یک اشتباه در گذشته

1400/07/24

شاید جمله بندیم زیاد خوب نباشه .
ولی سعی میکنم به بهترین شکل خاطره خودم بنویسم .
خواهش می کنم این داستان تا آخر بخوانید .
شاید باعث بشه بیشتر فکر کنید به کاری که می خوایید انجام بدید
چند روز پیش ها داشتم داستان میخواندم ، موضوع داستان ها اغلب گی و خاطرات نوجوانی بود …
نمی دونم چند نفر مثل من رفتار می کنند !!
اول عنوان داستان می خوانند ،
بعد میرند نظر می خوانند آخر سر میان داستان شروع می کنند خواندن
من که اغلب اینکار میکنم مگه اینکه لایک های داستان زیاد باشه .
داخل نظرات یکی از داستان ها چشم خورد به یه نظر که گفته بود ،
(میخوای بدی، به غریبه بده، فکر ده سال دیگه‌رو بکن)
برام جالب شد داستان کامل خواندم ، داستان یه پسری بود که به پسر خالش فکر کنم کون میداد…
من واقعا اون نظر فهمیدم ، که چی میگه .
چون برای من هم اتفاق افتاده
می خوام ماجرای خودم بگم از آخرین باری که…
کنکور سوم ام و آخرین کنکوری بود که می خواستم بدم
پس برام خیلی حیاتی بود ، از دانشگاه پیام نور مرخصی گرفته بودم که کل فکرم درس خواندن باشه
زمستون بود که مادر بزرگ ام فوت کرد
خونه ما شد عزا خونه
خونه مادر بزرگم و داییم هر دوشون روستا بود
از یک طرف نه می تونستم درسم بخونم نه اینکه کتاب و درس کلن ول کنم
هر جا میرفتم کتاب دستم بود درحالی که نمی خواندم اش اصلا
رفتیم روستا برای مراسم ختم
اون چند روزی که روستا بودیم سعی میکردم کمتر امین پسر داییم ببینم
وقتی می دیدم اش یه حس خجالت کل بدنم می گرفت
همه ناراحت بودن ولی شاید از طرفی هم خدا رو شکر می کردند چون مادر بزرگم یکسالی بود زمین گیر شده بود دکتر ها جواب اش کرده بودن
مراسم ختم و خاک سپاری تموم شد همه فامیل رفتن سر کار و زندگی اشون
منم تا حدودی برگشتم سراغ درس خودم
تا مراسم چهلم که دوباره همه فامیل جمع شدن روستا ، ما هم رفتیم
اولش نمی خواستم برم ولی به زور خوانده من باهاشون رفتم
خوبی اش این بود مثل مراسم ختم نبود که چند روز بخواییم بمونیم روستا ،مراسم چند ساعتی بیشتر طول نمی کشید
فقط میخواستم هر چه زود تر اون چند ساعتی که مراسم هست تموم بشه بگردیم خونه خودمون
موقع مراسم بیشتر جلوی مسجد روستا پرسه میزدم.
از موقعی که امدیم هم امین یبار بیشتر ندیدم ، بعد کلن غیب اش زد
مطمئن بودم تو مسجد نیست ، چون انقدر دم در بودم که آمار همه داشتم کی آمد که رفت …
هوا هم ابری بود سرد سرد
هیچ کسب به جز من بیرون نبود اگر هم بود داخل ماشین نشسته بودن
داشتم از سرما میمردم دیگه مجبوری رفتم آشپز خونه مسجد که چایی پخش میکردن
اونجا هم انقدر رفت آمد بود که اعصاب آدم خورد میشد
پسر خالم هم اونجا در به در دنبال چسب نوار می گشت ،
آخرش داییم گفت خونه ما هست
پسر خالم روبه من کرد گفت محمد دمت گرم بپر از خونه دایی چسب بردار بیار
منم زدم بیرون رفتم سمت خونه داییم بدون اینکه کلید بگیرم
به امید اینکه زنداییم خونه است در باز میکنه
وقتی رسیدم هرچی در زدم کسی نبود در باز کنه
رفتم خونه مادر بزرگم اونجا خاله هام بودن ولی نه کلید خونه داییم داشتن نه چسب نوار
به خاطر یه چسب نوار از اونجا رونده بودم از اینجا مونده
دوباره رفتم سمت خونه داییم که دیدم امین
هم از رو برو داره میاد
منو که دید گفت اینحایی ، مگه نرفتی مسجد
گفتم به خاطر یه چسب نوار
بیست دقیقه است اینجا وایسادم
پایین هم نه چسب بود نه کلید خونه شما
خندید گفت صبر کن الان بازش میکنم
منتظر بودم کلید در بیاره در باز کنه
که از بالای در حیاط پرید داخل ، از اونور در باز کرد
گفت بفرما
رفتم تو در خونه که باز کردیم پر از رخت خواب بود که پهن توی خونه
امین گفت نگاه کن دیشب زنا اینجا خوابیده بودن صبح که پاشدن رخت خواب هاشون هم جمع نکردن
رفتم گفتم امین ول کن اینارو چسب کجاست
دایی گفت که کنار تلوزیون
هرچی گشتیم نبود …
اخرش دیدم از چیزی که فرار میکردم اتفاق افتاد
به خودم آمدم من و امین تنها بودیم توی خونه
درست مثل قبل یه حسی از هیجان و استرس دلشوره کل بدنم گرفت
نمی دونم دوباره هر کاری کردم که امین نبینم یا حداقل باهاش تنها نشم نشد
حس شهوت بالاخره پیروز شد
امین رفت کنار بخاری گفت حالا چسب برای چی می خوان
گفتم نمی دونم بابا بیخیال ، تا الان یا پیدا کرده یا از خیرش گذشته
دل دل می کردم که بهش بگم بیا با هم حال کنیم
بیشتر موقع ها خودم بهش پیشنهاد می دادم امین هم از خدا خواسته قبول می‌کرد
یه جنگ داخل وجودم شکل گرفته بود هی با خودم کلنجار میرفتم
امین شروع کرد رخت و خواب های تو خونه جمع کردن
قشنگ معلوم بود داره اینکار میکنه که من پا بزارم جلو
چون امین سنگ هم از آسمون می بارید داخل خونه نمی موند قبل تر هم همین اینکار میکرد
خودش مثلا سرگرم می کرد تا من بهش بگم
اما من اینبار داشتم جلو خودم میگرفتم
دفعه قبلی که به امین دادم اوایل تابستون بود بعد کنکور
هفت ماه می گذشت ازش بعد اون خانوادم هر وقت آخر هفته آمدن روستا دیدن مادربزرگ من نیومدم چون می دونستم نمی تونم جلو خودم بگیرم
یه سکوتی تو خونه حکم فرما شده بود که با صدای در شکست
صدا در که آمد نیما رخت و خواب ول کرد رفت در باز کنه
پسر خالم بود هنوز چسب پیدا نکرده بود امد داخل گفت پس کجایی من گفتم اینجا نبود از خونه پایینی هم پرسیدم اونجا هم چسب نیست
گفت قشنگ گشتید
رامین گفت آره بابا
پسر خالم زنگ زد به داییم یخورده حرف زد در حالی که با گوشی حرف میزد رفت بیرون از خونه در حیاط پشت سر اش بست
دوباره من امین تنها شدیم
امین داخل حیاط بود رفت دستشویی
من تو آینه نگاه خودم کردم
تو دلم انگار داشتم چنگ میزدن
آخرش کم آوردم
رفتم کنار بخاری امین آمد داخل رخت خوابی که جمع کرده همون وسط خونه گذاشت موند
گفتم الان جمع کردی
گفت من تا کردمشون خودشون میان میزارن جا رخت خوابی
گفتم چه گیری داده به چسب نوار
امین خندید کنترل برداشت تلوزیون روشن کرد
گفتم نمیایی بریم بیرون
امین گفت نه سرده
یه چند لحظه ساکت شدم
امین هم داشت شبکه هارو بالا پایین می کرد
کنار بخاری نشستم
آخرش دل زدم دریا
صداش زدم امین بدون اینکه منو نگاه کنه گفت ها
گفتم نگاه کن اینجا
سر اش برگردوند گفت چیه
کونم دادم سمت اش گفتم می خوای بکنی
خندید معلوم بود منتظر حرف من بود

گفت اره
چیزی نگفتم رفتم دستشویی خودم تمییز کردم
تا برگشتم چند دقیقه گذشت آمدم داخل امین سرپا جلو در بود
گوشی اش زده بود شارژ باهاش کلنجار میرفت که قطع نشه
من دستم گذاشتم روی شلوار کیرش حسابی راست شده بود
گفتم بهش کیرت در بیار امین بایه دست دکمه شلوار جین اش باز کرد کیرش انداخت بیرون
من دستم دور کیرش حلقه کردم
کیر امین زیاد دراز نبود ۱۵ یا ۱۶ بود
ولی انگار بیشتر رشد اش روی قطر بود حسابی کلفت بود
داشتم کیرش میمالید که امین گوشی گذاشت روی پشتی
گفتم دراز بکشم یا چهار دست پا وایسم
امین گفت دراز بکش راحتر اونجور
شلوار دادم پایین ، کنار اپن آشپز خونه روی شکم خوابیدم
امین رفت از جلو آینه کرم برداشت مقدار زیادی از کرم مالید نوک کیرش
شروع کرد کیرش چرب کردن
منم کلن نگاهم به کیرش بود که داشت چرب اش میکرد واسه سوراخ کون من
امد بقل من رو زانو وایساد از روی رخت خواب هایی که جمع کرده بود یه بالشت برداشت داد من که بزارم زیر شکمم
بین کونم باز کرد تف کرد سر سوراخ کونم
خودشم آمد پشت من کیرش گذاشت روی سوراخم
گفتم امین آروم بکن تا جا باز کنه
گفت نترس میدونم
کیرش فشار داد نوک اش رفت تو سوراخم شروع کرد تیر کشیدن
دستم برد پشت که نزارم زیاد فشار بده اما کیرش فشار داد تا آخر دراز کشید روم
کیرش که کرد داخل انگار کل شهوتم پرید هیچ حسی نداشتم انگار
در گوشم گفت عقب جلو کنم
گفتم بکن
شروع کرد تلمبه زدن
خودم شل کردم به نقش نگار پشتی نگاه میکردم
تا کارش تموم بشه سوراخ کونم میسوخت کیرش کل سوراخ کونم پر کرده بود
اغلب وزنش انداخت روم داشت تلمبه میزدم
دو دقیقه نشد تلمبه زدناش که در گوشم
نفس نفس زد آروم گفت آمد
گفتم آبت آمد
گفت آره
چند ثانیه کیرش تو سوراخم نگه داشت
گفتم امین پاشو از روم برم دستشویی
گفت وایسا شروع کرد عقب جلو کردن
گفتم بسه دیگه
امین از روم بلند شد کنارم نشست
به پهلو شدم
گفتم دستمال کاغذی میدی
امین پاشد جعبه دستمال داد بهم
چند تا دستمال برداشتم خودم پاک کردم شلوارم دادم بالا
رفتم دستشویی بعدش به همین که نشستم دستم گرفتم زیر سوراخ کونم آب کیر امین با فشار آمد بیرون
آب کیرش تو دستم بود
آب باز کردم دستم شستم
خودم شستم آمدم بیرون
امین آمده بود داخل حیاط
باورم نمی شد که باز انجامش دادم …
الان بیشتر از دوسال از اون روز میگذره
من شاید تو این دوسال فقط دو سه بار امین دیدم
هر بارم دیدم حس بدی تمام وجودم میگیره که واقعا نمیشه اینجا نوشت حس خجالت و شرم نمی دونم
ولی حاضری زمین دهن باز کنه بری داخلش ولی داخل اون شرایط قرار نگیره
من وقتی کم سن تر بودم میرفتم روستا
با امین پسر داییم کل روز باهم بودیم (امین یکسالی از من کوچیکتر بود میشه گفته هم سن سال بودیم)
یادمه از زمانی که هیچ کدومون موقع ارضا شدن آب کیرمون نمی آمد با هم حال میکردیم که من یواش یواش حس مفعول بودن پیدا کردم
و تا دوسال پیش که داستان اش نوشتم ماجرای من امین ادامه داشت
من که واقعا از کارایی که کردم پشیمونم
اگه طرز فکر الان ام داشته باشم برگردم گذشته مطمئن این کار هرگز هرگز دیگه انجام نمیدم
چون میدونم در آینده جز پشیمونی هیچی نداره
اگه تنیجر ، سن سالتون کمه این کارو نکنید
یخورده که سنتون بره بالا متوجه حرف من میشید
رابطه با آشنا یا غریبه فرقی نمی کنه واقعا پشیمونی داره
اگه با غریبه باشه احتمال سو استفاده بیشتر که احتمال داره حتی بدتر از این هم بشه
آشنا هم که مثل قضیه من میشه

نوشته: محمد


👍 4
👎 4
12901 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

837684
2021-10-16 00:53:16 +0330 +0330

محمد عزیز
تگ گی کنار هر داستان کافیه تا نخونده از کنارش رد شم، ولی لایک تقدیم شد امیدوارم کستان ننوشته باشی

1 ❤️

837709
2021-10-16 02:44:56 +0330 +0330

هدفت این بود کنکور قبول بشی اما کون ک دادی هیج اخرشم کارت رسید ب شهوانی‌ .امان از این فشار کنکور چ بلاها ک سر این نوجوان مملکت نیاورد 😂

2 ❤️

837714
2021-10-16 02:58:45 +0330 +0330

کاری به داستانت ندارم فقط بهم بگو طرف چطور هم امین و هم نیما و هم رامین بود؟!
اصلش اینه که هر سه تا پسر داییهات با اسامی ذکر شده کونت میذارن.

5 ❤️

837739
2021-10-16 09:12:55 +0330 +0330

هر کس یکبار از خوردن کیر لذت برده باشه دیگه نمیتونه ترکش کنه از مخدر بدتره کثافت تو هم باز وسوسش میوفته بجونت اما اینبار دیگه به پسر داییت نده به پسر خالت بده🤣

3 ❤️

837755
2021-10-16 10:47:11 +0330 +0330

پشیمونی برا چی ؟ چرا برا کاری که لذت بردی باید پشیمون باشی؟
به حق کسی تجاوز کردی؟ آدم کشتی؟ دزدی کردی؟
کدوم یکی از اینا که پایمال کردن حق دیگران هست را انجام دادی؟
سکس دوتا نوجوون که در نهایت رضایت خلوت انجام شده چه ضرر و ضربه ای به جامعه زده . که حالا که بزرگ شدی پشیمونی.

4 ❤️

837797
2021-10-16 16:51:40 +0330 +0330

با واقعی بودن یا نبودن داستان کاری ندارم اما واقعا راست میگی که نباید به آشنا کون بدی یا حتی بکنی

0 ❤️

837801
2021-10-16 17:03:36 +0330 +0330

،چقدرداستان گی زیادشده ، أه

0 ❤️

837960
2021-10-17 19:18:03 +0330 +0330

کاش مامان امین میومد تو شمارومیبرد حموم بعد حسابی با کونش تو دهنت گوز میداد بعد اروم پی پی میکرد دهنت امینم واس تلافی حسابی کونتو جر میداد

0 ❤️

838040
2021-10-18 03:44:34 +0330 +0330

آره
منم دلم میخاد غریبه رو بکنم

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها