داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

عاشقانه ی سرخ (۱)

1399/04/25

حتی التماس آشکار نگاهش هم باعث نشد دستام بلرزه. نگاهم رو ازش دزدیدم و چشمام رو بستم.
فشار دستم رو دور دسته ی اسلحه محکم‌تر کردم و انگشت اشاره ام رو روی ماشه تنظیم کردم…

شماره ی تعداد افرادی که توی این سال ها دخلشون رو آورده بودم کم کم داشت از دستم در می رفت.
حالا من یک قاتل بالفطره بودم، کسی که گرفتن جون یک آدم براش به راحتی بالا کشیدن یه لیوان آب بود.
۳ سالی میشد که به صورت کاملا مخفیانه برای یکی از سرویس های سِری اطلاعاتی که از طرف دولت حمایت میشد دراومده بودم.
سازمانی که کارش حذف آدم هایی بود که از بدنه ی قدرت جدا شده بودن و اطلاعات مهمی در مورد اون ها داشتن.
از نظر اون ها مغز آدمی که این اطلاعات توش حک شده، باید با گلوله متلاشی بشه.
به همین خاطر دست به استخدام آدمکش های حرفه ای میزدن که اهدافشون رو پیش ببرن.
اونا هر بار عکس و اطلاعات طعمه رو برام ایمیل میکردن و حتی زمان انجام کار روهم بهم میگفتن. خیلی سریع باید ایمیل هارو پاک میکردم و مثل یک ببر دنبال شکار میرفتم و تو یک‌ زمان و مکان مناسب کاررو یکسره می کردم.
غرق در افکار بیهوده سوار ماشین شدم و یه نخ سیگار از پاکت بیرون کشیدم.
کام های عمیقی ازش می گرفتم و حس خستگی مفرطی تن و روحم رو آزار میداد.
از مخفیانه زندگی کردن، از اینکه حتی همسرم هم نمیدونست کارم چیه و به دروغ من رو یه شوهر ایده آل با یه شغل شرافتمندانه میدونست، خسته بودم.
فیلتر سیگار رو از شیشه ی پایین اومده ی ماشین پرت کردم و به سمت خونه رانندگی کردم. خونه ی من، جای گرمی که آغوش باز سارا انتظارم رو میکشید.
جایی که می شد تموم این خستگی ها رو دور ریخت.
چند دقیقه بعد، ماشین رو پارک کردم و اسلحه رو داخل جای مخصوصی که کنار صندلی تعبیه شده بود پنهان کردم.
سوار آسانسور شدم و کلید شماره ی ۷ رو فشردم، موزیک ملایمی که تو فضای آسانسور طنین انداخته بود بهم آرامش نسبی میداد.
چند دقیقه ی بعد زنگ واحد رو زدم و سارا با همون چهره ی مهربونش و لبخند همیشگی که روی لب هاش بود در رو باز کرد.
چندماهی بیشتر از ازدواجمون نمیگذشت. ولی همین مدت کم هم برای وابسته شدن بهش کافی بود، یه روز خلوت و گرم تابستونی بود که بی هوا وسط خیابون پرید و اگر چند ثانیه زود تر ترمز میکردم، شاید با یه عذر خواهی کوچیک همه چیز تموم میشد، ولی پام دیر روی ترمز رفت، یه برخورد نصفه و نیمه کافی بود که پیاده بشم و با اصرار راضیش کنم که ببرمش بیمارستان. و این شروع یه ماجرای عمیق عاشقانه بین من و سارا بود.
تمام این فکرا توی چند ثانیه ای که توی چارچوب در به چشمای آبی رنگش خیره شده بودم از ذهنم گذشت.
وارد شدم و به محض بستن در، لبام رو به لباش چسبوندم، حس میکردم باید وجودم رو سیر کنم، سیر از لب هاش، سیر از عطر وجودش.
دستاش رو دور گردنم انداخت و باهام همکاری کرد.
بلندش کردم و به طرف کاناپه ی کنار پذیرایی قدم زدم.
خودمون رو روی کاناپه وِلو کردیم.
لحظات شیرین زندگی تندِ من، بودن در کنار سارا بود.
وقتی کنارم بود گذر ثانیه ها اِنگار تو گلوی عقربه ها گیر میکرد.
برای دیدنش حریص بودم و نیاز داشتم همه ی چشم‌ها ی دنیا مال من باشه که فقط اون رو ببینم.
زندگی احساسیم با سارا کاملا متضاد شغلم بود، کنار اون رفتار و اخلاقم فرسنگ ها با اون حیوونی که از خودم ساخته بودم متفاوت بود.
-خسته ای عشقم؟؟
صدای لطیفش باعث شد لبخند بزنم.
-نه عزیزم! اینکه بفهمم توی این چاردیواری یه فرشته منتظرمه باعث میشه خستگی فقط یه واژه باشه برام.
خندید و بلند شد، درحالی که به طرف آشپزخونه میرفت که شام رو آماده کنه گفت: امروز که کارت سخت نبود؟؟
-نه خیلی! بچه های شرکت کارارو انجام داده بودن.
با گفتن این دروغ ها، هر روز عذاب وجدان بیشتری وجودم رو زخم میکرد.
اون حتی کنجکاو نبود که بدونه تو چه شرکتی کار میکنم؟ گاهیم که می پرسید با حرفای صدمن یه غاز حواسش رو پرت میکردم. خودمم نمیدونستم عاقبت این همه دروغ چی میشه و شک نداشتم بالاخره یه روزی میفهمه که مرد زندگیش کارش گرفتن زندگی دیگرانه…

لپ تاپم رو روشن کردم و وارد ایمیلم شدم. طبق انتظارم یه ایمیل جدید از سازمان برام رسیده بود.
یه مرد ۴۵ ساله به اسم سعید، سعید طیِب.
کله ی طاس براق و ته ریش سفیدش با چشمای گود افتادش و دماغ نسبتا بزرگ عقابیش و یه لبخند محو روی لب هاش.
هیچوقت دقیقا نمیگفتن طعمه چیکاره بوده و به چه جرمی طرد شده؟
منم میدونستم پرسیدنش فایده ای نداره. چون اصولا مکالمه ی دیگه ای شکل نمیگرفت بینمون.
فقط یه ایمیل که بعد دریافت پاکش میکردم.
زیر عکس نوشته شده بود، سعید فرداشب یه مهمونیِ کاری دعوته و ساعت ۱۲ شب تنها، توی کادیلاک خاکستریش میشینه و به طرف خونه حرکت میکنه.
ده دقیقه فرصت داشتم که بین تقاطع سیزدهم تا حدفاصل خیابون۱۴ که معمولا اون وقت شب خلوت و بدون هیچ عبور و مروری بود گیرش بندازم.
با صدای چرخیدن دستگیره ی در اتاق سریع لپ تاپ رو بستم.
سارا پشت در با دو فنجون چای، لبخند زنان به طرفم اومد.
متقابلا بهش لبخند زدم و رو به روم، روی صندلی مقابل نشست.
نگاهم به پیچ و خم بخار داغی که از فنجون چای تاب میخورد و بالا میرفت افتاد، رد بخار رو با چشمام تعقیب کردم که بالا میرفت، بالاتر و بالاتر… تا جایی که نگاهم به چاکراه سینه های سارا و پوست سفیدشون افتاد.
انگار چشمام توانی برای دیدن جای دیگه ای رو نداشتن. با لذت مشغول دید زدن اون سینه های تپل، که پشت اون تاپ نازک سفید رنگ حتی سوتین قرمزش هم مشخص بود، بودم.
با لحن پر شیطنتی رو بهم گفت: دنبال چیزی میگردی؟؟
-نه درحقیقت اون چیز رو پیدا کردم و دارم نگاهش می کنم.
خندید وفنجون چای رو توی دستش گرفت، من برعکس عادت نداشتم چای رو داغ بخورم، باید حتما یه مقدار بخارش می نشست و از تب و تاب میفتاد. چای گرم‌ بیشتر به مزاجم‌ سازگار بود.
ولی الان دمای چای کم اهمیت ترین مسئله ی ممکن بود.
بلند شدم‌ و به طرف سارا رفتم فنجون چای رو از دستش گرفتم و زمین گذاشتم.
بلندش کردم و دستم رو روی باسنش گذاشتم. با خنده به طرف تخت هلش دادم.
ناز میکرد و با عشوه راه میرفت، که همین عطشم رو برای محکم تر کردن فشار دستم روی کونش بیشتر میکرد.
اون برای من مظهر سکس و یه بت از جذابیت بود.
چشمای درشت آبی رنگی داشت، لبایی که شبیه غنچه ی گل رز بود و پوست سفید و موهای لَختی که روی شونه هاش ریخته شده بود.
روی تخت هلش دادم و روش خیمه زدم.
با خنده های دلبرانش بیشتر حریصم میکرد.
لبام رو به لباش چسبوندم و با ولع مشغول خوردن لب های داغش شدم.
تاپش رو از تن بلورینش در آوردم و دستم رو به سینه های گرد و خوش فرمی که پشت اون سوتین قرمز بهم چشمک میزد رسوندم.
حالا دیگه سارا هم نفس هاش به شماره افتاده بود و با هر دم و بازدم پیچ و تاب ملایمی به بدنش میداد.
زمان میگذشت و توی سکوت اتاق و زیر نور ملایم آباژور این تن سفید سارا بود که خودنمایی میکرد.
حالا باهم یکی شده بودیم. پاهامون توی هم گره خورده بود و لبام رو به گردنش چسبونده بودم. شامَم رو پر از رایحه ی خوش تنش کرده بودم و سرخوش از آغوش گرمی بودم که هیچوقت برام بسته نمیشد.
چشماش خمار شده بود و لب زیرینش رو گاز می گرفت، این کار چهره ی نازش رو بی نهایت سکسی میکرد.
لمبرای کونش رو توی دستام گرفته بودم و با تکون های ریز، لمبراش به لرزه میفتاد.
کُسش رو بو کشیدم، مست کننده و بی نهایت اِغوا گر بود.
ترشح زیادی داشت و با دستاش هر لحظه سرم رو لای پاهاش می فشرد.
هربار که زبونم رو روی خط کُسش میکشیدم بدنش رو تاب میداد.
به مرز جنون رسیده بودم و کنترل کردن خودم غیر ممکن به نظر می رسید.
برش گردوندم و دستم رو بردم و از زیر شکمش به طرف بالا کشوندمش.
حالا کاملا میتونستم ببینم.
محو زیبایی کُسش و اون سوراخ تنگ و صورتی کمرنگ کونش شده بودم.
با هر تلمبه برخورد شکمم به باسنش باعث لرزیدن کونش میشد و انگار یه جایی گوشه ای از آسمون و روی اَبرا داشتم نفس می کشیدم…


ساعت یک ربع به ۱۲ بود و ماشین رو زیر یه درخت پیر کنار خیابون پارک کرده بودم.
کم کم هوا رو به سردی می رفت. گاهی باد برگ های زرد و رنگ پریده ی روی آسفالت رو با خودش به اینطرف و اونطرف میبرد و این حرکت خش خش ریزی رو توی خیابون خلوت طنین مینداخت.
بدون حرکت توی ماشین ایستاده بودم و قبضه ی اسلحه رو محکم توی دستم گرفته بودم.
چند دقیقه ی بعد نور چراغ یه ماشین از دور به چشمم خورد. اسلحه رو آماده کردم و صدا خفه کن رو روی لوله ی اون وصل کردم.
آهسته از ماشین پیاده شدم و میدونستم اگه خود سعید طیِب باشه حتما تنهاست. چون اینو توی ایمیل بهم گفته بودن و من به حرفاشون ایمان داشتم.
وقتی ماشین نزدیک تر شد متوجه شدم یه کادیلاک خاکستری رنگِ و با گام‌های آروم اما محکم به طرف آسفالت قدم زدم. حالا میتونستم چهره ی راننده رو هم از این فاصله ببینم.
اون خود طعمه بود، سرعتش خیلی زیاد نبود و من حالا دیگه وسط جاده ایستاده بودم.
با دیدن جثه ی من ماشین رو نگه داشت. صدای بوق گوشخراش ماشینش واقعا آزار دهنده بود، وقتی دید حرکت نکردم گفت:
-هوووی عمو خل و چلی؟؟ کوری یا کَر؟؟
آروم به طرف ماشین قدم زدم کنار در شاگرد ایستادم، شیشه رو آورد پایین.
با حالت طلبکارانه ای و با غیظ گفت: چه مرگته؟ ماشینت خرابه؟؟
هنوز حرفش کاملا از دهنش خارج نشده بود که اسلحه رو به طرفش نشونه گرفتم.
حیرت و تعجب توی نگاهش موج میزد.
-بدون هیچ حرفی پیاده شو!!
انگار حرفم رو نشنید، ترس باعث قفل شدن عضلاتش شده بود. صدام رو بالاتر بردم و دوباره حرفم رو تکرار کردم.
ترسیده بود و انگار خدا خدا میکرد از اون مسیر یه ماشین رد بشه.
ولی حتی آخرین خونه هم از اینجا چندین کیلومتر فاصله داشت، جایی که بیشتر شبیه به یک جاده ی فرعی بود.
به طرفش حرکت کردم، رو بهش گفتم که کتش رو دربیاره، مطیع و رام مثل بره ای که از چوپانش اطاعت کنه حرفام رو عملی میکرد.
وقتی مطمئن شدم که مسلح نیست، نفسی کشیدم و آماده ی شلیک شدم.
-از طرف سازمانی؟؟ همون سازمان آدمکش دولتی؟؟
این حرفش باعث تعجبم شد، چون فکر میکردم هیچ کس از وجود همچین تشکیلاتی خبر نداشته باشه.
-از کدوم سازمان حرف میزنی؟؟
-یه چیزایی راجع بهشون شنیدم، مرگای مشکوک و قاتل هایی که هیچوقت پیدا نشدن، اصلا فکرش رو نمیکردم که قصد کشتن من رو هم داشته باشن. معلومه که این یه جنایت حکومتیه، معلومه که پشتتون به اون‌کله گنده ها گرمه.
ولی من که خطری ندارم براشون و اطلاعات زیادی ندارم.
-این‌چیزا برای من مهم نیست، من فقط دستورات رو اجرا می کنم.
نفس عمیقی کشید و پشتش رو به من کرد.
انگار می دونست راه نجاتی نداره، انگشتم رو روی ماشه گذاشتم.
غیر منتظره برگشت و بهم‌ چشم دوخت.

  • میخوام خوب نگاهم کنی، میخوام ببینی چجوری جون پدر یه دختر بچه ی ۵ ساله و یه پسر ۱۰ ساله رو میگیری قاتل.
    هرکلمه رو با نفرت کامل انگار داشت به سمتم شلیک میکرد.
    حتی این حرفاش باعث نشد که مردد بشم. چون من درقبال این کار پول میگرفتم و این اولین باری نبود که توی همچین موقعیتی قرار میگرفتم…
    نگران جسد افتاده شده روی زمین نبودم.
    چون پشتم به کوه گرم بود، حتی رسانه ها هم پشت ما بودن…

احساس کرختی عجیبی عضلاتم رو درگیر کرده بود.
وقتی به خونه رسیدم، انگار سارا خوابش برده بود. خبری از استقبال گرمش نبود و راستش این یه شانس بود.
چون حوصله ی سین جیم شدن از طرفش رو نداشتم، و اینکه طبق معمول بپرسه این چه شرکتیه که تا ساعت ۱ شب کارش طول میکشه؟؟
حتی تو کتش هم نمیرفت که شرکت ما خصوصیه و شب کاری توش عادیه.
هه!!انگار خودمم به درغ هام عادت کرده بودم زندگیم رو بر اساس اون ها چیده بودم.
احساس تشنگی شدیدی داشتم، به طرف یخچال رفتم و بطری آب سرد رو سَر کشیدم.
نفس عمیقی کشیدم و به طرف لپ تاپم رفتم. رمز شخصیم رو وارد کردم و وارد ایمیلم شدم.
یه ایمیل جدید از همون فرستنده ی همیشگی.
پوزخندی زدم و توی دلم گفتم: بدبخت بعدی کیه؟؟
ایمیل رو باز کردم و عکس رو نگاه کردم.
چندبار چشمام رو مالیدم، شاید خواب میدیدم، دستام یخ کرده بودن. لرزش هیستریکی عضلاتم رو به بازی گرفته بود و قلبم انگار تا مرز ایستادن پیش رفت.
از چیزی که میدیدم تا سرحد مرگ متعجب و حیرت زده شده بودم.
کلافه بودم و میدونستم این یه شوخی یا یه جوک بیمزه نیست، اونا با هیچکس شوخی نداشتن.
حتی توی عکسش هم مثل فرشته ها بود. به نوشته ی زیر عکس چشم دوختم.
سارا محتشم:سن ۲۶ سال…

نوشته: lovely_grl


👍 20
👎 41
10135 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

899369
2020-07-15 21:08:04 +0430 +0430

لکن تم داستان بیشتر جنایی و اسلحه ای بود.
لکن نپسندیدیم.

3 ❤️

899372
2020-07-15 21:09:44 +0430 +0430

قسمتی از فیلم فرار از زندان بود…خوبه از صحنه های سانسور شده ی جومونگ هم بیا برامون بگو.سکس جومونگ و سوسانو.

4 ❤️

899375
2020-07-15 21:11:30 +0430 +0430

داستان خیلی فوق العاده بود؛ اینکه وسط یه داستان جنایی یه صحنه ای از سکس دو تا عاشق رو به طور خیلی مختصر گفتی خودش عالیه و داستان عاشق شدن شون هم عالی بود با یه تصادف؛ لایک

6 ❤️

899376
2020-07-15 21:11:53 +0430 +0430

کاربر ایت الله …مواظب باش با این پرو فایلت به گا نری… (wanking) (erection)

3 ❤️

899382
2020-07-15 21:16:49 +0430 +0430

خوب!خیلی!
خوب جایی تموم شد.
روایت خوب ولی یه کم جزییات زیاد بود،شخصیت پردازی کم
یه اشکالات املایی،نگارشی و دستوری هم هست که فکر کنم بیشتر باید بازخونی میشد.
منتظرم تا قسمت بعدی


899410
2020-07-15 21:38:05 +0430 +0430

۱.انقدر از زبون مرد خوب مینویسی که گاهی فکر میکنم مردی.
۲.خوب جایی تموم شد.
۳.بدم نمیاد یه ربطه به بیوه‌ی سرخ پیدا کنه البته بجز اسم نویسنده‌اش
۴.بنویس

7 ❤️

899414
2020-07-15 21:43:16 +0430 +0430
NA

به اینجای داستانت که رسیدم فهمیدم ارزش نداره. خودت بخون ببین چی بلغور کردی.

۳ سالی میشد که به صورت کاملا مخفیانه برای یکی از سرویس های سِری اطلاعاتی که از طرف دولت حمایت میشد دراومده بودم.

برای سرویس اطلاعاتی دراومده بودی؟ پنجره نیومده بودی؟

حیف وقت واقعن

7 ❤️

899415
2020-07-15 21:43:56 +0430 +0430

خيلي جالب و عالي بود آوا خانوم… من واقعا عاشق داستان هاي جنايي هستم … بي صبرانه منتظر ادامه داستان هستم…🌹


899432
2020-07-15 21:59:31 +0430 +0430

فاتحه مع الصلواة و الاخلاص

5 ❤️

899434
2020-07-15 22:01:25 +0430 +0430

سر گذشت جیمز باند بود، یا جان ویک؟

7 ❤️

899459
2020-07-15 22:39:46 +0430 +0430
NA

بدون حرکت توی ماشین ایستاده بودم :)

فاطی کماندو کم کس بگو باو. مجبوری گنده تر از دهن و سوادت بنویسی؟
سوتی دادنم حدی داره جنده برفی.

اینم یکی دیگش

گذر ثانیه ها تو گلوی عقربه ها گیر میکرد.
خب اوسکل این یعنی کند گذشتن وقت نه تند گذشتن که تو ازش گفتی.
کسخلی چیزی هستی؟

5 ❤️

899461
2020-07-15 22:44:18 +0430 +0430

بسی لذت بردم ، موفق باشین
ولی واقعا چرا ۱۰ تا دیس :/

3 ❤️

899462
2020-07-15 22:45:44 +0430 +0430

آخی دلم براش سوخ

3 ❤️

899467
2020-07-15 22:59:41 +0430 +0430

بی زبط به شهوانی

5 ❤️

899468
2020-07-15 23:03:05 +0430 +0430

بیشتر شبیه عاشقانه‌های قهوه‌ای بود

2 ❤️

899478
2020-07-16 00:10:42 +0430 +0430
NA

زیاد فیلم میبینی.
خیلی چرت بود .

1 ❤️

899492
2020-07-16 03:00:17 +0430 +0430

داستانای جنایی عاشقانه خیلی از نظرم جذابن وتو خیلی خوب نوشته بودی
یاد جیمز باند افتادم که وسط ماموریت سکس شم می کنه 😎

3 ❤️

899513
2020-07-16 04:45:55 +0430 +0430

اشک درار شدن داستان ها سریعتر ادامش رو بنویس جان من لایک هم تقدیمت و لطفا سریعتر داستان بزار برای اپ شد و لطفا ادامه ی داستان هم بنویس اینجوری نزار بمونیم در غم فراغ داستان

3 ❤️

899526
2020-07-16 05:39:56 +0430 +0430

جای سخن نیست که بخواهم ازت انتقادی کنم
صحنه ها بسیار ریز تعریف شده بود و بسیار بسیار ادم رو وسوسه میکرد تا اخر داستان رو بخونه بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستم
یک لایک از طرف من

5 ❤️

899552
2020-07-16 06:39:31 +0430 +0430

داستان جنایی
یادش بخیر شیوا ترکونده بود این ژانر ، خوب بودش پسندیدم
چقد تعداد لایکا کمه ولی

3 ❤️

899578
2020-07-16 08:45:57 +0430 +0430

واقعا جذب داستانت شدم . خواهشاً هرچه سریع تر قسمت بعدی رو هم بگذار.

4 ❤️

899598
2020-07-16 10:19:24 +0430 +0430

عزیز دل …قالب داستانت رو قبل از نوشتن باید بخوبی و باظرافت ( فاکتورهای دیگه که رو درز گرفتم ) طرح ریزی کنی تا مجبور نشی بیایی مثل این داستان رو غالب کنی… اگر نگارش خودت باشه …خب میگم حیف ! در نوشتن دنبال چی میگردی ؟ بهرحال دنبال یه ارضای نفسی هستی مثل اکسیژن رسوندن به ریه های اسیب دیده…اما بجاش جیگر آدم خنک میشه…
با برداشتم از این داستان میگم که اگر جامعه ای که در آن زندگی میکنی خوب نشناسی میشه همین داستان.
اگر جزو افرادی هستی که از نقد شدن متنفر و بیزاری… مطمئن باش این ره به ترکستان میره…حالا اگر رفت عربستان و حبشه …یخه مارو نگیری …اما اگر نقد شدن رو میپذیری و با منتقدهای خودت بصداقت گفتار برخورد میکنی …بسم اله همینقدر که میخوای از دوستانی که تشویقت کردن تشکر کنی با منتقدین خودت هم طرف شو ایرادات کارت رو از حلقومشون بکش بیرون . قربونت مثل کشیدم ها …نیایی حالا خشتک منو بکشی سرم نفس کش بطلبی.
راستی اکر داستان رو شبیه فیلم اقا و خانم اسمیت مینوشتی بد نمیشد

3 ❤️

899609
2020-07-16 11:19:34 +0430 +0430

امیدوارم قسمت بعدی رو زود تر بخونم
لایک ۱۷ تقدیمتون 🌹

2 ❤️

899614
2020-07-16 11:32:13 +0430 +0430

داشتم کم کم نا امید میشدم ولی تو و شنل قرمزی نشون دادین هنوز هم نویسنده خوب تو این سایت هست . داستانت و شخصیت پردازی هات خیلی خوب بود . و خب سکسی بودنش هم منطقی بود . افرین اداه بده

2 ❤️

899616
2020-07-16 11:43:54 +0430 +0430

لاولی جان داستانت مثله همیشه عالی بود.
خیلی ماهرانه از زبون یه مرد نوشتی. 🌹
ولی نمیدونم چرا این داستان باید این همه دیس بخوره
شهوانی شده مثله کارتلای جنایی،قبلنا بهتر بود.
به هر رو بی صبرانه منتظر قسمت بعدیم.

3 ❤️

899662
2020-07-17 08:55:13 +0430 +0430

داستان خوب نبود ، اشکال خیلی بزرگی که تو داستانت وجود داشت و تو ذوق میزد این بود، من عین متن رو مینویسم خودت قضاوت کن ؛ تناقض بسیار زننده ای داره متن ؛
1_سارا حتی کنجکاو نبود که بدونه تو چه شرکتی کار میکنم و گاهی هم که میپرسید حواسش رو پرت میکردم ( اینجا منظور نویسنده این بود که کار راوی داستان برای سارا اهمیتی نداشته و گاهی (یعنی خیلی کم ) سوال میکرده در مورد کار شوهرش ،
2_در قسمت دیگه راوی میگه ؛حوصله سین جیم شدن از طرف سارا و اینکه طبق معمول (یعنی همیشه ) بپرسه این چه شرکتیه و اینکه حتی تو کتش نمیرفت که شرکت خصوصی و شب کاره ، رو نداشتم
چند غلط معنایی هم داشتی شامل ؛1_ لحظات شیرین در زندگی تند(زندگی تند هیچ معناو هیچ ارتباطی با متن و داستان نداره و کلا عبارت بی معنایی هست ) ، 2_ لب زیرین ( زیرین کاملا اشتباهه ، باید گفته میشد لب پایین ، چون پایین متضاد بالا و زیر متضاد رو هست و وقتی لب زیرین ب کار برده میشه ، عبارت معنای مسخره ای پیدا میکنه ، ب عنوان مثال آیا ب جای کلمه زیرخاکی میشه گفت پایین خاکی ؟) 3_ بدون حرکت توی ماشین ایستاده بودم (توی ماشین نمیشه ایستاد و درستش نشسته بودم هست )
در کل داستان هم برگرفته از فیلم های هالیوودی بود که اشکال نداره ولی بسیار ضعیف و کار نشده و خام بود و منطقی توی اتفاقات داستان وجود نداشت ،مثلا چرا راوی از شغل زن خودش هم بی اطلاع بود با لینکه تو دستگاه های امنیتی کار میکرد ؟ یا محلی که قرار بود طیب کشته بشه بسیار لوکیشن غیر قابل باوری داشت ،یک جا گفتی توی خیابون چهاردهم قراره کشته بشه و حای دیگه گفتی اون لوکیشن مثل یک جاده فرعی بود ، مخاطب نمیدونه بیابون رو تصور کنه یا شهر رو

1 ❤️

899663
2020-07-17 09:36:09 +0430 +0430

دمت گرم عالی بود مثل همیشه ولی میتونستم حدس بزنم که شکار بعدی همون خانمش باشه

1 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها





Top Bottom