داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

یک اتفاق ترسناک

1398/11/24

“وقتی یادنگیری چجوری روپاهات بایستی ، مجبوری یه عمر رو زانوهات خم بشی…
وقتی که محبت پدرو مادرتو درک نکنی مجبوری بی رحمی غریبه هارو توی مغزت هک کنی…
وقتی پشت نیمکتای چوبی و تنگ کلاس درست ، درس زندگی رو یاد نگیری مجبوری تو خیابون کف آسفالت داغ و توی جدولای پر از کثافت زندگی رو بفهمی…
وقتی که آیندتو نتونی بسازی ، گذشتت تو گلوت گیر میکنه…
تو میمونی و حسرت،، غصه،، حرص،، عذاب ،، کینه و موهایی ک زودتر از موعد سفید میشن…
میگن هرکسی یه قهرمانه…یه قهرمان برا زندگی‌خودش…”

دیگه از نوشتن خسته شدم‌ احساس کرختی کل بدنمو مثله خوره در برگرفته بود.
دلم یه قهوه ی داغ میخواست ، مهم نبود چه نوعی فقط یه قهوه ی داغ.
از پشت پنجره بیرون رو نگاه کردم… بارش برف کوچه رو سفید کرده بود آسمون سبز رنگ و چندتا گربه که سطل آشغال کنار دیوارو مثله یه موش بی دفاع دوره کرده بودن… سکوت سنگینی تو اتاق بود ، سکوتی که صدای تیک تاک عقربه های ساعت دیواری خوردش میکرد…ساعت از ۳ شبم گذشته بود … با اینکه‌ هوا برفی بود اما دمای اتاق بالا بود. اومدم کنار پنجره و یه کم بازش کردم حالا صدای باد ملایم رو هم میشد شنید … صدای میو میو گربه ها مثل یه سمفونی نامنظم تو کوچه طنین انداخته بود…
به صندلی تکیه دادم و رو به روی مانیتور و دوبارهwordرو باز کردم انگشتام دنبال کلمات مورد نظرم رو کیبورد تمرکز گرفتن…ولی ذهنم نتونست تمرکز کنه…با بی حوصلگی خودم رو عقب کشیدم …یه چرخ توی اتاق زدم و بازم رفتم کنار پنجره… سیگارمو روشن کردم و اولین کام رو گرفتم…
صدای اعلان اس ام اس موبایلم توجهمو جلب کرد… اصلا دوست نداشتم دوستای بی نمکم مزاحمم شده باشن که به خیال خودشون خواب بیمارم کنن… صفحه گوشی هنوز روشن بود… " فردا ساعت ده صبح همون جای همیشگی منتظرم" بی اختیار لبخند زدم… ۴ ماه از آشناییم با اردلان‌ میگذشت… اردلان یه پسر نسبتا قد بلند ، سبزه و با موهای لخت . جذابیت ذاتی خاصش منو مثل قطب مخالف آهنربا به اون جذب میکرد…

با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم آفتاب از لا به لای پرده ی پنجره ی اتاقم داخل می تابید و خبری از برف دیشب نبود … با احساس کرختی از تخت خواب دل کندم و خمیازه ی عمیقی کشیدم …ساعت ۸و نیم صبح رو نشون‌میداد… رفتم کنار پنجره همه جا برفی بود و انعکاس آفتاب که روی برفا میتابید چشمامو اذیت میکرد… از این حالتا متنفرم …نمیتونم بگم سرد یا گرم فقط از آفتاب بعد برف بدم میاد…
دستی به موهای پریشونم کشیدم و دوباره ساعت رو نگاه کردم . باید آماده میشدم که دیر به قرار نرسم.

ـدختر تو خیلی عجیبی !! کسی مثل تو
باید درگیر یه رابطه ی عمیق و عاشقانه باشه نه درگیر نوشتن و همیشه قفل مانیتور بودن.
فنجون قهوه رو به سمت خودم کشیدم انگشتام رو روی بخاری که حاصل داغ بودنش بود گرفتم ، خندیدم و سری تکون دادم :
ـهرکسی یه جوری زندگی میکنه اردلان . بهش عادت کردم انگار نوشتن کوکائینه و من یه معتاد.
زنگ موبایلم اجازه نداد صحبتم رو ادامه بدم . با دیدن شماره ی مستانه لبخندی رو لبم نقش بست .
حدس زدن اینکه چه کاری ممکنه باهام داشته باشه خیلی سخت نبود. مستانه خواهر بزرگترم پرستار بود و دو سال پیش احسان شوهرش رو توی تصادف از دست داد. آیدا و آیهان دو وروجک دوست داشتنی و خواهرزاده هام بودن که هروقت مستانه شیفت بود مسئولیت نگه داری ازشون به من سپرده میشد. اون روزم طبق معمول با سفارش مستانه باید خودم رو برای پرستاری از بچه ها آماده میکردم.
تازه متوجه نگاه خیره و عبوس اردلان شدم .
ـبازم پرستاری بچه ها؟؟ محض رضای خدا سارا من امشب رو کلی برات برنامه چیدم.
ـمتاسفم اردلان ! نمیتونم برنامه ای داشته باشم.
با عصبانیت مشتش رو روی میز کوبید . حرکتی که باعث شد چشمای متعجب و کنجکاو آدمای توی کافی شاپ روی ما زوم بشه. موذب بودم و کلافه از رفتار اردلان. سعی کردم سکوت کنم که شرایط رو بدتر از اون نکنم.
ـمن واقعا نمیفهمم این خواهرت چرا یه پرستار بچه نمیگیره؟؟
ـدیونه نشو پسر ، آدم نمیتونه به هرکسی اعتماد کنه.
کلافه پوفی کشید و دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد. باید کم کم آماده میشدم. قبل رفتن پیش بچه ها باید میرفتم خونه دوش میگرفتم و لپ تاپم رو برمیداشتم. شاید فرصتش پیش میومد که شب رو روی ادامه ی داستان کار کنم . دوست نداشتم حتی لحظه ای رو برای نوشتنش از دست بدم .
به اردلان نگاه کردم برای تلطیف فضا و اینکه از دلش در بیارم با لبخند بهش ، به دستش اشاره کردم.
ـساعتت خیلی قشنگه ، ولی بد نیست گاهی نگاهش کنی و گذر ثانیه هارو ببینی ثانیه هایی که هر حرکتش رو به جلو یه قدم‌به مرگ نزدیکت میکنه.
نیشخندی زد و پشت چشمی نازک کرد : ما تسلیمیم خانوم نویسنده. به سمت مرگم‌ نرم تو خوب بلدی من رو هل بدی به سمتش حالا زبون‌نریز پاشو برسونمت.
ـنه نیازی نیست‌ اول باید برم‌خونه ی خودم‌ چندکار هست که باید انجامشون بدم . باید یه دوش بگیرم و یه سری کار دیگه.
لباشو جمع و چشماشو خمار کرد : میشه منم‌ باهات دوش بگیرم؟؟
خندیدم و سرم رو تکون دادم بلند شدم‌ و بی توجه به نگاه منتظر اردلان اونجارو ترک کردم.
چند دقیقه ی بعد یه دربست به سمت خونه گرفتم . هنوز چند ساعتی وقت داشتم که کارهام رو انجام بدم.
وارد خونه شدم و صدای زنگ گوشیم متوجهم کرد. وقتی اسم‌اردلان رو روی صفحه ی گوشی دیدم تعجب کردم . هنوز نیم ساعت نگذشته بود که ازش خداحافظی کرده بودم .
ـالو سلام‌ اردلان . به این زودی دلت برام تنگ شد؟
خندید و با طعنه گفت : آره خیلی! انگار یه ساله ندیدمت.
سعی کردم حین حرف زدن با تلفن به سمت حموم برم و آماده ی دوش گرفتن بشم . به سمت حموم‌ رفتم شالم رو درآوردم و مشغول وَر رفتن با گیره های موهام شدم . حرف خاصی بین من و اردلان رد و بدل نمیشد و بیشتر مسخره بازیای اردلان بود که کم کم‌ تحملش داشت برام سخت میشد. خداحافظی کردم و در حموم رو باز کردم و وارد شدم. دکمه های مانتوم رو یکی یکی باز کردم و تاپم رو درآوردم از آینه ی حموم نگاهی به خودم انداختم و سینه هام پشت اون سوتین قرمز خیلی تحریک کننده به نظر می رسید. لبخندی زدم و آروم‌شلوار جینم رو از پام در آوردم خم شدم که کاملا پاچه های شلوار رو از قوزک‌ پام در بیارم که احساس کردم یه سیلی محکم روی باسنم زده شد.‌ ترسیدم و سریع ایستادم دستم رو وی باسنم‌ مالیدم ولی انگار اصلا دردی نداشتم. فکر کردم توهم زدم سری تکون دادم و مشغول باز کردن بند سوتینم شدم .
وقتی سینه هام رو آزاد کردم مثل ژله خودشون رو توی هوا رها کردن . به نظر میرسید یه کم شیطونی برام‌بد نباشه .
با قدمای آروم‌ به سمت دوش رفتم و مشغول ور رفتن با آب سرد و گرم شدم . همیشه سخت ترین قسمتش اینه آب تا به دمای نرمال مورد نظرم برسه حداقل نصف وقت حموم کردنم رو میگرفت.
قطره های آب گرم روی بدنم سُر میخورد و این حس خوبی بهم میداد. قطره هایی که از لا به لای موهام میگذشت و روی شونه هام ریخته میشد سُر میخوردن و از قوس سینه هام میگذشتن و روی نافم جمع میشدن. دوباره مسیرشون رو ادامه میدادن و وقتی پایین تر میرفتن بدنم داغ میکرد.
صابون رو برداشتم و آروم روی بدنم کشیدم وقتی تنم لیز میشد حس عجیبی بهم دست میداد. بخاری که توی فضای حموم پیچیده بود و گرمایی که حس رخوت بهم میداد. دستم رو آروم روی سینه هام کشیدم و چشمامو بستم. خودم رو به دستای خودم سپردم . نفسام عمیق تر شده بود و انگار تو دنیای خوشی که خودم برای خودم ساخته بودم غرق شده بودم. دستام آروم قسمتای مختلف تنم رو لمس میکرد. دستم رو روی باسنم کشیدم و از حس نرمیشون حال خوبم بیشتر پا میگرفت. سکوتی که صدای شُر شُر آب و نفسای عمیق من خوردش میکرد و ذره به ذره ی بدنم که شکار دستای پرهوس خودم میشد.
دستم رو روی رون هام کشیدم و کم کم به لای پام‌نزدیک کردم و با لمس جزئی اونجا نفس عمیقی کشیدم . دوست داشتم کارم رو ادامه بدم . دوباره سعی کردم این تماس رو برقرار کنم. این بار کف دستم رو کاملا روش گذاشتم و انگار جریان شدیدی از بدنم عبور کرد. یه جیزی مثل الکتریسیته که گردش خونم رو بالاتر برد.
آروم و با طمانینه مشغول مالیدن کُسم شدم و هر ثانیه ای که میگذشت بیشتر لذت میبردم. ولی حس عجیبی که داشتم برام‌ غیر عادی بود . احساس میکردم تنها نیستم و یه نفر داره منو میبینه. ولی انقدر غرق لذت بودم که حتی حاضر نبودم لحظه ای دستم رو بردارم. چشمامو بسته بودم و هر ثانیه ای که رو به جلو میرفت شدت مالیدنم رو بیشتر میکردم و یه لحظه احساس کردم خون توی رگ هام به نقطه ی جوش رسیده و خالی شدم . اوج لذت بود وقتی که اِنگار از زمین جدا میشی و نمیخوای برگردی . بی حال کف حموم‌ افتادم و چشمام رو باز کردم و لبخندی از روی رضایت زدم. تازه متوجه گذر زمان شدم و باید سریع تر دوش میگرفتم. دیگه اون احساس عجیب و نداشتم . پر از آرامش بودم و مطمئن بودم جز خودم کسی اونجا نیست.

مقابل خونه ی مستانه ایستاده بودم . کلید یدک خونه رو بخاطر این مواقع همیشه پیش خودم نگه میداشتم.
وارد خونه شدم مستانه آماده ی رفتن بود و با دیدن من به سمتم اومد گونم رو بوسید و طبق معمول سفارشای زیادش شروع شد و در جواب تک تکشون فقط سرم رو به معنای “باشه” تکون میدادم .
آیدا و آیهان مثل توله هایی که تازه مادرشون رو پیدا کرده بودن به سمتم دویدن و از سر و کولم بالا رفتن و این باعث شد تعادلم رو از دست بدم از پشت رو زمین بیفتم مقنعه ام رو کلا از سرم در آوردن . گذروندن وقتم با این کوچولوهای شیطون من و متوجه گذر زمان نمیکرد. تازه ۳ سالشون رو تموم کرده بودن و من بیش از حد بهشون وابسته بودم.
هوا تاریک شده بود و بعد صرف شام باید بچه هارو آماده ی خواب میکردم. پله ها رو بالا رفتم به طرف اتاق خواب بچه ها رفتم و اون هارو روی تختشون گذاشتم . خسته بودن و خوابیدنشون خیلی زمان نبرد.
پایین اومدم و کنار شومینه نشستم لپ تاپم رو باز کردم و حالا تو این سکوت که بهم آرامش و تمرکز تزریق میکرد بهتر میتونستم کارم رو انجام بدم.
فایل نوشته ام رو باز کردم و سعی کردم ادامه ش رو بنویسم. “قهرمانی که نتونست غول آخر رو شکست بده. قهرمانی که از بیرون بتمن به نظر میرسید و درونش بی آزار و مهربون بود…”
هنوز خیلی از نوشتنم نگذشته بود که انگار صدایی از توی حیاط اومد. صدایی شبیه سقوط چیزی روی زمین. ترس ناشناخته ای بند بند وجودم رو تسخیر کرد. بلند شدم و آروم به سمت پذیرایی قدم زدم. سعی میکردم هیچ صدایی تولید نکنم . پرده ی پنجره رو کنار زدم و توی تاریکی شب حیاط خونه رو از نظر گذروندم. مردمک چشمامو تنگ کردم که بهتر بتونم تو تاریکی ببینم ولی هیچ‌چیزی به نظرم‌نیومد.
چند دقیقه بعد که دوباره آروم شدم برگشتم و مشغول تایپ شدم.
سرگرم‌نوشتن بودم که صدای زنگ موبایلم تمرکزم و ازم‌گرفت.
صدای زنگی که توی سکوت‌ مطلق خونه ترسناک به نظر می رسید.
یه شماره ی ناشناس بود انگار هیچوقت ندیده بودمش با تردید انگشتمو روی صفحه کشیدم و صدای دورگه ای از پشت خط حتی نذاشت یک کلمه حرف بزنم که گفت : به بچه ها سر بزن!
متعجب و مات از این تماس مشکوک تا خواستم کلمه ای حرف بزنم با صدای بوق ممتد گوشی مواجه شدم.
موبایل رو زمین گذاشتم و استرس داشت روانم رو مثل موریانه میخورد.
دیگه تمرکزی برای ادامه ی کارم‌ نداشتم و سعی کردم به مغزم فشار بیارم . فشار بیارم و بفهمم که این صدا و این تماس از طرف کی بود.
چند دقیقه بعد دوباره صدای زنگ موبایل بلند شد و دوباره همون شماره . این بار سریع جواب دادم و گفتم : الو ! شما کی هستین؟
ـمگه‌نگفتم‌ به بچه ها سر بزن !
بلافاصله بعد این حرف بازم‌گوشی رو قطع کرد.
کلافه بودم و دنبال راه چاره میگشتم. بدون شک یه مزاحم سمج و یک دنده بود که فقط قصد ترسوندن من رو داشت.
دوباره صدای زنگ موبایلم لرزش عجیبی رو به دستام انداخت و انگار سخت ترین کار جواب دادن تلفن بود. ولی بالاخره تماس رو وصل کردم.
ـداری حوصلم رو سر میبری . همین الان به بچه ها سر بزن.
ایندفعه من گوشی رو قطع کردم . و با دستای لرزون شماره ی پلیس رو گرفتم بعد چندتا بوق بالاخره جواب داد و من با صدایی که پر از ترس و لرزش بود ماجرای تماس های مشکوک رو توضیح دادم.
ـخانوم اگه دوباره زنگ زد شما سرگرمش کنید ما سعی میکنیم ردیابیش کنیم.
تمام مدتی که از خبر دادنم به پلیس میگذشت تا تماس بعدی اون مزاحم هر ثانیه ش به اندازه ی یک سال برام میگذشت.
حتی جرات این رو نداشتم که برم طبقه ی بالا و بچه هارو ببینم . نیم ساعت بعد دوباره همون شماره زنگ زد . این بار سعی کردم خودم رو آروم نشون بدم.
ـالو…
ـالو ! دختر لجبازی هستی بهتره به حرفم‌گوش کنی.
سعی میکردم‌تا جایی که ممکنه با حرفا و سوالای الکی سرش رو گرم کنم چند دقیقه بیشتر توی کارم موفق نبودم که قطع کرد. سکوت عجیبی فضای خونه رو پر کرده بود . سرم رو بین دستام قرار دادم و چشمام رو بستم و سعی کردم تمرکز کنم.
صدای بلند زنگ موبایل مثل خوردن پتک روی اعصابم بود. به صفحه ی گوشی خیره شدم و این بار شماره ی پلیس بود. سریع جواب دادم و صدای سراسیمه ای از اونور خط جواب داد :
ـهمین حالا از خونه فرار کن !
تماس ها از توی خونه س عجله کن !
از ترس موبایل رو روی زمین انداختم و توی همین موقع صدای پایی داشت از پله های طبقه ی بالا پایین میومد. با بیشترین توانی که از خودم سراغ داشتم به طرف در خروجی دویدم . چندبار پام لیز خورد و زمین خوردم.
ولی بالاخره به در رسیدم . درست زمانی که در رو بستم‌ یه دست مردونه به شیشه چسبید . نمیدونم با چه سرعتی مسافت حیاط تا در ورودی رو دویدم و وقتی هوای سرد کوچه به صورتم خورد احساس امنیت کردم. تازه متوجه بچه ها شدم . خدای من !
اونا چه بلایی سرشون اومده ؟
تصمیم‌گرفتم تا سر کوچه رو بدوم و یه کمک پیدا کنم و هنوز به سر کوچه نرسیده بودم که صدای آژیر و ماشین‌ پلیس رو روبه روم‌ دیدم.
تقریبا خودم رو جلوی ماشین انداختم و با خواهش ازشون درخواست کمک کردم…
همراه پلیسا وارد خونه شدیم و هیچ اثری از غریبه ای نبود. با سرعت به طبقه ی بالا رفتم و با دیدن آیدا و آیهان که دستاشون بسته و یه پارچه جلوی دهنشون بود داشتم سکته میکردم. با دیدن من انگار دوباره چشماشون رنگ اُمید به خودش گرفت…
طبقه ی پایین داشتم به سوالات پلیس جواب میدادم . یکی از مامورا درحالی که از طبقه ی بالا پایین میومد گفت . یه نشونه از مضنون پیدا کرده. با دیدن اون نشونه احساس کردم سرم گیج میره و شدیدا بدنم خالی شده.


متوجه نشدم از کی درگیرش شدم؟؟
اصلا چرا انقدر بهش فکر میکردم؟؟
انگار خدا اختصاصی برای ساخت این بشر وقت گذاشته بود. یه چهره ی کاملا جذاب که تموم بدیاش پشت اون چشمای جادوییش پنهون میشد.
اندام فوق العاده سکسیش من رو تشنه میکرد. تشنه ی بغل گرفتنش، تشنه ی یه جنگ تن به تن روی یه تخت دو نفره باهاش.
پوست سفید و لطیفش و لبای سرخش . سینه هایی که همیشه از زیر مانتو هم حرفی برای گفتن داشتن. کمر باریکش و باسن درشتی که هرچشمی رو مسخ میکرد.
با همه ی اینا محافظه کار بود. هیچوقت بیشتر از یه بوسه ی عاشقانه روی لباش و گرفتن قوس کمرش سهمم نشده بود. ولی حالم از این عاشقانه ها بهم میخورد.
میخواستم وحشیانه لباساش رو پاره کنم گردنمو نزدیک گوشش ببرم و با هر نفس دیوونش کنم. میخواستم گردی سینه هاش و نرمی باسنش رو حس کنم . سارا بی نهایت من رو درگیر کرده بود. نمیدونم از کی این فکر تو سرم رفت که اذیتش کنم. اذیتش کنم تا خودش از روی ترس تنش رو بهم بسپره … اینجوری بیشتر لذت میبردم.
باید تا سرحد مرگ میترسوندمش.
اون روز توی کافی شاپ رو به روم نشسته بود و من درگیر برجستگی اون سینه های بلوریش از پشت مانتو بودم. هیچ جوره تو کتم نمیرفت دختری با این خصوصیات دنبال نوشتن داستانای ترسناک و جنایی باشه.
تصمیم داشتم شب رو به مهمونی دعوتش کنم. قبلا چندباری باهام مهمونی اومده بود و هیچوقت فرصتش نشده بود یه جایی تنها گیرش بیارم و تصمیمم رو برای یکسره کردن کار اونشب گرفته بودم.
همه چی خوب بود تا اینکه موبایلش زنگ خورد و با فهمیدن اینکه باید شب پرستار بچه های خواهرش باشه و گندی که به تمام برنامه هام زد خونم به جوش اومد.
ولی خودم رو کنترل کردم . حتی نذاشت حرف بزنم ، بلند شد و رفت.
فکرای شیطانی مثل باد میان و توی ذهنت ریشه میکنن . چندباری خودم رسونده بودمش خونه خواهرش. یه فکر ترسناک به سرم زد. یه فکر که هیچوقت به اتفاقات بعدش توجه نکردم . بعد رفتنش از کافی شاپ بیرون رفتم . داشتم برای نقشم برنامه ریزی میکردم و این‌بهترین فرصت بود که بدون اون پدر و مادر مزاحمش به خدمتش برسم. داشتم قدم‌میزدم که صداش از پشت سر که من رو مخاطب قرار داده بود باعث شد بایستم.
ـآقا! کل بدنم درد میکنه میخوام برم دکتر هیچ پولی ندارم. فقط این گوشی برام مونده حاضرم بفروشمش.
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم از سر و صورت و شکل قیافه ی زِوار در رفتش مشخص بود مواد تا بیخ وجودش رو داغون کرده. بی تفاوت گفتم : نه آقا مرسی.
ـتوروخدا . هرچی کرمته بده فقط برش دار ازم.
نمیدونستم مال کدوم بدبختی رو کِش رفته ولی با فکری که از ذهنم گذشت سریع موبایل رو ازش گرفتم و پول رو کف دستش گذاشتم . انگار یه دنیا رو بهش داده بودم و با سرعت ازم دور شد. انگار همه چی خود به خود جور میشد. این دیوونگی بود که با سیمکارت خودم و یا سیمکارتی که به اسم‌خودم باشه نقشه ی امشب رو پیش میبردم. از موبایلی که فقط سیمکارتش برام مهم بود نباید میگذشتم. مطمئن بودم روی اون گوشی سیمکارته چون شک نداشتم همین الان از یکی کش رفته. خیلی گوشی نویی نبود به همین خاطر بعد اینکه سیمکارتش رو درآوردم لاشه ی موبایلو پرت کردم توی سطل زباله.
فقط نیاز به هیجان داشتم. هیجان و دیدن ترس توی چهره ی سارا. شاید از روی ترسش صاحب تنش میشدم.
ولی خب بعدش چی؟؟ هه بعدش اصلا اهمیتی نداشت مهم تصاحب اون بود حتی به زور.
چند ساعتی میشد سر کوچه ی خواهرش منتظرش بودم. بالاخره رسید ، کلید رو توی قفل انداخت و در رو باز کرد. چند دقیقه بعد مستانه خواهرش از خونه اومد بیرون ، خودم رو پنهون کردم .
منتظر موندم ، باید صبر میکردم که فرصت مناسبی پیش بیاد. باید منتظر مرگ خورشید میموندم.
هوا تاریک شده بود و کم کم وقت اجرای نقشه بود. از دیوار بالا رفتم و با تمام تلاشم برای سر و صدا نکردن لحظه ی آخر پام لیز خورد. با صدای بدی روی زمین افتادم.
ولی به موقع خودم رو پشت یه بوته توی حیاط پنهون کردم. وقتی مطمئن شدم دیگه سارا کنجکاو صدا نیست توی حیاط قدم زدم . باید یه راه ورود به خونه پیدا میکردم. چشمم به بالکن طبقه ی بالا افتاد. میشد از طریق دیوار کناریش دستمو به نرده هاش برسونم سخت بود ولی از پسش بر میومدم.
با هزار زحمت خودم رو به بالکن رسوندم. یه در چوبی بالکن رو به خونه وصل میکرد . حدس میزدم درِ یکی از اتاق خوابا باشه. دستگیره ی در رو به پایین فشردم و از شانس گندم قفل بود.
شاید بهترین آینده نگریم سنجاقی بود که برای این کار آورده بودم و بعد چند دقیقه ور رفتن با در بالاخره بازش کردم و آروم بی صدا وارد اتاق شدم. وقتی چشمم به اون دوتا بچه افتاد که توی خواب عمیقی رفته بودن ، سعی کردم هیچ صدایی تولید نکنم . همه چیز طبق روال بود حتی ورودم به اتاق بچه ها چون باید سارارو به یه بهونه ای به این طبقه میکشوندم. اون پایین راه فرار زیاد داشت ولی اینجا مثل یه تیکه گوشت زیر دستم بود. باید مراقب بچه ها میبودم بیدار شدنشون گند میزد به نقشه هام .
فرصت اشتباه رو نداشتم. با یه طناب بازی کوچیک که توی اسباب بازی بچه ها بود دستاشونو بستم و با پارچه سعی کردم دهنشون رو ببندم ولی نه خیلی محکم . تو تمام زمانی که این کار رو انجام دادم هیچ حرکتی نکردن. شاید حتی صدای گریه ی بچه ها میتونست سارارو به اینجا بکشونه ولی من نمیخواستم هیچ مزاحمی باشه ، حتی این کوچولوها .خیالم از بچه ها که راحت شد. سیمکارت رو بیرون آوردم و با سیمکارت خودم عوضش کردم. فرصت کافی رو داشتم بنابراین آروم توی اتاق قدم زدم. ساعت مچیم رو درآوردم و روی دراور گوشه ی اتاق گذاشتم و از آینه ی روی دیوار دستی به موهام کشیدم .به در اتاق تکیه دادم از بابت فاصله مطمئن بودم که اگه خیلی تن صدام بالا نباشه متوجه صدایی از این طبقه نمیشه. شماره ش رو گرفتم.
بعد چند بوق جواب داد و بدون هیچ تصوری فقط گفتم به بچه ها سر بزنه . میدونستم هنگ کرده و میتونستم ترسش رو حس کنم.
اینجوری بهتر بود باید حسابی میترسید. قدم زدم و بالای سر بچه ها ایستادم.
دوباره شماره ی سارارو گرفتم و اینبار با تحکم گفتم بیاد بالا و قطع کردم.
یه بار دیگه زنگ زدم ولی این بار اون بود که قطع کرد میخواستم بگم اگه جون خواهرزاده هاش مهمه بیاد طبقه بالا.
اون احمق حتی به این فکر نکرد منظورم از بچه ها کیه؟
صدای پچ‌پچ سارا از طبقه پایین میومد . انگار داشت با کسی صحبت میکرد ولی اصلا واضح نبود. حتما از روی ترس داره با خودش حرف میزنه. میخواد اعتماد به نفسشو نگه داره.
نیم ساعت بعد باز زنگ زدم اینبار حرف زد و داشت با سوالای بیخودش اعصابم رو خورد میکرد. تصمیم گرفتم گوشی رو قطع کنم . باید خودم میرفتم سراغش. آروم در اتاق خواب رو باز کردم و پاورچین پاورچین به طرف پایین رفتم. یک لحظه صدای زنگ موبایلی از طبقه پایین اومد. هرکی که پشت خط بود بعد قطع کردن تماس سارا گوشی رو روی زمین انداخت و سریع به طرف در پذیرایی فرار کرد. سرعت قدم هام رو بیشتر کردم و به موقع از در خارج شد سریع برگشتم و موبایلش رو چک کردم. لعنتی شماره پلیس بود چرا به فکرم نرسید که اون پچ پچ ممکنه با پلیس باشه. لعنتی گند زدم به همه چیز فرصت فکر کردن رو نداشتم و باید هرچه زودتر خودم رو خلاص میکردم. از خونه بیرون زدم که سر کوچه نور نارنجی ماشین پلیس رو دیدم و هیکل سارا از پشت که داشت به سمتش میدوید. اَه لعنت به من!!
سرعت قدم هام رو بیشتر کردم و از اونجا دور شدم و شانس آوردم کسی متوجهم نشد و مطمئن بودم ساراهم متوجه نشده اون مزاحم کی بوده چون خیلی خوب صدام رو تغییر داده بود. درست زمانی که فکر میکردم همه چیز اوکی شده یادم افتاد… لعنتی لعنتی…لعنتی…لعنتی… ساعت مچیم رو توی خونه جا گذاشتم!!..

نوشته: lovely_grl


👍 40
👎 22
31876 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

846937
2020-02-13 21:23:26 +0330 +0330
NA

باز هم یک اثر از یک جقی به اسم lovely_grl کتابت کی چاپ میشه جاکش

3 ❤️

846950
2020-02-13 21:32:52 +0330 +0330

به به لاولی گرل عزیز بعد مدتها برگشتی.

اگه اشکال نداره یه ایراد کوچولو از داستانت بگیرم اونم اینکه بعد از قطع تماس با موبایل صدای بوق ممتد شنیده نمیشه ولی تلفن ثابت چرا. و اینکه بعد از تماس اول که یکی تهدید کنه و بگه به بچه ها سر بزن هر کسی باشه نگران میشه و میره طبقه بالا که مطمئن بشه حال بچه ها خوبه نمیدونم چرا نرفت.

در کل خسته نباشی

3 ❤️

846965
2020-02-13 21:48:52 +0330 +0330

۶۰ درصد داستانت رو خوندم،اصلا جذب نکرد منو و حسی بهم منتقل‌ نکرد.

1 ❤️

846971
2020-02-13 21:53:42 +0330 +0330

حاجی وسط هاش از ترس تخمام چسبیده بود به گلوم و یه سوال دقیقا سکس کجاش بود

6 ❤️

846972
2020-02-13 21:54:22 +0330 +0330

خوب بود…ازهر10تاداستان یکیش خوب دربیاد حداقل…خسته نباشی لایک2

3 ❤️

846973
2020-02-13 21:55:01 +0330 +0330

فقط چند خط اولشو خوندم

جملات جالب و زیبا و واقعی بود

1 ❤️

846980
2020-02-13 22:02:18 +0330 +0330

جالب و هیجانی بود .
ببین یه کص آدمو به چ کارایی ک وادار نمیکنه…

4 ❤️

846986
2020-02-13 22:09:26 +0330 +0330

این داستان هم ویرایش میخواست. مشکلات تایپی توش فراوون بود. تو همون چند خط اولی تعداد زیادی کلمه بود که فاصله (اسپیس) بینشون رعایت نشده بود. همینطور مشکلات مربوط به علائم نگارشی که حداقل از این نویسنده اصلا انتظار نداشتم (اینکه نقطه، ویرگول، نقل قول و … به کلمه قبل میچسبن و با بعدی فاصله دارن). از شما چه پنهون، که غلط املایی هم دیدم درش (معذب درسته از بن عذب. نه موذب). ولی بجز این، دوتا ایراد عظیم داره این داستان.

دومی اینه که همچنان و چندباره میگم، ساده و روان نوشتن همراه با صمیمیت خیلی ارزشمند تره تا اینکه متن رو تا خرخره پر از تشبیه و توصیف ادبی کنیم که الکی سنگین بشه و فقط به چشم قشنگ بیاد، و مفهوم نداشته باشه. «گربه ها مگه سطل آشغال رو دوره میکنن؟ گیریم بکنن؛ سطل آشغال کجاش شباهت به موش میده که اینطور تشبیهی به کار بره؟ گیریم شباهت میده. گربه ها مگه موش رو دوره میکنن؟ گیریم بکنن. حقیقتا تشبیه کردن “گربه و سطل آشغال” به “گربه و موش”، یعنی وقتی یکی از اجزای تشبیه بین دوتاشون مشترکه، نه تنها ناقصه، نه تنها وجهه بدی داره، بلکه چیز مضحکی از کار در میاد» از این قسم استعاره ها تو داستان، مخصوصا نیمه اولش، فراوونه. بخوام همه رو بگم طومار میشه.

و ایراد بزرگ اول، “روایت از دید دو نفر” ـه. که برای چنین داستانی، بیخود ترین کار ممکنه. مخصوصا وقتی که انتهای قسم اول و روایت از دید زن داستان، من یکی قانع شده بودم که داستان قراره چی بوده باشه. راستش میتونست پایان باز آبرومندی باشه برای داستان. ولی اون تعلیق نهایی (نشونه ای که پلیس پیدا کرده بود) الکی بود. و وقتی میبینیم کل بخش دوم (روایت از دید مرد) انگار هدفش فقط توضیح دادن چیستی اون نشونه هه اس، و عملا هیچ کاربرد دیگه ای نداره، بیشتر مشخص میشه که روایت دو نفره چیزی بیشتر از خودنمایی نویسنده نیست (لفظ بهتری به ذهنم نرسید. اگه احیانا باعث ناراحتی نویسنده گرامی شدم، عذر میخوام) مخصوصا از اونجا که روایت کردن داستان از منظر دو نفر “توی داستانای کوتاه”، فقط جایی توجیه میشه که هدف قضاوت باشه. و نه هیچ جای دیگه.

همون پاراگراف اولی که نوشتم برای دیسلایک دادن به این داستان کافیه. ولی متاسفانه این دوتا دلیل بزرگتر و بدتر ان!

پ.ن. بیوه سرخ چی شد؟ من منتظر اون بودم!


846990
2020-02-13 22:13:24 +0330 +0330

دوتا چیز دیگه هم که یادم رفت بگم و دقیقا همون لحظه فشردن دکمه ارسال یادم اومد (!!!)

اولیش دیالوگان. مصنوعی بودنشون تو ذوق میزد. هیشکی، حتی ادیب ترین افراد هم توی مکالمه هاشون اینطور الفاظی به کار نمیبرن!

دومی اون قسمت سکسی توی حمومه که میدونم برا تم شهوانی دادن بهش اضافه شده (اگه نبود احتمالا ادمین منتشرش نمیکرد) ولی وصله نچسب بودن. این یکی ایراد داستان نیست. متاسفانه ایراد سایت و سیاستاشه.


846994
2020-02-13 22:20:28 +0330 +0330

مرسی که داستان رو‌میخونید و نرسی که منصفانه نقد میکنید. فقط یه توضیح لازمه تم کلی داستان مال یکی از دوستانه و من یه سری قسمتارو تکمیل کردم امیدوارم مورد پسند باشه


846996
2020-02-13 22:23:10 +0330 +0330

لایک 3
بسیار عالی بود

2 ❤️

847001
2020-02-13 22:28:17 +0330 +0330

لاولی عزیز
باز هم داستان زیبایی از لاولی، و چه عالی
داستان حمام، ضربه به باسن را دوباره خواندم متوجه نشدم. آنجا منتظر موضوع ترسناک بودم که اتفاق خواصی نیافتاد.
خود ارضایی داخل حمام به جاهای خوبش داشت می رسید،خیلی زود تمام شد. چون تنها موضوع سکسی داستان بود، شاید باید بیشتر بهش پرداخته میشد.
توضیح اردلان و اتفاقاتی که تا دستگیریش افتاد، خیلی طولانی بود. در داستانهای پلیسی یک بخش برای داستان پردازی خواننده گذاشته میشه. داستان بسیار زیبای شما فاقد این بخش بود.

در مجموع هزار لایک.

منتظر داستانهات هستم

4 ❤️

847003
2020-02-13 22:31:17 +0330 +0330

در ضمن لاولی عزیز
منتظر قسمت سوم بیوه ی سرخ هستم. چرا آپ نشد؟

2 ❤️

847021
2020-02-13 23:15:15 +0330 +0330

بااون قسمت توی حمام که سعی کردی به ما حضور یه نفر دیگه را القا کنی خیلی حال کردم
اما تنها قسمت‌هایی که توی ذوق میزد همراه داشتن سنجاق که اصلا لزومی نداشت و جا گذاشتن ساعت بود
اصلا چرا باید ساعتش را باز کنه؟ نکنه میخواسته فیستینگ کنه؟ولی درکل خوب بود، لایک

3 ❤️

847026
2020-02-13 23:46:42 +0330 +0330

سلام لاولی جان…نمیدونستم میتونی اینقدر خوب بنویسی،آفرین.خیلی کم پیش میاد شبا بعد کار مداوم که میام یه داستان برای سرگرمی و گرم شدن چشمم برای خواب بخونم و بخوابم،داستانی رو یک نفس و تا آخر بخونم،اما امشب خوندم،قلمت قوی و انتخاب کلماتت خوب بود و اما داستان…من عادت به تعریف و حتی تعارف بیخودی و بیدلیل ندارم،پس شرمنده هرچی به نظرم درست باشه رو مینویسم که امیدوارم ناراحت نشی،در آخر کامنتم دلیل این رفتارمو توضیح میدم،چون بدون علت نیست…به نظرم داستانت از دو بخش مجزا تشکیل شده بود،بخش اول،قسمتی از یک فیلم که دیده بودم و سناریوی خوبیم داشت(که متاسفانه اسمشم یادم نیست،چون من فیلم زیاد میبینم،مخصوصا جنائی و ترسناک) و بخش دوم شبیه چند داستان “چند پرده” که یکی از بچه های سایت عادت داشت اینطور بنویسه و الحق که خوبم مینوشت،بود،یعنی سبک چند پرده ای شبیه کارای اون بود،اما فقط منظورم این نوع سبکه و نه داستانت…اما دلیلی که گفتم توضیح میدم،من تو کار خودمم اینطورم،یعنی اخلاقم اینطوریه که همیشه وقتی میخوام کارامو به نمایش بزارم از همه میخوام تا جاییکه میتونن فقط ایرادهامو بگیرن،و باور کن اینکار باعث میشه آدم قوی و پخته بشه،مثل داستانی که نوشتی و چقدرم خوب از پسش براومدی،آفرین خوب بود…پس تا یادم نرفته برم این بالا لایکو تقدیمت کنم و … مرسی

4 ❤️

847040
2020-02-14 00:18:24 +0330 +0330

(clap)
دمت گرم من دوست داشتم البته من به عنوان یک خوننده دوست داشتم نه یک کارشناس
واقعا خسته نباشی زحمت گشید من که واقعا غرق داستان شدم
توی قسمت ترسناکش بودم که در اتاقم صدا خورد پشمام ریخت (rolling)

3 ❤️

847057
2020-02-14 02:05:45 +0330 +0330

حالا معذب و نوشته موذب بخشنامه سازمان سیا که نبوده بخاد مملکتو بخطر بندازه
داستان باین قشنگی که فقط میشد از خوندنش لذت برد .من قسمتهای سکسی رو کمترمیخونم .خیلی زیبا بود من دوبار خوندم داستانتو واقعا دست مریزاد داری…
از نوشتن و نویسندگی زیاد سر در نمیآرم اما فرق یه داستان زیبا و یمشت چرت و پرت و میشه تشخیص داد …حیف این داستان واسه اینجا.قسمتهای سکسیشو سانسورکنید.میشود درجاهای دیگر ازش استفاده کرد.
ایوالله داری احسنت 🌹

3 ❤️

847060
2020-02-14 02:21:59 +0330 +0330

جالب و قشنگ یود
خسته نباشی لاولی گرل عزیز
لایک تقدیم شد
ادامه بده
و اهمیتی به بعضی نظریات منفی نده
جماعت حسود و بدی هستیم
تشویق بلد نیستیم
و تخصصمون تو خراب کردن است …

3 ❤️

847062
2020-02-14 02:37:14 +0330 +0330

اوه لعنتی لعنتی ریدم تو شلوارم با این داستان

2 ❤️

847069
2020-02-14 03:34:59 +0330 +0330

ننویس جان مادرت. مزخرف

0 ❤️

847082
2020-02-14 04:56:30 +0330 +0330

ادمین گل
لطفا داستان ها را سکشن بندی کن
حد اقل به خاطرات سکسی و داستان سکسی و داستان با تم …
اینطوری افراد چیزی که دوست ندارند نمیخونند
البته من باشم یک سکشن داستانهای سکسی باورنکردنی هم اضافه میکنم

2 ❤️

847099
2020-02-14 05:50:00 +0330 +0330

دختر دوستداشتنی عزیز
فکر کنم یا عجله داشتی برای آپ کردن یا حوصله نداشتی که دوباره بخونی.
خلاصه نقاط ضعف رو حضرت کینگ فرمودن من دیگه زیاده عرضی ندارم و برات آرزوی موفقیت می‌کنم.

4 ❤️

847115
2020-02-14 06:44:57 +0330 +0330

خوب بود

3 ❤️

847137
2020-02-14 08:30:20 +0330 +0330

لاولی عزیز، تگ اسمت باعث شد نخونده بهت لایک بدم بخاطر اینکه نویسنده خوبی هستی و داستان های زیبایی ازت خوندم، ولی ایراداتی که توی داستان وجود داشت و شرح کاملشو جناب بیچ کینگ گفتن باعث شد برخلاف میل باطنیم لایک رو بردارم.
موفق باشی دوست عزیز🌹
منتظر داستان بعدیت هستم.

3 ❤️

847143
2020-02-14 08:39:21 +0330 +0330
NA

Lovely_grl عزیز…

دیگه کم کم دارم شک می کنم که شما یکی از نویسندگان نام آشنا و معروف کشور هستی و به خاطر وجود هزار جور ممیزی و سانسور در وزارت ارشاد و ترس از شناخته شدن, به صورن ناشناس در این سایت عضوی و داستانهای این مدلی رو به اشتراک عموم میزاری…!!!

تذکرات ابتدایی داستان که در حد جملات اخلاقی یک فیلسوف توانا و نتیجه های برگرفته از اون, حاوی یک فلسفه قوی بینش به زندگی بود…

فضا سازی ها بی نقص و محاوره های کوتاه بین کاراکترهای داستان, کاملا تونسته شخصیت هر کدوم از اجزای داستان رو معرفی کنه, به طوری که انگار برای توضیح شخصیت هرکدوم, نویسنده چند صفحه رو اختصاص داده…

نمی دونم چی بگم, فقط یقین دارم جای نوشته های تو اینجا نیست, اما از بودنشون و بودن خودت خوشحالم…

مرحبا دختر قلم زرین…

Lor Boy

2 ❤️

847163
2020-02-14 10:12:20 +0330 +0330

ترسناکتر از اینم هست که برا من اتفاق میفته
با اینکه مکان دایمی دارم ولی جق میزنم…خخخخ

2 ❤️

847188
2020-02-14 13:16:54 +0330 +0330

با وقفه ای که انداختی و نبودت فعلا جاتو دخترک گرفته. خلاصه که خوش برگشتی آوای مخوف.

پ.ن:با حمید30گاری و مهران و هیدن مون یه پروژه جنایی و عاشقانه عارفانه بریزید بسیار طولانی و یا آپلود کنید اینجا یا وبلاگ بزن اونجا آپلود کن و برامون آدرسشو بفرست.
جواب این درخواست رو بده لطفا.

2 ❤️

847190
2020-02-14 13:23:40 +0330 +0330

نظرم با نظر دوستمون بیچ کینگ عزیز، به شدت همسو ـه.

در کل خسته نباشی.

3 ❤️

847202
2020-02-14 14:07:20 +0330 +0330

غیر از آنچه که بیچ کینگ گفت، تو ذهن حک میشه ، هک نفوذ غیر مجاز مثلا در علوم کامپیوتر معنی میده، حیفه که شما که نویسنده توانایی هستی اینجور غلط‌های املایی داشته باشید

3 ❤️

847213
2020-02-14 14:31:15 +0330 +0330

لاولی عزیز
پارادوکس بزرگی با عکسهات و قلمت تو ذهنم از خودت ایجاد کردی
قلمت هم بینقصه
فراتر از فضای این سایت
امیدوارم جاهای بهتری بخونمت

2 ❤️

847215
2020-02-14 14:34:35 +0330 +0330

این داستان رو دوست داشتم، واقعا ترس و استرس رو خوب منتقل کردین. دست مریزاد. لایک ۲۲ تقدیم شد.

اون اول دوبار از مثله استفاده کردین که کاش ه کسره بهش نمیچسبوندین.
معذب از ریشه عذاب میاد و با عین نوشته میشه و نوشتن با حمزه غلطه.
اگر این دو غلط رو نداشت واقعا بی نقص بود.

2 ❤️

847217
2020-02-14 14:47:15 +0330 +0330

وقتی ازین داستانای سنگین میخونم یکمی گیج میشم خووو.(blush) بنظرم اومد که یجورایی اون خانومه یجاهایی خودتون بودین، مخصوصا اولاش، شایدم اشتباه میکنم. بهر حال خسته نباشین 🌹

2 ❤️

847219
2020-02-14 14:52:59 +0330 +0330

اولشو خوندم، بقیش موذبم کرد نخوندم

1 ❤️

847220
2020-02-14 14:54:30 +0330 +0330

خوب نبود خیلی سعی کردی و این سعیت ارزشمنده اما هنوز تا یه داشتان خوب فاصله داره اینکار کاش قبل از انتشار بیشتر کار میکردی روش هر چند خود موضوع هم مشکل داره بیشتر تلاش کن

1 ❤️

847226
2020-02-14 15:27:51 +0330 +0330

من فقط پاراگراف اولتو خوندم و انقد خوب بود دلم نمیخواد با ادامه داستانت یه جایی خرابش کنی
واسه همین الان لایک میدم میرم سر خونه زندگیم

1 ❤️

847234
2020-02-14 16:45:11 +0330 +0330

عالی بود ❤

1 ❤️

847248
2020-02-14 18:26:35 +0330 +0330

خیلی طولانی بود نخوندم

1 ❤️

847260
2020-02-14 19:19:17 +0330 +0330

داستان نویسیت اصلا جالب نیست .
ساعت مچی قشنگ چرا باید تو‌خونه جا بمونه.؟؟؟
شاید پیش خودت فک‌ کنی داستان نویس قهاری …ولی نیستی
خیلی آماتوری نوشتی …
اونایی هم که ازت تعریف کردند …کلا در طول سال چندتا کتاب میخونند؟؟؟
من حداقل هفته ای یک کتاب میخونم (رمان …تاریخی…مذهبی …همه چی)
داستانت از پایین تا بالا ایراد داره …
کتاب های (کلک خیال انگیز رو بگیر بخون)اموزش نویسندکی …

1 ❤️

847265
2020-02-14 20:01:32 +0330 +0330

من ک نخوندم بخونم دیگ تا صبح میترسم دستشویی برم اب بخورم هرچی!ولی همون تا نصفه هم خوندم به اتدازه داستانای قبلیت منو جذب نکرد…

1 ❤️

847269
2020-02-14 20:13:56 +0330 +0330

باحال بود وترسناک

2 ❤️

847377
2020-02-14 23:33:11 +0330 +0330

اولا، به این کونگشاد بیسواد عشق داستان نویسی فحش ندیدن انقدر،
دوما، داستان پر از نقص، از ماجرای تلفن دزدی و سیمکارت تا ورود اون اردلان گوزو به خونه.
فقط و فقط یه مورد میپرسم، پلیس از کجا فهمید اون تو خونه ای هست که تو هستی؟ درحالی که با موبایل تماس گرفته بود اون اردلان؟؟؟؟

0 ❤️

847383
2020-02-14 23:58:54 +0330 +0330
NA

یعنی نویسنده جر داده خودش رو که مثلا صحنه پردازی کنه ولی متاسفانه ریده 😁

خوندنش فقط اتلاف وقته

0 ❤️

847449
2020-02-15 06:46:50 +0330 +0330

جالب بود خرچنگ

1 ❤️

847531
2020-02-15 12:53:03 +0330 +0330

ریدم تو این نوشتنت معلم ادبیاتی با اون لفظ قلم نوشتنت 🌹

0 ❤️

847557
2020-02-15 14:35:10 +0330 +0330

لایک29 عالی بود منتظر بقیه نوشته ها هستیم و تو ژانر ترسناکش عالی بودی

1 ❤️

847563
2020-02-15 14:50:36 +0330 +0330

منم با سامان عزیز هم نظر هستم.
لایک برای زحمتتون

3 ❤️

847877
2020-02-16 13:04:33 +0330 +0330

عالی بود مثل همیشه، هرچی بهت لایک داده بشه بازم کمه بازم بنویس لطفاً 🌹

1 ❤️

851382
2020-02-27 20:11:39 +0330 +0330

با سلام . عالی و بینظیر بود عزیز . تنها اشکال و ایرادی که میتونم از داستان فوق العاده و قلم شیوایت بگیرم غلط املایی واژه ی معذب بود که مؤذب تایپ شده بود .

1 ❤️

861054
2020-03-27 21:32:29 +0430 +0430

قشنگ بود اما بپا فکر این کارها به سرت نزنه جلق را گذاشتن واسه همین موقع تا بادت خالی شه و شر درست نکنی.بایییییییییییییی

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها





Top Bottom