کدام یک فصل مادر است؟ (۲)

    ...قسمت قبل


    کتری جوش اومد. تیریپ کون گشادی از این قهوه های فوری، نفری یه قاشق ریختم تو هر کاپ. آب داغ کتری رو هم روشون. همون لحظه با تلاطم آب داغ، قهوه ها حل شدن. دو تا کاپا تو دستم، برگشتم سمت میز دو نفره که گذاشته بودم کنار پنجره، و یکی از کاپها رو گذاشتم جلوی ایلای. ایلای یکی از دوستام بود که دوست پسرش،دَنيِل رو، دو سال پیش به دلیل سرطان پروستات از دست داد. یه مرد انگلیسی بود و همسنهای خودم. و البته همسایه ی بغل دستی. خیلی سال بود میشناختمش و یه جورایی حکم پدرخونده ی باران رو داشت. قبل کریسمس بود و اینم حسابی دمغ. گفته بودم امروز از سر کار که برگشت، بیاد شام پیشم که تنها نباشیم. متوجه شدم با دقت داره نگاهم میکنه:
    -حتی نتونستم یه کلمه از حرفهاتونو بفهمم! حتی نمیتونستم بفهمم کلمه ها کجا شروع میشن کجا تموم میشن...
    -ترسناک بود؟
    -نه! نه! نیس خیلی نمیشنوم سر همون…
    لبخند با محبتی زد:
    -علیرغم اینکه نمیفهمیدم چی میگی اما تو خیلی جالب حرف میزدی… یه لحن خیلی ریلکس و آروم! نمیدونم… مثلا این عربها که حرف میزنن ها… شاید طرف داره میگه دوستت دارم اما اینقدر عصبانی به نظر میرسه میگم از این سوئساید بامبر هاس و الان قراره بترکه!
    -آره عربی خشنه… منم همین حس بهم دست میده…
    -شاید هم چون میشناسمت زبونی رو که حرف میزدی هم برام جالب اومد… کی بود؟
    -باران بود... اسمشو که گفتم چند بار...
    -راستش گفتم.... نفهمیدم کلمه ها کجا شروع میشن کجا تموم... گفتم شاید اشتباه شنیدم... باران که انگلیسی بلده… چرا باهاش…
    -اون شروع کرد فارسی… حدس میزنم کسی پیشش بود… وگرنه باهاش انگلیسی حرف میزدم…
    -آها… هی! مانا! نگاه کن! برف!
    -یس!!!!!!!! حالا به این میگن هوا! چیه همه اش بارون؟
    سریع چراغ آشپزخونه رو خاموش کردم و اومدم نشستم سر جام پشت میز. یه سیگار برداشتم و یکی هم به ایلای تعارف کردم. حس خوبی بود تو نور شمع، تماشای برف از طبقه ی ۵ ام.
    -ایلای؟
    -هیم؟
    -باران گفت قراره بره اسپانیا…
    -میدونم...
    -عجب جونوریه این! به تو زودتر از من گفته؟
    با بدجنسی نیششو باز کرد:
    -همیشه همینه... البته میفهمم حسودیتو... چون بین من و دنیل هم اول همه چیزشو به دنیل میگفت...
    -حالا که اون نیس حال داری بریم مسافرت؟
    -کجا؟
    -راستش خیلی دلم می‌خواد شفق قطبی رو ببینم… دلم می‌خواد شانسمو امتحان کنم و یه سفر برم نروژ… ته و توشو در آوردم! فکر کنم شهر… البته تلفظش رو خوب بلد نیستم… فکر کنم تْرُمسو بود… یا شایدم یه شهر شمالی تر؟ پایه ای با هم بریم؟
    با تعجب و متفکر بهم خیره شد:
    -میخوای زمستونی بری جایی که از اینجا هم سردتره، واسه خاطر شفق قطبی؟ میدونی که ممکنه شانست نزنه و نبینی؟
    -میدونم اما… فقط این نیس… میخوام برم جایی که اصلا زبونشونو نمیدونم… دلم می‌خواد غریبه باشم و یه چیز تازه تجربه کنم… جاهای گرم, زمستون همه کپی همن و توریستی اما! دلم می‌خواد شفق قطبی رو ببینم… میای؟
    -باید یه کم فکر کنم…
    -سفر با من خیلی میچسبه! من بهترین همسفرم! اگه نیای از دستت رفته!
    برای اولین بار تو این دو سال خنده ی سر خوش و پر از آرامشی کرد.
    -تو خود شیطانی مانا! باشه… مخمو زدی… بریم…
    حالشو میفهمیدم. از وقتی دنیل فوت کرده بود ایلای خیلی عوض شده بود و دیگه حس و حال قبل رو نداشت. هر چند وقتی اون مرد هر سه تامون خیلی ضربه خوردیم. مرد نازنینی بود. یه جورایی میتونستم حالشو بفهمم. مثل اونروزها… اما تا وقتی نمردی و زنده ای، زندگی ادامه داره...
    …………………………...
    هیچوقت نفهمیدم کدوم یکیمون داشت از اون یکی مراقبت میکرد. البته این سوال رو تازگیها حسش کردم و جوابی براش پیدا نمیکنم…
    اونجوری که بهمون گفتن یه موتوری میخواسته کیف کاوه رو بزنه که کاوه سرشو میکوبه به آسفالت… وقتی پیداش کردیم تو کما بود و دکترا بهمون امیدواری میدادن که امروز بیدار میشه فردا بیدار میشه… و همینجوری روز به روز یه سال شده بود!
    تازه کاوه رو تکون, و دست و پاشو ورزش داده بودم… باران همونجوری که تو بغلم پیش پیشش میکردم، آروم و بی خبر از همه جا خوابیده بود. با اینکه دو ماهش بود اما کاملا معلوم بود کپی کاوه اس. بچه ی آروم و بی مشکلی هم بود و زیاد کمک لازم نداشت برای خواب . نمیدونم… شاید وجود نصفه نیمه ی کاوه باعث شد دوران بارداری نسبتا آروم و پر امیدی رو تجربه کنم و خیلی بهم فشار روحی و استرس وارد نشه… و حالا مثل یه دختر بچه که نمیتونست عروسک مورد علاقه اشو زمین بذاره، منم تنها وقتی که دلم می اومد باران رو از بغلم بذارمش پایین، وقتی بود که میذاشتمش رو سینه ی کاوه. پنج شیش ماه اول کاوه رو تو بیمارستان نگهش داشتیم و خودم هم هر روز پیشش بودم. باهاش حرف میزدم. براش کتاب میخوندم. دستشو میگرفتم تو دستام و باهاش درد دل میکردم. عجیب اینکه جواب ندادنهاش نه تنها دلسردم نمیکرد بلکه حس میکردم به هم نزدیکتر و نزدیکتر میشیم. صدای منو که میشنید چشمهاش تکون میخوردن و زیر پلکهاش میچرخیدن. حس میکردم میفهمه چی میگم پس براش از رفتارهای بد بقیه تعریف نکردم. گریه هم نکردم! براش جوک گفتم و از خاطرات خوبمون تعریف کردم. کاوه همیشه خوشحالی منو میخواست و خوشحالی من در وجود کاوه خلاصه میشد. پس تا وقتی بود خوشحال بودم. حتی اگه ساکت بود و جواب نمیداد. حتی اگه باید با سِرُم بهش غذا میرسید. حتی اگه باید پوشکش میکردیم. از اینکه بود راضی بودم. تمام زحمتهامون فدای یه تار موش… نمیخواستم دلش بشکنه یا ناراحت بشه. میخواستم با گفتن از حس های خوب این دنیا، برش گردونم. پس براش از باران میگفتم. دستشو میگرفتم میذاشتم رو شکمم که لگد زدنهای باران رو حس کنه.
    یادمه اولین باری که بهش گفتم حامله ام یهو بارون زد. انگار کاوه بود که گفت اسمش باران باشه. حتی نمیدونستم دختره یا پسر اما همون لحظه به دلم افتاد بچه امون دختره... علیرغم کمای کاوه و غم من، زندگیمون رو دوست داشتم بخصوص که ثمره ی عشقمون هم داشت تو وجودم هر روز بزرگ‌تر میشد و پا میگرفت. اما تو بیمارستان بودن هم خب خرج داشت. نزدیک نه میلیون خرجمون شد هر چند پدرامون با جون و دل هزینه رو میپرداختن. بابام انگار که کاوه واقعا پسر خودش باشه، یکی از خونه های اضافه رو فروخت که خرج بیمارستانو بده. البته اینو بعد ها فهمیدم. فقط متوجه شدم مامان و بابام با هم قهرن. تا اینکه چند روز بعد دلیلش معلوم شد. بعد از چند ماه دکترا گفتن که کاوه چه خونه باشه چه بیمارستان، دیگه فرقی نداره. راست هم میگفتن. فعلا فقط باید منتظر میموندیم و میدیدیم چی میشه. برامون از بیمارایی گفتن که حتی بعد از ۱۵ سال بیدار شدن. یعنی هنوز جای امیدواری باقی بود. اما فکر اینکه کاوه ۱۵ سال اینجوری باشه… کاوه ی خوش قد و بالا و مهربون من حقش نبود اینجوری زمینگیر بمونه… فقط دلم میخواست بدونم کدوم ظالمی دلش اومده همچین بلایی سر کاوه بیاره که زنده زنده چشماشو با ناخونام در بیارم! اوایل سر و صورتش زخمی و ورم کرده بود، اما بعد چند ماه که کم کم زخمهاش خوب شد و خودش تونست بدون دستگاه نفس بکشه، نگاهش که میکردی حس میکردی فقط خسته اس و خوابه، طوری که گاهی گول میخوردم و بی اختیار صداش میکردم که بیدار بشه. چهره اش اونقدر آروم بود که انگار داشت قشنگترین خواب دنیا رو میدید… پدر و دختر تو بغل هم خواب بودن و نمیدونستن تو دل من چی میگذره. آروم خم شدم رو صورت مهربون کاوه و شقیقه اشو بوسیدم و تو گوشش زمزمه کردم:
    -خواب چیو میبینی که نمیتونی بیدار شی؟ نمیگی دلم واسه شنیدن صدات لک زده؟ هیشکی مث تو به من نمیگه ماندانا…
    اما دیگه دلم نیومد بهش بگم تو این یه سال واقعا چی بهم گذشته. همون چند روز اول بعد از این اتفاق شوم، یه بار که رفته بودم خونه یه دوشی بگیرم و یه لباسی عوض کنم، مامانم منو کشید کناری و گفت:
    -ماندانا… میخوام باهات حرف بزنم…
    -خیلی وخ ندارم مامان… چیه؟
    -من خیر و صلاحتو میخوام دختر…
    -چی میخوای بگی مامان؟
    انگار سختش بود اما بالاخره گفت:
    -بهت گفتم به هیشکی نگو حامله ای اما گوش نکردی!
    -چرا نباید میگفتم؟ همچین میگی انگار بچه ی نامشروعه…
    -از من میشنوی این بچه رو بنداز… انگار قسمت نیس… میگیم استرس داشتی افتاد...
    -ها؟!!!!!
    -شششش… یواش… فکرشو کردی کاوه اگه خدای نکرده طوریش بشه تو قراره بمونی با یه بچه اسیر؟
    یه جوری اخمام رفت تو هم که انگار ازم خواسته بود کاوه رو بکشم.
    -گوشات حرفاتو میشنوه؟ چی داری میگی مامان!؟
    -ماندانا… خریت نکن! آخرشم این ازدواج, ازدواج نمیشه فقط تو میمونی و یه عمر حسرت شوهر و زحمت یه بچه که پدر نداره… بعدا سخت پیدا میشه یه مردی که تو و یه بچه ی صغیرو بخواد قب…
    لحن مامانم و انتخاب کلماتش، مضاعف رید تو اعصابم! از اینکه همه چیزو اسم عام استفاده میکرد کفرم بالا اومد:
    -من مگه دنبال شوهر میگردم مامان؟ من کاوه رو دارم! خودم هم همه جوره مخلصشم! هر وقت به شما گفتم مامان بیا زیر کاوه لگن بذار بفرما نصیحت کن!
    -دختر جون! تو هنوز بی تجربه ای… خامی! یه روز سر عقل میای که دیگه دیره!... زن، مرد لازم داره…
    -شما تا حالا چند دفعه شوهرت تو کما بوده که میگی تجربه داری؟
    -مغلطه نکن! منظورمو خوب میفهمی! اگه کاوه طوریش بشه، تو میمونی تنها… نمیتونی بچه رو تنها بزرگ کنی… بیا و هم به خودت خوبی کن هم به این بچه! هیچ مردی حاضر نیس بچه ی مرد دیگه رو بگیره زیر پر و بالش… بچه از لحاظ روحی با کمبود بزرگ میشه…
    -یه مرد سگ کی باشه که بخواد بچه ی منو قبول بکنه یا نه؟!
    -ماندانا! تو هنوز جوونی! خودتو بدبخت نکن! اینو بنداز… اگه کاوه خوب شد و بیدار شد چرا که نه! اونوخ دوباره یکی میاری… اگرم خدای نکرده زبونم لال طوری شد قسمت نبوده…. دوباره یه مرد خوب پیدا…
    -من مرد لازم ندارم!
    -دِ لازم داری! الان باباهای تو و کاوه نبودن خرج اینهمه ماه بیمارستانو کی میخواس بده؟ فرض کن یه زن تنها با یه بچه و شوهری که معلوم نیس قراره زنده بمونه؟ بمیره؟ چه غلطی میخواستی بکنی؟ من اینو میگم!
    -از پسش یه جوری بر می اومدم...
    -تو نمیتونی بر عکس جریان آب شنا کنی دختر! تو این جامعه مردم گرگن! یه زن تنها…
    -کاوه بیدار میشه! من میدونم!
    -منطقی فکر کن! تا کی میخوای منتظرش بمونی؟ نشنیدی دکتر چی میگفت؟
    -اصلا گیریم هزار سال بیدار نشد! به شما چه؟ زندگی خودمه! شوهر خودمه!
    -تنهایی از پسش بر...
    -اگه من تنهام پس شما هم وجود نداری که نصیحت کنی!
    -لج نکن!
    -پس لجمو در نیار! مثلا معلمی! این چه طرز حرف زدنه؟ ریدم تو این طرز تفکرتون!
    -ماندانا!
    -حالم خوش نیس دهنمو وا نکن مامان! من مرد لازم ندارم! من فقط کاوه رو لازم دارم! تا روزی هم که نفس میکشه شوهر منه و بابای بچه ام! دوباره نشنوم از این کسشعرا تحویلم بدی ها!
    -بی تربیت! مگه بدتو میخوام؟ دارم راه و چاهو نشونت میدم!
    -انشالله هر وقت منم رفتم تو کما شما بفرما برام تصمیم بگیر! فعلا خدا رو شکر هم زنده ام هم عقلم میرسه!


    در اتاقو کوبیدم و رفتم بیرون. منت چیو میذاره سر من؟ که بابام پول بیمارستانو داده؟ یا بابای کاوه پول خرج پسرش میکنه؟ بعدشم به چه جراتی به من میگه بچه امو باید بندازم؟ چون خرجمونو میدن انگار حقشونه برامون تصمیم هم بگیرن! حواسم یهو جمع شد و وحشتزده برگشتم به واقعیت! حرفهای مادرم علیرغم اینکه بی انصافی و بی منطقی محض بود، چشممو به روی واقعیتی ترسناک باز کرد! اینجا ایران بود و از زن گرفته تا مرد، همه آقا بالاسر بودن… فقط کافی بود یه لحظه نشون بدی که نمیتونی و همه از همه طرف برات تصمیم بگیرن! اما واقعیت این بود که من دیگه بزرگ شده بودم و دلم میخواست برای زندگیم، خودم تصمیم بگیرم! منی که میدونستم خیر و صلاحم در چیه، نمیتونستم به خودم افسار بزنم و بدم دست کسی که خودش برای رضای خدا تا الان یه تصمیم عاقلانه نگرفته و بچه هایی رو که نمیخواسته، نگه داشته. اونوخ تصمیم میگیره من بچه ای رو که از کاوه اس و عاشقانه دوست داشتم بندازم؟ چیه چیه بعدا هیچ مردی ممکنه منو نخواد؟ به کیر خر که نمیخواد! ماشالله ملت چه وقیحن! واقعا خودمو خیلی کنترل کرده بودم که یه دونه محکم نزنم تو دهنش… بعدشم چون ازدواج کردم شدم زن تنها؟ پس توی فلان فلان شده و اون نره خر که پدرمین و اون خواهرای دیوثم چه گهی میخورین؟ اگه آدم خانواده اس بی منت هم موقع مشکل یاری میکنه… اگرم غریبه اس، که به نظر میرسه هس، که باید یه فکر درست و حسابی بکنم… هر چند انگار فقط اون نبود که اینجوری فکر میکرد… این حرفها رو به اشکال مختلف از خیلیها شنیدم… از خواهرام از بزرگ‌های فامیل… هر کی هر جا منو گیر مینداخت در مدح تنهاییم داد سخن میداد… انگار با زبون بی زبونی میگفتن رو ما حساب نکن پس منم نکردم! همه چیزو بدون انشالله ماشالله، و برای بدترین حالت برنامه ریزی کردم.
    باید با نقشه و حساب شده جلو میرفتم. میدونستم الان میگن بچه رو بنداز، اما فردا که به دنیا اومد سر حضانتش جنگ قراره بشه و همه بچه رو برای خودشون میخوان! فقط یه حساب دو دو تا چهار تا لازم بود که بدونم اگه کاوه زبونم لال بمیره، و من بخوام با بچه ام از ایران برم، چون حضانت بچه به عهده ی پدربزرگ پدریه، بچه رو ازم میگیرن… اون هم بچه ای رو که فقط من میخواستمش! وقتی اعلام کردم که حامله ام حتی مادر کاوه هم خیلی خوشحال نشد. هر چند میتونستم بفهمم به خاطر پسرش ناراحته اما خوب این بچه مگه یادگار پسرش نبود؟ چی میشد یه کم خوشحالی میکرد که منم دلم خوش باشه؟ حالا که جامعه اینقدر بی انصاف بود، منم حواسمو جمع و کلی تحقیق کردم…
    همینکه باران به دنیا اومد به بهانه ی اینکه میخوام برای کاوه تقاضای ویزای پزشکی کنم و اگه قبول شه تصمیم دارم باهاش برم، برای باران با رضایت پدر کاوه پاسپورت گرفتم. با اینحال از طرف تمام کشورها جواب رد دادن بهمون… اما همین که برای باران پاسپورت گرفته بودم خیالم راحت تر بود…
    تو این بدبختی و بلاتکلیفی فقط یه چیز صد در صد بود و اونم اینکه معلوم نبود میتونستم روی کی حساب کنم. کاوه هم که معلوم نبود چی میشه یا کی به هوش میاد، باران هم که خوب بچه بود و نمیشد ازش انتظار کمک داشت. بعدشم من انتخاب کرده بودم نگهش دارم و به دنیا بیارمش پس وظیفه ام بود که به آینده اش هم فکر کنم. نمیشد احساساتی برخورد کنم. باید جدی میچسبیدم به زندگیم. اگه کاوه بیدار میشد که فبها. اگرم نه که باید یه جوری خرجمونو در می آوردم. خیالم از بابت کاوه و باران و اینکه صبح ها مامانش مراقبشونه راحت بود پس بعد از به دنیا اومدن باران، دوباره رفتم دانشگاه و درسمو با جدیت ادامه دادم…
    ………………………
    چهار سال گذشت. باران سه سال و خرده ای شده بود و عین قند و عسل شیرین! زبون که باز کرد اولین کلمه بابا بود. بعد که کمی بزرگ‌تر شد فهمیده بود که باباش خسته اس و خوابیده و سر همونم طفل معصوم خیلی ساکت بود. تنها همبازیهاش هم بچه های ملیحه بودن. رویا و شاهد که صبح ها با اونها بازی میکرد و شبها هم میگفت اول واسه بابا قصه بگیم بعد برای خودش. اما همونطوری که سرش رو سینه ی کاوه بود، خوابش میبرد و منم دست کاوه رو میذاشتم روی باران. اون لحظه ها هم چشمهای کاوه شروع میکردن به تکون خوردن. و دلم کباب میشد. میدیدم حس میکنه وجود دخترشو و چندین بار امتحان کرده بودم. وقتی باران نزدیکش بود، قلبش با سرعت بیشتری میزد. اما فقط همون بود. یه جورایی جفتشون شده بودن عروسکهای من… اگه کاوه نبود نمیدونم چی به سرم می اومد. اما انگار وجود اون باعث میشد حداقل از طرف خانواده اش همون صبحها رو، کمی کمک و حمایت داشته باشیم… مامان و بابای خودم شاغل بودن و زندگی هم خرج داشت. فقط مامان کاوه بود که می اومد صبح زود. مخصوصا وقتی باران تازه به دنیا اومده بود صبح ها دانشگاه بود و شبها هم کنار کاوه و دخترم درس خوندن و تلاش… و تا صبح هم کنار تخت کاوه با خواب سبک چرت میزدم و میپریدم... همیشه ساعتم رو زنگ میذاشتم چون دکتر گفته بود هر دو ساعت باید کاوه رو تکون بدیم و بدنش همیشه در یک حال نباشه…


    درسته که بعد از ترخیص از بیمارستان، کاوه رو آورده بودم خونه ی خودمون و هر چی بیشتر میگذشت خودکفا تر میشدم… اما شرایط وضعیت ایران و گرونی و فشار خانواده ها رفته رفته بدتر میشد که بیاین پیش ما زندگی کنین... خوبیت نداره زن تنها زندگی کنه… حالا دیگه واقعا مونده بودم چیکار کنم… انگار هر چی من بیشتر مقاومت میکردم که خودکفا بشم، همونقدر اطرافیان سعی در شکستن مقاومتم داشتن… حالا دیگه مادرم میگفت طلاق بگیر! زن جوونی! تا کی میخوای مثل پرستار از پسر مردم مراقبت کنی؟ برای چی داری خودتو حروم میکنی؟ شاید به ظاهر میتوپیدم بهشون و نشون میدادم برام مهم نیس اما واقعا بهم بر میخورد که باهام مثل یه بچه برخورد میکنن و برای تصمیماتم ارزش قائل نیستن… اصلا نمیتونستم بفهمم اینا از جون زندگی من چی میخوان؟! پس منم تصمیم گرفتم که در اولین فرصت کلا ایران رو ترک کنم. چون اینجوری که بوش می اومد منو قرار نبود به حال خودم ول کنن... این وسط فقط یه نفر پشتیبان و حامیم بود اونم ملیحه… البته خواهرهای دیگه ام هم بودن و حمایتم میکردن در حد خودشون اما ملیحه چون خونه اش تقریبا نزدیک خونه ی خودمون بود یه جورایی شد راز دار من. بچه هاشم تقریبا همسن باران بودن، پس زیاد می اومدن خونه ی ما و البته تهمورث هم چون کامیون داشت و بار میبرد، مشکلی با این قضیه نداشت...
    با اینحال هم من هم ملیحه معتقد بودیم اینجا زندگی برای یه زن سخته… ملیحه گفت سنگیه در تاریکی! درخواست بده برای ویزای دانشجویی ببین قسمتت چیه. مدارکمو فرستادم برای تمام دانشگاه‌های معتبر. آدرس ملیحه رو هم داده بودم که یه وخ نامه ها به خونه ی ما نیان و کسی از قصدم با خبر نشه. البته پیشنهاد ملیحه بود. میگفت هنوز نه به داره نه به بار, خلایق رو به هول و ولا ننداز و رابطه اتو تا وقتی میتونی بیخودی با بقیه خراب نکن. بذار اگه قبول شدی بعدش… اگرم که نشدی که همینجا هستی و خدام بزرگه… یه کاریش میکنیم… بخصوص که مامان خودم و مامان کاوه به تمام سوراخ سمبه های خونه سر میکشیدن و…
    ……………………….
    تا اینکه… اونروز مادر کاوه خونه امون بود که ملیحه بهم زنگ زد.
    -جانم ملیحه؟
    -خوبی ماندانا؟ کاوه چطوره؟ باران خوبه؟
    -خوبیم همه امون… شما چه خبر؟
    -والله ما هم خبر خاصی نیس… همینجوری میگذره دیگه… تنهایی؟ میخوای بیام پیشت؟
    -نه مرسی گلم! مامان کاوه اینجاس…
    -سلام برسون... راستی دیروز با جاری بزرگه ام حرف میزدم میگفت یکی از فامیلهاشون قبول شده واسه دانشگاه آکسفورد انگلیس…
    -عه؟! به سلامتی… کی هس حالا؟
    -بگم هم نمیشناسی… فقط خدا به خیر کنه و تهمورث نشنوه! میدونی که گیر داده بریم… منم که میدونی نمیخوام...
    مامان کاوه داشت با دقت به مکالمه امون گوش میکرد. حدس زدم ملیحه منو منظورشه. پس من آکسفورد قبول شدم؟ یا شایدم منظورش واقعا همون فامیله بود؟ اونقدر بی تفاوت حرف میزد که یه کم دو دل شدم البته. و بعد هم که کمی حرفهای روزمره زد، با گفتن، رویا بیاد از مدرسه، بعد از ظهر میام یه سر بهت میزنم، قطع کرد…
    -چی میگف؟
    -چیز خاصی نبود… من برم یه سر به کاوه بزنم…
    -تازه سر زدم بهش…
    -منم یه سر بزنم…
    رفتم تو اتاق خوابمون. کاوه همونجوری آروم خوابیده بود. نشستم وسط تخت کنارش و سرمو گذاشتم رو سینه اش.
    -کاوه؟ من فکر کنم تو شبها که ما خوابیم بلند میشی و عسل میمالی به خودت؟ که صبح ها اینقدر شیرین میشی؟
    محکم بغلش کردم و لپشو بوسیدم. سرمو گذاشتم رو سینه اش. چقدر دلم برای اینکه بغلم کنه تنگ شده بود! برای بوسه هاش... البته اوایل ازدواجمون اونقدر منو بوسید که تا آخر دنیا هم میبوسیدمش حسابمون صاف نمیشد. تو گوشش زمزمه کردم و قضیه ی ملیحه رو بهش گفتم. سرم رو سینه اش بود که حس کردم ضربان قلبش رفت بالا…
    -خوشحال شدی یا ناراحت کاوه؟
    که یهو قلبش ایستاد… وحشتزده سرمو بلند کردم:
    -کاوه؟ کاوه؟ کاوه!!!!!!!! مامان!!!!!!!!!!! زنگ بزن اورژانس!!!! کاوه حالش خوب نیس!!!!!!!! کاوه!!!!!!!! مرگ من!!!!! شوخی نکن!!!!!!!
    به خاطر کاوه کمکهای اولیه و سی پی آر رو یاد گرفته بودم برای مواقع ضروری. در حالیکه جیغ میزدم و به مامان کاوه میگفتم به اورژانس زنگ بزنه، شروع کردم به فشار قفسه ی سینه اش و تنفس مصنوعی...
    ادامه دارد...


    نوشته: ایول

  • 19

  • 4




  • نظرات:
    •   Sexybreasts
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • like it lady (rose)


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • Sexybreasts عزیز ممنون:-)


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • میس رین بو ی عزیز :-) آخه چرا میخوای بلاکم کنی؟ من گناه دارم خوب! (biggrin)


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته،5 روز
      • 5

    • خسته نباشید


    •   parto_banoo
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • مثل همیشه عالی بود ایول جان
      ادامه بده قلمت حرف نداره


    •   ali80xx
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • آخ جووون خیلی خوشال شدم داستانتو دیدم ی راس اومدم سراغ داستانت البت هنوز نخوندم ولی از همین الان لایک.


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • Clay0098 عزیز ممنونم از لطفتون.خوشحالم که از داستان خوشتون اومده و ممنون که راهنماییم میکنین :-) امیدوارم قسمت بعدی شرمنده نشم.


      مرجان آیدین عزیز ممنون :-)


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • پرتو بانوی عزیز :-) ممنونم از لطفتون


      علی ۸۰ ایکس عزیز خوشحالم که داستان مورد پسندتون بوده :-)


    •   ali80xx
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • ای بابا دهنت سرویس باز چرا جای هییجانیش تمومش کردی داشتم لذت میبردم.
      ولی ازعشقی که نسبت به کاوه داشتی خیلی لذت بردم.
      بوس بوس
      لایگ لایک


    •   ali80xx
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • فقط ی سوال ایول جان البته دوتا
      شما خانومی یا آقا؟
      اسمتون؟


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،5 روز
      • 6

    • یه خوبی که نوشته هاتون داره و من میپسندم اینه که با فرهنگا و دیدگاههای مختلف و چیزای جدید هم آشنا میشم تا حدودی و از این نظر جالبه برام.
      در مورد داستان جز لایک حرفی نیست. و منتظر ادامش هستم.


    •   Nonooo
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • جقییییییییییییییییییییییی


    •   Farzinx57
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • ايول عزيز خيلي خوب و منظم داري پيش ميري ،ادامه بده كه بيصبرانه منتظر بقيشم.


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • درمورد داستان شما بنده در حدی نیستم که نقدی داشته باشم، قلمتون شیواست و لذت بردم از خوندن داستانتون، لایک دهم تقدیم شد.


      فقط یه نکته که گمونم یا تو ویرایش از دستتون در رفته یا گویشش متفاوت بود از نظر من، نوشته بودین اینجوری که بهمون گفتن یه موتوری میخواسته کیف کاوه رو بزنه که کاوه سرش رو میکوبونه به آسفالت، با توجه به داستان مشخصه که سر کاوه میخوره به آسفالت، اما در جمله شما حس کردم منظورتون اینه هنگام ارتکاب دزدی کاوه سر موتور سوار رو کوبونده به آسفالت.
      ازدید من بهتر بود مینوشتین یه موتوری میخواسته کیف کاوه رو بزنه که با کشیدن کیف، سر کاوه میخوره به آسفالت


      میبخشین اگه زیاده نویسی کردم موفق باشید، قلمتون مانا


    •   Scott12
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • ایول دستت دردنکنه


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • علی ۸۰ ایکس عزیز من اسمم شادیه :-)


      وب گرد عزیز خوشحالم که داستانام تا حدی مفید به نظرتون میرسن :-)


      سعید تبریزی عزیز شما خیلی لطف دارین :-)


      فرزین ۵۷ عزیز تخوشحالم که داستانو دوست داشتین :-)


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • آر بی بهروز عزیز این حرف‌ها چیه؟ شما بیش از حد لطف دارین :-) راجع به جمله هم حق با شماست اما گاهی در میره از دستم. ممنون از راهنماییتون :-)


      اسکات ۱۲ عزیز ممنونم :-)


    •   ali80xx
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • خیلی خوشبختم شادی خانم


    •   Prometheuss
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • تگ ایول رو چند باری دیدم، از دنبال کردن تگ مهران و شاه ایکس که خیلی لذت برده بودم ولی این یکی نمیدونم چرا اینجوری میشه؟!؟! نمیتونم با داستانا ارتباط برقرار کنم و نصفشو نخونده حوصلم سر میره ):


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • Prometheuss عزیز :-) درباره مهران و شاه ایکس کاملا باهاتون موافقم. واقعا کارشون حرف نداره. اما اینکه من تگ دارم به خودی خود دلیل بر این نیست که بتونم در سطح این دو عزیز بنویسم :-) داستان‌های من بیشتر حالت تراپی دارن برای خودم و اگه این وسط مسطها به بقیه هم کمکی بکنه که وقتشونو پر کنن، که خب فبها :-) موفق باشین عزیز


    •   shahx-1
    • 3 هفته،5 روز
      • 5

    • اگر من تنهام پس شما هم وجود ندرای که بخوای نصیحتم کنی!!


      ایول جونم اولندش هر روز بیشتر از قبل دوست دارم دومندش تو چرا اینقدر اخلاقت مثل منه؟؟؟ حمل بر سرقت ادبی نکنی یه جاهایی فکر میکنم خودم نوشتم!! درضمن روزی که من اینجا شروع کردم شما و اساطیر و تیراس عزیز و عقاب پیر بر سایت فرمانروایی میکردید یادش بخیر اوائل داستانهام بجز شما و داریوشم گرامی خواننده نداشت. این منم که هرگز نمیتونم در سطح شما اساتید قدیمی بنویسم . پیشکسوت حرمتش واجبه (مخصوصا اگر شمشیر آبی هم دستش باشه!!! (biggrin) ) به هر حال هرگز خودمو در سطح شما ندونستم و نخواهم دونست . در مورد نوشتتون. دیشب یه کم فکرم سنگین بود خواب لازم بودم موقع داستانها بیدار شدم دو تا لایک هم زدم اما حس کامنت نبود. مثل همیشه فوق العاده بود یه ارزوی کوچیک هم کردم. اگر قدرت تو این دنیا دست امثال تو بود این سنت های چرند: من زود تر به دنیا اومدم پس همه چیو فقط من تنهایی میفهمم !! رو می انداختن دستشویی سیفون رو میکشیدن هفتاد میلیون راحت میشدن!! تنها فرق من با تو اینه اگر من اقامت خارج داشتم ارتباطمو به طور کامل با جامعه ایرانی حتی در حد اینترنت قطع میکردم که اعصابم راحت باشه!!!
      پی نوشت: میدونم ایرانی جماعت درست بشو نیست لکه ای است بر شیشه انسانیت که فقط باید پاک بشه!! شاید اگر چند قرن بگذره مارو فقط به ستون های تخت جمشید بشناسن فکر کنن خیلی کارمون درست بوده!! ولی خوب ارزو بر نسل سوخته عیب نیست!!!


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،5 روز
      • 4

    • شاه ایکس گلم :-) خودتم میدونی که از تعارف خوشم نمیاد و بخصوص با تو که برام خیلی عزیزی چرت و پرتی به اسم تعارف استفاده نمیکنم :-) تو یکی از باهوش ترین آدم‌هایی هستی که تا الان بهش برخوردم :-) از همون اول هم که شروع کردی به نوشتن معلوم بود این هوش پس خوندم و لذت بردم. هر چی بیشتر نوشتی تراش بیشتری خوردی و تبدیل شدی به الماسی که الان هستی... طوری که وقتی بهم ابراز لطف و محبت میکنی واقعا خوشحال میشم و به خودم میبالم :-)
      باهات موافقم! اینکه کی زودتر اومده مسئله نیس. اینکه چه اثری گذاشتی مهمه و تو با نوشته هات شدی آرامش و لبخند شبهای سیاهی که دلم مرگ میخواست... اما تو یادم مینداختی خنده هنوزم وجود داره... پس عزیز دلم ارتباطتو باهامون قطع نکن که وجودت واقعا با ارزشه... وجودت یه لبخند باارزشه به لبهای همگیمون و اینو خیلی‌ها میگن :-)
      منم خیلی دوستت دارم دوست گلم (rose) همیشه سالم و سلامت باشی :-)


    •   mojt@ba
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • یه خورده مکالمه اولش گیج کننده بود ولی بقیه عالی


    •   بچه-ای-خوب
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • عالی بود


    •   Sexohich
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • سرانه مطالعه مملکت با اینجور داستانها از سوئیس هم بالانر میزنه. منتظر قسمت بعدی هستیم.لایک 14 رو زدم از نحسی دراد.?


    •   Momson
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • (dash)سرم گیج رفت


    •   Gayaneh
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • شادی خانم عزیز،لذت خوندن این داستان با آهنگ جدید وخوبِ آرش و مسیح بسیار بسیار بیشتر شد.
      لایکِ ناقابلی دارم که نثارت میکنم (rose) (rose)
      یه شعری هم الان یادم اومد که تو بچگیامون میخوندیم
      ایول به وَلِت وَوَلی به وُولِت ...
      بقیش مناسب نبود ننوشتم (biggrin) (biggrin)


    •   Clay0098
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • B1200 بارها گفتم استعداد نوشتن ندارم و هرگز داستان نویس نبودم ولی نظر که میتونم بگم(طبق قوانین سایت و اساسنامه و هر وقت که ادمین محترم این امکان رو ازم بگیره نظری نمیدم) اما تو اون زمان تا وقتی که باشم مردونه حرفمو میزنم) چه لایکای فیک باشه چه اکانتای فیک و باند بازی)
      فحاشی های به دور از انسانیت و بی دلیلتون به پدر و مادرم رو توی خصوصی گزارش نمیکنم تا زحمت ساخت اکانت جدید رو نکشید و اینکه معتقدم ذات انسان ها عوض نمیشه.حتی اجازه ندادید سلام بکنم و بلاکم کردید.
      در ضمن تو زندگیم به کسی باج ندادم تو این سایت که نهایتش دوتا لایک مجازی هست که هرگز اینکارو نمیکنم و حرفمو میزنم. (میخواد کسی خوشش بیاد میخواد نیاد...) اونی که لیاقت داشته باشه و انسان باشه خودش میفهمه چرا نظر میدم و هدفم اینجا چیه.......................
      پای داستان های یک نویسنده قدیمی جای این حرف ها و عقده گشایی ها نیست(اونم با اکانت فیک)


      فقط یک نکته که بهش فکر کنید
      ۱میدونید لگد به بخت خود زدن به چه معناست؟
      نه نمیدونید...
      خدا هدایتتون کنه با اون همه بی رحمی تو خصوصی....


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • مجتبی عزیز :-) سعی میکنم روون تر بنویسم :-)


      بچه ای خوب عزیز ممنونم :-)


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • سکس و هیچ عزیز ممنونم از لطفتون :-) فکر کنم بهتره یه آپشن ۱۲+۱ بذاره آدمین :-)


      گیانه ی عزیز خوشحالم که خوشتون اومده :-)


    •   darya54
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • بسیار جذاب .در حد یک فیلمنامه اس نه در حد یک داستان در همچین سایتی.بیصبرانه منتظر بقبه اشم.
      بسیار سپاس


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • دریا ۵۴ عزیز ممنونم از لطفتون :-)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو