یک رسم قدیمی روستایی

    1399/3/8

    تو یکی از مناطق محروم روستایی زندگی میکردم در خانواده ای بسیار سنتی و ساده زیست، پدرم با داشتن یک زمین کوچک زراعی به سختی میتوانست خرج و مخارج زندگی خانواده خود را تامین کند. تنها دلخوشی من قصه های کوتاه و پندآموز مادر بزرگ پیرم بود. وقتی کنارش مینشستم و متنظر گفتن قصه هایش میشدم تمام وجودم رو آماده شنیدن قصه میکردم و با گفتن قصه من هم خودم رو در درون قصه رویا پردازی میکردم. موضوع قصه پادشاهی بود که دختر زیبا و مهربونی داشت. با تعریف کردن قصه توسط مادربزرگ من هم غرق در خیالپردازی ،خودم رو جای شاهزاده زیبا تجسم و تصور میکردم ، آنقد در قصه فرو رفته بودم که متوجه حرکات و سروصدا در داخل اتاق نمیشدم ، که ناگهان با تکون های شدید مادرم به خودم آمدم. با گفتن کلمه فلان فلان شده یه ساعته صدات میکنم چرا جواب نمیدی، بغضم گرفت و با حالت زور و کشان کشان من رو به طرف حمام کشید . ۹ سال بیشتر نداشتم با ضربه هایی که به سرم میزد نشان از شکوه ( شکایت ) از چرکین بودن لباس هایم بود. با حالت غر زدن حرف از دختر های مردم میزد که در سن من ازدواج کردن و تشکیل زندگی دادن ، و در آخر هم گفت عصر مهمون داریم باید کمی بخودت برسی.همه حرفاش برام حالت گنگی داشت مهمون آمدن چه دخلی به من دارد. ساعتای ۶ عصر بود من هم در کنار سایه درخت توت مشغول خاله بازی بودم زنگ خانه به صدا درآمد و نشان از آغاز مهمونی بود چندتا خانم با مادرم سلام احوال پرسی کردن و وارد هال خانه شدن. مادرم با حالت اشاره صورت بهم فهموند که براشون چایی بیاورم . حرفاشون باز حالت گنگ و نا مشخصی داشت و به سختی متوجه مفهوم حرفا میشدم . داشتم با ناخن انگشتم بازی میکردم که یهو روسری رو سرم انداختن و صدای دست زدن بلند شد. پدرم گفت هنوز زود است کمی بزرگتر و بالغ تر شود بعد مراسمی رو میگیریم. زن مسنی انگشتر خود رو از انگشتش درآورد و در انگشت دست چپم کرد و گفت چندسال نشان هم باشن فردا هم میریم عقدشان میکنیم. همه چیز داشت باب میل مهمونا پیش میرفت. فردا باز مهمون ها با کلی هدیه و لباس وارد خانمان شدن و من رو برای بردن به دفتر عقد آماده میکردن من تازه متوجه قضیه ازواج و تشکیل خانواده شده بودم ، من که یه عمر در رویای خیالپردازی تو قصه مادربزرگ بودم الان داشتم قصه زندگی خود را با دستهای کوچک و ظریفم نقاشی میکردم. همراه با پدر و مادرم و بعضی از فامیل هامون وارد دفتر خانه شدم مردی مسن پشت میز نشسته بود و همه او را حاج آقا صدا میزدن با بردن شناسنامه دختر و پسر و با دیدن سن من با حالت تعجب گفت. من رو مسخره کردین این تازه دهانش بوی شیر میدهد اصلا امکان پذیر نیس.بزرگان خاندان رفتن کلی در گوشش پچ پچ کردن تا راضی شد. گفت عروس و داماد کیا هستن؟ مادرم با هل دادن من به جلو گفت ایشون هستن حاج آقا ، با دیدن من سرش رو تکون داد و با حالت افسوس گفت دخترم راضی هستی ، نگاهی به مادرم کردم و گفتم بله . همه چیز اون روز مثل یک لحظه پلک زدن سپری شد بعد ۳ سال و در ۱۲ سالگی خانواده پسر تصمیم به عروسی گرفتن، و رسم بر این بود در این مدت نامزدی دختر پسر هم رو ملاقات نکنن، در روستای ما مراسم عروسی ۷ روز به طول میکشد. زمان زودتر از این که فکرش رو میکردم سپری میشد روز آخر مراسم عروسی من رو با تعدادی خانم مسن که از بزرگان خاندان بودن تنها گذاشتن بعد مدتی پسره که الان شوهرم محسوب میشد وارد اتاق شد داخل این اتاق بزرگ اتاق کوچکی وجود داشت. مادربزرگم من رو داخل اتاق همراهی کرد بعد پسر نیز با یه خانم مسن دیگر وارد شد به هرکدوم دستمال سفید رنگی که دورش با نخ خوشگل طلایی رنگ گلدوزی شده بود دادن و در رو از پشت قفل کردن. نمیدانستم باید چه کنم فقط سرم رو پایین انداخته بودم پسره نزدیکم آمد و من رو روی زمین نشاند. کم کم داشت بدنم رو نوازش میکرد و دستاش رو به سینه های کوچکم که به اندازه کافی رشد نکرده بودن میکشید . کم کم ضربان قلبم تندتر تندتر میشد آروم من رو لخت کرد بخاطر شرمی که داشتم اول ممانعت کردم ولی کارساز نبود. شروع به خوردن گردن و لبهایم کرد دیگر کمی نرم شده بودم خواست شورتم رو دربیاورد باز مانع شدم ولی اون بکارش ادامه داد. باید کار تمام میشد پس پیراهنم رو روی سرم کشیدم تا شاهد صحنه لخت شدنش نباشم . بعد چند دقه چیز گرمی رو روی کوسم حس کردم که با حالت بالا پایین داشت میمالید . کم کم داشت سرش رو فرو کوسم میکرد ولی بخاطر درد کشیدنم مانع بیشتر فرو کردنش میشدم . باز دوباره به مالیدن کیرش به کوسم ادامه داد که یک لحظه روم خوابید و تمام کیرش داخل کوسم شد دردی عجیب زیر شکمم احساس کردم و جیغی کشیدم. ناگهان صدای دست زدن در اتاق بغلی بلند شد پسره کیرش رو درآورد و با دستمال سفید خونی که رویش بود پاک کرد . من هم با حالت بغض گریه با دستمال کوسم رو تمیز کردم به سختی تونستم لباسم رو بپوشم. در اتاق باز شد و گفتن دستمال خون آلود رو نشان دهیم با دیدن دستمال ها دست زدن شروع شد و من رسما زن متاهل اعلام شدم. وقتی الان یاد اونروزا و یاد این رسم روستایی عجیب خودمون میوفتم که متاسفانه هنوز هم در خیلی از مناطق روستایی وجود دارد به حال خودم و اون دخترهای کم سن و سال، دوباره بغض گلویم رو میگیرد.
    ( خاطره ای از واقعیت زندگی دختران مناطق محروم روستایی که در سن خیلی کم ازدواج میکنن )


    نوشته: samin1616

  • 26

  • 20




  • نظرات:
    •   407TT
    • 1 ماه،2 هفته
      • 12

    • wow


      چه قلمی داشتی آبجی ثمین(love)


      لعنتی تو که اینقدر قلمت خوبه چرا بیشتر نمی نویسی؟! :)


    •   boyboy36
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • کلا از اون ماجرا دلمپن خون بود اومدیم اینجا هم پوکیدیم


    •   Mester.kir
    • 1 ماه،2 هفته
      • 10

    • 1_مگه میشه به ثمین دیس داد
      2_کیرم تو کسایی که اولین بار این سنتای کسشرو تو روستا گذاشتن
      3_سه نداره دیگه هیچی:)


    •   ناژو
    • 1 ماه،2 هفته
      • 8

    • خیلی زیبا ولی غمگین.لایک


    •   شبگردتنها44
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • عالی


    •   AJAB_
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • اولین لایک رو برای یک داستان میدم .
      چون خودم با چشم خودم دقیقا چنین صحنه ای رو ((وقتی وارد خانه شدن داشتی خاله بازی میکردی))دیدم که دم در حیاط خونشون دختره داشت روی زمین خاکی با دخترا همسایه خاله بازی میکرد دیدم


    •   its.nima
    • 1 ماه،2 هفته
      • 8

    • فقط یه حیوون میتونه همچین کاری کنه با یه دختر بچه . چقد بدبختیم ما


    •   آقامهربون
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • اسارت فرشتگان کوچک در چنگال ازدواج ناخواسته
      لایک


    •   1983m1362sh
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • کیرم توو این رسمهای کسِ شر
      الان دیگه از خون خبری نیست


    •   Im_king_dick
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • واقعا عالی بود من حال کردم ولی یجایی هم بغضم گرفت اخه چرا با بچه کوچیک این کارو میکنن


    •   golroz.1989
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • هنوز هم هستن اونجاهایی که با دانایی یا نادانی به این کار ادامه میدن ولی شاید خوبه باشه شاید بد ولی عالی و زیبا بود...


      دلم ان سادگی را میخواهد که امروزه وجود ندارد


    •   زن.اثیری
    • 1 ماه،2 هفته
      • 7

    • شما یا باید نوشتار و قصتو محاوره ای بنویسی یا کتابی .این که یه خطشو محاوره ای بنویسی و یکی دوتا کلمه وسطشو کتابی اشتباهه
      مثلا: وقتی کنارش مینشستم و متنظر گفتن قصه هایش میشدم تمام وجودم رو آماده شنیدن قصه میکردم و با گفتن قصه من هم خودم رو در درون قصه رویا پردازی میکردم
      این یه نمونه از پاراگراف اول داستان شماست الان دقیقا با چه لحنی باید بخونیم؟ قصه هایش یا خودن رو ! ترکیب نامانوسیه
      این جمله باید اینجوری نوشته بشه :


      .وقتی کنارش مینشستم و متنظر گفتن قصه هاش میشدم تموم وجودم رو آماده شنیدن قصه میکردم و با گفتن قصه منم خودمو توی اون قصه میدیدم و باهاش رویا پردازی میکردم**
      مورد دوم توی همین چند جمله این که مثلا آوردم چندین بار قصه تکرار شده.
      تکرار پشت سر هم یه کلمه توی یه متن کوتاه حوصله خواننده رو سر میبره. این نشونه دایره ضعیف لغات شماست.جملات رو میشه بهتر نوشت .
      داستان و نگارش خیلی جای کار داشت و بسیار ضعیف بود .
      خوبه که دوستانت زیر داستان حمایتت میکنن :-)
      اما از قدیم گفتن دوست همیشه ایراداتو بهت میگه برای بهتر شدنت. امیدوارم با تمرین بهتر بنویسی .متاسفانه نتونستم تا آخر بخونم داستانتو
      لایک میکنم .موفق باشی


    •   fesgheliiii
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • واقعا دردآوره من خودم قربانی ازدواج در سن کم شدم


    •   chi.begam.az.koja
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • قلمت عالی بود ثمین
      لعنت شه کسکشی که همچین رسمی رو باب کرد،
      یکی نبود بگه آخه کسکش تو داری عزیزه خودتو بیچاره میکنی، امیدوارم همچین رسم یا رسم هایی ریشه کن شه


    •   hunterxxxx
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • خوب بود ثمین جان لایک


    •   شرحبیل
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • خانواده ای که دختر به زور میدن شوهر باید ناموسشون رو گایید اونم دختر کم سن و کیرم تو ناموس اون پسرحرامزاده و خانواده کوسکشش که به خواستگاری این چنینی میرن.کلا برین به فلسفه هنر به بود و هست و نیست برین به دیدن برین بدین


    •   sexybala
    • 1 ماه،2 هفته
      • 7

    • من که مرد هستم از این رسم خجالت می کشیدم .تو چی،کشیدی دختر. از این رسومات جای ما هم هنوز اجرا میشود


    •   mhhemati
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • بچه های دوازده ساله ی الان اوج هنرشون اینه زیر پستای تتلو بنویسن عاشقتم (dash)
      ولی من خودم کسایی رو میشناسم که تو همین سن ازدواج کردن و با سنه کم حتی بچه دار شدن


    •   javad3243
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • حرفت در مورد دخترهای روستایی قبول ولی الان دیگه این داستان در مورد دخترهای دهه ۸۰ و ۹۰ صدق نمیکنه اینا رو شوهر ندی میام با مشتریان سن باباشون دوست میشن مثل رومینای بیچاره


    •   dani_black
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوشبختانه چنین رسم و رسوماتی دیگه خیلی کم شده و البته بستگی به نسل جدید داره که متمدن تر بشن و این رسم و رسومات رو فراموش کنن


    •   ممد_مارمولک
    • 1 ماه،2 هفته
      • 6

    • حرفای خوشجل مشجلشو دوستامون زدن بزار منم یخورده اذیت کنم(devil) (devil)


      اول اینکه نقطه هاش کم بود. تعدادی از جمله ها تموم میشدن و نقطه نداشتن. :(


      دوم اینکه بعضی فعل ها اشتباه انتخاب شده بودن و باعث تغییر لحن اشتباه میشدن.(هی از محاوره ای به کتابی و برعکس). :(


      چون حالت خاطره داشت تعریف میشد خیلی دلچسب تر و لذتبخشتر بود اگه همش با لحن محاوره ای بود.


      از دست من ناراحت نشو ثمین خانوم؛ میخوام بهتر شی که اشکالا رو میگم :*


    •   ممد_مارمولک
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • در آخر لایک :*


    •   Daakoo3
    • 1 ماه،2 هفته
      • 7

    • ثمین عالی نوشتی 20 : میدونی چندوقته داستان نخونده بودم؟ الان از بچه ها شنیدم که داستان نوشتی جلدی خودمو رسوندم و خوندم خوب فقط اشکالشو دو تا از دوستان گفتن: همون اول داستان دیدم هی لحن خوندنم عوض میشه نتونستم عمیقا درکش کنم: درجایگاه یه مخاطب خواننده پیشنهاد میدم همه جمله هاتو کتابی بنویس چون داستان واقعی است بهتره جدی تر باشه. جمله های خودمونی برای داستان های طنز خوبه. امیدوارم به زودی داستان بعدی تو بخونم لطفا مث همین باشه و طولانی نباشه ممنون. لایک طلای


    •   کاربر.قدیمی.هستم
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • لایک به قلمت
      دیس لایک به اینجور رسوم


    •   bel_oreo
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • درود بر تو
      داستانتو خوندم کیرم خابید و وجدانم بیدار شد
      داستانت قشنگ بود


      خب برم دنبال یه داستان که کیرمو بیدار کنه و وجدانمو بخابونه


    •   Paria_1991
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • کاش میشد برگشت به گذشته ها و جلوی حمله اعراب به ایران رو گرفت که همه این آتیشا و خرافات از گور اونها بلند میشه و همچنان مردم مارو میسوزونه


    •   xcosx2006
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • بسیار تاسف خوردم بخاطر این فرهنگ و سنت های غلط


    •   Karenjon
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • جالبه،ادبیات داستان از یه جایی به بعد کلا تغییر میکنه و سکسی میشه،در حالی که قبلش هیچ اشاره ای بهشون نشده


    •   Nikan.aa
    • 1 ماه،2 هفته
      • 6

    • داستانت به شدت تاثیر گذار ولی غم انگیز بود اونم در مورد سرنوشت یه دختر بچه...
      لایک


    •   sinax1988
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • کودک مادری کی میخواد از این مملکت ریشه کن شه نمیدونم شاید با ریشه کن شدن اخوند های حرومزاده


    •   samin1616
    • 1 ماه،2 هفته
      • 9

    • از نظرات و پیشنهادات که دوستان دادن واقعا ممنونم این داستان رو نزدیک دو ماه پیش نوشتم. و هنوز خیلی راه مونده تا قلم نویسندگیم خوب شه در مورد زبان محاوره ای و گفتاری حق با شماس سعی خواهم کرد اینارو رعایت کنم در کل بار اولم بود امیدوارم از نظر شما داستان خوبی بوده باشه از همه ممنونم که داستانم رو خوندن و نظر دادن.


    •   Sasaj
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • ﮐﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻝ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺸﮑﺴﺖ
      ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ
      ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺭﻭﯼ ﻫﺮ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥ
      ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ
      ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ
      ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻏﻢ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ
      ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﻝ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ
      ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ
      ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪگی
      ﺗﺎ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻗﺎﺏ ﺑﻨﺪﮔﯽ
      ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ
      ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ
      ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ
      ﺭﺩ ﭘﺎﯼ ﮐﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮد


      ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ
      ﻻﺍﻗﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ
      ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻣﯿﭽﺮﺧﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ
      ﺑﺮﺗﻨﻢ ﻣﯿﺸﺪ ﮔﺸﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻫﻦ
      ﺁﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ، ﮐﻮﺩﮐﯽ ، ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺁﺏ
      ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺍﺏ
      ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﯽ
      ﺩﻝ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ
      ﻋﻤﺮ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺧﻮﺏ ﻭ ﺑﺪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ
      ﺣﯿﻒ ﻫﺮﮔﺰ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ


    •   سرو_تنها
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • اونجا که گفتی داشتم زندگیم رو با دستای خودم نقاشی میکردم نادرست هست! تو واسه خودت تصمیم نگرفتی، ننه بابات تصمیم گرفتن پس اونا در واقع رنگت کردن!
      نگارشت نادرست بود و لحن داستان ثابت نبود!
      پاراگراف بندی بکن!
      داستان بیشتر بخون تا گره های زبانی توی ذهنت باز بشه!
      در ضمن از اینکه دوستان با بسنده کردن به اسم صاحب اثر دارن لایک میدن و کامنت میذارن، واقعا تعجب میکنم!


    •   dahe.shasti
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • چقدر روشن فکر زیاد شده
      قبول دارم قدیما به دختر زیاد اهمیت نمیدادن و تو سن کم عروسش میکردن کار زیاد خوبی نبوده
      ولی خودمونیم تو این زمان حال که همه دم مخالفت ازدواج کم سن میزنن
      چرا کاری میکنین که سن دوستیا شده ده سال
      پسره تو مجازی مخ دختر ده ساله رو میزنه و میبره خونه خالی
      بنظر من اگه این دوتا رو باهم مقایسه کنیم همون بهتر که متعهد باشن و تو سن کم ازدواج کنن تا اینکه به یه دختر ده پانزده سال با هزار کلک مخشو بزنی و باهاش سکس کنی


    •   Dar_b_Dar
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • از اون داستاناس که آدمو به خنده های هیستریک وا میداره
      تو داستانت چیز خاصی نبود
      حتی قلمتم عادی بود
      اما حماقتی که پشت اینجور اتفاقا در خانواده های مذهبی هست شکنجه کنندس
      کاش آگاهی جامعه به جایی برسه که این مقوله تموم شه


    •   Emperatoorxxx
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • خا


    •   ali80xx
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • چرا57تا لایک خورده؟
      خداییش داستانو لایک میکنین یا نویسنده رو؟
      ب نظرمنکه اصن جذاب نبود البته بهتر بگم جای خوبی تموم نشد هنوز باید ادامه میداد


    •   nilgoon77
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • خیلی دردناکه حتی دوست شدن دخترای کم سن و سال با پسرای کم سن و سال یا بزرگ فرقی نداره.وقتی به این فکر میکنم که اگه منم موقع ازدواجم باهام همچین کاری میشد چیکار کردم هیچی به ذهنم نمیاد.البته قبلا تو فامیل ماهم بوده تاحدودا ده سال پیش ولی ازدواج که کردم همسرم گفت نه دکتر میخواد نه این رسمارو نه تو خونه ی کسی بودن و


    •   black.dog
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • واقعا نمیدونم چی بگم.
      این ها همش به خاطر اینه که تو این مملکت کیری به دنیا اومدیم ، با این همه رسم و رسوم مزخرف و دین های چرت و پرت
      لعنت به این ایران کیری و رسم و رسوم های تخمی


    •   no_one888
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • ساغول


    •   SexyMind
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • خیلی خام بود.
      ادامه بده موفق باشی :)


    •   کوسلیس۲۰
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • بچه ها یچیزی بگم
      روستاییها همه خر کیر هستن نمیدونم چرا
      آیا کسی دلیل کیر کلفتیشونو نمیدونه


    •   Bugha.khan
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • زندکی حالت طبیعی شو داشته و در سنش ازدواج میکردن نه مثل الان که دختره ۳۵ ساله هنوز مجرد و باکره مونده و هزار تا ناراحتی اعصاب پیدا کرده


    •   aminabz1
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • من نمیدونم چه صیغه ایه که حتما میخوان دختر بچه رو به پسر بزرگسال نره غول بدن. یعنی نمیشد یه پسر 12 ساله همسن خود دختره باهاش ازدواج میکرد؟


    •   دلورس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • عه قرار بود آپ شد به من بگی. :(


      موضوع خوبی رو انتخاب کردی عزیزم. خوشحالم که می‌نویسی.


    •   samin1616
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • عزیزم من خودم بی خبر بودم ادمین گفته بود یه ماه دیگه ثبت میشه بعد یه روز فهمیدم داستانم ثبت شده اونم یکی از بچه های سایت گفت.


    •   heshmattakchesh
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • کیرم تو هر چی رسم و رسوم کیریهههه و بازم تو مغز هر کی این جنده بازیارو ابداع کرده


    •   Wqasd321
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • بیشتر بنویس


    •   S_503694
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • چرا اینقدر لایک خورده؟ :/ به نظرم داستان بی حس و حالی بود و قلمت هم تعریفی نداشت. از نگاه من خیلی ضعیف بود. نویسنده رو نمیشناسم و تاحالا ازش نخوندم و از این متن هم خوشم نیومد.. دیس...
      و درمورد موضوع هم بگم که واقعا عقل اینجور افراد کمه! خاک برسرا!


    •   S_503694
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • بچه ها بی انصاف نباشین دیگه. حالا دلیل نمیشه چون نویسنده رو میشناسین از نوشتش این همه تعریف کنین و لایک کنین (با توجه با اون همه ایرادات اساسی که خیلی ها گفتن)اونایی که ناشناخته هستن و قلم خوبی هم دارن بیچاره ها همیشه فحش میخورن. مخصوصا از افرادی که نخونده میان میگن کونی هستی و مفعولی و دروغ گویی و اینا. یکم منصف باشین. بی انصافیه


    •   Marita.m
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • تو روستای قدیمی ما هم دخترا ۱۵ سالگی ازدواج میکنن واقعا متاسفم برای این افکار ، از اول آموزش و رسم ها اشتباه بوده و متاسفانه الگو های دختران سرزمینم سفید برفی و سیندرلا و..... که همچنان غرق در رویا هستن و منتظرن یکی با اسب سفید بیاد و اینا رو نجات بده در صورتی که باید اول به بچه یاد داد منتظر کسی نباش و همه چیز خودت به دست بیار و برای همین اینقدر آمار طلاق بالا :(


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو