یک شب با فاطمه

    خاطره ای که میخوام بگم مربوط به ده سال قبل هستش.با یه دختر آشنا شدم به اسم فاطمه یه دو سه ماهی رفیق بودیم و بیرون میرفتیم و فقط در حد بوس و بغل اگه جای خلوتی پیدا میشد. دیگه اصرار کردم بیاد خونمون چون خونمون خیلی خالی میشد ولی میگفت نمیتونه چون خونه هامون از هم دور بود و باید زود برمیگشت خونه. یه روز بهم گفت تو بیا خونمون اونم شب وقتی باباش هست (با پدرش دوتایی زندگی میکردن) گفتم مگه میشه خطرناکه اگه بیدار شه چی؟ گفت نه سنش بالاس گوشاش دیگه کم شنوا شده، تازه خونشون از این قدیمیها بود که ایوون داشت و در هر کدوم جدا رو به حیاط بود.با ترس قبول کردم نصف شب رفتم
    و بهش زنگ زدم درحیاطو باز بزاره با کلی احتیاط رفتم داخل و درو بستم... چی میدیدم با شلوار و تاب موهاش هنوز خیس و شونه شده تا نزدیکای کمرش بود اولین بار بود این صحنه رو ازش میدیدم همش با مانتو و مقنعه دیده بودمش.بهم گفت کفشتو در آر و یواش دنبالم بیا خودش جلو رفت از پنجره پدرش رو دید که خواب باشه بعد با دستش بهم اشاره کرد به پنجره ای که باز بود و ارتفاعش 60-70 سانتی بیشتر نبود. کفش به دست رفتم داخل اتاق و دومین سوپرایز: یه تشک با دوتا بالش کنار هم زن و شوهری انداخته بود این دوتا صحنه هیچ وقت یادم نمیره. بعد خودش اومد داخل و درو قفل کرد رفتیم زیر پتو و چند دقیقه ای
    تو بغل هم بودیم. با همدیگه کلی ور رفتیم و صحبت کردیم بعد من گفتم بکنیم گفت نه درد داره اولین بارمه و از این حرفا با خوردن ارضات میکنم. بهش گفتم اگه ببیننمون بیچارمون میکنن آش نخورده و دهن سوخته حداقل بکنیم قبول نکرد خلاصه اون شب با عشق بازی و خوردن گذشت که خودش واقعا عالی بود. ساعت چهار صبح گفت باید بری چون محله شلوغ میشه (خونشون تو یه میدونی قدیمی بود). حالا رفتن به خونه هم داستان بود واسم چون به خونه گفته بودم میرم خونه دوستم باید قشنگ صبح میشد تا میرفتم خونه، تازه ماشین گرفتن هم اون ساعت سخت بود یه مسیرو پیاده رفتم زمان بگذره. این اولین خاطره سکسی من
    بود با فاطمه یادش بخیر.... دوسال باهاش بودم خوشیها و سختیهای زیادی با هم داشتیم خیلی هم خونشون رفتم که همشون خاطره شد....
    نوشته: علی

  • 4

  • 3




  • نظرات:
    •   Hooman.Afjeh
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • میگم این اینترنت قطع شده انگار داستان ها بیشتر رنگ واقعیت به خودشون گرفتند (biggrin)


    •   off_boy
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • آره ديگه يه بار به هواي دادن كشيدت خونه كادو تولد باباش بودي از اون روز اوبي شدي بقيه اشو خودت رفتي خونشون (biggrin)


    •   Misk
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • عالی بود


    •   aaajjjbbbqqq
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • الان با این کس شر بزنیم!؟


    •   Sinapc
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • جالب بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو