زنی پشت پنجره (۱)

    خیلی وقتها میدیدمش، توی کوچه، خیابون، سوپرمارکت محله، میوه فروشی و یه وقتهایی هم توی پارک نزدیک محله که دختر کوچیک و فوق العاده زیباش رو می آورد محوطه وسایل بازی، یه دختر کوچولو توپول موپول و سفید با موهای فر دار بلند و قهوه ای و چشمهای روشن و درشت و سنش حدود سه سال، که از لحاظ قیافه و ظاهر میشه گفت مدل کوچیک شده مادرش بود. هر وقت و هرجا که میدیدمش، فقط یه نگاه کوتاه و سطحی می کرد و یه نوع بی توجهی عمدی در رفتارش رو شاهد بودم. برعکس اون، من کاملا خریدارانه نگاهش می کردم و واقعا دست خودم نبود. هم از خودش خیلی خوشم می اومد و هم از دختر کوچولو و بامزه اش که دوست داشتم بغلش کنم و اون لپای سرخ و سفیدش رو ببوسم. دخترک شیرین زبون بود و تا حدی شیطون که مدام مادرش مجبور بود صداش کنه «هدیه نکن، هدیه مواظب باش مامان و ...». خانمه همیشه با چادر عربی دیده بودمش و اون صورت گرد و سفید و چشمهای روشن و درشتش با مژههای بلندی که چشمهاشو رو انگار نقاشی کرده بودن، در اون چادر یه جلوه ی خاصی داشت. لبهای برجسته و دماغی کمی گرد که به صورتش میومد و یه جورایی چهره اش رو بامزه میکرد. قدش در بین خانمها متوسط روبه بلند می زد و به خاطر چادر عربی که سرش بود کمی بلندتر هم نشون میداد. چیز زیادی از اندامش مشخص نبود و فقط گاهی که به هر دلیلی جلوی چادرش باز می شد و لباسهای مرتب و سِتی که میپوشید، نشون از سلیقه ی خوبش بود. تنها چیزی که از اندامش به چشم می خورد پاهای کشیده و رونهای توپر و گوشتی بود که حکایت از اندامی سفت و کشیده می داد.
    خونه شون دقیقاٌ روبروی خونه ما در یه ساختمان سه طبقه و شش واحدی بود که اون در یکی از واحدهای طبقه دوم که پنجره اش کاملا به خونه ما که یه خونه ویلایی تقریبا قدیمی ساز و دو طبقه بود اشراف داشت. مخصوصا به طبقه دوم خونه ما که اتاق من اونجا بود. راه پله های طبقه دوم خونه ما از وسط حال و پذیرایی طبقه همکف می گذشت و به خاطر اشراف پنجره همسایه های روبرویی، مادرم اینا خیلی کم به اون طبقه میومدن یا اگه هم میومدن بالا مجبور بودن حجاب داشته باشن که همین باعث شده بود اون طبقه به نوعی اختصاصی خودم باشه.
    طبقه دوم یه اتاق بزرگ داشت که اتاق من بود و یک پذیرایی و آشپزخونه و سرویس بهداشتی و حمام و یه بهار خواب نسبتاً بزرگ که من خیلی باهاش حال می کردم و یک میز و صندلی گذاشته بودم اونجا و بیشتر غروبها و شبهای تابستون یا هر وقت که هوا خوب بود، اونجا سیگاری میکشیدم و چایی و از این حرفا...
    یه روز صبح که بیدلیل زود از خواب پا شدم، رفتم نونوایی بربری تا یه دوتا نون کنجد دار بگیرم و واسه صبحانه بیارم خونه. توی صف بودم که آروم از کنارم رد شد و رفت سمت ته صف موند. نگاهمون واسه یه لحظه با هم تلاقی کرد و با توجه به شلوغی صف و اینکه نوبت من نزدیک بود و اون ته صف بود، بلافاصله بهش اشاره کردم، که با نگاهی سؤالی جوابم رو داد. اشاره کردم چندتا میخواید؟ وقتی متوجه شد با انگشتاش علامت دوتا رو نشون داد. واسه گفتن اینکه کنجدی باشه یا ساده به حالت نمک پاشیدن بهش اشاره کردم. متوجه نشد. دوباره واسه گفتن کنجدی یا ساده لبامو غنچه کردم که فکر کنم حالت مزحکی داشت چون یه لبخند زد و گفت کنجدی... این اولین ارتباط بین ما بعد از حدود یک سال و نیمی که از سکونتشون توی واحد روبه رویی می گذشت، به غیر از نگاه کردن بود. وقتی نوبتم شد، چهارتا نون کنجد دار گرفتم و اشاره کردم که بیا بیرون از صف و نونها رو روی چهارپایه فلزی و توردار جلوی نونوایی گذاشتم و با فرچه مخصوصی که همیشه جلوی نونواییهای بربری هست مشغول پاک کردن آرد و دوده های پشت نونها شدم که اومد کنارم ایستاد. بوی عطرش که واسم آشنا بود یه لحظه تموم فضای ذهنم رو پر کرد و اون وقت صبحی یه حال خوبی بهم دست داد. خیلی گرمتر از اونچه که فکر می کردم بابت لطفی که بهش کرده بودم و از معطلی زیادش توی صف نجاتش داده بودم، ازم تشکر کرد و تقریبا شونه به شونه به سمت خونه راه افتادیم. هنوز نونهای داغ بربری توی دست من بود. وقتی به سوپر مارکت سر کوچه رسیدیم. ازش خواهش کردم نونها رو بگیره تا من کمی پنیر بخرم. وقتی نونها رو به دستش می دادم خیلی کوتاه و لحظه ای نوک انگشتام به نوک انگشتاش مالیده شد. هرچند این تماس خیلی خیلی جزئی و کوتاه بود، ولی باز باعث شد حالی به حالی بشم. ازش پرسیدم شما چیزی نمیخواید؟ که گفت اگه ممکنه یه شیشه مربای توت فرنگی واسه من بگیر... خواست از کیفش پول دربیاره که من دیگه صبر نکردم و وارد سوپری شدم و پنیر و مربا رو خریدم و زدم بیرون. پلاستیکی که مربا داخلش بود رو دادم به اون و دوباره نونها رو خواستم ازش بگیرم که دیدم دوتای خودش رو جدا کرده و دوتا نون من رو بهم داد. و اصرار کرد که پول نونها و مربا رو بگیرم که گفتم باشه بعداً... الان که نه پول خوردی داریم تا حساب کتاب کنیم و نه عجله ای ... بعداً ازتون میگیرم.
    چون احساس کردم دوست نداره باهم وارد محله مون و کوچه بشیم و یا با هم دیده بشیم، خواستم که ازش جدا بشم و خداحافظی کنم که یه لحظه از ذهنم عبور کرد این بهترین موقع است واسه شماره دادن بهش. گفتم: خانم ......؟؟؟؟؟ نگاهی کرد و با یه لبخند خیلی ملیح گفت: پرستو هستم.... کاری داشتی؟؟؟ گفتم: ببخشید من معرفی نکردم خودم رو.. منم فرشادم... گفت: میدونم... مثل اینکه همسایه هستیم...؟؟!!! گفتم: شرمنده ولی من واقعا اسمتون رو نمی دونستم پرستو خانم... گفت خواهش.. حالا بفرمایید امرتون رو... گفتم: اگه مایل هستید شماره منو داشته باشید یه وقت کاری خریدی چیزی دارید به من بگید... شما بچه کوچیک دارید شاید سختتون باشه... خندید و گفت: خیلی هم ممنون.. راستش واقعاً خریدهای کوچیک واسم سخته، چون یا باید هدیه رو تنها بزارم و بیام بیرون. یا واسه آماده کردنش کلی وقت و انرژی هدر بدم ... تازه از اون همه پله هم مجبورم پایین بالا برم... این لطف شماست .. البته شوهرم معمولاً خریدهای ماهیانه رو از فروشگاه انجام میده ولی به هر حال احتیاجات روزانه هم پیش میاد. مخصوصاً همین نون خریدن.... خیلی هم ممنون میشم اگه یه وقتایی بتونم زحمتتون بدم.
    بلافاصله وارد سوپری شدم و باگرفتن یه خودکار و یه تیکه کاغذ، شماره رو روش نوشتم و اومدم بیرون و دادم دستش. بازم تشکر کرد و به سمت خونه اش روانه شد و من کمی بیشتر معطل کردم و موندم تا کاملاً دور شد ازم و به سمت خونه اومدم. مدام به اتفاقی که افتاده بود فکر می کردم و تمام لحظاتش رو مرور میکردم. چهره و لبخند زیباش جلوی چشمم بود و لحظه ای که دستم به دستش خورده بود توی ذهنم به حدی قوی بود که انگار حرارت انگشتاش رو روی انگشتام هنوز حس میکردم. به حدی فکرم مشغول این جریان بود که واقعا نفهمیدم چطوری به خونه رسیدم و خیلی شنگول و سرحال و پر سر و صدا وارد خونه شدم. مادرم بیدار بود و توی آشپزخونه مشغول آماده کردن صبحانه ... که بهم تشر زد که چه خبرته>؟> بابات خوابه کمتر سر و صدا کن... گفتم: مامان لنگه ظهره دیگه ... درسته که بازنشست شده ولی دلیل نمیشه تا ظهر بخوابه که ... خلاصه نونها رو به مامان دادم و بعد از صبحانه رفتم بالا و اتاق خودم.
    یکی دو روز که از این جریان گذشت و فکرم درگیرش بود... به خاطر یکی دو تا دوست دختر و یه زن شهیدی که باهاش رابطه داشتم، خیلی زود فکرم مشغول چیزای دیگه شد و از فکر پرستو بیرون اومدم.
    سوسن، زن 34 ساله ای بود که شوهرش توی جبهه شهید شده بود و یه پسر هفت ساله داشت. یه زن سفید و توپولی با موهای مشکی و چشم و ابروی مشکی... اندام توپولی داشت و رونهای پر و کون قلمبه که واقعا من خواهانش بودم.....


    سینه های درشت ولی شول داشت، اما مهمترین خوصوصیت اندامش بعد از اون کون خوش فرم و خوش حالت، این بود که شکم و پهلو نداشت که
    من واقعا از زنهای شکم دار بدم میومد.
    رابطه من و سوسن یه رابطه بر پایه سکس بود. سوسن توی سکس عالی بود و هیچ چیزی کم نمی زاشت. هفته ای یه بار و
    گاهی دو هفته یه بار می رفتم خونه اش و به درخواست خودش صیغه محرمیت خونده بودیم... اهل گیر دادن نبود و کاری به
    کارم نداشت و هر وقت که میرفتم خونه اش به گرمی ازم استقبال میکرد. هر دوتامون میدونستیم چی از هم میخوایم و این باعث
    شده بود که یه رابطه خوب و شیرین رو باهاش تجربه کنم. هرچند من خودم رو ملزم میکردم که روزی یک بار رو حتما باهاش
    تماس داشته باشم و اگه کاری چیزی داره واسش انجام بدم... اما اون واقعا درگیر این تماسها نبود و مکالماتمون کوتاه و خلاصه
    بود. همیشه قبل از رفتن به خونه اش باهاش تماس میگرفتم و هماهنگ میشدیم. و بعد از خوابیدن سعید پسرش، معمولا ساعتای
    12 یا 1 شب می رفتم و تا صبح میموندم خونش... صبح زود قبل از بیدار شدن سعید حدودای ساعت 6 صبح میزدم بیرون...
    سکسهامون داغ و پر هیجان بود... گاهی فقط یه رابطه در شب بود و گاهی دو بار... اما توی هر سکس اون دو سه باری
    ارضاء میشد و همیشه راضی بود از سکسمون... شبهایی که اونجا بودم خیلی کم میخوابیدیم و به حرف زدن و شوخی و سکس
    تا صبح می گذشت یا نهایتا یکی دو ساعت کنار هم میخوابیدیم. گاهی هم غروبها می رفتم دنبالش و به همراه سعید پسرش که به
    من میگفت دایی، میزدیم بیرون و شام رو باهم بودیم و تا دیر وقت که برشون میگردوندم خونه با هم خوش می گذروندیم... ولی
    هیچ وقت موقعی که سعید بیدار بود، شب رو اونجا نمی موندم... نمی دونم چطوری، ولی سوسن حضور من در زندگی ش رو
    واسه سعید یه جورایی جا انداخته بود که اون بچه مشکوک به بودنم نباشه.....
    یه روز غروب که از حمام بیرون زده بودم و حوله تنپوش تنم بود اومدم اتاقم تا آماده بیرون رفتن بشم، تلفن زنگ خورد.. خط
    بالا از خط تلفن پایین جدا بود و واسه همین خیالم از تلفنم راحت... گوشی رو که برداشتم یه خانمی پشت خط سلام کرد..
    من: علیک سلام... بفرمایید؟؟
    خانم: شناختی؟؟؟؟
    من: نه به جا نیاوردم..؟؟؟ شما...؟؟؟
    پ: پرستو هستم.. همسایه روبه رویی..
    من... اووووه سلاااااام احوال شما...؟؟؟؟ چه عجببب؟؟؟؟؟ فکر کردم کلا منو یادتون رفته و شاید هم شماره ام رو دور
    انداختید؟؟؟
    پ: خواهش میکنم.. این چه حرفیه!!! من که فقط زحمت داشتم واستون...
    من: خوب هستید؟؟؟ هدیه جان چطوره؟؟؟ در خدمتم؟؟؟
    پ: شرمنده مزاحمتون شدم... دیدم دارید آماده میشید برید بیرون، گفتم یه زحمتی بهتون بدم..!!!!!!!!!!!!!
    من: یعنی چی دیدید؟؟؟ مگه منو می بینید؟؟؟؟!!!!!!! یه هو از تعجب شوکه شدم...!!! یعنی چی دیدم؟؟؟؟؟؟
    پرستو با خنده ای بلند و قهقه زدن گفت: آره خب... میبینمتون... مثل اینکه درست روبروم وایسادید ها....!!!!!!!!!!
    بی اختیار نگاهم به سمت پنجره اتاقم چرخید.. تلفن رو از روی میز برداشتم به سمت پنجره رفتم... خدارو شکر سیم تلفن رو انقد
    بلند گرفته بودم که تا توی پذیرایی و حتی بهار خواب هم کشیده میشد..
    از پنجره روبه رو رو نگاه کردم... یه لحظه چشمم به پنجره واحد روبه رویی افتاد که یه خانم با موهای مجعد و صورتی سفید و
    پهن و با یه تیشرت صورتی رنگ که تنش بود رو جلوی پنجره واحد روبه رویی دیدم... وقتی که مطمعن شد دیدمش... از کنار
    دیگه چیزی دیده نشد... پنجره کنار رفت و پرده رو انداخت... به خاطر بلندی پنجره روبرویی، تنها تا زیر سینه هاش مشخص بود وقتی پرده افتاد...
    با تعجب و کمی هم جا خوردن:: پرسیدم: پرستو خانم، شما کاملاً اتاق منو می بینید؟؟؟؟ یعنی...؟؟؟
    پرستو: خیلی ببخشید... خب چکار کنم؟؟؟ پنجره ما کاملاً مشرف به خونه شماست... مخصوصاً به اتاق شما و بهار خوابتون....
    ولی به خدا همیشه پرده افتاده و هیچ وقت این پرده کنار نمیره... چون اگه هم کنار بره حال و پذیرایی ما پیداست کاملاً... الآن
    هم به خاطر اینکه ببینم هستید یا نه عمداً پرده رو کنار زدم که دیدم هستید و زنگ زدم...
    کمی خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: درخدمتم، اگه امری هست بفرمایید.
    پرستو: گفتم اگه تشریف میبرید بیرون یه خرید کوچیک داشتم واسم انجام بدید..
    من: درخدمتم...
    شما بگیرید واسم... چون هدیه رو نمیتونم تنها بزارم و برم تا سوپری.... پرستو: واسه فردا شب میخواستم شام همسرم رو آماده کنم... سالاد الویه بزارم واسش ولی نخود فرنگی تموم کردیم... اگه ممکنه
    من: خواهش میکنم... درخدمتم... ولی من داشتم میرفتم جایی شاید یه کم دیر بیام... اشکالی نداره؟؟؟؟
    پ: پس نه.. نمیخواد زحمت بکشید... به همسرم میگم شب که اومد بره بگیره... آخه فردا صبح که بره سر کار، شب هم شیفته و
    تا صبح پس فردا بر نمیگرده... منم واسه شام فردا شبش میخواستم چیزی آماده کنم و بهش بدم.. حالا دیر نمیشه... خودش که
    اومد میگم بره بگیره....
    من: خواهش میکنم پرستو خانم... مشکلی نیست. من قبل از اینکه به قرارم برسم، واسه شما خرید میکنم و میارم دم در خونه...
    بعد میرم...
    پ: واقعا زحمتتون میشه ولی یه خواهشی داشتم.
    من: بفرمایید در خدمتم.
    پ: لطف کنید هم هزینه ای که اون روز صبح کردید هم پول کنسرو نخود فرنگی رو بگید چقدر میشه که موقعی که اومدید
    پرداخت کنم.
    من: بابا این چه حرفیه اصلا قابل نیست...
    پ: خواهش میکنم بگید.. اینجوری من راحت ترم.... تعارف نمی کنم... اگه میخواید راحت باشم و شما رو همیشه زحمت بدم،
    لطف کنید بگید..
    من: باشه پس وقتی کنسرو رو گرفتم میگم خدمتتون... چون نمیدونم قیمتش چنده؟؟؟
    پ: بازممنون از زحمتتون... اومدید زنگ واحد سه رو بزنید، من میام پایین...
    من: خب میخواید واسه اینکه شما این همه پله رو پایین نیایید من میارم بالا...
    پ: نهههه... خواهش میکنم... خودم میام میگیرم.. اینجوری بهتره..
    من: باشه...
    پ: فعلا
    من: بای.....


    با یه دنیا تردید و تعجب گوشی رو قطع کردم.... یه لحظه از پنجره موقعیت اتاقم و پنجره های روبه رو رو بررسی کردم.. تنها
    پنجره ای که اشراف داشت به اتاقم... همون پنجره پذیرایی پرستو بود و طبقات پایین و بالا این اشراف رو نداشتن... و خونه
    های کناری هم حداقل به اتاق من مشرف نبودن.
    اما حالتهای مخلتف خودم رو در یه لحظه ای از نظرم گذروندم... یعنی اون در چه حالتایی منو دیده بود؟؟؟؟ آیا واقعا همیشه نگاه
    میکرده یا اینجوری که گفته فقط همین یه بار بوده؟؟؟؟ اگه دید میزده من چه مدلی بودیم؟؟؟؟ بعضی وقتا از حمام لخت بیرون
    میزدم... آیا اون موقعه ها منو دیده؟؟؟؟ البته موقعی که برنامه یا قراری با دوست دخترام داشتم و اونا رو میآوردم اتاقم، حتما
    پرده رو می انداختم.... از این لحاظ خاطرم جمع بود... یا اگه با رفقا مشغول عرق و ورق و این چیزا بودم ... خلاصه کلی ذهنم
    درگیر این قضیه بود... اصلاً این زن کیه و چطور زنیه؟؟؟ شوهرش کیه و چکاره است... خدایا یه وقت صوتی چیزی ازم
    نداشته باشن..؟؟؟؟ به هر حال اتفاقی بود که افتاده بود و نوع و معماری خونه ها رو نمیشد کاریش کرد... فقط خوب شد که بهم
    گفت و باخبرم کرد... بنده خدا مادرم حق داشت که هر وقت می اومد بالا با حجاب می اومد و تا وقتی کارش تموم نمیشد
    روسری یا چادرش رو بر نمی داشت.....
    خرید رو کردم و سریع برگشتم و زنگ واحد 3 رو زدم... از پشت آیفون پرسید: کیه؟؟؟ که خودم رو معرفی کردم و ضمن
    تشکر گفت: الان میام پایین ... خیلی ببخشید آقا فرشاد زحمت دادم...
    منتظر موندم و اومد دم درب ساختمون ... کنسرو رو بهش دادم و هزینه ها رو هم پرداخت کرد و خیلی تشکر بابت زحمتایی که
    کشیده بودم... خداحافظی کردم ازش و با مشغولیت ذهنیه زیاد بابت مسلط بودن پنجره شون به اتاقم و چیزهای احتمالی که دیده
    بوده، دنبال کارم رفتم.
    فردای اون جریان، طبق برنامه هر روز غروب، بعد از کلی چُسان فسان کردن از خونه بیرون زدم و به پاتوق دوستان در
    پارک نزدیک محله مون رفتم و طبق معمول مشغول شوخی و چرت و پرتو این حرفا بودم که پرستو رو دیدم با هدیه کوچولو
    وارد پارک شدن و به سمت زمین بازی رفتن، موقعیتم طوری بود که اونجا رو میدیدم.. وقتی رسید و هدیه رو سوار تاب کرد،
    یه نگاهی که به دور و ورش انداخت، منو دید... با سر و اشاره سلام دادم که اونم همون مدلی جواب داد... رفتم به سمتش که با
    اشاره دست فهموند که نرم طرفش... کمی ضد حال خوردم ولی کاریش هم نمیشد کرد و در طول مدتی که اونجا بود هواسم بهش
    بود... شب حدودای ساعت 9 – 30:9 رفتم خونه و بعد از صرف شام پیش مادر و پدرم، رفتم طبقه بالا و لباسام رو عوض
    کردم و یه سیگار برداشتم رفتم توی بهار خواب... هواسم به پرده خونه پرستو بود که ببینم تکونی میخوره یا نه ... که خبری
    نبود... سیگار رو که کشیدم و اومد اتاقم، تلفن زنگ خورد... با عجله گوشی رو برداشتم که دیدم خودشه... پرستو بود که زنگ
    زده بود..
    پ: سلام
    من: سلامممم ... احوال شما...؟
    پ: مرسی... شما چطورید؟؟؟ چسبید؟؟؟؟؟
    من: چی چسبید؟؟؟
    پ: سیگار رو میگم... (با خنده ی بلند...)
    من: جای شما خالی... بعد از صرف یه شام اونم دستپخت مامان من، حتما یه سیگار میچسبه...
    پ: خدا مامانت رو نگه داره واست... سیگارم نوش جونت... نمی خوام فضولی کنم، ولی حیف نیست جونی به این نازنینی
    سیگار میکشه؟؟؟؟ اصلا بهت نمیاد...
    من: کجام نازنینه.... بگو جوان درب و داغون.... (با خنده) با گفتن «جوان نازنین» واقعا دلم غنج رفت و خیلی حال کردم....
    پ: اخلاقتون، رفتارتون ... تیپ و قیافه تون.... همه چیتون نازه......
    من: واییی پرستو خانم وقته از خوشی با سر برم تو دیوار هاا...
    پ: واااا مگه چی گفتم...؟؟؟
    من: وقتی خانم محترمی مثل شما اینجوری ازآدم تعریف کنه خوب سر خوش میشه آدم....
    پ: خب اگه سرخوش بشی باید با سر بری تو دیوار...؟؟؟؟
    مکالمه مون یخش کاملاً آب شده بود و مثه دوتا دوست داشتیم باهم حرف میزدیم...
    واقعاً هم سرخوش شده بودم... مخصوصاً وقتی از تیپ و قیافه ام تعریف میکرد...
    پ: آقا فرشاد، خواستم ازتون بابت زحمتاتون تشکر کنم... و از اینکه امروز خواستین بیاین کنارم توی پارک و من گفتم نه
    من: خواهش می کنم پرستو خانم.. راحت باشید و هر موضوعی هست رو بهم بگید.... مطمئن باشید که ناراحت نمی شم.. ازتون معذرت خواهی کنم.... راستش باید یه موضوعی رو بهتون بگم... فقط امیدوارم ناراحت نشید و فکر بد نکنید...
    پ: الان هدیه بیداره و نمیتونم زیاد حرف بزنم... اگه ممکنه بعد از اینکه خوابید باهاتون تماس بگیرم... البته اگه شما هم
    خوابتون نمیاد و نمیخواید بخوابید...
    من: نهههه به هیچ وجه... منتظر میمونم تا تماس بگیرید....
    پ: منتظر که نمیخواد بمونید.... انقد مهم نیست که منتظرتون بزارم... ولی بعد، تماس میگیرم... گفتم که امشب همسرم شیفته و
    من تنهام... هر وقت هدیه خوابید تماس میگیرم...
    من: باش... فعلا
    پ: فعلا
    دل توی دلم نبود... کلمه به کلمه حرفاش رو توی ذهنم مرور میکردم... بیشتر از چیزی که فکر میکردم مهربون و صمیمی بود
    و خیلی راحت با من هم کلام شده بود... اما چی میخواست بگه بهم؟؟؟؟ شاید میخواد بگه که دیگه این ارتباط رو میخواد قطع کنه
    و از روی احترام قبلش خبر بده؟؟؟؟ شاید از رفتار امروزم توی پارک ناراحت شده و فکر کرده من بهش نظر سویی دارم ....
    خدایا چی میخواد بگه آخه... من که حرکت بدی نکردم...
    دقایق به سختی گذشت واسم ... نمی دونم دقیقا چقد گذشت ولی فکر کنم حدودای ساعت 12 شب بود که تلفنم زنگ خورد و هول
    هولکی و با عجله گوشی رو برداشتم. ..
    من: الو بفرمایید؟؟؟
    پ: سلاممم... شرمنده که باز مزاحمت میشم..


    ادامه...


    نوشته: Lor Boy

  • 36

  • 9




  • نظرات:
    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 5

    • اینه ک میگن مادرو ببین دخترو ببر (biggrin) داستان خوبی بود خسته نباشل


    •   marjan_aydin
    • 1 ماه
      • 1

    • خسته نباشید ^_^


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 6

    • طرف رفته جونشو برای این مملکت داده که عراقیا شبا روت نخوابن تو برای تشکر میری خونش ترتیب زنشو میدی!! فقط میشه گفت زرشک!!! (biggrin)


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه
      • 0

    • حوصله موسربردی اه


    •   _secretam_
    • 1 ماه
      • 3

    • دوست عزیز قشنگ نوشته بودین
      یکم تمرین و تکرار کارتونو بهتر هم میکنه


    •   esiiishahi30cm
    • 1 ماه
      • 3

    • بسیار زیبا و با زبان ساده و روان نوشتی ممنونم که جسارت به بقیه دوستان نشه .... انگار با بکار نبردن پیاز داغ توی داستان بعنوان چاشنی داستان بهتر به دل می شینه ...
      منتظر ادامه داستان هستم ‌....
      ضمنآ یکی بهم بگه سر و کله اون دوستانی که دهن شون بود فاضلاب و توالت ایرانی رو میده و هر چیزی که خود
      سزاوار هستن به نویسنده نسبت می دن پیدا نیست ... دو شب زیر داستانها نظرات جالب به چشم می خوره ....
      این دوستان توسط گشت ارشاد شهوانی دستگیر و بارداشت شدند !!!


    •   Permiumsex
    • 1 ماه
      • 2

    • جالب بود منتظر ادامه اش هستم


    •   Sepidarsal
    • 1 ماه
      • 0

    • زن جنده کردی خاک تو سرت


    •   Newah007
    • 1 ماه
      • 2

    • سلام به همه عزیزانی
      من نویسنده داستان هستم, ضمن تشکر و تقدیر از همه عزیزانی که نظر دادند, چن نکته رو لازم بود خدمتتون اعلام کنم
      ۱. داستان کمی طولانی هست و تمام قسمتهاش رو آماده و تایپ کردم که به مرور آپ میکنم در سایت
      ۲. سکسهایی که در این داستان انفاق افتاده رو با جزییات کامل در قسمتهای بعدی خواهید خوند که امیدوارم مورد قبول دوستان قرار بگیره
      ۳. شاه ایکس عزیز, از اینکه داستان رو خوندی بسیار سپاسگزارم, ولی خانمهایی که همسرانشون شهید یا فوت شدن هم مثل همه دارای احساس و نیازهایی هستن که باید برطرف بشه, در این اتفاق حتی من راه حلال رو به خاطر اعتقادات اون خانم انتخاب کردم. ولی باز هم بابت خوندن و نظرت ممنون....
      ۴. دوستان عزیزم:لاولی گیر,سعید, مرجان, نیکان, خوشگل خانم,clay0098, تنهای شب,سکرتم,اسی شاه و همه عزیزان ممنون از نظرات و خوندن داستان...


      فدایییی دارید همه تون...


      Lor Boy007


    •   Newah007
    • 1 ماه
      • 0

    • راستی.....


      چندجای داستان برشها و پرشهایی داره که فکر کنم به خاطر ویرایش ادمین اتفاق افتاده, وگرنه من درست نوشته بودم....


      باز هم فداتون....


      Lor Boy007


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 2

    • به امید روزی که نسل اینایی که داستان طولانیه دنباله دار مینویسن و گی ها توی این سایت منقرض بشه
      بلند بگو آمین


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 2

    • تو فرق میکنی نیکا جان
      تو رمان بنویسی هم کشش داره آدم بخونه
      خواستم یه حالی بهشون بدم نگم کستان
      نوشته های تو عشقه
      یه چیزی گفتی اشک تو چشمام حلقه زد


    •   Newah007
    • 1 ماه
      • 1

    • کابوی عزیز....


      تمام داستانهای سایت دارای دسته بندی هست که ادمین عزبز نوع و گرابش داستان رو در بالای اون درج میکنه....
      به این ترتیب هر کسی میتونه داستان مورد علاقه خودش رو بخونه .... و هر کسی هم به یه مدلی علاقه منده..,.
      کاش داستان منو هم خونده بودی و راجع به اون نظر میدادی..., اینطوری سپاسگزارت هم بودم...
      به هر حال ممنون از کامنت و نظرت


      Lor Boy


    •   Newah007
    • 1 ماه
      • 2

    • نیکان عزیز


      پیگیر کارهای شما هستم و تحسینشون میکنم....


      ممنون که با کامنتت یکی از نقاط ضعف داستان رو گوشزد کردید....


      Lor Boy


    •   محمدیاسی
    • 1 ماه
      • 1

    • خوب بود با حوصله و دقت نوشتی .
      فقط کاش رابطه با اون خانم همسر شهید رو یجوری دیگه معرفیش میکردی.هممون میدونیم که شهدا و خونوادشون واسه هممون قابل احترامن .سعی کن تو قسمتای بعدی اصلاحش کنی
      خیلی گلی و آقایی.
      دستت طلا .منتظر ادامش هستیم هر چه زودتر.


    •   Gayaneh
    • 1 ماه
      • 3

    • پسر لُر لایک ۲۰‌ام‌ بخاطر نوشته روان و خودمونیت،منتظر قسمت دوم هستیم امیدوارم از اینهم بهتر بنویسی (rose)


    •   Gayaneh
    • 1 ماه
      • 3

    • البته ایکاش زمان رویداد این ماجرا رو هم عنوان میکردی،گرچه از نبودن موبایل و سن سوسن میشه یه چیزایی تصور کرد


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 7

    • لایک ۲۳ منم.خیلی خوشم اومد از داستانت.خوب و روون و خودمونی و بدون اغراق نوشتی که باعث میشه داستان دلنشین تر بشه.منتظر ادامش هستم.
      فقط یک نکته اینکه تو سکس با زن شهید دقت کن و از کاندوم استفاده کن.پس فردا باردار میشه مردم بیشتر ایمان میارن که شهدا زنده اند. ا...اکبر (biggrin)


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه
      • 4

    • like (rose)


    •   Newah007
    • 1 ماه
      • 1

    • سلام به دوستان
      ۱. نیکان عزیز ممنون بابت لطف و مهربانیت....


      ۲.محمد یاسی .... آقایی داداش و ممنون از لطفت, زن شهید در این ماجرا در اوج جوانی همسرش رو در راه دفاع از این مملکت از دست داده بود و به قول خودش تازه مزه سکس و هم آغوشی رو کشیده بوده که از اون محروم شده, اتفاقا به خاطر اعتقاداتش اصرار به صیغه داشت تا به حرام نیوفته, نمیشه گفت که این ماجرا بی حرمتی به شهدا و بازماندگانشون هست..,. هرچند با نظر شما موافقم...


      ۳. حمید خان خیلی لطف کردی عزیز, خوشحالم که مورد پسندت واقع شده....


      ۴. قسمتهایی از ادامه داستان رو امروز آپ کردم, امیدوارم ادمین عزیز لطف کنه و سریعتر داستان رو روی سایت بگذاره...


      فدایی دارید همه تون...


      Lor Boy007


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 5

    • ببخشید یچیزی هم به اون دوستمون که گفته بود چند روزه بجه های فحاش نیستن عرض کنم.
      دوست عزیز بچه های سایت هرگز بی ادب نیستن ولی بعضی از نویسندگان و داستانها اگر بجز فحش چیزی بگی به شعور خودت توهین کردی.وقتی نویسنده با داستانش و یا جملاتی که خطاب به مخاطب تو داستان توهین میکنه مخاطبین هم مثل خودش جواب میدن.نمونش همین داستان رو مثال میزنم.
      این دوستمون از نویسنده های معروف سایت نیست و حتی خوده من شاید اولین باره که دارم داستانشون رو میخونم و تو کامنت ها دیدمش.ولی اگه به کامنت ها نگاه کنی کسی بهش توهین و فحاشی نکرده چون واقعا داستان قشنگ و معقولانه ای رو نوشته و دلیلی نداره که بخواد فحش بخوره.
      پس اگر کسی فحش میخوره بدون ایراد از خودش و داستانشه وگرنه بچه ها اکثرا تحصیل کرده و با سواد هستن.
      از نویسنده عزیز عذرخواهی میکنم که پای داستان کامنت متفرقه گذاشتم ولی لازم دونستم این نکته رو بگم چون زیره چندتا از داستانها کامنت های مشابه رو دیدم.
      دوستدار شماhamid30gari


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 2

    • خوبی حمید سیگاری
      هوا خنک شده آدم میکشه پایین دوست داره زودتر به اصل داستان برسه چشا رو ببنده بره تو حس هی انگشت میکشی هی انگشت میکشی پایین تنه یخ میکنه میبینی تموم نمیشه آدم بهم میریزه و الا نویسنده معلومه بچه ی خوبیه
      جواب منم نداد فکر کردم رفته آجر بیاره
      لر بوی ادامه بده فقط کوتاه بنویس مام سرعتی بزنیم هوا سرد شده دمت گرم


    •   ARAD_SM
    • 1 ماه
      • 0

    • هااااا ای خوبه


    •   Newah007
    • 1 ماه
      • 1

    • کابوس جان...


      در بالا پاسخ شما رو گفتم... ولی اشتباهی کابوی خطابتون کردم... شررررررمننننندههتهت


      قسمتهای بعدی اگه آپ بشن اتفاقات سکسی رو با جزییات کامل که شامل حالتهای روحی و روانی و التهابات جسمی و لذتهای سکسی هست رو آوردم که امیدوارم حسابی تنت رو گررررررمممم کنه.... و نظرت رو جلب....
      خواستنی هستی شاه پسر ....


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه
      • 1

    • خوب بود منتظر ادامه هستم


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 1

    • دوسداشتنی هستی
      بخاطر مرامتم شده میخونم حاجی اجتماعی جنایی هم باشه باهاش میزنم داداش
      خیلی گلی


    •   mehdi.sssss
    • 1 ماه
      • 0

    • ۳۰ ساله جنگ ایران عراق تموم شده،زنه شهید ۳۲ سالشه و بچه ۷ ساله؟؟؟ مجبوری اینقد چاخان بنویسی؟


    •   Newah007
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • مهدی عزیز


      داستان برمبگرده به همون سالهای بعد از جنک..... اگه دقت کنی در داستان خبری از موبایل و فضای مجازی نیست...,


      ممنون که تذکر دادی ....


    •   Hamnafas6900
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • عالی بود منتظر ادامش هستم ?‍♀️?‍♀️?‍♀️?‍♀️


    •   f.delbar
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • پس چرا سکس نداشت چه وضعشه


    •   _Azi_
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • وسطش ریدی ولی لایک دادم
      همسر شهید ۳۴ ساله؟ اونم شهیدی که توی جبهه بوده؟ چند سالگی زن شهید شد که الان ۳۴ سالشه؟ بعد بچه ۷ساله داره؟ خدا شفات بده. شایدم بچه تو بوده


    •   Newah007
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • دوستان عزبز


      هم نفس عزیز... سپاس از لطف و محبتت.


      اف دیدار محترم.... اتفاقات سکسی در این ماجرا رو در قسمتهای بعدی با ذکر جزییات و به طور مفصل توضیح دادم که امیدوارم نظرت رو جلب کنه....


      آزی عزیز.... زمان و حال و هوای این ماجرا مربوط به همون سالهای اولیه بعد از جنگ هست که اگه کمی دقت کنی در متن داستان متوجه میشی .... به هر حال از لایک و نظرت ممنونم و لایک به وجود نازنینت....


      از همه عزیزانی که کامنت یا لایک دادن یه دنیا سپاسگزارم....


      فدایی دارید همه تون.....


      Lor Boy 007


    •   darya54
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • جذاب بود.منتطر ادامه اش هستم.فقط امیدوارم این خانوم شوهر دار خیانت نکنه


    •   حاجعلی-کصخواه
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • واقعا خداکنه اون مورد که شهدا زنده ان و نزد پروردگارشون روزی میگیرن درست نباشه، بدبخت واسه ناموس ملت جون داده حالا دارن زنش رو میکنن (rolling)
      داستان خوب بود اما مگه مال چند سال پیشه که طرف شهیده اما بچه ای 7 ساله با زن 35 ساله داشته، مگر اینکه از این شهدای حرم و اینا باشه


    •   RADYABE KOS
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • منو یاد زن این پسره حججیه انداختی?


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو