خاله بازی دوران جنگ

1393/04/24

خاله بازی سالهای اخر جنگ بود درست وقتی که صدام شروع کرده بود به موشک باران شهرها.مدارس تعطیل شدن و خیلیها از ترس بمباران به خونه اقوام تو شهرستانها میرفتن.ما هم رفتیم به خونه یکی از اقوام پدرم که یه خونه بزرگی داشت با یه باغ بزرگ و با کلی اتاق بزرگ و کوچیک که چند تا خوونواده مثل ما اونجا اومده بودن.خلاصه باغ شده بود عین شهر بازی که بچه ها توش بازی میکردن.اونقدر خوش میگذشت که دعا دعا میکردیم بمباران قطع نشه و مجبور نباشیم دوباره بریم مدرسه.بعد از چند وقت بعضیا رفتن ولی ما بهمراه دو تا از خونوادها موندیم.پسرهای همسن و سال منم رفته بودن و من تنها مونده بودم.تنها 3-4 تا دختر بچهمونده بودن و تنها پسر من بودم.از روی ناچاری رو اوردم به خاله بازی با دخترها در نقش شوهر مثل اکثر خونه های روستایی که گاو و گوسفند داشتن چند تا انباری هم برای نگهداری علوفه برای فصل زمستون واسه حیوونهاشون داشتن.ما هم هر کدوم از این انباریها را کرده بودیم اتاق خودمون و مهمون بازی میکردیم.اون موقع من کلاس اول راهنمایی بودم و هنوز به سن بلوغ نرسیده بودم ولی خب نم نم نشونه هاش را میدیم که نم نم یکی دوتا پشم اطراف شومبولم در اومده بود.توی این دخترهایه دختری بود بنام آمنه که من ازش خیلی بدم میومد.چون هم مغرور بود و هم قبلا وقتی با پسرها بازی میکردیم یه شاخه درختی را شکوندیم که زیرابمون را زد و ما را به کتک داده بود. از نظر جثه از بقیه بزرگتر بود و سینه هاش در اومده بود که اونم چون حوصلش سر رفته بود میومد بازی میکرد و در کل ریس بقیه هم محسوب میشد و کسی نمیتونست رو حرفش حرف بزنه.بخاطر همین هم منو انتخاب کرد واسه اینکه شوهرش بشم و اون دوتا دختر دیگه هم یه زوج دیگه میشدن.یکبار مثلا یه شامی خوردیم و قرار شد هر کی بره تو خونه که همون انباری باشه بخوابه تا روز دیگه.من دیدم که همینکه وارد انباری شدیم در را بست و بهم گفت مثلا شبهباید بخوابیم.خلاصه جا پهن کرد و رفتیم زیر پتو…یه چند دقیقه که گذشت دیدم دست منو گرفت و به سمت شکمش برد بعد منم که مثلا خواب بودم چشمامو محکم بستم.دیدم نم نم دستمو برد تو شرتش و گذاشت روی کوسش.پشمهای کس ش را با دستاملمس کردم که دیدم نم نم داره فشار میده به سمت داخل.انگشتم هنوز لب کس ش بود که خیسی را احساس کردم.اولش فک کردم که شاشیده و خواستم بکشم بیرون که مانع شد.بعد دیدم دستشو اورد به سمت شکم من و اروم اروم کرد تو شرتم.منم که شق کرده بودم اولش مثلا خجالت کشیدم خواستم روم را برگردونم ولی دیدم خیلی حال میده بیخیال شدم و ریلکس دراز کشیدم.تو حس اولین عشق و حال بودیم که مهمونهای ناخونده اومدن.خودمونو جمع و جور کردیم و امنه رفت در را باز کرد.چون اونا بچه بودن زود دست بسرشون کرد و گفت برید غذا درست کنید و اینسری ما میاییم مهمونی.در را ازپشت قفل کرد دوباره برگشت و رفتیم زیر پتو.دیدم که اینسری از لبهام بوسکرد.ما هم چشم و گوش بسته. عین بچه های الان که نبودیم.لب گرفتن کجا دیده بودیم.نهایتش اینکه تو اون ویدئوهای فیلم کوچیک پر و پاچه جمیله را دیده بودیم.ولی عوضش کلی حشری بودیم و کنجکاو اینبار که اومد زیر پتو دیدم انگار داره شلوار سنبادی که اونوقت مد بود را میکشه پایین.بعد بهم گفت بیا رو شکمم.منم که یه مختصر اطلاعاتی از سکس و … داشتم میدونستم که باید کیرمو بکنم تو سوراخی.حالا کدوم سوراخ الله اعلم.بالاخره خودش با دستش تنظیم کرد و شروع کرد کیرمو تا لبه سوراخ بردن و خودش هم کنترل میکرد.قشنگ صورتش بخاطرم هست که چه لذتی داشت میبرد. ومنم خوشم میومد تا اینکه یه لرزشیرا احساس کردم بدنم شروع کرد به لرزیدن.البته لرزش ارضا شدن معمولی نبود چون هنوز بچه تر از اون بودم که بدنم شروع به ترشح اسپرم کنه ولی حس و حال ارضا شدن بود بدون اینکهابی بیرون بزنه.شایدم یه ابی بوده ولی قطعا اسپرم نبود.امنه هم دید که کیرم شل شد بلند شد یه نگاهی تو روشنایی به کیرم کرد بعدش عین این فیلمهای سوپر شروع کرد به لب گرفتن و با کیرم بازی کردن.الان که فک میکنم میبینم این دختر تو اون سن و سال چرا اینهمه حرفه ای بود.احتمالا فیلمی چیزی دیده بوده .چونسالها بعد با دخترای بزرگتر از اون که سکس داشتم خیلی گاگول تر از اون بودن. این کار را ما یکی دو روز دیگه بهمونترتیب تکرار کردیم ولی دقیق یادم نیست که چی شد که خونه پر از مهمون شد و یکی دوروزی خاله بازیتعطیل شد.یادم میاد که این یکی دو روز اونقدر فکرم پیش کس امنه بود که تا دست میزدم به کیرم سیخ میشد. درسته هنوز در حد شومبول بود ولی داشت بسرعت تبدیل به یه کیر با ابهتی میشد. دوباره بازم خونه به وضعیت سابق برگشت و همه سراغ کار و زندگیشون رفتن و ما بچه ها موندیم.اینبار که دختر بچه ها را پیچوندیم با چنان عحله ای چپیدیم زیر پتو که انگار 10 سال تو کف بودیم.اینبار منم مزه لب گرفتن را حس میکردم.دوباره امنه سعی داشت که همون کارو ادامه بدیم ولی من بیشتر زور میزدم که کیرمو داخل کنم.چون دفعه های قبلی تا کمی که تو میرفت داغی کس زیر زبونم مزه کرده بود.خلاصه تو یه فرصتی فشار دادم داخل که یه دفعه عین فنر از جاش پریدو منو از رو خودش پرت کرد.لامصب عین ننه فولازره قوی بود.گفت بیشعور پرده م پاره میشه و فحش داد.منم یه چیزایی شنیده بودم ولی فقط یه کم.اولش گفت نه و نمیشه.ولی بعدش گفت تا یه کمی و برام توضیح داد که اینا دخترا دارن و اگه پاره بشه باباش میکشدش و از این حرفا… ما هم که تقریبا روشن شده بودیم حواسمونو بیشتر جمع کردیم.دوباره همون بازی بازی و نم نمه فO],F����دنXاخ که چه کس خیسی داشت و چقدر داغ.اینبار دیوانه کننده بود.کمتر از یک دقیقه نکشید که چنان لرزشی بدنمکرد که احساس کردم که دارم جون میدم.همین الانه که بمیرم.کاملا شل شدم و ولو شدم رو هیکل امنه.چشمهام تار میدید و انگار گوشهام هم نمیشنید.حالت ضعف گرفته بودم.یه لحظه چشامو باز کردم دیدم بغل افتادم و امنه داره با شرتش کسشو پاک میکنه و یه چیزایی میگه که برام گنگ بود.بعدشم خوابم برد…بعد از چند دقیقه بیدار شدم .حالم خوب بود.اون اولین تجربه ارضا شدنم بود اونم وقتی که هنوز کاملا بزرگ نشده بودم. امنه گفت خاک بر سرت کنم.آبتو ریختی تو کسم و غر میزد.منم اصلا حال جواب دادن نداشتم.گفت پاشو حالا بریم پیش بچه ها یوقت شک نکنن.پا شدیم رفتیم تو اون یکی انباری دیدیم بدبختها خوابشون برده از بس منتظر مهمون شدن.بیدارشون کردیم که بابا مهمون دعوت کردین خودتون خوابیدن؟ شب که شد دیدم امنه بهم چپ چپ نگاه میکنه و شام نخورده رفت خوابید.فردا صبح که بیدار شدیم بیحال بود و عصبی.بهش گفتم نمیای بریم بازی.بچه ها رفتنا.گفت برو گمشوببینما و فحش دادنو شروع کرد.منم رفتم یه چرخی بیرون زدم دیدم خبری نیست رفتم پیش همون دختر بچه ها.از فکر سکس روز قبل نمیتونستم بیرون بیام.میگن که سن بلوغ سن بدی هست یکی از دلایل مهمش همینه.همه چیزو شکل کس میبینی.هرچی منتظر موندم دیدم امنه اومدنی نیست نم نم بفکرم خطور کرد که ببینم از این سه تا کدومشون دهنشونچفت و بستش محکمه که شوهر همون بشم.خلاصه بازی را شروع کردیم و د چیزایی حالیشه را گفتم که بیا زن من بشو و دستشو گرفتم و بردم انباری و گفتم بخوابیم تا بریم مهمونی.خلاصه رفتیم زیر پتو و دیدم که به پهلو خوابید.منم از پشت بغلش کردم و دیدم یه کوچولو نوک سینه دراورده.دستم را انداختم رو سینه هاش و کمی بازی بازی دادم که دیدمدستمو اورد پایین.دیدم فایده نداره دارم از شق درد میمیرم.اروم شکممو به کونش نزدیک و نزدیک تر کردم تا اینکه نوک کیرم با کونش تماس پیدا کرد.انگار بدش نیومده بود.خودشم خیلی اروم با کونش فشار اورد.بعد مثلا یعنی اینکه میخاد کونشو بخارونه کیرمو دست زد بعد هم همشو گرفت تو دستش ولی زود ول کرد.منم دیگه زورمو زدمو و تا لای کونش از روی شلوار سندبادی که داشت فشار دادم.اینم بگم که اون شلوار سندبادیها یه شلوارهای راحتی بودن که دخترا تو خونه میپوشیدن و خیلی هم نازک بود.منم این سری از زیر لباسش دستمو بردم توی سینه هاش و اونا را بازی دادم.این سری هیچ جرفی نزد ولی احساس کردم که بدجور داره میلرزه.عین چند روز قبل خودم که اولشاز ترس بخودم ریده بودم.بعد دقیقا همون کارایی را که امنه باهام کرد راسر این یکی دختره که اسمش مینو بود شروع به اجرا کردم.مینو پدر و مادر پولداری داشت که یکیشون دکتر بود و اون یکی پرستار.مادرش که خیلی خوشکل و خوش اندام بود.یعنی یه داف قدیمی و شباهت خیلی عجیبی هم به سیبل جان خواننده ترکیه ای داشت.پس چیزی هم که پس انداخته بود جواهری بود واسه خودش. یواش یواش دستمو تو شرتش کردم و با کمال تعجب دیدم ای دل غافل اینم پشم کوسش در اومده منتها چون جثه کوچیکی داره خیلی بچه بنظر میاد.با لمس کردن پشم ریزه های مینو خیالم راحت شد که نمیره لو بده.چون دخترا تو اون سن خیلی زیرک تر و فهمیده تر از بازم زیرک تر و موذی تر هستن.نم نم خیسی کس مینو هم با انگشتام احساس کردم.ازش سن و سالشو پرسیدم دیدم همچینم سن و سالش کم نیست.یه چند ماهی از امنه کوچیکتره ولی ظاهری که نگاه میکردی امنه خیلی بزرگتر نشون میداد.هر چند تقریبا سه تامون یه سن و سال بودیم ولی امنه یلی بود واسه خودش با کوله باری از تجربه که من بدبخت ساده لوح را تو اون سن و سال به جق زدن واداشت.خدایش لعنت کند که باعث شد از بس جق بزنیم از درس و مشق بیفتیم و از سال بعد تجدید پشت تجدید.بگذریم… همزمان که با کس مینو بازی میکردم دستشو گرفتم و کردم زیر شرتم.اونم این سری محکم گرفت و هی فشارش میداد.یواش اومدم رو سینه هاش و لب رو گرفتم.این یکی دیدم ناشی هست.در نتیجه بیخیال شدم و رفتم به سمت فرج مینو خانم که با مخالفت شدید و مقاومت شدیدی مواجه شدم.دیدم اصلا راه نداره.گفتم کاری ندارم فقط نگاه ن کشیدم.خدایش کس امنه در مقابل کس مینو مثل کس گاو میموند.مال این سفید تپل و ریزه میزه مثل هلو با پشمای نرم و خشکل بدون هیچ لب و گوشه اضافی در عوض کس امنه با اینکه هنوز سن و سالی نداشت مثل جیگر زلیخا جرواجر انگار که توش نارنجک ترکیده بود.ای کاش اونموقع یه فیلم سوپری دیده بودم که حداقل یه لیسی میزدم که ناکام از دنیا نرم…چون دیگه همچینچیزی ندیدم و بعید میدونم که ببینم.بهر حال بهم پیشنهاد داد که از کون بکنم.اونم نه داخل فقط لاپایی.من موندم که چرا هر دوتای اونا همه چیز را تقریبا میدونستن ولی بازم میومدن خاله بازی میکردن.البته تقصیری هم نداشتن.تفریحات قد الان نبود و تو اون روستا هم حوصلشون سرمیرفت.بالاخره ما هم اولین حرکت از نوع لاپایی را تجربه کردیم و طبق غریزه با تف کیرمونو تو لاپای خانم به حرکت در اوردیم.خیلی پوست نرم و لطیفغ حال زیادی بهم داد.دوباره همون حالت قبلی بهم دست داد و خالی کردم تو لاپای مینو.اومدم که دراز بکشم دیدم یه کله از اون بالا داره نگاه میکنه.کسایی که دهات رفتندیدن که معمولا بالای هر انبار علوفه یا ابزار یکی دوتا سوراخ میزارن که نور بیاد بداخل انبار.نمیدونم چی جوری این مارموز یواشکی رفته بود بالا پشت بوم و بدون اینکه ما متوجه بشیم ما را دید میزده.تا دید که متوجه شدم سریع سرشو دزدید و فرار کرد.مینو که صدای پاشو شنید گفت کیه؟گفتم امنه ست.داشته نگاهمون میکرده.اینوکه شنید بغض کرد و گفت الان میره بهمه میگه.چون این دوتا دختر عمه و دختر دایی میشدن احتمال زیراب زنی بود.اینو که گفت منم ترسیدم.گفتم زود پاشو بریم بیرون.در را باز کردیم و الفرار.من رفتم و تا غروب تو صحرا و اینور اونور گشتم دیدم هم گرسنم شده هم که تا کی بیرون بمونم.احتمال اینکه بابام هم اونشب بیاد زیاد بود.پس شهادتین را خوندم و رفسمت خونه.از در که وارد شدم دیدم باباننه مینو اومدن و مینو هم حموم کرده و لباس گرمکن خوشکلی که باباش اورده را تنش کرده.یه چشم تو چشم شدیم فهمیدم که خبری نیست.خیالم کمی راحت شد و رفتم سمت اتاقمون.دیدم کسی نیست.خسته هم بودم ولو شدم وسط اتاق که دیدم امنه در را باز کرد.یواشکی در را بست و گفت کثافت با مینو چیکار میکردین؟جوابی نداشتم بدم.فقط گفتم بکسی گفتی؟گفت اره.به مادرتگفتم.قلبم افتاد تو شرتم.بعد دیدم که خندید و گفت مگه دیوونه م که بگم.تازه فک کنم مینو هم میدونه منو تو با هم از اون کارها کردیم.چون هی میگفت چرا شما اونقدر طول میدید تو انباری.شاید اونم بره منو بگه.خیالم راحت شد که تو اینا هم بامعرفت پیدا میشه.بعدش گفت خواهرت وقت زایمانش شده و مادرت و فلانی و فلانی رفتن که پیشش باشن.زن حاج عمو(مرد صاحبخونه) هم با اونا رفته و مادرت هم گفت که تنها نمونی و بری خونه حاج عمو.منم میام براتون شام خوردیم ابگوشت امنه خانم رو و بعد امنه رفت ظرفا را بشوره.ما هم با حاجی کمی حرف زدیم و هر چی اطلاعات دینی سوره موره بلد بودیم واسه حاجی تلاوت کردیم و حسابی حاجی خر کیف شد و ازم خوشش اومد.چون که خیلی مینو خیز بود به امنه گفت جاها را پهن کن که بخوابیم.حالا هی این امنه میره میاد عشوه میریزه و دور از چشم حاجی ما را وسوسه میکنه.بالاخره خوابیدیم.امنه جای خودشوگوشه پایین اتاق انداخت.من و حاجی را اینور.حاجی زود خوابش برد و خر و پفش شروع شد.امنه هم نم نم لحافشو کنارزد و زیر نور چراغ خواب سینه و شکمشو بهم نشون میداد و خنده شیطانی میکرد.منم که از ترس حاجی جرات دست زدن به کیرمو نداشتم چه برسه برم سر وقت امنه.شق دردی انداخته بود … .نمیدونم تا کی بیدار بودم و خوابم نمیبرد ولی با صدای بلندنماز خوندن حاجی بلند شدم.میدونستم که حاجی بعد از نماز میره طویله بعدشم یه و میبره اینور اونور برای فروش.بی حرکت خوابیدم و حاجی هم که فهمیده بود بچه باایمانی هستم من و امنه را تنها گذاشت و رفت.بعد از نیم ساعت نم نم صدای وانتش را شنیدم که از باغ رفت بیرون.مثل پلنگ زخمی پاشدم رفتم در رااز پشت چفت کردم و رفتم تو رختخواب امنه.بغلش کردم و نم نم رفتم سر لب و لوچش که دیدم اه اه چه بو گندی میده.در نتیجه دست انداختم تو شلوارش که غر زد.ولی کو گوش شنوا.در چند حرکت خواب امنه را پروندم و کسش را سه سوت خیس کردم.احساس مرد بودن میکردم چون سایز کیرم هم انگاری فرق کرده بود…کردم تو ولی با احتیاط.با چند بالا پایین کردن امنه هم اه و ناله ش را شروع کرد.انگار که اونم داشت بیشتر از قبل حال میکرد و همش میگفت مواظب باش خب…نریزی تو و اه و اوه… دیگه خیالمونم راحت بود.بعد سکس راحت دراز کشیدیم و راجع به مینو ازم پرسید که چی جوری راضی شد و بهم گفت که حواسش بوده که منو و مینورفتیم تو بخاطر همین سعی کرده بوده که از سوراخ در چوبی چیزی ببینه ولی دیده که تابلو میشه از بیرون باغ توسط نردبون میاد بالا و چون دور تا دور بالا پشت بوم هم علوفه بوده کسی متوجه دید زدنش نمیشده.صبحونه را خوردیم و دوباره هوس کردم قبل از بیرون رفتن یه سکس دیگه بکنیم.اینبار از کون.پمادی را پیدا کردیم و نم نم کردم دم سوراخ کونش و بدون اینکه جایی دیده باشم چنان با مهارت کردم تو که الان هم یادم میفته بخودم احسنتمیگم. روزها گذشت و ما همچنان با این دو گلنو شکفته سکسها کردیم تا اینکه وقت امتحانات رسید و بالاجبار به خانه هایمان برگشتیم.دیگر در تهران مینوی بود نه آمنه ای…زمان طی شد وجق زدیم و جق زدیم تا اینکه بزرگتر شدیم و برای خودم دوست دختر یافتم. مینو و امنه را بعد از چند سال تو عروسی برادرم دیدم که ماشالله خانمیهایی شده بودن.حرکتی نشد ولی با مینو تونستم تو خلوت حرف بزنم و کمی همدیگه را بغل کنیم و لبتو لب بشیم.بعدها بعلت مهاجرت تقریبا از همدیگه بی خبر بودیم که شنیدم مینو به امریکا رفته و تحصیل میکنه ولی امنه شوهر کرده و بچه هم داره.تا اینکه امسال سیزده بدر امنه را بهمراه بچه ش تو همون روستا دیدم.شنیدم که در حال طلاق گرفتن هستش.اونم که شنیده بود ما سیزده بدر میریم خونه باغی با پدر ومادر و بچه ش اومدن.از قبل خشکل تر هم شده بود.هنوز هم قبراق و خوش اندام.جلوی جمع نمیشد راحت حرف بزنیم ولی به اشاره فهموندم که کارت دارم.خلاصه اونقدر دنبال فرصت گشتیم تا اخر شب به بهونه بچه که بی خوابی میکنه اومد تو باغ .منم که بهوای سیگار زدم بیرون ورفتم بسمتهمون انباری. در انباری را باز کرده بودم و مثلا دنبال یادگاریها میگردم خودمو مشغول کردم تا اومد.شروع کردیم از حرف زدن معمولی و اونم گفت که از شوهرش چرا داره جدا میشه و…تا بچه ش تو بغلش خوابید و منم کتم را رو علوفه ها پهن کردم و بچه را از بغلش گرفتم.بعد مادرشو بغل کردم.باور نکردنی بود.همون عطر و بو را داشت.لب تو لب گذاشتیم و خواستم برم در انبار را ببندم که گفت نه بذار باز بمونه.چون شب هست کسی بخوادبیاد صدای پا را میشنویم.کسافط هنوزمعقلش خوب کار میکرد.همون جور سر پا کشیدیم پایین و دستشو گذاشت رو دیوار و شروع کردیم.کسش را دست زدم خیس شد یاد قدیما افتادم که چه زود تحریک میشد.کردم و کردم .اونم عین قدیم ناله میکرد.دقیقا همون اهنگ.ابم را ریختم رو باسنش که حالا دیگه یه باسن حسابی شده بود.بعد بغلش کردم و اروم گفتم فک کنم ریختمتوش.گفت جدی؟گفتم اره.گفت یادت میاد چقدر ترسیده بودم ولی الان عین خیالم نیست.برات نگهش میدارم و خندید…امار مینو هم گرفتم گفت مث اینکه دوست پسر داره ولی امسال نمیتونه بیاد.احتمالا سال بعد میاد.منم گفتم پس این امریکا کی حمله میکنه که دوباره بیاییم اینجا خاله بازی کنیم و…هر دومون خندیدیم که شنیدیم صدای مادرش میاد که میپرسید امنه کجا رفتی؟بچه اروم شد؟امنه هم گفت اره مامان.شما برو تو هوا سرده منم الان میام.اخرین لب ها را گرفتیم و شماره رد و بدل کردیم…

نوشته:‌ Ali0098


👍 2
👎 0
64751 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

427167
2014-07-15 16:03:28 +0430 +0430
NA

ادبیاتت تو حلق ناصرالدین شاه.ما کردیم،ما خوردیم ما ریدیم…داستانت بد نبود

0 ❤️

427168
2014-07-15 16:07:19 +0430 +0430
NA

ملجوق

√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√

0 ❤️

427169
2014-07-15 16:16:32 +0430 +0430
NA

khob bod chon man ham az in khatere ha daram hal dad

0 ❤️

427170
2014-07-15 18:07:39 +0430 +0430
NA

مام یه خاطره تو این مایه ها داریم ولی در حد کسمالی بوده نه مث جنابعالی که مث خروس دم به دقیقه دختر مردمو میگاییدی

0 ❤️

427171
2014-07-15 19:36:32 +0430 +0430
NA

میخوام به زبون خودت نظر بدم:آقا ما داستان شما رو خوندیم اولش فکر کردیم از این داستان تخماتیکاس ولی نم نم هر چی رفتیم جلو نم نم بیشتر خوشمون اومد.

0 ❤️

427173
2014-07-16 07:34:31 +0430 +0430
NA

اینجا رو داشته باشید: قبل از بیرون رفتن یه سکس دیگه بکنیم.اینبار از کون.پمادی را پیدا کردیم و نم نم کردم دم سوراخ کونش و بدون اینکه جایی دیده باشم چنان با مهارت کردم تو که الان هم یادم میفته بخودم احسنتمیگم…بر پسرک جقی

0 ❤️

427175
2014-07-16 08:43:34 +0430 +0430
NA

دمت گرم خوب بود.

0 ❤️

427176
2014-07-16 11:04:02 +0430 +0430
NA

خوب بود.
یاد قدیم افتادیم

0 ❤️

427177
2014-07-16 19:04:41 +0430 +0430

جالب نوشتی. بعد میگن دهه هفتادیا هفت خطن :D

0 ❤️

427178
2014-07-29 02:28:51 +0430 +0430
NA

dayoos edame bede biggrin

0 ❤️