کدام یک فصل مادر است؟ (۱)

    داشتم سالاد درست میکردم برای ناهار که تلفنم زنگ خورد. شماره ی باران دخترم بود که افتاده بود.
    -جونم باران؟
    از همون ب ی بسم الله از لحنش فهمیدم یه چیزی هس.
    -مامان! سلام! چقد دلم برات تنگ شده بود… من زنگ نزنم تو یه زنگ نمیزنی بی معرفت؟
    -پریروز با هم حرف زدیم باران خانوم... همچین میگی آدم فکر میکنه پارسال بوده… میشه یه سر بری سر اصل مطلب؟
    -ای بابا! شمام همچین میگی آدم فکر میکنه…
    -باران!
    -چیزه… میگم… یعنی چیزه…
    -این سِمِستِر هم تشریف نمیارین نه؟
    -به خدا مامان میخوام بیام ها! درس زیاد داریم…
    -همون واحدی که اسمش بنجامینه؟
    از پشت تلفن متوجه شدم نیشش بازه.
    -ناراحت میشی مامان؟ میدونم کریسمسه باید بیام اما… آخه بنجامین می‌خواد منو نشون خونواده اش بده…
    -من توی جونورو میشناسم! می‌خواد نشون خانواده اش بده یا باز میخوای بپیچونی بری مسافرت؟
    -مامان به خدا! بلیط برای یه هفته پیدا کردیم واسه اسپانیا خیلی ارزونه! میشه برم؟ به خدا خیلی خسته ام که بخوام تعطیلاتمو اینجا تو تاریکی زمستون تلفش کنم! چی میشه ناراحت نشو!
    -اونوخ یه کریسمس بهم بدهکاری ها!
    -عاشقتم مامان! خیلی دوستت دارم! خیلی ماهی! بهترین مامانی دنیایی!
    -خر خودتی! تنها که نمیری؟
    -نه نه! خیالت راحت با بنجامینم…
    وقتی حرف‌هامون تموم شد و قطع کرد از اینکه باران خوشحال بود، خیلی خوشحال بودم. به من میگه بهترین مامان دنیا اما… هیچکس بهترین مادر دنیا نیست. هر کی فقط با توجه به امکانات و شرایط و بچه اش، سعی و تلاش خودشو میکنه. اینا رو الان میفهمم. اینکه همیشه یه اشتباه یا یه حسرت هست، که باعث میشه نتونی حس کنی کارت رو به نحو احسن انجام دادی… همیشه میگن حَسَده که آدمو کور میکنه اما من میگم حسرته… حسرت اون اشتباهی که دلت میخواست انجامش نداده باشی، تا الان بتونی بدون احساس گناه از نتیجه و ثمره ی زندگیت لذت ببری… اما این حسرت جوری کورت میکنه که دیگه نمیتونی ببینی… منم سعی میکنم تا جایی که از دستم بر میاد جای حسرت نذارم برای بعدها…
    باران دیگه الان ۱۹ سالش و تو اروپا هم بزرگ شده بود. درسته مادر و دختر بودیم اما برای زندگی خصوصیش احترام قائل بودم. و از اول هم یادش دادم برای زندگی خصوصی من احترام قائل باشه. همونطوری که یه روز من رفتم پی زندگیم، اون هم حق داشت بره و تجربه کنه… به عنوان یه مادر در مقامی نبودم که بخوام حق تجربه کردن رو ازش بگیرم حالا هر چقدر هم که می‌خواد سختم باشه… قانون اول زندگیم رو اگه خودم هم بخوام نادیده بگیرم که سنگ رو سنگ بند نمیشه!


    یادمه اولین باری که تو مدرسه متوجه شدم چیزی یاد گرفتم وقتی بود که این جمله رو شنیدم. ادب از که آموختی؟ از بی ادبان! هر آنچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از انجام آن پرهیز کردم… و واقعا هم کردم! خوندن این جمله، لحظه ی آها! ی من بود و چشم و گوش منو طوری باز کرد که باعث شد کوچکترین خطایی رو زیر سیبیلی رد نکنم و اگه دیدم مادرم یا پدرم اشتباهی کردن اونو یادم نگه دارم، که بعدا خودم تکرارش نکنم… و بزرگترین اشتباه پدر و مادرم این بود… عاشقانه ازدواج نکردن! ازدواجشون کاملا مصلحتی بود و بعدش هم ما پنج تا خواهر به دنیا اومده بودیم که مثلا پایه های زندگی پدرو مادرمو محکم کنیم که اونم کی تا حالا تونسته رو پنج پایه بشینه؟ اونم پایه هایی که نه اندازه اشون به هم شبیهه نه چیزی…
    زندگی پدر و مادرم یه مسابقه بود که هر دو سعی داشتن ازش برنده بیرون بیان. اگه چیزی درست از آب در می اومد به خاطر تلاش خودشون بود و اگه نتیجه ی غلط میداد تقصیر اون یکی بود. یه بار ندیدم نسبت به هم بخشش و بزرگی نشون بدن و از خطای هم چشم پوشی کنن… از صبح که مدرسه بودن و بعدشم که می اومدن خونه دعوا بود بخصوص سر ما پنج تا...


    اگه بخوام شباهت ما پنج تا خواهر به هم رو توصیف کنم یکیمون آ بود، یکی ش، یکی ن بود، یکی خ بود و یکی هم من که p بودم، یه فیلسوف نازی آلمانی! و از حرفم بر نمیگشتم حتی اگه سرم میرفت! ما پنج تا خواهر نه ظاهری شبیه هم بودیم نه باطنی! تنها نقطه ی مشترکمون فقط این بود که پدر و مادرمون یکی بودن. والسلام! من بچه ی یکی مونده به آخر بودم. و مثلا فهمیده ترین! هر چند این فهمیدگی از اون فهمیدگیها که فکر میکنی نبود… فهمیدگی من منوط بر این بود که واقعا بفهمم و اگه یه چیزی حتی یه درصد با عقلم جور در نمی اومد و نمیفهمیدم، کلا بی خیالش میشدم و این سر درس خوندن عجیب دردسر شد. چون اگه درسی با عقل جور در نمی اومد حتی یه ثانیه روش وقت نمیذاشتم. سر این قضیه هم کتک زیاد خوردم از مامانم, که میخواست منو به زور درس خون کنه، مثل سه تای دیگه چون خواهر آخرم اصلا از درس خوشش نمی اومد. همینجوری ده ده ده رد میکرد درس‌ها رو. خواهر بزرگه ام، فرزانه، از اون آب زیرکاههای روزگار بود! رفتارش جوری بود که فکر میکردی مریم مقدسه! اما در واقعیت اگه ولش میکردی روزی چند بار دوست پسر عوض میکرد. آمار تک تک خواهرامو داشتم… خواهر دومیه مریلا، شاعر گروه بود و فقط کافی بود دست تو دماغت کنی تا خانوم با شعری که در مدحت گفته، پته اتو بریزه رو آب… خواهر سومیه مریم بود،نابغه امون، که هر روز مامان بابامو میخواستن مدرسه که امروز مریم تو فیزیک نوزده و هفتاد و پنج شده غش کرده! بیاین جنازه اشو جمع کنین… بعدی من بودم! ماندانا...فیلسوف گروه… یعنی لازم داشتم که حتما بفهمم اینی که میخونم یا بهم درس میدن یعنی چی، که بعدا بتونم ازش استفاده کنم تو زندگیم… و وقتی مسئله رو میفهمیدم و حلاجی میکردم میشد طریقه ی زندگی و طرز تفکرم. در نتیجه میتونی تصور کنی وقتی شروع کردم دبیرستانو، و یهو مواجه شدم با شیمی و فیزیک و ریاضی، افتضاح درسم افت کرد… بقیه ق دروس رو میفهمیدم برای چی دارم میخونم و کجا قراره استفاده اشون کنم در نتیجه همیشه بیست بودن… اما یادم نمیاد من توی این سه تا درس وامونده نمره ای بالاتر از بیست و پنج صدم گرفته باشم… عمق فاجعه به قدری بود که حتی مامانم هم که دبیر ریاضی فیزیک بود هم، نتونست باعث شه من حتی ده بگیرم تو یکی از اینا… خلاصه چه جوری دیپلم گرفتم بماند… خواهر آخریه، ملیحه، خوشگل گروه بود. از همون لحظه ی اول هم که به دنیا اومد اونقدر ملیح بود که اجبارا اسمش ملیحه موند. ملیحه از همون اولش هم علاقه ای به درس و مدرسه نداشت و آخرشم هنوز دیپلم نگرفته شوهر کرد و رفت… و فکرشو بکن این تفاوتها تفرقه و اختلاف وحشتناکی بین مامان و بابامون انداخته بود… سر و کله زدن با پنج تا بچه ی شیره به شیره، به خودی خودش سخت بود، حالا فکرشو بکن که هر کدوم هم یه اخلاقی دارن… و نمیدونی به ساز کدوم یکیشون برقصی… اما واقعا اگه بخوام بگم مامان و بابام هم کم اعجوبه نبودن برای خودشون… تنها جایی که این دو نفر با هم کاملا توافق داشتن، امضا نکردن رضایتنامه ی مثلا اردو رفتن از طرف مدرسه بود. اونموقع تنها وقتی بود که هر دو میگفتن از اون یکی بپرس، که اگه اتفاقی تو راه افتاد برامون، مادر اون یکیو بگان!


    همونطوری که گفتم من خیلی به اطرافم و اطرافیانم دقت میکردم… فقط کافی بود زندگی مامان بابامو سر لوحه ی خودم قرار بدم که بفهمم آدم بی عشق و تفاهم ازدواج نمیکنه و بچه هم نه تنها برای تحکیم پایه های زندگی به درد نمیخوره بلکه بیشتر باعث دعوا و اختلافه! با خودم تصمیم گرفتم که بچه ام فقط باید با عشق به وجود بیاد و لاغیر! و دقیقا از روی همین میگم که گاهی وقتها حس میکنم خدا فقط میخواد پوز آدمو بزنه! و برای اینکه روتو کم کنه از هیچ موقعیتی نمیگذره. اینو میگم چون انگار قسمت من بود دقیقا از همونجایی که خیلی سفت و سخت گرفته بودم ضایع ام کنه…


    دقیقا همونطوری که دلم میخواست عاشق شدم. کاوه یکی از شاگردهای بابام بود. مامانم نه، اما بابام گاهی شاگردهای پیش کنکوری رو قبول میکرد که بیان خونه امون و تو اتاق کار خودش بهشون درس میداد. کاوه یه پسر خیلی خوش تیپ و ترکیب بود با موها و چشمهای براق مشکی و پوست سفید، اصلا مهربونی از صورتش میریخت. خیلی هم مودب و درس خون بود و امسال قرار بود کنکور بده. تنها شاگردی بود که بابام میگفت این پسر اگه رییس جمهور آمریکا نشه یه روز، من اسممو عوض میکنم. البته اینو میگفت که مامانمو ضایع کنه. کنایه از این بود که تو نتونستی ماندانا و ملیحه رو به جایی برسونی! اونوخ شاگردی که من تربیت کنم و بهش درس بدم، قراره رییس جمهور ایرانم نه، آمریکا بشه! بین مامان و بابام رقابت عجیبی بود! با اینحال بابام که اینو میگفت من تو دلم رخت میشستن… گاهی که میدونستم هیشکی حواسش نیس، میرفتم و از لای در اتاق کار بابام که یه حالت کتابخونه هم بود، به کاوه خیره میشدم و آه و فغان که بابام هزار سال نمیذاره من به کاوه برسم چون سر جریانات خواهرای دیگه ام دیده بودم که بابام رو هر خواستگاری یه ایراد میذاشت و یه بامبول در میاورد. به یکی میگفت هنوز درسش تموم نشده. به یکی میگفت پول نداره. سر همونم میدونستم هزار سال با کاوه هیچ شانسی ندارم...
    بالاخره بعد از دیپلمی که ردی گرفتم، مامان و بابام دیگه خیلی گیر ندادن واسه ادامه ی تحصیل. به خصوص که مریممون پزشکی رتبه ی یک رقمی آورد، البته بماند که سر همون، کارش به سِرُم و بیمارستان کشید که چرا اول نشده! تا یه هفته تو شوک بود و با هیچکدوممون حرف نمیزد. اینقدر این دختر غد بود که شرط میبندم حاضر بود دوباره کنکور بده که فقط اول بشه! اما کم کم راضی شد به رضای خدا و از خر شیطون پیاده شد و رفت دانشگاه… فرزانه دانشگاه آزاد میرفت رشته ی مهندسی، حالا مهندسی چی؟ خدا میدونه! نمیدونم این دانشگاهی که فرزانه میرفت کجا بود اما من اگه میخواستم تو جنده خونه کار کنم از این کمتر آرایش میکردم و تیپ میزدم که این واسه دانشگاهش میزد. شاعرمون هم که به قول خودش رفت شهر راز، شیراز، دانشگاه و در رشته ی مورد علاقه اش ادبیات ادامه ی تحصیل داد… ملیحه هم که دو سالی میشد با پسر خاله امون تهمورث ازدواج کرده بود و یه شیکم هم زاییده بود… من هم میرفتم کلاس زبان و اینجور چیزها…


    بعد از اینکه کاوه قبول شد پزشکی دیگه کلا پاش از خونمون بریده و رفت و آمد قطع شد. اما قلبم مونده بود پیشش و نمیدونستم به این دل لعنتی چه جوری بفهمونم که الاغ! آخه پسری که پزشکی قبول شده میاد توی دیپلم ردی رو بگیره آخه؟! بخصوص که آوازه ی دیپلم من در فامیل پیچیده بود! برای اینکه منو تنبیه کنه، مامانم سال اول دبیرستان وقتی تجدید آوردم کارنامه امو زد به دیوار و آبرومو پیش همه برد که برام درس عبرت بشه. شاید اگه این کارو نمیکرد، از ترس آبروریزی هم که شده یه کاریش میکردم اما وقتی قبح تجدیدام ریخت، اونم جلوی همه، منم زدم به تخم چپم و با لبخندی ملیح در جواب اینکه انشالله قبول میشه میخندیدم و میگفتم فکر نکنم! سر همین قضایا علیرغم اینکه دختر نسبتا قشنگی هم بودم کسی نمی اومد خواستگاریم… میگفتن خنگ و وقیحم و مامان و بابامو که جفتشونم دبیر ریاضی فیزیک بودن اگه چاقو میزدی خونشون در نمی اومد… منم میگفتم آبرو ریزی رو تو راه انداختی اونوخ طلبکارم هستی مامان خانوم؟ نوش جونت! بکش! تو این مدت یه دو سه موردی پسر بودن که باهاشون آشنا شدم اما تا دو کلام باهاشون حرف میزدم عنم میگرفت رسما! طرز تفکرامون اصلا با من نمیخوند و نیم ساعت نشده به هم میزدیم… طرف رسما معلوم بود با مغزش فکر نمیکنه وقتی حرف میزنه… بعد نیم ساعت هم که ماچ میخواستن و…


    تا اینکه یه دو سالی که گذشت یه شب دیدم مامان و بابام دارن با هم پچ پچ میکنن… قضیه چیه؟ تعجب کردم! البته از قیافه هاشون معلوم بود خبر خوبیه اما چی؟ تا اینکه فهمیدم کاوه اینا میخوان بیان خواستگاریم… مامان و بابای من که از خداشون بود یکی منو بگیره! اونم کی!؟ کاوه! نمیدونم چرا بابام این پسر رو خیلی دوس داشت. اما خانواده ی کاوه رسما شکار بودن و اونم فقط با تهدید کاوه که انگار گفته بود درس رو ول میکنه، اینجا بودن… وای! شب خواستگاری علیرغم متلکهای مامان کاوه و پشت چشم نازک کردنهای خواهراش که بزرگه پزشک بود اون یکی هم وکالت میخوند، رویایی ترین شب زندگیم بود! قلبم داشت از اشتیاق می ایستاد… کاوه حالا آقا تر و جا افتاده تر هم شده بود و تو کت شلوار مشکی در حالیکه سرشو انداخته بود پایین، دل منو میبرد! اونقدر صورتش مهربون و بیگناه بود انگار که فرشته اس! حتی تو رویاهام هم نمیتونستم ببینم که من و کاوه بخوایم کنار هم بشینیم چه برسه به ازدواج! اما کاوه بالاخره کار خودشو کرد و رسید بالاخره شبی که اون تو لباس دامادی و من تو لباس عروس از خوشحالی سر از پا نمیشناختیم…
    شب عروسی بقیه نمیدونم چه جوریه اما شب عروسی من بهترین و زیباترین شب دنیا بود. کاوه نه فقط عشقم بلکه بهترین دوستم بود. تمام دوران نامزدیمون مثل یه رویای قشنگ گذشته بود برام. همون اولش اگه بینمون سو تفاهمی رخ میداد و تقصیر اون بود سریع عذرخواهی میکرد و منم یادگرفتم که باید همین کارو بکنم. علاوه بر اون اوقات تلخی های مامانش و خواهراش رو بهشون جلوی خودم گوشزد میکرد. مادرش یه بار ناراحت شد و گفت:
    -آقا کاوه! لب بود که دندون اومد! منو جلوی این دختره سکه ی یه پول نکن! -مادر من! شما مگه جلوی جمع ماندانا رو سکه ی یه پول نکردی؟ من فکر کردم قانونش همینه…
    از اونجا به بعد مامانش دیگه حداقل جلوی جمع نرید بهم. میذاشت در خفا. خلاصه هر چی بیشتر باهاش حرف میزدم بیشتر میفهمیدم که کاوه یه پسر فهمیده و با شعوره… و نباید رفتار خانواده اشو به پای اون بنویسم.
    شب عروسیمون وقتی بالاخره همه رفتن قلبم جوری میزد که حس میکردم دارم از خوشحالی میمیرم. کاوه نشست تو هال رو مبل و در حالیکه داشت گره کراواتشو باز میکرد با نگاهی مشتاق ازم خواست برم و کنارش بشینم. دستشو انداخت دور شونه ام:
    -آخ! وطن! هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه!
    راست میگفت! حس میکردم قرنهاست با کاوه و تو این خونه زندگی کرده بودم و حالا هم بعد یه مسافرت طولانی برگشتم سر خونه زندگیم! و حالا که بالاخره با کاوه تنها شده بودیم حس تعلق خاطر عجیبی داشتم. نه استرس داشتم نه نگرانی. تو دوران نامزدی با اینکه گاهی وقتا با کاوه توی خونشون تنها بودم اما هیچوقت منو معذب نکرده بود. گاهی یه بوسه ی شیطنت آمیز یا بغل‌های سفت و محکم که منو حسابی میچلوند اما امشب بالاخره با هم تنها شدیم… با کمک کاوه لباسهامون رو عوض کردیم و بعد از یه حموم آب گرم که خیلی به خستگی پاهام کمک کرد، لباسهای راحتی تو خونه پوشیدیم. ساعتهای ۴ صبح بود اما نمیدونم چرا خوابم نمی اومد. کنار هم نشسته بودیم تو هال و مثل دو تا قناری کوچولو گاهی نوکمون میمالیدیم به هم:
    -شیر کاکائو میخوری کاوه برامون درست کنم؟
    -قربون دستت آره…. فقط…
    -فقط چی؟
    -چی صدات کنم ماندانا؟
    منظورشو نفهمیدم.
    -ماندانا دیگه…
    -نه… منظورم یه اسم خودمونی برای خودمون… مث عشقم… یا عسلم…
    -آها… هر چی دوست داری میتونی صدام کنی… اما وقتی اسممو از زبون تو میشنوم انگار اصلا یه اسم دیگه میشه…
    -پس همون ماندانا صدات میکنم…
    داشتم تو آشپزخونه شیر میجوشوندم که یهو کاوه چسبید بهم و از پشت بغلم کرد. چه حس قشنگی بود روی کتف و کولم گرمای تن و قد بلندش که مثل کوره میسوخت. برگشتم تو بغلش. کاوه گاز رو خاموش کرد و خیلی آروم صورت و لبهامو میبوسید. بدنش گُر گرفته بود و با کاوه ی همیشگی خیلی فرق داشت. طعم لباشو میچشیدم که شیرین ترین عسل دنیا بود. گرمای تنشو لمس میکردم که چه حس لذت بخشی بود. همونجا تو آشپزخونه نشستیم رو زمین که مامانم کفشو فرش انداخته بود. کاوه آروم آروم لاله ی گوشم رو میخورد و منو دیوونه میکرد. غرق لذتی بودم که وصفش ممکن نبود! حسی که خیلی وقت بود منتظرش بودم. چشمامو بسته بودم و تو موهای مشکی و حالت دارش چنگ میزدم. صورتشو تو گردنم فرو کرده بود و پهلوهام قلقلک میشدن. کم کم دراز کشیدیم رو زمین اما اصلا سفتی زیرمون برام مهم نبود. کاوه دائم موهامو نوازش میکرد و میبوسید. شروع کردم دکمه های پیراهن مردونه اشو باز کردن. اونم انگار خوشش می اومد. دستمو کشیدم به موهای سینه اش. و بعد هم دور کمرش و پشتش. کشیدمش روی خودم. دوست داشتم سنگینی تنشو با همه وجود حس کنم. این لحظه، لحظه ی آرامش و رضایت بود. هیچکدوم عجله نداشتیم. زمان ایستاده بود و ما تا ابد برای عشق بازی وقت داشتیم. کاوه لبها و گوش و گردنمو می لیسید اما کم کم رفت سراغ سینه هام. به سینه هام نگاه میکرد و با کف دستش هم نوازش. آروم لبهاشو گذاشت رو سینه ام. بدنم بی اختیار پیچ و تاب میخورد و حال من لحظه لحظه خرابتر میشد. سر و گردنشو بین بازوهام نگه داشته بودم و گاهی پیشونیش رو میبوسیدم. آروم آروم رفت پایین تر و شکمم رو بوسید. چند تا بوسه ی نرم و زبونشو آروم روی کلیتوریسم کشید. گرمای نفسشو حس میکردم که آروم زبونش رو میزد به لای پام. دستاشو انداخته بود زیر کمرم که بیاد بالا…. جوری غرق لذت بودم که اگه سرمو میبریدن خبر نمیشدم. میمکید و میبوسید و من بیشتر غرق عشق میشدم.
    -تو رو خدا کاوه! طاقت ندارم دیگه!
    اومد بالا سمت گردنم و در حالیکه آلتشو میکشید لای پام، شروع به لیسیدن گلوم کرد. حالا دیگه چشامون تو هم گره خورده بود. فقط با نگاهش ضربان قلبم بالاتر میرفت و تنم میلرزید. یک هیجان ناگهانی با چاشنی آرامش و لذتی عجیب ... زمزمه کرد:
    -آماده ای گلم؟
    با اشاره ی سرم بهش فهموندم آره… انگار بالاخره نوبت قسمت اصلی بود. آلتش رو بین پاهام ملایم فشار میداد و تنظیم میکرد. با دست چپش پشت گردنمو محکم گرفته بود و در گوشم آروم نفس میکشید، که یه لحظه درد همه وجودمو فرا گرفت و بی اختیار اشک از چشام جاری شد. هر چند اونقدر عاشق بودم که نتونستم بفهمم اشک درد بود یا شوق… فقط میدونم بهترین شب دنیا بود!
    زندگیمون حرف نداشت! واقعا عاشق هم بودیم! به اصرار کاوه منم کنکور دادم و در نهایت تعجب همه، همون تهران، رشته ی روانشناسی بالینی قبول شدم. کاوه خیلی بهم افتخار میکرد. خودم هم چون عاشق رشته ام بودم مثل چی گذاشته بودم پشتش و میخوندم. بعد از اینکه دانشگاه قبول شدم رفتار خانواده ی کاوه یهو زمین تا آسمون باهام عوض شد. انگار گیرشون فقط دیپلم من بود. و سر یه سال نشده هم اونقدر بهم محبت کردن که تلافی دوران نامزدیمون در اومد…
    ……………………
    تقریبا دو سال و نیم اینا از ازدواجمون گذشته بود که متوجه شدم یه ماهه حامله ام. اون ماه برای اولین بار پریودم عقب افتاده بود. آزمایش داده بودم ببینم چی شده که دیدم جواب مثبته. اولین کسی که بهش فکر کردم کاوه بود. دلم میخواست خوشحالیمو اول با اون قسمت کنم بعد با بقیه… اونموقع ها خیلی موبایل مد نبود. اما من و کاوه هر دو داشتیم چون روزی چندین بار بهم زنگ میزد و حالمو میپرسید. به موبایلش زنگ زدم گفتم اگه میتونی امشب یه کم زود بیا. اونم گفت باشه. اونروز از شدت خوشحالی دیگه بقیه ی روز رو پیچوندم و رفتم آرایشگاه و به خودم رسیدم. رفتم بازار و یه بلوز خوشگل دیدم که روش به انگلیسی نوشته بود مامی، گفتم بهترین راه سورپرایز کاوه اس. یه بلوز خوشرنگ آبی سیر…. یه دونه هم کیک خریدم….
    ………………………..
    ساعت از هفت یه دقیقه گذشته بود که گذشت دلم شروع کرد شور زدن. دلم یهو ریخت! نمیدونم چرا هر چی به موبایل کاوه زنگ میزدم میگفت در دسترس نیست… خدایا! چی شده یعنی؟ چرا جواب نمیده پس؟! به اینکه موبایلش در دسترس نباشه عادت داشتم اما دلم داشت پر پر میزد برای عشقم. تا ساعت ۸ به همه زنگ زده بودم اما هیشکی ازش خبر نداشت. چیکار باید میکردم؟ زنگ زدم به خونه ی مامانش اینا. داشتم دیوونه میشدم! هیچ خبری ازش نبود و منم در حالیکه مامان اینای کاوه و مامان اینای خودم خونه ی ما جمع شده بودیم و باباهامون هم رفته بودن خبر بگیرن… بالاخره ساعت‌های دوازده شب بود که بابام زنگو زد و بابای کاوه همراهش نبود... وقتی حالشو دیدم همه چی جلوی چشمم سیاه شد…
    ادامه دارد…


    نوشته: ایول

  • 38

  • 4




  • نظرات:
    •   Sahand.str
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • اول


    •   shahx-1
    • 3 هفته،2 روز
      • 17

    • بی نهایت عالی بود از شما کمتز از اینم توقع نداشتم خیلی جاها انگار داری خونواده منو توصیف میکنی معلم دینی یا همون فرهنگ اسلامی ما (همون باغچه کیری که معرف حضورتون هست و با نامردی تمام منو شیطان خطاب میکرد!!!) ورقه منو گم کرد سر امتحان نهایی تجدید شدم بابام تمام تلاششو کرد که عین 8 میلیارد نفر جمعیت جهان از تجدید شدن من خبر دار شن!!! (biggrin)


    •   Orginalboy
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • ایول عزیز قلمت پایدار


    •   _secretam_
    • 3 هفته،2 روز
      • 5

    • ایولِ عزیز
      خبر خوشیه که شما دارین قلم بر میدارین
      زیبا بود و من از امشب لحظه شماری میکنم تا بقیشو بخونم
      لایک سوم تقدیم قلمتون
      مانا باشین


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • شاه ایکس گلم :-) ممنونم از لطفت :-)
      انگار خانواده ی من و تو خیلی شبیه همن :-) ممنونم که بهم دلگرمی میدی برای ادامه


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • اوریجینال بوی عزیز ممنونم از لطفتون :-)


      سیکرتم عزیز خوشحالم که داستان رو دوستداشتین :-)


    •   miss_RainBow
    • 3 هفته،2 روز
      • 10

    • نه...نه...کاوه نمیره...پلیزززززززز :( (dash) (dash) شادی لطفنننننن کاوه رو نکشششش (cry) (cry)


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • :-) میس رین بو ی عزیز :-)


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • دست و قلمت خوش!
      فقط لطفا زودتر قسمت بعدو اپ کن که نگران و چش انتظاریم.
      لایک.


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • سعید تبریزی عزیز ممنونم از لطفتون :-)


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • وب گرد عزیز :-) ممنونم و چشم حتما :-)


    •   AH_art
    • 3 هفته،2 روز
      • 5

    • ایول عزیز بی نهایت خوشحالم دوباره نوشته ای میخونم ازت
      منتظر ادامش هسیم (rose)


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • آه آرت عزیز :-) خوشحالم که خوشتون اومده :-) چشم مینویسم


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • خسته نباشید ^_^


    •   عشقبازمست...
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • خوب بود
      اما راستش اگه بعضیا بخوان یه چیزی رو بنویسن که نمی نویسن چون نوشتن نفس میخواد و شوق و اشتیاق و خاطر آزاد و بدون دغدغه و استرس حداقلش غم نان ، چهار کلمه یا چهار خط اونم شاید چیزی حرفی کلمه ای رو فریاد کنن همین


      حالا که خوب دقیق میشم اینجور نویسنده ، نه نویسنده های خاص مث کسایی که برای گروهها و دسته جات خاص مینویسن، اینها مبرائن
      نویسنده های عمومی برای مخاطبان عمومی، معمولی نویسن ، نمیخوان که آپولو هوا کنن یه چیز معمولی و روزمره میخوان بنویسن
      مث شرح حال لب و لوچه و ملچ ملوچ یارشون حین خوردن پلو خورشت یا ماکارونی که عجیب و غریب لبهاش چرب شده بود و روغنش به لبهاش ماسیده بود و حالت شهوت غریبی گرفته بودتش ....
      اینجور نویسنده ها خیلی دماغشون چاق و حال و روز خوبی دارن و کلا روحیه و دل و دماغ و حال و روزگارشون بیش و کم اوکی و با دمشون گردو نه که میشکنن که شوووت میکنن برای تفنن
      بقول اون شاعره بود که میگه
      کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
      خوشبحال شماها که خوشبختی و سپید بختی از سر و رو و کلماتتون میباره
      برای ما بدبخت بیچاره ها هم دعای نیم شبی کنید
      ما که قلممون خشکید و چشمامون به سفیدی کاغذ ماسید که از چه بنویسیم و آخر برای که ...آه تو فقط بگو برای که


      برای کسی که نیامد


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • مرجان آیدین عزیز ممنون :-)


      عشقبازمست عزیز... فقط میتونم در جوابتون دو تا چیز بهتون بگم :-) اول اینکه درسته. غم نان ندارم تو سوئد اما جگرم رسما تیکه پاره اس. دوما اگه خوشبختی‌ از تک تک کلماتم میریخت واسه این بود که شتر در خواب بیند پنبه دانه گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه :-) این فقط داستانه گلم


    •   esiiishahi30cm
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • ایول ، واقعآ ایول .... دمتگرم ، عالی بود ولی شما هم توی داستان ت سیاست این صدا و سیمای میلی ما رو اجرا کردی و تا تپش قلب مخاطب ت رفت بالا .....!!!! قسمت اول رو تموم کردی .‌‌‌‌.....
      در هر صورت عالی بود و ایراد نداره میشینیم به انتظار
      قسمت دوم داستان ت ..... موفق باشی


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • اسی شاهی عزیز ممنونم که لطف دارین :-) البته فکر کنم صدا و سیمای ترکیه روم اثر گذاشته :)


    •   عشقبازمست...
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • تو اصلا یه ذره شعور عفت کلام نداری شتر چیه
      کیر بیست سانتیم تو کونت
      من اینجا گاهی نظر میدم و چیز مینویسم واسه دلم و مخاطبم خاصم عموم مردم وگرنه تو که عددی نیسی که بخوام تو چلغوز رو مخاطب قرار بدم فقط دنبال پاورقی میگردم

      هر احمقی که با چهار تاکلمه بازی کنه و کس تفت بده که اسمشو نویسنده نمیزارن که هرچند مادر قح به هایی مث فهیمه رحیمی تو دورانی که بیشه از شیرها خالی بود زاغ و زغن هایی مث اون میدون رو قبضه کردن و شدن نویسنده ، اینجور نوشته ها و نویسنده ها بدرد لای جرز میخورن


      مخلص کلام عمر تموم شد و دنیا به آخر رسید
      اگه حرفی برای گفتن باشه اون حرف باید پر از درد و پر از فریاد باشه وقت کس تفت دادن دیگه تموم شده
      الان به زمانه ایی رسیدیم که کار مردم و مملکت ایران تمومه و اونها به ورطه پوچی و افسردگی و جنون رسیدن و رسالت هر نویسنده متعهدی اینه که راه درمان رو به اونها نشون بده و اونها رو از فلاکت نجات بده
      از بدبختیاشون بگه از ظلم بگه از حاکم و داروغه و قاضی های خدانشناس بگه راه رو به مردم نشون بده از تجربیات و عبرت ها بگه از خطرات و ......
      این فرصت رو با چرند بافتن و خرج کردن اسپرم هاتون با صابون گلنار از دست ندین


    •   Jeefri
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • واقعا عالي (clap)
      اصلا نمي دونم چي بگم به قدري روون بود كه خسته نشدم و به راحتي مي خوندمش و از اون مهم تر طوري تعريف كردي كه انگار خودم اونجا بودم
      واقعا بي نظير بود خواهش مي كنم ادامه بده


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • عشقبازمست عزیز شتر منظور خودموگفتم شما چرا قاطی کردی؟ گفتم شتر در خواب بیند پنبه دانه یعنی دارم واسه خودم رویا میبافم. در زمینه ی شعورم هم برام مهم نیس شما درباره ام چی فکر میکنی :-)


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • جفری عزیز ممنونم از لطفتون :-) چشم ادامه میدم حتما


    •   ali80xx
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • خیلی عالی بود واقعا عشق کردم با داستان
      بی صبرانه منتظر قسمت بعدی هستم خیلی دوست دارم.
      چقد خوشبحال دخترته که همچین مادری داره.
      منکه واقعا از مامان بابام بدم میاد بس که منو تو محدودیت گذاشتن.
      ای کاش منم میتونستم با کسی که واقعا دوسش دارم ازدواج کنم


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • ali80xx عزیز ممنونم از لطفتون :-) خوشحالم که داستان رو دوست داشتین :-) من خودم بچه ندارم اما اگه بچه دار میشدم بخصوص دختر، در تنگنا نمیذاشتمش و در حالیکه کمکش میکردم و حواسم بهش بود کاملا بهش آزادی میدادم... ناراحت شدم که نتونستین با اونی که دوست داشتین ازدواج کنین :-(


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • Clay0098 ممنونم از لطفتون :-) بله انگار به قول شما یه کم اعتماد به نفسم برگشته :-) ممنونم که منو جزو نویسنده های خوب قرار دادین خیلی برام ارزش داشت :-) امیدوارم بقیه ی داستان شرمنده نشم (rose)


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • فقط میگم ایول و لایک میکنم تا بقیه ش رو بخونم
      ممنون


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • آر بی بهروز عزیز ممنونم از لطفتون :-)


      نیکان عزیز خیلی خوشحالم که خوشتون اومده :-)


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • نیکان عزیز ممنونم گلم (rose)


    •   royaei
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • چقدر خوب نوشتی ؛
      توصیف ها و تعریف ها و معرفی ها خیلی قشنگ و خیلی جالب بود و خواننده اصلا اذیت نمیشد ؛
      منتظر ادامه اش میمونم ؛
      با احترام موفق باشی


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • رویایی عزیز :-) ممنونم از لطفتون :-)


    •   Behzad3213
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • ?


    •   parto_banoo
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • نگارش توصیفات تمام اتفاقا و جریاناتش کاملا بی نقص بودن واقعا نمیتونم هیچ ایرادی بگیرم
      عالی بود عالی


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • پرتو بانوی عزیز ممنونم از لطفتون :-) امیدوارم تو قسمت بعدی شرمنده نشم :-)


    •   .sauron.
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • ایول


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • ایول جان چرا انقدر طولانی آخه.
      من دو ساعت خوندم تازه دیدم سه برابرش مونده و بیخیال شدم.موفق باشی


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • sauron عزیز :-) ممنون


      حمیدسیگاری عزیز :-) شرمنده ام اما روده درازم اصولا (استیکر شرمندگی)


    •   Gayaneh
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • ایول جان سر سوزنی از معرفی خانواده کم نذاشتیا (biggrin) ولی تک تک خطوط و کلماتت آدمو ترغیب میکرد تا انتهاشو بخونه...زیاد منتظرمون نذار باشه؟آورین دخمل خوب (rose) (rose)


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • Gayaneh ی عزیز :-) شرمنده دیگه. چشم سعی میکنم سریعتر آپش کنم


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • سپیده ی گلم ممنون از اینهمه لطفت :-) خوشحالم که داستانو دوست داشتی. چشم دارم مینویسم


    •   تخم هایش
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • چقد خوب اروتیک می‌نویسی تو دختر.
      لایک ۲۸


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • اسی ۲۰ عزیز ممنونم از لطفتون :-)


      تخم‌هایش عزیز خوشحالم که داستانو دوست داشتین :-)


    •   ssonna
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • اگر اون اشتباهو انجام نداده بود که ثمره ای نداشت تا ازش لذت ببره. (cool)


    •   ssonna
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • یه سؤال!
      وقتایی مثه این که شما بعنوان نوسینده ی داستان کامنتو لایک میکنید معنیش چیه؟! اینکه تایید کردید؟یا یجور ادای احترام به خواننده ی داستانتونه یا یه رسمه و شما طبق روال مرسوم این کارو کردید؟یا هیچکدام از موارد (clap)


    •   Sexohich
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • چند وقته یه سری نویسنده ها سطح ادبیات سایت رو به شدت ارتقا دادن. عالی عالی عالی....و بازهم عالی


    •   Shamim.20
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • خيلي جذاب و ملموس
      بي صبرانه منتظر قسمت بعدي ام


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • eyval123412341234 عزیز این چه حرفیه؟دور از جونت شاید مشکل از منه که دریچه قلبم گشاد شده و زیاد اهل داستان طولانی نیستم البته این سلیقه ی منه و چیزی از ارزش های شما و داستان قشنگتون کم نمیکنه و تا اونجایی که خوندم لذت بردم و متوجه قلم زیبا و خوبتون شدم.
      اگه جسارتی کردم ببخشید


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته
      • 4

    • ssonna ی عزیز اینکه لایک میکنم جواب خاصی نداره. هر کی به هر معنی بخواد میتونه برداشت کنه :-)


      سکس و هیچ عزیز شما لطف دارین :-) ممنونم


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته
      • 2

    • شمیم ۲۰ عزیز خیلی ممنونم از لطفتون :-)


      حمیدسیگاری عزیز خوندن داستان میفهمم حوصله می‌خواد :-) گاهی خودم هم حال خوندن داستان ندارم اما خوب نوشتن آرومم میکنه :-)


    •   darya54
    • 3 هفته
      • 1

    • سبک نوشتنتون جدید و جذاب بود.منتظر ادامه اش هستم.فقط ای کاش اتفاقی برای کاوه عاشق و مهربون نمیفتاد.
      اینقدر تو زندگی واقعی تلخی و مرگ میبینیم که آززو داریم تو فیلمها و داستانها همه خوشحال و خوشبخت باشن و به کام دلشون برسن.
      اما قلمتون خیلی گیرا هست.
      سپاس


    •   DarkNightmer
    • 3 هفته
      • 1

    • سلام نویسندگی عالی مثل همیشه ایول جان
      یه سوالم بپرسم هنوز فصل دو عنبکوت رو ننوشتی؟


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته
      • 2

    • دریا ۵۴ عزیز ممنون از لطفتون :-)


      دارک نایتمر عزیز فصل دوم عنکبوت رو با عنوان هیولای فرانکن اشتاین میتونین تو تاپیکها پیدا کنید. اگه رو کاربریم کلیک کنید اولین تاپیکه از پایین :-) فصل سومش هم هست ماهی دریاهای سیاه
      امیدوارم شرمنده نشم :-)


    •   Sarikiz
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • بنویس دختر. بسی خوش مینویسی (rose)


    •   DarkNightmer
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • خیلی ممنون ایول جان


    •   Ghooti.Konserv
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • کس کش رمان نوشتی یا داستان سکسی


      چقده طولانیه


      ببخیال شدم


      کیرم تو قیافت


      هرچندملت تعریف کردن انگار اما طولانیه کیری
      لاشییییی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو