اسمم مادر است

    بعد از نظافت راه پله ها با تنِ خسته و دردِ کف پاهام که بی نهایت عذابم میداد داشتم به دستای خانم خوشبختی که پولای نو و درخشونو از تو کیفش جدا میکرد نگا میکردم. انقد خسته بودم که کمرم تیر میکشید و نفسم بالا نمیومد. خانوم خوشبختی پولا رو گرفت سمتم و با لبخند و روی گرم همیشگیش گفت: بفرمایین خانوم بیات، خسته هم نباشین.
    لبخند بی جونی زدم و گفتم ممنون و پولا رو گرفتم و مشغول گذاشتن تو کیفم شدم که با اکراه گفت: راستی خانم بیات...
    گفتم بله؟ یه پاکت شیک و قشنگ هم محترمانه و با دو دست به سمتم دراز کرد و با یه لحن خجالتی و در عین حال شیطنت آمیز گفت: ببخشین دیگه تو رو خدا، اینم یه عیدی از طرف اعضای مجتمع به شما، مقدار ناچیزیه و بازم به بزرگواریتون ببخشین. بفرمایین ناقابله.
    دستمو با طمأنینه دراز کردم و پولو گرفتم، لبخند جون دارتری زدم و گفتم: این چه حرفیه، ازتون خیلی ممنونم، خیر ببینین خدا ازتون راضی باشه...
    از هم خدافظی کردیم و بعد از مرتب کردن چادرم از مجتمع اومدم بیرون، اون روز هوا سردتر از همیشه بود. نوک سینه هام سفت شد و حس میکردم عرق بدنم داره خشک میشه. سوار آژانسی که منتظرم بود شدم و راه افتاد. نمیتونستم با اتوبوس برگردم چون دیر میشد و بچه هام تو خونه تنها بودن. کسی هم نبود مراقبشون باشه نه بابا نه مامان نه شوهر هیچکی نبود. اقوام هم که هیچ. اصلا سمت ما نمیومدن که حالا بخوان ازمون مراقبت کنن. سالی یه بار همو نمیدیدم چه برسه به یه زنگ. احتمالا الان مشغول تعطیلات عیدشون بودن...
    آخ انقد خسته بودم، انقد خسته بودم که دلم میخواست به صندلی تکیه کنم و بخوابم. انقد هم خسته بودم که به چیزی فکر نمیکردم. خیلی چیزا بودن که باید بهشون فکر میشد ولی گذاشتم تو خونه.
    از شیشه به خیابون های شلوغ پلوغ و مردم و بساط فروشنده ها که محصول اصلیشون آجیل بود نگا میکردم و بوی عودی که تو ماشین جا مونده بود رو گاهی با نفس عمیق به ریه هام منتقل میکردم. فردا نه پس فردا عید بود. اما هی میگفتم کاش دو ماه دیگه بود.
    تا برسم دلم هزار راه رفت، با اینکه بهشون زنگ زدم بازم نگران ماهان و بارانم بودم. پسرم کلاس دوم ابتدایی بود و دخترم کلاس اول.
    وقتی رسیدم هر دو بهم سلام کردن. ماهان فیلم میدید و باران با عروسکش مشغول بازی بود. نفس راحتی کشیدم و دغدغه ی اصلیم رفع شد. امروز هم به خیر گذشت. تا چند روز دیگه هم که خودم بودم و...
    چشمم به کتری و قوری رو اجاق که ازشون بخار بیرون میزد افتاد و ناخواسته گفتم: آخ...
    چه صحنه ی دلپذیری. میدونستم کار دخترمه، همیشه تا بیام برام چای دم میکرد.
    بدون اینکه لباسامو عوض کنم رفتم نشستم پیش بخاری و با چند فنجون چای نفسی تازه کردم. پرسیدم ناهار خوردن؟ که دخترم گفت از شام دیشب گرم کردن و ناهار خوردن. سهم منم گذاشتن. تلویزیون تبلیغات شد، یه اهنگ نوروزی و آجیل و غذاهای مختلف و حال و هوای عید و...
    با دیدنشون اون چیزایی که باید بهشون فکر میکردم یادم افتاد. بازم دغدغه ها اومدن سراغم...
    رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم. بعد نشستم رو تختم.
    اون مجتمع آخرین کار قبلِ سال جدید بود. تا هفتم برج بعد کاری نداشتم، بدتر از اون پس اندازی نداشتم، بدتر تر از اون هم هنوز برای عید خریدی نکرده بودم! یعنی نمیشد خریدی کرد. با روزی 25 هزار تومن چه پس اندازی میشد کرد؟ پنج تومن فقط پول آژانسم میشد.
    نه آجیلی نه مرغی نه برنجی نه شیرینی نه... داشت گریه ام میگرفت. باید چیکار میکردم؟ چجوری واسه عید این همه خرید میکردم؟ به پسر خالم که رابطه مون کمی بهتر بود همون یه روز پیش زنگ زدم ازش یه مقدار پول قرض خواستم که گفت نداره، تنها دلخوشیم اون بود اونم گفت نه.
    اون روز با اون عیدی، 80 تومن داشتم، با مقدار پولای قبلی میشد صد و مقداری. خب این پولو خرج چی میکردم؟ یه کیسه برنج و دو تا مرغ؟ یا یکی دو کیلو آجیل و چند پاکت شیرینی؟ یا...
    یارانه هم که نصف بیشترش مال سوپری محله بود. به خاطر قرض.
    لعنت به پولایی که تو دست و بالن ولی نمیشه هیچ کاری باهاشون کرد. این اولین عیدی بود که دلِ خوشی ازش نداشتم. اولین عیدی که داشت کلافم میکرد. واقعا باید چیکار میکردم؟ هیچ ایده ای نداشتم.
    دراز شدم گوشیمو دستم گرفتم و فیلتر شکنو روشن کردم. هدفم سایت شهوانی بود.
    چند وقتی بود اتفاقی باهاش آشنا شدم و یه اکانت برا خودم ساختم. گهگاهی آنلاین میشدم و داستانی میخوندم و با کامنت های اعضاش میخندیدم. الان هم سعی داشتم با دور شدن از دنیای واقعی و پیوستن به دنیای مجازی، یه کم ذهنمو مرتب کنم.
    چند تایی از داستانا رو خوندم و یه کمم با نظرات اعضاش حال و هوام عوض شد، بعدش ناخواسته صندق پیام هامو باز کردم و با یه عالمه پیام از یه عالمه تر آدم مزاحم رو به رو شدم. دوست شیم؟ ، سلام خوبی؟ ، دوس داری بلیسمت؟ ، سلام شرایطت چیه؟ ، من فلانی هستم قدم فلان وزنم فلان شغلم فلان...
    این وسط چشمم به یکی از پیاما افتاد. اسم کاربریش ترغیبم کرد پیامشو باز کنم:
    سلام، اول خدمتتون عرض کنم به هیچ وجه قصد مزاحمت و لاس زدن و اینا رو ندارم، من سهراب هستم همشهری خودتون. پروفایلتون رو خوندم و دیدم ننوشتید که دنبال چیزی هستید یا نه، اومدم شانسمو امتحان کنم و بگم اگه مایل هستید تا یه برنامه واسه فردا بزاریم. احترام و دوستی بینمون از همه چیز برام مهمتره، خواهان یه رابطه ی کاملا محترمانه و بی حاشیه و دردسر هستم. امیدوارم حرفام واضح باشه، بابت هر سکس ینی در اصل بابت هر دفعه ارضا شدن هم(چه یه ساعت طول بکشه و چه دو مین)400تومن پرداخت میکنم حالا سر پول هم به توافق میرسیم اگه تمایل داشتید. اگه داشتید تا بریم تلگرام و اونجا بیشتر آشنا بشیم. منتظر جوابتون هستم...
    حس میکردم در واقع از طرز حرفاش میشد فهمید که آدم حسابیه. اما هر چی که بود فقط میتونستم تو دلم یه کلمه بگم: متاسفم. نه به اون بلکه به همه.
    صفحه رو بستم و گوشیو گذاشتم کنار. چشامم بستم. انقد خسته بودم که ناهار نخورده خوابم برد...
    دم غروب وقتی بیدار شدم دسشویی داشتم. یه کم چشامو مالیدم و به خودم اومدم، رفتم تو هال سری تو خونه چرخوندم ببینم بچه ها کجان، بارانو صدا زدم و از تو اتاقشون جوابمو داد، بعد پرسیدم داداشت کجاست؟
    گفت نمیدونم.
    یه کم تعجب کردم و چشمم رفت سمت در هال. سایه ی ماهان و یه دستشو از پشت در میدیدم. انگار دست به پشت به در چسبیده بود.
    نزدیکتر رفتم و کم کم بوی کباب به مشامم رسید.
    به یه قدمی در که رسیدم، دیدم از حیاط همسایه مون دود بلند میشه. یه دود خوشبو، دود کباب. تو هوا پخش میشد و احتمالا تا چند کوچه اونطرف تر هم میرفت. جوری کنار در وایسادم که ماهانو میدیدم اما اون انگار نمیدونست من اومدم. همونطور که حدس میزدم به درِ هال تکیه کرده بود، داشت به دود نگا میکرد. چند لحظه یه بار آب دهنشو قورت میداد و با حسرت و نا امیدی تو صورت و صداش؛ نفس عمیقی میکشید. یه چیزی تو وجودم شروع به چرخیدن کرد، یه حس بد. تو همه ی تنم پیچید و وقتی زیر لب گفت: خوشبحالتون...
    مزه ی دهنِ خشکم عوض شد و پشتِ دلم لرزید. یه حالی بهم هجوم آورد مثه حالت تهوع.
    خوشبحالتون... خوشبحالتون...
    بغض راه نفس هامو بست و گلوم یه درد عجیبی گرفت. اگه یه بار دیگه این حرفو تکرار میکرد قطعا گریه میکردم. انقد تحت تاثیر قرار گرفتم که میخواستم همسایه رو نفرین کنم اما مگه اونا تقصیری داشتن؟ مگه میشد مردم بخاطر ما زندگی نکنن؟
    خودمو کنترل کردم و آروم آروم چند قدم به عقب برداشتم، میخواستم ماهان نفهمه که اینجا بودم. به اندازه لازم که رفتم عقب به دروغ سر و صداهایی کردم و ماهان متوجه اومدنم شد و سریع برگشت.
    سخت بود حرف بزنم. خیلی هم سخت تر بود که خودمو به اون راه بزنم و ادای ندونسته ها رو درآرم. یه لبخند مصنوعی زدم و پرسیدم: اونجا چیکار داری مامان؟
    اومد تو و رفت سمت مبل های کهنه و نشست رو یکیشون و گفت هیچی.
    هیچ چاره ای جز اینکه خودمو به اون راه بزنم نداشتم. مثلا میگفتم غصه نخور عزیز دلم الان میرم میگیرم؟ نگران نباش نمیزارم حسرت بکشی؟ بعید بود. البته میشدا، میشد یه کاری از دستم بر بیاد ولی عاقلانه و صلاح نبود.
    رفتم دسشویی و اونجا اشکام میخواست بریزه ولی اجازه ندادم. برگشتم تو خونه. دستامو شستم و سیب زمینی ها رو رنده کردم و مواد کوکو رو آماده کردم.
    همه رو که سرخ کردم چیدمشون تو یه ظرف و بچه ها رو صدا زدم: باران؟ ماهان؟ زود باشین شام حاضره.
    سفره رو چیدم و وقتی اومدن غیضی به سفره کردن و ماهان هم مودبانه و هم با اعتراض گفت:
    یعنی روزای عیدم نمیشه یه چیز خوب بخوریم مامان؟ اههه...
    حرفشو به دل نگرفتم، حرف پسر کوچولومو به دل نگرفتم چون هنوز کوچیک بود و درک درستی از شرایط نداشت. اگه بزرگ بود صدسال اینو تو روی مادرش نمیگفت. به علاوه میدونستم که همین چند لحظه پیش بوی کباب بهش خورده و بیشتر درکش کردم.
    باران هم که مثل همیشه دوستْ خانمش یعنی عروسکشو بغل کرده بود و با نگاهاش به ماهان یه جورایی حرفشو تایید میکرد. همیشه که عرق خجالت رو پیشونی جمعه نمیشه! گاهی یه لبخند مصنوعی رو لب جمع میشه. جگر گوشه هام، جگر گوشه های عزیزم داشتن جگرمو میسوزوندن. لبخندم یه لبخند از رو بی عاری بود وگرنه که واقعی نبود این لبخند! این لبخند از صد تا گریه هم بدتر بود. چاره چیه؟ بازم خودمو به اون راه زدم و بحثو بردم سمت شوخی و با لحن تند ولی به شوخی ای گفتم: چه حرفا...، بشینین بخورین و خدا رو شکر کنین، خیلیا هستن الان آرزشون این غذاست. بدویین ببینم...
    سرشونو انداختن پایین و رفتن نشستن سر سفره.
    ناهار که نخوردم و الانم با این اتفاقات داشت اشتهام کور میشد. سهم هرکدومو بهشون دادم و مشغول خوردن شدیم.
    باران یه لقمه خودش میخورد و یه کوچولو به عروسکش میداد ماهان هم که همچنان سرش پایین بود. اما یه کم بعد حین جویدن لقمش گفت: مامان؟
    لقمه رو قورت دادم و گفتم جانِ مامان؟
    با خجالت و تته پته گفت: قرارمون یادت رفته؟
    چشمامو ریز کردم و گفتم:
    +کدوم قرار عزیز دلم؟
    -چیز دیگه، گفتی عیدی...
    نگاهی به باران کردم، یه جوری داشت نگام میکرد که انگار حرف داداشیشو کاملا میدونست.
    بازم پرسیدم چه قراری؟
    که باران به جای اون جواب داد: منظور داداشی گوشی لمسیه مامان، از این ساده خوشش نمیاد، گفتی عیدی برا اون موبایل میخری و برا منم لباس یادت رفته مگه؟
    گاهی وقتا آدم خودشم میفهمه که رنگش زرد شده. و منم اینو حس کردم. یه لحظه فکرم رفت اما سریع خودمو کنترل کردم و گفتم: آها! عیدی رو میگین...
    تا خواستم فکری کنم با سوالاشون ریختن سرم که میخری برامون؟ مامان حرف بزن دیگه تو رو خدا، بگو که میخری، ها؟ بگو دیگه لطفا میخری مگه نه؟ مامان تو رو خدا...
    التماسشون و اون ناله ی تهِ صداشون عین بنزین بود رو قلب آتیشم. عین نمک روی زخم. چند تا شد این قوزها؟ قوزِ بالا قوزِ بالا قوز شد. هی بد بیاری، هی دردسر. چیکار میکردم سرشون داد میزدم میگفتم نه؟ یا با لحن گرم ازشون میخواستم فعلا حرفشو نزنن؟ ازشون میخواستم رویاهاشونو عقب بندازن؟
    با لحن معمولی ای گفتم: فعلا نه.
    که هر دو با هم گفتن: اههههه مامان. تو رو خدا دیگه...
    بازم التماساشون ریخت سرم و اونقد سر و صدا کردن که بالاخره صبرم لبریز شد و داد زدم: عه بسه دیگه، پررو نشین غذاتونو بخورین.
    خیلی تو ذوقشون خورد. خیلی. حتی ترسیدن! هیچوقت اینطوری سرشون داد نزده بودم. بلافاصله از کارم پشیمون شدم و خواستم با لحن گرمی جبران کنم و گفتم: معذرت میخوام، ولی تقصیر خودتونه دیگه، حالا غذا رو بخورین گشنه نمونین. بخورین فداتون بشم ببخشید یه لحظه عصبی شدم. بخورین.
    هیچکدوم به حرفم گوش نکردن و فقط با اخم سرشونو انداخته بودن پایین.
    بازم گفتم غذا بخورن که هر دو با عصبانیت گفتن: نمیخوریم ، و بلند شدن و رفتن تو اتاقشون.
    چشمامو بستم و از سر تاسف سری واسه این وضعیت تکون دادم. رسما داشتم عقلمو میباختم. سرمو تو دستام گرفتم و یه نفس عمیق کشیدم.
    سفره رو جمع کردم و بازم رفتم تو اتاقم. نشستم جلوی میز آرایشم و آرزو کردم! که ای کاش یکی بود، یه تکیه گاه، یه همراه، یه فریادرس، یه مرد که من بهش تکیه کنم و گوشه ای از این سختی ها رو به دوش بگیره. خسته بودم انقدر تنهایی جنگیدم. تنهایی جنگیدن سخته، از همه طرف زخم میشی. اما اگه یکی بود، با هم زخم میخوردیم و حداقل متحمل زخمای کمتری میشدم. مهمتر از اون واسه ادامه دادن زخمامو مداوا میکرد. عادلانه نبود که تنهایی بجنگم، و ناعادلانه تر این که خودمم خودمو مداوا کنم...
    دوباره رفتم سایت. بی هدف.
    ناخواسته پیامامو باز کردم و باز چِشَم به پیام سهراب خورد. باز مرورش کردم.
    یه چهار و دو تا صفر همش میومد جلو چشمام. تازه این قیمت از طرف سهراب بود نه من.
    فکر کردم. دو دو تا... دو دو تا... که این پول میتونه از این فاجعه که اسمش عید بود نجاتم بده. خیلی به کارم میومدا، خیلی خوب بود این. موقتا از دردسر دور میشدم.
    اما بعد اخمی کردم و با خودم گفت چی؟ یعنی چی این حرف؟ یعنی من برم... نه نه نه امکان نداره. چی میگی این حرفا چیه؟ واااا! چی شد یهو؟
    خواستم دکمه ی برگشتو بزنم که یه صدای ساکتی بهم گفت خره فقط یه دفس، دنیا که به آخر نمیرسه، پولو بگیر و از این وضع خفت بار خلاص شو بابا، یه بار خوار شدن بهتر از این همه خوار شدنه. بسه دیگه...
    کادر پاسخ رو کلیک کردم و دکمه ی "س" رو به قصد سلام فشار دادم اما بلافاصله وایسادم.
    قلبم داشت مثه همون شب چهارشنبه سوری که تو دست پسرم ترقه ترکید میزد و قفسه ی سینه ام داغ کرده بود. گرمم بود و ابروهام میخاریدن. سوالات به مغزم هجوم آوردن که چیکار داری میکنی؟ این کارا این حرفا چیه یهو از کجا اومدن؟ میخوای قبول کنی؟ تو آینه نگا کردم و از خودم پرسیدم خودتی؟
    یه پلک محکم زدم و دوباره یه چهار و دو تا صفر... و دوباره کادرو کلیک کردم... و بازم دوباره... اینبار بعد از بستن پنجره ی سایت دو قطره اشک از چشای پر از اشکم سُر خوردن پایین و شونه هام بالا پایین شد؛ از سر این وضعیت و آشفتگی ذهنی گریه کردم. از ته دل و بی صدا. واقعا خودمم حالیم بود داشتم چیکار میکردم؟ یعنی تا این حد هم پیش رفتم؟ حس میکردم بیچاره ترین آدم دنیام. حس میکردم از رو این مانع که بپرم مانعِ بعدی منتظرمه.
    سرمو که بلند کردم بازم خودمو تو آینه دیدم. زنیو دیدم که هیچوقت از نگا به آینه هراسی نداشت ولی حالا شرمش میشد. داشتم زن تنها و بی کسیو میدیدم که خیلی محتاج پوله اما تنها راهِ به دست آوردنش دل زدن به یه دریا آتیشه. آب دماغمو بالا کشیدم و زیر چشمامم پاک کردم. از خودم پرسیدم اگه دل ندی میخوای چیکار کنی؟ نه آخه میخوای چه خاکی تو سرت بریزی؟ خب جواب بده ببینم میخوای چیکار کنی؟ میخوای جادو کنی؟ نه نمیتونی. میخوای توکل کنی؟ نکن که جوابی نمیگیری. میخوای صبر کنی؟ نکن که قطره قطره آب میشی. فقط باید این دل و این بدن رو به آتیش بزنی!
    فقط یه دفعس! تو الان مثه اون مریضی هستی که سر تا پاش درد داره اما جرات نمیکنه سوزن بزنه! بیا یه بار درد بکش و از همه دردا خلاص شو...
    زمان گذشت. خیلی فکر کردم.
    رفتم سایت و به سهراب پیشنهاد صد تومن بیشترو دادم. تیری بود که اگه به هدف میخورد خوب میشد اگرم نمیخورد بازم من برنده بودم. که قبول کرد!
    هنوزم باورم نمیشد قبول کردم و خواستم حسابمو پاک کنم اصن... اصن به خودم بد و بیرا بگم و موهامو بِکَنَم... ولی بازم منطقم میگفت این کارو نکن.
    البته بازم افکار و احتمالات دست از سرم برنداشتن؛ اگه این آدم دبه مبه بزنه؟ اگه دروغی باشه؟ اگه اصلا تله مله یا همچین کوفتی باشه؟ اگه واقعا بخواد لاس بزنه؟ سر کاری باشه؟
    نفس عمیقی کشیدم و بیخیال این افکار شدم. دیگه نمیکشیدم دیگه داشت میترکید. با بیخیالی گفتم هر چه باداباد...
    رفتیم تلگرام و اونجا واسه اولین بار سهرابو دیدم که چه شکلیه. یه مرد چشم ابرو مو مشکی با خط رویش هفتی شکل و چارشونه و خوشتیپ که تو کت و شلوار تنش میدرخشید و لبخندش دو تا پرانتز خوشگل دو طرف لباش مینداخت. قیافه شو که دیدم هم یه جورایی خوشحال شدم که حداقل قراره با این مرد سکس کنم و هم بیشتر پی بردم که مرد خوبیه. در واقع از رو ظاهرش میشد گفت مرد خوب و محترمیه.
    بیشتر که حرف زدیم یه کم از خصوصیاتشو فهمیدم.
    به نظر مرد خونگرم و در عین حال مغروری بود. خونگرمیش رو منم تاثیر گذاشت و به شوخی ازش پرسیدم: چند روز قبل از عید میخوای سکس کنی؟ مگه کار و زندگی نداری آخه؟
    خندید و گفت من که هیچکسو ندارم، فقط خودمم، کاملا تنها. بعدشم سکس که زمان نمیشناسه، همیشه میشه کرد، ضمنا به این سکسا عادت ندارم، شاید دومین باریه که سمت سکس پولی میام.
    با سهراب احساس راحتی میکردم. حسم میگفت خیلی آدم با جنبه و حتی قابل اعتمادیه. هیچوقت فکر نمیکردم یه روز با یه مرد از یه سایت سکسی این حرف ها رو بزنم. حتی یه درصد احتمالشو نمیدادم.
    بعد از کلی حرف زدن و آشنایی بیشتر، ازم عکس خواست. گفتم بله؟
    گفت میخوام ببینم نانازت ارزش پولی که میخوام بدمو داره یا نه؟ من نباید ناراحت میشدم از این طرز حرف زدنش. من مثلا یه فاحشه بودم مگه نه؟ مگه غیر از این بود؟ چه انتظاری میتونستم داشته باشم؟ خودم قبول کردم پس گله نداشت.
    طوری که بحث گنده نشه با مثلا عشوه گفتم: فردا ببینش اگه پسندت نشد اونوقت بگو...
    حالم از خودم به هم خورد. در واقع هر چی پیش میرفتیم حالم خراب تر میشد از این نقش بازی کردنا.
    با خنده گفت: باشه پس، فردا هم میبینیم هم...
    واسه فردا ساعت دو قرار گذاشتیم.
    با چه رویی که معلوم نبود ولی بلند شدم و رفتم در اتاق بچه ها، تا قبل از اینکه من برم صدای خنده شون میومد ولی تا درو باز کردم اخم کردن و بی صدا به منچ بازیشون ادامه دادن. فهمیدم هنوزم قهرن و نمیخوان هیچ روی خوشی بهم نشون بدن.
    یه لبخند زدم و با ذوق و طعنه گفتم: عه منچه؟ میدونستین هیچکی تو این بازی حریف من نمیشه، ها؟
    میدونستم ماهان چقد لجبازه و همین الان میگه بیا با هم بازی کنیم. واسه همین تحریکش کردم. یه پوزخند زد و بدون اینکه نگام کنه گفت: حریف من که نمیشی...
    گفتم ها؟ چی گفتی؟ نه واقعنی من این بازیو خیلی بلدم ماهان، هیچکی حریفم نمیشه مامان جون.
    بالاخره رو بهم شد و با حرص گفت: خب اگه راس میگی بیا بازی.
    خودش بود!
    رفتم نشستم و با کُر کُری خوندنامون تاس انداختیم و بازی کردیم. تو چند مرحله شکست خوردم و اونا هم هی به روم میخندیدن و میگفتن ها چی شد پس؟ میگفتی کسی حریفم نمیشه که.
    ماهان هی میخندید و مسخرم میکرد منم آخرش لپشو با عصبانیتی ساختگی کشیدم و گفتم بس کنه. سرشونو گرفتم و بهشون فهموندم سر بزارن رو پاهام.
    این کارو کردن و منم شروع کردم به نوازش موهاشون. چه حس خاصی داشتم از اینکه که تونستم دلشونو به دست بیارم. تحمل اینو داشتم که همه ی دنیا باهام قهر کنن ولی این دو تا فسقلیو نه.
    از اونجا که پشتم به یه جا گرم بود گفتم: اومممم پس عیدی میخواین ها؟
    از بالا دیدم که چطور با تعجب به هم نگا میکنن. یه لبخند زدم و گفتم:
    خیله خب؛
    سریع نیم خیز شدن و با نفسای حبس شده و با زبون بی زبونی داد زدن این خیله خب یعنی چی؟ یعنی تمومه یعنی قبول؟
    ادامه دادم: قول میدم تو همین چند روز آینده بخرم براتون.
    با خنده و جیغ داد بلند شدن و بعد از بال بال زدن ها و هورا هورا گفتناشون، پریدن تو بغلم و قربون صدقه هاشون شروع شد، بوسم میکردن بوم میکردن و میگفتن: مرسی مامان جون تو بهترین مامان دنیایی.
    ای کاش همیشه میتونستم بهترین مامان دنیا باشم...
    بعد از خودم جداشون کردم و گفتم: در ضممممن شیکماتونو واسه فردا شب آماده کنین که قراره کُللللی کباب بخوریم...
    با هم داد زدن: آخخخ جووون.... کباااااااب...
    گاهی میگفتم اگه این دو تا نبودن چقد شرایط بهتر میشد، چقد دردسرام کمتر میشد! فقط خودم بودم. اما بعد میگفتم اگه اینا هم نبودن من چیکار میکردم؟ از تنهایی بیشتر دق مرگ میشدم.
    روز بعد رفتم حموم و خودمو آماده کردم. بعد از مدت ها داشتم با یه تیپ متفاوت میرفتم بیرون، یه آرایش ملایم کردم؛ رژ قهوه ای روشن به لبام زدم که به رنگ پوستم خیلی میومد. ریملو تو مژه هام چرخوندم و چشام قشنگتر شد. بی چادر، با یه تیپ امروزی تر آماده ی رفتن شدم. مدت ها بود که دیگه به خودم نمیرسیدم. انقد غرق زندگی بودم که خودمو یادم میرفت. بچه ها از این وضعم تعجب کردن و پرسیدن کجا میرم و گفتم تو خونه بمونن که برم خرید. هر چقد گفتن ما هم میایم امکان نداشت قبول کنم. به هیچ وجه نمیشد. آخه جایی که میرفتم جای خودمم نبود چه برسه به اونا...
    آدرسو از سهراب گرفتم و راه افتادم.
    وقتی درو باز کرد لبخند به لب سلام داد. بوی عطر تندش به سرعت تو فضای جلو در پخش شد و یه نفس عمیق کشیدم. داشت با حالت خاصی سر تا پامو بر انداز میکرد و من شرمم میشد. هیچوقت فکر نمیکردم جلو یه مرد وایسم و خیلی دقیق انداممو دید بزنه.
    از خودم پرسیدم مطمئنی میخوای بری داخل؟ مطمئنی پشیمون نمیشی؟ مطمئنی که مطمئنی؟
    سهراب دستشو جلو صورتم چرخوند و با لبخند پرسید: هییییی؟ بفرمایید داخل.
    یه لبخند کوچیک زدم و سلام کردم. رفتیم تو و چشمم به خونه ی نقلی و مردونش افتاد. یه خونه با سلیقه ی کاملا مردونه. ولی در کل خیلی شیک و تو دل برو بود.
    همونطور که میرفت تو آشپزخونه با یه شیطنت خاص گفت: به کلبه ی درویشی ما خوش اومدی.
    لبخندی زدم و بعد با دستش مثلا یه لیوان ساخت و همونطور که ادای نوشیدنو در میاورد محترمانه گفت: چای؟ آب؟ چی میل داری؟
    یه کم گیج شدم. خب یعنی نمیدونستم اینجور معامله ها خیلی سریع انجام میشن یا تو انجامش عجله ای نیست مثلا یه کم وقت میگذرونن و بعد سکس؟ یا...
    به هر حال باید تحمل میکردم و در واقع تصمیم گرفتم با قوانین سهراب پیش بریم.
    محترمانه گفتم آب بیاره و رفتم نشستم.
    سهراب هی جوری رفتار میکرد که احساس غریبی نکنم ولی خدا میدونست چقد استرس داشتم و چقد محتاج اون آبی که گفت بودم. بیقرار کف یه پامو آروم میزدم زمین و آب دهنمو هی قورت میدادم. در ادامه میخواست چی بشه؟ تا یه کم بعد ما تو چه وضعیتی بودیم؟ تقریبا سر تا پای روحم میلرزید و شاید اگه این وضع ادامه میداشت محتوای معدمو میریختم بیرون. دیگه راه برگشتی هم نبود. راه ها رو بستم. مطمئن نبودم که اگه بهش بگم نمیخوام و میخوام برم، با روی خوش بدرقم کنه. ترس داشتم چون احتمالش زیاد بود که حتی واسه تلافیِ وقتِ تلف شده اش به زور کاری باهام بکنه و...
    با لبخند اومد سینیو گذاشت رو میزعسلی و نشست کنارم. لیوانو برداشتم نصف آبو یه نفس خوردم و یه کم از رژم رو لیوان موند. حالم بهتر شد. سهراب اون یه شاخه موی سرم که تو صورتم بود رو بین انگشتاش گرفت و کنارش زد و گفت: تو چقد زیبایی!
    تعریفش یه لحظه اون احساسات خاصی که این چند وقته تو دلم ته نشین بود رو به هم ریخت. ته دلمو لرزوند. سرمو انداختم پایین و گفتم: مرسی.
    فضا برا من خیلی سنگین بود اما اون مثه اینکه مشکلی نداشت. یه طرف صورتمو تو دست کلفت و محکمش گرفت و گفت: تو چقد خجالتی ای ببینمت.
    به چشماش نگا کردم و گفتم: نه! نیستم.
    واسه ثابت کردن حرفم دستمو با لرزش و استرسِ تو دلم گذاشتم رو رونش و آروم بردم سمت بین پاهاش و اونم به دستم که تا یه ثانیه دیگه جای حساسشو میگرفت نگا میکرد؛ با یه کجخند و یه ابرویی که برده بود بالا. گرفتمش و آروم از رو شلوار راحتی نرمش چنگش زدم که اونم باز با شاخه موی سرم بازی کرد. یه کم مالیدمش و حس میکردم داره کمی سفت میشه. حین مالیدنش به پشتی مبل تکیه داد و با لبخندِ کنج لباش گونه مو نوازش کرد.
    بیشتر راست و سفت شد و داشت اون قسمت از شلوارشو میبرد بالا و پفش میکرد. کاش میشد هی اینجوری ادامه بدم ولی نمیشد، باید پیش میرفتم، اما میشد سریع پیش برم که حداقل زودتر تموم شه...
    کمر شلوارشو گرفتم و کشیدمش پایین. اونم یه لحظه از رو مبل بلند شد و شلوارو تا مچ پاهاش کشیدم پایین. نیمه راست بود و خشک و کاملا تمیز. با یه کلاهک صورتی رنگ. وقتی گرفتمش بازم ته دلم به هم ریخت، بازم احساساتم دستمالی شد؛ در واقع شهوتم. گرم بود و در عین سفید بودن نرم. یه لحظه تمام سکس های گذشته ام برام تداعی شد. شبایی که با همسرم گذروندم. انقد گرم بود که دستم گرماشو حس میکرد. چند بار که بالا پایینش کردم سهراب یه آهِ نه انقدر با احساس؛ کشید و بازومو گرفت، و پیش آبش از سوراخش بیرون زد و ناخواسته با کف دستم پاک شد، چسبناک بود و کم کم حالت کف مانندی پیدا کرد. دیگه کامل قد علم کرد و سهراب با آره ' آره راستش کن هاش پرسید: به نظرت من ایدز دارم؟ یا هر مریضی دیگه ای؟
    جوابم مشخص بود. لبخندی زد و گفت: منم ایمان دارم زنی مثه تو ایدز یا هر مریضی دیگه ای نداره.
    منتظر حرف آخرش بودم و ادامه داد: میشه بی کاندوم...؟ اگرم بخوای دارما ولی کاندوم نباشه دوس دارم، میشه لطفا؟
    هر چقد تلاش میکردم نمیشد خلاف میل سهراب عمل کنم و انقد با وجود قرارمون برام محترم بود که دوس نداشتم دلشو بشکنم. دوس نداشتم تو روش بزنم. جوابی ندادم ولی باید میفهمید سکوت علامت رضایته. بلند شدیم لباسامونو کندیم چشم ازم بر نمیداشت و با دیدن هیکلم میدیدم که دندوناشو به هم فشار میده و وحشی شده. منم با دیدن هیکل عضلانی اون رضایتم بیشتر شد. و با دیدن کیر کاملا راستش حالم عوض شد و بازم ته دلم لرزه افتاد. سخته که تمایل نداشته باشی ولی هی میلت بازتر شه.
    من یه مورچه بودم؛ مثه مورچه ای که رنج و زحمتشو تا بالای یه صخره میبره و تو لحظات آخر باد هر دوشونو میندازه پایین، تلاشای منم بیهوده بود. هر چقد تلاش میکردم متاثر و تحریک نشم بیهوده بود و با یه نگا به اندامش از بین میرفت. داشتم تحریک میشدم. بعدِ این همه مدت این همه نداشتن رابطه این همه تنهایی این همه بسته بودن درِ شهوتم محال بود متاثر نشم. درسته شبا تو خواب ناخواسته ارضا میشدم اما این به معنی جبران شدن نیازای جنسیم نبود. جلوش زانو زدم، با یه دست گرفتمش و تا نزدیکِ تهشو بردم داخل دهنم. داغ بود و ته حلقمو گرم کرد، در عین سفتی هم نرم بود. بدون هیچ مزه ی خاصی. لبامو دورش محکم کردم و عقب جلو کردم. تا کلاهکش در میاوردم و تا ته حلقم میبردمش و اونم کم کم صدای کلفتش شنوا شد. از پایین نگاش کردم چشاشو بسته بود و آه میکشید. آه، آه، مثه دیوونه ها...کم کم رو به سقف شد. منم سرعت ساک زدن رو بیشتر کردم و تقریبا تا تهشو میفرستادم تو و عوق میزدم اما معنیش این نبود که بدم میاد.
    ترشحاتم زیاد شده بود. انقد زیاد که تا حدودی سُر میخورد لای رونام و قلقلکم میداد. نفسام سنگین شده بود و دلم و همه ی تنم میخواست. دیگه گُر گرفته بودم، دیگه نمیشد تلاشی کرد، دیگه از دست رفتم.
    بلند شدم رو مبل به پشت افتادم و دستامو انداختم زیر زانوهام. پاهامو کامل باز کردم و با نگا به کُسم نزدیک شد و مثل حریصا قربون صدقش رفت. وقتی با انگشت شستش لبه هاشو دایره ای مالید، شکممو دادم تو و آه کشیدم. داشت با روح و روانم بازی میکرد انگار انگشتش نه فقط اونجا که همه ی وجودمو یه قلقلک لذت بخش میداد. وقتی ازم تعریف میکرد خواسته یا ناخواسته دوس داشتم، خوشم میومد وقتی تعریف میکرد و یه جور اعتماد به نفسی میگرفتم. کیرشو گذاشت رو کُسم و آروم سابید روش، قلقلکی روو و توی کُسم راه افتاد و بازم آه کشیدم. لبامو به هم مالیدم و چشمامو بستم. از نقطه ضعفام بود این حتی شاید اگه ادامه میداد التماسش میکردم بفرسته توش. انقد این کارو کرد و انقد مالید بهم که دستام سست شدن و پاهام خواستن از دستم بیوفتن دیگه چشامم داشتن بی حال میشدن. یه آن فرستاد توم و اینطوری انگار جون گرفتم؛ پاهامو محکمتر گرفتم و چشامم باز کردم. نصفشو کرد داخل و روم خم شد، تا همین اندازه کافی بود و شاید اگه بیشتر میرفت دردم میگرفت، از سکس آخرم خیلی وقت بود که میگذشت و ظرفیتشو نداشتم. دستاشو دو طرفم ستون خودش کرد و اینطوری کیرشم تا آخر وارد شد. حسش کردم که چطوری زیر دلمو یه پیچ دردناک و لذت بخش داد و گرمیش گرمم کرد آه و آخم مخلوط شد و زیر زانوهامو تو دستام چنگ زدم و آروم گفتم: آروم . گفت جون و شروع کرد به عقب جلو. نفسای گرمش تندتر و تندتر شد و همشون رو صورتم پخش میشدن. وقتی نوک سینه ی چپمو تو دهنش کرد و مکیدش و ته ریشش سوزن سوزنم کرد، آهِ مثه غره ای کشیدم و رفتم تو یه فضای عجیب، حالم تغییر کرد، انقد شهوتم رفته بود بالا که میخواستم اصن جیغ بزنم و بگم بکَنَدِش، گازش بگیره میک بزنه لیسش بزنه، بو کنه صدا دار بو کنه همون کارایی که دیوونه وار دوس داشتم...
    بعد از گذاشتن پاهام رو شونه هاش و ضربه زدن های اون مدلیش داگ استایل رو هم انجام دادیم و فکر کنم سرخم کرد انقد با دستای قویش سیلی زده بود روی باسنم، وقتی هم تو اون پوزیشن روم خم شد و گردنمو چند بار بوس کرد زیر لب کلمات بریده بریده ای گفتم که خودمم معنیشونو نمیفهمیدم. اینبار به پهلو و به زحمت رو مبل دراز شدم و مثه همون حالتی که به پشت بودم، اومد روم و وقتی خواست بیاد نفساش صدادار شد و با آه و نعره های کلفتش رو یه لپ کونم خالی کرد و اون قسمت از کونمو گرم کرد. خیلی تو سکس پخته بود سهراب. دو بار ارضا شدم و انگار رو زمین نبودم.
    کم کم حالمون بهتر شد و وقتی خودمو پاک میکردم و اونم لباساشو تنش میکرد گفت: مرسی، خیلی لذت بردم.
    یه لبخند بی جون و بیحال و بی روح زدم و چیزی نگفتم. چند دقیقه گذشت، من همچنان تو حال و هوای این رابطه بودم. حس میکردم یه چیز خیلی سنگین نه از رو دوشم که از درونم برداشته شده، حس میکردم مثل یه بادکنک سبک شدم، نفسام داشتن منظم میشدن و حرارت بدنم داشت جاشو به یه سرمای خفیف میداد.
    لباسامو همونجور نشسته پوشیدم و بعدش موهامو با کش بستم.
    صدای شمردن تراول ها توجهمو جلب کرد. تراول های نو و تمیز و مرتب. وقتی گرفت سمتم به پولا خیره شدم. دیگه خبری از حال و هوای چند دقیقه قبل نبود. در مقابل چی اینا رو گرفتم؟ در مقابل چیزی که یه زن اونو ارزشمندترین داراییش میدونه. دیگه کار از کار گذشت و این آبی که ریخت با سحر و جادو هم به حالت اولش برنمیگشت. من ارزشمندترین داراییمو فروختم...
    پولا رو گرفتم و بلند شدم شالمم سر کردم. حالم خوب نبود، به سهراب که سفیدی چشماش سرخ شده و موهاش به هم ریخته بود گفتم سرویس کجاست؟
    نشونم داد و رفتم یه آب سرد به صورتم زدم. آرایشمو که درست کردم اومدم بیرون. حال و هوام مثه آدمای رفتنی بود.
    با تعجب پرسید میری؟ بمون حالا.
    میموندم چیکار میکردم؟
    مثه آدمی که دیگه هیچ چیزی واسه باخت نداره گفتم: نه میخوام برم، تو هم لطفا دیگه نه زنگ بزن و نه پیام بده، فقط همین بار بود دیگه تموم شد...
    هر چی پرسید چت شد یهو هیچی نگفتم. هر چی صدام کرد هر چی پرسید، هیچی. بی اعتنا به حرفاش از خونه زدم بیرون. پاهام میلرزید و به زحمت از اونجا دور شدم.
    تو تاکسی حس میکردم جای زبون و ته ریش و فشار دست و بین پاها و رونا و همه جای سهراب روم مونده، شالاپ شالاپ ها هنوز تو گوشم بود، عقب جلو شدن سینه هام هنوز جلو چشام بود، نوک سینه هام هنوزم رطوبت داشتن و بین پاهام هنوزم نبض داشت. سرمو به شیشه چسبوندم و به خودم بغل زدم. دلم میخواست به حال خودم گریه کنم. دلم برام میسوخت که انقد راحت خورد شدم. اشکام که ریخت راننده که انگار از آینده دیده باشه پرسید: حالتون خوبه خانوم؟
    دست کشیدم زیر چشام و سری بالا پایین کردم.
    تو این وضعیت مهمترین کاری که باید میکردم چی بود؟ رفتم سر قبر شوهرم. نه واسه دردل و گریه و زاری، نه واسه نشستن، پنج شنبه به اندازه کافی پیشش بودم، فقط رفتم ازش عذرخواهی کردم. همین. گفتم منو ببخشه.
    بعدش رفتم خرید؛
    آجیل، هفت سین(به جز سبزه که باران تو خونه کاشته بود)مرغ و برنج، شیرینی، میوه، همه چی خریدم و انقد زیاد بودن که راننده تاکسی بهم کمک کرد و گذاشتیمشون دم در خونه.
    بچه ها وقتی درو باز کردن از تعجب دهانشون باز موند.
    وقتی رفتیم تو ریختن سر خریدا و همون اول کار دلی از عزا درآوردن. خوشحالی از همه جاشون مشخص بود و خیلی دلنشین بود، ولی خوشحالی من به دلم نمینشست، خوشحالی من از سر علاقه به دست نیومده بود، خوشحالی من یه لکه ی ناراحتی رو دامنش داشت، خوشحالی من پیشم منفور بود.
    رفتم یه دوش گرفتم و اون چه که تو خونه ی سهراب به یاد داشتم رو پاک کردم. از حافظم و تنم. صدای کلفت و نعره هاش، نفس هاش رو سینه هام، آب دهنش رو نوکشون، جای دستاش، گرمای بدنش که هنوزم تو بدنم بود، همه رو...
    وقتی هم که اومدم بیرون، خودمو خوب پوشوندم و زغال و منقل و مرغا و سیخ و گوجه و همه رو با کمک هم آماده کردیم و یه کباب دلپذیر رو سفره چیدیم.
    گاهی میدیدم که وقتی به کبابشون نگا میکنن آب دهنشون میچیکه رو سفره و این حالمو بدتر میکرد.
    تو گلوم گیر میکرد وقتی پسرمو میدیدم که چقد با عجله و چقد مثل اونایی که له له میزنن، کبابشو میخوره. یا دخترم که مثل قحطی زده ها...
    سفره مون پاک نبود، سفره مون با پولی که به دل بشینه چیده نشده بود، سفره مون پر بود ولی جای رضایت من توش خالی بود. اما مهمتر از همه ی اینا شرمنده نشدن من بود. اینکه تونستم بچه هامو راضی نگه دارم.
    حین اینکه شوخی میکردن و با هم میخندیدن رو بهشون گفتم منو ببخشن.
    گفتم ببخشید اگه دارم ثمره ی تن فروشیمو به خوردتون میدم عزیزانم، ببخشید اگه سفره ی عیدمون قراره مبارک نباشه، فدای سرتون که خوشحالیتون نتیجه عذاب های منه، راضی ام اگه من ذره ذره آب میشم تا شما ساخته شین، قول میدم تا بتونم اجازه ندم حسرت بکشید، قول میدم هیچوقت شرم نداشته باشید از اینکه مادر صدام کنید، قول میدم...
    دخترم رو به پسرم گفت:
    -بگو ببینم، چه دعایی میخوای بکنی واسه فردا سر سفره هفسین ها؟
    پسرم که داشت تلاش میکرد غضروفو با دندون از استخون جدا کنه گفت:
    -الان دعا نمیگن که، سر سفره میگن
    -خب مام الان نمیخوایم دعا کنیم که، فقط بدونیم
    -آخه دعا رو سر سفره میگن خله، به بقیه نمیگن که.
    -عه حالا بگو دیگه توام
    -نمیگم اگه دوس داری خودت بگو.
    -باشه نگو اصن، اوووومممم خب مـَـَـَـَـَن... دعا کنم مامان زودتر برام عیدیمو بخره!
    لبخند زدم و گفتم حتما میخرم مامان جان.
    ماهان نوشابه ی تو لیوان و سر کشید و بعد از یه آرُقِ گنده گفت: والا من میخوام دعا کنم همیشه کباب بخوریم!
    شکمشو مالید و ادامه داد مثه امشب، با باران بلند بلند خندیدیم. بلند و بعدِ مدت ها از تهِ دل.
    رو بهم شدن و گفتن: پس دعای تو چیه مامان؟ باید بگی توام ها. میخوای چی دعا کنی؟
    دعای من؟ چی میتونست باشه؟ دعای من...
    من دعاهای زیادی داشتم. تصمیم گرفتم یکیشونو بگم.
    یه نفس عمیق کشیدم، به چشای منتظرشون نگا کردم، یه لبخند زدم و گفتم:
    دعا میکنم
    هر وقت روزای عید میاد، هیچ پدر و مادری شرمنده ی جگر گوشه شون نشن...


    نوشته: مسیحا

  • 159

  • 9




  • نظرات:
    •   MASIӇA
    • 1 سال،6 ماه
      • 9

    • سلام دوستان عزیز
      متاسفانه شانس من همیشه یه گند بزرگ توشه که هیچوقت هم فکر نمیکنم گریبانمو ول کنه.
      دیشب داستانو گذاشتم، یه کم پیش خواستم جواب کامنتا رو بدم، میبینم ارور میده.
      الان به ادمین پیام دادم میبینم داستانو مجدد اپلود کرده!! خب الان تکلیف اون نظرات و امتیاز و بازدید ها چی میشه؟ خدا میدونه. من نمیفهمم بین این همه داستان چرا داستان من اینطوری شده!
      داستان از لحاظ بازخورد(بازدید نظر امتیاز)داشت روند خوبی رو طی میکرد، من نمیدونم چی بگم آخه...
      هنوز نمیدونم داستان قبلی درست میشه یا نه اما به هر حال از همه ی کسانی که داستان قبلی و خوندن و کامنت گذاشتن و لایک کردن خواهش میکنم اگه ممکنه دوباره(بدون هیچ حرف اضافه ای؛ فقط همون کامنت قبلی)اعلام حضور کنن تا من جوابشون رو بدم. یا همون کامنت های قبلی یا مشابهش رو بزارید تا جوابتون رو بدم.
      ممنون.


    •   eyval123412341234
    • 1 سال،6 ماه
      • 4

    • مسيحا جان داستانت اونقدر قشنگ بود كه برام افتخاره دوباره بهت بگم چقدر قشنگ و عالي بود! واقعا آفرين!


    •   milad1ma
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • مسیحای عزیز قشنگ نوشتی، یه بار کامنت گذاشتم که پرید داستانت، اگر تو واقعیت باشه بهتره خانوم محترم صیغه یه آدم درست بشه... من دوست بیوه اینجوری داشتم، کمک خرجش هم بودم تا جایی که برام مقدور بود...


    •   Oo_Hadi_oO
    • 1 سال،6 ماه
      • 2

    • چی بگم...
      فقط برخی از ادما واقعا این شرایطو دارن
      حالا ما که نفسمگن از جای گرم بلند میشع هی بگیم کارشون
      اشتباهه
      شما نمفهمید ادمایی تو این شرایط اصن خودشون تصمیم نمیگیرن شرایط بدشون زندگیشونو میسازع
      پس نگیم کارشون اشتباع بودع
      میتونید بگید شاید میتونستند درستر روبع جلو برن...


    •   transaction1352
    • 1 سال،6 ماه
      • 3

    • تراژدي خيلي از مردم مملكتي كه روي گنج نشسته و داره از فقر متلاشي ميشه رو چه زيبا به قلم آوردي
      قلبا به قلمت تبريك ميگم ولي سعي كن از قلمت در حمايت مردم استفاده كني
      حيفه وقتت رو اينجا تلف كني


    •   batajrobeiebala
    • 1 سال،6 ماه
      • 2

    • قلم توانایی داری تبریک


    •   MASIӇA
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • eyval1234...
      لطف داری ایول عزیز، خوشحالم که کامنتتو میبینم. ممنون که افتخار دادی و کامنت گذاشتی. خوش باشی.


      Tooolooo
      ممنون از نظرت، آره متاسفانه زیادی هم تلخه.


      sami_shaye...
      هر چند که تا جایی که یادمه یه چیزایی گفتی شایگان، اما به هر حال ممنون از 162 تا لطفت.


      milad1ma
      ممنون از لطفت رفیق. خوشحالم که بازم کامنتتو دیدم. خب داستان واقعی نیست اما به هر حال نظرت محترمه. شاد باشی.


      oo_hadi_oo
      درسته. بعضی وقتا زندگی رو اجبار میچرخه، البته فقط تن فروشی نیست.
      تن فروشی نه؛ گدایی دزدی خلاف و...و...و...
      ممنون از نظرت.


      transaction1352
      ممنون از لطف و نظرت رفیق. خوشحالم که راضی بودی.
      من اینجا فقط دارم تمرین میکنم، این نوشته ها همش تمرینه. وگرنه دارم برنامه ریزی هایی واسه خارج از اینجا و دنیای مجازی میکنم.
      موفق باشی.


      batajrobeiebala
      ممنون از لطفت.


    •   Takmard
    • 1 سال،6 ماه
      • 2

    • لایک 10.......... این داستان و ببخش مادر یا همون شاهکارت خیلی قشنگن ... داستانت خم و چم زیادی نداشت ، یه پیشنهاد ، یه وسوسه مادری و رها شدن بدست باد .... همین چند ساعتو خیلی قشنگ نوشتی یه جاهایی حرص آدم در میومد که نباید بشه اما شد ! و زندگی همینه گاهی روی سرسره یه تصمیم لیز میخوری و هرچه باداباد ...بهرحال دست مریزاد مسیحا داستانت یه تکه از حقیقتیه که گاهی خدا نیست و خودت باید تصمیم بگیری


    •   روح بیمار
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • ای واااااای چرا اینجوری شد پس?
      والا یادم نمیاد چی گفتم دقیق, فقط اینکه خیلی متفاوت و با احساس بود و از بطن جامعه سیاهمون میاد ! لایک هم تقدیمت و در نهایت گفتم , خانم خونه دار کی بودی? :|
      همینا...


      یعنی چی اخه? بیخود بیجهت چرا یه داستان قفل شه?


    •   sepideh58
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • لایک13
      دیشب خوندم ...خیلی خوب بود ...جالب بود و دردناک مرسی ازت


    •   rastin2769
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • با تمام وجودم درکت میکنم


    •   .farshad
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • لايك ١٤ تقديم مسيحا


    •   Rademan
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • داستانتون اشکمو دراوورد.


    •   pither
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • فقط میتونم بگم متاسفم برای خودم و این جامعه


    •   Minikon
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • عالی بود


    •   ادیوس
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • سلام خوبی مسیحاخیلی ناراحت شدم


    •   Arashmajidi
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • واقعا عالی بود
      تلخ و قشنگ


    •   mahanamir
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • مسیحا جان فوق العاده بود صبح نصفشو بیشتر نخوندم یعنی نتونستم بخونم واقعا درد های توی داستان ملموس بودن الان که کامل خوندمش فهمیدم که از هر نظر بی نقص بود
      لایک 15رو وقتی دیدمش بهت دادم ولی صبح لایک 22بهم رسیده بود .
      شاید اتفاقی که برای داستانت افتاد به این خاطر باشه که هر نفر دوبار لایکت کنه چون یه دونه لایک واقعا کمه برای این نوشته


    •   دلنوشته_های_گلنار
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • من چ هیزم تری ب این ادمین فروختم نمیدونژ شیش تا اکانت منو ریو کرد داداش بکش بیرون مشکلات حل میشه من پاره شدم اینقد جیمل ساختم
      راستی داستانم قشنگ بود،دلم از این رپ ب اون رو رفت


    •   sorsia240
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • لایک 21
      لایک واقعی مال این داستانه بقیه رو درواسی با نویسندس


    •   morteza6034
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • عالی بود هیچ غصه ای به دل قشنگت راه نده چون به خاطر بچهای گلت این کار رو کردی و دلشون رو شاد کردی به بهشت و جهنم اعتقاد ندارم ولی تو از بهشتیهاشی خوش باشی


    •   PayamSE
    • 1 سال،6 ماه
      • 3

    • مسیحا؟اصلا باورم نمیشه اینو یه مرد نوشته باشه.انتظار داشتم اسم یه خانم رو زیرش ببینم.خیلی خیلی عالی بود.تو ماشینم الان، منتظر بودم ساعت سه بشه که بتونم بدون ترس از جریمه شدن ماشینو ترک کنم،اما الان از سه و نیم هم گذشته،و من یک عالمه غم رو دلم سنگینی میکنه،یکم خودمو ول کنم شره میکنه.خیلی زیبا اما دردناک و متاسفانه کاملاً واقعی.کی میتونه به همچین زنی لقب بدکاره بده؟بنظر من که زنان اینچنینی در عین شرافت و پاکدامنی،فداکار هم هستند.صفتی که در هرکسی پیدا نمیشه.
      خیلی خوب مسیحای عزیز،خیلی.
      دست گلت درد نکنه.


    •   sepideh58
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • سامی هشتگ زده بودی برا آرمین (biggrin) اون خانم خانه دار (biggrin)


    •   khafan_free
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • خیلی خیلی خوب بود


      ولی خیلی خیلی ناراحت کننده بود


    •   sajad30
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • سلام.. واقعا متاسف شدم برایِ خودم و این جامعه نکبتی..امیدوارم راهِ خودتوپیداکرده باشی.


      مرسی ازصداقتت،????


    •   as B sa
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • اول از همه اینکه اگه داستان واقعی بود حتما بهت فحش میدادم
      دوم اینکه من نمیدونم هدفت از طرح این داستان چی بود...این بود که راه پایانی برای هر زن هرزگیه؟؟هر فکری بیاد سراغش آخرش به تن فروشی راضی میشه؟؟یا اینکه هدف طرح داستان سکسی بوده و در نهایت باید به اینجا ختم میشده؟؟
      به هرحال اون احساس عدم رضایت زن در پایان داستان از کاری که کرده منصفانه بود
      حیف از ذهن و ایده چنین نویسنده هایی که در راه درست به کار گرفته نمیشه


    •   Sar-sakht
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • قلم توانايي داري تبريك مي گم
      با اين داستان لايه هاي زيرين جامعه تباه شده رو به خوبي ترسيم كردي
      بد و بيراه بعضي دوستان بي انصافيه بايد مادر سرپرست باشي تا بفهمي وقتي بچه درخواستي داره و نمي توني برآورده كني يعني چي؟
      بايد پدر بيكار باشي تا عمق شرمندگي بي پوليت رو لابلاي چينهاي پيشونيت گم و گور كني


      اين داستان براي منم اتفاق افتاده ولي وقتي فهميدم طرف بخاطر نياز مالي و سير كردن شكم بچه هاش تن به اين رابطه داده بدون برقراري رابطه در حد بضاعتم كمكش كردم ولي تا مدتها حالم از اين اتفاق اساسي خراب بود
      متاسفانه ما عادت داريم فقط صورت مساله و قبح اين كارو ببينيم و اخ و تف كنيم اما هيچوقت حاضر نيستيم براي لحظه اي حتي يه لحظه كوتاه خودمون رو جاي اون طرف بذاريم و بعد پيامهاي اخلاقي صادر كنيم.
      فاجعه زمانيه كه طرف مذكر علي رغم اطلاع از وضعيت اسفناك مالي يك زن بازم حاضره باهاش ارتباط جنسي برقرار كنه
      اين ديگه اسمش رابطه جنسي نيست و بيشتر شبيه جفتگيري مي مونه رابطه اي كه رضايت كامل دو طرف رو نداشته باشه هيچ لذتي نداره و تهوع آوره
      كاش از ميزان دزدي هاي اين آب و خاك كمتر مي شد و به جاش سازمانهاي حمايتي از امثال شخصيت اول اين داستان حمايت مي كردن تا بخاطر اجبار تن به رابطه جنسي ناخواسته نده


      بازم تبريك به قلم روان و توانمندت ????????????


    •   Haleh59
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • از دیشب درگیرش بودم.یعنی انقدر غمش برام سنگین و دردناک بود.معمولا برای داستانهای شما کامنت نمیذارم چون اولا انقدر که قلم و نوشته روون و کامله که حرفی برای گفتن نمیمونه و بعد از اون, حس تاثیرپذیری و به فکر فرو رفتن بعد از خوندنه داستانهاتونه. همین میشه که در اکثر مواردی که ازتون خوندم,آخر داستان دیگه حس و حالی جز برای لایک دادن نمونده.ولی دیگه اینجا نشد.تلنگر غم درد هرچی که اسمش هست زیادی بزرگ بود.تن فروشی ته راهه،آخرشه.فکر نمیکنم هیچ زنی راه دیگه ای هرچند سخت جلوش باشه اما اینو انتخاب کنه.سیاه و تلخ. امیدوارم روزای بهتری منتظر زنها باشه.


    •   Dr.tom
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • سلام/بسیار متاسف شدم و کاش کاری از دستم بر میومد؛شاید اصل این مشکلات بی سرپرستی و سفره خالی رو همون حس های زنانه(سلطه طلبی؛حسودی؛خودخواهی و .....)بوجود آورده باشه،بیایین واقع بین باشیم/من تجربه خودم رو بگم که همیشه از کمبود سکس رنج کشیدم؛نه اینکه همسرم برام کم بزاره؛ تقریبن هر شب سکس داریم؛اما چکار کنم که از سکس سیر نمیشم؛مرد هیزی هم نیستم!خاءین هم نیستم؛چی میشد خانم ها یکذره دست و دل بازتر میشدن و اجازه میدادن که شوهرشون همچین خانم با شرفی رو عقد میکرد(چند همسری)و لاقل فقط تو دورانی که خانم اول پریود هستش و مریض هستش برای اینکه شوهرش تو دام فاحشه و بدکاره نیافته و یا اصلن کمبود نداشته باشه؛با همچین خانم با شرفی سکس میداشت و یکم هو ای مالی همچین خانمی رو میداشت؟؟؟خوب در و رنج قشر خانم ها مگه کم نمیشد؟؟شاید سخت باشه!اما این تابو اگه روزی شکسته بشه خیلی از سنگینی و مشکلات جامعه حل میشه!قانون چند همسری در اسلام دقیقن برا این مشکل بوده و دقیقن شیوه ای که گفتم بوده


    •   KingGlaive
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • لایک 36... داستانی بود ک انصافا ارزش خوندن داشت... مرحبا ب قلم توانات... با همین قدرت ادامه بده ????


    •   Atefehred
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • سلام مسیحای با استعداد. هم وطن گرامی
      اولا کلی تشکر
      دوما خداقوت
      سوما اینکه من خودم به شدددددت طرفدار حقوق خانما هسم... هیچ بی عدالتی رو نادیده نمیگیرم و تا جایی که تونسم فریادمو زدم....
      چهارما من اینجایگاهی که دارم سر این قولم به خدا بود که اگه منو به جایگاهی برسونی قطعا و حتما حامی خواهم بود...
      پنجما یاعلی مدد :) بازم بنویس واقعا به من که اضافه میشه:)


    •   PayamSE
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • چند ساعت از خوندن داستانت گذشته، اما هنوز فکرم درگیرشه.یاد این شعر مازیار سمیعی افتادم که مدتیه زیر لب زمزمه میکنم.خوندنش خالی از لطف نیست.


      جوانه می­زنم
      به روی زخم بر تنم
      فقط به حکم بودنم
      که من زنم، زنم، زنم


      چو هم صدا شویم و
      پا به پای هم رویم و
      دست به دست هم دهیم و
      از ستم رها شویم


      جهان دیگری
      بسازیم از برابری
      به هم دلی و خواهری
      جهان شاد و بهتری


      نه سنگ و سارها
      نه پای چوب دارها
      نه گریه های بارها
      نه ننگ و عارها


      جهان دیگری
      بسازیم از برابری
      به هم دلی و خواهری
      جهان شاد و بهتری


    •   Marde_tanhaye_shab
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • نسبت به داستان های اینجا بد نبود ولی در کل خیلی مزخرف بود یه چیزی بگم هر چیز جایی و هر نکته مکانی دارد جای اینجور داستانا این سایتا نیستش بدم اومد


    •   azizroohi
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • سلام خدمت دوست عزیزمون
      داستان تلخی بود و متاسفانه واقعیت داره کاریشم نمیشه کرد چون اکثرا تو جامعه ی ما به یه زن بیوه یا مطلقه بد نگا میکنن ان شالا برا کسی پیش نیاد


    •   Oohyes
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • عاالی بود تحت تاثیر قرار گرفتم


    •   khosrokoslis
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • مسیحا جان کلمه عالی برای این دلنوشته واقعا کمه. بهت تبریک میگم قلم روان و شیوایی داشتی .دمت گرم .درآخر در این روزهای آخر سالی از ته وجودم دعا میکنم هیچ پدر و هیچ مادری در هیچ شرایطی شرمنده بچه هاش نشه.آمین به امید روزهای بهتر. منتظر دست به قلم شدن های بعدیت هستم.موفق و پیروز باشی


    •   mr.joker.2000000
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • وااااااااای خداااااااااا ینی چرا انقدر باید مملکتمون خراب باشه که زنای پاکمون به خاطر پول خودصونو تو دام نجاست میندازن خدا شاهده فقط باید لعنت فرستاد بهشون خدایا مگه میشه اخه یکم خجالت بکشید حرمتارو حفظ کنید


    •   mhrsl
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • الان با این داستانت اشک ریختم شکستم خورد شدم من مردم اما اینو بگم برای تمام کسانی که این سرنوشتشون بوده ( بانو این لکه ننگ بر دامان تو نیست این لکه ننکی بر هویت و مردانگی ماست)


    •   Arimarmolak
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • سلام من ۵ سال تو این سایت میرم و میام ولی تا حالا اکانت نداشتم و هیچ وقتم نظر ندادم ولی بخاطر این داستان اکانت ساختم و خواستم نظر بدم ۲ تا هم نظر دارم اولی در مورد داستان =داستان موضوع نویسندش همه چیش عالی بود خیلی خوب بود هرکی نوشته لایک داره بی نهایت نسبت به داستان های دیگه فوق العاده بود که اصلا ارزش خوندن ندارن دومی = شاید این داستان راست نباشه ولی تو جامعه لعنتی ما مثل این داستانا برا خیلیا اتفاق میوفته من وقتی این داستان رو میخوندم خودم بغزم گرفت بخدا عرق شرم رو پیشونیم نشست خاک بر سر مااا خاک بر سر مسئولین کشورم خاک بر همه ما خیلی حرص خوردم ایشالا همیشه همیشه هرچی که از خدا میخوای بهت بده و دیگه از روی اجبار یا نیاز مالی کسی سکس نداشته باشه و با کسی سکس کنه که عاشقشه و دوسش داری بدرود


    •   dodareh
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • سلام خسته نباشي مثل هميشه زيباجذاب روان ودلنشين داستاني واقعي (البته نه براي نويسنده )بزاي جامعه ماجامعه ايكه عده معدودي اونقدردارن وميخورن كه ازحلقشون بيرون ميزنه وعده كثيري ازبرای یک لقمعه
      به هزاران درمیزنن .
      التماس دعا


    •   sa..a
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • نگارش داستان خوب و عالی بود اما داستان ضعف‌هایی هم داشت بنظرم داستانی که نوشته میشه باید از هر جنبه مشغول شدن ذهنیت خواننده رو بگیره ...مثال نوشته شده با مبلغ چهارصد تومن اوضاع میتونست عوض بشه .و بخاطر این مبلغ اجبار به تن فروشی شده .در حالیکه توی داستان اشاره به گوشی شده که باهاش رفته سایت شهوانی ..پس نتیجه میگیریم همون گوشی بیشتر از مبلغ پیشنهاد تن فروشی ارزش داشته پس با فروختن گوشی نیازی به تن فروشی نبود ه بهر حال از داستانهای درپیتی خیلیا بهتر بود ممنون


    •   Noman95
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • نمی دونم قلم یه مرد به این خوبی و با احساسی می تونه باشه واقعا؟
      جامعه سیاهی داریم... کاش کاش کاش


    •   Vesal0007
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • داستان خوبی بود عالی بود تحت تاثیر قرار گرفتم غلط املای هم نداشتی خیلی خوبه ولی یکم دقت میکنم میبینم زنیکه شوهرش مرده و دوتا بچه ۷ ۸ ساله داره تنهاست و معاشرت فامیلی دوست و آشنا نداره و بیشتر وقتشو میره نظافت منزل که یعنی تحصیلات در حد دیپلم بعید میدونم بتونه همچین داستان با احساسی بنویسه (dash) (dash)


    •   Vesal0007
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • بعدشم تو سهراب رو از شهوانی پیدا کردی چطور با این همه احساسات که میدونی سهراب تو شهوانی هست و ۱۰۰ در ۱۰۰ داستانتو میخونه نوشتی درضم وقتی به شهوانی فیک اومدی پروفایلت مرد زدی جنسیتو سهراب چطور پیدات کرده (dash) (dash) (dash)


    •   azadzn241
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • واقعا عالی
      اما کاش شما که شرایط صیغه خوندن رو داشتین یک خط جمله رو هم میخوندین که صد در صد با خیال راحت تر کارتون رو انجام میدادین...
      اصلا تا اونجایی که من میدونم تو اسلام همچین مواردی توصیه شده به مردا که اگه وسعشون میرسه حتی شده به مدت کوتاهی سرپرستی همچین خانواده ای رو به عهده بگیرن یعنی همین صیغه موقت....لعنت بر اون کس که این امر نیکو و با پاداش رو تو ذهن مردم منفور کرد و جوونای مارو به بدبختی و لجن کشید


      بازم میگم عالی بودی????????????


    •   azadzn241
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • من شخصا دنبال همچین افرادی هسم تا حتی شده بدون چشم داشتی هر چه قدر که توان داشته باشم کمکشون کنم
      موردی بود معرفی کنین ممنون


    •   lidal51
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • خخخ خخ
      ۴۰۰۰۰۰هزار تومن برای یه کارگر نظافتچی با سن بالا!!!!!
      خیلی گنده گویی کردی بکش پایین قیمتتو بابا


    •   Orginalboy
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • چند سالی هست میام تو این سایت و تازه عضو شدم مدت هاست داستان هات رو میخونم قلمت برقرار


    •   MASIӇA
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • بابت تاخیرم متاسفم دوستان. از دیروز که بیدار شدم نشونه های مریضی رو دارم تو خودم میبینم و فکر کنم سرما خوردم، گلوم و گوش های مسدود و کم شنوا و تب و درد بدنمم که داره بیشتر میشه و فکر کنم این عید واسه منم تلخ بگذره.
      خلاصه از اینکه نمیتونم به خوبی کامنتاتونو جواب بدم عذر میخوام.


      جا داره قبل از جواب کامنتا توضیحاتی رو خدمتتون عرض کنم.
      اول راجع به دوستانیه که دچار سوءتفاهم شدن و فکر میکنن من زن این داستانم.
      عزیزانِ دل این داستان اصلا واقعی نیست. من یه مردم که از زبون یه زن داستان نوشته، که یه چیز عادیه. این داستان واقعی نیست و این زن وجود خارجی نداره.
      فکر میکنم اون قسمت سایت باعث اشتباهتون شده. که دلیل اون قسمت این بود که ماجرا زیاد طول نکشه، در واقع ساده ترین راهِ این سکس پولی همین سایت بود.
      بخش های مختلفش هم با کمک یه دوست بود: مثل دوست شیم؟ ، سلام خوبی؟ ، و...
      اینا مربوط به توضیحات یه دوسته که ازش خواستم در این مورد کمکم کنه و اونم اینا رو بهم گفت.


      دوم: هدف اصلیم از نوشتن این داستان اینه که بگم عید داره میاد و مطمئنا خیلی ها آرزوشونه که نیاد. من اینو نوشتم که بهتون بگم(هر چند که حدی ندارم)این روزای عید در حد توانتون و تا جایی که ممکنه به مردم ناتوان کمک کنید. نه فقط امثال زن این داستان که دوست فامیل همسایه غریبه بچه بزرگ بزرگتر کوچیکتر... هر کسی که فکر میکنید نیازمنده یه کمکی بهش بکنید که این روزای مخصوص بهشون سخت نگذره و راضی باشن. نمیگم هر روز و هر فصل، فقط همین روزای عید. نه اینکه الان خودم کامیون کامیون خوراک و پوشاک بفرستم تو محله های فقیر نشین، نه، من خودم تنها کار مفیدی که این چند وقته از دستم بر اومده اینه که به چند تا گربه ی ولگرد غذا میدم. همین. هر روز میان و غذا میخورن و یه استراحتی میکنن و میرن. اما اگه شما توانشو دارید یه کمکی به افراد ناتوان بکنید. زن مرد بچه هر کی که بود. هیچ چیزی بدتر از این نیست که یه خانواده با اخم و غم و حسرت بشینن دور سفره ی هفت سین. پس تا جایی که تونستید و تو هر زمینه ای کمک کنید.
      ممنون.


    •   MASIӇA
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • Takmard
      هم به خودم و هم به داستانام لطف داری تکمرد گرامی.
      نباید میشد، اما از طرفی هم باید میشد! شاد باشی رفیق.


      روحِ فلان
      کامنت تو رو یادمه وروجک، گفتی چند بار ویرایشش کردی. تو هنوز نقش vip نگرفتی که از شر اسپم خلاص شی؟ بابا شهامت کن بگو vip رو به حسابت اضافه کنه. مثلا یکی از نویسنده های سایتی.
      ممنون از تعاریفت اما خانم خونه دار کی بودم؟! میزنم لهت میکنما. خداوکیلی حین صحنه های سکسیش میخواستم موهامو بِتیشَم(کُردیه. معادل فارسیش میشه بتراشم). هی میگفتم این کارا چیه مرد؟! متاسفانه هنوز نفهمیدم مشکل چیه.
      شاد باشی.


      sepideh58
      جنابعالی هم که فشنگ میزاری لای خشاب این و اون و نقش یادآور رو داری ت چ آیِ عزیز! ممنون از حضورت. خوشحالم که از کارم راضی بودی و متاسفم بابت ناراحتیت. امیدوارم همیشه شاد باشی و لبت خندون باشه.


      rastin2769
      متاسفانه نه این داستان واقعیت داره و نه من این خانوم هستم. من از زبون این زن داستانو نوشتم. اما در کل ممنون از همدردی و محبتت رفیق.


      farshad
      ممنون از لایکت فرشاد گل.


      rademan
      متاسفم رفیق. شاد باشی.


      T1A3N6H7A
      متاسفانه چیزی از حرفاتو نفهمیدم عزیز دل. موفق باشی.


      pither
      ممنون از نظرت.


      Minikon
      ممنون از لطفت.


      ادیوس
      خوبم عزیز دل، ممنون. و متاسفم اگه ناراحت شدی.


      Arashmajidi
      ممنون آرش عزیز. خوشحالم که پسندیدی.


      پوچی
      کار زیاد سختی نبود؛ شخصیت این داستان اقتباس از یکی دو شخصیتیه که باهاشون برخورد داشتم. در واقع با هم میکسشون کردم و با توجه به شناختی که ازشون دارم خودمو گذاشتم جای اونا. که کار چندان سختی نبود و خوشحالم که تونستم از پسش بر بیام.
      ممنون از وقتی که گذاشتی.


      mahanamir
      امیدوارم زیاد ناراحت نشده باشی. به هر حال درسته دم عیده و باید روحیه مثبت داد اما به دلایلی اینو نوشتم و اگه بدقولی نکنم تا چند روز آینده یه داستانِ بیشتر اروتیک هم به عنوان یه جور عیدی و هم جبران این ناراحتی ها منتشر میکنم.
      ممنون رفیق.


      من یه چیزایی یادمه شایگان اما نمیتونم خوب جفت و جورشون کنم. حالا تا دفعه ی بعد...


      دلنوشته های گنار
      اگه سعی کنی مطابق قوانین سایت پیش بری و مراقب اعمالت باشی هیچوقت اکانتت ریو میو نمیشه. درسته اینجا یه جای آزاده اما باید مراقب قوانینش هم بود.
      خوشحالم که داستانو پسندیدی رفیق. موفق باشی.


      sorsia240
      تشکر از لطف و لایکت.


      morteza6034
      خوشحالم که میبینم انقد با مرامید و همدردی میکنید.
      ممنون.


      PayamSE
      اول یه تشکر بابت شعر قشنگت پیام گل. راستش هیچوقت فکر نمیکردم با این روحیه ای که من دارم بتونم نقش یه زنو خوب بازی کنم. ممنون از لطف همیشگیت و واقعا متاسفم اگه ناراحت شدی. هیچکس نمیتونه به این زن بگه بدکاره یا فاحشه یا هر کلمه دیگه ای، اگر هم من تو داستان حرفی زدم از طرف خودش بوده، یعنی شخصیت زن داستان فکر میکنه مثلا بدکاره اس نه اینکه خودِ من بهش بگم فاحشه یا کلمات دیگه. وگرنه شرفش از بلانسبت خیلی ها بیشتره و حتی از خیلی از مردا هم مردتره. بازم ممنون از لطفت.


      Khafan_free
      از اینکه ناراحت شدی متاسفم. ممنون.


      sajad30
      ممنون از لطف و همدردیت.


      as B as
      هدفم رو که توضیح دادم و در ادامه بگم که من نگفتم آخر کار هر زن هرزگیه، من یه عالمه دلیل آوردم که این زن چاره ای جز این کار نداره. هر چند نمیتونیم اینو انکار کنیم عزیز دل، درسته این داستانه اما میتونی یه سر تو شهر بچرخونی ببینی چند زن و دختر(حتی شوهر دار) به خاطر خیلی چیزا تن فروشی میکنن. نمیتونیم بگیم حرف تن فروشی رو نزنید این کارا وجود ندارن، حقیقت اینه که وجود داره، زیادی هم داره.
      هیچوقت هم از قلمم در راه غلط استفاده نکردم همیشه راهم درست بوده و خواهد بود. ممنون از وقتی که گذاشتی.


      Sar-sakht
      ممنون از نظر کامل و مفیدت. و ممنون از تبریکت رفیق لطف داری.


      Haleh59
      ممنون از لطفت، خوشحالم که از نوشته هام راضی هستی. دقیقا، تن فروشی یعنی قبلش به هر دری زدن و نتیجه نگرفتن. منم امیدوارم.


      mamal123456789
      باعث خوشحالیه که پسندیدی.


      Dr.tom
      هر کسی نظری داره و نظر شمام محترمه. ممنون از وقتی که گذاشتی.


      KingGlaive
      خوشحالم که ارزش وقتی که گذاشتی رو داشت ممنون، حتما ادامه میدم.


      REZARLS(با تکرار حروف)
      متاسفم بابت ناراحتیت.


    •   MASIӇA
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • Atefehred
      ممنون که انقد خوب هستی.
      امیدوارم روزی برسه که کسی نیازی به کمک و حمایت و... نداشته باشه. حتما مینویسم گلم، موفق باشی.


      sajad4850(rose)


      behzad_hamzad
      باعث خوشحالیه که پسندیدی و باعث ناراحتیه که بغض کردی، متاسفم.


      Marde_tanhaye_shab
      ممنون از وقتی که گذاشتی و متاسفم اگه خوشت نیومد.
      زیر داستان دو تا برچسب هست، یکی اجتماعی، یکی برچسب مخصوص خودم که یعنی میتونم هر داستانی رو اینجا قرار بدم. پس این داستان کاملا جاش تو این سایته رفیق.


      azizroohi
      به نظرم اکثرا ' اغراقه اما اینکه به زن مطلقه و بیوه بد نگا میشه درسته. البته نه فقط به بیوه و مطلقه که به همه. منم امیدوارم پیش نیاد. ممنون که وقت گذاشتی.


      Oohyes
      ممنون از نظرت.


      khosrokoslis
      ممنون از دعای قشنگت خسروی عزیز. از لطفت به خودم هم ممنونم.
      حتما مینویسم رفیق، همچنین خودت هم موفق و پیروز باشی.


      mr.joker.2000000
      فقط میتونم تشکر کنم بابت نظرت.


      mhrsl
      بیشتر از همه ی شما دوستان خودم واسه این زن(با وجودِ وجود نداشتنش)ناراحت شدم. عادت به اشک ریختن ندارم اما خیلی ناراحت شدم. به هر حال من ساختمش و من میدونم چه زجرهایی کشیده.


      arimarmolak
      خوش اومدی و خوشحالم که داستانم لیاقت کامنتتو داشته رفیق. یه تشکر کلی از کامنتت.


      dodareh
      یکی ماهی فقط یک میلیون تومن برنج نصیبش میشه، یکی کارش لنگ یه کیسه برنجه...
      ممنون از نظرت رفیق.


      mah_shid
      لطف داری مهشید عزیز. منم آرزو میکنم امروز و فردا و همه روزای زندگیت مفیدترین باشن.


      sa..a
      ممنون از لطفت و ریز بینیت اما آیا همه ی گوشی ها یه قیمت دارن رفیق؟ یعنی اگه گوشی تو یا فلانی یا هر کی یک میلیون قیمتشه و مثلا یه جی هفته، این زن هم گوشیش جی هفته؟ نه. میتونه یه هواوی باشه که زمین بترکه دویست تومن بیشتر نمی ارزه. یا هر گوشی دیگه ای.
      خوشحالم که رضایتت رو جلب کردم. خوش باشی.


      phty2014
      باعث افتخاره که اولین کامنتت نصیب من شد. جواب دادن به کامنت ها که شهامتی لازم نداره و وظیفه اس.
      از نقدت به داستانم ممنونم، همیشه تا جایی که میتونم تلاشمو میکنم که رو خواننده تاثیر بزارم، امیدوارم تاثیر کافی رو داشته باشه و بهش فکر کنن.
      درسته که این داستان واقعی نبود اما اصلش که واقعیه!


      hooman59
      ممنون هومن عزیز، خوشحالم که ارزش وقتت رو داشته.


      Noman95
      میبینیم که میشه. البته تعجب میکنم که لو نرفتم، فکر میکردم لحنم لو بده که مردم که گویا این اتفاق نیوفتاده. به هر حال باعث خوشحالیه.
      جامعمون هم سیاه تر از سیاهه.


      vesal0007
      مرسی رفیق، لطفا یه دور توضیحاتی که عرض کردمو بخون تا متوجه حقایق بشی.


      azadzn241
      ممنون از تعاریفت از داستانم و انسانیتت. در حال حاضر که کسی رو سراغ ندارم که به کمک احتیاج داشته باشه، شاید بقیه ی کاربرا سراغ داشته باشن. خوش باشی.


      ensafi
      ممنون از حمایتت عزیز، خوشحالم که راضی بودی. نویسنده ها که یه تعداد هستن یه تعداد نیستن یه تعداد هم جدیدا اومدن که کارشون خوبه. من فعلا فعالم تا ببینم بعدا چی پیش میاد.
      خوش باشی.


      orginalboy
      ممنون از حمایتت رفیق.


    •   charlatan1375
    • 1 سال،6 ماه
      • 4

    • یک قانون نانوشته در داستان های شهوانی اینکه هرچقدر شخصیت اصلی داستان فلک زده تر و هرچقدر شخصیت منفی داستان خبیث تر باشد،شما بیشتر لایک و پسند خواهید گرفت!


    •   behi_evil
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • تلخ بود و زیبا و خاک بر سر این......


    •   mmandanaa
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • نمی دونم چی بگم .. خیلی ناراحت شدم .. فقط ای کاش من تواناییش رو داشتم و کاری می کردم که هیچ زن و دختری رو به تن فروشی نیاره .. من شرمنده ام که نمی تونم کاری انجام بدم .. واقعا احساس خجالت و شرمندگی دارم


    •   فرهاد.60
    • 1 سال،6 ماه
      • 2

    • مسیحا مسیحا. من چرا امروز احساساتی هستم و اشکم درومد. یه اتفاقی تو زندگیم داشت می افتاد که این داستان تو بطور کامل مسیرش رو عوض کرد. اینجا چیزی دربارش نمیگم. خدا خیرت بده مرد.


    •   Nobody1365f
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • به نظر من بدترین شرایط واسه یه آدم وقتیه که شرمنده بچه هاش بشه من به شخصه اینو با رگ و خون و پوستم تجربه کردم حتی حاضر بودم بخاطر پسرم و زنم آدم بکشم که اونا اذیت نشن
      متاسفانه واقعیت جامعه ی ما خیلی خیلی بدتر از اون چیزی که تصور میشه امیدوارم روزی برسه شرایط بصورت بنیادی یعنی از بیخ و بن حل بشه
      به امید اون روز


    •   Bersadarvand
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • سلام من حدودا دوساله بدون اکانت میام اینجا و میخونم داستانها رو ولی داستان شما آنقدر زیبا به قلم اومده که حیفم اومد چیزی ننویسم واقعا عالی نوشتی و قلم شیوایی داری موفق باشی .


    •   Arashdarbdar
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • مسیحای عزیز داستانت بسیار عالی بود درد و دل یک زن و بی پناه که تعدادشون تو جامعه ی کنونی ما کم نیست و اطرافشون رو گرگهایی گرفتن که در لباس انسان در جامعه حضور دارن


    •   masoud7SS
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • ما نفهمیدیم خلاصه یارو اگه فقیره پس با اژانس تردد کردنش دیگه چیه!روزها پله تمیز میکنه شبها با موبایل وبگردی!! بچه هشت ساله اش خط و گوشی اختصاصی داره ولی در و دیوار همسایه ها رو بخاطر بوی کباب گاز میزنه!مدیونی اگه فکر کنی طرف با پسرخاله اش اره و اینا!فقط گهگداری خاله خانم که خونه نیست میره اونجا یکمی دردودل میکنه بعدش شلوارشو میپوشه میگه زنگ بزن اژانس! من یک مادرم میفهمی! من الان باید سنگ قبر شوهرمو با اب کسم جلا بدم تا وجدانم راحتشه! خانم کلاً 10 دقیقه زیر اون سهراب مادرمرده خوابید 2 بارهم ارضا شد حالشو برد مزد چندهفته اش هم جیرینگی گرفت اخرش چنان از دماغ طرف درمیاره که انگار باعث و بانیه تمام مصیبت ها و بدبختی هاشه! حالا همه اینها به کنار فقط بچسب به قسمت پایان ماجرا اونجایی که ننه میره رومنبر میگه ببخشید اگه رفتم کس دادم اینها رو خریدم یا شما رو کس گیر اوردم یا به عنوان نویسنده این داستان کس مخاطبم رو جوری خل کردم که با کیر شق کرده اول داستان شروع به خوندن کرد اواسط کار که کلاً خوابید اخر داستان که رسید نیم ساعت باید تو شورت دنبال کیرش بگرده ببینه سرجاش هست یا نه! خلاصه داداش شماره حساب بده کارت به کارت هرچقدر بخوای می ریزم فقط جان ناموست از نویسندگی داستان های سکسی بکش بیرون!


    •   mahya321
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • مسيحاي عزيز عالي نوشتيد در عين حال تلخ و دردناك :( اصلا تو مخيله م نميگنجيد نويسنده داستان مرد باشه و آخر داستان با اسم شما مواجه بشم
      لايك ٧٧


    •   اهورا_79
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • داستانت قشنگ‌و عالی بود ولی ...
      متاسفانه من نتونستم‌کانل بخونمش! فقط تا اونجایی خوندم که از خونه همسایه دود کباب میومد و پسره تو حیاط داشت حسرت میخورد! واقعیتش من طاقت خوندن چنین چیزایی رو ندارم و بسیار برام دردناکه ...
      تبریک میگم به شما ????????????


    •   Moha66moha
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • مسیحا جان سلام . خسته نباشید بهت میگم بابت داستانت . فضایی که توی داستان ساختی تقریبا رئال بود و قابل تصور . اما اینکه کسی بعد از اومدن از سرکار و داشتن اون همه درد جسمی و روحی مستقیم بره سر سایت شهوانی و ... یه مقدار برای من جالب نبود . کاش روش آشنایی سهراب و زن قصه رو جور دیگه ای میساختی ... ولی در هر صورت خوووب بووود


    •   shahoz
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • داستانت عالی بود اگر ادامه داره لطفا حتما بزار


    •   nini774
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم . فقط خوشحالم که گفتی واقعی نیست !


    •   MASIӇA
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • navidka58
      ممنون که وقت گذاشتی و خوندی، راجع به نقطه ضعف هایی که فرمودی:
      " نمیتونستم با اتوبوس "برگردم" چون دیر میشد و بچه هام تو خونه تنها بودن"
      اینجا منظور فقط برگشتن از سر کاره رفیق، یعنی رفتش با اتوبوسه و برگشتش با آژانس(و البته تقصیر منه که تو داستان واضحتر نگفتم)، که دلیلش توضیح داده شده و به اندازه کافی منطقی هست.
      دومی: متاسفانه دقیق نفهمیدم منظورت چیه اما تا جایی که منظورتو فهمیدم بگم که این روزا بچه ها فهمیده تر از اونی شدن که فکرشو کنیم. وقتی از یه پسر بچه ی چهار پنج ساله بپرسی دوست دختر داری؟ به جای اینکه بگه دوست دختر چیه میگه نه! یه دختر بچه هم که از دوس پسر خوشتیپ و شوهر پولدار و... حرف میزنه.
      و خب بازی کردن با گوشی لمسی واسه یه پسر هشت نه ساله که دیگه سهله(اشتباه برداشت نشه یه وقت، این بچه نمیخواد با گوشی بره به دنیای مجازی و دختر مخ بزنه یا با اینو اون چت کنه و این حرفا...، قصدش فقط بازی کردنه وگرنه انقد هم دیگه فهمیده نیست).
      مورد سوم: من نمیگم بچه ی بی ادب و پر رو تو محله های فقیر نشین وجود نداره، من میگم بچه های با ادب و با تربیت هم تو محله های فقیر نشین وجود داره! نمیشه گفت همه ی بچه های فقیر بی ادبن. و اما اینجا خواستم شخصیت زن داستانو محبوب تر کنم؛ که چه بچه های مودبی تربیت کرده.
      راجع به دعای آخر داستان؛ شخصا دیدم که یه پدر یا مادر جلوی بچه های حتی بزرگترش هم دعاهایی از این احساساتی تر کرده. حالا جدا از این من اول خواستم داستان اینطوری تموم شه:
      گفتم:
      +فردا بهتون میگم...
      اما فکر کردم اینطوری قشنگتره و در کل بابتش پوزش میخوام.
      راجع به مورد آخرت: نه متاسفانه تجربه ندارم، تا حالا با هیچ زنی سکس پولی نداشتم که بفهمم بعدش چه حسی داره و کلا اهل این نوع سکسِ منفور نیستم، اما میتونم احساس آدما رو بفهمم، یعنی بفهمم که فلانی تو فلان شرایط خاص چه حسی میتونه داشته باشه.
      ممنون از لطفت، خوشحالم که خوشت اومد و امیدوارم توضیحاتم واضح بوده باشه، موفق باشی.


      charlatan1375
      بله عزیز دل. گاهی این حرفت صدق میکنه.


      behi_evil
      ممنون از نظرت.


      .Z
      با تشکر از شما همراه همیشگی و عزیز.


      mmandanaa
      دشمنت شرمنده باشه. ناراحت نباش.


      فرهاد.60
      نمیدونم چی شده اما اگه اتفاق بدی رو خواستی رقم بزنی و من باعث شدم سر نگیره خوشحالم. اگه مایل بودی تو خصوصی بهم بگو برا.


      Nobody1365f
      کاملا درسته و درک میکنم که چی میگی. شرمندگی پدر یا مادر جلوی بچه رو با چشمای خودم دیدم و میدونم که چقد بده.
      امیدوارم دیگه هیچوقت جلوی خونوادت شرمنده نشی.


      Bersadarvand
      باعث افتخاره که برای داستانم کامنت گذاشتی، ممنون از لطف و حمایتت.


      Arashdarbdar
      ممنون از لطفت رفیق، بله...


      90Hadi59
      اختیار داری عزیز، باعث افتخار منه که عزیزانی مثل شما زیر داستانم کامنت گذاشتن. ممنون از لطف و همراهیت.


      mahya321
      ممنون مهیای عزیز، بابت ناراحت شدنت متاسفم. پس این یعنی به خوبی تونستم نقش زن داستانو بازی کنم و باعث خوشحالیه. خوشحالم که راضی کننده بود.
      شاد باشی.


      اهورا_79
      میفهمم. خودمم حین نوشتن بعضی صحنه ها از سر ناراحتی چند لحظه مکث میکردم و نفس عمیقی میکشیدم و بعد ادامه میدادم.
      به هر حال لطف داری، ممنون از وقتی که گذاشتی.


      Moha66moha
      مرسی رفیق. خب همونطور که گفتم دلیل اسم بردن از این سایت طولانی نشدن قصه بود. در واقع این روش واسه سریع پیش رفتن داستان مناسبتر بود. وگرنه روش های دیگه ای هم بود که به نظرم زیادی حاشیه سازی میشد.


      سفید.دوستم
      کی گفته همیشه غمگین مینویسم؟ یه بار شاد یه بار مثبت یه بار منفی، شاید چون غم تاثیر گزارتره و بیشتر تو خاطر میمونه اینطوری فکر میکنی.
      ممنون از همراهی همیشگی و حمایت های بی دریغت. امیدوارم هیچوقت دلت نگیره.


      Tiara40
      ممنون از شما. شما هم موفق باشی.


      shahoz
      ممنونم، نه متاسفانه ادامه نداره.


      nini774
      منم خوشحالم که واقعی نیست، هر چند که اینجور داستان ها تو واقعیت هم وجود دارن.
      ممنون از نظرت.


    •   miago
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • اين داستانت ، مسيحا ، بر عكس خيلي از داستانهاي اجتماعي ديكه ات ، جاش اينجا بود ، خوب بود ، ملت هم تشويقت كردند،


      يه پيشنهاد هم برا نوشته ات


      سالي يبار هممو نمي ديديم چه برسه به يه زنگ ،


      زنگ زدن اسونتر از ديدنه ، پس درستش ميشه


      سالي يبار بهم زنگ نمي زدند چه برسه هميديگر رو ببينيم


    •   mehr1395
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • سلام این داستان واقعی بود یا الکی؟
      هرچی ک فقط باش زار زدم
      باید بگم ممنون از داستانت یا بگم متاسفم از این مملکت؟
      نمیدونم چی بگم
      سرم داره میترکه
      :(


    •   king234
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • برید باوا کونی های جقی شما این داستانا رو مینویسید ما باور کنیم فکر کردی کی هستی که میخوای با احساسات کیری این جامعه گونی و لاشی بازی کنی یه جور داستان مینویسید آدم اب شه از گریه ولی نه اینجوری نیست.لطفا کتاب همیشه کونی نباشیم رو بخون یا اشلا شرط بندی چرا نکردی یا کسخل اصلا چرا نرفتی گدایی


    •   khodam2079
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • خوب و تلخ


    •   Qazvinboy1
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • عالی بود


    •   حاج.مهدی.18+
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • من خیلی سخت گریه میکنم سر این داستان بغضم گرفت بعد تمام شدنش ده دقیقه گریه کردم نه به خاطر غم انگیز بودن داستان به خاطر اینکه مردمون به این حد از بد بختی رسیدن اما آقازاده ها


    •   Teen_wolf77
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • مثل همیشه عالی و فوق العاده ❤❤


    •   gazvindarbast
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • به نظرمن این داستان واقعیت خیلی از آدمهاست.
      من به شخصه هم اعصابم بابت اینجور مسائل خورد میشه،هم ناراحت میشم که هیچ کمکی از دستم بر نمیاد تا انجام بدم.
      مسیحا دمت گرم.خیلی حال کردم با داستانت


    •   خرپرنده
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • اشکم درومد...قلمت گرم


    •   آ_میرزا
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • دست و پنجه ت درد نکنه عالی بود و چقدر تلخخخخخخخ اما متاسفانه حقیقت داره.آدما وقتی تو شرایط قرار میگیرن اوضاع خیلی فرق میکنه.
      خدا هیچ پدر و مادری رو شرمنده بچه هاش نکنه


    •   آ_میرزا
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • ای بدم میاد یسری کونی میان ایراد الکی میگیرن در جوابشون باید گفت کونی برو جقتو بزن.
      اینجا سایت سکسیه درست اینم یه درام سکسی بود پس گوه اضافه نخورید


      دور از جون رفقای جان


    •   MASIӇA
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • miago
      شخصا اینجا نه واسه درآمد مینویسم، نه واسه معروفیت، نه واسه جلب توجه، نه هیچی! درآمد که نداره این سایت، معروفیت هم کلا تو دنیای مجازی مفت گرونه، جلب توجه هم که دیگه هیچی رفیق. تشنه ی محبت و تعریف و تمجید هم نیستم که یکی بگه وای عالی بود بیام خر کیف بشم و بشکن بزنم(البته دوستان لطف دارن و سوءتفاهم نشه یه وقت) و...
      دلایل اینجا نوشتنم مهمتر از همه علاقه س، دوس دارم اینجا بنویسم و همیشه هم فضای سایت رو کاملا رعایت کردم(از لحاظ سکسی بودن داستان)،و بعد تمرین و خاطرِ دوستانِ گُله. هنوز مطمئن نیستم که خارج از اینجا و مجازی چیزی بنویسم اما واسه محکم کاری دارم اینجا تمرین میکنم که شاید در آینده اتفاقاتی بیوفته. خاطر دوستان هم که تو نوشتن دخیله و به عشق اونا مینویسم.
      در کل میخوام بگم شهوانی و کلا دنیای مجازی انقدرا هم مهم نیست که واسش سر و دست بشکنم. یه دکمه ی دیلیت اکانته و تمام!
      اما جدا از اینا ممنون که وقت گذاشتی و خوندی و خوشحالم که رضایتت رو جلب کردم، بابت پیشنهادت هم ممنون و حتما در آینده رعایت میکنم.


      mehr1395
      میبخشی اگه ناراحتت کردم، این داستان کاملا ساخته ی ذهن منه و واقعیت نداره. بیشتر بگو متاسفم واسه این مملکت.


      king234
      برو تو قفست.


      Khodam2079
      مرسی که همراهی میکنی رفیق.


      Alefshaa
      باهات موافقم، اتفاقی مثل این به راحتی از حافظه پاک نمیشه. اما شاید بعضی وقتا بهتره پیش خودت شرمنده باشی تا پیش فرزندانت.


      Qazvinboy1
      نظر لطفته.


      حاج.مهدی.+18
      متاسفم که ناراحتت کردم و، بله آقا زاده ها...


      Teen_wolf77
      تشکر.


      gazvindarbast
      مطمئن باش واقعیت خیلی از آدم هاست. حالا نه فقط واسه عید، که هر روز شاهدش هستیم. همین پریروز ساعت هفت و هشت بعد از ظهر بود یه آشنای دوری دارم که زنگ زد و گفت دو نفر رو سراغ داره و قیمتشون هم ارزونه، پنجاه هزار تومن اما واسه اون سی و پنج تومن هم ردیفه، مشتریشون بود و به منم پیشنهاد داد برم اما قبول نکردم حتی سعی کردم منصرفش کنم اما رفت. رفت و بعد ' بعد از اینکه حسابی از اندام و چهره و بُت بودن اون زنی که باهاش رابطه داشت تعریف کرد، فهمیدم که بیوه ست و متولد هفتاده و یه دختر کوچولو هم داره. سریع یاد این داستانم افتادم و ناراحتی های بعدش و... حتی خواستم سرزنشش کنم اما زیاده روی میشد...
      ممنون از لطفت و خوشحالم که راضی بودی.


      خرپرنده
      فقط میتونم بگم متاسفم رفیق گلم.


      masi6911
      ممنون از شما.


      آ_میرزا
      ممنون از لطفت، کاملا هم درست میگی و همونطور که واسه کاربر قبلی توضیح دادم حقیقته.
      خوش باشی...


    •   dickerman
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • فقط میتونم بگم فوقو العاده


      مرسی مسیحا جان واقعا تکان دهنده بود


      لایک 110


    •   ShiRin_Banoo
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • مرسی که انقدر خوب مینویسی مسیحا..همیشه بنویس..زیاد بنویس..عاشقانه بنویس


    •   diter
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • مسیحای نازنین عالی بود داستانت
      یه درام واقعی
      ممنون که مینویسی و قلم فوق العاده ای داری ، بدون غلط املایی????????????


    •   Arman154
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • مسیحای عزیز سرگذشتی که با قلم زیبایت تعریف کردی در عین تلخی ولی نشان از یک حقیقت داره و اون دنیای بی رحم ما انسان ها است انسان هایی که برای رسیدن به یک هدف بقیه رو زیر پا له می کنن بدون اینکه توجهی به احساسات آنها داشته باشند و از طرفی ما آدم ها با اینکه در زندگی خودمون خیلی کار خاصی نکردیم ولی همیشه انگشت اتهام و سرزنشمون به طرف افرادی از جامعه است که به سمگین ترین شکلش شلاق روزگار رو خوردن . شاید عرضه تن در برابر پول به نظر خیلی از آدمها کار زشتی باشه ( که البته هست ) ولی از آن بدتر قضاوت ماست که تا به حال به رفتار های خودمان توجهی نکردیم مثلا خیلی از ما ها تو محلی که کار میکنیم چاپلوسی رئیس و یا دیگران را کرده ایم ؟ یا تو اداره زیر میزی نگرفته ایم و یا مخصوصا کارشکنی نکرده ایم؟ چند نفر از مردها قلم پاهای خواهرشونو خرد کردن و بهشون سخت گرفتن و این در حالیه که خودشون حتی از خواهر نزدیک ترین دوستشون هم نگذشتن و .... در تمام دنیا بیش از 90 درصد آدم ها به نوعی دارای چنین رفتارهایی هستند. مثلا خیلی از مردم دنیا سال ها درس میخونن و تلاش می کنن که برای دیگران تلاش کنن یعنی بعد از این همه درس خوندن تنها بدنبال یک شغلی هستند که دیگران به آنها پیشکش کنن و معمولا از خودشون هیچ ایده ای ندارن در واقع جمعیت کثیری از مردم در واقع هیچ کاره هستن و به هر حال یک جایی تو زندگیشون لنگ میزنن. در آخر باید بگم که زندگی ما انعکاس افکار ماست و اگه میخوای فکرت باز تر باشه باید ذهن خودتو از هر گونه افکار منفی و مزاحم خالی کنی چون هیچ وقت یک ذهن درگیر نمیتونه خلاق باشه چونکه فرصتی برای خلاقیت و پیش برد اهداف نداره لابد این جمله معروف رو شنیدی که میگن : آدم از هر چی بدش میاد ، سرش میاد ! به نظرت چه دلیلی میتونه داشته باشه جز اینکه دائما بهش فکر میکنه؟ ما گاهی ناخود آگاه بدون اینکه حتی خودمون بدونیم ( ذهنمون به مرور اینطوری تربیت میشه ) همه اتفاقات و چیزهای بد رو به سمت خودمون جذب می کنیم و .... از اینکه مطلبم طولانی شد عذرخواهی می کنم ولی اینو بزارید به پای اندوه زیادی که از خوندن این داستان نصیبم شد . برای شما آرزوی بهترین ها رو دارم ، شاد و تندرست باشید


    •   The.Romeo
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • مسیحا این اولین کامنتم توی سایته
      همه کاراتو خوندم ، کامل و احساس می کنم از ته قلبم مدیون قلمتم
      دیوونه کلماتتم
      عاشق بیانتم
      مسیحا گاهی وسط داستانات چشمامو می بندم و به اینکه اگه الان جای کاراکتر هات بودم چی کار می کردم !
      بعد که ادامشو می خونم همون تخیلاتو می بینم و این واسم لذت بخشه ...
      مرسی هستی بازم بنویس فقط بدون پایان خوش هم وجود داره ... نامرد بعضی وقتا داستان جدید می دی می ترسم بخونم بس که دلم از آخراش می گیره
      ببخشید مادر | قرص های خواب آور | دریا | ... ؛ با اینا واقعا گریه کردم تا چند روز غرق بودم خانوادمم بنده خدا ها هی می گفتن چم شده :)
      داستانات پره از احساسات و امیال مردونه که این هنرتو فریاد می زنه
      می تونم بگم تنها داستانی که علاوه بر همه مواردش پایان دلچسبی داشت و {نظر شخصی خودمه} بیشتر پسندیدم "بغلم کن" بود که تا الان واسه همه دوستام فرستادمش ...
      بازم بنویس برامون / مرسی که هستی


    •   Mahsaa_66
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • عالی بود


    •   MASIӇA
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • dickerman
      خیلی ممنون از لطفت همشهری گل.


      Shirin_banoo
      خواهش میکنم، ممنون از شما.
      عاشقانه هم نوشتم و خواهم نوشت بانو، اتفاقا اگه قسمت بشه و تا اون موقع تکمیل بشه یه داستان عاشقانه اروتیک رو با چاشنی عید و سیزده به در تقدیمتون میکنم به اسم مادرتر از مادر(به احتمال زیاد). محارم نیست، بلکه لقب ناز بانوی داستان مادرتر از مادره. بعدش هم یه عاشقانه ی دیگه خواهم نوشت و... البته بازم میگم تا ببینیم قسمت بشه یا نه. شما هم بیشتر بنویس.


      diter
      ممنون از لطفت دوست عزیز، خوشحالم که پسندیدی.


      Arman154
      ممنون از نظر ارزشمندت، ممنون که وقت گذاشتی و توضیح دادی.
      منم برای شما آرزوی شادی و سلامتی دارم.


      The.romeo
      راستش نمیدونم در مقابل این همه لطف و احساس خالصت به من چی بگم، کلی انرژی گرفتم با کامنتت. فقط میتونم تشکر کنم.
      اگه باعث ناراحتیت شدم معذرت میخوام اما من همیشه غمگین نمینویسم، شاید نصف داستانام پایانشون غمگینه و بقیه کلیت یا پایانشون شاد و مثبته، اگه همه رو خونده باشی حتما حرفمو تایید میکنی. دلیل پایان غمگین هم اینه که غم تاثیرش بیشتره و بیشتر از شادی تو خاطر خواننده میمونه. اما مِن بعد سعی میکنم داستانامو پایانشون شاد باشه. بله بغلم کن رو خودمم خیلی دوسش دارم و نه فقط شما که چند نفری تو خصوصی گفتن که واسه اطرافیانشون هم فرستادن. حتما مینویسم عزیز دل، ممنون که همراهی و امیدوارم در ادامه هم همراهی کنی.


      Mahsa_66
      ممنون.


      kazhal864
      ممنونم رفیق.


    •   El_che_1992
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • عالی بود ..‌‌‌هم داستان....هم توصیف ها .....همه چی یک بودم


    •   danial3456
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • نظر شما چیه؟مسیحا به نظر من تو کار بدی نکردی فقط خواستی جلوی بچه هات شرمنده نشی که این کار خوبیه و با جز این تو یه زنی و باید لذت جنسی خودت رو تو هر شرایطی فراهم کنی .????????????????


    •   Nokhoodi
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • اصلن مگه میشه نظری داد،وقتی نظر میدی که به این درد مشرف باشی،فعلا که به یاد بوی کباب و سفره رنگین بغض قورت دادم...شاهکار بود،قلمت مانا


    •   Gamer_sexii
    • 11 ماه،2 هفته
      • 0

    • خوب بود واقعا . ولی این زن بود و پردش که مهم ترین چیزش بود از دست داده بود پس ناراحتیش چی بود؟


    •   Qezavat
    • 8 ماه،1 هفته
      • 0

    • ارزشها که بی ارزش بشن، بی ارزش ها ارزش پیدا می کنن، خوب نبود


    •   aranaz
    • 8 ماه
      • 0

    • مسيجا جان داستانت عالي بود ❤️


    •   سعید تبریزی
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • عالی بود مسیحا جان عزیزم واقعا عالی بود


    •   mazhd
    • 2 روز،6 ساعت
      • 0

    • متاسفم واسه این کشور و مردمش ک اینطوری گرفتار شدن داستانت عالی بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو