید بهتره فعلن و بعدن و اصلن رو، فعلا و بعدا و اصلا تایپ کنید...
      ک البته در صورت انجامش درواقع هیچ ایراد نگارشیِ دگ ای نداشتید و آفرین داره :)


      پ.ن: چقدر از شخصیت های ضعیف مثل مهندس بدم میاد...


      موفق و پایدار باشید (rose)


    •   Takmard
    • 2 ماه،4 هفته
      • 7

    • لایک ،وقتی زیر یه داستان یه کوه کامنت گذاشتن سخته بخای متفاوت بنویسی ، بیشتر گفتنیا رو گفتن....
      داستانت چهار بخش داشت : رابطه با ثریا تا ازدواجش ،دوستی نگار و مهندس !، واکاوی رابطشون و نقشه آخر....
      روان و ساده و باور پذیر مینویسی ، قهرمانات خیلی هرکول نیستن و پیامتو لابلای داستان تزریق میکنی ! انفاقات داستان خیلی منطقی و مهندسی شده ن ، همه چیز سر جای خودشه و یه کلام مهندسی مینویسی !
      نوشته هات خیلی نوسان ندارن اما پایان کار درماتیکه ...
      اینا واقعیت ن یا قصه هر چی هستن توئه چیره دست آرشیتکت خوبی هستی و شاهنامه ت آخرش خوشه ...!
      موفق باشی


    •   Sexi_life
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • ☕️ قطعه ای کتاب


      دنیای متمدن ما صرفا یک بالماسکه ای بزرگ است.جایی که با سلحشوران و کشیشان و سربازان و دانشمندان و وکلا و روحانیون و فیلسوفان و نمی دانم چه و چه روبرو می شویم.اما این ها آنچه وانمود می کنند نیستند. صرفا نقاب اند، و علی القاعده پشت این نقاب به مشتی کاسب کار بر می خوریم.یکی نقاب قانون به چهره می زند، نقابی که آن را به منظوری از یک وکیل گرفته، صرفا برای اینکه بتواند به راحتی شخص دیگری را به باد کتک بگیرد.دیگری با نیت مشابه نقاب میهن پرستی و سعادت عمومی را برگزیده و شخصی دیگر نقاب مذهب یا طهارت انتخاب می کند.


      ? در باب طبیعت انسان


      ✍ آرتور شوپنهاور


      زیبا بود


    •   Takmard
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • مهران عزیز دوست خوب و هنرمندم ،،
      این یکی بهترین پیامایی بود که تا حالا دریافت کردم
      من خاک پای شماها هم نیستم لطفتون شرمنده م میکنه امیدوارم لایق یه گوشه ش باشم ،
      روان بودن ، شیطنت های شیرین ، با دیتایل نویسی و ... توی کارات هست چیزی که به دل میشینه و تکامل یعنی همین بلوغ در سادگی !
      بابت همه محبت هات و تواضع بزرگوارانه ت دست بوسم
      و اینکه افتخار دختر بودن نصیبم نشد و دلیل حرفتم نگرفتم (biggrin) (dash)


    •   Danialoviç
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستان های شما بد نیستن ولی قطعا Overrated شدن دوست عزیز. متاسفانه تو این دوران انقدر خوانندگان مورد هجوم انواع داستان های محارم و بی محتوا قرار گرفتن که به محض دیدن داستانی که حداقل معیار ها رو برای «داستان» بودن داره سر از پا نمیشناسن و در پوست خود نمیگنجن. نتیجه هم میشه همین اوورریتد شدنی که عرض کردم. میتونید خیلی بهتر باشید.


    •   Danialoviç
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • داستان های شما بد نیستن ولی قطعا Overrated شدن دوست عزیز. متاسفانه تو این دوران انقدر خوانندگان مورد هجوم انواع داستان های محارم و بی محتوا قرار گرفتن که به محض دیدن داستانی که حداقل معیار ها رو برای «داستان» بودن داره سر از پا نمیشناسن و در پوست خود نمیگنجن. نتیجه هم میشه همین اوورریتد شدنی که عرض کردم. میتونید خیلی بهتر باشید.


    •   amiralixyz
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • لایک


    •   m...h...a...
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • معلومه که دختره از اون جنده های پررو بوده..دمت گرم..کیرت طلا..حالشو جا اوردی...پسره هم دست کمی نداشته...در کل دمت گرم...از این جهت که داستانت واقعی بود لایک میزنم برات...


    •   Naz10100
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • از چی عصبانی بودی تو؟ کار خودت هم اشتباه بود ، اون بیچاره طلاق گرفته بود که ی زندگی بهتر شروع کنه و تو ازش سواستفاده کروی بعد ناراحتی که چرا ادامه نداد رابطه رو؟! مرد ایرانی ی زن مطلقه هم مثل تو انسانه و حق داشتن یک زندگی خوب رو داره بفهم اینو


    •   کوثلاو
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • کوثشرمحض، یه داستان فوق العاده کلیشه ای که تو روابط امروزی پره! فقط مثل داستان قبلیت (مرجان و شیدا) نتونستی تهشو هم بیاری و عاخرشم ریدی


    •   Paria_1991
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • وقتی اسم داستان رو دیدم یاد سریال یک مشت پر عقاب افتادم و بلافاصله بعد از اون یاد دوست خنگم که جمعه بازار ماشین رو جعبه ابزار ماشین خونده بود
      مثل بقیه ی داستانهات عالی بود
      این داستانهای خوب هم اگه نوشته نمیشد سرانه مطالعه مملکت از هشت درصد قطعا به یک درصد میرسید
      اون یک درصدم مال خوندن نوشته های پشت ماشینا و تابلو های مغازه هیچوقت صفر نمیشه
      داستانت پرفکت بود لایک


    •   lady_darkness
    • 2 هفته
      • 1

    • لایک مهران عزیز و خوش قلم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو