ناموس پرستان پوشالی

    این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده است.


    سکانس اول:


    افسرنگهبان شیفت شب با صدای محکم دَر، از خواب پرید. با عصبانیت، دَر را باز کرد و رو به سرباز نگهبان گفت: مرتیکه نفهم، این چه طرز دَر زدنه.
    سرباز نگهبان که آشفته به نظر می‌رسید رو به افسرنگهبان شیفت شب گفت: جناب صمدی یه مورد اضطراری پیش اومده.
    ستوان صمدی با دیدن چهره‌ی مضطرب سرباز، متوجه شد که باید موضوع مهمی پیش آمده باشد. لباس فُرمش را پوشید و همراه سرباز به دفترش رفت. سرباز با صدایی که همچنان پر استرس بود، رو به ستوان صمدی گفت: قربان این یارو میگه سر زنش رو بریده.
    ستوان صمدی نگاهش به مرد داخل دفتر افتاد. گوشه‌ای ایستاده بود و نصف هیکل و دست‌هایش غرق خون بود. ستوان صمدی هم از دیدن آن مرد جا خورد. چند لحظه به مرد خیره شد و به سرباز نگهبان گفت: برو خونه‌ی جناب سروان و از خواب بیدارش کن.




    سکانس دوم:


    اکبر یک نگاه به لول‌های تریاک صندوق انداخت و گفت: داش مصطفی حالا یکی از اینا رو بدی ما چی میشه؟ نا سلامتی عمریه ما با هم رفیقیم.
    مصطفی اخم کنان دَر صندوق را بست و گفت: اولا حساب حساب، کاکا هم برادر. دوما بدهی قبلیا رو صاف کن و بعد توقع برادری داشته باش.
    -ای بابا چقدر سخت می‌گیری. صد بار گفتم هر وقت پول دستم اومد، بهت میدم.
    +گوش من از این حرفا پره. تا حساب قبلی رو صاف نکنی، خبری از جنس نیست.
    اکبر با عصبانیت، لگدی به صندوق فلزی زد و از خانه‌ی مصطفی خارج شد. خماری شدید از یک طرف و قهر زنش از طرف دیگر، اعصاب و روان او را به هم ریخته بود. زنش اینبار به او گفته بود که هر طور شده طلاقش را خواهد گرفت. پدرزنش هم با پیغام به اکبر رسانده بود که می‌خواهد از دخترش حمایت کند.
    اکبر تا صبح خوابش نبرد. تمام مدت شب، بدنش درد می‌کرد و استخوان درد داشت. صبح که شد بدنش به لرزش افتاد و دل‌پیچه گرفت. لباسش را پوشید و مجددا به خانه‌ی تنها ساقی روستا رفت. البته مصطفی فقط ساقی آن روستا نبود. تمامی روستاهای اطراف را پوشش می‌داد. اکبر دَر فلزی خانه را محکم کوبید. کلافگی و عصبانیتش هر لحظه بیشتر می‌شد. بعد از چند دقیقه، زن مصطفی در را باز کرد. با چشم‌ها و ابروهای درهم رفته گفت: آهای چه خبرته؟ مگه سر آوردی؟
    -مصطفی خونه است؟
    +نخیر، معلوم نیست کِی بیاد.
    اکبر به داخل حیاط خانه نگاه کرد. کتونی‌های سفید مصطفی را جلوی در ساختمان خانه دید. پوزخندی زد و گفت: بگو بهش بیاد، کارش دارم.
    +دارم بهت میگم نیست.
    -خودش نیست و کفشاش هست؟
    +به زبون خوش میری یا جیغ و داد کنم؟
    کنترل عصبانیت و شرایط خماری برای اکبر هر لحظه سخت تر می‌شد. با دست‌هایش چنگی به سینه‌های زن مصطفی انداخت. زن مصطفی را به دیوار حیاط چسباند. سینه‌هایش را کمی مالش داد و گفت: بهتر که نیست. منم می‌تونم سینه‌های زنش رو بمالونم.
    زن مصطفی آشفته و عصبانی شد. سیلی محکمی به اکبر زد و جیغ زنان گفت: مرتیکه معتاد کثافت گمشو از خونه‌ی من بیرون.
    اکبر از زن مصطفی فاصله گرفت. با دستش به ساختمان خانه اشاره کرد و گفت: خاک تو سر بی‌غیرتت کنم. زنت رو دستمالی کردم و بازم نیومدی بیرون.




    سکانس سوم:


    سروان جانجانی همراه ستوان صمدی وارد خانه‌ی اکبر شدند. خانه یک اتاق بیشتر نداشت. وقتی وارد اتاق شدند، ستوان صمدی طاقت نیاورد و عُق زنان از خانه خارج شد. دختر سه ساله‌ی اکبر، گوشه‌ی اتاق، خودش را مچاله کرده بود و به جسد بدون سر مادرش زل زده بود. سروان جانجانی دخترک را بغل کرد و به بیرون از خانه برد. موقع برگشت چشمش به سر زن اکبر افتاد که کنار باغچه افتاده بود. رو به ستوان صمدی گفت: بچه شوکه شده. ببرش درمانگاه.




    سکانس چهارم:


    خواهر مصطفی با تعجب به او نگاه کرد و گفت: می‌فهمی چی داری میگی؟
    مصطفی سعی کرد خونسرد به نظر بیاید و گفت: نترس خواهر. کاریش ندارم. تو فقط همون کاری که من گفتم رو بکن.
    خواهر مصطفی با تردید به اون نگاه کرد و گفت: قول دادی کاریش نداشته باشیا.
    -جون بچم کاریش ندارم.
    +فقط قول نمیدم که بیاد.
    -ای بابا اینقدر نه نیار خواهر. زن اکبر چند روزیه که با اکبر قهر کرده و اومده خونه‌ی باباش. باباش هم که داره خونه رو تعمیر می‌کنه و حموم خونه‌اش خرابه. تو هم که همسایه‌‌شون هستی. برو خونه‌شون و از زن اکبر بخواه که بیاد خونه‌ی تو حموم کنه. زبونی که تو داری، مطمئنم از پسش بر میایی. خودتم که صد بار گفتی زن اکبر پخمه و ساده است که این همه مدت با این مرتیکه ساخته.
    +باشه من فردا میرم خونه‌شون.
    -اصلا نگران نباش. اکبر زن منو جلو چشمام دستمالی کرد. منم فقط همینقدر می‌خوام تلافی کنم. راستی گفتی اسم زنش چی بود؟
    +مرضیه.




    سکانس پنجم:


    سروان جانجانی برای چندمین بار کاغذ روی میزش را پاره کرد و به سطل آشغال انداخت. برای نوشتن صورت جلسه‌ شرح قتل اصلا تمرکز نداشت. ستوان صمدی فریاد زنان گفت: یکی برای جناب سروان آب خنک بیاره.
    چند لحظه بعد سرباز با یک لیوان آب وارد اتاق شد. لیوان آب را روی میز سروان جانجانی گذاشت. ستوان صمدی گفت: جناب سروان اگه سرتون درد می‌کنه بگم براتون مُسکن بیارن.
    سروان جانجانی دست‌هایش را داخل موهای پر پشتش برد و گفت: نه لازم نیست. فقط صورت جلسه رو خودت بنویس. به مرکز هم زنگ بزن و بگو فردا بیان این یارو رو ببرن. بازجویی اولیه هم یادت نره ضمیمه‌ی پرونده کنی.




    سکانس ششم


    خواهر مصطفی به آرامی دَر خانه‌اش را بر روی مصطفی باز کرد. مصطفی با قدم‌های آهسته وارد خانه شد و به سمت حمام رفت. صدای دوش حمام به گوشش خورد. مرضیه داخل حمام بود و دَر را از پشت قفل کرده بود. اما خواهر مصطفی به برادرش یاد داده بود که چطوری دَر حمام را از بیرون باز کند. مصطفی دَر را باز کرد. مرضیه لُخت زیر دوش و مشغول شستن سرش بود. وقتی مصطفی را دید، نا خواسته یک دستش را روی سینه‌هایش و دست دیگرش را جلوی فرجش گذاشت. به کُنج حمام پناه برد و به خاطر شوک زیاد، توان جیغ زدن هم نداشت. مصطفی به اندام زیبا و تراشیده‌ی مرضیه نگاه کرد. آب دهانش را قورت داد و گفت: عجب گوشتی هستی تو. کوفت این اکبر حرومی بشه.
    بدن و سر مرضیه به لرزش افتاد. مصطفی دست‌هایش را با چند قدم کوتاه به سینه‌های لُخت مرضیه رساند. دست مرضیه را پس زد و همانند اکبر که سینه‌های زن خودش را چنگ زده بود به سینه‌های مرضیه چنگ انداخت. نرمی سینه‌هایش، مصطفی را از خود بی خود کرد. مرضیه گریه کنان و با صدای لرزان گفت: ت‌ت‌تو رو خ‌خ‌خدا ول‌لم ک‌ک‌کن.
    مصطفی با یک دستش سینه‌ی مرضیه را چنگ ‌زد و دست دیگرش را به سمت ران‌های سفید و لُخت او برد. در همین حین، خواهر مصطفی وارد حمام شد و گفت: بسه دیگه. قرار شد فقط همونقدر دستمالیش کنی.
    مصطفی با صدای خواهرش به خودش آمد. آخرین چنگ را به سینه و ران مرضیه زد و از حمام خارج شد. خواهر مصطفی رو به مرضیه گفت: شانس آوردیا، اگه من نبودم کارت تموم بود.
    مرضیه کُنج حمام نشست و جز گریه‌ کار دیگری از دستش بر نمی‌آمد. باورش نمی‌شد که چه اتفاقی برایش افتاده است. خود را سرزنش کرد که چرا جیغ و داد نکرده و با زخمی کردن سر و صورت مصطفی توسط ناخن‌هایش از خود دفاع نکرده است.




    سکانس هفتم


    اکبر آخرین لقمه‌ی نان و کباب را در دهانش گذاشت و به درخت تکیه داد. وافور را از روی منقل برداشت و شروع به تمیز کردنش کرد. تصمیم داشت مجددا یک بست تریاک دیگر روی آن بگذارد و بکشد. مصطفی به بالشت کنار دستش تکیه داد و گفت: داش اکبر، کباب خوشمزه بود یا نه؟
    -آره داداش دمت گرم خیلی حال دادی. به این میگن رفاقت. ایشالله جبران کنم واست.
    +شما قبلا جبران کردی.
    اکبر متوجه منظور مصطفی نشد. خنده‌ای از سر لذت سر داد و گفت: دم داش مصطفی گرم.
    نگاه مصطفی جدی شد و گفت: نمی‌خوای بپرسی به چه مناسبت آوردمت بیرون و این همه دارم بهت حال میدم؟
    چشمان اکبر کمی متعجب شد و گفت: چطور مگه؟
    مصطفی با تمسخر گفت: آخه کدوم آدم عاقلی برای یه پاپتی معتادی مثل تو بساط کباب و تریاک مفت و مجانی به راه می‌کنه؟
    اکبر از لحن تمسخر آمیز و توهین مصطفی خوشش نیامد و گفت: ما رو دعوت کردی و ما هم ازت تشکر کردیم. دیگه منت گذاشتنت واسه چیه؟
    +منت نیست. دلم برات سوخت. دیدم از گشنگی و خماری داری می‌میری. حتی زنتم دیگه حاضر نیست بیاد و تنه‌لشی مثل تو رو جمع کنه. ما اینقدر غیرت سرمون میشه که نذاریم رفیقمون از گشنگی و خماری بمیره. حالا هر چقدر که نجس و کثافت باشه.
    -حرف دهنتو بفهم مرتیکه کصکش. نجس خودتی و هفت جد و آبادت. تو اگه غیرت داشتی، اون روز تو خونه‌ات قایم نمی‌شدی و نمی‌ذاشتی زن جنده‌تو دستمالی کنم.
    مصطفی خونسرد و پوزخند زنان گفت: تو فقط سینه‌های زن منو از رو لباس دست زدی. اما وقتی زنت خونه‌ی خواهر من رفته بود حموم، رفتم سر وقتش و یه دل سیر کردمش. عجب کص گوشتی بود. موقع کردنش همه‌اش می‌گفتم کوفتت بشه اکبر. زنتم بدجور عاشق کیرم شد. فکر کنم بازم بخواد.
    چشم‌های اکبر از عصبانیت قرمز شد. بلند شد و فریاد زد: دهن کثیفتو می‌بندی یا ببندم برات.
    مصطفی همچنان پوزخند بر لب‌های خودش داشت و گفت: اگه باورت نمیشه بذار نشونی زنتو بهت بگم. یه خال خوشگل زیر سینه‌ی سمت چپش داشت. یه لک کوچیک هم روی رون پای راستش. اما جون که چه رونای سفید و تو پُری داشت.
    اکبر به مصطفی حمله کرد که او را بزند اما نحیف تر و ناتوان تر از آنی بود که بتواند مصطفی را کتک بزند. مصطفی بلند شد و اکبر را یک کتک مفصل زد و با پس گردنی‌های پشت هم و محکم او را روانه کرد که برود.




    سکانس هشتم


    اکبر در آینه به خود نگاه کرد. حسابی آراسته و مرتب شده بود. چند روزی می‌گذشت از کتکی که از مصطفی خورده بود. خانه را هم مرتب کرد و به خانه‌ی پدر خودش رفت. پدر و مادرش را به رو گرفت تا واسطه‌ی آشتی او و مرضیه شوند. همراه پدر و مادرش به خانه‌ی پدرزنش رفت. با روی خوش و جلوی همه از مرضیه معذرت خواست و قول داد که هر طور شده خود را اصلاح کند. مرضیه و خانواده‌اش هرگز از اکبر اینچنین برخورد مودبانه‌ای ندیده بودند. بالاخره پس از زبان‌ ریختن‌های زیاد اکبر، او را باور کردند. اکبر رو به مرضیه گفت: همین امشب برگرد خونه‌ی خودت. من و اون خونه دیگه طاقت نبودن تو رو نداریم.
    مرضیه هیچ وقت جملات عاشقانه‌ای مثل این از شوهرش نشنیده بود. مطمئن شد که اکبر تغییر کرده است. با پیشنهاد اکبر موافقت کرد و پیش خود قرار گذاشت که یک فرصت دیگر به او بدهد. آن شب همه خوشحال بودند. شام را با شوخی‌ها و بذله گویی‌های اکبر خوردند. پدرزن اکبر امیدوار شد که دیگر لازم نیست طلاق دخترش را بگیرد. بار اینکه در آینده به دختر مطلقه‌ی او چه حرف‌هایی بزنند و چه نگاه‌هایی بکنند، در سینه‌ی او سنگینی می‌کرد. آخر شب اکبر به همراه زن و دخترش به خانه‌ی خود رفت. مرضیه بعد از خواباندن دخترشان، پیش شوهر خود رفت و در رخت‌خواب او را در آغوش گرفت. لب‌هایش را بوسید و از صمیم قلب خوشحال بود که به او فرصتی دوباره داده است. اکبر متوجه شد که مرضیه از او سکس می‌خواهد. اگر او را پس می‌زد، شک می‌کرد که کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است. ناچارا با مرضیه سکس کرد. در هنگام سکس، روی آنکه به چشم‌های مرضیه نگاه کند را نداشت. تصور اینکه چندی پیش، مصطفی با زنش سکس کرده است، آزارش می‌داد و روانش را اذیت می‌کرد. درون مهبل مرضیه ارضا شد. پیشانی‌اش را بوسید. کنارش و به پهلو دراز کشید و چند لحظه بعد خود را به خواب زد. مرضیه دستش را روی بازوی اکبر گذاشت و به خواب رفت. اکبر یک ساعت صبر کرد. وقتی مطمئن شد که خواب مرضیه سنگین شده است، بلند شد و از حیاط خانه یک سنگ آورد. سنگ را چندین بار و به محکم ترین شکل ممکن به سر مرضیه کوبید. می‌خواست مطمئن شود که مرضیه، جانی برای دفاع از خود نداشته باشد. بعد از آن یک چاقوی بزرگ آورد. چشم‌های مرضیه بی جان و نیمه باز بود و دستانش به خاطر ضربات شدیدی که به سرش وارد شده بود، توانایی دفاع از خود را نداشت. با همان چشم‌های نیمه باز، چاقوی درون دست اکبر را دید. یک قطره اشک از چشمش سرازیر شد. اکبر چاقو را روی گلوی مرضیه گذاشت و شروع به بریدن کرد. چاقو کُند بود و به سختی می‌برید. نیمی از گردن مرضیه را بریده بود که متوجه دختر سه ساله‌اش شد. دخترک با تعجب به پدر و مادرش خیره شده بود. اکبر توجهی نکرد و مشغول بریدن بقیه‌ی سر مرضیه شد. بدن مرضیه آخرین تقلاهای خود را برای جان دادن کرد و بی حرکت شد. اکبر بعد از بریدن کامل سر مرضیه، از موهایش گرفت و سرش را از خانه خارج کرد. آن را به کنار باغچه پرت کرد. روی آن تُف انداخت و گفت: غیرت اکبر نمرده که بذاره زنش جنده بشه.


    پایان


    نوشته: دلورس

  • 45

  • 34




  • نظرات:
    •   407TT
    • 4 هفته
      • 9

    • عالی بود


      آدمو یاد تائاتر می ندازه:)


    •   407TT
    • 4 هفته
      • 7

    • زشته اینجا تو داستان بعدی جوابتو می دم (biggrin)


    •   _No_name_
    • 4 هفته
      • 9

    • مغز های کوچیک
      کمر های سفت
      آلت های بیش فعال!!
      همینه نسل من
      قلمتون لایک


    •   samin1616
    • 4 هفته
      • 6

    • قشنگ بود لایک دوم


    •   M720
    • 4 هفته
      • 5

    • خیلی خوب بود
      ولی حالم یکمی بد شد
      یاد دختره شمالیه افتادم


    •   ariyaii-boy
    • 4 هفته
      • 2

    • ایشون همون سعید طوسیه فیکه دیگه نه


    •   sj0087
    • 4 هفته
      • 5

    • هرکنشی واکنشی داره امان از اون موقع ادمی عقلش از دست بده هههییی روزگار....


    •   non666non
    • 4 هفته
      • 3

    • عالی بود انگار آدم داره فیلم میبینه.


    •   Baby_unicorn
    • 4 هفته
      • 5

    • هوووف
      با توجه به تمام قتلهای از بیخ و بن بی ناموسی اخیر یه داستان اینچنینی واقعا بجا بود
      اوایلش خیلی بین سکانسها پرش داشت ولی از اواسط بهتر شد.
      دلم برای بچه اش سوخت بیشتر :(
      بعد مدت ها یه نوشته خوب خوندم
      مرسی


    •   19masoud13
    • 4 هفته
      • 3

    • چه خبر امشب اینم یه داستان خوب دیگه


    •   HYPERMAN98
    • 4 هفته
      • 3

    • دلورسِ لعنتی


      لایک 11 کوفتت بشه


    •   sexybala
    • 4 هفته
      • 3

    • زیبا بود نگفتی تریاک ها چه کردن


    •   Navid.master
    • 4 هفته
      • 3

    • منم مث هميشه پسنديدم لايك


    •   سرو_تنها
    • 4 هفته
      • 3

    • شخصا معتقدم که قسمت پلیسی ماجرا رو باید ادامه می دادی...لایک 16 (rose)


    •   arash.abi
    • 4 هفته
      • 7

    • حالم بهم خورد.. اشاعه قتل و خشونت
      قشنگ مشخصه که تحت تاثیر قتل رومینا اشرفی هستی
      متاسفم واسه افرادی که لایک کردن..




      تعریف غیرت از نظر من.. تکاوران ارتشی بودن که تو جنگ واسه برگردوندن عروس پیرزن که عراقی ها برده بودنش، خودشونو به اب و اتیش زدن و البته برش گردوندن.. ناموس پرستی اونه...
      شما تاحالا معتاد ندیدی.. واسه مواد زنشو خیلی راحت در اختیار میذاره....


    •   Mahan.king
    • 4 هفته
      • 3

    • قشنگ بود داستان قبلیتو شست برد لایک


    •   +A
    • 4 هفته
      • 3

    • خوندنی بود, لایک...چ معتادای با برنامه ای; هر چند در جهت منفی!!! رفتارهای تکانشی و آنی نداشتن. فرضا مصطفی اون لحظه از خونه بیرون نیومده و تونسته خودشو نگه داره بعدا شدیدتر تلافی کنه. اکبر هم همینطور , خشمشو نگه داشته و تونسته بره زنشو برگردونه و حتی سکس کنه و بعد تا اخر حتی جلو دخترش تصمیمشو انجام بده ... پارانویید و تلقین پذیری در مورد دروغ تمایل زن اکبر به مصطفی و باور این گفته, دقیقا از ویژگی های فرد معتاد بود.


    •   Oscar.and.Mokhtar
    • 4 هفته
      • 3

    • به نام انسانیتی که فراموش شده


      نوشته خوبی بود.
      این داستان جزو صدها داستان خفت باریست که هر روز داره تو کشورم اتفاق میفته و بازهم تماشاگران فقط سکوت میکنند :(


    •   Hamidarakii
    • 4 هفته
      • 3

    • خوب بود... یه داستان ک ارزش خوندن داشت... مرررسی


    •   شاهین1347
    • 4 هفته
      • 3

    • داستان تلخ ولی زیبایی بود.


    •   enricoo3
    • 4 هفته
      • 2

    • بابا واقعی نویس کی بودی تو؟
      فرقی نمیکنه خط خطیت واقعی باشه یا تخمی تخیلی باشه. فیلمنامه باشه یا دنباله دار، لوکیشن هم فرق نداره روستا باشه یا شهر. اخرش داستانت از دوتا مرد بیغیرت و دوتا زن جنده تشکیل میشه و یکی به شوهر اون یکی میده و بالعکس. کیر ستوان صمدی تو ذهن مریضت. قسمت بعدشم بزن ضربدری اکبر و مصطفی تو حمام روستا.


    •   ناژو
    • 4 هفته
      • 3

    • بسیار و بسیار و بسیار زیبا....
      اولا خوشحالم و خوشحالم که ضربدری و موازی و....ننوشتی (rose) .
      دوباره یک نفس تا آخر خوندم.روان و گیرا و ملموس ....
      گناه مرضیه و یا مرضیه ها چی هست؟؟من اگه جای مصطفی بودم اونقدر اکبر رو می زدم تا اسمش یادش بره....اشتباه اول رو اکبر کرده ولی مرضیه کشته شد و کودکی بی سرپرست موند...


    •   +Seti-kuchulu+
    • 4 هفته
      • 2

    • خدا نشست و گریه کرد و خداییشو پس داد :(


    •   excavator
    • 4 هفته
      • 2

    • همون اولش سکانس اول رو دیدم اومدم پایین ببینم نویسنده دلورس هست یا نه؟حالا برم بخونم ببینم چی نوشتین.


    •   excavator
    • 4 هفته
      • 3

    • الان این چی بود؟فقط میخوام بدونم هدفت چی بود؟اصلاح جامعه؟ یا مثلا میخواستی بگی زود قضاوت نکنیم؟یا جنایت های ناموسی رو محکوم بکنی؟
      کل آدمای ناموس پرست و غیرتی و به قول خیلی ها جاهل ومتحجر میدونن که با سکس هیچ اتفاقی نمیافته ولی همین حرفا و تحقیر ها باعث این جرم و جنایت هاست.چه سکس باشه چه نباشه همچین حرفی زده بشه کافیه برای عصبانیت


    •   Matadorjangjo
    • 4 هفته
      • 2

    • موفق باشید بانو
      لایک ناقابل تقدیم شما


    •   marjan_aydin
    • 4 هفته
      • 1

    • عالی بود
      تبریک ب قلم زیبای شما
      و تاسف برای وجود همچین آدمایی
      لایک 30


    •   مردكوهستان
    • 4 هفته
      • 2

    • درود
      يه روز يه نفر مواد ميكشيده بهش ميگن سر كوچه به خواهرت متلك گفتن
      ميگه بذال همين يه بس رو بكشم بهد ميلم
      ولي يه روز يه نفر داشته عرق ميخورده بهش همين خبر رو ميدن سريع تيزي رو بر ميداره و ميگه شتته و ميره


      اصولا يه معتاد اونقد اسير خماري ميشه و بي اراده و ضعيف كه جرات نميكنه به زن ساقي دست درازي كنه و اصلا قابل باور نبود كه مصطفي توي خونه بمونه و اجازه بده اكبر به زنش دست بزنه ديديم كه بعدا با كتك هاي تحقير آميز اونم بعد نعشگي توي سري زنان شوتش كرد


      معتاد ترياك و سنتي اين چنيني مغزش ديگه مجال غيرت بازي نميده


      فقط مصرف مواد روانگردان و صنعتي به فرد احساس قدرت ميده كه گاها ديديم بخاطر گرفتن پول مواد حتي به نزديكترين فرد خانواده رحم نكردن


    •   amiirtaraghe
    • 4 هفته
      • 1

    • خوب بود..هم داستان طبیعی بود هم اسم و پیام زیبایی داشت..لایک


    •   Emperatoorxxx
    • 4 هفته
      • 1

    • خا


    •   _OK_
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • ها؟!؟!!!
      خوب بود بازم بینویس (drinks)


    •   Zoj_gharb
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • کیر تو تعریف اشتباهی که از غیرت شده. کیر تو فرهنگ ریدمان ما که هیچ جاش درست کار نمیکنه


    •   Number_13
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • امیدوارم جای موضوعات کصشری مثه ضربدری و بیناموسی رو این موضوعات ارزشمند وخت بذاری و بنویسی ک کار ارزشمندیه......


      داستان خوبی بود و نوشته ای ارزشمند بود تنها نگرانی من اینه که از ارزشی که از این نوشته ی خیلی خوب به دست میاری برا یه کار بی ارزش و مزخرف مثه لایک گرفتن برا داستانای بیغیرتیت استفاده کنی....


      لایک 34


    •   shayanzamani
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • عالی بود


    •   Mastormast
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • طرز نوشتن داستان خوب بود


    •   Marshaall_Boss
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • دلورس جان


      مبادا توجهی به دیسلایک ها بکنی...تو موفقی...و این موفقیت تو به مذاق خیلیا خوش نیومده...بخاطر همین از خیلی وقت پیش که من و خواننده های هوادار دیگه کمابیش شاهد بودیم شروع به تخریب بیهوده و بیجهت تو کردند.این مخالفتها و بدگوییها و حسادتها الان دیگه سیستماتیک شده.
      میخوام بهت بگم که به هیچوجه برات مهم نباشه و همچنان باشی و برای دل ما بنویسی.
      مثل همیشه عالی و جذاب و خوندنی بود.
      هزاران لایک تقدیم قلم توانات.
      حمیدرضا


    •   HajAli82
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • لایک


    •   phoniex980
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • پشمام اول کردش بعدم کشتش قلمتو دوست دارم دلورس کاشکی داستانتو بهم پیوسته تر مینوشتی اینقدر مثل گیم اف ترونز اینور اونور نمیکردی


    •   خسته-ترازخسته
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • سلام .
      بنده هم در زمینه تئاتر هم فیلم کوتاه فعالیت میکنم از این رو نمایشنامه های زیادی میخونم
      نمایشنامه شما یک نکته بد داشت که خیلی ضعیفش کرده بود کاملا غیر واقعی به نظر میومد به کنار هیچ جوری در مخیله هم نمیگنجید بگزارید با یک مثال متوجه تان کنم در فیلم های بالیوودی یک نفر ۶ نفر را میکشد ولی جوری این کار را میکند که همه میگیم فیلم هندیه ولی در یک فیم هالیودی مثل هیتمن یا جیمز باند میبینیم یک نفر تعداد زیاد تری ادم میکشد ولی ما باورمان میشود وکیف هم میکنیم چون هالیودی ها بلدند چطور خالی ببندند
      شما خوب خالی نبستی


    •   سکسدوست
    • 2 هفته
      • 0

    • کس گفتی ..معتاد و از این غیرتا ... معتاد زنشو کرایه میده خودشم براش کاندوم میخره ....کیر هر چی تکاوره تو کون ادم دروغگو ..


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو