داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

زهرا خانم همسایه دیوار به دیوار

1399/06/27

سکس من و زهرا خانم همسایه…
تازه دیپلم گرفته بودم و ۱۸ یا ۱۹ سالم بود و واسه شرکت در کنکور سال بعد بنا شد به خدمت نرم و بشینم درس بخونم…
اما همه کاری می کردم الا درس خوندن…
دختر و خانم بازی و شماره دادن و گرفتن و رفتن به پاتوق رفقا و مسافرت و …
معمولا صبح ها تا ظهر خونه بودم و به کول تلفن می خوابیدم و با دوست دخترای ریز و درشت شر و ور می گفتم …
غروب هم که چسان فسان کردن و بیرون زدن و الواطی…
تو این بین همسایه ای داشتیم که خونه اش رو تازه ساخته بود و با خانمش زهرا که هم سن من بود و یه پسر یک ساله هم داشت ساکن شدن …
زهرا خانم به خاطر همسایگی و علاقه به مادرم کم و بیش به خونه ی ما رفت و آمد داشت…
اگه بخوام زهرا رو واستون توضیح بدم باید بگم که: یه زن خیلی کوتاه قد … ولی اندام باحالی داشت …
سینه های گرد و قلمبه که از زیر لباس انصافا می خواست بپره بیرون و باسن گرد و خوش فرم و ژله ای که همیشه از زیر چادر رنگی پیدا بود …
در کل بدن سفت و تر و تازه ای به نظر می رسید …
از همه مهمتر صدای جیغ و ویقی زهرا با خنده های مستانه اش بود که وقتی وارد خونه می شد با خودش شلوغی و فاز مثبت زیادی می آورد…
چشم و ابروی مشکی و کمی هم سفیدتر از معمول بود…
راستش هیچ وقت نظر بهش نداشتم ولی با هم تا حدودی گرم بودیم و تک و توکی شوخی هم داشتیم…
یه روز که من سخت منتظر تماس دوست دخترم بودم که سر ساعت ۱۰ صبح تماس میگرفت, چند دقیقه قبلش تلفن زنگ خورد و از دوستان مادرم بود که مجبور شدم گوشی رو از اتاقم ببرم پذیرایی واسه مادرم که همزمان زهرا خانم هم اومد خونه ما …
من که با یه رکابی و شلوارک بودم سریع رفتم اتاقم و منتظر بودم تا مادرم صحبتش تموم بشه و گوشی تلفن رو بیارم اتاقم…
صحبتای مامان کمی طولانی شد و به محض قطع کردن تلفن زنگ خورد و من هم سراسیمه و یهویی دویدم طرف گوشی و قبل اینکه مادرم بخواد جواب بده گوشی رو که بین مادرم و زهرا خانم بود برداشتم بی توجه به لباسای تنم و یه الو و چند لحظه گوشی گفتم و تلفن رو آوردم اتاقم…
مادرم که همیشه به خاطر حرف زدن زیاد من با تلفن غرغر می کرد خیلی عصبی شد و شروع کرد به غر زدن …
زهرا خانم هم با اون خنده هاش ضعف کرده بود که به مادرم گفت:
چکارش داری جونه دیگه… بزار راحت باشه…
مامان که حسابی شاکی بود گفت: آخه معلوم نیست داره با کدوم پتیاره ای حرف می زنه… همه زندگیش شده تلفن بازی…!!!
من از تو اتاق داد زدم که: مامان چته آخه …؟؟!؟؟؟دوستم حمید زنگ زده…
خلاصه جر و بحث الکی که زهرا خانم به مادرم گفت :
الان ته و توهش رو درمیارم و اومد اتاق من…
واااای خدا قلبم ریخت و احساس کردم آبروم رفت…
زهرا خانم که یه چادر رنگی سرش بود و یه تی شرت معمولی و شلوار پارچه ای اومد با اشاره
گفت: باید منم گوش کنم …
منم گوشی رو طوری گرفتم که اون هم بشنوه…
اصلا تو لحظه های اول هواسم به موقعیت نبود…
زهرا خانم سرش رو آورد جلو و گوشش رو چسبوند به گوشی …
حدود شاید کمتر از پنج ثانیه من متوجه وضعیت شدم…
حرارت صورت و نفسهای زهرا به صورتم می خورد و از اون بدتر سینع های سفتش بود که به بازوی من چسبیده بود…
باور کنید یه لحظه حالم دگرگون شده بود …
نمی دونم اون هم متوجه وضعیت شد یا نه ولی کمتر از ده ثانیه بلند شد و با خنده و صدای بلند به مادرم گفت: ترو خدا چکار داری با فرشاد داره با رفیقش حرف می زنه …
و به علامت سر بریدن انگشت خودش رو زیر گلوش کشید که ینی دارم برات…
و البته دروغ هم که گفته بود … چون من با دوست دخترم حرف می زدم…
این اتفاق کوچیک رابطه ی من و زهرا رو خیلی گرمتر کرد…
دیگه خیلی راحت تو سلام علیکا و شوخی ها ازم می پرسید: دوست دخترت در چه حاله…
بماند که یکی دوبار هم دیده بود که وقتی کسی خونه ما نبود دوست دخترم رو آورده بودم خونه…!!!
دعوای منو مامان و بعدهم گزارشات مامان به پدرم واسه تلفن و این حرفا بالا گرفته بود و زهرا خانم در جریان وقایع…
یه روز رأس ساعت ده صبح که قرار همیشگی من و دوست دخترم بود, تلفن زنگ خورد… گوشی رو که برداشتم از اون طرف با صدای خفه و ته حلقی سلام شنیدم و منم که فکر میکردم زیدم هست, همون فرمی جواب دادم و ادامه ی صحبت که فدات و قربونت و چه خبر و راستی اون روز که پیشم بودی خیلی حال داد… و دیدی الکی میترسیدی و از عقب هم خیلی حال میده,… این حرفا که یهو صدای بلند خنده از پشت گوشی منو پروند…!!!
تو نگو که زهرا خانم بوده و داشته منو سرکار می زاشته و خودش رو به جای دوست دخترم جا زده بود…
راستش خیلی بدم اومد و یه جورایی از سرکاری حالم گرفت…
زهرا خانم بدون پرده پوشی گفت: پس بگو چرا انقدر حرف زدن واست مهمه…؟!؟ پس از این حرفا دارید باهم
من که ناراحت بودم گفتم: زهرا خانم کار خوبی نبود… ناراحت شدم ازت…
زهرا: پس اونوقت که به خاطر تو به مامانت دروغ گفتم … ناراحت نشدی؟!؟
که یه دفعه یه پیشنهادی داد که راستش موندم یه لحظه و اون اینکه زهرا خانم گفت:
چرا از خونه ما به دوستت زنگ نمی زنی …؟!؟ تا از شر غرغرای مامانت هم راحت بشی…؟!؟
گفتم: مگه میشه زهرا خانم…؟!؟ مشکلی واست پیش نمیاد من بیام و از تلفنت استفاده کنم…!؟؟!
گفت: نه… فقط مامانت نفهمه … دیگه مشکلی نیست… خواستی شماره من رو هم بده بهش تا اگه خواست تماس بگیره و من خبرت کنم…!!!
منم این کار رو کردم و قرار شد یه وقتایی که تو خونه موقعیت ندارم از خونه ی زهرا تماس بگیرم…
یه روز که رفتم خونه زهرا خانم و منتظر تماس بودم زهرا خانم خیلی ریلکس به استقبالم اومد و مثه همیشه با چادر رنگی و تیشرت و شلوار و منو به پذیرایی شون دعوت کرد … من مستقیم رفتم و کنار تلفن نشستم … زهرا خانم گفت: فرشاد جان من میرم تو اتاق و تو راحت حرفت رو بزن و اصلا هم نگران نباش…
تلفن زنگ خورد ولی واسه اطمینان اول اون گوشی رو برداشت بعد از اینکه مطمین شد زید منه گوشی رو داد به منو خودش رفت تو اتاق…
صحبتهای معمول منو زیدم کم کم به تله سکس کشید و من هم خیلی آهسته حرف می زدم… ولی وسط حرفای سکسی ما, احساس کردم صدای نفس زدن خیلی گنگ و مبهم یه نفر دیگه هم هست…
فکر کردم شاید خط رو خط شده, به زیدم گفتم قطع کن دوباره بگیر…
حسابی تله سکس ما داغ شده بود و منم با احتیاط داشتم از رو شلوار کیرم رو می مالوندم …
ولی همون صدا بازم میومد… ولی بسکه تو حس بودم و زیدم از من بدتر و می ترسیدم با قطع دوباره تلفن این فاز بالا از دست بره, بیخیال شدم و تا تهش رفتم و زیدم از اون ور و من هم از این ور ارضا شدیم…
بعد از قطع تلفن, زهرا خانم از اتاق زد بیرون, ولی کاملا متوجه شدم حالت عادی نداره و یکم سراسیمه و حول شده…
ولی باید مطمین می شدم… به همین خاطر ازش تشکر کردم و گفتم اگه ممکنه کمی آب به من بده… تو فاصله ای که رفت آب از یخچال بیاره از لای در اتاق نگاهی انداختم و دیدم بعععععلللله, یه گوشی دیگه تو اتاق هست و جالبتر اینکه هورم تن و بوی شهوت زن, تموم اتاق رو پر کرده, انگار که همین الان یکی داشته سکس می کرده تو اتاق…
اول خواستم به روش نیارم … ولی وقتی یاد سرکاریش و استراق سمع افتادم دیدم بهترین موقع است که منم یه حالی ازش بگیرم…
بنده خدا با لیوان آب اومد سمتم …
جالب اینه که وقتی روبروم وایساد دقیقا عین فیل و فنجون بودیم… من با قد ۱۸۲
اون با قدی حدود ۱۵۰ ……
آب رو از دستش گرفتم و صاف تو چشماش نگاه کردم و گفتم:
زهرا خانم زحمتت دادم … خیلی شرمنده … ولی گوش دادن به تلفن من کار درستی نبود…
انتظار داشتم بترسه و کتمان کنه و از این حرفا… ولی در کمال تعجب زد زیر خنده و گفت: پس فهمیدی دارم گوش میدم حرفاتون رو…؟!؟ اونم چه حرفایی…!!!
و بلند خندید … من که انتظار نداشتم اینجوری برخورد کنه واقعا کم آوردم … دیدم یه کم که جلو خندش رو گرفت پرسید:
حالا واقعا این کارایی که گفتی می کنی؟!؟! و باز خندید…
پرسیدم: کدوم کارا…؟!؟
,گفت: خودت رو به اون راه نزن… همون حرفا که به این دختر زدی…!؟!
منم دیگه زدم به پرو گری و گفتم: آره خب … چرا که نهههههه… هم کردم و هم می کنم…
زهرا بازم با خنده گفت: بعید می دونم بتونی انقد دووم بیاری که همه ی اینکارا رو انجام بدی… این چیزایی رو هم که گفتی از تو فیلم سوپر یاد گرفتی … و بازم خندید…
من که دیگه شاکی بودم و حرص داشتم گفتم: خودت که همه رو شنیدی… وقتی می تونم با حرف یکی رو ارضا کنم در عمل ببین چه ها کنم… تازه یکی هم نه … دوتا رو ارضا کنم… و این دفعه من زدم زیر خنده…
سریع گرفت چی میگم و گفت: اگه منظورت منم که با این حرفا ارضا بشو نیستم…
خواستم بگم امتحانش مجانیه که دیگه جرأت نکردم …
ازش بابت همه چی تشکر کردم و خودش دوباره گفت خواستی فردا هم بیا اینجا زنگ بزن … فقط مامانت نفهمه و بدون اینکه دست بهش بزنم خداحافظی کردم و رفتم خونه…
اون روز اون شب تمام ذهنم رو زهرا پر کرده بود … باور کنید حتی از یادآوری اون لحظه که خودش رو به من چسبونده بود و حرارت تن و سینه هاش … بازوم داغ میشد … حرفا

و با انگشت تقه زدم به در و با صدای خفه گفت هیس … علی بیدار میشه الان…
از لای در سرک کشیدم تو اتاق که دیدم با لباس خونه که یه تیشرت آبی نفتی و آستین کوتاه بود و یه بیژامه راه راه و بدون چادر کنار بچه دراز کشیده و آروم داره بچه اش رو می خوابونه… موهای مش کرده و کوتاهش هم یه طرف صورت گرد و سفیدش ریخته… قوس قشنگی به کمرش داده بود که درشتی و گوشتالویی کونش رو دوبرار کرده…
آروم سلام کردم اونم بدون استرس از اینکه چادر و پوشش نداره جواب داد…
گفت تلفن تو حاله می تونی همونجا حرف بزنی…
در جواب گفتم: میشه از تو اتاق حرف بزنم تا شما هم راحت به کارای خونه برسی … علی رو هم خودم میارم بیرون…؟!؟
کمی فکر کرد و گقت باشه عیب نداره…
من رفتم و علی کوچولو رو آروم بغل کردم و اومدم تو پذیرایی … زهرا هم پشت سرم جای بچه رو آورد انداخت یه گوشه حال و بچه رو گذاشتم روی جاش… جالب این بود دیگه چادر رو سرش نکرد و این اتفاقات ظرف کمتر از سه چهار دقیقه افتاد…
من رفتم تو اتاق و منتظر شدم که زیدم زنگ بزنه که زهرا اومد تو و خیلی عادی با همون وضعیت روبه روم وایساد … گفت: چیزی لازم داری صدام کن…
درجواب گفتم: دستت درد نکنه ولی بازم می خوای حرفای ما رو گوش کنی؟!؟
خندید گفت: تا چه حرفایی باشه…
من گفتم: فکر کن از اون حرفا…
خیلی راحت گفت: آره … من عاشق اون حرفام … حتما گوش می کنم…
به نظرم یه جور باج خواهی اومد که داره ازم می گیره…
گفتم: زهرا خانم آخه زشته, اگه زیدم متوجه بشه… بعد هم صدای نفسای شما میومد تو گوشی و معلومه که یکی دیگه داره گوش می ده…
کمی مکث کرد و گفت: پس یه کاری بکن… من همینجا پیشت می مونم و به حرفاتون گوش میدم …
آخه دوست دارم حالتای تو و عکس العمل دختره رو ببینم و بشنوم…
من جدی جا خوردم… گفتم: زهرا خانم وقتی شما پیشم باشی که اصلا حس حرفای اونجوری منو نمی گیره… اصلا نمی تونم حرف بزنم …
خندید گفت: نترس حسش میاد … تو نگران نباش…
همین موقع تلقن زنگ زد و واسه اطمینان اون گوشی رو برداشت و بعد از یه سلام علیک سرد و مختصر گوشی رو داد به من…
زیدم کمی شاکی بود که داستان چیه و از این حرفا … که واسش توضیح دادم گیردادنای مامان و گزارش به بابا و اعصاب خوردی و این حرفا … و اینکه زهرا خانم لطف کرده و واسه ما موقعیت درست کرده…
خلاصه یه جورایی قانع شد و حرفای معمول و کم کم رفتن به سمت حرفای سکسی … که زهرا خانم هم با همون حالت اومد تو اتاق و در رو از تو قفل کرد و مثل دفعه ی قبل کنارم نشست و منم مجبور شدم گوشی رو طوری بگیرم که زهرا هم حرفامون رو بشنوه…
راستش این دفعه دیگه گرمای صورت و نفساش و کمی از کنار سینه و شونه هاش کاملا من رو حشری کرده بود… اما حرف زدنم سخت بود… باید در حضور اون حرف از لب و خوردن پستون و مالیدن و لیسیدن کص و کون زیدم میزدم و اونم در مقابل کارایی که سر من و کیرم دوست داره بکنه رو بگه… ولی دیگه زدم به بیخیالی و آروم آروم سکس تل با زیدم رو پیش بردم …تو همین حال و هوا کیرم حسابی شق کرده بود ولی دست بهش نمی زدم … که یه دفعه زیدم گفت: فرشاد کاش الان کیرت تو دستم بود و می مالوندمش واست… تو به جای من بمالونش … ولی روم نشد جلوی زهرا اینکار رو بکنم … که دیدم زهرا خودش آروم دستش روی رون پاهام لغزید و به سمت کیرم رفت و از رو شلوار کیر شق شده ام رو گرفت تو دستش…
واااااای نمی دونید تو چه حالی بودم … بوی
شهوت رو میشد تو فضای اتاق حس کرد …
زهرا دستش رو از بالای شلوارم برد تو و حتی برد تو شرتم و با دستای داغش کیرم رو می مالوند… منم دستم رفت لای پاش و اون داغی داغ کسش رو از رو شلوار حس کردم … واقعا نمی تونم حس اون لحظه رو توضیح بدم… از یه طرف با یه دختر داشتم خفنترین حرفای سکسی رو میزدم … از یه طرفم با یه زن واقعا داشتیم پیش درآمد یه سکس هات رو تجربه می کردم …
وقتی به زیدم گفتم شرتت رو دربیار و به جای من با انگشت لای کصت رو بمالون… زهرا دستم رو از بالای بیژامه اش برد تو شرتش و کصسش رو به دست من سپرد و منم آروم با انگشت لای کصش رو می مالوندم … کصش حسابی آب انداخته بود و دستم لای اون گوشت داغ و آبدار خیسه خیس شده بود…
چشمای زهرا کاملا خمار شهوت بود و نفساش مثه آتیش به صورتم می خورد… منم آرووم به زیدم گفتم کیرم رو میمالم لای کصت و با سر پیکانی کیرم لای کوصت رو از هم باز می کنم … و صدای آه و نفس اون از پشت گوشی و کص و اندام داغ زهرا پیش خودم … منو به اوج لذت کشونده بود…
به زیدم گفتم: عزیز دلم آروم سوراخ کونت رو با آب کست خیس کن و به جای من با انگشت سوراخش رو ماساژ بده … و منتظر زهرا شدم که ببینم عکس العملش چیه…؟؟ زهرا کیرم رو محکمتر فشار داد و یه کمی اون کون گنده اش رو از زمین جدا کرد و منم انگشتم رو لغزوندم و از وسط کصش به سوراخ کونش رسوندم… آب کس زهرا کاملا لای پا و سوراخ کونش رو خیس کرده بود و با اولین فشار به انگشتم, یه بند انگشتم تو کون آتیشیش لغزید … به جرعت می گم که به هزار زحمت جلوی جیغش رو گرفته بود زهرا و چشماش دیگه سیاهی نداشت و از لای پلکای نیمه بسته اش فقط سفیدی چشماش پیدا بود… یه چندبار که انگشتم رو تو کونش کردم و بیرون کشیدم … سوراخ کونش شروع کرد به دل دل زدن.
آخخخخخخ که چه حسی … دوست دخترم اونور گوشی از حال رفته بود و اینورم منو زهرا …
اون نبض زدن سوراخ کون زهرا رو همین الان هم روی انگشتم حس می کنم … به زیدم گفتم اگه پیشت بودم با کیرم چکار می کردی؟!؟
اونم گفت: اول با دستم می مالوندمش و بعد آروووم نوک زبونم رو روی کلاهک کیرت می کشیدم و بعد همه ی کیرت رو با زبونم خیس می کردم و بعد کیرت رو آروم می کردم تو دهنم و لبام رو دور کیرت حلقه می کردم و می موکیدم کیرت رو… زهرا بعد از شنیدن این حرفا از روی سینه ام سرش رو لغزوند و رفت سمت کیرم و شلوار و شورتم رو با هم تا بالای زانوهام پایین کشید و کیر شق شده منو انداخت بیرون و با یه نگاه خمار و شهوت آلود شروع کرد به لیسیدن و زبون کشیدن رو کیرم … کم کم هم کیرم رو کرد تو دهنش… واااااای از اون احساس عجیب و دوگانه ولی پر از لذت من تو اون لحظه … واقعا دیگه نتونستم خودم رو به خاطر ساک زدن ماهرانه ی زهرا کنترل کنم و بدون هیچ اخطاری تو دهن زهرا ارضا شدم و آبم رو تو دهنش خالی کردم … زهرا که متوجه ارضا شدنم شده بود کیرم رو محکم با لباش نگه داشته بود و آب کیرم کمی از گوشه ی لباش بیرون زده بود… از اون طرف هم زیدم فهمید که ارضا شدم و با خنده گفت: چیه فرشاد؟!؟ مثل اینکه کمرت خیلی شل شده؟!؟
دیگه واقعا حتی حس حرف زدن هم نداشتم و به بهونه ی اینکه دیر شده و خونه مردم نمیشه بیشتر حرف زد … خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم …
یه نگاه به چشمای مست زهرا کردم که داشت آب کیرم رو با زبون می مالید به اطراف کیرم و روی تخمای باد کرده ام … یه خنده شیرین هم رو لباش بود… همه تایم این ماجرا به نیم ساعت نکشیده بود… نگاهی کردم به زهرا و گفتم: چکار کردی دختر … همه رمق منو گرفتی…
دیدم خندید و گفت: دیروز بهت گفتم که طاقت نمیاری … حالا دیدی نتونستی…
یه نگاه بهش کردم دیدم دمر لای پای من خوابیده و سرش روی کیرم و باسن خوشفرمش نزدیک پنجه ی پاهامه … باورکنید یهو همه ی تنم گر گرفت و کیرم مثه چی شق شد… آروم پاشنه ی پام رو گذاشتم رو کپل درشت و گوشتالوش و با پاشنه ی پاهام با اون کون خوش فرم بازی بازی بازی کردم …
زهرا خودش رو کشید بالا و لباش که هنوز آب کیرم روش بود رو چسبوند به لبام و یه پای من رو انداخت لای پاش و کسش رو به رون پام چسبوند و شروع کرد به مالوندنش …
اولین بار طعم آب کیر خودم رو رو لبای زهرا چشیدم …
منم دستم رو از پشت کمرش لغزوندم و با دوتا دستم دوطرف کپلای صفت و ژله ایش رو فشار می دادم…لبای داغش رو به لبا و صورتم می کشوند … آروم تیشرتش رو از پایین گرفتم و با کمک خودش از سرش بیرون کشیدم … سینه های قشنگ و صفت و سربالاش رو که توی یه سوتین سورمه ای بود کشیدم بیرون و زهرا هم کمی اومد بالاتر و کامل تو بغلم و روی کیر شق کردم نشست و سینه هاش رو به لب و دهن من سپرد…
واااای چه سینه هایی … چه نوک برجسته ای … فشار شهوت هم برجسته ترش کرده بود و سینه هاش صفت تر شده بود… دستم رو از پشتش دوباره بردم تو شلوار و شرتش و کپل هاشو با هر دو دستم فشار می دادم و کم کم انگشتم رو بردم روی سوراخ کونش …
گفتم: زهرااا می خوای تا تهش بریم …؟؟!؟ با چشمای خمار و شهوتیش و لبای داغش که به صورت غنچه کرده بود … گفت:
فرشاد می خوامت … دوستت دارم … از همون اول که دیدمت می خواستمت … و لباش رو روی لبام چسبوند … منم شروع کردم به موکیدن و لیسیدن لباش و موک زدن زبونش …
انگشتم رو هم اینبار بیشتر کردم تو سوراخ کونش و توش میچرخوندم که صدای اووووووم کشیدنش بیشتر منو حشری کرد و به عقب هولش دادم و روزمین دراز کشید و منم رفتم روش افتادم … و آروم زبونم رو روی صورت و گلو و زیر گوشش کشیدم و در گوشش گفتم:
حالا بهت ثابت می کنم که هرچی گفتم رو می تونم آنجام بدم و میخوام زیر کیرم جرت بدم و له ات کنم …
وااااااای خداااا یه اووووووومی گفت که اگه یه بار ارضا نشده بودم حتم داشتم همون لحظه آبم بیاد … دستاش رو گذاشت روی سبنه ام و منو از خودش جدا کرد و با اون چشمای خمار از شهوت نگام کرد، نگاهی پر از شهوت، پر از خواهش و تمنا…
وااای که چه حالی داشتیم اون لحظه … انگار زمین و زمان از حرکت وایساده بود و داشت سکس داغ منو زهرا رو نگاه می کرد…
باز رفتم تو سر و گردنش و آروم، آروم با لیسیدن و بوسیدن سر خوردم به سمت سینه هاش و بعد از لیس زدن نوک برجسته و لای پستونای درشتش، به پایینتر و روی شکمش لغزیدم و زبونم رو توی نافش کردم و آروم آروم به سمت پایین کشیدم، دو طرف شلوارش رو با دستام گرفتم و زهرا با بلند کردن کمر و کونش، کمک کرد شلوار رو از پاش دربیارم… رونهای توپول و سفیدی پاهاش زد بیرون و از همه مهمتر کس قلمبه شده اش از پشت شورت سورمه ای که تنش بود نمایان شد… با دستم کسش رو گرفتم توی مشتم و فشار دادم و مالوندم واسش… با کمک خودش شورتش رو از پاش کشیدم پایین
کصش حسابی خیس بود و بوی شهوتش تو اتاق پخش شد و انگار از مسیر دهان و دماغ من ریخت توی جونم …
با انگشتام لای کصش,رو باز کردم و لای کصش رو زبون می کشیدم … واقعا داشت دیوونه میشد… رونهاش رو چنان از دو طرف به سر و صورتم فشار میداد که انگار می خواست همه اش رو بکشه توی کسش… خلاصه حسابی کسش رو لیسیدم و خوردم که یه دفعه با یه تکون محکم ارضا شد و برای مدت ده پانزده ثانیه همه ی تنش و مخصوصا رونای توپولش به لرزه افتاد و آب کسش رو دیدم که ازش خارج شده بود…
بی حرکت رو زمین ولو شد و من هم از لای پاش به پهلوش لغزیدم و یه دستم رو بردم زیر سرش و با دست دیگه ام آروم صورت و سینه ها و رونهاش رو می مالیدم…
چشماش رو بسته بود … کاملا معلوم بود که تو خلسه است … من فقط نگاهم به چهره ی گل انداخته اش بود … و از لذتی که تو چهرش بود لذت می بردم… بعد از یکی دو دقیقه آروم آروم با یه لبخند ملیح چشماش رو باز کرد و وقتی دید دارم نگاهش می کنم انگار که خجالت کشیده باشه سرش رو توی بغلم قایم کرد… آروم در گوشش گفتم: خسته نباشی گلم … چطور بود؟’؟ کمی سرش رو جدا کرد و لباش رو غنچه کرد و فهمیدم که لب می خواد… منم لبم رو چسبوندم به لباش … بعد جدا شد و گفت: مرسی فرشاااد … تا الان همچین حالی رو تجربه نکرده بودم … می خوامت فرشااااااد … ترو خداااا منو ول نکنی … راستش با یه غرور مردونه داشتم نگاهش می کردم و احساس فوق العاده خوشایندی داشتم … کیرم همچنان شقه شق بود که زهرا دستش رو که روی سینه ام بود و با موهاش بازی میکرد لغزوند به پایین و کیرم رو گرفت تو دستش … و فشارش داد و یه جوووونی گفت که واقعا واسم لذت بخش بود…
گفت :تو هنوز که منو نکردی…؟!؟ نمی خوای بکنی منو …؟!؟
گفتم: به نظرت با این کیر شق شده من، میشه از اون کس توپولی و کون گنده ت گذشت؟؟
با خنده گفت: توپولی که دیگه مال خودته جیگرم، ولی اون یکی رو نمیتونم فرشاد، تا حالا ندادم و میترسم…!!
گفتم: حالا بزار به موقعش، خودت التماس میکنی…
دوباره لب رو لب شدیم و من خوابیدم روش… واقعا وقتی زیرم خوابیده بود انگار گم شده بود زیرم… همه اندامش زیر من بود…
با باز کردن پاهاش از هم، من لای پاش زانو زدم و سر کیرم رو با دست چندباری لای کسش کشیدم، نفسهای زهرا دوباره به شماره افتاده بود و با قفل کردن پاهاش دور کمرم، من رو خوابوند روی سینه اش و دستاش رو دور گردنم حلقه کرد… کیرم سر خورد و وارد کس خیس و داغش شد، لذت اولین دخول همه وجود جفتمون رو پر کرد و چشمای زهرا دوباره نیم بسته شد آروم آروم روی لبم لب میزد و جون جون میگفت…
دیگه شروع کردم به کمر زدن و با تند و کند کردن حرکت کیرم توی کسش سعی داشتم اوج لذت رو با هم تجربه کنیم… بعد از چند تا تلمبه محکم، کیرم رو کشیدم بیرون و ازش خواستم به پهلو و پشت به من بشه، با کمی تردید و نگرانی توی چهره اش، چرخید و پشتش رو به من کرد… من هم یه دستم رو از زیر سرش رد کردم و سینه اش رو می مالوندم و با دست دیگه که دور شکمش حلقه کرده بودم، کونش رو بیشتر توی بغلم کشیدم… کپلهای درشتش تمام بغلم رو پر کرده بود و کیرم از لای رونهاش و کونش به لای کسش میکشیدم و به آرومی با دستم کپلش رو باز کردم و انگشتم رو به سوراخ کونش رسوندم و نوک انگشتم رو فرو کردم… دوباره سوراخش شروع کرد به دل دل زدن، سرم رو بردم لای گردنش و بهش گفتم: حالا موقعش رسیده گلم… آماده ای…
گفت: ترو خدا فقط آروم… میترسم فرشاد…
دیگه معطل نکردم و کیرم رو با آب کسش و مقدار زیادی آب دهانم کامل خیس کردم و سوراخ کون زهرا رو هم خیس و لیز کردم…
وقتی با فشار سر کیرم وارد سوراخ کونش شد زهرافشار رو به پای من منتقل کرد و با درهم کشیدن ابروهاش متوجه شدم که دردش گرفته…
اما من با حوصله و کم کم فشار به کیرم رو زیادتر کردم و ذره ذره کیرم توی کونش فرو می رفت و جا باز می کرد … تا بلاخره تمام کیرم تو کونش فرو رفت و بی حرکت موندم تا جای خودش رو باز کنه …
یه چند ثانیه تو همون حالت موندیم که زهرااا خودش آرووم آروووم شروع کرد به چرخوندن کونش روی کیرم … منم شروع کردم به ذره ذره بیرون کشیدن کیرم از تو کونش … تا نصفه کیرم رو کشیدم بیرون و دوباره دادم تو و زهرا خودش رو به من فشار میداد تا هرچی بیشتر کیرم تو کونش باشه…
گفتم: واااای زهرااا چه کونی داری چقدر تنگ و داغه…!!
گفت: مال خودته عزیز … بکن … هروقت کیرت کون خواست بگو تا خودم بهت کون بدم … آخخخخخ … فررررششششااااد … منو کونی کردی … میخوااااااام … بکننننن … وااای چه حالی میده کون دادن بهت … اوووه…
با این حرفا منو به جنون کشید و با یه فشار دمر روی زمین خوابوندمش و یه دست بردم زیر شکمش و کونش رو کشیدم بالا و با دست دیگه کیرم رو مجدد رو سوراخ کونش میزون کردم و فشار دادم تو … اینبار راحت تر کیرم تو کونش فرو رفت و محکمتر شروع کردم به تلمبه زدن… که خودش هم با فشار کونش به سمت بالا هم کونش رو بیشتر در اختیارم گذاشته بود و هم کیرم عمق بیشتری از کونش رو فتح می کرد…
هر دو با صدای آه و اوه هم تحریکتر می شدیم … که من دیگه می خواستم ارضا بشم … گفتم زهراااا داره میاددد … زهرا با فشار بیشتر به کیرم و دل دل زدن سوراخ کونش دور کیرم بهم فهموند که همونجا خالیش کنم و منم با تمام فشاااار به کیرم و کون زهرااا… تمام آبم رو تو عمق کونش خالی کردم …
سوراخ کونش به حدی نبض می زد که تمام دیواره ی داخلی کونش به کیرم چسبیده بود …
آروووم آرووووم با خوابیدن کیرم توی کون قشنگ زهرا… کیرم با دل زدنای سوراخ کونش بیرون میزد و بلاخره از کونش در اومد و من کنار زهرا روی زمین ولو شدم…
باور کنید چنان عرقی روی بدن جفتمون نشسته بود که انگار زیر دوش آب رفته بودیم…
زهرا روشو به سمت من چرخوند و سرش رو گذاشت روی سینه ام و آروم سینه ام رو بوس می کرد و منم با دستم که لای موهاش بود آررووم سرش رو نوازش می کردم…
یه لحظه احساس کردم یه خیسی خاصی روی سینه ام ایجاد شده… سر زهرا رو بلند کردم دیدم که داره آروووم گریه می کنه و قطره های اشک از چشماش مثه مروارید رویه سینه ام میریزه…
صورتش رو بوسیدم و گفتم: چی شده عزیز دلم… زهرااای من… پشیمونی از این اتفاق… که دستش رو گذاشت رو لبم و گفت:
فرشاد این حرف رو نزن… فقط دلم گرفته که این تجربه و لذت عمیق رو اولین باره که به دست آوردم و شوهرم تو این چندسال هیچ وقت نتونسته منو ارضا کنه یا حتی تلاشی کرده باشه واسه لذت من… همیشه خودش که می کنه و زود ارضا میشه, دیگه هیچ توجهی به من نداره…
فرشاااد تو عزیز دل منی… ترو خدااا منو تنها نگذار…
منم کمی بوسیدمش و نوازشش کردم و قول دادم که همیشه مواظب باشم و هواش رو داشته باشم…

" عزیزان شهوانی"
این ماجرا رو با یه اکانت دیگه که متاسفانه بی دلیل پاک شده بود سالهای پیش در قالب داستان (سکسهای تو در تو) تعریف کرده بودم…
که تکراری بون این ماجرا و نیمه تمام موندن اون داستان به همین دلیله…
منتظر نظرات و نقدهای شما رفقای گلم هستم
ارادتمند … Lor Boy

نوشته: Lor Boy


👍 42
👎 14
81200 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

917435
2020-09-17 00:01:16 +0430 +0430

خیلی طولانی بود تا نصف خوندم …زنِ شوهر دار دیگه اینقد طول و تفصیل نداره…

3 ❤️

917458
2020-09-17 00:23:12 +0430 +0430

دوستان گلم

این داستان باید در دوقسمت آپ می شد، ولی از اونجایی که داستانهای چند قسمتی طرفدار زیادی نداره، مگر از نویسنده های خوب سایت مثل شاه ایکس عزیز، یا دلوروس محترم باشند، ترجیح دادم توی یه قسمت منتشر کنم…

فکر کنم، اینم اشتباه بود…

خانم ناژو عزیز، کاش تا انتها بخونید، نظرتون مهمه واسم…

مرسی از وقتتون

2 ❤️

917463
2020-09-17 00:26:58 +0430 +0430

قضیه این بوده که رفتی خونشون تلفن بزنی و داشتی موقع سکس تل کیرتو میمالیدی ، یهو شوهر زهرا خانم از اتاق میاد بیرون و میگه اوووف چه کونی و ادامه ماجرا کا یکم خوشایند نیست

0 ❤️

917466
2020-09-17 00:27:53 +0430 +0430

لور بوی عزیز داستانت خوب بود خسته نباشی.

3 ❤️

917470
2020-09-17 00:33:15 +0430 +0430

لعنتی اسم زن همسایه که میاد شیرم دل میزنه ،

1 ❤️

917486
2020-09-17 00:57:30 +0430 +0430

خوشم اومد اخر داستان پاچید بیرون ✊🏼💧

1 ❤️

917487
2020-09-17 01:01:14 +0430 +0430

عالی بود من داستان نمیخونم اما داستان تو جالب بود واسم

1 ❤️

917496
2020-09-17 01:25:26 +0430 +0430

خوب بود

1 ❤️

917510
2020-09-17 02:01:49 +0430 +0430

سر پیکانی کیرت؟حالا چرا پیکان نمیشه پژو یا پراید باشه؟😂🤦🏼‍♂️

3 ❤️

917520
2020-09-17 02:29:32 +0430 +0430

دوست عزیز سلام
خسته نباشی…خوب میدونم داستان نوشتن چه کار پر مشغله و پر زحمتیه .از انتخاب سوژه اصلی بگیر…انتخاب زاویه و زمیده و طرح ریزی ساختارو اوه ه …کله ادم می پوکه . تازه بعد از تحمل این مشقات مرحله تایپ کردن میرسه که این یکی هم سختی و مصیبت های خاص خودش رو داره . تایپ کردن با رعایت اصول نگارشی خودش یپا شکنجه شدن با اعمال شاقه هستش . بخصوص اگه پای زمیده داستان در کار باشه دیگه هیچی ، نویسنده بدبخت تا نقطه پایانی صد دفعه خشتک می ترکونه .
خیلی زود دیدم پای کامنتها حاضر شدی و در کمال متانت و شکیبایی به چندتا کامنت هم پاسخ دادی. بنظرم آدم نقد پذیری هستی و به این امر برای پیشرفت کاریت ، اهمیت میدی.بهر حال برات ارزوی موفقیت میکنم.
واما نظر خودم راجع به داستان …
راجع به سریالی کردن داستان …قبل از اینکه نظرم رو بنویسم …توضیحاتی که نوشته بودی …خوندم …اما شخصا قانعم نکرد …نباید ساختار اولیه داستان رو که پایه اصلی شکل گیری همون ساختار باشه فدای سلیقه های مخاطبین کرد. …! بعنوان مثال …نقش زهرا رو بخصوص که شوهردار معرفیش کردی خیلی خیلی زود به خلوتکده خودمانی ها واردش کردی …و این از دیدگاه همان مخاطبینی که به سلیقه هاشون توجه میکنی کاملا تخیلی بحساب اومده و با واکنش های تند و منفی یکسانی که حتما نمونه هاشو در نظرات دیدی مواجه میشی…بعنوان مثال …زنهای همسایه شماها همشون بذار از اب درمیان و همون روز اولم زیرتون میخوابن…یا میگن طرف جنده هم که باشه عمرا اگه به همسایه پا بده یا طول میکشه پا بده…!
تیکه طنز متلک پرونی مادر با پتیاره خطاب کردن دوست دختر جلوی زهرا خانم خیلی خوب و بموقع درجای درستی قرار دادی…خیلی خندیدم …کارت درست بود.
بعدش میرسیم به ماجرای تلفنها…نمیدونم چرا مسئله به این مهمی رو در داستانت فراموش کردی …اونهم سیستم آی دی کالر و نمایش شماره تماس گیرنده روی دستگاه تلفن. اینکه زنگ میخوره نمیدونی از طرف کی هستش …ضعف بزرگ داستانت بود …و ابدا هم بهت نمیاد درصد توجیح این اشتباه بر بیایی و بگی تلفن خونه شما و هم خونه زهرا خانم از نوع قدیمی بوده.
حال در کامنت بعدی به بزرگترین اشتباه داستانت اشاره خواهم کرد…

3 ❤️

917540
2020-09-17 04:53:52 +0430 +0430

انصافا کلمه ب کلمه تا اخر خوندم
انشا و نگارشت و جمله بندی و با حس نوشتنت عاااالی بووود
بعد مدت ها ی داستان خوب خوندیم

1 ❤️

917545
2020-09-17 05:59:28 +0430 +0430

چه خبره چقد طولانیه

1 ❤️

917556
2020-09-17 07:05:11 +0430 +0430

خیلی توضیح واضحات بود و خوندنش تنگی می خواد که شرمنده.روزگار بدجور گشادمون کرده.
دلیل دیگه ی نصفه خوندنم بی منطقی داستان بود.یه زن جوون هم سن قهرمان داستان به این راحتیا پا بده و تویی که هر روز ساعت ده منتظر تلفنی و یه دفعه غیبِت بزنه و بری خونه ی همسایه و مادرت گیر نده کجا میری،جور در نمیاد.تشخیص ندادن صدای زن همسایه و اشتباه گرفتن با زیدی که هر روز باهاش حرف میزنی خیلی بی منطقی بود و با هیچ نرم کننده و روان کننده ای تو نمیره.
دلیل بعدی،اشکالات عمده نگارشی و غلطهای املایی بود.

  • موفق باشی دوست عزیز!
4 ❤️

917559
2020-09-17 07:24:26 +0430 +0430

طعم آب کیر مارو هم بیا مزه کن

0 ❤️

917565
2020-09-17 08:04:35 +0430 +0430

متاسفانه اکانت قدیمی من رو هم ادمین غیر فعال کرد… جالبه که توضیح نمیده واسه کدوم پست… الان شما بیا زیر داستانت هرکی رو دوست داری گزارش کن… چشم بسته دی اکتیو میکنن… داستان خوبی بود… به شخصه دوس ندارم بیشتر از چنبار با یه نفر سکس کنم… چون گندش بالا میاد و تکراری میشه واسم… زن شوهردار خیلی ریسکیه… به عواقبش نمیشه فکر کرد… کمترینش اینه که اگر طلاق بگیره… وضعیتش تو این جامعه خیلی سخت میشه…

1 ❤️

917595
2020-09-17 10:30:48 +0430 +0430

دوستای گلم
saeid.bahramtabar … امیدوارم به مراد دلت برسی
آقای حشفه خوشحالم که خوشت اومده
Dostjoon_65 … اون شیرت بی نصیب نمونه گلم

Mr_hossein_.a با این جزییات نوشتم که تو هم یه صفایی کره باشی

ramin-javan خوشحالم که خوشت اومده عزیز

nadem17 ممنون عزیز

sarbaz.vatan صیغه چشیا نازارت

Behnamikhan لطف داری ، خوشحالم که پسندیدی

Arash. Abi11 متاسفانه اکانت منم پاک شد

0 ❤️

917598
2020-09-17 10:39:06 +0430 +0430

woodpecker
عزیز دلم ممنون از کامنت پر محتوات و وقت و حوصله ای که گذاشتی
راجع به کالر آی دی باید بگم، تا اون موقع هنوز مخابرات کشورمون از سیستم آنالوگ استفاده می کرد، و این امکان روی هیچ سیستم تلفنی نبود، اگه اشتباه نکنم، یکی دک سال بعد از اومدن موبایل مخابرات ما هم دیجیتال شد…

البته حق با توست، اگه میخواستم تمام اتفاقات ریز و درشتی که بین ما افتاده رو بیان کنم، که مثنوی هفتاد من کاغذ می شد…
مثل دعوتی که اون خانم از دوست دختر من کرده بود و اونو به خونه اش آورده بود و …
بدون تردید این رابطه ها به مرکر و در طول زمان جلو میره و در یک لحظه به اوج میرسه… هیچ وقه هیچ کس بی مقدمه نمی پره رو کسی و بخواد کاری کنه…
در مورد مخاطب هم باهات مخالف گلم، اینجا همه ما برای مخاطبین مطلب میزارم، پس در نظر گرفتن سلیقه اون مهمه…

خیلی ممنون از تذکراتت عزیز

0 ❤️

917599
2020-09-17 10:45:09 +0430 +0430

لاکغلطگیر عزیز دل

خوشحال میشم اگه وقتهای دیگه داستان رو تا انتها بخونی …

همیشه روابط خارج از عرف، از یه جایی شروع میشه، ریشه میزنه و وسعت میگیره، گاهی هم اتفاقات غیر باور پذیره…
ولی به هر حال سخته قبولش، می دونم اما به طور کلی راست و دروغ داستانها رو اگه به دیده وصف العیش نصف العیش نگاه کنی، دیگه زیاد واست مهم به نظر نمیاد…
البته من با توهین به شعور مخاطب مخالفم، ولی بعید میدونم اتفاق من غیر ممکن و غیر واقعی و فضایی بوده باشه… روابط همسایگی خیلی پیچیده نیست

ممنون از نظرت عزیز

1 ❤️

917605
2020-09-17 11:22:00 +0430 +0430

Lor-Boy عزیز!
قبل از نوشتن کامنت قبلی،یه نگاه به اون داستان انداختم.اون سه قسمتیه که آخرش نوشتی ادامه داره و ولی دیگه ادامه ش رو ندیدم.
خوب شد قسمت اولش رو ننوشتی دوباره وگرنه سر همون راننده ی کامیون،کلی حرف می شنیدی.!!!

  • راستش همون سه علت،برام باعث و انگیزه ی خوندن داستاناس.منطق داستانی، نگارش و املای درست.خیلی کم داستان هست که اینا رو داشته باشه.
    کماکان برات آرزوی موفقیت دارم 👍
1 ❤️

917646
2020-09-17 16:45:22 +0430 +0430

داستانت خوب بود

1 ❤️

917833
2020-09-18 10:36:30 +0430 +0430

خوب نوشتی لایییییک

1 ❤️

917845
2020-09-18 11:45:30 +0430 +0430

دمت گرم داداش. عالی بودی. مخصوصا طرز نگارشت.
فقط اینکه اولا خیلی طولانی بود (من خودم نصفه شو دیشب خوندم نصفه دیگه شو امروز صبح) دوما اینکه خیلی از خودت تعریف کردی . حالا البته این نظر منه . ❤❤❤❤❤❤❤

1 ❤️

917847
2020-09-18 11:52:52 +0430 +0430

آهان راستی ی چیزی. تو خجالت نمیکیشی که دوست دخترت به تو زنگ میزنه😂😂😂😂

1 ❤️

917866
2020-09-18 14:56:50 +0430 +0430

استراق سمع 😳 😬 😁

1 ❤️

917934
2020-09-18 23:24:57 +0430 +0430

رفقای عزیز
Aradkhaaan
کوسلیس۲۰
mrghsh81
خوشحالم که دوست داشتید داستان رو…

خب اون موقعها دخترا خیلی موقعیت نداشتن تو خونه، واسه همین پسرا بیشتر منتظر تماسشون بودند…😁😁😁😁

0 ❤️

918030
2020-09-19 02:58:24 +0430 +0430

قشنگ بود و داغم کرد

1 ❤️

918599
2020-09-21 16:24:20 +0330 +0330

زخومونی جقی

0 ❤️

917537
2020-09-23 15:10:52 +0330 +0330

ای بنازمت شیر لر خخ

نونم سیچه می داستانا سکسی همه زنگل جنده ین؟

1 ❤️

917538
2020-09-23 15:10:52 +0330 +0330

دادا این کامنتی ک گذاشی از داستان طولانی تره ک

3 ❤️

917453
2020-09-23 15:24:45 +0330 +0330

آنقدر باورنکردنی که تسمه تایم پاره کردم… کسکش

1 ❤️

920023
2020-09-27 12:14:33 +0330 +0330

داستان خیلی غیر واقعیه ولی توضیحات راخوب دادی و خیلی تحریک کننده نوشتی .در مجموع لایک

1 ❤️







Top Bottom