آخه چرا من؟ (۳ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    اون موقعا وقتی خواب بد میدیدم، میدوییدم تو اتاق مامان اینا... خودم و مینداختم تو بغل مامانم و تا جایی که میتونستم پاهامو جمع میکردم... کافی بود چند لحظه موهام رو نوازش کنه... معجزه میکرد... همه چی از یادم میرفت... بدجوری هوس دستاشو کردم... حالا چی... دراز کشیدم، خسته از همه چی و تنها چیزی که به موهام میخوره زمین سرده...
    ارسلان اومد و جلوم وایساد... چجوری دیگه میتونم تو چشاش نگاه کنم؟ چقدر راحت رابطه ای که احتمال داشت شروع شه تموم شد... مقصر ما نبودیم... ولی بعضی وقتا اصن مهم نیست کی مقصره و چیزی که قراره پیش بیاد، پیش میاد...
    - باید بریم... اونا ممکنه دوباره برگردن
    اونا؟ نه... دیگه نمیتونم تو ریخت کثیفش نگاه کنم و هر بازی ای که خواست باهام بکنه...
    - رها...
    حداقل با ارسلان میتونم ازینجا برم...
    - میشه منو ازینجا ببری؟
    یجوری انگار خیالش راحت شد و بازی کردن با دستاش و این پا و اون پا کردن رو گذاشت کنار.
    نشستم سر جام... ارسلان خم شد یه لحظه... فک کنم میخواست پلیورم رو برداره ولی یه دفعه نظرش عوض شد و با سرعت رفت سمت در...
    - لباسات رو برداشتی بیا من منتظرم...
    رفتم سمت لباسام... پلیورم... لباس زیرم... فک کنم این رو دیده بود که اینجوری کرد یهو... کسی که باهام سکس داشته حالا از لباس زیرم وحشت داره... خنده داره... نمیشد قبل ازون پارتی مسخره همدیگرو ببینیم؟
    رفتم سمت در... به ارسلان داشتم نزدیک میشدم که یه لحظه بهم نگاه کرد...
    - من میرم ماشین رو روشن کنم
    رفتارش عجیب بود... انگار داشت ازم فرار میکرد... اگه یکی از سگاش با من اینکارو کرده بود حداقل یکی رو داشتم که بغلم کنه و بهم دلداری بده ولی الآن حتی اونم چشم دیدنم رو نداره... رفتم سمت ماشین... از شیشه داخل ماشین رو نگاه کردم و چشمم افتاد به گندی که زده بودم... دوباره حالت تهوع بهم دست داد و سریع از ماشین دور شدم... معده ام خالی بود و اتفاق خاصی نیفتاد ولی شکمم بدجوری درد گرفته بود... یکم که حالم بهتر شد رفتم سمت ماشین و نشستم عقب... به سرعت از اون خونه نفرین شده دور شدیم...
    ارسلان نه حرفی میزد... نه نگاهی بهم میکرد... یه لحظه اخم از صورتش محو نمیشد... یاد سکسمون افتادم... اگه کسی مجبورم نمیکرد بهترین سکس عمرم بود... وقتی دستاش بهم میخورد دیگه نمیشد به چیز دیگه ای فکر کرد... بوسه هاش... کارایی که قبل از سکس باهام میکرد بیشتر لذت داشت تا خود سکس... یه لحظه به خودم اومدم... چیکار دارم میکنم من؟ اون اتفاق بدترین چیز عمرم بوده... واسه چی داشتم اونقدر قشنگ به یادش میاوردم... اینا همه اش به خاطر وجود اونه... اون لعنتیه............. مهربون... پشت چراغ بودیم... درو باز کردم و از ماشین رفتم بیرون...
    چرا من اینجوری شدم؟ چرا اصن اون فرهاد کثافت تو ذهنم نیست؟ کو اون تنفر؟ پس چی شد اون رهایی که باید یکی رو تا حد مرگ میزد؟ لعنت بهت فرهاد... لعنت بهت ارسلان... لعنت به همه تون... یه لحظه دور و برم رو نگاه کردم و متوجه سنگینی نگاه بقیه روم شدم... داشتم بلند بلند با خودم صحبت میکردم... دیوونه شده بودم... خسته شده بودم... دلم یکم استراحت میخواست فقط همین... خیلی چیز زیادی بود؟
    موبایلم رو از جیبم درآوردم و روشنش کردم... به محض اینکه صفحه اومد بالا پیامکا سرازیر شد... بابام... شقایق... پوزخندی زدم... چقدر من طرفدار دارم! اول، پیام بابام رو دیدم... "کجایی تو دختر؟ باز شارژ گوشیت تموم شده پرتش کردی یه گوشه؟ حتما باهام تماس بگیر". یعنی هنوز از ماموریت نیومده بود؟ پیامای شقایق رو نخونده پاک کردم... تو اون وضعیت دیگه دایه بهتر از مادر نمیخواستم... آدرسو از یه رهگذر پرسیدم... زنگ زدم به علی آقا بیاد دنبالم... بعدشم زنگ زدم به بابام...
    - سلام بابا
    - سلام دخترم... کجایی تو آخه؟ فک نمیکنی من نگرانت میشم؟
    - ببخشید
    - آخه کِی میخوای دست ازین بچه بازیا بکشی؟
    بغضم گرفته بود...نمیتونستم حرف بزنم
    - الو رها؟ صدام میاد...
    موبایل رو گوشم بود ولی صدام در نمیومد... بابام بعد از چند بار صدام کردن قطع کرد... بغضم ترکید... دیگه طاقت دعوا کردن بابام رو نداشتم... خودش زنگ زد...
    - الو دخترم... چی شد یهو؟
    - (سعی میکردم صدام رو عادی نشون بدم) نمیدونم صدا نمیومد
    - همه چی مرتبه دیگه؟
    - آره آره... بابا من دیگه باید برم خدافظ
    - باشه دختر شیطون... مواظب خودت باش
    رو جدول کنار خیابون نشستم و ته مونده اشکی که برام مونده بود رو خرج کردم... بعد از چند دقیقه یکی با دست زد به آرنجم و من از ترس خودم و کشیدم عقب و وحشت زده بالا رو نگاه کردم...
    - ببخشید رهاخانوم ترسوندمتون
    - وای علی آقا شمایین؟
    - بله... خیلی صداتون کردم ولی نشنیدین... خدا بشکنه دستمو...
    - بی خیال علی آقا... بریم
    - چشم رها خانوم نوکرتون هم هستم... خونه میریم؟
    - آره
    سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم سمت خونه...
    وارد خونه شدم... دیگه برام مهم نبود کسی هست یا نه. مستقیم رفتم تو اتاقم و لباسام رو در آوردم و رفتم حموم. زیر دوش، مدام صحنه های سکس با ارسلان میومد تو ذهنم. هر بار که بدنم رو لمس میکردم یاد نوازش هاش میفتادم... یه حال غریبی داشتم... وقتی سینه هام رو لمس میکردم، دستای ارسلان میومد تو ذهنم... هرچند اون یکبار هم لمسشون نکرد... قشنگ معلوم بود میخواست حداقل رابطه ای که میتونست رو باهام داشته باشه... ولی اون رابطه، هرچند کم، هرچند ناخواسته، از بهترین حسایی بود که داشتم... از خودم بی خود شده بودم و داشتم کُسَم رو میمالیدم... میخواستم یکم ازون حال خوب رو دوباره تجربه کنم... میخواستم از رهای غمگین و تنها فاصله بگیرم... یکم سرعت دستام رو بیشتر کردم و بعد از چند لحظه ارضا شدم... تو چشم به هم زدنی حس خوبش رفت... پس اون لعنتی چیکار داشت باهام میکرد که هنوز یادم نرفته؟
    دوش آب رو بستم. خودم خشک کردم و از حمام رفتم بیرون... با اون کار فقط چند لحظه خودم رو ارضا کرده بود ولی راضی نه... حالا به جمع مشکلاتم، عذاب وجدان هم اضافه شده بود... اصلا نمیتونم افکارم رو کنترل کنم...
    گرسنگی داشت بهم فشار میاورد... حداقل یکم فکرم خلاص میشد از دست چیزای دیگه... حوصله نداشتم زنگ بزنم غذا بیارن... لباسام رو پوشیدم و رفتم آشپزخونه و هر چی دم دستم اومد خوردم...
    گوشیم داشت زنگ میخورد... شقایق بود... واسه برگشتن به حالت طبیعی زندگی گزینه بدی نبود...
    - الو رها... رهای خیرندیده کجایی تو؟ گوشیت که خاموشه؟ یه خبری هم که نمیگیری؟ چندبار اومدم خونه تون که نبودی؟ علی آقا هم که نمیدونست کجایی؟ رها؟ با تواَما؟ میشنوی؟
    شایدم بود...
    - سلام
    - سلام؟ واقعا الآن وقت سلام کردنه؟ من دلم مثه سیر و سرکه داره میجوشه بعد تو میگی سلام؟ آخه نم.......
    - اَه شقایق یه لحظه جیغ جیغ نکن آروم باش دیگه... هی وِر وِر وِر... گوشیم که از دستم افتاده بود تو... تو جوب... منم که شماره حفظ نمیکنم میدونی که... شماره ات رو نداشتم... اون چندباری هم که اومدی رفته بودم خرید لابد؟
    فقط میخواستم یه چیزی بگم بره... نمیدونستم اصن قابل باور هست یا نه؟
    - الآن کجایی؟
    - خونه
    - خب از جات تکون نخور که دارم میام سراغت
    - جون شقایق حوصله ندارم... رفته بودم........... آهان رفته بودم استخر خسته ام حسابی... بعدشم که................. قراره بریم خونه عمه ام اینا...
    - بابات اومده؟
    - بابام کجا رفته بود مگه؟
    - علی آقا گفت رفته جایی تا چند روز هم نمیاد که... رها چرا خنگ شدی؟
    - آهان اونو میگی آره آره اومده...
    - خب پس باشه... ولی خودت بهم زنگ میزنیا...
    - باشه خبر از من
    - خدافظ
    - بای
    اووووووف حساب دروغایی که گفتم از دستم در رفته بود... حالا نه که همیشه با همه روراست باشما... وقتایی که حوصله نداشته باشم واسه پیچوندن دست به هر کاری میزنم...
    دو روز بعد در نهایت شقایق خودش بهم زنگ زد و با کلی غرغر قرار گذاشت که بریم بیرون...
    اومدن جلوی خونه دنبالم... شقایق و دوست پسرش سهیل... اونا هی با هم میگفتن و میخندیدن و من با لبخند فقط نگاشون میکردم و هر از گاهی یه چیزی میگفتم که فکر کنن حواسم باهاشونه... چقدر باهم خوب بودن... اون موقع ها وقتی رفتاراشون رو میدیدم چندشم میشد ولی دیگه داستان عوض شده بود... یه حسی بین رضایت و حسادت داشتم... رضایت ازینکه که دوستم خوشحاله و با کسی که دوست داره، از زندگیش لذت میبره... حسادت هم که خب شاخ و دم نداره... وقتی دستاشون تو دست هم میرفت خودم رو میذاشتم جای شقایق و ارسلان رو جای سهیل... کاش اینجوری نمیشد... کاش همونجوری قشنگ ادامه پیدا میکرد...
    چند روز بعد یه شماره ناشناس بهم زنگ زد...
    - بله بفرمایید؟
    - سلام... رها خانوم؟
    - خودم هستم... شما؟
    - من فرشادم... به جا آوردین؟
    - فرشاد؟ خیر به جا نمیارم...
    - ارسلان رو که به جا میارین...
    با شنیدن اسم ارسلان، خونه اش و بگو بخندای اون شب اومد تو ذهنم...
    - امرتون؟
    - امری که در کار نیست... حقیقتش یه عرضی داشتم...
    - گوش میدم
    داشتم نهایت سعی ام رو میکردم که محکم حرف بزنم... نمیدونم موفق شده بودم یا نه... استرس و هیجان امونم رو بریده بود...
    - میخواستم اگه امکانش باشه یکم در مورد ارسلان باهاتون حرف بزنم...
    بله که امکانش هست...
    - چرا باید اینکارو بکنم؟
    - راستش من نمیدونم که چی بین شما اتفاق افتاده که ارسلان رو اینجوری از پا درآورده... تا حالا اینجوری ندیده بودمش... اسم شما هم که میاد دیگه.........................
    لعنت بهت پسر... ازون اول معلوم بود که چه آدم زبون بازیه...
    - اوکی ادامه بدین...
    - نه پشت تلفن که نمیشه... اگه مایل باشین حضوری همدیگه رو ببینیم تا بتونیم یه صحبت دوستانه داشته باشیم...
    چیزی رو از دست نمیدادم... خود ارسلان نبود ولی.......... ولی هر چی که بود به ارسلان ربط داشت
    - باشه...
    - سپاس از لطفتون... آدرس و ساعت رو براتون میفرستم... خدانگهدار...
    - خدافظ...
    گوشی رو قطع کرد......آهههههههههه... داشتم قبض روح میشدما... یعنی ارسلان هنوز داره به من فکر میکنه؟ یعنی میشه؟ نمیتونستم جلو خودم رو بگیرم. شاید قرار نبود اتفاق خاصی بیفته ولی دل وامونده ام به این کارا کار نداشت... راستی این پسره شماره منو از کجا آورد؟ من شماره ندادم به کسی که...؟ البته مهم نیست... سر قرار ازش میپرسم...


    قرارمون ساعت 8 بود... از 8 گذشته بود و من هنوز جلوی ورودی کافه وایساده بودم و هنوز نمیتونستم تصمیم بگیرم برم تو یا نه؟
    آخه دختر چی میخواد بشه مگه؟ خود ارسلان که نیست اینجوری استرس گرفتی... رفیقشه... اونم که نمیخوردت... میرین دو کلام حرف میزنین تموم میشه میره...
    نمیدونم چقدر جلوی در بودم ولی بالاخره خودم رو راضی کردم که برم داخل... از پله ها بالا رفتم و وارد کافه شدم... میزارو دونه دونه نگاه کردم که ببینم فرشاد رو پیدا میکنم یا نه؟ اما فرشادی در کار نبود... پشت یه میز ارسلان نشسته بود... این دیگه چه بازی ای بود؟ ارسلان با کلافگی دور و اطرافش رو نگاه میکرد تا اینکه چشماش افتاد به من... با نگاهش قدرت حرکت رو ازم گرفت... مات و مبهوت داشتم بهش نگاه میکردم... انگار اونم از دیدن من تعجب کرده بود... چشام فقط ارسلانو میدید و نه چیز دیگه... نه راه پس داشتم نه راه پیش... جلوی در وایساده بودم و منتظر بودم که شاید اون مثه همیشه یه کاری بکنه... اما نکرد... اینبار نه... توانم واسه برگشتن بیشتر از رفتن بود... نذاشتم فکر دیگه ای از ذهنم عبور کنه... با سرعت برگشتم و از پله ها رفتم پایین... با سرعت چند قدم برداشتم ولی اون ناخواسته کار خودش رو کرده بود... بیشتر ازین نمیتوستم ادامه بدم... عین وقتی که با مادرم بحثم میشد و قهر میکردم دست به سینه شدم و سرمو پایین گرفتم که بیاد بغلم کنه... اما چرا اون حس سراغم اومده بود؟
    ارسلان جلوم وایساده بود...
    - رها
    چقدر دلم واسه این صدا تنگ شده بود...
    - رها... میشه سرتو بیاری بالا؟
    میخوام اما دست خودم نیست نمیتونم...
    - چی میخوای بشنوی؟ اینکه از اون روز یه لحظه هم فکرت از سرم بیرون نرفته؟ اینکه زندگیم بهم ریخته.....؟ آره... این منم که دارم اینارو میگم... این اولین باره که دارم اینارو به یه نفر میگم... تو باعثش شدی دختر... حالا نمیتونی بذاری بری... میشه نگام کنی؟
    این اون پسر محکمی بود که من میشناختم؟ فکرم از سرت بیرون نرفته؟ آره میخوام بشنوم... بذار فقط بشنوم و نگات نکنم... قدرت دیدن اون چشمارو ندارم...
    وقتی حرکتی ازم ندید دستش رو آروم به سمت چونه ام برد و لمسش کرد... بی اختیار چند قطره اشک از چشام سرازیر شد... با دستش سرم رو داشت بالا میبرد... اون نهایت قدرت بود و من تماما ضعف... فقط تونستم چشام رو ببندم... بستمشون که اشکام رو نبینه ولی کافی بود که یکم به چشام فشار بیارم تا چند قطره اشک بره و دستش رو لمس کنه...
    - نمیخوای منو ببینی؟ من هنوز همون ارسلانما... همونی که تو اتاقش راحت میخوابیدی و حتی نگاهت نمیکرد... همون که اگه مجبور نشده بود حتی لمست هم نمیکرد... اینارو یادته دیگه؟
    معلومه که یادمه... اصن مگه میشه به تو فکر نکرد... چرا زودتر پیدام نکردی پس؟ چی شد یهو پیدات شد؟
    چشام رو باز کردم... قطره های اشک زیر چشمم رو با دستش نوازش کرد... دیگه بسه... پریدم تو بغلش... میدونی چندبار خوابت رو دیدم؟ میدونی چقدر تو رویاهام بغلم کردی و آرومم کردی؟ حالا میگی یادمه؟ اصن کاری کردی که از یادم بری؟
    دستاش رو دور کمرم حلقه کرد... یکم بعد شروع کرد به نوازش سرم... همون آرامشی رو بهم میداد که دستای مادرم بهم میداد... نمیخواستم اون لحظه تموم بشه...
    یکم گذشت...
    - نمیخوای چیزی بگی؟ نمیخوای یکم صدات رو بشنوم؟
    - چرا زودتر نیومدی؟
    - باید با خودم کنار میومدم
    - خودخواه
    - فکر نمیکردم به این زودی دعوا کنیم...
    خودم از چیزی که گفتم خنده ام گرفت... ارسلان دستاش رو پهلوهام گذاشت و یکم ازم دور شد... یجوری داشت نگام میکرد... داشتم خجالت میکشیدم و بی اختیار سرم رو پایین بردم و هر از گاهی بهش نگاه میکردم...
    - اونجوری نگام نکن دیگه...
    - خجالت نکش دیگه خــــــانوم... تو دیگه مال خودمی...
    رفتیم خونه ارسلان... تازه پیداش کرده بودم و نمیخواستم دوباره از دستش بدم... خونه تمیز و مرتبش شده بود عین اتاق من... بدبخت فرشاد راست میگفت... لباسامون رو عوض کردیم و یه چیزی خوردیم... اصن نفهمیدم چجوری گذشت... فقط یادمه داشتیم از نگاه کردن بهم نهایت لذت رو میبردیم و هیچ کدوم راضی به حرف زدن نبودیم...
    - خب فک کنم وقت خوابه... میدونم تا صبح بیدارم ولی خب اینجوری بهتره
    چی...؟ خواب...؟ الآن...؟؟؟ لعنتی من آخه چجوری بخوابم الآن... یعنی دوباره عین دفعه های قبلی میشه؟
    - باشه
    ولی نه... نباید عین دفعه های قبل بشه... رفتم نزدیکش و رو نوک پام وایسادم و با شیطنت لپش رو بوسیدم... از نگاه بهت زده اش خنده ام گرفته بود... رفتم تو اتاق و درو بستم...
    همین؟ تموم؟ اینجوری نمیشه که... عمرا اون حرکتی کنه... خودم باید دست به کار شم... با دودِلی دستگیره درو بردم پایین و بعد از چند لحظه درو باز کردم... میدونستم میتونه از لای در داخل رو ببینه... چراغو خاموش کردم و با قلبی که داشت از جاش در میومد رفتم و رو تخت دراز کشیدم و چشام رو بستم...
    بیا پسر... لطفا بیا... بذار دوباره تو بغلت آروم بگیرم... بیا پیشم دیگه... دیگه تنهایی طاقت نمیارم...
    چند دقیقه بعد ارسلان وارد اتاق شد... چشام رو باز کردم و تنها کاری که میتونستم کنم این بود که براش جا باز کنم... اومد نزدیک و به پشت دراز کشید... تاریکی بهم جرأت بیشتری میداد... کاری که باهاش تو رویاهام شب رو صبح میکردم رو انجام دادم. دستم رو بردم رو سینه اش و سرمو گذاشتم رو شونه اش... قلبم به تندی میزد و مال اونم دست کمی از من نداشت... آرامشی که داشتم رو با سختیای زیادی به دست آورده بودم...
    ولی... آخه چرا اینجوری؟ آخه چرا من؟


    نوشته: SexyMind

  • 36

  • 2




  • نظرات:
    •   jerard96
    • 1 ماه
      • 6

    • عالی بود
      مخلوطی از ترس و شهوت و عشق
      ب نظر میاد ک تو شهوانی هم میشه داستانای جذابی خوند


      ممنونم از نگارشت
      نسبت ب قسمت قبل خیلی عالی تر و بهتر بودی


    •   Samyar1981
    • 1 ماه
      • 4

    • ممنون از زحمتت
      اگه برات زحمتی نیست به بعضی ازین کستان نویس های جقی نوشتن یاد بده


    •   marjan_aydin
    • 1 ماه
      • 4

    • خسته نباشید لایک 3


    •   _secretam_
    • 1 ماه
      • 5

    • نوشته هاتون ارزش خوندن دارن دوستِ خوبم
      امشب هر سه قسمتشو با هم خوندم
      موفق و مانا باشید
      لایک ۴ تقدیم قلمتون


    •   saman_safa1
    • 1 ماه
      • 3

    • لایک5
      تو هی بنویس که کارت درسته.


    •   mohammad725
    • 1 ماه
      • 3

    • Khyli doost dashtm :)


    •   Parsamoradiii
    • 1 ماه
      • 3

    • ???خیلی باحالی


    •   Iraniazadpars56789
    • 1 ماه
      • 4

    • وای فوقلاده بود هر سه داستان رو پشت سر هم خوندم کامنتت دیدم که این داستان ادامه اونه از زبان رها خیلی خسته بودم گفتم یه نگاه میکنم میخابم فردا میخونم ولی بعد هرکلمه هرجمله هرسطر وهر پاراگراف نتونستم داستان رو ادامه ندم بسیار عالی بود نمیدونم واقعا چی بگم بهت ...فقط میگم قلمت ستودنیه .............
      یک،ده،صد،لایک کمتهدهزار لایک تقدیمت


    •   Fereshte_shab
    • 1 ماه
      • 2

    • یه لاو نویس فوق العاده


    •   SexyMind
    • 1 ماه
      • 1

    • jerard96
      مرسی عزیز دل (rose)


      Samyar1981
      ممنونم از وقتی که گذاشتی عزیز :)


      marjan_aydin
      مرسی (rose)


      secretam
      ممنونم ازت دوست گرامی... خوشحالم خوشتون اومده (rose)


      saman_safa1
      مرسی عزیز لطف داری :)


      mohammad725
      خوشحالم خوشت اومده (rose)


      Parsamoradiii
      خیلی ممنون :)


      Iraniazadpars56789
      واقعا ممنونم از حمایتتون دوست عزیز و کامنتاتون واقعا انرژی بخشه برام (rose)


      Fereshte_shab
      ممنونم ازتون دوست عزیز :)


    •   SexyMind
    • 1 ماه
      • 2

    • Kirchhoff
      ممنونم ازتون دوست گرامی :)
      مرسی از وقتی که گذاشتین (rose)


    •   78Kian
    • 1 ماه
      • 2

    • بازم عالی،
      ذهن فعالی داری،خوب میدونید چجوری خواننده رو دنبال خودت بکشونی،


    •   شنل_قرمزی
    • 1 ماه
      • 2

    • وای خدا چقدر حدیث نفسای خوبی نوشته بودین.انگار من خود رها بودم و این ینی کارتون رو خیلی خوب بلدین.
      عالی و لایک از ته دلم واسه قلم روونتون


    •   g63
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • ?????


    •   Clay0098
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • آفرین نویسنده عزیز و با اخلاق که افتادگی،پشت کار و احترام به مخاطب و دیگران بزرگترین امتیاز شماست.
      لایک تقدیم شما؛ نه فقط به خاطر نگارش و خط داستانی مستحکم بلکه به خاطر اینکه علائم ویرایشی رو رعایت کردید(درود بر شما) غلط املایی تقریبا ندیدم(من ندیدم و شاید باشه) و اینکه بلدید با قسمت های کور داستان کار کنید.
      استفاده به جا از پتانسیلی چون ارسلان و اتمام و نتیجه گیری با توجه به کاریزما و شخصیت پنهان ارسلان عالی بود(خسته نباشید). یعنی کسی که شاید لزوما در داستان نقش مستقیم و درجه یک نداشته باشه اما مخاطب تو هر سکانس، پلان و پارت داستان، استحاله روحی شخصیت اصلی رو به خاطر اون عامل حسش کنه و ترجیجا همزمان با روند داستان احساساتی بشه.
      روان و قوی و البته چند متر بالاتر از شهوانی که امیدوارم پیشرفت هم بکنید. ایراداتی چون اروتیک غیر هم سطح و استفاده نکردن از تعلیق مصنوعی که جاش خالی بود هم قابل چشم پوشیه
      منتظر اتمامش بودم تا توی تاپیکم بزارمش.
      بازم بخونیم ازتون
      موفق باشید


    •   Clay0098
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • آفرین نویسنده عزیز و با اخلاق که افتادگی،پشت کار و احترام به مخاطب و دیگران بزرگترین امتیاز شماست.
      لایک تقدیم شما؛ نه فقط به خاطر نگارش و خط داستانی مستحکم بلکه به خاطر اینکه علائم ویرایشی رو رعایت کردید(درود بر شما) غلط املایی تقریبا ندیدم(من ندیدم و شاید باشه) و اینکه بلدید با قسمت های کور داستان کار کنید.
      استفاده به جا از پتانسیلی چون ارسلان و اتمام و نتیجه گیری با توجه به کاریزما و شخصیت پنهان ارسلان عالی بود(خسته نباشید). یعنی کسی که شاید لزوما در داستان نقش مستقیم و درجه یک نداشته باشه اما مخاطب تو هر سکانس، پلان و پارت داستان، استحاله روحی شخصیت اصلی رو به خاطر اون عامل حسش کنه و ترجیجا همزمان با روند داستان احساساتی بشه.
      روان و قوی و البته چند متر بالاتر از شهوانی که امیدوارم پیشرفت هم بکنید. ایراداتی چون اروتیک غیر هم سطح و استفاده نکردن از تعلیق مصنوعی که جاش خالی بود هم قابل چشم پوشیه
      منتظر اتمامش بودم تا توی تاپیکم بزارمش.
      بازم بخونیم ازتون
      موفق باشید


    •   SexyMind
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • 78Kian
      مرسی از لطفت دوست عزیز :)


      شنل_قرمزی
      خوشحالم تونستین باهاش ارتباط برقرار کنین (rose)


      g63
      جان؟


    •   SexyMind
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • Clay0098
      مرسی از شما دوست گرامی :)
      واقعا به من لطف دارین و امیدوارم لایق این همه تعریف باشم. خوشحالم که از داستان رضایت داشتین و امیدوارم کارای بعدیم قوی تر باشه (rose)


    •   Gayaneh
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • sexymind هر روز بهتر از دیروز ....دینگ دینگ واقعاً تعارف نیست شدی مثل صا ایران (biggrin)

      امیدوارم داستان بعدیت از پختگی همه رو شوکه کنه (rose) (rose)


    •   Mohammad7211
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • نویسندگی تو خونتونه


    •   SexyMind
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • Gayaneh
      مرسی دوست عزیز که داستانارو دنبال میکنی :)
      نهایت تلاشم رو هم میکنم که داستانای بعدی مورد قبول باشه (rose)


      Mohammad7211
      نظر لطفتونه (rose)


    •   Aria2233
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • عااااااااالی . باهاش گریه کردم


    •   Minow
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • چقدر خوبه ک اینجا داستان قشنگ و درست و حسابی میخونیم بقیه ک چرتن


    •   Aliarmi
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • داستانو حسش میکنم❤?


    •   iman.shahvanii
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • جالب بود


    •   SexyMind
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • Aria2233
      مرســـــــــــــــی دوست احساساتی من :)


      Minow
      مرسی از لطفی که دارین و وقتی که گذاشتین :)


      Aliarmi
      خوشحالم که با داستان ارتباط برقرار کردین (rose)


      iman.shahvanii
      مرسی :)


    •   Ramin_sabeti2019
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • عالی مثل همیشه‌. ادامه بده. موفق باشی.


    •   SexyMind
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • Ramin_sabeti2019
      ممنونم دوست گرامی شما هم همین طور (rose)


    •   Sexybreasts
    • 4 هفته،1 روز
      • 4

    • اوووووپس
      خيلى خوب بود
      خيليم دوسش داشتم
      لايك27 (rose)
      چقدر رومنس اى جووووون
      شما استعداد زيادى تو عاشقانه نوشتن دارررررى
      بازم عاشقانه لطفا :-*


    •   SexyMind
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • Sexybreasts
      ممنونم از لطفی که بهم داری (rose)
      فعلا که خبری نیست... ببینیم چی پیش میاد (rose) (biggrin)


    •   Orginalboy
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • قلمت پایدار عاشقی دردای بدی رو یادم میندازه ولی دردش هم قشنگ و در عین حال کشندس


    •   SexyMind
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • Orginalboy
      ممنون دوست عزیز (rose)


    •   Liiiiiiiza
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • عالی عالی عالی
      خیلی دوست داشتمش (rose) (rose)
      موفق باشی دوست عزیز


    •   Milad.moresex
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • عالی


    •   SexyMind
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • Liiiiiiiza
      خیلی ممنون دوست گرامی. خوشحالم خوشتون اومده (rose)


      Milad.moresex
      مرسی عزیز :)


    •   zanbory
    • 1 هفته
      • 1

    • بابات خیلی بیمعرفته واسه رهای قصه ما وقت نمیگذاره حالم گرفته شد ..قشنگ بود داستانت آدمو میبری داخل قصه ..دست گلت درد نکنه ..عالی بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو