یک عصر سرد پاییزی

    بردیا هستم خوشحال میشم نظرتون بدین درضمن در این داستان سکسی وجود نداره جز طعم تلخ حسرت یک بوسه و بغل کردن یک دوست...


    ۹۶/۷/۲۷
    تایم کارم صبح تا ظهر بود اما میرسیدم سمت خونه میشد طرفای ۵ و ۶، یه روز که داشتم میرفتم خونه زد به سرم که باقی راه رو از تو پارک برم و از تاکسی پیاده شدم ( خونمون دقیقا خیابون پشت پارک بود و تاکسی باید میرفت دور میزد ) وارد پارک که شدم سیگار از تو کیفم دراوردم و همین که سرمو اوردم بالا که روشنش کنم دیدم ۲ تا دختر رو صندلی شطرنج نشستن و اونی که روبروم بود خیره شده تو چشمام‌؛ سیگارمو روشن کردم، راه افتادم و باد سردی هم شروع به وزیدن کرد انگار که داشت منو پسی میزد برگ های خشک هم زیر پام خش خش میکردن بهترین حس دلتنگی، تقریبا روبروشون رسیدم سرمو تاب دادم سمتشون
    برای یک لحظه کل دنیا برام اسلو شد چشماش عسلی بودو برق میزد، تا ۳ ساعت هنگ بودم که یهو چی شده. خلاصه اون روز رفتم خونه و فرداش شیفت استراحتم بود. طرفای ساعت ۶ بود رفتم تو پارک نشستم که دیدم همون دختره با دوستش اومدن تو پارک موقعیت من جوری بود که فقط من میدیمشون بعد از یه نیم ساعت رفتم یکمی پیاده روی که سرمو اوردم بالا دیدم نزدیک اونام بعد همون دختر چشم عسلی بهم گفت ببخشید آقا شما واسه همین محله هستید رفتم پیششون و گفتم بله چطور میتونم کمکتون کنم که گفت ما تازه اومدیم اینجا و جایی بلد نیستیم شما میدونید کتابخونه یا فرهنگسرا کجاست؟ گفتم بله میدونم بعد گف
    ت آبجی من با آقا میرم کتاب خونه تو برو خونه بهش گفتم شما خواهر هستین گفت بله ببخشید فراموش کردم معرفی کنم من لیدا و ابجیم لیندا شما اسمتون چیه گفتم بردیا هستم یه نیش خند زد و گفت بریم.
    تو راه که بودیم هی میخواست سر حرف باز کنه اما نمیتونست تا بهش گفتم لیدا خانم چیزی شده؟ یهو گفت آقا بردیا شما چن سالتونه؟ گفتمش ۲۲ دوباره نیش خند زد بعد بهش گفتم صبر کن اسمم رو گفتم با سنم نیش خند زدی جریان چیه گفتش واقعیت تو دلم حدس زدم دیدم شما هم همون رو گفتی بعدش منم خندم گرفت و دوباره راه ادامه دادیم تا رسیدیم کتابخونه بهش گفتم بفرما این شما و این کتاب خونه، تشکر کرد و خداحافظی کرد و یکمی از هم دور شدیم بعد یهو یه حسی گفت برگردم و وقتی برگشتم چشم تو چشم شدیم و با لبخندی ریز گفت آقا بردیا ممکنه شمارتون داشته باشم اگر جایی بلد نبودم شما بهم بگین، شماره
    بهش دادم و تک زد بهم و از هم جدا شدیم.
    ۲ هفته گذشت و یکی دو روز یه بار پیام میداد و احوال پرسی و چرتو پرت گویی تا اینکه پرسید دوست دختر داری؟ بهش گفتم حدس خودت چیه ؟ گفت اینو دیگه نمیدونم گفتم نه دوست دختر ندارم بعد از این سوال پیام هاش بیشتر شد اما من همچنان مقاومت میکردم، با هم قرار میذاشتیم اون بعداز کلاس ( سال اخر رشته حسابداری بود ) منم بعداز کار همینجور روزها گذشت تا صمیمی شدیم تقریبا ۴ ماه از اشناییمون گذشته بود و خیلی وابسته شده بودیم در حدی که هر بعدازظهر همدیگه رو ملاقات میکردیم و هر بار میخواستم بوسش کنم یه سیلی آروم بهم میزد و میگفت آقایی بوس نه فقط دست به دست منم مجبور به پذیرش ح
    رفش بودم چون واقعا بهش علاقمند شده بودم. یه روز عصر طبق معمول تو پارک بودیم که خیره شده بودم بهش و تو فکر بغل کردنش بودم و گونه هاشو ببوسم که بهم گفت آقایی دلت بغل میخواد؟ چشمام جاشون زد بیرون گفتم چی تو از کجا میدونی گفت حدس زدم چیه مگه گفتم بازم حدست درسته یه نیش خند زدو گفت باشه تا پارک خلوته مجازی چند ثانیه بغلم کنی تا اومدم بگیرمش تو بغلمو تابش بدم ببوسمش گوشیش زنگ خورد و گفت مامانم کارم داره باید برم...
    رفت و چند روز خبری ازش نبود روزا کوتاه تر و سردتر میشد و منم دلم بیشتر براش تنگ میشد، زنگ میزدم میگفت شماره مورد نظر ثبت نشده تا اینکه تصمیم گرفتم برم درب خونشون و شروع کردم در زدم تا اینکه همسایه کنارشون یه پسر تقریبا ۱۵ ۱۶ ساله اومد بیرون گفت چیزی شده گفتمش نه داداشم گفت آخه این خونه ۷ سالی هست خالیه یهو خشکم زد گفتم مطمئنی گفت اره من اونموقع ۹ سالم بودم که اینجا آتیش گرفت و کسی دیگه بعدش نیومد گفتمش چطور آتیش گرفت گفت بابام میگفت من سر پشت بوم داشتم برف ها رو پارو میکردم که دیدم دختر کوچیکه وقتی میره خونه درب هال که باز میکنه خونه منفجر میشه و آتیش می گیره و ۲ تا دختر و مادرشون قبل اینکه آتشنشانی بیاد فوت میکنن و تا الان علت حادثه مشخص نشده، حرفش که تموم شد کل بدنم بی حس و سنگین شد نشستم رو زمین و بلندم کرد گفت بیا تو حیاط ما سقف داره رفت واسم آب اورد و گفت چی شده گفتمش اسم دختر کوچیکه در هال باز کرد لیدا نبود گفت اره تو از کجا میدونی گفتم حدس زدم آب رو خوردم بعدش یکمی حالم سر جا اومد تشکر کردم و رفتم.
    بعدش زنگ زد ایرانسل و شماره لیدا رو دادم گفتم این شماره فعاله؟ گفت جناب به نام کسی ثبت نشد مایل به خرید آن هستید؟
    لیدا ۱۸ ساله سال آخر حسابداری با چشمان عسلی کی بود؟
    حسرت یک بوس و یک بغل به دلم موند...
    اونموقع من ۲۲ سالم بود و ۷ سال قبل وقتی ۱۵ سالم بود لیدا تو آتیش سوزی خونشون فوت میکنه اما چطور ممکنه با من ارتباط بر قرار کنه و دقیقا روز حادثه با روزی که با من خداحافظی کرد یکی بود...
    اینا و هزارتا سوال دیگه تو ذهنم بود و تقریبا یه سالی گذشته بود از اون موقع تا اینکه یه پیام برام اومد که اسم رو زد لیدا و هنوز شمارش سیو بود.
    بعداز اون دیگه هیچوقت اثری ازش در زندگیم نبود و نمیدونم کی بود و چی شد.
    شمارش هم هرزگاهی زنگ میزنم میگه شماره مورد نظر ثبت نشده.


    متن پیام و پایان تلخ داستان


    »« دوست داشتن مثل رویای پروانه شدن کرمی در پیله است...
    دوست داشتن یعنی مرور خاطرات...
    بردیا با تو بودن بهترین حس آرامش بود برایم
    خداحافظ آقایم »«


    نوشته: بردیا

  • 16

  • 11




  • نظرات:
    •   Scott12
    • 1 هفته
      • 6

    • پشمام. با ارواح یا سازمان اطلاعات بوده حتما. شما هم خودتو ناراحت نکن


    •   shahx-1
    • 1 هفته
      • 9

    • اینکه بخواید یه سبک جدید رو امتحان بفرمایید کار بسیار نیکویی است شما در نوشتن استعداد دارید حتما به کارتون ادامه بدید...


    •   TheBitchKing
    • 1 هفته
      • 6

    • قابل توجه ترین بخش داستانت اینه که توی 22 سالگی، سر کار میرفتی. اگه حقیقته که دست مریزاد.


    •   Orginalboy
    • 1 هفته
      • 4

    • نمیخام قضاوتت کنم ولی یکم خود شاخ پنداری تو داستان بود بردیای لیندای لیدایی


    •   Themahdi
    • 1 هفته
      • 2

    • :( :(


    •   Hardcoreman
    • 1 هفته
      • 2

    • مغزتون جقسوز شده عزیزم کار از کار گذشته


    •   Scott12
    • 1 هفته
      • 6

    • اشکال نداره برا منم پیام میاد کی میای بهشت زهرا دلمون تنگ شد برات.تازه اونم با خط عموی خدابیامرزم.


    •   Rezadyaz
    • 1 هفته
      • 0

    • بردیا خیلی شیک ک مجلشی کیرم تو تخیلاتت


    •   ششلی@سکسی
    • 1 هفته
      • 4

    • قشنگ بود و فانتزی
      درسته صحنه سکسی نداشت ولی قشنگ بود بردیا


    •   مردغمگین۱۰۰
    • 1 هفته
      • 9

    • اگه صرفا بعنوان یه داستان بهش نگاه کنیم قشنگ بود.استعداد دارید و بهتره طولانی تر بنویسید.اما حق هم بدید که نمیشه باورش کرد و فقط بخاطر نوشته خوبتون تشویق میشید.ادامه بده


    •   Boy0513
    • 1 هفته
      • 3

    • درب خانه؟ (biggrin)

      اولش خوب بود .. تا اونجا که پرسید دوس دختر داری؟ و تو گفتی حدس بزن .. و اونم حدس زده تو جقی هستی ولی به روت نیاورده (biggrin)

      اما آخرش کیری شد داستانت آقایم (biggrin)


    •   Prometheuss
    • 1 هفته
      • 5

    • اگه دنبال داستان بدون سکس باشم حداقل 50 تا از تاپ نویسنده های دنیا هستن که هنوز نصف کاراشون رو هم نخوندم! نه دیس میدم نه لایک! اگر خواستی ادامه بدی بار بعدی سکس هم اضافه کن! ;)


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 هفته
      • 7

    • یاد سریال اون یک فرشته بود، افتادم! آخرش شیطان از آب درآمد... خخخ
      اما جدای شوخی بد نبود و خوشمان آمد. لایک دادیم.


    •   parto_banoo
    • 1 هفته
      • 5

    • خدایی امشب نه حال داستان خوندن دارم نه کامنت ولی به اعتبار تعریف شاه ایکس عزیز از داستان، لایک میکنم


    •   Gayaneh
    • 1 هفته
      • 6

    • حاجی پشمااااااام،با مت فیزیک تاحالا نزده بودیم که بازم نزدیم چون سکسی نبود ولی یه اپیلاسیون مفت و مجانی رفتیم نصف شبی (biggrin)

      خداییش اگر دیگه به پشمامون کاری نداری بازم بنویس چون استعدادشو داری (rose)


    •   Jeefri
    • 1 هفته
      • 1

    • ما كه نفهميديم چي شد


    •   مانی۱
    • 1 هفته
      • 0

    • بردیا عزیزم اسم پارک رو یادت رفت بنویسی کیر اسب شمر درون ماتحت آدم دروغ گو


    •   saeedno15
    • 1 هفته
      • 2

    • باحال بود و یه فضای جدید توی داستان ها,خلاقیتت خوبه ادامه بدی یه نویسنده خوب میشی, لایک


    •   HORNY_ROBOT
    • 1 هفته
      • 2

    • صبر کن اسمم رو گفتم با سنم
      به خاطر این هوش و ذکاوتت لایک میگیری (biggrin)


    •   HORNY_ROBOT
    • 1 هفته
      • 2

    • ایده جذابی داشت فقط اینکه لطفا دیگه آقایی خانومم ازین کرسی شعرات ننویس تو داستانت
      تشکر


    •   Sorosh5283
    • 1 هفته
      • 0

    • فکر کنم جن تو مغزت جق زده
      آبشو ریخته تو مخت
      الانم مخ گوز شدی


    •   royaei
    • 1 هفته
      • 4

    • تگارشت خیلی خوب بود ؛
      اما ویرایشت یه کم ضعیف بود ؛
      داستانت سبک خاص و جدیدی داشت که خواننده رو هم شوکه میکنه وهم مییره تو یه فضای خاص که از این دنیا جدا میکنه ؛
      مرسی ؛
      موفق باشی


    •   وب.گرد
    • 6 روز،22 ساعت
      • 6

    • شاید من اشتباه کنم...
      ولی یه ته لهجه ای تو نوشتت به چشم اومد که باعث شد شک کنم به واقعی بودن داستان. (cool) (biggrin)

      این مهم نیست.
      قشنگ نوشته بودی.
      لایک.


    •   آرش.نادمی
    • 6 روز،21 ساعت
      • 0

    • آخه کس کش اگه سکسی نیست چراوقت مارومیگیری.خیالبافیاتوبروجای دیگه بنویس روانی


    •   Caboos1
    • 6 روز،19 ساعت
      • 5

    • خوب بود
      فقط هر اتفاقی افتاده همون سری اول که رفتی تو پارک افتاده که اسلو شدی و 3 ساعت هنگ بودی
      دوباره از همون متاع پیدا کنی لیدا بر میگرده


    •   Bardia_vni
    • 6 روز،11 ساعت
      • 2

    • دوستان عزیز ممنونم از بابت نظراتتون
      نظر همه شما برای من مفید و متین است، ببخشید اگر بر خلاف میل شما در داستان سکس وجود نداشت.
      شاه ایکس عزیز ممنونم از حمایت شما ❤
      و بازم ممنون از دوستانی که من رو حمایت میکنن و با نظرات مثبت بهم انگیزه میدن برای ادامه کارم ❤
      باید بگم که با اجازتون شعر سپید و داستان های کوتاه مینویسم و بردیا هم اسم اصلی خودم نیست ??


    •   Asim_Rastaan
    • 4 روز،18 ساعت
      • 0

    • پشمام ترک ترک شد
      میخواستم با سیگارم فندکمو روشن کنم دیدم توتون نداره، برق فندکمم قطع شده بود، قبضشو پرداخت نکردم، روش زده بود تسلیمی ولی فک کنم دوبرابر میشه
      بیمه هم جواب گو نیست!
      این چه داستانی بود؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو