یک قدم تا آزادی (۱)

    گرمای انباری و خستگی امونم رو بریده بود چشمام داشت بسته میشد، دوست داشتم کمی بخوابم اما نمیتونستم چون مجبور بودم کار کنم تا صدای غرغراش رو نشنوم و از دست آقام کتک نخورم.
    چشمام سنگین تر شد و خستگی کار خودش رو کرد
    تازه سرمو به دار قالی تکیه داده بودم که در باز شد و مثل شمر با خلقی تنگ وارد انباری شد؛
    _آهای دختره‌ی احمق داری چه غلطی میکنی؟
    _نصرت خانم سرم یهو گیج رفت، گفتم یکم استراحت کنم تا حالم خوب بشه.
    _غلط کردی پدر سگ که همش به بهونه های مختلف از زیر کار دری میری!! صبر کن اون بابای خیرندیده‌ات شب بیاد بهش میگم جای فرش بافتن همش داری چُرت میزنی، اصلن برا همینه که یه تابلو فرش کوچیک رو یک ماهه هنوز نتونستی تمومش کنی.!!
    دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه......
    _خُبه حالا واسه من آبغوره میگیره، دختره‌ی احمق فکر کرده منم مثل اون ننه‌ی گور به گور شده‌ا‌شم که زود دلم براش بسوزه...
    نگاهم به اون لبای ورقلمبیده‌اش بود که دندونای زرد و کرم خورده‌اش از لاشون خودنمایی میکردن و با بدوبیراهی که به مادرم و خودم میگفت داشت بهم دهن کجی میکرد.
    دیگه طاقتم طاق شده بود، از پشت دار خودم رو بیرون کشیدم و به طرفش حمله ور شدم؛
    _زنیکه‌ی بی‌همه چیز، صددفعه گفتم اسم مادر من رو به اون زبون کثیفت نیار! تو گوه میخوری بهش فحش میدی بیشرف!
    موهاش رو گرفتم و سعی کردم دستم رو برای سیلی زدن به صورتش برسونم، ولی اون از نظر جسمی قوی تر بود و هیکل‌اش از من بزرگتر، محکم سیلی به صورتم زد و من رو نقش بر زمین کرد!
    _دختره‌ی سلیطه حالا کارت به جایی رسیده که میخوای منو بزنی بی پدر؟! شب یک پدری ازت در بیارم دختره‌ی چش سفید که دیگه از این غلطا نکنی! واسه من هار شده عوضی، به من میپره بیناموس، صبر کن دارم برات توله سگ..!
    کنار پام روی زمین تفی انداخت و خواست خارج بشه، چشمم به یه تیکه چوب شکسته ای که کنارم بود افتاد. به خودم تکونی دادم و بلند شدم، از رو زمین برش داشتم و محکم تو سرش زدم که همونجا روی زانوهاش نشست و با دست سرش رو گرفت؛
    _بیناموس منم یا تو زنیکه‌ی قلدر؟
    دِ بگو، چیه الان لال شدی؟ تو که همش یا داری به خودم فحش میدی یا به آقام، آخر شبم میشینی دم گوشش اونقدر وز وز میکنی که برزخ بشه و سیاه و کبودم کنه لاشی، چیه اینجاشو حساب نکرده بودی؟ که یه روز منم دست بزنم پیدا کنم؟ حالا وقتشه طعم کتک‌هایی که بهم زدی و خوروندی رو بچشی.
    دستم رو بسمت بالا بردم که ضربه‌ی دیگه‌ای بهش بزنم‌ که بریده بریده و بیحال گفت؛
    _دختره‌ی....عوضی...بابات...اگه بفهمه...منو زدی....یا داری..میزنی...میکشتت....زنگ...بزن...اورژانسی...جایی....انگار سرم....شکسته!
    هول ورم داشت، با شنیدن حرفاش ته دلم یهو خالی شد، از ترس کم مونده بود سرپا خودم رو خیس کنم!!
    تنم مثل یخ شده بودو از استرس میلرزیدم، دویدم به سمت تلفن، گوشی رو برداشتم، شماره ۱۱۵ رو گرفتم. نفسم در نمیومد، با صدایی لرزون ‌موضوع رو به خانمی که پشت خط بود گفتم و بعد از دادن آدرس خونمون تلفن رو قطع کردم.


    نیم‌ساعت بعد نصرت رو داشتن با برانکارد میبردن، منم از استرس کنار در وایساده بودمو گوشه ناخون‌هامو میجویدم، که یکی از اون پرستارای مرد گفت؛
    _دختر خانم آماده شو که همراه مادرت بیای.
    _مادرم نیست، نامادریمه
    _خب هر چی باید یکی همراهش باشه خانم.
    علیرغم میل باطنیم حاضر شدم و همراهشون رفتم.


    داخل بیمارستان ازم خواستن تا برگه هاشو برای پذیرش و بردن به اتاق عمل واسه بخیه سرش پر کنم و بدم به حسابداری، اما پولی همراهم نبود. یاد آقام افتادم یا ابولفضل....! آقام به کل از یادم رفته بود.اگه میفهمید تیکه بزرگم گوشم بود، اما چاره ای نداشتم، باید به یکی خیر میدادم که یاد عفت خانم همسایمون افتادم و با عجله رفتم از تلفن بیمارستان به خونشون زنگ زدم؛
    _الو بفرمایید؟
    با صدایی بریده و لرزون گفتم؛
    _عفـــ...ــفـــ..ــت...خانم...
    _بله خودمم شما؟
    _منم سوگل دختر اوس حسن.
    مکثی کرد و بعد گفت؛
    _اِاِوا خاک عالم دختر نشناختمت!! چرا اینجوری حرف میزنی؟ صدات چرا میلزره؟چیشده؟
    _عفت خانم هول نکنیا خب!! ببین عفت خانم چه جوری بگم آخه؟ یعنی میدونی، فقط هول نکنیا خب..
    _جون به سرم کردی دختر، مثل آدم بگو چی شده خب!!
    _عفت خانم ما اومدیم بیمارستان...
    تا اینو شنید شروع کرد به مأخذه کردن من!! ذهنم از کار افتاده بود و حوصله بحث کردن نداشتم. نه قانع میشد نه میذاشت حرف بزنم. بعد از کمی حرف و حدیث آدرس بیمارستان رو ازم گرفت و تلفن رو قطع کرد.
    هاج و واج داشتم به گوشیه توی دستم نگاه میکردم.
    یا خدا این عکس العمل عفت خانم بود، ببین اگه آقام بفهمه چیکارم میکنه. حتماً دارَم میزنه!


    ساعت از ۷ عصر گذشته بود، خسته و کوفته توی راهروی بیمارستان نشسته بودم‌ و زل زده بودم به روبروم، غرق افکار بی سروته بودم که عفت خانم با قیافه‌ای حق به جانب به سمتم اومد و شروع کرد یه ریز به حرف زدن. از حرفاش فهمیدم که قراره نامادریم رو امشب نگهش دارن تا مطمئن بشن ضربه مغزی نشده. نمیدونم چی شد که گریه ام گرفت عفت خانم با دیدن اشکام دلش به رحم اومدو کنارم نشست، دستم رو تو دستاش گرفت و گفت؛
    _ببین دختر جون میدونم ناراحتی اما هیچ به بابات فکر کردی؟ که اگه بفهمه سرت امشب بالایه داره! اين نصرتم که ول کن نیست، میگه میخواد پاسبان بیاره ازت شکایت کنه و از این چرت و پرتا، حالا من شستمش و گذاشتمش یه طرف که این چه کاریه و اونم جای دختره نداشتت، اما میشناسیش که، مرغش یه پا داره. امشب رو برو خونه ما اینم کلید خونه، عطیه و سولماز خونه ان اصغر آقا و مسعودم مثل همیشه کشیکن و سرکار، نمیان خونه خيالت راحت برو اونجا یه چیزی با دخترا بخور و بخواب تا ببینم چه گِلی باید به سرمون بگیریم، آخه این چه کاری بود که تو کردی!!
    دماغمو بالا کشیدم و با بغض گفتم؛
    _عفت خانم به مادر خدابیامرزم فحش داد منم کفری شدمو زدم تو سرش!


    با انگشتاش از چونم گرفت و صورتمو بالا داد و گفت؛
    _اوه اوه دستش بشکنه چه جوریم زده تو صورتت، جای دستش هنوز هست کبود نشه خوبه، حالام اشکاتو پاک کن. میدونم نصرت یه عقده‌ایه که لنگه نداره!
    صدبار به بابات گفتم این برای بچه هات مادری نمیکنه، اما به خرجش نرفت که نرفت. بلند شو صورتتو بشور، بیا اینم پول، یه دربست بگیرو برو خونه ما تا ببینم چطور میشه باباتو راضی کرد که از خونت بگذره!!


    وقتی به خونه‌ی عفت خانم اینا رسیدم از سولماز خواستم تا یه جا برام پهن کنه که بخوابم اونم توی اتاق کوچیک طبقه بالا که کنار پله های بالا پشت بوم بود جایی برام پهن کرد. میل به غذا نداشتم و همش به این فکر میکردم که این کابوس لعنتی کی قراره تموم بشه، نمیدونم کی خوابم برد! نصفه های شب بود که یهو لغزش دستی رو روی کمرم احساس کردم، اولش فکر کردم دارم خواب میبینم اما بلافاصله گرمی تنِ کسی که از پشت داشت خودش رو به من میچسبوند رو احساس کردم! وقتی سفتی کیرش رو لای لپهای کونم احساس کردم قلبم بشدت شروع به تپیدن کرد و فهمیدن خواب نیست و یکی واقعا پشت سرمه، طوری بهم چسبیده بودو خودش رو از پشت بهم میمالید که از ترس زبونم بند اومده بود، با حالت نیمه خواب و نیمه بیداری خواستم تکون بخورم که دستش رو به لای پام بردو انگشتای ضخیم و بزرگش رو محکم روی کوسم گذاشت و شروع به مالیدنش کرد جوری که احساس درد میکردم و بشدت به کلیتوریسم فشار میاورد و باهاش بازی میکرد. دیگه حالم داشت بد میشد از طرفی هم من ترسیدنی دستشویی‌ام میگرفت، کم مونده بود همونجا روی دستش بشاشم اما به خودم فشار میاوردم که این اتفاق نیفته. حس عجیب و بدی داشتم احساس میکردم لای پام خیس شده، نفسام تندتر شده بود و ذهنم کار نمیکرد، یعنی کی میتونست باشه؟ تو همین فکرا بودم که سرشو به گردنم نزدیک کرد، بوی متعفن سیگار با هر تنفسش شدیدتر از قبل کنار صورتم میومدو همراه با اون بوی تند عرقش حالم رو بد میکرد، طوری که داشت بهم حالت تهوع دست میداد! کاراشو هنوز هضم نکرده بودم که دستش رو از روی کوسم کشید و بسمت یقه لباسم که کمی باز بود رسوند. دستش رو داخل سوتینم کرد و به روی سینه‌هام برد، زبری دست زخمت و پینه بسته‌اش رو میتونستم با هر بار لمس سینه‌های نرم و سفت شده‌ام کاملا احساس کنم که داشت اذیتم میکرد.
    از ترس نمیتونستم واکنشی از خودم نشون بدم انگار پاهام بیحس شده بودن و ماله خودم نبودن، همش دنبال یه موقعیت مناسب بودم تا خودمو از دستش نجات بدم. کمی که گذشت دستش رو از لای یقه لباسم بیرون کشید تا زیپ شلوارش رو باز کنه و همین فرصتی شد تا با یه جَست خودم رو از دستش رها کنم و به کنج اتاق برسونم.نوری که بواسطه تیر چراغ برق اتاق رو روشن کرده بود باعث شد صورتشو ببینم، سعید بود پسر بزرگ عفت خانم که چندسالی میشد معتاد و عملی شده بوده برای همین از خونه بیرونش کرده بودن و هرازگاهی شبا که اصغر آقا خونه نبود از راه بالا پشت بوم که قفل درش خراب بود یواشکی برای تَرکه کردن عفت خانم به اونجا میومد، امشبم از اون شبا بود که با دیدن من میخواست بهم‌ تجاوز کنه! داشت چهاردست و پا بسمتم میومدم که جیغ بلندی کشیدم، چنان خودشو بهم رسوندو سیلی محکمی به صورتم زد که سرم به دیوار خورد و دیگه هیچی نفهمیدم. وقتی چشامو باز کردم سرم توی بغل عفت خانم بود داشت به صورتم آب میپاشید، وقتی متوجه به هوش اومدنم شد کلی قربون صدقم رفت و از لابه‌لای حرفاش فهمیدم که با شنیدن صدام سربزنگاه رسیده و منو از دست سعید نجات داده همش میگفت؛
    _خدا خیلی میخواستت که خواهرای نامادریت اومدن و شب پیشش موندن منم تونستم برگردم خونه خدا میدونه اگه خونه نبودم پسره‌ی الدنگ بدبختمون کرده بود!
    با کلی خواهش و التماس ازم خواست که ماجرای امشبو فراموش کنم و چیزی به کسی نگم، انقد حالم بد بود که فقط گریه میکردم.


    چند روز گذشته بود و حال خوشی نداشتم. عفت خانم صبح طبق معمول به خونه ما رفته بود تا به نامادریم سر بزنه و کارهاشو انجام بده، اما هنوز یک ساعت نگذشته بود که با یه ساک مشکی کوچیک برگشت و اون رو جلوی پام انداخت؛
    _بیا دختر برش دار چیز میزاته میدونم زیاد نیست ولی اونجایی‌ام که داری میری اینام زیادیه و لازمت نمیشه! پاشو حاضر شو که کلی دیرمون شده.
    _عفت خانم کجا؟ نکنه داری منو میبری که تحویل پلیسم بدی؟
    پشت چشمی نازک کرد و گفت؛
    _نه دختر جون چه پلیسی توام، پاشو حاضر شو تو راه بهت میگم، کلی آقاتو پختم که راضی به این کار بشه.
    _کدوم کار عفت خانم داری میترسونیما!
    _نترس دختر جون، دِ پاشو بهت میگم اه همه روز و شبمون شده کله زدن با این و ننه باباش!
    _اون مادر من نیست این هزار بار!
    _خُبه خُبه توام حالا دختره‌ی چشم سفید!زده ناکارش کرده بلبل زبونیم میکنه؟
    بلند شدم و مانتوی رنگ و رو رفته‌امو که رنگ سیاهش حالا به خاکستری میزد رو پوشیدم. شال آبی نخ نمام رو سرم کردمو کفش‌های کهنه و زوار دررفته‌ام رو پوشیدم. از عطیه و سولماز خداحافظی کردم و دنبال عفت خانم راه افتادم...


    بعد از چند ساعت الافی و عوض کردن مسیرهای مختلف رسیدیم به یه خیابون بزرگ و قشنگ که پر از دار و درخت بود و خونه های مجللی داشت. دهنم از تعجب وا مونده بود! اینجا دیگه کجاست؟ چقدر محلشون قشنگه، چقدر آدم‌هاش باکلاسن، چقدر خونه هاش شیکه که سر یه کوچه بزرگ و عریض عفت خانم پیچید داخل و منم پشت سرش پیچیدم. ته دلم شور افتاده بودو این سکوتی که بینمون بود بیشتر نگرانم میکرد، با ترس ازش پرسیدم؛
    _عفت خانم اینجا کجاست؟چرا اومدیم اینجا؟
    بدون توجه به من مقابل درب بزرگ شیری رنگی ایستاد و چادر چارقدش رو درست کرد و دستش رو به سمت زنگ خونه برد، بعد از چند دقیقه صدای مردی از پشت در اومد‌؛
    _کیه؟
    _باز کن‌ مش رحیم منم عفت خانم.
    پیرمردی درو باز کردو عفت خانم وارد خونه شد. همونطور جلوی در از دیدن حیاط و فضای خونه ماتم برده بود که عفت خانم با کشیدن دستم منو همراه خودش به داخل خونه برد.
    خونه نبود، انگار بهشت بود! حیاطش اندازه یه باغ بزرگ بود که پر از گل و درخت با یه استخر بزرگ بود، که حیاط پشتی خونه قرار داشت و ورودیش از کنار در اصلی بود و میشد براحتی دیدش، هم کنجکاو بودم و هم میترسیدم که منو عفت خانم اینجا چیکار میکنیم؟


    وقتی وارد خونه شدیم یه آقای میانسال با چهره‌ای مصمم و جدی پیپ به لب نشسته بودو داشت روزنامه میخوند، وقتی مارو دید روزنامه رو تا کرد و روی میز گذاشت. عفت خانم بعد کلی قلمبه سلمبه حرف زدن و قربون صدقه‌اش رفتن، از دستم گرفت و من رو به جلو‌ کشید و گفت؛
    _آقا همون دختره‌اس که تعریفش رو براتون کردم.
    سرمو پایین انداخته بودمو زیر چشمی میپایدمش که نگاه خریدارانه‌ ای بهم کرد و گفت؛
    _همیشه اینهمه بی ادبه؟
    _نه آقا کنیزتونه دست بوستونه،
    یهو عفت خانم محکم بازمو نیشگون گرفت و ادامه داد؛
    _دختر چرا ماتت برده زود باش به آقا سلام کن.
    درد داشتم اما بروز ندادم و با اکراه و خجالت گفتم؛
    _سلام
    مرد پُک عمیقی به پیپش زد و از جاش بلند شد، با دست کمربند روبدوشام ابریشمیش رو سفت کرد و گفت؛
    _خوبه، عفت خانم ببرش پیش مليحه بهش بگو یادش بده که قوانین این خونه چه جوریه و کارش تو این خونه از چه قراره!! در ضمن بگو یه حموم درست و حسابیم بره من از کثیفی خوشم نمیاد. اون لباساشم بندازه دور یه دست لباس نو از ملیحه بگیره، راستی من شب مهمون دارم امشبو دم دست نباشه! تا وقتی‌ام آموزش ندیده دور و بر من آفتابی نشه، از دخترای دست و پا چلفتی خوشم نمیاد!روز خوش.
    عفت خانم بعد چندبار خم و راس شدن و قربون صدقه رفتن دستم رو کشید و من رو از اونجا بیرون برد.
    _دختر زبونتو موش خورده بود؟ تو که نیم متر زبون داری با چند مَن روُ الان واسه من ننه من غریبم بازی درمیاری اونم جلو روی آقا؟
    _عفت خانم به خدا ترسیده بودم توام که قضییه رو درستو حسابی تعریف نمیکنی اصلن ما اینجا چیکار میکنم؟
    _هیچی قراره اینجا کُلفتی کنی و همینجا هم زندگی میکنی، هر ماه یکی دوبار میزارن که بیای خونتون دیدن آقا و زن بابات، اما از من میشنوی فعلا اونجاها آفتابی نشو تا این زخمی که به نصرت زدی از یادشون بره. منم کم کم میپزمشون که از سر خطات بگذرن توام تا اون موقعه هرچی در آوردی جمع کن بفرست براشون تا بلکه دلشون زودتر نرم بشه!
    چشمام از تعجب گرد شده بود.آقام که تا دیروز اجازه نمیداد تا سرکوچه تنها برم حالا چی شده که رضایت داده بود من اینجا تو یه خونه درندشت پیش یه مشت غریبه زندگی کنم اونم تنهایی؟!
    _عفت خانم ‌من میترسم اینجا بمونم یعنی راه نداره برگردم خونه پیش...
    نذاشت حرفم تموم بشه و رو سرم داد زدو گفت؛
    _نه دختر جون من با ‌صد قسم و آیه و با زور تونستم آقاتو راضی کنم که از خونت بگذره به این راحتیا رضایت نمیداد که، بعدشم نصرت گفت اون بیاد تو این خونه من میرم خونه خواهرم! خونه ما هم که نمیشد بمونی منم این راه به عقل ناقصم رسیدو گفتم بزار هم بری سر کار هم جلو چشمشون نباشی یه مدت، الان میخوای کجا برگردی هان؟
    احساس میکردم گوش‌هام دارن سوت میکشن و دیگه هیچ چیزی نمیشنوم، انگار همه چیز برام تموم شده بودو یه آینده نامعلومی جلو روم بود.


    با صدای زن جوانی که اسمش ملیحه بود به خودم اومدم و ازم خواست که اول حموم کنم و بعد لباس‌های تمیزی که برام گذاشته بود رو بپوشم و بیام برای خوردن ناهار، چیز غریبی روی دلم سنگینی میکرد، اینکه پدرم نخواسته بود منو ببینه و حتی ندیده و نشناخته منو راهی اینجا کرده بود و هرطور که شده بود میخواست از شرم خلاص بشه، کاش لااقل میزاشت عکس مادرم رو با خودم بیارم.


    یک‌ ماه ‌و نیم از اومدن من به اون خونه گذشته بود، اواخر مهرماه بود، دیگه کمتر دلتنگ خونه میشدم و زیاد بهونه نمیگرفتم. ذهنم درگیر فکرای بیخود همیشگی بود که ملیحه اومد و صدام زد و گفت؛
    بیا آقا باهات کار داره.
    ترسیده بودم یعنی چیکار میتونست با من داشته باشه؟ بطرف سالن بزرگی که بار اول اونجا دیده بودمش رفتم. تا رسیدم دستی به لباس‌هام کشیدم و جلوش وایسادم. مثل همیشه غرق خوندن کتاب بود تا متوجه حضور من شد عینکش رو از روی چشماش برداشت و نگاهش رو به من دوخت، نمیدونم چرا هر بار که میدیدمش از ترس زبونم بند میومد و ازش میترسیدم که با صداش به خودم اومدم؛
    _باز که سلام یادت رفت؟
    (با ترس)سلام آقا.
    علیک سلام ببین دختر جون، گفتی اسمت چی بود؟
    _سوگل آقا.
    _چه اسم‌ قشنگی! ببین سوگل جان، راستی ناراحت که نمیشی بهت سوگل جان گفتنی؟
    (با ناراحتی) نه آقا
    _خوبه، ببین من یکی رو میخوام که تمام حواسش تو طول روز به خانمم باشه. براش کتاب بخونه، غذاش رو همراه با قرصاش بهش بده، باهاش حرف بزنه خلاصه نزاره احساس تنهایی بکنه! ملیحه قبلا این کارها رو میکرد، اما الان داره ازدواج میکنه. میدونم الان میگی آخه تو این سن؟باید بگم قبلا یه بار طلاق گرفته و الان داره با پسر عموش که از حبس در اومده ازدواج میکنه و دیگه به درد من نمیخوره.حالا هم مجبورم یکی دیگه رو بجاش بیارم، کلا زن شوهردار دردسره!! تا اون موقعه ازت میخوام که کاراش رو تو انجام بدی.البته تا وقتی که یکی رو بیارم که توی کارا بهت کمک کنه. تا اینجا که مشکلی نداری؟
    _نه آقا یعنی بله آقا(گیج شده بودم)
    نیشخندی زدو گفت؛
    _چند سالته؟
    _۱۹ سالمه آقا
    _حتما اینم میدونی که زن من از گردن به پایین فلجه؟
    _بله آقا ملیحه جون گذرا یه چیزایی بهم گفته!
    _سواد چی داری؟
    _بله آقا دیپلممو گرفتم
    _خوبه اوکی، میتونی بری...
    از خودم متنفر بودم که چرا باید همیشه جلوش اینهمه گند میزدم!


    چند روز گذشته بود و کم‌کم به کارا مسلط شده بودم،
    کارای خانم رو انجام دادم، دیروقت بودو خانم خوابیده بود، منم بلند شدم تا به اتاقم برم و استراحت کنم. از پله‌ها پایین میومدم که متوجه صدایی شدم، محل صدا از کتابخونه بود. پاورچین پاورچین به سمت در کتابخونه که کمی نیمه باز بود رفتم، نمیتونستم چیزی ببینم اما صدای ناله های خفیف آقا رو میتونستم بشنوم، کمی تو اون حالت بود و همچنان ناله میکرد که ناگهان با گفتن آخی، صداش قطع شد، ترس برم داشت که نکنه متوجه من بشه برای همین سریع اونجارو ترک کردم. ذهنم مشغول بود، تا دیروقت به صداهایی که شنیده بودم فکر میکردم و همش از خودم می پرسیدم؛ یعنی آقا اونموقعه شب با اون صداهایی که از خودش درمی‌آورد داشت تو کتابخونه چیکار میکرد؟


    صبح به زور از خواب بیدار شدم و نگاهم به ساعت افتاد؛ ای وای خاک به سرم ساعت از ۸ گذشته، قرص‌های خانم، صبحونه‌اش، آقا حتما از دستم شاکی میشه!
    با عجله به سمت آشپزخونه رفتم و سینی صبحانه‌ای آماده کردم و به سمت اتاق خانم راه افتادم وقتی رسیدم دیدم آقا داره با گوشه یه دستمال کنار لب خانم رو پاک میکنه بی اینکه بهم توجهی کنه سینی رو از جلوی خانم برداشت و گذاشت روی سینی که دستم بود فهمیدم خودش صبحونه خانم رو آماده کرده و بهش داده!
    میدونستم ازم ناراحته برای همین زیر لبی به خودم بدوبیراه میدادم، وقتی دیدم توجهی بهم نکرد به سمت در رفتم تا از اتاق خارج بشم که با صداش خشکم زد؛
    _مگه من اجازه دادم که سرتو انداختی پایین، داری میری؟
    نفس تو سینه ام حبس شده بود اما باید جوابشو میدادم با صدای آروم و لرزونی گفتم؛
    _نه آقا...آخه...
    _بار آخرت باشه که از خواب میمونی! اینجا قانون‌داره، مسئولیت خانم حالا با توئه دلم نمیخواد بخاطر سهل انگاریه یکی مثل تو داروهای خانم حتی یه وعده اش هم با تاخیر همراه باشه، حرف‌هام مفهموم بود یا نه؟
    _بله آقا...
    _خب حالا میتونی بری مرخصی!
    اشکم در اومده بود چرا این مرتیکه اینقدر دوست داشت تحقیرم کنه!!


    چند روز گذشت بعد اون شب دیگه اتفاق خاصی نیفتاد که باز مثل همیشه نزدیکای ساعت ۸ شام خانم رو دادم و طبق معمول تلویزیون رو روشن کردم تا باهم سریال مورد علاقشو ببینیم که صدای باز و بسته شدن در حیاط اومد و آقا وارد خونه شد!! عجیب بود آخه هیچوقت زودتر از ساعت ۱۰ خونه نمیومد. بلند شدم و از پنجره ی بزرگ اتاقِ خانم که مشرف به حیاط بود بهش نگاه کردم چهره‌اش درهم و عصبانی بودو انگار حال خوبی نداشت.
    تصمیم گرفتم باهاش رودرو نشم، چون نمیخواستم باز دق و دلیاشو سر من خالی کنه در اتاق و بستمو روی مبل لم دادم.


    شب ساعت ۱۰:۳۰ بود که خانم خوابش برد، کمی نشستم تا خوابش عمیق بشه. عقربه های ساعت داشت ۱۱ رو نشون میداد بلند شدم تا به اتاق خودم برم، آروم در اتاق خانم رو بستم و بسمت پله ها اومدم که متوجه آقا شدم، که لخت بود. با اینکه لابه لای موهای سینه‌اش سفیدی‌های زیادی بود اما با این حال، هیکل ورزیده و ورزشکاری داشت و فقط یه شورت پاش بود که جلوی شورتش حالت برآمدگی پیدا کرده بودو بدجور توی ذوق میزد.
    اولین باری بود که مردی رو نیمه عریان میدیدم. حتی آقامم تا حالا جلوم لخت نگشته بود، با فکر به آقام یاد بدبختیام افتادم که همیشه یا از دستش کتک میخوردم و تنم خورد خاکِشیر بود یا اون نصرت خیر ندیده دق و دلیاشو سرم خالی میکرد. برای همین فرصتی نداشتم تا به دوستی با کسی فکر کنم، چه برسه به اینکه بخوام با کسی رابطه‌ای داشته و لخت ببینمش.
    تو این فکرا بودم که لحظه ای ایستاد برای اینکه من رو نبینه خواستم خودم رو به عقب بکشم که با گلدون روی میز برخورد کردم و متوجه‌ حضورم شد، سرش رو به عقب برگردوند و بدون اینکه حرفی بزنه برای لحظه ای بهم زل زد. با دیدنش تو اون وضع خجالت کشیدم سرم رو به پایین انداختم، با عجله از پله ها پایین رفتم و از اونجا خارج شدم.
    شب دیروقت بود و هی پهلو به پهلو میشدم اما خبری از خواب نبود، به پشت دراز کشیدم و چشمامو به سقف دوختم کنجکاویم گل کرده بود، همش با خودم فکر میکردم چرا آقا شب‌ها رفتارهاش انقدر عجیب میشه؟!


    ادامه...


    Nikan.a

  • 66

  • 4




  • نظرات:
    •   ali.goli33
    • 3 هفته،2 روز
      • 5

    • خیلی قشنگ بود. لایک2 درسته یه کم طولانی بود ولی یه نفس تا اخرشو خوندم. ایول


    •   aramesh.3
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • خیلی خوب بود. زودتر ادامش بزار.
      4


    •   miss_RainBow
    • 3 هفته،2 روز
      • 9

    • لایک ۶ (rose) خوب بود... :)


    •   sepideh58
    • 3 هفته،2 روز
      • 12

    • لایک 7 نیکا !
      با وجود طولانی بودن انقدر جذاب بود که تا آخر خوندم موضوع جالبی رو برای نگارش انتخاب کردی و تا اینجا خیلی خوب از پسش بر اومدی.منتظر قسمت بعد هستم ...موفق باشی


    •   Orginalboy
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • جالب بود


    •   Sexybreasts
    • 3 هفته،2 روز
      • 6

    • khyLiii gogoLiiioOo naZ bod
      like it (rose)
      haminjori khoshgl edaMe bdeee :-*
      MrC


    •   Eshghiu
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • جقدر ساده و خوب نوشتی. امیدوارم ادامش سکس هم داشته باشه و جذابتر باشه.
      13 امین لایک


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته،2 روز
      • 9

    • خیلی خوووووب بود عزیزم عالی بود این داستان
      خسته نباشی^_^


    •   nima_rahnama
    • 3 هفته،2 روز
      • 9

    • خب خب نیکان خانم
      این همون داستانیه ک ازت انتظار داشتم
      شخصیت پردازی، نگارش،روایت، تم، ریتم، کشش و گره ب موقع، عجب ذهن خلاقی داری تو، فیلم نامه بنویس لعنتی
      انگار دیگه ترمز بریدی، یه نفس بکش
      الان اینقدر خوب شدی ک ادمین بدون نوبت داستانت رو آپ میکنه، همینو میخواستی دیگه نه؟؟؟
      میدونی چقدر برات خوشحالم یا بیشتر توضیح بدم؟؟
      هدف یادت نره اینبار صاف زدی وسط خال، همه رو مجبور کن بهت احترام بزارن
      تا بعدی رفیق (rose)


    •   دل_خسته
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • لااآیک
      عالی بود .


    •   esiiishahi30cm
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • ای جانم ...... مرسی Nikan عزیز ..... عالی ، واقعآ دست مریزاد .....
      ظاهرآ آدمین امشب با آپ این داستانهای فوق العاده یا خودش رو تنظیم به حالت کارخونه ریست کرده یا می خواد از خجالت دیشب ش در بیاد .....
      در هر صورت Nikan جان منتظر ادامه سوگلی ت هستم و
      آدمین عزیز دم شما گرم و برای ما ثابت شده ست که دست یه دولت پنهان توی کاره که اینطوری آنی سلیقه عوض میشه


    •   Jeefri
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • خيلي خوب بود در حد عالي
      كاملا روون
      بدون غلط املايي
      ولي يك اشكال خيلي كوچيك داشت اونم اوايل داستانتو يكم لوث كردي ولي از يك جايي به بعد درست شد و روي غلطك افتاد
      در كل خيلي خوب بود ادامه بده


    •   ehsan9000
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • لایک 20 واسه یه داستان 20


    •   ali80xx
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • همی امشب که من خوابم میاد باید اینقد داستانا عالی باشه.
      عالی بود نیکانا جون


    •   mariii_a
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • جالب بود لايك


    •   Mahdi2i
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • هلاک اون خبه خبه شدم‌ که از حمیده خیر ابادی یاد گرفتی (biggrin)


    •   Caboos1
    • 3 هفته،1 روز
      • 6

    • لایک نیکا جان
      خوشحالم که دوباره مینویسی
      زیاد فکر نکن عزیز همه ی مردا شبا رفتاراشون عوض میشه


    •   hadieh_a
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • لایک 30 ،عالی سری تر ادامشو بزار


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • خیلی خوب و روون بود، صحنه ها هم خوب خلق شده بودن،
      لایک ۳۲ تقدیم شد، منتظر ادامه ش هستم.


    •   atabak1396
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • داستان جذابی بود. خسته نباشید .
      با توجه به تعاریفی که ازتون شده در لایکها، انتظارات حداکثری هم ایجاد شده. پس باید حسابی در نوشتن دقت کنید و اشتباهات ولو کوچک از جانب نویسنده ای چون شما پذیرفتنی نیست.
      جایی در داستان موآخذه به صورت مآخذه نوشته شده بود که احتمالا از سر عجله در تایپ بوده.
      مورد بعدی در خصوص ترکه کردن بود. احتمالا منظورتون تلکه کردن بوده که به معنای باج و رشوه گرفتنه. ترکه بیشتر به معنای ارث و به جای مانده هست.
      در جایی هم چادر چارقد رو باهم آوردید که خیلی مرسوم نیست. چارقد تقریبا همون لچک میشه که الان فقط در بعضی روستاها و یا شهرهای کوچیک ممکنه استفاده بشه. ترکیب غالب در کاربردهای گفتاری و نوشتاری چادر چاقچوره که پوشش ترکیبی کاملی بوده در قدیم برای زنان از سر تا نوک پا که البته امروزه این ترکیب به معنای آماده شدن خانمها برای خروج از خانه به کار برده میشه و خب بسیار هم شنیده میشه.
      یک جا هم باز اشتباه تایپی داشتید که گفتم رو، گفتنی نوشتید در مکالمه پیرمرد ارباب با سوگل.
      با این حال روند داستانی و نوشتاریتون همونطور که گفتم و بقیه هم متذکر شدن، خوب و منطقی بود . مواردی هم که ذکر شد فقط برای تکمیل سطح بالای کاری در راستای توقع ایجاد از شما بود و بس .
      پیروز باشید.


    •   رضاکافر
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • ایول فقط ادامشو زودتر بزار که خمارمون کردی?


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،1 روز
      • 6

    • نیکان عزیز! عجب داستانیه این! و چه استعدادی! لامصب انگار دارم فیلم میبینم! بدو که منتظر قسمت بعدی ام! (rose) (rose)


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،1 روز
      • 7

    • لایک ۳۹ تقدیمت نیکا جان.میبینم که پیشرفت کردی و تغییر سبک دادی.
      واقعا قشنگ نوشته بودی و من لحظه به لحظه داستان رو تونستم لمس کنم.
      عالی بودعزیزه دل.بیشتر ازت بخونیم و بی صبرانه منتظر ادامه اش هستم. (rose)


    •   arman28.m
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • خیلی قشنگ نوشتی


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،1 روز
      • 7

    • وقتی هنوز کسی رو معرفی نکردی و معلوم نیس چی به چیه و مینویسی "مثل شمر"من انتظار یه نفر مردو دارم که وارد بشه نه نصرت خانم (biggrin)

      هر چند که در ادامه معلوم شد سوگل شمرتر و خشنتر از نصرت خانمه(در حد هند جیگرخوار) (biggrin)

      به نظرم سعی کن بیشترین احساسو با کمترین و ساده ترین کلمات بنویسی تا داستانت جذاب و پر کشش باشه.چون یه کم کشدار بود.
      از داستانای قبلیت ولی بهتر بود و....


      در کل لایک.


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • مهران جان منم موافقم باهات.
      در کل مشخصه که حرف واسه گفتن زیاد داره.
      و شدیدا منتظر قسمت بعدی هستم!


    •   mina.hisss
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • آفرین گلم خیلی قشنگ بود. (rose)
      شما دومین نفری هستی که نصرت داستانت منو یاد پروین سلیمانی عزیز انداخت. روحش شاد واقعن.
      43


    •   _secretam_
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • نیکانِ عزیز
      سیر صعودی زیادی بود بین این و قبلی
      پخته تر و حساب شده تر نوشته شده بود (آفرین)
      به شخصه خیلی خوشم اومد از داستان


      بر خلاف چند نفر به نظرم یکم در تحویل داستان عجله نداشته باشی مطمئنم بیشتر از اینم موفق میشی
      لایک ناقابل من تقدیم شما


    •   Gayaneh
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • نیکان عزیز فقط میتونم بگم عالی بود ،یعنی در مقایسه با داستان قبلیت قابل توصیف نیست که چه جهشی داشتی،ناقلا تو قبلاً هم نویسنده بودیا،تمام قد و ایستاده برات کف میزنم لایک واقعاً برای تو کمه (rose) (rose) (rose) (rose)
      فقط برای اینکه زیاد خوشبحالت نشه (biggrin) ترَکه کردن غلطه و صحیح اون تَلَکه کردن هست،فقط همینو تونستم پیدا کنم (biggrin)


    •   دانیال۲۲
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • دوست عزیز زود بفرست قسمت بعدی را


    •   Caboos1
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • اون تیکه رو با دختر اوس حسن بودم
      تو تا خوشحالم مینویسی بخون


    •   تخم هایش
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • نمیدونستم دخترین حقیقتش
      خوب بود داستان خوشم اومد


    •   Farzinx57
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • نيكان جان خيلي زيبا فضاها رو توضيح دادي،موضوع هم جديد بود،زودتر ادامشو بزار كه منتظرشيم.
      لايك


    •   ARAD_SM
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • لایک۴۸فوق العاده بزن زنگودینگ دینگ دینگ بریم واسه دو


    •   Shamim.20
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • بسيار جذاب
      يه موضوع جديد و نگارش قوي
      منتظر بعدي ام نويسنده عزيز


    •   Irnjbr456
    • 3 هفته
      • 2

    • عالی بود دستت درد نکنه


    •   Caboos1
    • 3 هفته
      • 1

    • بیخیال
      من و تو؟
      مثلا بنویسی کابوس فقط یه شورت پاش بود که جلوی شورتش حالت برآمدگی پیدا کرده بود و بد جور تو ذوق میزد
      میبینی که حمید سیگاری چپ و چول میخونه
      میخونه از برآمدگی پشته کابوس ذوق کردم
      کابوس کابوس کابوووسسسس جوننننننننن آخ اخخخخخ اومد


    •   hamid30gari
    • 3 هفته
      • 3

    • Caboos1 کابوس لعنتی تو که انقدر تو خندوندن افراد ماهری چرا داستان طنز نمینویسی؟؟؟واقعا میگیره شک نکن.
      ببین تو همین کامنت های ده تا داستان قبلی رو بردار پشت سر هم بنویس میشه داستان.
      من که اولین نفر از خنده روده هام جر میخوره.به همین کامنتت یک ربع خندیدم خدایی


    •   Caboos1
    • 3 هفته
      • 2

    • حمید سیگاری بیخیال
      من یه بار دبستان انشا نوشتم تا مادربزرگمم گفتن بیاد تعهد بده من دیگه ننویسم
      اینجا بنویسم ادمین قسمت داستانا رو مسدود کنه جاش دعای ندبه بزاره بیشتر لایک میخوره


    •   Caboos1
    • 3 هفته
      • 4

    • همینه دیگه نیکا
      این نقطه ها اگر نبود من الان زیدم مدیرعامل یه شرکت بزرگ بود
      با مدیر یه شرکت که خانم بود داشتم چت میکردم دیر جواب میداد
      اومدم بنویسم نتت خرابه دیر جواب میدی
      نوشتم ننت خرابه دیر جواب میدی براش فرستادم
      دیگه جوابمو نداده تا الان


    •   asal173
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • خیلی قشنگ مینویسی لعنتی
      خیلی از قلمت خوشم اومده
      ادامه بده


    •   royaei
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • یه داستان فوق العاده دیگه که آدم از خوندنش کیف میکنه ؛
      یه نگارش عالی توصیف ها بجا و کامل و کافی که خواننده رو سر ذوق میاره و مشتاق میکنه برای خوندنه ادامه اش ؛
      ممنون و منتظر برای ادامه داستان ؛

      با کمال احترام موفق باشی


    •   محمد۲۱ساله
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • تا اینجاش که خوب بود نفهمیدم مسیر محل کار تا خونه رو چطور اومدم بس که محو گوشی و خوندن داستان بودم مرسی نیکان جان خداییش تو هرلحظه خوندن داستان خودمو اونجا حس میکنم انگار یه گوشه وایسادم دارم‌ نگاش میکنم بدبختیا‌ی سوگل و میشه حس کرد


    •   darya54
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • مرسی. داستان زیبا و جذاب و پر کششی هست.


    •   Bad.booy7
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • عالی بود یه نفس خوندمش لایک


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو