یک خاطره ی شیرین

    حدود ده سال پیش بود یکسری خدمات اینترنتی به مردم ارائه میکردم، یه شب یه اس ام اس شعر برام اومد، منم در جوابش یه شعری رو فرستادم، حدود نیم ساعت بعدش جواب اومد که خیلی به این شعر احتیاج داشتم مرسی حالم خیلی خوب شد و منم در جواب گفتم ‏که فکر کردم مناسب ترین جوابش این شعره، چند ساعت گذشت گوشیم زنگ خورد، دیدم همون شمارشست انگاری قبلا ازم خدمات گرفته بود و اس ام اس اشتباه فرستاد بود، صحبتمون گرم گرفت در آخر گفتم دوست دارید همو ببینیم، قبول کرد، قرار شد که یه روز برنامه بچینه باهم بریم بیرون ‏قرار شد میدون انقلاب همو ببینیم، وقتی دیدمش باورم نمیشد، یه خانومی بود جا افتاده، گفتم شاید به هم نخوریم اما گفتم نزنم تو ذوقش، رفتیم نشستیم صحبت کردن تو یه سفره خونه همون حوالی، متوجه شدم تازه از همسرش جدا شده و دوتا بچه داره اما برام جالب بود که بین حرفاش میتونستم ‏بفهمم که کلی خوشحالی و حس داره که سرکوب شده، رفته رفته حرفامون نزدیک تر شد و منم ازش خوشم اومد، برگشتنی داشتیم از کنار یه مانتو فروشی که مانتوهای سنتی میفروخت رد می‌شدیم، اون وقت ها تازه داشت این چیزها گل می‌کرد، گفتم یه هدیه براش بگیرم رفتیم دوتا مانتو براش گرفتم قبول نمی‌کرد ‏اما با اصرار بلاخره قبول کرد، رفتیم سوار مترو شدیم خونشون سمت نارمک بود، گفتم تا مترو علم و صنعت میام باهات، رفتیم اونجا که گفتم بزار باهات تا دمه خونه، تو راه نمیدونم چی شد هوا خیلی خوب بود، کوچه ها خیلی خلوت، لباش رو بوسیدم. لبخند رضایت رو روی صورتش دیدم. خداحافظی کردیم من رفتم ‏اون وقت ها مردم خیلی فیسبوک میرفتن، وقتی رسیدم خونه دیدم تو فیسبوک برام عکس با همون مانتوها فرستاده، واقعا زیبا شده بود. خیلی به هم نزدیک شده بودیم حس خوبی بهش داشتم، هفته ای چند بار همدیگرو میدیدم. دیگه یه جورایی مرد اون زندگی شده بودم، کاری داشت منم اونجا بودم ‏تا یه روز بهم گفت می خوام ماجرای تورو به بچه ها بگن، خیلی موافق این نبودم چون نمیدونستم این رابطه تا کجا طول میکشه، اما میدونستم یه پایانی داره. اما به هرحال قبول کردم و شب رفتم خونشون قرار شد شب هم همونجا بمونم. اما به بچه ها نگفته بود هنوز، رفتم اونجا چند ساعتی نشستم که ‏با بچه ها رفتن برای غذا خریدن بیرون، اونجا انگاری به بچه ها گفته بود، وقتی اومد خونه بچه ها انگار خوشحال بودن، پسرش حدود 12 سالش بود منو برد تو اتاقش مشکلات کامپیوتریش رو بهم میگفت، اما دخترش یه خورده مقاومت می‌کرد، وقتی میرفتم سمتش سرد برخورد می‌کرد. میخواستم بهشون نزدیک بشم ‏یه خورده گذشت هرروز من و شیوا به هم نزدیک تر می‌شدیم، یه روز تولد دخترش بود منم رفتم چندتا عروسک خوشگل برای دخترش گرفتم بردم، کلی خوشحال شدو اون روز از بغلم جدا نمیشد، انگار دیگه دوسم داشت، چند هفته گذشت و من به شیوا گفتم اگه کاری نداری چند روزی بریم شمال ‏قبول کرد، بچه ها رو سپرد دست باباشون و منم کلید ویلای داییم گرفتم رفتیم، خوش می‌گذشت اما هی گوشیش زنگ می‌خورد، پرسیدم کیه، گفت خواهرمه. دیدم داره عصبی تر میشه گفتم چیزی شده؟ گفت گیر دادن برگردم با شوهر سابقم دوباره زندگی کنم. گفتم خب، گفت نمیدونم چی بگم. گفت پارسا تو تا کی هستی؟


    نمیدونستم چه جوابی بدم دلم یه طوری بود
    ‏خواستم باهاش رو راست باشم، گفتم ببین من حتی نمیدونم یک ساعت دیگه باهات هستم یا نه، جا خورد. باورش نمیشد، اما من صادقانه جوابش رو دادم. چند ساعت رفت تو اتاق و اومد بیرون گفت از شمال برگردیم همه چیز تمامه من چیزی برای گفتن نداشتم ناراحت بودم از این که از دستش بدم
    شب شد و هر دوتا مون ساکت بودیم رفتم سمتش تا بتونم از دلش در بیارم و تلخی این پایان رو کم کنم
    باهاش چشم تو چشم شدم زبونم بند اومده بود یه هو لباش رو چسپوند رو لب هام و شروع کرد لب گرفتن اونقدر لب هاش داغ و خواستنی بود که نگو شهوت رو میشد تو چشماش خوند
    خواستم حرف بزنم که جلوی ذهنم رو گرفت و گفت چیزی نگو بزار این شب آخر رو مال هم باشیم
    منم که با تمام وجود میخواستمش شروع کردم به خوردن گردنش و بازی کردن با سینه هاش درسته اولین سکس ما نبود اما بار اول بود که همچین حسی رو باهاش تجربه میکردم
    شروع کردم به خوردن گوشش که صدای آه و ناله اش همه جا پیچید و شروع کرد به التماس کردن که بکنمش دستش رو توی شرتش کرد و آب کس اش رو که سرازیر شده بود به صورتم مالید و گفت این آخرین باره که با هم می خوابیم
    منم اون رو به پشت خوابوندم و سر کیرم رو گذاشتم روی کسش فریاد زد پس چرا نمیکنی
    منم با تمام وجود شروع کردم به تلمبه زدن و به هر بار عقب و جلو شدن کیرم صدای آه و ناله اش بیشتر میشد تا این که بعد از حدود ده دقیقه ارضا شد پوزیشن رو عوض کردیم و این بار در حالت داگی دوباره ارضا شد این بار نوبت اون بود که بیاد روی من و با تمام وجود روی کیرم خودش رو حرکت میداد منم که نزدیک ارضا شدن بودم بهش گفتم ابم داره میاد ولی بی توجه به کارش ادامه داد و من با تمام توان ارضا شدم
    شدید ترین ارضا زندگیم رو در. اون لحظه تجربه کردم و تمام ابم رو ریختم داخل کسش
    تا صبح چند بار دیگه هم سکس کردیم که اون شب رو به یاد ماندنی ترین شب زندگیم کرد


    صبح روز بعد برگشتیم تهران و شیوا هفته بعدش با شوهر سابقش زندگی اش رو دوباره شروع کرد


    منم فقط عکس هاش رو توی فیسبوک می دیدم و حدود نه ماه بعد یه پسر به دنیا آورد که عکسش رو تو فیسبوک گذاشته بود ولی ما هر دو نمیدونستم اون بچه مال منه


    نوشته: پارسا

  • 1

  • 12




  • نظرات:
    •   407TT
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • بر گرفته از شبکه جم سریال های ترکی!!


      پ.ن:عمو جون بشین درستو بخون امتحانارو می رینیا !!!


    •   رادی-
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • به به آقای زاکربرگ! نگفته بودین شهوانی هم تشريف میارین. قربان فیسبوک پشماش از حرفاي شما ریخته دستور اومده به جرم کاشتن یه ولد الزنا و حرومزاده تا اطلاع ثانوی فیس‌بوک تا ته در ما تحت جنابعالی جا خوش کنه، ارادتمند شما خدمات اینترنتی 10 سال قبل


    •   ناژو
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • غلط املایی و نگراشی فراوان....
      داستان آبکی و غیر قابل باور...
      پس در نتیجه دیس


    •   The.BitchKing
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • قشنگ مشخصه شاش داشتی موقع نوشتن داستان. میخواستی زود تموم شه بفرستی رو سایت. یخورده بیشتر بهش میپرداختی میتونست یه چیز مناسبی از توش در بیاری. ولی خیلی خیلی سرسری و تند تند تعریفش کردی و سر و تهش رو به هم آوردی.


      کسشر بود. خوشم نیومد. دیس


    •   mbs78
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • حس میکنم فیلمشو دیدم نمیدونم کی و کجا ؟ ولی خیلی تابلوئه . خیلی


    •   teen...wolf
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • فاضلاب پر بچه های قد و نیم قد ملجوقانیست که هر شب واسه جقشون همچین سوژه هایی میسازن... البته شما ی کم خرجت توی تصوراتت زیاده دونا مانتو چندتا عروسک و فلان...


    •   jerard96
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • داستانی بود ک نه سر داشت ن محتوا و ن انتهای درست و حسابی


      حتی جمله پایانیت هم مزخرف نوشته شده بود


    •   mahdi0044
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • تو جم تی وی که هیچی تو پورن هابم حتی اینجور داستانا هنو قفله چچن میدونن مخاطب این داستانارو به تخمش نمیگیره بعد شما با چه امیدی میاین اینجا مینویسین؟!
      واقعا فکر میکنین ملت کسخولن؟!
      آیا شرم نمیکنید؟!
      ننگ بر شما.


    •   Mester.kir
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • ریدی با این فانتزیای ترکیبیت:|
      البته ،ارزو بر جوانان عیب نیست


    •   19masoud13
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • دفعه اول که دیدیش دوتا مانتو براش خریدی؟ دمت گرم اگه دست بالت خالی بود خبر بده خودم میام پیشت
      نمی دونی چی شد هوا خوب بود!!!!!!!!! مگه هوا خوب میشه یه چیزی میشه که تو می دونی؟؟؟
      کونی ازش لب گرفتی بهش نزدیک نشدی با 4تا دونه عکس بهش نزدیک شدی؟؟
      تو بعد از 3بار ارضا شدن ارضا شدی؟؟؟ تأخیری چی میزنی خیلی خوبه
      کونی آبتو ریختی توش 9 بعدش بچه دار شده بعد نمی دونستی مال تو هست؟


    •   Bad.booy7
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • دیگه مخم نمیکشه در مورد داستانای کیریتون نظر بدم نکنین بابا زشته اینهمه سن ازتون گذشته کوسکش میگی یه سری خدمات بود؟ بعد میگی خدماته بهت گفته مرسی ممنون خیلی احتیاج داشتم؟
      ریدم تو تخیلاتت که رنگ قهوه ای بگیرن بلکه کور شی دیگه ننویسی


    •   مهدی-پاشنه-طلا
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • عزیزم تایم سکست خیلی کمه ها ....‌

      زیاد جق نزنی زود خوب میشه ‌
      ‌‌


      خدمات اینترنتی انجام میدی؟ یعنی سکس چت میکنی؟ خدمات پس از فروش هم داری؟هر کی آبش نیومد میری ابشو میاری دیگه؟ آفرین به تو پسر خوب


    •   Hooman.esf.59
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • سی سال پیش در سنین نوجوانی و اوج بلوغ منم یه همچین جریانی با یه خانمی داشتم که همسایه مون بود و برگشت با شوهرسابقش
      برحسب اتفاق دوهفته پیش دیدمش، چقدر شکسته شده بود، ازش پرسیدم بچه مون چی شد، گفت پسر
      پرسیدم چکاره س
      گفت: خدمات اینترنتی


    •   مهدی-پاشنه-طلا
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • هومن دهنتو پسر ‌‌...


      فک کنم بهترین کامنتی بود که اینجا خوندم


    •   kiakish
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • نویسنده ها چقدر دوست دارن بچه داشته باشن ولی پدری نکنن .ولا ما که متاهل هستیم به این زودی بچه درست نمیکنیم


    •   mhhemati
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • بد نبود
      لایک الکی ......


    •   Burwin
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • با تمام توان ارضا شدی؟؟


      عاغا چجور با تمام توان ارضا میشن؟؟


      مگه چکش کاریه... (dash)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو