داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

یک اعتراف ساده

1399/07/20

صورتش تو اشکایی که می ریخت غرق شده بود و من فقط بهش نگاه می کردم. قبل از اون شاید با سیصد- چهارصد تا زن حرف زده بودم و پای حرفاشون نشسته بودم. گریه هاشون رو تا آخرش گوش کرده بودم و شایدم در موردشون قضاوت کرده بودم؛ ولی اون انگار فرق داشت. چشماش منو یاد رمان" چشم هایش" بزرگ علوی می نداخت. یه غم عمیق تو نگاهش بود و یه راز بزرگ پشت اون چشمای جذاب و مرموز. نمی دونستم باید حرفا و گریه هاش رو باور کنم، یا شیطنت اون چشمای جادویی ش رو. یاد جمله های نویسنده ی داستان افتادم که از خودش می پرسید:"«آیا این چشم ها از آن یک زن پرهیزگار از دنیا گذشته بود؟ یا زن کامبخش و کامجوئی که به دنبال طعمه می گشت؟ آیا صادق و صمیمی بودند؟ یا موذی و گستاخ؟ عفیف یا وقیح؟»"
خودکار رو توی دستم بازی دادم و منتظر موندم یکم آروم بشه. وقتی دوباره بینی ش رو بالا کشید، سکوت رو شکستم و گفتم:«خب! داشتی می گفتی.»
سرش رو تکون داد و گفت:« باید قول بدی در موردم قضاوت نکنی.»
-کار من قضاوت کردن نیست. من که قاضی نیستم.»
-نه! قاضی نیستی… ولی همه تون تا این جمله رو می شنوین قاضی میشین… به هر حال باید قصه ی منو گوش کنی…
مشتاق بودم که حرف بزنه. هر چی جزئی تر ماجرا رو تعریف می کرد، حریص تر می شدم. صداش خوش آهنگ بود و وقتی با گریه حرف می زد، بیشتر دلم رو به لرزه می نداخت. ناخودآگاه به اندام موزونش نگاه می کردم. به سینه های برجسته ش که زیر نور آبی سقف جلوه ی قشنگی داشت. سعی کردم نگاهم رو منحرف کنم تا متوجه نشه دارم اندامش رو دید می زنم. با خونسردی گفتم:«من برای همین اینجام.»


با یکم مکث شروع کرد به صحبت کردن:« اون روز که قرار بود برم خونه ش خیلی مضطرب بودم. گوشی رو برداشتم که بهش زنگ بزنم وقرارو کنسل کنم ولی بازم پشیمون شدم. رفتم حموم، موهامو خشک کردم و بستم. سکسی ترین لباس خوابمو پوشیدم. آرایش کردم. عطر زدم و در تمام این مدت فقط داشتم این سوالو از خودم می پرسیدم که:« من دارم چیکار می کنم؟»
ولی دست خودم نبود. دلم داشت راه خودشو می رفت و انگار اراده ای برای متوقف کردن این روند نداشتم. با اینکه صبح زود بود و خیابونا تقریباً خلوت بود، ولی هر کی که منو می دید چند ثانیه ای بهم خیره می شد. با خودم می گفتم: «یعنی اینا فهمیدن من دارم کجا می رم و چیکار قراره بکنم؟!»
بلاخره رسیدم نزدیکی خونه ش. وقتی بهش زنگ زدم، دستام داشت می لرزید ولی همین که صداشو شنیدم دوباره آرامش مثل خون تو رگام به جریان افتاد. همون صدایی که منو دیوونه وار عاشق کرده بود و توان مقاومتو ازم می گرفت.
با ماشین اومد دنبالم. مثل همیشه چهره ش خونسرد و آروم بود و همین باعث می شد کمتر احساس اضطراب کنم. ماشینو سر کوچه شون پارک کرد. یه پاکت سیگار خرید و بهم اشاره کرد دنبالش برم. رفت تو آپارتمانش و منم بدون اینکه سرم رو بالا بیارم بی صدا دنبالش رفتم. نمی خواستم کسی از همسایه هاش منو با اون ببینه. بلاخره اونم زن داشت. با اینکه شرایط تقریباً مشابهی با من رو تجربه می کرد و ازدواجش پر از پیچیدگی و نارضایتی بود، ولی نمی شد ریسک کرد. وقتی وارد خونه شدم، کفشامو از جلو در برداشت و درو پشت سرم بست. چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. همون موقع گرمای تنش رو حس کردم و لبایی که روی لبام نشست. چقدر دلنشین و دوست داشتنی بود. تو چشمام نگاه کرد و همون جمله ای رو گفت که همیشه به زبون میاورد:«چشمات منو حشری می کنه.»
اولش می ترسیدم بخواد بی مقدمه بره سراغ سکس ولی بازم مثل همیشه غافلگیرم کرد. با نگاه عاشقانه ش منو به سمت اتاق خواب راهنمایی کرد تا لباسامو عوض کنم و خودش رفت تو آشپزخونه.
با اینکه قبلاً عکسای لختمو دیده بود ولی بازم ازش خجالت می کشیدم. آروم آروم لباسامو در آوردم. به درخواستش یه جوراب بلند مشکی نازک پام کرده بودم. کفشای پاشنه بلندمشکیم رو که با خودم برداشته بودم ، پام کردم. موهامو تو آینه مرتب کردم و رفتم تو اتاق پذیرایی. دو تا فنجون چایی رو گذاشته بود روی میز عسلی و خودش با گیتارش رو به روم نشسته بود. وقتی گیتارو تو دستش دیدم لبخند روی لبام نشست. شروع کرد به گیتار زدن و خوندن. محو صداش شده بودم و محو اون دستا و انگشتای مردونه ای که تند تند روی سیمای گیتار جا به جا می شدن و صدای خوشایندی تولید می کردن. چی داشت که منو انقدر جذب خودش کرده بود؟ شاید تمام چیزایی رو که همیشه از زندگی می خواستم و هیچ وقت نداشتم تو وجودش می دیدم. مردی که با وجود غرور و جذبه ش مهربون و با احساس بود.
دیگه تو دلم خبری از حس دلشوره یا اضطراب یا پشیمونی نبود. همش یه حس آرامش بود که با گرمای چای و صدای دلنشینش ذره ذره تو جودم پخش می شد. نگاهش زیر چشمی به پاهام بودکه با ریتم آهنگ تکونشون می دادم. گاهی حواسش پرت می شد و اشتباهی می خوند و من می فهمیدم اونم مثل من بی قراره. چند تا آهنگ برام خونده بود نمی دونم؛ ولی می دونستم دیگه طاقت ندارم همونجا بشینم وفقط نگاهش کنم.
از جام بلند شدم و رفتم پیشش. دستامو دور گردنش حلقه کردم و آهنگ “حریق سبز” ابی نیمه تموم باقی موند. همینطور که لبای همدیگه رو می بوسیدیم رفتیم تو اتاق خواب. لباسی که روی لباس خوابم پوشیده بودم رو از تنم درآورد و منم همینطور که روی تخت نشسته بودم، شلوارشو از تنش درآوردم. وقتی به کیرش رسیدم دیگه معطل نکردم و تا جایی که می تونستم تو دهنم جا دادمش ولی هر وقت سعی می کردم تا ته بخورمش عق می زدم.
همینطور که سرپا کنار تخت وایساده بود، سرم رو با هر دو تا دستش نگه داشته بود و چشماشو بسته بود. وقتی محکم لبامو دور کیرش فشار می دادم با اون صدای بم مردونه یه آه از ته دل می کشید و من بیشتر دیوونه می شدم. چشماش از شهوت قرمز و خمار شده بود. با خشونت هلم داد روی تخت. سینه هامو محکم تو دستش گرفته بود و نوکشو دندون می زد. سرشو با دو تا دستم گرفتم و یه آه بلند کشیدم. بهم گفت: «دوست داری به روش خودم بکنمت؟»
وقتی سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم، یه بالش گذاشت زیر کمرم، ساق هر دو پامو بالا گرفت و کیرشو محکم هل داد تو کُسم. انقدر داغ و حشری بودم که کُسم حسابی خیس شده بود و با همون حرکت اول، تقریباً سر کیرشو زیر نافم حس کردم. شروع کرد به تلمبه زدن. هر دومون می خواستیم صدامونو کنترل کنیم ولی خیلی کار سختی بود.
همینطور که چشمای خمارشو بهم دوخته بود، پاهامو بیشتر به جلو فشار داد. حالا پاهام دو طرف صورتم بود و صورتم از فشار قرمز شده بود. همه ی وزنشو انداخته بود روم. اون لحظه داشتم تو مرز درد و لذت دست و پا می زدم و به خاطر اون پوزیشن، به سختی نفس می کشیدم؛ ولی به طرز باورنکردنی، اصلاً دلم نمی خواست تمومش کنه. همینطور که نفساش به سر و صورتم می خورد، مدام حرفای سکسی می زد: «از اون سر شهر پا شدی اومدی بهم کُس بدی آره؟… دوست داری؟… امروز باید زیرم ناله کنی… من اینجوری کُس می کنم…»
اشکم داشت درمیومد. اصلاً به اون شخصیت آروم و با احساس که تا چند دقیقه پیش داشت برام گیتار می زد و آهنگای عاشقونه می خوند، نمیومد که بخواد انقدر خشن باشه. ولی خب من عاشق سکس اروتیک بودم و داشتم به مرز جنون می رسیدم. یه لحظه تمام بدنم داغ شد و حس کردم از اون همه فشار خلاص شدم، ارگاسمم انقدر شدید بود که عضلاتم شل شده بود و داشتم تند تند نفس می زدم. از روم بلند شد. کیرشو کشید بیرون و تمام آبشو رو تنم خالی کرد.
دوباره شد همون آدم آروم و دوست داشتنی. کنارم دراز کشید. لبامو بوسید و تنمو نوازش کرد. اون لحظه پر از احساس شوق بودم. بهش نگاه کردم و با تموم وجودم گفتم:« تو فوق العاده ای!»
یه لبخند محو زد و از جاش بلند شد. دو تا نخ سیگار روشن کرد و یکیشو داد دست من. با اولین پک سرفه م گرفت. با همون لبخند گفت: «معلومه سیگاری نیستی.»
با خنده گفتم: «نه! بهت که گفته بودم تفریحی می کشم.»
از پشت دود سیگار به چهره ش نگاه می کردم و انگار توی چشماش دنبال تصویر خودم می گشتم. سرمو رو سینه ش گذاشتم و با شنیدن صدای قلبش احساس آرامش کردم. آروم موهامو نوازش می کرد و گاهی یه بوسه ی ریز به پیشونیم می زد و من داشتم از اینکه یه نفر عاشقانه بهم محبت می کنه لذت می بردم. بعد از نجواهای عاشقانه ش توی گوشم دوباره داشتم تحریک می شدم. دستمو بردم لای پاهاش و کیرشو لمس کردم. وقتی چند بار آروم انگشتامو روش کشیدم، سفت شدنشو حس کردم. سرمو بردم پایین و دوباره شروع کردم به ساک زدن،چشماشو بست. یه لبخند از رضایت رو لباش نشست و گفت: «می خوای بازم بهم کُس بدی؟»
همینطور که داشتم با ولع براش ساک می زدم، با سرم جواب مثبت دادم و گفتم: «اوهوم.»
دوباره گفت:« می خوای این دفعه کونم بدی؟»
یه لحظه مکث کردم و با تعجب بهش نگاه کردم. خاطره ی خوبی از کون دادن نداشتم. اولین بار ده سال پیش بود. وقتی هنوز با شوهرم نامزد بودم، ازم خواست بهش کون بدم. منم قبول کردم ولی از اون تجربه فقط درد توی ذهنم مونده بود. هر چند قبل از اینکه بیام خودمو برای همه چیز آماده کرده بودم و با خودم گفته بودم:«هر چه بادا باد.»
هنوز داشتم بهش نگاه می کردم. قبل از اینکه واکنشی نشون بدم، با هر دو تا دست سرمو رو کیرش فشار داد و وقتی کیرش به ته حلقم خورد، دوباره عق زدم. اینبار قبل از اینکه به اوضاع مسلط بشه رفتم روش. آروم روی کیرش نشستم. یه آه بلند کشید و گفت:«آاااخ کُست چقدر داغه…»
خودمو روش بالا و پایین می کردم و بدون هیچ ملاحظه ای آه و ناله می کردم. با اون صدای حشری ازم پرسید: «می خوای انقدر بلند داد بزنی که همسایه ها بشنون؟»
گفتم:«آااااه… آره… برام مهم نیست…آااه…بذار همه بفمن تو داری منو می کنی…»
با شنیدن حرفام آتیشش تند تر شد. از جاش بلند و همینطور که کمرمو گرفته بود،خودشو انداخت روم. جامون عوض شده بود و من دیگه هیچ کنترلی نداشتم؛ ولی طبق شناختی که ازش داشتم می دونستم بدون رضایت من کاری نمی کنه. همینطور که تند تند تلبمه می زد، سینه هامو تو دستش فشار می داد. بهش گفتم:«اووووم… حرف بزن…صدات خیلی سکسیه…»
-دوست داری همینطوری یه ریز تو گوش ت کُسشر بگم؟!
-آره…آاه…آره… کُسشر گفتناتو دوست دارم.
-نگفتی می خوای کون بدی یا نه؟
اون لحظه داشتم از سکس لذت می بردم و نمی خواستم با فکر درد، حس و حالمو خراب کنم. حرکاتشو سریع تر کرد و من با یه آه بلند برای بار دوم ارضا شدم. ولی اون هنوز داغ بود و حشری. می دونستم تو ذهنش چی می گذره. نمی خواستم دست رد به سینه ش بزنم. قبل از اینکه حرف بزنه با بی حالی گفتم: «هر کاری دوست داری بکن.»
لبامو بوسید و گفت: «اگه تو دوست نداشته باشی هیچ کاری نمی کنم.»
گفتم:«تو که می دونی خاطره ی خوبی از کون دادن ندارم.»
-می دونم. ولی قرار نیست مثل دفعه ی اول باشه. من یه کاری می کنم اذیت نشی ولی اگه دیدی درد داری و نمی تونی تحمل کنی فقط کافیه بهم بگی. اون وقت دیگه ادامه نمی دم. باشه؟
با اینکه تردید داشتم، سرمو به نشونه ی تأیید تکون دادم. با یه ژل بی حس کننده سوراخ کونموخیس کرد و شروع کرد به انگشت کردن. خیلی طول کشید تا یکم بهش عادت کنم. سعی می کردم تحمل کنم و زیاد لوس بازی در نیارم ولی اولش واقعاً درد داشت. نمی دونم چند دقیقه بود داشت با سوراخ کونم ور می رفت که کم کم نوک کیرشو حس کردم. بعد آروم کیرشو کرد تو. واقعاً کلفت بود. احساس سوزش و فشار می کردم. با صدای لرزون گفتم: «خیلی درد داره.»
با مهربونی در گوشم گفت:«به خاطر اینه که خیلی تنگه! یکم صبر کن. درست میشه.»
دوباره بهش اعتماد کردم و نتیجه ی این اعتماد فوق العاده بود. چند دقیقه بعدش داشتم بهش التماس می کردم که ادامه بده. کامل از پشت روم خوابیده بود و سنگینی تنش روی تنم حس خوشایندی داشت. مخصوصاً وقتی تو گوشم نجوا می کرد و نفسای تندش به گوشام می خورد. بهم گفت:«درد داری؟ اگه درد داری درش بیارم.»
می دونست دارم لذت می برم و عمداً می خواست کاری کنه التماسش کنم. همینطوری که ناله می کردم گفتم: «نه! درش نیار!..خوبه…ادامه بده… بکن…»
گفت:«خودت با دست کُستو بمال.»
انقدر تو حس بودم و داشتم لذت می بردم که اهمیتی به حرفش ندادم. اینبار گفت:« می خوای من بمالمش؟»
فوراً گفتم:« نه! تو فقط بکن…بکن…واینسا…»
اولین بار بود که این حسو تجربه می کردم. انگار تو فضا بودم. وقتی برای بار سوم ارضا شدم دیگه هیچ انرژی برام باقی نمونده بود. بعد از چند تا تلمبه زدن اینبار آبشو توی کونم خالی کرد. چند دقیقه همینطوری بیحال و بی حرکت مونده بودیم. تا اینکه از روم بلند شد و پرسید:«خب! چطور بود؟»
گفتم:« باورم نمیشه. یه حس خیلی متفاوت داشت. مثل این بود که بار اولمه دارم سکس می کنم.»
دوباره اون لبخند رضایتو رو لباش می دیدم. انقدر تشنه ی هم بودیم که می خواستیم از فرصت کمی که برای کنار هم بودن داشتیم نهایت استفاده رو بکنیم. تا ظهر یه بار دیگه ام با هم سکس کردیم و من اون روز در کل پنج بار تو سکس ارضا شدم. اتفاقی که سال ها بود برام نیفتاده بود. اون لحظه ها به هیچ چیزی فکر نمی کردم. پشیمون نبودم. باهاش خندیدمو گریه کردم، عاشق شدم، عشق بازی کردم، سیگار کشیدم و لذت برم. حس می کردم اون چند ساعت واقعاً زندگی کردم. ظهر که می خواستم ازش خداحافظی کنم یه بغض تو گلوم بود که علتشو نمی دونستم.
وقتی برگشتم خونه و کلیدو تو قفل چرخوندم، تازه بغضم ترکید و اشک از گوشه ی چشمام پایین چکید. خودمو انداختم رو مبل و با صدای بلند گریه کردم. خودمو فحش می دادم و گریه می کردم؛ ولی انگار هیچی آرومم نمی کرد. انگار تمام لذتی که برده بودم، تبدیل شده بود به یه درد و عذاب عمیق که وحشیانه بهم حمله ور شده بود. حس تحقیر آمیزی بود. از خودم متنفر شده بودم. از اینکه تونستم کاری رو بکنم که هرگز فکرشو نمی کردم. بدنم می لرزید. انگار تمام تنم درد می کرد…


وقتی داشت این جملات رو می گفت، اشک می ریخت و صداش می لرزید. مثل اون لحظه هایی که از سکسش می گفت و برق شهوت رو تو چشمای جذابش می دیدم، حالا می تونستم دردش رو از عمق همه ی کلماتش درک کنم. پشیمونی رو از پشت نگاه های راز آلودش ببینم. دیگه تحمل گریه هاش رو نداشتم و از طرفی خودمم داشتم تو دلم سرزنشش می کردم. چرا یه زن باید به همسرش خیانت کنه؟ اخمام رو تو هم کشیدم و ازش پرسیدم: «شوهرتو دوست نداشتی؟»
ولی با جوابش غافلگیرم کرد: «عاشقش بودم! مثل بت می پرستیدمش… اون مرد خوبی بود…»
-تو سکس ارضات نمی کرد؟

  • نه! ولی با اینم کنار اومده بودم.
    -پس چی؟
    با کمی مکث ادامه داد:« اون منو خرد کرد… به خاطر شکاک بودنش تقریباً همه ی دوستامو از دست دادم… ارتباطمون با کل فامیل قطع شد… تنها شدم… تو غربت کسی رو نداشتم که حتی بتونم باهاش حرف بزنم… خودشم آدمی نبود که تنهایی مو پر کنه…آره وقتی بچه بودم فکر می کردم تنهایی یعنی کسی خونه نباشه و حالا داشتم می دیدم که حتی با وجود کسی که عاشقش بودم، همیشه تنهام… همیشه فقط بهم مشکوک بود… همیشه فکر می کرد دارم بهش خیانت می کنم… گوشیمو می گرفت و چک می کرد… اون وقتایی که بی حاشیه می رفتم سرکارو میومدم خونه بهم تهت می زد و ازم می پرسید با کی بودی؟…روزایی که خونه بودم، گاهی زودتر از سر کار میومد. بی هوا درو باز می کرد و می پرسید کی رو آورده بودی تو خونه؟!.. چند بار بی دلیل تو چشمام نگاه کرد و بهم گفت:« جنده!»… می دونی این کلمه چقدر می تونه یه زن رو خوار و خفیف کنه؟… به هیچ کس نمی تونستم بگم باهام اینطوری رفتار می کنه… هیچکدوم از خانواده هامون نمی دونستن… چون خودم انتخابش کرده بودم و به خاطرش تو روی خانواده م وایساده بودم، روم نمی شد برگردم و بهشون بگم مردی که شما نمی خواستینش و من با اصرار خودم و با تهدید به خودکشی باهاش ازدواج کردم، یه عوضیه که بهم تهمت می زنه… بهم توهین می کنه… بهم توجه نمی کنه و اجازه نمی ده خلاء تنهاییمو با هیچ دوستی پر کنم… منو به اسارت گرفته و فکر می کنه چون اسمم تو شناسنامه شه صاحب زندگی منه…حتی به خودش حق می ده بخواد منو بکشه…
  • وقتی انقدر بهت شک داشت. چرا نخواستی ازش جدا بشی؟
  • نمی تونستم حتی در موردش حرف بزنم. یه بار بهش گفتم مگه نمی گی من جنده ام؟ چرا طلاقم نمی دی؟… می دونی چی جوابمو داد؟… بهم گفت طلاقت بدم که بری دنبال جنده بازیات؟ بری دنبال اونی که به پات نشسته؟… نه! کور خوندی… من طلاقت نمی دم… آدمت می کنم… اگه آدم نشدی می کُشمت ولی از طلاق خبری نیست…بغضمو تو خودم ریختم… همه ی اعتماد به نفس و بدتر از اون عزت نفسمو ازم گرفت… کاری کرد ده سال زندگی برام جهنم بشه… کاری کرد عشقی که بهش داشتم تبدیل به نفرت بشه…من برای ارضای هوا و هوس خودم بهش خیانت نکردم… من این کارو کردم چون خودش بهم یاد داد… خودش با رفتاراش گفت بهم خیانت کن…
  • به خاطر انتقام اون کارو کردی؟
  • انتقام؟!.. نه!.. من فقط می خواستم واسه چند ساعتم که شده زندگی کنم همین… حالا که حرفای منو شنیدی بهم بگو فکر می کنی کارم اشتباه بود؟
    به چشمای خیسش نگاه کردم. انگار بعد از اون اعتراف یکم سبکتر شده بود؛ ولی هنوز داشت ملتمسانه بهم نگاه می کرد و من می دونستم چی می خواد. دنبال یه مهر تأیید بود که پای حرفاش بزنم و بگم با این مشکلاتی که بهم گفتی بهت حق می دم این کارو کرده باشی؛ ولی وقتی یه آه سرد کشیدم یکم ناامید شد. بهش گفتم:« ببین. من همونطور که گفتم قضاوتت نمی کنم. این خودتی که باید خودتو قضاوت کنی. مهم نیست دیگران در موردت چه فکری می کنن. مهم اینه که خودت در مورد خودت چه فکری می کنی؟ اگه تونستی خودتو ببخشی و وجدانت واقعاً از این بابت راحته من بهت تبریک می گم؛ ولی اگه عذاب وجدان داری و فکر می کنی کار اشتباهی کردی، دنبال جبرانش باش. این مشکل پیچیده تر از اونیه که تنهایی از پسش بربیای. من می تونم بهت کمک کنم به شرطی که خودت بخوای.»
    چشماش دوباره پر از اشک شده بود. با اون نگاه رازآلودش دوباره بهم نگاه کرد و بازم بین اون احساس متناقضی که از چشماش می گرفتم گیج و سردرگم شدم. از جاش بلند شد و لباسش رو مرتب کرد. کیف دستی ش رو از روی مبل برداشت و گفت:« ممنونم که وقت گذاشتین و حرفامو گوش کردین.»
    گفتم:« اگه بخوای می تونم به یه وکیل خوب معرفیت کنم تا کمکت کنه ازش جدا بشی.»
    -ممنون. این فقط یه اعتراف ساده بود. می خواستم یکی حرفامو گوش کنه… همین.
    وقتی اون جمله رو گفت حس یه کشیش رو داشتم که یک نفر برای سبک تر شدن بار گناهش اومده پیشش. می خواستم جلوی رفتنش رو بگیرم. از جام بلند شدم و گفتم:« فکر می کردم دنبال راه حل اومدی پیشم.»
    یه لبخند تلخ زد و گفت:«دکتر! بیا خودمونو گول نزنیم. هیچ راه حلی واسه یه خیانتکار وجود نداره…»
    پایان

نوشته: ش.ع.راد


👍 54
👎 5
28600 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

923222
2020-10-11 01:57:24 +0330 +0330

شیدا فردا با حوصله میخونم. 🌹
ولی لایک رو چشم بسته دادم…


923233
2020-10-11 02:07:43 +0330 +0330

هووووف چیقده طولانی بود چشمام پاره شد تا خوندم!😁
ولی خب ارزششو داشت واقعا داستان قشنگی بود بدون هیچ کم و کاستی.😍👏
فقد کاشکی بعضی جاها َ ِ ُ رو هم میذاشتی که بهتر خونده میشد.👌

تازه معنی جمله پروفایلت که نوشتی وقتی بچه بودم فک میکردم تنهایی یعنی کسی تو خونه نباشه رو فهمیدم!


923240
2020-10-11 02:16:13 +0330 +0330

داستان بسیار زیبا و دلنشینی بود. ممنون ش.ع.راد عزیز خسته نباشی.
باز هم از این داستان های زیبا بنویس.
موفق باشی گلم.
با تشکر

مخلص شما آقای حشفه


923242
2020-10-11 02:16:59 +0330 +0330

البته چون تو سایت سکسی نوشته شده جزئیات سکس یه جورایی لازم الوجودن ولی فکر نمیکنم کسی پیش روانشناس بره با این دقت جزئیات سکسش رو بگه نهایتش میگه رفتم خونه دوست پسرم سکس کردیم…


923243
2020-10-11 02:19:10 +0330 +0330

شوربختانه اصلا خوب نبود. به حدی که نصفه خوندم و ادامه ندادم.
کاملا تکراری و کلیشه. هل دادن روی تخت و شروع سکس با لب گرفتن و ارضا شدن (البته این بار بدون لرزش) در همون دقایق اول و خیس بودن شورت و کُس و… حرفای تکراری و صحنه های تکراری.
می نداخت؟ بلاخره؟ و مثل بیشتر داستانها رعایت نکردن واو عطف و. ربط.
بسیار توقع از شما بالاس و کاش این داستان آپ نمیشد.
موفق باشی دوست عزیز. می دونی که از سر دشمنی این حرفها رو نزدم


923245
2020-10-11 02:22:22 +0330 +0330

خوب داستان خوب بود که نه خیلی خوب بود

به نظر من خیانت زمانی معنی داره که مثلا مرد یا زن برای طرف مقابلشون کم نذارن ولی اون هرز بپره
زن یا مردی ک تو رابطه زناشوییشون هرگز حالشون خوب نیس و نیازهاشون تامین نمیشه و به هزار دلیل نمیتونن طلاق بگیرن چرا باید اسیر حلقه ازدواج بشن؟

خیانت معنی نداره


923248
2020-10-11 02:31:21 +0330 +0330

لاک غلطگیر عزیزم
خوب قبول که ۹۰ درصدِ شروع سکس ها همین "هل دادن روی تخت و شروع سکس با لب گرفتن و ارضا شدن در همون دقایق اول و خیس بودن شورت و کُس " هستش
میدونی چیه؟
اون حسی که از لابه لای این کارهای تکراری بهت منتقل میشه دیوونه کننده س و جنون آمیزه.درست نیست؟

سخت نگیر


923257
2020-10-11 02:49:46 +0330 +0330

شعراد عزیز
مثل همیشه خوب بود
هرچی که لازم بود رو لاکغلطگیر عزیز گفتن، ولی خوب داستان پیام خیلی خوبی داشت واقعا شکاک بودن میتونه باعث ایجاد خیانت بشه من با تموم وجودم حسش کردم و شبیه بهش رو تجربه کردم
ادم شکاک نه تنها خودش بلکه اطرافیانش رو هم ازار میده، ولی خوب تا حالا شده ادم های شکاک رو درک کنیم؟ یا دلیل شکاک بودنشون رو بفهمیم یا بپرسیم؟! قطعا این مدل آدمها هم دلایل خودشون رو دارن و بعضی اوقات هم شکاکی ریشه در گذشته ی فرد داره…
امیدوارم منظورم رو رسونده باشم
لایک هفتم با عشق❤


923262
2020-10-11 03:22:09 +0330 +0330

عای بود مرسی که هستی

4 ❤️

923264
2020-10-11 03:44:46 +0330 +0330

ذهنت فوق العاده خلاق و قابل تحسینه
این یکیم مث قبلیا دوست داشتم
خسته نباشی شیدای عزیز 🌹


923273
2020-10-11 04:30:10 +0330 +0330

لایک ده منم.
راستش من هیچ شناختی از خودت و زندگیت ندارم ولی یجورایی مطمئنم اگر کامل هم نبوده باشه، حدودا نزدیک به همه ی این حس هایی رو که نوشتی رو تجربه کردی.
راستش من هیچ نقصی نتونستم تو داستان پیدا کنم.
البته در حد و اندازه خودمون و این سایت.
منظورم از نقص، نقطه و علائم و پاراگراف و این حرفا نیست.
من با روحِ داستان و شرحش کار دارم که بنظرم بی نظیر بود.
وقتی داستان رو میخوندم ذهنم یکی دو خط ازش جلوتر بود و وقتی میدیدم همون چیزی که تو ذهنمه رو نوشتی بیشتر مطمئن میشدم که این حال رو لمسش کردی.
اوووف چقدر نوشتم، حرف واسه گفتن زیاده ولی خدا هیچکس رو با یه آدمه شکاک همراه نکنه، چون انقدر بهت شک میکنه و گیر میده که اگرم قصد خیانت یا حتی کارهای دیگه رو هم نداشتی، پیش خودت بگی منکه دارم مجازات میشم حداقل بذار خیانت بکنم و مجازات بشم.
و در آخر بنظرم بهترین جمله ی داستانت در مورد تنهایی بود که واقعا لذت بردم.
بدترین آدما برای همراه شدن تو زندگی چهار دسته هستن
اولین گروه کسایی که شکاک هستن.
دومین گروه کسایی که بقول خودشون میخوان آدمت کنن.
سومین گروه کسایی هستن که منطق ندارن و فکر میکنن همیشه حق با اوناس.
چهارمین و بدترین گروه، شکاک های بی منطقی هستن که میخوان آدمت کنن.
تقریبا کل زندگیت صرف این مساله میشه که بهش ثابت کنی من فلان کار رو نکردم و بهمان کار رو نکردم و هیچوقت هم قانع نمیشن و این قانع نشدنشون رو دلیلی برای بیشتر شک کردن میدونن و یجورایی الفاتحه.

چقدر دلم پر بود😂😂😂😂


923276
2020-10-11 04:36:33 +0330 +0330

Sefiddandon77 عزیز بنظر من تا اونجایی که من فهمیدم علت بیشتر شک کردنا دوست داشتنِ افراطی و بیش از حد و فکر و خیاله زیاده.
وقتی به یه چیزی حتی غیر ممکن بیش از حد فکر کنی بعد از چند وقت میبینی که یجورایی داری لمسش میکنی و فکر میکنی واقعا وجود داره.
نمیدونم تونستم منظورمو برسونم یا نه

6 ❤️

923283
2020-10-11 05:26:35 +0330 +0330

وقتی قلم توانا باشه ، موضوعاتی مثل خیانت هم جذابه
خائنین همیشه مورد سرزنش و سخت ترین قضاوت ها قرار میگیرند . هیچ کس حتی اجازه حرف زدن و دفاع کردن به اون بیچاره رو نمیده . قبلا هم تو یکی از تاپیکام مفصل بحثش پیش اومده بود که متاسفانه اختلاف نظر شدیدی پیش اومد . چه زن و چه مرد یک حق مسلم دارند و باید به این حق برسند . گاهی زندگی مشترک این حق رو از آدمی سلب میکنه و یک جهنم خود ساخته به وجود میاد . گاهی از این جهنم رهایی نداری و مجبوری بسوزس و بسازی ، خب تکلیف این حق چی میشه ؟
حق دوست داشتن
حق محبت کردن و محبت دیدن
حق آرامش
حق زندگی
حق جوونی که داره تموم میشه
حق ارضای نیاز جنسی
حق …
گاهی مطالبه این حق اسمش میشه خیانت . بعضی وقتا خیانت میتونه زیبا باشه .
امیدوارم این پستم باعث رنجش کسی نشده باشه .
شیدای عزیز ممنون بابت این قلم زیبات . همیشه برامون بنویس


923302
2020-10-11 09:20:09 +0330 +0330

واقعا عالی بود، کاملا واقعی بود و حس واقعی بودن رو القا می کرد،انگار خودم اونجا بودم، مرسی

5 ❤️

923306
2020-10-11 09:44:37 +0330 +0330

خوشمان امد

5 ❤️

923307
2020-10-11 09:48:46 +0330 +0330

هیچ راه حلی واسه یه خیانتکار وجود نداره…
خیلی قشنگ بود این جمله! به نظر من خیانت نابخشودنیه حالا هرجور و به هردلیلی که میخواد باشه!
خسته نباشی شعراد جان. لایک 15 منم. 🌹


923310
2020-10-11 09:51:35 +0330 +0330

جالب بود
خوب بود ولی یه سری اشتباهاتی هم داشت ولی من خوشم اومد 🌹🌹🌹

6 ❤️

923314
2020-10-11 10:38:02 +0330 +0330

درود بر شما
وقتی، داشتم اعترافات زن خیانتکار رو می خوندم، تو داستان غرق شدم، در واقع یادم رفت، اینها اعتراف اند، نه کلام نویسنده، این باعث شد لایک بدم.
یه نقطه گنگ تو داستان وجود داره، نقش شنونده اعتراف زن خیانتکار، چی بود؟
هیچ کجای داستان مستقیم بیان نشده،
روانشناس؟
مشاور؟
دوست یا فامیل؟
کارشناس؟

3 ❤️

923320
2020-10-11 11:09:16 +0330 +0330

یکسری تناقض هست، که داستان رو کمی مبهم کرد،
(فقط چون نویسنده خوبی هستی، اینها رو ذکر می کنم)
بالاخره زن خیانتکار چه حسی داشت؟

  1. «عاشقش بودم! مثل بت می پرستیدمش… اون مرد خوبی بود…»
  2. «کاری کرد عشقی که بهش داشتم تبدیل به نفرت بشه»

«بری دنبال اونی که به پات نشسته؟»
نقطه مبهم، یعنی شوهرش، از علاقه اون یارو خبر داشت، و به همین راحتی، گذاشت همدیگر رو ببینن؟

1)«تو سکس ارضات نمی کرد؟
نه! ولی با اینم کنار اومده بودم.»
2)«من فقط می خواستم واسه چند ساعتم که شده زندگی کنم همین…»
به نظرت اینجا، تناقض وجود نداره؟ ☝️

با توجه به شکاک بودن، همسرش(بعضی وقتا زودتر هم خونه می آمد) این طبیعیه به نظرت، کل روز؟!

«تا ظهر یه بار دیگه ام با هم سکس کردیم و من اون روز در کل پنج بار تو سکس ارضا شدم.»

1)«صبح زود بود و خیابونا تقریباً خلوت بود، ولی هر کی که منو می دید چند ثانیه ای بهم خیره می شد. با خودم می گفتم: «یعنی اینا فهمیدن من دارم کجا می رم و چیکار قراره بکنم؟!»
2)بلاخره رسیدم نزدیکی خونه ش
3) با ماشین اومد دنبالم
بالاخره با چی رفت خونه یارو؟

موفق باشی. 🌹

5 ❤️

923323
2020-10-11 11:42:56 +0330 +0330

چقدر از زن داستانت بدم اومد. نه به خاطر خیانتش بلکه بخاطر جمله ی اخرش.
روانشناس قاضی نیست ولی بهت کمک میکنه تصمیم بگیری که آخرش چی بشه.

1 ❤️

923333
2020-10-11 12:45:10 +0330 +0330

عالی بانو شیدالایک

2 ❤️

923334
2020-10-11 12:45:25 +0330 +0330

تشکر از تمام کسایی که داستان رو خوندن و نظر دادن 🙏
باز هم بابت طولانی بودن متن عذرخواهی می کنم. فقط اون کامنتهایی که نیاز به جواب دارن رو خیلی کوتاه پاسخ می دم:
شاه ایکس عزیز متن اروتیک صرفا جهت خالی نبودن محتوای سکسی درج شده. وگرنه حق باشماست.

استاد غلطگیر عزیز ممنون که مثل همیشه با دقت خوندیدن. اینجوری که انتقاد می کنین کار خودتون بعدا زیاد میشه از ما گفتن بود 😁

سفید دندون شکاک بودن بیش از حد یه مشکل روانیه که به هر حال ریشه از هر کجا که داشته باشه، باید درمان بشه و درمانش شاید سخت ترین درمان دنیاست.

حمید سیگاری دوست من،خوشحالم که در درک این حس با من همراه بودین. کارهای شما رو همیشه دنبال می کنم و ممنون که داستان رو خوندین 🙏

قاسم… عزیز اسمتون طولانیه 😁
شاید بشه در مورد شخص اول داستان یه رمان ۶۰۰ صفحه ای نوشت. کسی که ذهنش پر از افکار متناقض باشه قطعا حرف هاشم پر از تناقضه. فراموش نکنین در مورد زنی حرف می زنین که داره تو احساسات متناقضش دست و پا می زنه واصلا نمی دونه به کمک نیاز داره.

باز هم تشکر از تمام دوستان به خاطر نظراتشون چه مثبت و چه منفی 🙏


923335
2020-10-11 12:47:33 +0330 +0330

مخلص داداش گلم شاه ایکس عزیز

1 ❤️

923343
2020-10-11 14:27:43 +0330 +0330

پوزیشن سخت امتحان نکنید ، یهو طرف طاقت نمیاره میگوزه 😂

2 ❤️

923351
2020-10-11 14:37:29 +0330 +0330

حمید سیگاری عزیز
کاملا باهات موافقم، یکی از مهم ترین دلایل شکاکی همینه، دوست داشتن بیش از حد، همه چیز نرمالش خوبه حتی دوست داشتن…

6 ❤️

923358
2020-10-11 15:56:08 +0330 +0330

خانم دکتر خوشگل و خوش قلم خودمی…


923368
2020-10-11 17:00:01 +0330 +0330

خعلی خوب بود فقد تهش یجوری بود بی نتیجه نمیدونم لایک

5 ❤️

923379
2020-10-11 18:42:23 +0330 +0330

خیانت اول رو اون مرد اون زن کرده…
و کسی که خیانت ببینه دست به هرکاری میزنه.
زنه رو میگم.
اون زن و کلا همه‌ی ما انسان‌ها اونقدر فرشته نیستیم که بین انسانیت و ارضای نیازهای خودمون، اولی رو انتخاب کنیم. اگه کسی اولی رو انتخاب کرد شایسته‌ی تحسین‌ـه. اون زن می‌تونست انسانیت رو انتخاب کنه، اما نکرد. فقط میتونم بگم شایسته‌ی تحسین نیست.
لایک سی‌اُم از آن ماست.


923382
2020-10-11 20:30:43 +0330 +0330

درود، با اینکه خودتم نصف و نیمه اینو گفتی ولی بازم تا یه حدودی از سمت مخالفشم حمایت کردی برای همین دیس میدم!
همسر شکاک رو باید با کمک مشاور و روانشناس درمان کرد یا ازش جدا شد، نه اینکه به بهانه شکاک بودن طرف بری کس بدی! اگر هم خیلی ناراحتی و حوصله تلاش نداری باید هرطور شده جدا بشی! تو تمام زندگی ها و تمام افراد جهان مشکلاتی وجود داره، هیچکس به طور مطلق خوب نیست و همه کاستی دارن، اگه قرار بود هرکس بخاطر ایراد شریک زندگیش بره با چند نفر دیگه سکس کنه و گرم بگیره الان تو این کره خاکی هیچ تعهدی وجود نداشت و همه داشتن همدیگرو میکردن

از شما انتظار همچین داستانی نداشتم، خیلی خیلی ناراحت و ناامیدم کرد :)

5 ❤️

923392
2020-10-11 22:12:00 +0330 +0330

عجب

0 ❤️

923402
2020-10-11 22:58:14 +0330 +0330

مثل همیشه زیبا و خاص❤


923407
2020-10-11 23:20:51 +0330 +0330

خوب بود 👍

2 ❤️

923510
2020-10-12 03:06:41 +0330 +0330

Don andress عزیز
هرچند ازت خوشم نمیاد😁❤
ولی کامنتت رو دوست داشتم رفیق👌🌷

2 ❤️

923574
2020-10-12 11:16:28 +0330 +0330

روانی و شیوایی متن به کنار؛ ولی تموم مدت داستان منتظر یه دور برگردونی، پیچشی، نکته غامضی، بازی با ذهنی، معمایی، … کلا یه چیزی که داستان رو از این یکنواختی و سرسری بودن در بیاره. ولی متاسفانه اون آخر کار متوجه شدم که به کلمه ساده توی عنوانش توجه نکرده بودم! لذا تقصیری به گردنتون نیست.

داستان جذابیتی برام نداشت. اروتیک خالی بود با یه خورده دیالوگ جالب. خسته نبابد میگم بابت زحمتتون


923579
2020-10-12 12:14:54 +0330 +0330

شیدای دوست داشتنی و خوش قلم من.
داستانت انقدر پرچالش بود که دو روز ذهنم درگیر نوشتن کامنتی بود که درخور داستانت باشه.
خیانت برای من خط قرمزه و هیچ جوره نمیتونم باهاش کنار بیام.خیانت فقط سکس با شخص دیگه ای نیست .آدمی که به شخصی متعهده حتی اگر با کسی شوخی جنسی هم بکنه و لاس بزنه خیانته!
مرد داستانت باید بیشتر واکاوی میشد و علت رفتارهاش مشخص میشد بنظر من، اگر کسی باید پیش مشاور میرفت قطعا مرد داستان بود تا رفتارش متعادل بشه .
آیا زن داستان تلاشی برای کمک و بهبود وضع موجود کرد؟ من در این موقعیت بودم .نهایت رهایی بود .
هیچ رفتار و توهینی خیانت رو توجیه نمیکنه؟ از نظر من …
زن داستان فقط دنبال یه گوش برای شنیدن اعتراف بود تا شاید کمی از بار عذاب وجدانش رو به دوش مشاور بندازه .
اشک تمساح دلیل پشیمونی نیست، خیلی از ماها بازیگران ماهری هستیم که براحتی میتونیم گریه کنیم …
نگارشت رو دوست داشتم و بهش لایک میدم ❤

5 ❤️

923640
2020-10-12 20:40:58 +0330 +0330

پشمام ریخت . این داستان واقعا عالی بود خسته نباشین

2 ❤️

923664
2020-10-13 00:53:12 +0330 +0330

قلمت عالی بود لاااااااااااااایک داری

2 ❤️

923665
2020-10-13 00:57:36 +0330 +0330

منم بنظرت موافقم Hila444تمامی سکس ها شروعش همینجوریه دیگه نکنه انتظار اینه که طرف بگه به فضا پیما رفتیم تو فضا واونجا من از سوراخ گوشش فرو کردم واز شکمش زدبیرون؟؟ 😁 😁

2 ❤️

923794
2020-10-13 03:31:51 +0330 +0330

لایک ۴۰ تقدیم شما🌹

2 ❤️

924094
2020-10-14 09:45:45 +0330 +0330

خیلی مزخرفه وقتی مردا اینجوری از قول زنا مینویسن چون اصلا نمیشه با داستان ارتباط برقرار کرد ،خب ننویسین

1 ❤️

924134
2020-10-14 13:47:50 +0330 +0330

عالی بود

2 ❤️

926077
2020-10-23 05:42:16 +0330 +0330

عالی و نزدیک به واقعیت بود. من که لذت بردم.

2 ❤️

926253
2020-10-24 03:11:13 +0330 +0330

کاش میشد هم لایک داد و هم دیسلایک. دستم بیشتر سمت لایک میره ولی روانشناس داستان جوری ضد حال هست که نمیذاره لعنتی آدم با خیال راحت لایک کنه :)
وصف حال شخصیت اول داستان، دردمندی ها و زندگی که گذرونده واقعا خوب، شفاف و همه جوره اوکی بود و دوستش داشتم. اما دو تا مشکل با داستان داشتم.
یکی دقیقا همون صحبت شاه ایکس هست. قالب داستان غیرواقعی هست و هیچ توجیه و هیچ دلیل منطقی برای تعریف ریز به ریز سکس برای تراپیست وجود نداره. و چیز دیگه ای که شدیدا دیسلایک داشت به نظرم، تک تک کلمات تراپیست بود. من به هیچ عنوان قصد توهین ندارم، اما به نظرم شما نویسنده عزیز احتمالا اطلاعات زیادی در مورد روان درمانی ندارین و اگر هم تجربه ای داشتین، اگه متد تراپیستتون چنین چیزی بوده واقعا داشته خشت می زده. شاید هم عمدا میخواستین تراپیست رو توی داستان به عنوان یه شخصیت خیلی ضعیف ترسیم کنین. چه خوب میشد اگه داستان مثلا در قالب درد و دل شخصیت اول داستان با دوست صمیمیش نقل میشد، یا اگه ما هم بار و کازینو داشتیم میشد یه تقلید خیلی زیبا از سقوط آلبر کامو رفت و در قالب صحبت با یه غریبه توی بار تعریفش کرد. هم یه اعتراف هست و هم شنونده هیچوقت حضور و تأثیر پایداری توی زندگی طرف نداره، و به قولی جون میده برای اعتراف :)
خلاصه اینکه به جز قسمتایی که حضور تراپیست خیلی مبتدی و آزاردهنده حس میشد، بقیه ش واقعا خوب بود👏

3 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom