یک شب شرعی در زندان

    1399/1/5

    وقتی به خودم اومدم ، دیگه کار از کار گذشته بود . سحر لخت وسط تخت خوابیده بود و کونش برجسته تر از معمول نشون میدادو بوی عرق میومد . تو هوای دم صبح و نیمه تاریک ، حتی سعی نکردم گوشه ی پرده رو بکشم ، یه بار دیگه نگاش کردم ، حتما خودش بود .
    تو خاطرات مغزم ، داده ای برای برهه زمانی 'دیشب' تعریف نشده بود . ولی میتونستم حدس بزنم که دقیقا چیا اتفاق افتاده .


    پنجره رو باز میکنم و نور و هوای سرد صبح زود رو به داخل میکشونم


    بطری خالی مشروب که کنار تخت افتاده نشون میده دیشب زیاده روی کردیم .موزیکی که کل شب رو واسه دوتا بیهوش پخش باشه تا خود صبح ، نشون میده که میخواستیم صدامونو کسی نشنوه . بسته ی کاندوم باز نشده ، یعنی . . .


    مثل برق لباسامو پوشیدم و رفتم پایین . شانس آوردم کسی متوجه غیبتم در طول شب نشده بود . یواشکی رفتم اتاقم و دیگه واسه رفع ابهامم که بود باید یه حرکتی میزدم ، به فکرم رسید سر صبح که هنوز قندیل کون شاطر باز نشده بود ، برم نون بخرم . این تصمیم مزایایی داشت . اولی این بود که اگه صبح سروصدایی به وجود آورده باشم ، به خانواده بگم که داشتم میرفتم واستون نون بخرم !
    دوم این بود که چون همیشه اگه صبح ما زودتر میرفتیم نونوایی ، واسه طبقه بالا هم نون میگرفتیم . و با توجه به توصیفاتی که از سحر ارائه شد ، بعید میدونستم اون بره ! به بهانه ی نون هم میتونستم یه سری بهش بزنم ببینم دیشب چه خاکی به سرمون کردیم .
    سومی این بود که . . .
    وقتی پامو از در بیرون گذاشتم ، چنان سوزی به سرم زد که تازه فهمیدم در چه حد مستم . دهنم عجیب بوی مشروب میداد و با توجه به اوضاع تخمی ایران ، کسی که ساعت پنج صبح با بوی ویسکی بره نونوایی ، معلوم نیست که بتونه سالم برگرده . از یه طرف این ویروس کسکش چینیا زده بود به مملکت ، یدونه ماسک کیری تو این خراب شده پیدا نمیشد که سر راهم از یه جایی بخرم که کمتر بو بزنه . حرف کرونا شد ، اینم بگم که همین کرونای تخمی ، نقش مهمی تو رخداد یسری اتفاقات به عهده داشت که بعدا میگم . ارتباط منو سحر ، تقریبا از جایی شروع شده که اونا یه طبقه از آپارتمان ما ، خریدن . البته شروع ارتباط به معنی شروع سکس نیست . سحر ، زنی بود لاغر و کشیده با صورت گرد و چشمای بزرگ . اهل شیراز ، خوش برخورد و تو دل برو . شوهرش میگفتن مهندسه فلان شرکت دولتیه کیری مهمه . واسه همین نه ساعت کاری معلوم بود ، نه شیفت نه هیچی . یهو دو روز میومد ، بعد میرفت تا یه چند هفته بعد . ولی از وضعشون معلوم بود که کاره هرچی که هست ، خوب پولی بهش میدن .چون میگفتن کارش واسه دولته و استخدام رسمیه (!) دیگه من پیگیر نشدم اون اوایل .سال دوم ، بعدا کاشف به عمل اومد که داداشمون ، ساقی بوده ، مواد تلو میکرده . گرفتنش و فرستادنش اونجایی که عرب نی انداخت . معلوم شد که این جوان نخبه ایرانی که تو دوسال تونسته بود ره صد ساله رو بره ، داستانش از چه قراره . برعکس فیلم متری شیش و نیم ، دارایی های نزدیکانش رو مصادره نکردن . و خوشبختانه تو این دوسالی که شهریارخان مشغول تجهیز جوانان غیور به لوازم فضانوردی بود ، به اندازه ای جمع کرده بود که سحر بتونه تا آخرش عمرش راحت زندگی کنه . بعد زندون رفتن شهریار هم من زیاد تغییری تو سحر حس نکردم . همون همسایه ی همیشگی بالا بود . فقط با این تفاوت که شوهرش اینبار معلوم بود دقیقا کجاست .


    اما داستان من از اونجایی شروع شد که یه مقاله در مورد تهیه ی شراب روسی بدستم رسید . طبق معمول وسایل لازم رو تهیه کردم و دقیقا به شیوه ی گفته شده ، یه بطری ده لیتری شراب انداختم . چون تو خونه خطری بود و ممکن بود پیداش کنن ، مجبور بودم یه جای دیگه قایمش کنم . بهترین جایی که به نظرم رسید ، راه پله ی پشت بوم بود .هم خنک بود ، هم خلوت و معمولا نیمه روشن . بطری رو بردم گذاشتم اونجا یه پارچه کشیدم روش و تاریخ زدم . بعدشم پشت یه سری خرت و پرت قایمش کردم . حدود دوماه بعد که یه سری بهش زدم ، احساس کردم جاش تکون خورده . ولی چون آخرین بار خیلی وقت پیش دیده بودمش ، مطمئن نبودم . به هر حال دوباره رفتم پی کارم . دوماه به بعدش که دوباره برگشتم دیگه کلا مطمئن شدم که یکی میدونه ! چون بطری تقریبا نصف شده بود . سوراخ که نبود ، لابد یکی برداشته بود دیگه . ولی این که چرا همشو نبرده بود ، یکم جای سوال داشت . و مهمتر این که کار کی بود ؟ پدرم ؟ مادرم ؟ یا سحر ؟ محال بود که پدر مادرم به چنین چیزی واکنش نشون ندن ، و کس دیگه ای هم به جز سحر و ما ، تو ساختمون نبود . کار خودمم که نبود ! همه اینا تو اولین لحظاتی که بطری نصفه رو دیدم ، از ذهنم گذشت . ارتباط شخصی منو سارق شراب ها (!) از اونجا شروع شد . معلوم بود که اونم مثل من اهلشه ولی تو ظاهر هیچی بروز پیدا نمیکرد . خیلی عادی و ریلکس با هم برخورد میکردیم و انگار نه انگار که خبری هست .
    کم کم نامه هایی شکل گرفتن که بغل بطری ها گذاشته میشد . چون هیچوقت همدیگه رو تو راه پشت بوم ندیده بودیم و فقط افعالمون بود که درگیر بود ! بطری ها هم دیگه اون بطری های قدیمی نبود ، با کلاس تر شده بودن و محتویاتشون هم عالی بود . ناگفته نماند که فقط من نبود که براش مشروب میذاشتم ، اونم گاهی یه حرکتی میزد و میدیدی یه چی آورده گذاشته اونجا . منم اونو برمیداشتم . هفت ماه به همین روال گذشت تا این که بعد انتخابات ، زد سرو کله ی کرونا پیدا شد ! پیدا شدن کرونا و مریضی همانا ، قحطی ماسک و دستکش و ضد عفونی کننده همانا . این زنجیره ی اتفاقات تقریبا کمر همه ی جامعه رو شکوند . به جز یه صنف شغلی که نه تنها ضرر نکرد ، بلکه سهام خودش رو میلیون ها دلار بالا کشید . این صنف ، صنفی نبود جز اتحادیه ی اصناف ساقیان . همین طور بیست لیتری کشمش بود که رو هوا میچرخید . البته نه به اسم عرق کشمش ، بلکه به نام ماده ضدعفونی کننده . هیشکی با اون یکی کار نداشت . یارو یه بیست لیتری رو میبست پشت یه دوچرخه سه مار مادرمرده ، همه جا میبرد . از اونورم هیچ پلیسی تخم نمیکرد به یکی بگه ها کن ببینم یا این چیه داری میبری با خودت ؟‌‌‌‌‌ چون جریان انتقال ویروس کرونا خودش بگایی بود . خلاصه این انقلاب مخملی باعث شد که بازار ضد عفونی کننده با اسانس های متنوع(!) ، حسابی بالا بگیره . دسترسی بیشتر به یه محصول باعث استفاده بیشتر از اون میشه ، و این دقیقا همون اصلی بود که بین منو سحر حاکم شد . دیگه از هفته ای یبار سر زدن به راه پله بالا ، رسیده بودیم به دو روز یبار . آپارتمان ما کلا سه طبقه بود ، یک و دو مال ما بود و سه مال سحر و شوهرش . من تک فرزند خونه بودم و یه طبقه ، چیده شده در اختیارم بود ولی چون خودم شاغل بودم ، ترجیح میدادم پایین با پدر و مادرم باشم تا تنها تو بالا . واسه همین طبقه دوم ، خیلی استفاده نمیشد .
    بین نامه ها دقیقا نمیدونم چی شد که کارمون کشید به چت کردن . اینجا یه نقطه عطفی بود که متن رسمی نامه ها ، جای خودش رو به دلنوشته ها و عکس ها بده . آخرش هم دیگه معلومه . با این که هنوز روی کاغذ اون شوهر داشت ، و همین مورد واسم برای تابو شدن کافی بود ، ولی حکم سی سال حبس شهریار شوهرش و پیگیری های سحر برای طلاق ، باعث شد جریان شوهرش دیگه عملا فراموش بشه . البته هنوز کارمون به سکس نرسیده بود ولی به قول معروف ، از این صبحونه ، معلوم بود که ناهار چی داریم !
    من اسمم معراجه . الان باید حدود ۲۸ سالم باشه . با زنی به اسم سحر وارد رابطه شدم که ازم حامله شد شرایط جوری قمر در عقرب شد که خودمم باورم نمیشد که چه خبره .ارتباط تلفنی منو سحر مدت ها ادامه پیدا کرد . و دیگه خط قرمز رد نشده ی زیادی باقی نموند . اما همه ی اینارو گفتم که برگردم به بازگشت تلوتلو خوران خودم از نونوایی .
    مستی دیشب حداقل خوبیش این بود که باعث میشد بدنم به سرما واکنش نده و من ساعت پنج صبح تو هوای منفی بیست درجه با یه پیرهن معمولی و شلوارک برم بیرون ! اونم واسه چی !! نون ! تو حال برگشت انقد تو خودم نبودم فک کنم راه نیم ساعته رو دوساعته رفتم چون وقتی رسیده بودم هم بابا و هم مامان بیدار بودن . یواش نون رو گذاشتم تو آشپزخونه و به مادرم گفتم که یکی میبرم واسه خانوم موسوی . اون بنده خدا هم روحش از هیچی خبر نداشت . مشکل اینجا بود که اگه میرفتم اون موقع صبح بالا ، باید سریع برمیگشتم وگرنه مشکوک بود . چون نمیخواستم زود بیام ، الکی گفتم امروز همکارم نمیتونه بیاد ، من به جاش وایمیستم ، نون رو میدم و از همونجا هم میرم . صبحونه هم سر کار میخورم . البته شانس آوردم که مستیم به حساب خواب آلودگیم گذاشته شد وگرنه اصلا نمیدونم این بهونه ها از کجا اومد .مادرم گفت باشه و من راهی شدم که برم سر شیفت ! وقتی خودمو به سحر رسوندم ، دقیقا همونی بود که بود . لباسامو در آوردم اونم که لخت بود ،زیر بغلش رو گرفتم بردمش حموم . . .


    ادامه...


    نوشته: معراج

  • 25

  • 13




  • نظرات:
    •   A....k
    • 1 هفته
      • 1

    • آفرین داستانت مارو به معراج رسوند خدا به معراج برسوندت


    •   Avvaaa
    • 1 هفته
      • 4

    • داستانت خوب بود....فقط اسمش بی ربط بود....لایک


    •   شاه ایکس
    • 1 هفته
      • 11

    • شما یک طبقه کامل در اختیارت بوده جا برای پنهان کردن یک بطری نداشتی؟؟ یعد شراب انداختی اونم فقط یک بطری؟؟اون قانون مصادره اموال فیلم وقصه نیست بجز ارث پدری هرچی داشته باشه مصادره میشه ساقی همش تو خونه است نه اینکه دوروز یکبار بیاد خلاصه که خیلی چرت بود


    •   turkkbala
    • 1 هفته
      • 0

    • چرت


    •   خوشگلخانم
    • 1 هفته
      • 5

    • پدرمادرت چراهیچی نمیفهمن !!!


    •   dani6262
    • 1 هفته
      • 0

    • بست امتیاز داری


    •   Shahanshah.kia
    • 1 هفته
      • 2

    • کسکش خودت رفتی زندان و یک شب غیر شرعی برات گرفتن و این داستان رو روی سحر ، زنت پیاده کردن و اومدی عقده گشایی!


    •   zanbory
    • 1 هفته
      • 5

    • ببخشید من بی ادبی میکنم..خیلی تخمی بود ..
      اول داستان از سحرخبر نداشتی رفتی پایین و سمت نانوایی و وطوری بیان کردی که خواننده فکر میکرد یه اشتباهی کردی و منتظر عکس العمل بقیه هستی ..ولی آخرش اینطور نبود..
      باینجور داستانها میگن تخمی..وسرکاری


    •   عشقبازمست...
    • 1 هفته
      • 1

    • از جهش منی تولید و جنی های عاقا هم میگفتی


    •   Azerila8
    • 1 هفته
      • 0

    • خداروشکر یه ادبیات و نگارش خوب دیدیم ایول دمت گرم


    •   saeed.pesar.khob
    • 1 هفته
      • 1

    • کون بچه ی جقی هوا منفی بیست درجه بود؟ آخه بچه کونی مگه قطبه چاقال؟ خوب بگو شوهر طرف کونم گذاشته بود و با شکایت پدر و مادرم زندانیش کردیم یا هر چیز دیگه


      جقی، جقی، جقی خخخ


    •   tara.-tt
    • 1 هفته
      • 4

    • غیر قابل باور


    •   amirreza3500
    • 1 هفته
      • 1

    • یکم شخمی تخیلی داشت ولی روی هم نرفته بهتر از کسشعرای بقیه بود


    •   Alouche
    • 6 روز،23 ساعت
      • 1

    • فقط دیس


    •   پروفسور بالتازار
    • 6 روز،20 ساعت
      • 2

    • بالاخره کرونا به داستانهای شهوانی هم رسید، داستان خوبی بود فقط دستور شراب روسی دیگه چه صیغه‌ای بود این وسط؟ تا حالا نشنیده بودم روسها تو کار شراب باشن


    •   Hamidarakii
    • 6 روز،19 ساعت
      • 0

    • حالا چی شد مثلا. ته داستان کو؟ دیس


    •   TheBitchKing
    • 6 روز،17 ساعت
      • 3

    • انکه سوتی تو داستانت دادی، اینکه علائم نگارشی رو خیلی بد استفاده کردی، اینکه به کسره اضافه اعتقاد نداری و همه رو ـه گذاشتی (که البته از سر بی سوادیته)


    •   TheBitchKing
    • 6 روز،17 ساعت
      • 4

    • تهش میشه حواله کیر و یک عدد دیس.


    •   +A
    • 6 روز،15 ساعت
      • 0

    • همون تو مستی نوشتی معلومه ..نامه مینوشته برات کنار کوزه بعد چند وقت هم باهات چت میکرده .. عهد عتیق و جدید رو به هم بافتی !


    •   Rj.rj
    • 6 روز،14 ساعت
      • 0

    • از بقیه لااقل بهتر بود


    •   Hooman.esf.59
    • 6 روز،12 ساعت
      • 0

    • اگه داستانت ادامه داشته باشه
      میشه حدس زد که برای اینکه اون نطفه ی حروم و بندازید گردن شوهرش
      جنده خانم چی بود اسمش؟ آها سحر
      رفت یه شب تو زندان به شوهرش داد
      درسته؟ همینو میخوای بگی دیگه؟
      چندتا لایک داره؟؟


    •   Mehran2025
    • 6 روز،10 ساعت
      • 0

    • حتما ادامش بده،جالب بود


    •   Miladab2121367
    • 6 روز،8 ساعت
      • 0

    • داستان بد نبود،معرفی رفت وسطای کار که خوب بود،نحوه شروع رابطه خوب، نقشه نون گرفتن که مشکوک نشن باز خوب بود و چیزای دیگه،اما کدوم منطقه هستید که با شلوارک میری نون بخری،اونم با فاصله نیم ساعته از خونه،؟؟ شراب ده لیتری این همه ازش ورداشت اونم بعد از ننصف شدن،باز تموم نشد؟ توام اصلا اعصابت بهم نریخت ؟ حتی در برابر کس کردن باشه باز شراب یه چیز دیگس، دوستان قبل من گفتن که میتونستی تو خونه خودت شرابو بزاری نه راه پله،خونه خودتم جای خنک داره،سعی کن بهترش کنی،به جزئیات بیشتر دقت کن


    •   Mcj97
    • 6 روز،7 ساعت
      • 0

    • قوی شروع کردی و خوب نوشتی. آفرین


    •   Marshaall_Boss
    • 6 روز،7 ساعت
      • 0

    • خوب بود دوست عزیز.وقتی نوشته ای خوبه،باید با صداقت کامل گفت که خوبه.لطفا ادامه ش رو هم بنویس...منتظریم.مرسی.لایک


    •   HYPERMAN98
    • 6 روز،6 ساعت
      • 0

    • معراااااج، عالی نوشتی، ادامه بده،


    •   lleelleell
    • 5 روز،5 ساعت
      • 0

    • دیدن من میای جای دسته گل بگیر بهمن !


    •   مهدی-پاشنه-طلا
    • 4 روز،23 ساعت
      • 0

    • ‌کودک نادان کسی که ساقیه معمولا یه ادرس ثابتی داره که مشتری بیاد براش نه اینکه دو روز خونه باشه دو هفته معلوم نباشه کدوم گوریه!! یه چیزی شنیدی عمو ‌جون‌


      خونه داشتی باشی و تنها باشی بعد یه دبه ده لیتری رو ندونی کجا بزاری ؟؟؟ معلومه که گوه اضافه خوردی‌


      اگه داستان نوشتی که ریدی بچه جون کلی چرندیات کودکانه داره از همون خط اولش بگیر سرش رو تا برسی به تهش ، اگه هم که واقعا داستان زندگیت هست که اونوقت من ریدم تو این طرز زندگی کردنت بدبخت


    •   جنوبی00
    • 4 روز،21 ساعت
      • 0

    • معلومه کسی که این داستان رو نوشته اصلا ایران نبوده و یکی از همین ادمین های کسکش اخه کی تو ایران سر صبح تو راه نونوایی می گیره دهنت بو کنه حالا گفتن مشروف مجاز نیست و سر هر کوچه هم ایست بازرسی نزدن مگه قبلا بیستایی مشروب چجوری جابجا می کردن سگ بو نمی کشید که اول خوب تحقیق کن ایران چه خبره بعد داستان کیریت بنویس


    •   who_am_i
    • 4 روز،12 ساعت
      • 0

    • باحال بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو