عاشق اینم حواست نباشه دزدکی ببینمت (۱)

    سلام بر دوستان گل
    داستان سکسی نیست
    دبیرستان رشته ریاضی بودم، درسم بد نبود، دانشگاه رفتم رشته حسابداری، یه درس 4 واحدی داشتیم بنام آمار کاربردی که استادش نمره الکی به کسی نمیداد و بچه ها معمولا این درس رو سعی میکردن با یه استاد دیگه بگیرن، من هم مثل بقیه با یه استاد دیگه گرفتم، کلاس مختلط بود، چند جلسه سر کلاس رفتیم ولی استاد نیومد جلسه بعدش گفتن استادتون عوض شده (چون کسی با اون استاده کلاس نگرفته بود فکر کنم دانشگاه این سیاست رو پیاده کرد)، بچه ها ناراحت شدن، بنا به دلایلی دیگه ارزش هم نداشت درس رو حذف کنی. خلاصه چند جلسه از کلاس گذشت، دیدم بر خلاف گفته دانشجوها استاد شوخ طبع و از لحاظ علمی عالیه، قشنگ هم درس میداد طوری که من سر کلاس درس رو یاد میگرفتم. یه روز یه مسئله داد گفت هرکی تونست جلسه بعد حلش کنه، یه دختر دستشو بلند کرد گفت استاد الان بیام حلش کنم، استاد با تعجب گفت؛ الان!!! اگه بتونی که عالیه، بفرما بیا، ختره رفت و شروع به حل کردن کرد ولی از اولش خراب کرد، استاد گفت خسته نباشی دلاور، کلاس رفت رو هوا همه خندیدن. درس آمار برای من که رشته ریاضی بودم درسی تکراری بود و من توانایی حل کردن مسئله رو داشتم ولی روم نمیشد برم جلو اما اون زمان فکر کنم جو گیر شدم و دستمو بالا کردم گفتم استاد من بیام؟ استاد گفت؛ تو هم بیا حماسه آفرینی کن، دوباره کلاس خندید، خلاصه با دست لرزون و یکم تپش قلب مسئله رو حل کردم، تموم که شد استاد یه آفرین گفت و پسرای ته کلاس شرو کردن تشویق کردن.
    از اون زمان به بعد بچه ها اگه مشکل یا سوالی تو درس داشتن میومدن پیش من، آخرای ترم بود استاده هم تو نمره دادن سختگیر بود و بچه ها ترس افتادن درس رو داشتن، بیشتر پیش من میومدن، پیشنهاد کلاس جبرانی دادن ولی به واسطه مسابقه فوتبالی که داشتم پیچوندمشون و ازشون عذرخواهی کردم. ترم تموم شد و فرجه امتحانا مصادف شد با اوج مسابقات فوتبال، یه روز تو کوچه داشتم وسایل کار رو تو ماشین میذاشتم که یه نفر اومد باهام سلام کرد برگشتم دیدم یه دختره که چهرش برام خیلی اشناست، باهاش سلام کردم و خودشو معرفی کرد و گفت که جدیدا اومدن محله ما و همسایمون هستن و تو کلاس آمار تو یه کلاس هستیم، فهمیدم که تو کلاس آمار دیدمش بخاطر همین آشنا بود، گفت که تو درس آمار ضعیفه و اگه میتونم چند جلسه برم خونشون و نشونش بدم به دو دلیل پیچوندمش و نرفتم اول اینکه روم نمیشد، دوم مسابقات فوتبال، عذر خواهی هم کردم ولی معلوم بود ناراحت شده. خلاصه چند روزی گذشت و یبار دیگه ما رو تو کوچه گرفت و شروع کرد حرف زدن ... دلم براش سوخت چون دوبار رو زده بود و غرورش رو شکونده بود بر خلاف میل باطنیم قبول کردم که چند روزی عصرا برم خونشون، شماره هم رد و بدل کردیم که راحت تر هماهنگ باشیم، دو جلسه رفتم دیدم واقعا خیلی ضعیفه و کارم سخته، جو خشکی هم بین ما برقرار بود تازه هم نامزد کرده بود زیاد دل به درس نمیداد. یه شب پیام داد اگه اشکال نداره جلسه بعد دوستم هم میخواد بیاد. پیام دادم اشکال نداره ولی تو دلم گفتم خودش کم بود یکی دیگه هم آورده. جلسه بعد که رفتم درس دادم خداییش دوستش خیلی باهوش بود و یکم مهرش به دلم نشست، همینطور که جلسات بیشتر میشد مهر دوستش بیشتر به دلم مینشست تا جایی که جلسه آخر الکی کشش دادم که یه جلسه بیشتر بیان تا من بیشتر ببینمش. یکم درباره خودش و خانوادش تحقیق کردم، دختر خوب و خانواده داری بود، قصد داشتم باهاش ارتباط برقرار کنم ولی روم نمیشد و ترس هم داشتم. خلاصه امتحانات تموم شد و ترم جدید و کلاسای جدید، تو کلاسا خیلی دنبالش میگشتم ولی تو هیچ کدومش مشترک نبودیم.
    یه شب بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم یه پیام دادم دختر همسایمون، بعد از سلام نوشتم امتحان آمار چه کردین؟
    خلاصه لابه لای پیاما نوشتم دوستت مجرده؟ گفت؛ این سوال رو برای چه میپرسی؟ گفتم؛ هیچی بیخیال، گفت؛ یه حسی بهم میگه که دوسش داری، همینطوره؟ بعد از مدتی پیام دادم اره ولی بین خودمون باشه، گفت؛ چرا بهش نمیگی؟ گفتم میترسم قبول نکنه گفت خودم بهش بگم؟ نمیدونستم بگم اره یا بگم نه، چون سربازی مونده بود، نه شغلی نه خونه ای از نظر خودم برای شروع رابطه هنوز زود بود، بخاطر شکی که داشتم جواب پیام دختر همسایمون ندادم. روزها همینطور میگذشت و من بیشتر به او عشق پیدا میکردم ترم آخر دانشگاه یه کلاس باهم مشترک بودیم، از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم سر کلاس میرفتم ردی
    ف آخر و فقط به او نگاه میکردم و لذت میبردم، درونم غوغایی بود یه جلسه کلاس نیومد سر کلاس حال و حوصله نداشتم، خلاصه گفتم باید کمکم برم جلو و ارتباط باهاش برقرار کنم اما چند باری که باهم برخورد داشتیم زیاد محل نمیذاشت و رفتار سردی داشت، یه روز دختر همسایمون رو دیدم بهم گفت اون مسئله چه شد؟... از همه چیز داشتیم صحبت میکردیم که گفت من بهش گفتم که دوستش داری، یه لحظه خشکم زد .....
    موبایلم داره لو باطری میده شرمنده تمام شما عزیزان، حتما ادامشو خواهم نوشت، بازم ببخشین


    نوشته: علی

  • 2

  • 5




  • نظرات:
    •   Coca_sex
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • باز ی جاکش پیدا شد که کسشرات روزمره خودش رو اینجا
      بنویسه خب پفیوز این کجاش سکسیه؟خب داستان کش الان خودت این کسشرو بخونی ناموسا روت میشه بگی داستان سکسی خوندم؟
      ادمین جان با نهایت ادب و احترام و در کمال تاثر و تاسف
      این کونی گوه خورد ولی ادمین دقت کن


    •   خوشگلخانم
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • گندت بزنن هی


    •   Mohammad_deck18
    • 2 ماه
      • 0

    • داستانه شکل گرفتنه احساسات پاک همیشه قشنگه. ادامشم بنویس


    •   Odimidit
    • 2 ماه
      • 0

    • کوسکش داستانت سکسی نیست برو بزار تو ۹۸ ایا کونی خان...


    •   badboy777_shv
    • 2 ماه
      • 0

    • یه داستان هم که تا حدودی قشنگه و تراوشات ذهنی یه جلقی حشری نیست چتدتا بی شعور میان و ......
      خب اگه دنبال سوژه جلق هستید اینهمه عکس و فیلم


    •   seya2000
    • 2 ماه
      • 0

    • بزرگتر که شدی میفهمی باید میکردیش


    •   مسیحی۰
    • 2 ماه
      • 0

    • اسم داستانت،به تنهایی عدم اعتماد به نفست رو میرسونه.


    •   توت.فرنگی
    • 2 ماه
      • 0

    • لو باطری رو کجای دلمون بگذاریم
      خب چیری نگو میفهمیم که باید بری بقیش رو بسازی


    •   Happygirl000
    • 2 ماه
      • 0

    • بقیه ش چی شد؟؟؟ من منتظرم :)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو