یک عشق ممنوعه (۱)

    1397/2/27

    -چرا زدیش
    +چون الان تو خیابون به عشقم تیکه انداخت
    - تو گوه میخوری مرتیکه پفیوز وقتی انداختمت بازداشتگاه میفهمی این گوه خوریا یعنی چی. ببریدش بیرون
    -اما جناب بخدا تیکه انداخت...


    راستش نمیدونم دارم کاری ک میکنم درسته یا نه . حتی نمیدونم بقیه زندگیم به نوشتن بقیه داستان برسه یا نه . ولی تنها جایی ک میتونم خودمو خالی کنم همینجاست... داستان طولانیه... حوصله کن.


    همه ی بدبختیای من از روز کذایی 1393/09/28 شروع شد... روز تولد 18 سالگیم که با دوستام رفته بودیم پارک جنگلی شهرمون...
    داشت مث همیشه بهمون خوش میگذشت میگفتیم و میخندیدیم... تا اینکه منه لعنتی هوس کردم برم یه چرخی بزنم ...
    رفتم... رفتم کنار دریاچه مصنوعی داشتم اهنگ "ایستاده مردن" شاهین نجفیو گوش میدادم و کام عمیق از سیگارم میگرفتم. یه دفعه چشمم به دختری افتاد که اونور نشسته بود و هدفون رو گوشش داشت اهنگ گوش میداد... منم راستش اون موقع بدم نمیومد یه دوست دختری داشته باشم و پیش همه واسه خودم کسی باشم...
    به خودم گفتم : کسی نیس که جهنم الضرر میرم ازش میخوام اگرم گفت نه کسی پیشم نی که بفهمه خیطی بالا اوردم. دلو زدم به دریا سیگارمو انداختم تو آب و یه ادامس تو دهن....
    داشتم نزدیک میشدم... اولین بارم بود که میخواستم از یه دختر درخواست دوستی کنم. رفتم جلوتر و الان دیگه دقیقا رسیده بودم پشت سرش. و همینجا شد آغاز همه بدبختیای من..
    صدامو یکم صاف کردمو سرمو بالا گرفتمو دلو زدم به دریا.
    -سلام خانوم...
    همین که سرشو برگردوند انگار یه پارچ آب یخ ریختن رو کل بدنم. چشم که تو چشاش افتاد دیگه نتونستم چیزی بگم...
    +کاری داشتید؟؟؟
    خدایااا.. من چرا اینجوری شدم چشای این دختر داره یه بلایی سرم میاره دارم میلرزم...
    -رر...رر.ررراستش میخواستم ازتون یه درخواستی داشته باشم... یعنی میخوام ازتون درخواست دوستی کنم.
    تمام بدنم خیس عرق شد... داشتم میمردم که چی میخواد جوابمو بده.
    +لطفا برین الان واسم دردسر میشه من نیازی به دوستی ندارم... برین لطفا
    -چ...چ.چشم
    دست خودم نبود نمیتونستم دیگه لاتی حرف بزنم و پر رویی ندارم. این دختر انگار با اون چشاش منو سحر کرد...
    داشتم میرفتم سمت بچه ها اما تصمیم گرفتم که هر جور شده دل پری قصه رو بدست بیارم و قرار شد تا خونشون دنبالش برم. دیگه کم کم قرار شد که همه بریم ولی اون دختره هنوزم روی سنگ کنار دریاچه نشسته بود. نمیتونستم برم واسه همین بعد از تشکر از بقیه جدا شدم و رفتم روبروی همون دختر نشستم و به قول رفیقام "کون به کون" سیگار میکشیدم. تا این که بابا و مامان دختره اومدن و رفتن سمت ماشین. منم سریع رفتم و پشت ماشین نشستم و با فاصله تقریبا زیادی دنبالشون میرفتم... تو وجود این دختر یه چیزی بود که منو تو همون نگاه اول درگیر خودش کرد...
    بعد تقریبا 10 دقیقه شاید رسیدیم در خونشون. خونه بزرگ وزیبایی نبود ولی محله باکلاسی بود. از دور داشتم همشونو نگاه میکردم که یهو...
    دیدم فقط دختره رفت تو و مامان و باباش دوباره برگشتن تو ماشین و رفتن... پیش خودم فکر کردم من که اومدم بذار برم زنگ درم بزنم یا خودش برمیداره و حرف دلمو میگم یا یکی دیگه برمیداره و میگم منزل فلانی و میپیچونم. ماشینو پارک کردم سمت راست و پیاده رفتم سمت در. رعشه کل بدنمو گرفته بود نمیدونم چه مرگم شده بود. بالاخره زنگ درو زدم...
    +بله؟؟؟ +کیه؟؟؟
    باورم نمیشد.. صدای نازه خودش بود که پشت آیفون بود...
    - ببخشید من همون پسری ام که تو پارک دیدمتون...
    +چه بیشعوری هستی میگم برو گمشو الان بابام میبینه...
    -نه نترسید اونا رفتن ... بذارید حرفمو بزنم .. من واقعا قصدم از دوستی چیزه بدی نیس به خدا...
    +برو گمشو بابا لفظ قلم حرف میزنه گفتم که نیازی به این دوستیا ندارم ... حالام برو...
    - من شمارمو داخل صندوق پستی میذارم خواهش میکنم بهم خبر بدید باید باهاتون حرف بزنم...
    +به همین خیال بشین...
    از دستش کفری شده بودم .فکر میکرد کیه که اینجوری حرف میزد... ولی بازم رفتم تو ماشین و یه کاغذ اوردم و شمارمو نوشتم و تو صندوق انداختم و نا امید به سمت خونمون راه افتادم ...
    شب الارم گوشیمو رو ساعت شیش و نیم گذاشتم که برم در خونه ببینم شیفت صبحه یا نه چون امتحانات دی هم نزدیک بود فرصتی نداشتم. ساعت تقریبا 12 بود که خوابم برد ...
    صبحش ساعت شیش و نیم به بدبختی خودمو از سر تخت بلند کردم والارم گوشیو قطع کردم. ناشتا خورده و نخورده زدم بیرون و رفتم بالاتر از در خونشون وایسادم.. منتظرم موندم ولی نیومد....
    الان دیگه ساعت هفت و چهل دقیقه بود و خبری نبود... پس شیفت بعد از ظهره. حوصله خونه رو نداشتم سر خرو سمت پارک جنگلی کج کردم و رفتم اونجا که تا ظهر اونجا بخوابم و ظهر برگردم...
    دو تا سیگار از دیروز مونده بود که اهنگ شاهین نجفیو پلی کردم و دراز کشیدم رو چمنا... نمیدونم کی خوابم برده بود که وقتی بلند شدم تمام بدنم خیس عرق بود و صدای شاهین هنوز پخش میشد...
    یه دفعه یاد ساعت افتادم انگار برق گرفته ها پریدم و گوشیو نگاه کردم ساعت یازده و نیم بود... خوب بود. دوباره رفتم همون جای قبلی منتظر وایسادم تا بالاخره ساعت دوازده و ده دقیقه اومد بیرون.
    منم ماشینو ول کردم و پیاده پشت سرش میرفتم که یهو عین یه وحشی برگشت و داد زد : چی از جونم میخوای کنه ؟ یه بار جوابتو دادم برو گمشو دیگه اه.
    مطمئنم اگه هر دختر دیگه ای جلوی اون همه ادم اینجوری باهام حرف میزد دندوناشو میشکوندم ولی نمیدونم چه مرگم شده بود که نمیتونستم چیزی در مقابل این دختر بگم ولی بد خوردم کرد.
    برگشتم و با عصبانیت تمام در حالی که داشتم تند تند نفس میکشیدم سوار ماشین شدم
    - اصن کون لقش . از سگ کمترم اگه دوباره دنبال این دختر بیام.
    با سرعت خیلی زیاد رانندگی میکردم و فقط میخواستم برسم خونه...
    اون روز تا اخر شب بیرون نزدم و فقط تو اتاقم داشتم به اتفاقای امروز و تحقیر شدن خودم فکر میکردم. هر جوری گذشت شب شد و شامو نصفه نیمه خوردم و رفتم تو اتاقم رو تخت دراز کشیدم و اهنگ "پونز" شاهین نجفیوو پلی کردم .... "حالم این روزا حال خوبی نیست " مثل حال عقاب بی پرواز " مثل حال ژکوند بی لبخند " مثل احوال تار بی شهناز"
    همینطوری که داشتم با اهنگ میخوندم و چشام خیس میشد چشمم به صفحه گوشیم افتاد که روشن شد... پیام اومده بود. بازش کردم و سر جام خشکم زد ... خودش بود....


    این داستان اگه زنده باشم ادامه دارد...


    نوشته: 77Alone_King

  • 7

  • 4




  • نظرات:
    •   Orginalboy
    • 1 هفته
      • 0

    • جل الخالق


    •   iraj.mirza2
    • 1 هفته
      • 2

    • برو بمیر بابا حوصله نداریم


      اخه بچه هجده ساله تو رو چه به سیگار و خودکشی و عشق لاطی؟؟؟؟؟؟


      فکر میکنی با سیگار کشیدن بزرگ شدی چاغال؟؟؟؟؟


    •   as B sa
    • 1 هفته
      • 0

    • خب جاکش
      حداقل دو برابر اینو تایپ میکردی
      این چس داستان چیه دادی بیرون؟؟
      آدمی که قراره بمیره آخه چرا راحت باید بتونه بیاد اینجا و به گوشی دسترسی داشته باشه؟؟
      بعدشم ببین به خاطر 200 گرم گوشت گوه زدی به زندگیت رفت


    •   Sassanid-Knight
    • 1 هفته
      • 0

    • آنان که دم از کوس زدند/ رفتند و داغ کیر خویش بر کس نهادند
      شاعر معاصر شمبولِ دول بریده
      خلاصه ی مطلب ته داستان رو بنال و بزن به چاک
      دختره صب ریده بهش شب براش پیام عاشقونه فرستاده


    •   PayamSE
    • 1 هفته
      • 0

    • دلم سوخت واسه خودم.تا حالا فکر میکردم واسه خودم کسی هستم،تازه الان فهمیدم نیستم. یکی بیاد دوست دختر من شه،شاید واسه خودم کسی شدم :)
      تو قرن ۲۱،هدف از زندگی داشتن دوست دختره.


    •   سیخ زن
    • 1 هفته
      • 0

    • بزن بچاک بچه کوووونی
      تو رو چه به لاتی
      بگو چندبار کوونت گذاشتن ریقو


    •   retaired1999
    • 1 هفته
      • 0

    • تو پیام نوشته بود هیچکس تنها نیست همراه اول


    •   issamm
    • 1 هفته
      • 0

    • تو رو باید از کون کرد


    •   armshv
    • 6 روز،18 ساعت
      • 0

    • سیگار لفظ لاتی شاهین نجفی مدل جدید روشنفکریه


    •   Miss._.sama
    • 6 روز،5 ساعت
      • 0

    • جالبه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو