مادرتر از مادر

    پرسیدن رنگ مورد علاقت؟
    گفتم رنگ چشماش.
    گفتن دومین رنگ مورد علاقت؟
    گفتم رنگ موهاش.
    گفتن سومین رنگ مورد علاقت؟
    گفتم رنگ پوستش.
    گفتن چهارمین رنگ؟
    گفتم رنگ لباش.
    گفتن پنجمی؟
    گفتم دیگه نپرسید پنجمی و شیشمی و هفتمی و...
    گفتن چرا؟
    گفتم چون کلکسیون لاک هاش شروع میشه!
    یه خنده از رو تسلیم شدن کردن و گفتن حالا کی هست؟ ماجرا چیه؟
    گفتم یه آبشار مشکی، یه پیشونی بلند، یه جفت کمان، یه جفت اقیانوس سفید و دایره های سیاهِ برمودایی، یه کوهِ کوچیک و خوش تراش؛ بالاتر از کوهستان لباش، مثل یه نهر صاف و پاک، گردنش ظریفتر از زنجیرش، جنس اندامش از کره ی ماه اومده، بوی خودش از عطرش شیرینتره، دستاشو خورشید بوسیده، پاهاش یه جفت فرش داره اونم چشمای منه!
    ماجرا هم همینه؛ این زن و لبخند و چال گونه ی نازش؛ همه ی ماجراست...


    کنار منقل وایساده بودم و حین باد زدن، حرارت زغال های تو منقل دست و مخصوصا پشت دستمو اذیت میکرد و چند لحظه یه بار دستمو دور میکردم که خنک شه. یه شلوارک و تیشرت نازک تنم بود و از هوای خنک بهاری که همین تازگی ها از راه رسیده بود کیف میبردم. بهترین جا رو واسه سیزده به در انتخاب کردیم. جای ساکتی بود، یه زمین تخت و چمن و، سایه ی چند تا درخت بزرگ که سپرِ نور خورشید بود و جیک جیک گنجشک های رو شاخه هاش که تقریبا تنها صدای اون مکان بود. و همینطور یه آبِ کم عمق کنار درخت ها که شبیه یه رود بود. در کل جای با صفایی بود.
    زغال ها رو پخش کردم و سیخ ها رو گذاشتم رو منقل. طولی نکشید که دود و بوی گوشت ها بلند و بیشتر گرسنم شد. نگاهی به سفره و مخلفات روش که اون طرفتتر رو زیر انداز پهن بود کردم و یاد سفره ی هفت سینمون افتادم که با سلیقه ی خوشکل و دستای خوشکلترش چید. مثل همون سفره ساده و در عین حال شیک بود، هفت سین و شمع و حافظ و... اینجا هم دوغ و سبزی و نون و...
    سال نو همیشه یه حال و هوایی داره که مثل خودش تازه ست. یه حال و هوای آرامبخش و بی دغدغه. یه حال و هوایی که نمیشه تو کلمات گنجوندش. البته اکثرا حسش کردن و لزومی به توصیفش نیست. به بالا سرم نگا کردم و با یه نفس عمیق به خاطر این زندگی لذت بخش شکرگزاری کردم.
    بعد بعد از برعکس کردن سیخ ها دو تا دست گذاشته شد رو بازوهام و به طرف ساعد هام حرکت کردن. دست های کی میتونست باشه؟ اون دستبندهای رنگارنگ و قشنگ مال کی میتونست باشه؟ معلومه دیگه، همون ملکه ای که تا چند لحظه پیش پیشِ اون آب کم عمق سلفی میگرفت.
    پشت گردنمو بوسید و لرزه ای تو اون قسمت پخش شد و با عشوه گفت: من گُسنمه!
    خیلی خوشمو میاورد وقتی گاهی با عشوه کوچیکتر از سنش حرف میزد یا رفتار میکرد. با اینکه تازه از شر سرما خوردگی خلاص شده بودم و حالم بهتر بود اما بازم نگران بودم که یه وقت منتقل نشه و مریض شه. هر چند از طرفی هم دلم نمیخواست ولم کنه و دلم میخواست زنی که باعث موفقیتم تو تمام مراحل زندگی بود پشتم بمونه. یه لبخند زدم و چیزی نگفتم. تو همون حالت موندیم و فقط دستاشو دور کمرم حلقه کرد تا دستام آزاد باشن.
    کم کم گوشت ها رنگشون عوض شد و حال و هوای حرکات اونم عوض شد. دستاشو از زیر تیشرتم رد کرد و گذاشتشون رو شکمم. میدونست که من حتی با یه اشاره کوچولو هم تحریک میشم اما بازم رعایت نمیکرد. دماغشو چسبوند به پشتم و با بو کردنش حس کردم اون قسمت از پشتم همراه با دماغش رفت. دیگه بدنم داشت به این کاراش واکنش نشون میداد. یه لحظه شیطنتم گل کرد و گفتم: گرسنته؟
    بازم پشتمو بو کرد و گفت: خیلی.
    نفس عمیقشو رو پشتم خالی کرد و شکممو تو دستاش فشار داد. با لحن معناداری گفتم: میخوای تا آماده میشه یه سوسیس بخوری؟
    یه خنده ی کوچولو کرد و انگار که منظورمو گرفته باشه پیشونیشو کوبید تو پشتم و گفت: مسخره نکن.
    اگه وضعمون برعکس بود تا الان حداقل نیمه راست کرده بودم و رفته بوی لای کونش و سینه هاشو چنگ زده و پشت گردنشو هم گاز گرفته بودم، اما اینطور نبود. هر چند داشتم بزرگ شدن کیرم لای شلوارک رو حس میکردم. حالا دماغشو گذاشت پشت گردنم و دست چپشو گذاشت رو یه سینه مو اون یکی رو برد سمت پایین. تا اینجا هم فکر نمیکردم پیش بریم و خیلی پیش رفته بودیم. هر چند حال و هوای آروم و خنک و دلچسب اونجا تحریک کننده بود. کلا سکس تو طبیعت و هوای آزاد یه چیز دیگه ست.
    هر چند که میدونستم این توله آروم نمیگیره اما بهش فرصت دادم ببینم چیکار میخواد بکنه، ناخن های دستشو فشار داد تو گوشت سینم و کمی دردم گرفت، اون یکی دستشو هم برد تو شلوارک، وقتی دستشو از روی موهای زائدم که تازه در اومده بودن و حالتی مثل ته ریش داشتن سُر داد یه قلقلکی زیر دلم حس کردم و باد خنک راهشو پیدا کرد و بین پاهامو خنک تر کرد. عاشق این حوصله و هول نشدنش بودم، این ذره ذره تشنه کردنش که از خودم یاد گرفته بود. با این کاراش حواسم داشت پرت میشد، طوری که کبابو فراموش کرده بودم.
    وقتی کیرمو گرفت، بزرگ شدنش تو دستشو حس میکردم و حس کردم پیش آبمم زد بیرون. نفس عمیقی کشیدم، یه نفس عمیق تا بفهمم با خودم چند چندم. دیدم آب دهنم تو دهنم جمع شده و قلبم شده یه تیکه ژله که هی بالا پایین میکنه. میخواستم بگم ادامه نده چون شرایط صد درصد مناسب نیست اما از طرفی میخواستم ادامه بده، مخصوصا حالا که حین مالیدنم چیزایی میگفت، با عشوه و کش دار خطاب بهش میگفت: خواااابی شماااا؟ میشه بیدارتون کنممممم؟
    به این نتیجه رسیدم که میخوام و به این نتیجه تر که اونم میخواد. عقب جلو کردن کیرمو که شروع کرد منم شروع کردم به کنار زدن زغال ها و سیخ ها به دو طرف منقل. انگار قرار بود قبل از جوجه یه گربه بزنم تو رگ. اونم چه پیشی ای...
    انقد باهام ور رفت و انقد عقب جلو کرد و انقد سینمو چنگ زد و انقد بوس و بوم کرد که موفق شد. موفق شد وحشیم کنه و دیگه نتونستم وایسم، برگشتم سمتش و دستش خود به خود در اومد. با اخم و دندونای به هم فشار خورده ای که میگفت باید اشک و ناله تو در بیارم به چشماش خیره شدم. به انعکاس نور و شاخه های درختا و اون منظره و باز و بسته شدن مردمک چشماش... انقد خمار شده بودن که هر کس میدید میفهمید علتش چیه. تو یه چشم به هم زدن پشت گردنشو محکم گرفتم و مثل آدمی که بخواد از سرما یخ بزنه یا آدمی که از خفه شدن نجات پیدا کنه نفس های تند و عمیقی کشید، فقط واسه بوسیدن لباش اینطوری بیقرار میشد. آماده ی آماده بود، مثل دونده ای که ژست میگیره که با شمارش در بره. میدونستم الان یه جایی زیر دلش مثل چرخ دنده میچرخه و ترشحاتش هم زده بیرون. هر چند که خیلی ناگهانی...
    با چشمام میگفتم چته؟ آتیش گرفتی یهو؟ یهو دلت خواست؟ تو نمیدونی من بزنم به سیم آخر سیم کشی بدنتو به هم میریزم؟ میخوای هوم؟
    اونم با چشماش تایید میکرد. میگفت آره. همیشه که همه چی به حرف زدن نیست! گاهی صدای چشم از صدای خود آدم رساتره.
    پشت گردنشو محکم فشار دادم و لبامو به لباش چسبوندم، مثل یه پازل تکمیل شدن. همیشه بوسیدن لباش چشمامو میبست. حالا هم همینطور بود. بَستمشون اما نقش صورتش هنوزم جلوم بود. محکم زبونشو مکیدم و آب فعلی دهنشو خارج کردم آبِ گرمِ گرمتر از زبونش رو. بوسه های آبدار و مالچ و مولچ های بلند...
    انقد خوردم/دیم که داشت پشتمو چنگ میکشید و صورتشم انگار عرق کرده بود. خودمم نوک دماغم به گرمی میزد. همچنان اخم بود و دندونای بدبختی که داشتن خورد میشدن. انگار لال شده بودم هر چند یه هوار حرف داشتم که بزنم. قبل از اینکه خم شم به پایین نگا کردم و دیدم کیرم شلوارکو پف کرده. تا کمر خم شدم و از کمرش گرفتم، گذاشتمش رو شونم و بردمش سمت ماشین. اونم انگار لال شده بود و فقط اولش یه جیغ ریز کشید و دیگه چیزی نگفت. انقد حرکاتم سریع بود که نمیرسید واکنش های مناسب رو داشته باشه. رسیدیم نزدیک کاپوت ماشین و گذاشتمش زمین بعد هم محکم و سریع رو به کاپوتش کردم. تا کمر خم شد رو کاپوت و منم زانو زدم. رو به کونش. رفتارم مثل آدمی بود که قراره اولین سکسشو بکنه اما من مرتب و دقیق کار میکردم. یهو نمیدونم چمون شد اما باید تا تهش میرفتیم. این وسط حواسم یه لحظه جمع شد و نگاهی به اطراف انداختم و با اینکه فقط چند تا گنجشک اونجا پر میزد و به جز زمین های سبز چیزی به چشم نمیخورد اما من باید کارمو میکردم. شاید اگه صد نفر هم اونجا بودن دست نمیکشیدم/دیم. ساپورت نرمشو تا زانوهاش پایین کشیدم و بوی خوشِ لوسیونشو حس کردم. وای وای وای وای که این خانوم چقد مجهز بود همیشه. مانتوشو تا بالاتر از قوسِ کمرش بالا بردم و نور خورشید از لای شاخه ها رو کونش تابید و مثل آینه ش کرد. کیرم داشت شلوارکو سوراخ میکرد و دیگه نشد وایسم و با یه ضربه رو کونش، غنچه ش که از لای رونای پُر و خوردنیش بیرون زده بود رو با لبام گاز گرفتم. محکم مکیدم و لبام از ترشحاتش خیس شد. هم با اون ضربه و هم با این کار پرید جلو و بالاخره سکوتو شکست و با صدای کلفت شده اش از تهِ گلو تقریبا داد زد: عاااااه... عاااشقتم...
    هنوز مونده بود. ضربه و ابراز علاقه بازم تو راه بود. باید این کونو سرخش میکردم بی شرف. لیس زدم توش و خودشو سفت گرفت و دوباره عاشقم بودن رو داد زد. بازم لیس زدم و زبونمو تا جایی که راه داشت کردم تو سوراخش و من از گرمیِ اون تو و اون از لذت با هم از خودمون صدا در آوردیم. اون وووووی کشید و من آه. بازم ضربه زدم رو کونش و زبونمو توی اون گوشت نرم و گرم چرخوندم و اون با چرخوندن کونش تو صورتم بازم عاشقم بودن رو یادآوری کرد. انقد خوردمش که صدام میزد و همچنان سر حرفش بود که عاشقمه.
    بلند شدم و پشتش وایسادم. اون شالشو پرت کرد رو شیشه ی جلویی ماشین و من شلوارکمو دادم پایین و چشمم به کیرم افتاد که از خودم هیجان زده تر شده بود. گذاشتم لای رونای نرمش و بازم مانتوش که میخواست بیاد پایین رو بردم بالاتر. بعد لپای کونشو گرفتم و بهش فهموندم پاهاشو بازتر کنه. بازتر کرد و منم تیشرتمو تا بالای سینه هام بالا بردم و با چونم نگهش داشتم، بعدش کونشو گرفتم و فرو کردم. نمیدونم رفت تو کُسش یا آبِ گرم! اما هر چی که بود چشمامو بستم. قبلش دیدم که با وااااایِ دیوونه کننده ای رو کاپوت شلتر شد و از برف پاک کن ها گرفت و با همون صدای کلفت گفت: بُکُنش...
    وقتی یه کم اومدم عقب چشمامو باز کردم و دیدم با ناخن های مرتب و مشکی رنگش کاپوتو مثلا چنگ زد.
    انقد دلم واسه این گرمی و نرمیش تنگ شده بود که میخواستم تا ته جا بدم و محکم ضربه بزنم اما اول ملایم عقب جلو کردم و اونم هر دو سه ثانیه یه بار آهی میکشید. کم کم سرعتمو بیشتر کردم و با صدای شالاپ شالاپ هایی که داشت بلندتر میشد اونم آه هاش جوندارتر شد و کم کم ناله های کشیده ش شروع شد. با هم، من از تهِ گلو هِ هِ هِ نفس نفس میزدم و اون مینالید. سر و صدای گنجشک هایی که تو سرم میپیچید و بادی که بدن لختمو حال میاورد یه طرف و آرامشی که اون منطقه داشت یه طرف. کنار یار و آب و سکس و سکوت و یه طبیعت دلپذیر و... مگه دیگه خوشبختی به چی میگن؟
    یه ضربه دیگه زدم رو کونش و بعد از جیغی که کشید با ول کردن تیشرت از زیر چونم خم شدم رو بدنش و کیرم تا ته رفت توش و صداهای اونم قطع شد. سر کیرم تنگی بیشتری رو حس میکرد. دو دستمو گذاشتم دو طرفش و بی توجه به سردیِ کاپوت لاله ی گوششو مکیدم که با محبتِ مخصوص خودش گفت: جاااااانِ دلم.
    الان فقط نفس نفس میزد. فقط سعی میکرد نفس بکشه و کم نمیاره. میخواستم بگم آخه کوچولو تو هنوز هیچی نشده داری بیهوش میشی؟ هَه! کو تا بیهوش شدن...
    اخمم هنوزم پابرجا بود و با دو دستم بدنشو گرفتم و خیلی سریع برگردوندمش و با یه اشاره نشوندمش رو کاپوت.
    عاشق این ترس تو چشماش بودم، این تعجب از رفتارم و این کنجکاوی، این خماری و به هم چسبیدن مژه های بلند بالایی و پایینیش. لب پایینیشو که گاز گرفت فهمیدم که وقت ادامه ی لذته و با کف دست درازش کردم رو کاپوت و شیشه ی ماشین. خودش مانتوشو در آورد و فقط تاپش تنش موند و من پاهاشو دادم بالا و اول کفشاشو در آوردم و انداختم رو زمین، بعد هم ساپورتشو کامل کندم که بلافاصله با دست راستش شروع کرد به مالیدن کُسش. دایره ای میچرخوند و به چشمای هم نگا میکردیم، یه لبخند خیلی کوچیک زدم و با صدام که بم تر و خش دارتر شده بود گفتم: فقط روش میخاره؟!
    ابروهاشو برد بالا و از عمد با صدای مخصوص و کشداری گفت: نهههه...
    ای پدرسگ...
    سرمو بالا پایین کردم و رفتم جلو و کلاهک کیرمو گذاشتم تو سوراخش. خودش دست انداخت زیر زانوهاش و پاهاشو بالا داد، منم شکمشو دو دستی گرفتم. با فشار دادن شکم نداشته ش فرستادم داخل و با یه اوومممم کمرشو بالا داد.
    شروع کردم به عقب جلو که با آره ' آره ' آره هاش گفت: بُکُن.
    با این حرفش حریصتر شدم و محکمتر ضربه زدم جوری که تقریبا کُلِ بدن و مخصوصا سینه هاش بالا پایین میشد. سینه های گرد و بزرگش که زیر تاپش قایم بودن. حین عقب جلو کردن دو دستی تاپشو تا بالای سینه هاش بالا بردم و چشمم بهشون افتاد که منتظر فشرده شدن بودن.
    بعد به پایین.
    هر وقت، هر وقت شکمشو میدیدم به مقدس بودنِ عدد ۷ بیشتر پی میبردم! یه خط هفت شکل و مرتب رو شکم بدون چربیش داشت که...
    دو دستی سینه های نرمشو چنگ زدم و به هم چسبوندمشون که سر و صداش بلندتر شد. هم از پایین هم از بالا داشت لذت میبرد و این سر و صداها عادی بود. با هر عقب و جلو خواسته یا ناخواسته سینه هاشو بیشتر فشار میدادم و میدونستم اگه ولشون کنم رد قرمز رنگ انگشتام افتاده روشون. آخ آخ داشتم نفس کم میاوردم. قلبم داشت از کار میوفتاد و با وجود خنک بودنِ اونجا گرمم بود. یعنی داشت گرمم میشد. محکم چسبیدم بهش و بازم کیرم تا ته رفت توش و محکم بغلش کردم، تا نفسام مرتب شن.
    اونم پاهاشو دورم قفل کرد و با دستاش پشتمو گرفت.
    نیمرخ هامون کنار هم و لبای من کنار گوشش بود.
    نفس عمیقی کشید و با حالت خاصی صدام زد.
    هر وقت اینطوری صدام میزد یعنی درخواست دارم.
    انقد حالم عوض شده بود که فقط سرمو سوالی چرخوندم و چیزی نگفتم. با یه جور خواهش گفت: زیرم خیلی سرده میشه بریم رو زمین؟ داگی شیم؟
    با چشمای بسته لبخندی به این صدای دلبرش زدم و شقیقه شو بوسیدم، و گفتم: داگی دوس داری مادمازل؟
    جواب مثبت داد و این بار گوششو بوسیدم و گفتم منم خوشم میاد.
    ازش جدا شدم و بلافاصله اومد پایین و بعد از کندنِ تاپش روی چمن ها حالت مورد نظرمون وایساد. با دیدنش تو این حالت و با دیدن کُسش که بازم مثل ساندویچ از لای رونای سفیدش بیرون زده بود، کیرم یه بالا پایین شد. لباسامو در آوردم و رفتم پشتش. زانو زدم و چمن های خنک زانومو سرد کردن. دو دستی لپای کونشو از هم باز کردم، بازم داشتم میرفتم از تنِ دل و جانم لذت ببرم. بازم تکرارِ سر و صداها...
    با یه دست اول انگشت وسطیمو کردم تو سوراخش و چند بار عقب جلو کردم، بعد کیرمو کردم توش و بعد از آهِ جونداری که با هم کشیدیم، بالا تنه شو کامل چسبوند به زمین و چمن ها رو چنگ زد و بازم تحریکم کرد و گفت: بُکُن.
    یه ضربه با دست راست پشت سرش یه ضربه با دست چپ زدم رو دو لپ کونش و محکم فشارشون دادم، و عقب جلو کردم.
    دیگه وقتش شد! رفتم رو اون قله! قانونا رو زمین بودم اما رفتم رو اون قله. یه قله ی تخیلی بود که هزاران متر از زمین فاصله داشت و من اینجور مواقع پر میگرفتم و میرفتم روش. اینجور مواقع که عزیز دلم یا زیرم بود یا جلوم بود و یا روم بود. قربون صدقه رفتن های بین نفس نفس زدن هاشو با جون گفتن های غلیظم جواب میدادم و تا جایی که میتونستم محکم ضربه میزدم. با صدای قطع و وصلی مینالید و با یه دستش از اون زیر کُسشو میمالید. انقد ضرباتم سریع بود که شک نداشتم آبم تا شصت ثانیه دیگه دیوونه وار میریزه توش. اون حس دردناک و در عین حال لذت بخششو حوالی کیرم حس میکردم. دیگه نمیخواستم تلاشی بکنم، دیگه لفت دادن و نگه داشتنش بس بود و باید لذت اصلی رو میچشیدم، هر دو با هم عقب جلو میکردیم اما سرعت من بیشتر بود، در عوض سرعت سر و صداهای اون بیشتر بود و حتی حالتی داشت که انگار میخواد سرفه کنه. وقتی دستشو از اون زیر در آورد و برد سمت چمن ها و دو مشت از چمن ها رو کند کمرشو گرفتم و حواسمو رو آبم تمرکز کردم که لحظه لحظه به اومدنش نزدیک میشدم. نفسام داشت صدادارتر میشد، هم صدادارتر و هم محکمتر، با هر ضربه باسنمو سفت میگرفتم و یه چیزی رو درونم حس میکردم که انگار داشت جمع میشد، به ضربات محکمم ادامه دادم و محکمترشون هم کردم و انقد محکم میزدم که میرفت که تخم هام بترکن، رسما داشتم بیهوشش میکردم چون انقد توش ناله جمع شده بود که نمیرسید همه رو بیرون بده و صداش قطع و وصل داشت، آبم دیگه کامل جمع شد، داشت مثل یه چیزِ تیز راه کیرمو طی میکرد، محکم چسبیدم بهش و با فشار دادن کمرش تو دستام خالی کردم. اون با خالی کن خالی کن های بی حال و خش دارش کونشو بهم فشار میداد و من با آه و با آخ و با انواع و اقسام کلمات، همینطور با آیِ بلندی که میگفت چقد این ارضا عمیقه، داشتم خالی میشدم، حرکات بی اختیار کیرم اون تو، بدنمو قفل کرده بود. انگار همه ی درونم داشت ازم بیرون میزد انقد بهش چسبیده بودم که اگه راه داشت تخم هامم میرفتن داخل. با هر بار ریختن آبم یه واکنش داشتم، میلرزیدم و چشمامو به هم فشار میدادم و... این بار با نعره هام رو به آسمون شدم.
    بازم رفتم روی اون قله...
    تا اینکه تموم شد. تموم شد اما تا چند ثانیه بدنم همچنان قفل بود. نفسام داشت منظم میشد و کوچیک شدن کیرمو توش حس میکردم. چه ارضایی بود...
    چند ثانیه دیگه هم وایسادم و ازش جدا شدم. به سوراخِ بازش نگا کردم و چند لحظه که گذشت آبم ازش بیرون زد و رو به پایین سرازیر شد و ریخت رو زمین. دیگه از اون داغیِ بدنم خبری نبود، بعد از ارضا داشتم سرما رو حس میکردم. اون بادی که درختا رو به خش خش مینداخت مثل آب رو آتیش بود. نفس عمیقی کشیدم و سرمو واسه چند ثانیه انداختم پایین تا حالتم نرمال شه. بعد با نبضِ تو سرم رفتم از داخل ماشین چند برگ دستمال آوردم. هنوزم همون حالت داگی رو داشت و با چشمای بسته و لبخند رو بهم بود. از صورتش آسودگی میبارید. از بدن منم. رفتم پشتش و با دستمال پاکش کردم. بعد با یه ضربه ی آروم رو کونش، دو دستی گرفتمش و لرزوندمش و گفتم: این کون مال کیه؟
    خنده ی نازی کرد و گفت: تو.
    این بار محکمتر زدم و گفتم: بی خنده بگو.
    بی خنده و جدی گفت: این باسن و این بدن همش مال توعه...
    به خاطر کلمه ی باسن گفتم: خجالتشو بخورم باسن خانوم...
    که بازم خنده ی خوشکلش تو سرم پیچید.
    سرم یه جورایی گیج میرفت. حالت وایسادنم مثل آدمای مست بود. بدون اینکه لباس بپوشم افتادم کنارش و چمن ها پشتمو سوزن سوزن کردن. اگه بگم داشتم بیهوش میشدم دروغ نگفتم.
    همونطور که چشمامو بسته بودم دست گذاشت رو شکمم و نوازشم کرد.
    با لحنی که از حال و هوای چند لحظه پیش توش خبری نبود گفت: هیییی؟ بیداریییی؟ من گشنمه ها نمیخوای معده مو هم پُر کنی؟
    خیلی آروم اینا رو میگفت و به نوازشش ادامه داد. یه لحظه چشمامو باز کردم و دیدم رو بهم و با لبخند کنارم نشسته. همیشه صورتش پر از انرژی بود و منم از این انرژیش بی نصیب نبودم. موهای سیاه و بلندش رو پشتش پریشون بود و خط ستون فقراتشو پنهون میکرد. لبخند بی جونی زدم و با باز کردن دستم گفتم فعلا بیاد تو بغلم. که پشت چشمی نازک کرد و گفت: فکر کردم نمیخوای اینو بگی...
    خودم بازوشو گرفتم و با یه بیا ببینم" کشیدمش سمت خودم و با خنده تو بغلم دراز کشید. دلم میخواست بخوابم اما اصلا عاقلانه نبود. تا الان هم شانس آوردیم که کسی از اون منطقه رد نشد. یه پاشو انداخت لای رون هام و محکم بغلم کرد. دوباره چشمامو بستم و گفتم: حقته تنبیهت کنم که نزاشتی جوجه ها رو کباب کنم. تنبهیتم ناهار نخوردن و گرسنه موندنه توله.
    که با عشوه گفت: نه خواهش میکنم...
    خندیدم و با بوسیدن سینم سر گذاشت روش. تنها جمله ای که خیلی دلم میخواست حالا یا بلند یا آروم یا معمولی یا هر مدلی بگمش، آه خدای من" بود. از بس که حس میکردم سبک شدم. انقد سبک که انگار رو زمین نبودم. چند لحظه که با سکوت و حرکات بدن گذشت گفت: تو هیچوقت عشقو برام تعریف نکردی، میشه عشقو برام تعریف کنی؟
    نمیدونم چی شد که یهو این سوالو پرسید. با یه لبخند فکر کردم که کدوم یکی از تعاریفشو بگم. یه سرفه واسه صاف شدن صدام کردم و گفتم: عشق تعاریف زیادی داره. یکیش همینه که کسی که بهش اعتقادی نداره رو درگیر خودش میکنه!
    یا یکی دیگه اینه که یه آدم سرد و خشن رو شاعر میکنه.
    یا یکی دیگه اینه که تا معشوقه هست، شبا با خودش بیداری، و وقتی به هر دلیلی نیست، با عکساش بیداری.
    یا دیگری اینکه وقتی بازم معشوقه به هر دلیلی نیست، چشماتو میبندی و دست میکشی تو موهاش یا موهاشو نوازش میکنی، بعد میری کنار پنجره و اسمشو رو بخار شیشه مینویسی، دست میکشی رو گونه ی اسمش، لبای اسمشو میبوسی، و...، و... .
    خواستم ادامه بدم که نفس عمیق و گرمی رو سینم ول کرد و با تمنای تو صداش بازم: عاشقم بودن رو یادآوری کرد...


    یه پسر بچه پشتش به پدر و مادرش گرمه. مثلا وقتی میدوه و میخوره زمین و دستاش ساییده و زخم میشه، بدو بدو میره پیش مادرش. با گریه و زاری تو بغل مادرش جا میشه و مادرش شروع میکنه به دلداری دادن و بوسیدن دستاش. تا اینکه انقد قربون صدقه اش میره و انقد میبوستش که بچه آروم میگیره.
    اما
    وقتی اون بچه یه مرد بزرگ شد، دیگه مادری نیست که مرهم رو زخما و درداش بشه. ولی در عوض میبینی یه زن هست که هواشو داره و میتونه! دلداریش میده واسش مرهم میشه واسش پناهگاه میشه واسش...
    آروم کردن یه بچه واسه یه مادر آسونه، اما آروم کردن یه مرد کار هر زنی نیست. حالا به زنی که موفق شد چی میشه گفت؟
    مادرتر از مادر!
    مادرتر از مادرِ من این زن بود که هر وقت رو جاده ی روزگار زمین خوردم تونست اشکای پنهونمو پاک کنه، زخمای نامرئیمو ببوسه و دردای بی صدامو ساکت کنه...


    نوشته: مسیحا

  • 46

  • 11




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • لایک دوم تقدیم به شما دوست گرامی


    •   Miss_M
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • خیلی هم خوب مرسی


    •   Haleh59
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • عالی بود.مهمتر از داشتن یه" مادرتر از مادر "اینه که فراموش نکنی کی برات مادرتر از مادر بود,کی همه جا پشت موفقیتهات ایستاد و کی حاضر بود خودش زمین بخوره تا تو سرپا باشی و چه حس خوبی بود که مرد داستان اینو فراموش نکرده بود.
      موفق باشی مسیحاجان.


    •   Cj71
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • خوب بود .جالب بود یکم توضیحاتش اضافه بود فقط


    •   PayamSE
    • 1 سال،3 ماه
      • 2

    • آقا تا حالا اروتیک ننوشتی،من روم نمیشه بخونم.زشته خو،ینی چی کیرم...؟ :)
      اولش دلم گرفت،خیلی ساله از حال و هوای هفت سین و نوروز دورم. هنوز با کریسمس غریبه ام،از نوروز هم خبر چندانی نیست اینجا. دلم همچی جایی میخاد،اونجا،تو اون فضا و حال و هوا.
      زیبا بود مسیحا جان،احتمال میدادم واسه اولین اروتیکت کمی بسته ترعمل کنی،اما خوب بود،بهتر از حد انتظارم.
      مادر وقتی مادره که خوب باشه،حامی باشه،مسکن باشه...نه صرفا مادر بیولوژیک.اگه یه همچی زنی تو زندگیت باشه،صرفنظر از نسبت و قرابتش،میتونی لقب مادر رو بهش بدی.در حق همچی زنی باید مردانگی رو به اوج برسونی.امیدوارم روزهای خوش بسیاری پیش روی هردوتون باشه عزیز.
      یه لایک بهاری


    •   Hotman19992707
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • خوب بود ممنون


    •   seximan606
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • تو بی نظیری مسیحا واقعا عالی مینویسی .فقط میتونم بگم لایک


    •   Mahhsaa11
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • مسیحا تو عالی ای... چرا اکانتتو پاک کردی؟؟؟


    •   arash69aaa
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • نظر شما چیه؟عالی????????????


    •   Orginalboy
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • داستان عالی بود ولی نه واسه مسیحا از مسیحا توقع بیشتری دارم لایکو زدم


    •   MASIӇA
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • سلام عزیزان. امیدوارم حالتون خوب باشه.


      Mehdi630
      ممنون مهدی عزیز، خوشحالم که پسندیدی.


      shahx-1
      لطف داری شاه ایکس عزیز، تشکر.


      retaired1999
      همونطور که مشخصه این داستان یه داستان تقریبا بی موضوعه، یعنی موضوعش فقط سکس و انرژی مثبته و هدف از نوشتنش جبران ناراحتی هایی بود که سر داستان قبلیم پیش اومد. البته خواستم مغزمم یه نفسی بکشه تا بتونم سوژه هایی که دارمو بهتر مرتب کنم و بنویسم. وگرنه کلا علاقه ای به اینجور داستان ها ندارم، با این فقط سه تا داستان دارم که موضوع اصلیش سکسه.
      اما حتما در ادامه جبران میکنم رفیق. ممنون از نظرت، موفق باشی.


      Miss_M
      ممنون.


      Haleh59
      ممنون که همراهمی هاله ی عزیز و ارزشمند. فراموش کردنش کار سختیه. تایپی مشخص نیست اما این سختی که میگم، خیلیه. هر چند کسی که فراموش کنه رو بهش مرد نمیگن. میگن؟ قطعا نمیگن مادمازل.


      Cj71
      ممنون و بابت اون توضیحات عذر میخوام. فقط کاش میگفتی که اون توضیحات اضافه کجای داستانه تا دفعه ی بعد حلش کنم.


      PayamSE
      تا حالا اروتیک ننوشتم پیام جان؟!(شکلک ابروهای بالارفته از تعجب!)
      من تقریبا همه ی داستانام اروتیک دارن و حتی دو تای دیگه هم مثل این کاملا اروتیکه. اگه اشتب نکنم زیر داستان قلبِ منی هم کامنت گذاشتی رفیق! شاید هم منظورتو خوب نفهمیدم.
      اما مورد مهمتر اینکه آرزو میکنم به خواسته های دلت برسی. از اینکه راضی بودی خوشحالم. راجع به مورد مادر هم کاملا موافقم.
      امیدوارم ساز دلت همیشه کوک باشه.


      Hotman19992707
      ممنون از لطفت.


      seximan606
      ممنون از دل گرمی و انرژی مثبتت، موفق باشی.


      Mahhsaa11
      ممنون از شما. اکانتمو پاک نکردم، البته اکانت قبلیمو پاک کردم اما فعلا با این اکانت فعالیت میکنم.


      arash69aaa
      مرسی.


      Orginalboy
      ممنون عزیز دل. میفهمم، و مطمئن باش در ادامه جبران خواهم کرد رفیق.


      .Z
      لطف داری، امیدوارم زودتر مشکلت حل بشه.


      Ali091940897301534444
      والا چه عرض شود عزیز دل! تا جایی که یادم هست(نه مربوط به این داستان)تست شده و مشکل آنچنانی ای واسه کاپوت پیش نیومده. به هر حال ممنون از لطف و نظرت.


    •   mahanamir
    • 1 سال،3 ماه
      • 1

    • به یه دختر با مشخصات فرد موصوف در اول داستان نیازمندیم
      مسیحا جان سیزده بدر خوش گذشت ؟؟؟
      ما که نرفتیم جایی هر کی رفت خوش بحالش
      لایک 16 به داستانای همیشه خوبت


    •   dickerman
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • ایول اروتیک داستان بشدت تحریک آمیزه .


      خوبه مکارم اینجا نیست و الا حرام میکرد .


      خخخخخ


      لایک 17 . مرسی


    •   iranadvance
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • مثل همیشه عالی


    •   Abnabatam
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • دوستش داشتم
      قشنگه اون حجم از نزدیکی به کسی که دوستش داری


    •   PayamSE
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • آخ آخ راست میگیا، نمیدونم چرا همش فکر میکردم تا حالا اروتیک ننوشتی؟در آخرین داستانت هم تاکید کردی که داستان بعدی اروتیک داره،شاید اون هم مزید بر علت شده.بهرحال کم توجهیم رو ببخش،اعتراف میکنم زیادی حواس پرتم.
      از آرزوی خوبت ممنونم رفیق.


    •   Dorgol.am
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • هنوز دو خط از اروتیکتو نخونده بودم که هی تو دلم میگفتم اره مسیحاست
      سلطان اروتیک نویسی شهوانی
      بی نظیر مینویسی گل پسر
      وقتی برچسب اسمتو اخرش دیدم به حدسم آفرین گفتم
      لایک ۲۸ تقدیم وجودت سلطان :)


    •   aamirdada
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • خوشمان امد


    •   Teen_wolf77
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • بی نظیر (rose)


    •   mirzaqoli7
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • ایول خدایی حال کردم چقدر قشنگه آدم واقعا همچین احساسی رو تجربه کنه !
      موندم اون ۷ تا کصکشی که دیس لایک زدن ساقیشون کی بوده !
      کیر تو چش بدخواهات ...


    •   MASIӇA
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • mahanamir
      انشالا که پیدا بشه، سیزده به در هم که بله خیلی خوش گذشت اما به نظرم بهترین گزینه همون تو خونه موندنه.
      ممنون رفیق.


      dickerman
      خوشحالم که تحریک شدی، بله خوشبختانه، راحت باش.
      ممنون از همراهیت.


      iranadvance
      خوشحالم که پسندیدی.


      abnabatam
      ممنون.


      Eros
      امیدوارم جاش تو زندگیت پررنگ بشه.


      Tiara
      ممنون از لطف های همیشگیت تیارای عزیز.


      PayamSE
      خواهش میکنم پیام جان.
      موفق باشی.


      hamedghorbani33
      دم شما هم گرم.


      Dorgol.am
      ممنون از شما، خوشحالم که قلممو فراموش نکردی.


      aamirdada
      باعث خوشحالیه.


      Teen_wolf77
      ممنونم تین وولف عزیز.


      mirzaqoli7
      امیدوارم همیشه تجربه کنی میرزاقلی عزیز.
      لازم هم نی فکرتو مشغول این عقده ای ها کنی رفیق، اینا مگه فقط اینطوری عقده هاشونو خالی کنن و کمبودهاشونو برطرف کنن.
      موفق باشی.


    •   Payam888
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • فوق العاده، آفرین به قلمت


    •   hani.banooo
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • قلمتو دوست دارم شاید گاهی تلخ باشه ولی همیشه زیباس ارزشه خوندن داره امیدوارم بیشتر بنویسی تا بیشتر داشته باشیمت


    •   diter
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • مسیحای عزیز داستانت یک طرف اما تعاریفت از عشق یک طرف خیلی به دلم نشست بخصوص اونی که گفتی تا معشوق هست شبا با خودش بیداره ....
      عالی بود.


    •   as B sa
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • سلام
      بعد اون داستان غم انگیزت این دومین داستانه ک ازت میخونم
      پسر تو فوق العاده ای
      چه ذهنی...چه خلاقیتی...چه هنری...نابغه ای هستیا
      فقط نمیدونم چرا این استعدادت رو داری تو نوشتن اینجور داستان ها تخلیه میکنی
      به نظر من با یه ذهن بازتر و یه دل وسیع تر میتونی یکی از نویسندگان موفق تو عرصه های بزرگتر بشی
      خیلی دوس دارم ببینم صاحب این ذهن و قلم کیه و رودررو بهت تبریک بگم اما دنیای مجازی هم محدودیتای خاص خودشو داره
      به هر حال امیدوارم تو هر راهی که قدم میذاری موفق باشی
      راستی راجع به خود داستان هم میخواستم نظر بدم که دیگه وللش


    •   MASIӇA
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • Payam888
      ممنون از همراهیت پیام گل.


      hani.banoo
      خوشحالم که قلم و نوشته هام مورد پسندت هستن، من که تا جایی که بتونم اینجا مینویسم حالا یا زود زود یا دیر، به هر حال ریکاوری شدن بعد از هر نوشته و پیدا کردن یه سوژه ی خوب و مرتب کردنش تو ذهن و... هرکدومشون زمان بره، اما هر چقد که طول بکشه همیشه سعی میکنم رضایت مخاطب رو جلب کنم. ممنون از حمایتت.


      سفید.دوست
      ممنون از لطف و حمایت های همیشگیت پیمان جان. حق داری دلت بخواد رفیق، امیدوارم یکیش هم نصیب تو بشه. موفق باشی.


      happysex
      مرسی از شما عزیز دل.


      diter
      ممنون از لطفت، زندگیت پر از عشق و شادی باشه.


      as b sa
      خیلی محبت داری رفیق، ممنونم واقعا. من نوشته های دیگه هم دارم که موضوعشون از این که فقط اروتیکه قویتره، با مراجعه به تگ مخصوصم که اول داستان هست میتونی پیداشون کنی. راجع به موضوع رو در رو شدن و دیدن هم شما به من لطف داری منم یه آدم معمولی ام مثل بقیه، خود منم دوست دارم تعدادی از اعضای اینجا رو ببینم اما همونطور که فرمودی دنیای مجازیه(شاید هم بهتره بگیم دنیای شهوانیه)و محدودیت هایی داره. همین که داستانمو خوندی خودش کافیه، از دعای قشنگتم ممنونم. شاد و سلامت باشی.


    •   ShiRin_Banoo
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • زنی که عشق تو رو داره خیلی خوشبخته مسیحا. هربار با خوندن داستانات گریه میکنم. نمیدونم مردایی که دیدم باعث شده باورم به اینکه مردا هم میتونن عاشق باشن از دست دادم. شاید داستانات اخرین تمثیل هایی هستن که از یه مرد عاشق میتونم ببینم. خلاصه که زیاد بنویس :)


    •   Gankr koy
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • سپاس ،عالی بود،موفق باشی پسر.
      داستانها نمایشنامه شخصیت نویسنده هستند،درود بر شرفت دوست عزیز.
      بااحترام

      گانکر از کردستان


    •   Danial_dex
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • قشنگ بود من با داستان ارتباط برقرار کردم، و با شخصیت دختر داستان... برام خوش آیند بود ، لایک۴۰


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو