بیچاره عاشق (۱)

1397/05/30

چرا کسایی که دم از عدالت میزنن و حکومتشون و با حکومت علی مقایسه میکنن این بلاها رو سر ما آوردن شاید خیلی از شما ندونید عقده چیه ولی من تو زندگیم عقده همیچیو داشتم پدر بدبختم که از صبح تا شب کار میکرد و بازم هشتش گرو نهش بود سال 86 وقتی تو بانک دنبال وام بود هروز سرکارش میذاشتن عصبانی میشه و به شخص اول مملک فحش وبد و براه میگه و از شانسش اون روز چندتا سپاهی گردن کلفت توی اون بانک حضور داشتن و فرداش پدرم و که گارگر ساختمئنی بود طبق گفته شاهدا میکننش تو گونی و میبرنش تا 15 روز همجا رو دنباش گشتیم و ولی خبری ازش نبود تا یروز صبح زود که هنوز آفتاب بالا نیومده بود صدای زنگ در خونه اومد بعد چند لحظه با صدای جیغ مادرم دویدم دم در دیدم بابام با صورت خونی افتاده روی زمین بایکی از همسایه ها بردیمش بیمارستان بعد چندروز آوردیمش خونه اما بابا اون آدم سابق نبود شده بود مثل دیوونه ها دکترا میگفتن واسه ضرباتی که به سرش خورده اینجوری شده پدرم دیوونه شده بود حرفای زیادی پشت سرمون میزدن تو مدرسه بغیر چندتا از معلما بقیه باهام بد برخورد میکردن و خانواده ما رو ضد انقلاب و منافق میخوندن سال 85 بود دیگه مدرسه نرفتم دو ماه اول سال سوم راهنمایی بود که ترک تحصیل کردم اوضاع مالی هم خیلی خراب بود عمو خلیل ساقی دوا و شیشه محله هوامو داشت هفته دو بار منو میبرد خونش و کونم میکرد و مقداری پول بهم میداد با اینکه دوست نداشتم کون بدم ولی مجبور بودم حتی مادرم به کمیته امداد رفته بود بعد چند روز که داشتن پروندشو تکمیل میکردن متوجه میشن که زن کیه و با کتک زن بیچاره رو میندازن بیرون ی روز که زیر عمو خلیل بودم داشت باهام حال میکرد بهش گفتم عمو من احتیاج به کار دارم قضیه مادرم و تعریف کردم اول گفت میخوای به کسای دیگه هم کون بدی تا پول بیشتری گیرت بیاد با این حرفش گریم گرفت و گفتم نه بهش گفتم من میتونم واست مواد جابجا کنم چون هنوز بچه ام پلیس به من شک نمیکنه عمو خلیل کمی فکر کرد وقبول کرد
سه روزی یکبار با عمو خلیل میرفتم مرکز استان اونجا عمو خریدش و میکرد داخل ی کوله پشتی میذاشتو منم از اونجا ازش جدا میشدم گاهی با اتوبوس و گاهی با ماشینای سواری خطی میومدم شهر خودمون اوضاع خوب شده بود هم من راضی بودم هم عمو خلیل که دیگه شده بود عمده فروش ولی من دیگه به سن بلوغ رسیده بودم یچیز اذیتم میکرد و اونم خارش کونم بوداز وقتی عمو خلیل سوراخی میکردم( اوایل فقط ساک ولاپایی بود) دیگه از دادن بدم نمیومد و برام لذتبخش شده بود عمو خلیل چون مواد مصرف میکرد کمر سفتی داشت و وقتی منو میکرد بدون اینکه دست به کیرم بزنم ارضا میشدم و لذتی بهم میداد که حتی کون کردنم چنین لذتی برام نداشت .
بعد قضیه بیرون انداختن مادرم از کمیته دنبال انتقام از دو نفری که این کارو با مادرم انجام دادن بود یکیشون حمید حسینی بود وقتی خونش یاد گرفتم دیدم ی پسر داره که وقتی برای اولین بار دیدمش یک دل نه صد دل عاشقش شدم اون موقع من 16 سالم بود اونم میرفت اول دبیرستان این بچه منو دیوونه کرده بود با اینکه بچه خوشکل بخاطر دوست بودنم با افراد خلافکار دور برم زیاد بود و پسرای خوشکل وخوش کونی و کرده بودم ولی این بچه ی چیز دیگه بود ی مدت افتادم دنبالش ولی از اون بچه خونگی ها بود مدرسه خونه بعضی موقع هام با پدرش یا مادرش میرفت بیرون یا تفریح فقط زمانایی که میرفت تفریح میتونستم ی دل سیر نگاش کنم واز شانس بد من از خانوادش زیاد دور نمیشد تا بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم تا اینکه فصل تابستون از راه رسید
ادامه دارد
اگه غلط املایی داشت و بد بود ببخشید آخه من زود ترک تحصیل کردم
درد من تنهایی نیست بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خدا می دانند

نوشته: علی


👍 1
👎 4
6499 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

712314
2018-08-21 21:58:14 +0430 +0430

ترک نویسندگی هم کنی ، به همه حال دادی
یا محول الحال

0 ❤️