BDSM ایرانی (3)

    ...قسمت قبل


    لقمهٔ تو گلومو با آبِ بغضم پایین دادم و خیره شدم بهش. کم کم دیگه داشتم میفهمیدم که امروز و امشب خفه بشم بهتره. حداقل اینطوری دیگه کمتر منو میزد.ماشالله چه دست سنگینی هم داره! یه لقمهٔ دیگه از نون و پنیر گذاشتم دهنم.هرچی میخورم جون نمیگیرم. نمیدونم چرا. سازش با شور و اشتیاق خاصی داره ادامهٔ سناریوشو واسه ام میگه. اما من گوش نمیدم. رفتم تو دنیای خودم. یه دنیا پر از عطر کباب کوبیده...کنارش عطر ریحون! گوجهٔ آبدار و داغ که یه کم از پوستشم سوخته باشه... ممممممم! ای کاش یه لقمه از اون کباب میخوردم قبل از اومدنم. بوش هنوزم تو دماغمه.
    -وقتی تاتیانا به هوش میاد و میفهمه که دزدیدنش٬ سعی میکنه فرار کنه که بازم گیر می افته... اصولاً دختر بدقلق و زبون نفهمیه٬ برای همین هم مردا مجبور میشن بهش یه درس عبرت حسابی بدن... منع گفتاری نداری. دیالوگاتو خودت میتونی انتخاب کنی... سؤالی نداری؟
    -چیزه دیگه ای هست بذارم رو این پنیره؟
    سازش زد زیر خنده. مگه من چی گفتم؟ اینطوری که از ته دلش میخندید, قیافه اش خیلی مهربون میشد.سعی کردم از این مهربونی تو سرم یه عکس یادگاری بگیرم. برای وقتهایی که زیر دستش نشستم، لازم میشه...شایدم واسهٔ امشب...
    -چقدر شکمویی تو بچه؟
    شکمو؟! شایدم هستم.نا ندارم حتی دیگه ازش بترسم. حتی ترسیدن هم جون میخواد. سازش بلند شد و بعد از گشتن تو یخچال یه مقداری ماست و گردو و عسل در آورد. با دیدن عسل ضعف کردم. همه رو آورد و چید جلوم.
    -بخور عزیزم... قهوه میخوای برات درست کنم؟ خودم که خیلی لازم دارم...
    طعم عسل که نرم و گرم بود٬ دهنمو پر کرد.شیرینی عسل رو که ذره ذره تو تنم جون می ریخت، حس میکردم و چه لذت دلچسبی بود. با تکون دادنِ مواظبِ سرم بهش فهموندم آره. تا حالا قهوه نخورده بودم. من که قراره سکس دسته جمعی رو امتحان کنم، چرا پس قهوه رو امتحان نکنم؟ با عجله چند تا گردو گذاشتم دهنم. وای! مرسی خدا جون! سازش وقتی قهوه رو ریخت تو دستگاه قهوه ساز و گذاشت دم بشه٬ دوباره اومد نشست رو صندلی و خیره شد بهم.
    -همچین میخوری آدمو به هوس میندازی! اگه امروز دختر خوبی باشی٬ برگشتنی برات هر چی دوست داشتی میگیرم. خوبه؟... چرا اینجوری نگام میکنی؟ راست میگم به جون تو…
    با صدای چرخیدن کلید تو قفل٬ با ترس یه نگاه به در مینداختم یکی به سازش:
    -تورو خدا فقط نذار اذییتم کنن...
    -اگرم قرار باشه از کسی بترسی٬ از خودمه. خودِ خودمم. باشه؟
    سازش دوباره بدجنس شده بود. در باز شد و یه مرد حدوداً همسنهای سازش اومد تو.مرد قد بلند و گندمگون بود و موهاش جو گندمی میزد. بر خلاف سازش٬ این٬ صورتشو سه تیغه کرده بود. با دیدن ما تعجب کرد اما برق نگاهش موقع دیدنم٬ منو ترسوند. برق چشمای یه گرگ که شکارشو دیده!
    -شما به این زودی اومدین؟
    دستش یه کیف سامسونت مشکی بود که گذاشت رو میز وسط هال و یه راست اومد سمت ما که تو آشپزخونهٔ اوپن نشسته بودیم.
    -مسعود؟ چه قدر ظالمی تو بشر؟! یکی طلبت! این هلو رو چند وقته رو نمیکنی؟ سلام کوچولو! چه ملوسی تو؟آخ!
    دستاشو از پشت گذاشته بود رو شونه هام که زیر دستاش میلرزید. شونه هام زیر سنگینی آخِ پر از شهوتی که مرد گفت٬ داشت خرد میشد.بوی عطر ملایمش پیچیده بود تو سرم…
    -اومدی امشب شاهرختو دیوونه کنی کوچولو؟ اسمت چیه تو؟
    -سا...سا...را...
    پس گردنی محکمی که همون لحظه از شاهرخ خوردم حواسمو آورد سر جاش.
    -تاتیانا!...تاتیانا!...
    -اِ؟ چه اسم قشنگی! اهل کجایی تو؟
    -روسیه.ژاپن اومدم به خاطر کار پدرم.اینجا مدرسه میرم...
    شاهرخ با گفتن عالیه٬ دستاشو از رو شونه هام برداشت و گفت:
    -خیلی خسته ام. از صبح بیمارستان بودم. تا یه دوش بگیرم, آماده اش کن…
    سازش برای هر دوتامون قهوه ریخت. تلخی قهوه بعد از شیرینی عسل٬ بیدارم کرد.
    -آقای سازش؟ این آقاهه... خیلی بده؟یعنی... خیلی اذیت میکنه موقع...؟ موقع...
    -شاهرخ؟ والله من تا حالا بدی ازش ندیدم. اگرم بده٬ احتمالاً تو خلوت خودشه. مثل خلوت من و تو... اما میدونم بازی رو خیلی دوست داره. پس بازیمونو خراب نکنی...تا وقتی به حرفش گوش کنی کاملاً تو امنیتی.سیر شدی؟
    -بله. ممنون.
    -شروع بازیمون از همون وقتیه که شاهرخ برگرده. اما اولش باید چکت کنم ببینم فشارت چطوره. رنگت خیلی پریده اس٬ میترسم طوریت بشه. قرار بود که به هوش بیای... اما میترسم بهت دارو بدم٬ بیدار نشی. پس احتمالاً مجبوریم اِفِکتشو با مشروب ایجاد کنیم. بخور زودتر قهوه اتو تموم کن…
    از مزهٔ قهوه زیاد خوشم نیومده بود٬ برای همین هم فنجونو نیمه پر٬ کنار زدم.
    -پاشو بیا ببینم چطوریه وضعت.
    پا شدم و باهاش رفتم تو یکی از اتاقها. تو اتاق یه کتابخونهٔ کوچیک قدی بود. سازش یکی از کتابها رو کشید بیرون و در کتابخونه باز شد. یه در مخفی بود. نزدیک بود از دیدن چیزی که داشت اتفاق می افتاد٬ از ترس سکته کنم. با باز شدن در یا همون کتابخونه سازش منو انداخت جلو. رفتم تو. خدایا! اینجا دیگه کجا بود؟ لابراتوار پزشکی؟ اتاق شکنجه؟ از در و دیوار وسایلی مثل شلاق و دستبند و زنجیر آویزون بودن. حاضر بودم نصف عمرمو بدم٬ فقط از اینجا برم. همینکه رفتم تو٬ یه دختر همسن و سالای خودم دیدم که با پارچه جلوی چشما و دهنشو بسته بودن. دست و پاهاش بسته بود و به پهلوش افتاده بود. یه پسر هم دقیقاً تو همین شرایط کنارش. هر جفتشونو گذاشته بودن تو یه قفس خیلی بزرگ. عقب عقب خواستم برم که خوردم به سازش. بازوهامو گرفت و به زور منو نشوند روی یه صندلی که گوشهٔ اتاق بود.
    -بذار ببینم میشه تو هم بخوابی یا نه...
    دستمو گذاشت رو میز بغل دستم و شروع کرد به گرفتن فشارم.
    -غذات در کل چه طوریه؟ هفته ای چند بار گوشت و ماهی میخوری؟
    -هیچی...
    -چرا؟ باید بخو... یه بار دیگه اینطوری نگام کنی٬ میدم شاهرخ کیرشو فرو کنه تو جفت چشمات. توله سگ!
    نگاهمو انداختم به زانوهام. سازش همونطوری هم داشت فشارمو میگرفت. دو باره و سه باره... انگار از نتیجه راضی نبود.
    -فشارت پایینه...
    -اینا حالشون خوبه؟ زنده ان؟
    - فضولی موقوف...
    خیلی ترسیده بودم. بازومو گرفت و منو از اون اتاق لعنتی که بیشتر شبیه شکنجه گاه بود برد بیرون. برگشتیم تو هال و نشست. من هم بلا تکلیف همونجوری مشغول تماشای خونه شدم. رو دیوار یه تابلوی قشنگ از یه گلدون پر گل بود که عاشق رنگاش شده بودم. تضاد این تابلو با اتاقی که چند ثانیه پیش توش بودم٬ خیلی فاحش بود.گل تو گلدون و دوتا انسان مثل حیوون تو قفس.با صدای شاهرخ به خودم اومدم:
    -این که هنوز بیداره... مسعود؟
    -فشارش خیلی پایینه... میترسم طاقت بیهوشی رو نداشته باشه.
    شاهرخ اومد و منو نشوند رو مبل کنار خودش. سرمو گرفت تو بغلش و گفت:
    -من در اصل خرافاتی نیستم. اما به نظر میرسه تو از همین اول کار اومدی نسازی... حالا این یکی رو میبخشم چون دست خودت نیست ولی یادت باشه اذییتم کنی٬ اذییتت میکنم...بذار از همین اولش بهت چند تا نکته رو گوشزد کنم. هر کاریو گفتم و همون لحظه انجام دادی که هیچ٬ انجام ندادی خودم برات انجام میدم. متودهای آموزشیم هم در کل٬ خلاف عرف جامعه اس. پس سعی کن مجبورم نکنی چیزی رو بهت یاد بدم. خوب؟...بشین ببینم باید باهات چیکار کنم...
    شاهرخ بلند شد و رفت تو آشپزخونه. دیدم که از یکی از کابینتها یه شیشه مشروب در آورد.و با برداشتن یه گیلاس اومد و نشست روبروم. مشروبو باز کرد و ریخت تو گیلاس و گرفت طرفم.
    -تا ته میخوری خوب؟ فکر کن شربت سینه میخوری... حلال و حرومشم چون تجویز دکتره٬ پای دکترته. حالا کوفت کن...
    گیلاسو گرفتم. چاره ای نداشتم.راست میگفت. مزهٔ مزخرف شربت سینه میداد. یه قلوپ که خوردم، از تلخی پرید تو گلوم و افتادم به سرفه. نگاهم که افتاد تو چشمای شاهرخ، توشون پر از تهدید بود. خدا به خیر بگذرونه! جرات نکردم کاری رو که خواسته بود، نکنم. نمیدنستم منظورش از خلاف عرف جامعه چی بود، اما هرچی بود نمیخواستم امتحانش کنم. پس یه قلوپ دیگه خوردم. این وامونده چرا رفته رفته بدتر میشه مزه اش؟ چرا هر چی میخورم هِی بیشتر میشه؟ بعد از حدود ۵ قلوپ که خوردم، حس کردم یه گرمای عجیب از لپام شروع شد و با قلوپهای بعدی، این گرما تو بقیهٔ سرم پخش شد و شروع کرد زیر پوستم گِز گِز کردن.. بالاخره با هر بدبختی که بود گیلاسو تمومش کردم. شاهرخ که راضی به نظر میرسید به سازش گفت:
    -شب کِی میری؟ بعد مهمونی؟
    -فرشته ترکیه اس. مهم نیست کی برگردم. اما اینو باید برگردونم خونه...
    -اینو؟ این امشب اینجا موندگاره.
    با عجز گفتم:
    -تورو خدا! دخترا نگران میشن.
    -زنگ میزنی میگی کارت بیشتر طول کشید.
    -نمیشه. تلفونو قطع کردن...
    -نگران نباش از طریق سامان بهشون خبر میدم...
    سرم هنوز اونقدر گرم نشده بود که نخوام بفهمم چی میگه. این سامانو از کجا میشناسه؟
    -سامان؟! سامانِ من؟
    شاهرخ زد زیر خنده. اونقدر که اشک از چشماش اومد.
    -باحال بود!!!! دمت گرم! نه کوچولو! سامانِ منه اون! فکر میکنی از کجا خرج تحصیلشو میده شازده؟دانشگاه آزاد خرجش گرونه دختر جون...از کس کشی واسه ما, پول تحصیل خودش و خواهرشو میده...
    این امکان نداشت! سامان منو دوست داشت! داشت سعی میکرد خوانواده اشو راضی کنه که بذارن باهام ازدواج کنه... احساس گناه یه دفعه گلومو چسبید. من داشتم به سامان خیانت میکردم. چرا به این فکر نکرده بودم تا حالا؟ نکنه سامانو واقعاً دوست ندارم؟ اما به خاطرتحصیل خواهرام حس کردم میشه از عشق گذشت. واسه همون بود که موقع تصمیم گیری به سامان فکر نکرده بودم. سامان منو نمی فروشه.
    -این امکان نداره! دروغ میگی...
    -جداً میگی؟ مگه خودت الان به خاطر خواهرات قرار نیست به غریبه ها بدی؟ سامان هم عین خودته. عزت خودشو میفروشه که خواهرش به منجلاب کشیده نشه... حالا هِی من به این مسعود بگم حس فداکاری تو جامعه هنوزم هس٬ این بگه نه.چی میگفتی امروز بهش؟ چرا هَپَلی صداش میکردی؟ گفتی تا وقتی موهاش هپلیه از اضافه کاری خسته نمیشی؟
    یعنی این بیشرف از کی مارو تحت نظر داشته؟ یاد آشناییم با سامان افتادم. رفته بودم از دکّهٔ روزنامه فروشی یه روزنامه بخرم واسه آگهی کار. همون لحظه که دستمو بردم روزنامه رو بردارم٬ یه دست نشست رو دستم. نگاه که کردم دیدم یه آقایی که تو موبایلش داره حرف میزنه و پشتش به منه٬ اشتباهی انگار میخواسته روزنامه برداره که دستش خورده به دستم...چقدر بنده خدا معذرت خواست. از همون نگاه اول عاشقش شدم. چشماش یه برقی داشت که هر دختری رو میگرفت. تعارف کرد برسونتم... ای خدا! سارا! خااااک تو اون سر ابلهت کنم! اونموقع تازه پدر و مادرمو از دست داده بودم. خیلی تنها بودم و دپرس... کی فکرشو میکرد؟
    -پس قرار نیست خواهرامو مدرسه ثبت نام کنین؟
    -ای بابا! دیگه اونقدرم نامرد نیستیم عزیز دلم... مرده و قولش... یه گیلاس دیگه بخور...
    گیلاسو که پر کرده بود٬ یه نفس سر کشیدم. به طعمش عادت کرده بودم دیگه. طعم تلخ نا مردی و بی شرفی میداد. سامانمو ازم گرفتن. سامانی که از اولشم مال من نبود. سامانی که آشفتگی بود و دروغ محض. بیخوابی دیشب و شراب گیجم کرده بود و بیحال روی مبل افتاده بودم. شاید هم خستگی زندگی کثافتم بود که توانمو تحلیل برده بود.صدای شاهرخ که میگفت بذار یه تست درایو بزنم ببینم به همون تنگی که سامان میگه هستی یا نه٬ تو گوشم زنگ زد. توانایی مقابله نداشتم.زیر بغلمو گرفت و از رو مبل بلندم کرد. حال نداشتم که بخوام راه برم. سرم گیج میرفت. منو کشید تا روی قسمتی که فرش نداشت و خوابوند رو سرامیکهای سفید و شیری.دامن یونیفورمم خیلی کوتاه بود و با برخورد پوستم با سرامیک سرد٬ تنم مور مور شد. سنگینی تنشو حس میکردم که روم افتاده بود و داشت لبامو میبوسید... چشمام افتاد به سازش که لم داده بود رو مبل و پاشو گذاشته بود رو زانوش٬ طوریکه کف کفششو میدیدم و داشت نگاهم میکرد. حرکات شاهرخ زمین تا آسمون با اون پسره سامان فرق داشت. به نظر کارکشته می اومد. حداقل برای من اینطوری به نظر میرسید.به نظر میرسید که فعلاً از خشونت خبری نیست. دستشو گذاشته بود زیر سرم و کج کرده بود و داشت زیر گردن و گوشمو میبوسید. اما خنجری که از پشت خورده بودم جایی برای شهوت نذاشته بود.
    تو گوشم زمزمه کرد:
    -پس تو از اون سردمزاجایی؟ امشب گرمت می کنم. شاهرخ شورتمو تا نصفه کشید رو زانوهام و پاهامو داد بالا. آلتشو که فرو کرد تو٬ حس کردم پاره شدم. چه فرقی میکرد جیغ بزنم یا نه. تو مملکت کَرها تا دلت میخواد داد بزن و جیغ بکش و دیگه چیزی نفهمیدم...
    ادامه دارد...


    نوشته: ایول

  • 15

  • 1




  • نظرات:
    •   mahdi.yosfi
    • 3 سال،12 ماه
      • None

    • ننگ بر این جامعه کور کر که همه چیز مال لدمائ پول داره


    •   عاشق ٣كسم
    • 3 سال،12 ماه
      • None

    • فوق العاده مينويسي
      قسمت بعدي زودتر بده بخونيم


    •   salsabar
    • 3 سال،12 ماه
      • 2

    • انقلاب مستضعفین ؟!
      داستان از اونجا شروع میشه که جمهوری اسلامی با دروغ فاحش نخبه سالاری سر کار میاد
      ولی چیزی که عملا دیدیم اشراف سالاریه
      اونم چه اشرافی ؟ دزد ها و جیب بر ها و چاقو کش ها و گداهای جنوب تهران که با پول انقلاب سفید ملت و شاه بیچاره ی ما که به جای صرف شدن در راه آبادانی مملکت تبدیل شد به خونه ی 20 میلیاردی برای یه عده
      در حالی که توی کشور ما خانواده های محترمی هستن که پول نون شب ندارن .
      کاراکتر سازش و شاهرخ نمونه ی خوبی از قشر به اصطلاح اشراف جامعه هستن
      اشخاصی که بعد از ثروتمند شدن ، انسانیت و ملیت رو از یاد بردن
      و چه زیبا و هنرمندانه ملیت رو هدف رفتید :
      - سارای ایرانی به خاطر بی شرفی شخصیت منفی داستان تبدیل میشه به تاتیانای روس ...
      در واقع فاحشه ی اصلی داستان ، سازش و شاهرخ هستن که خود فروخته ی شهوت ، ثروت و دختر روسن
      در وصف حال چنین افرادی اکتفا میکنم به بیت حضرت لسان الغیب :


      در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب / یا رب مبادا که گدا معتبر شود



      • سپاس بابت داستان زیباتون


    •   porya.mostafai78@gmail.com
    • 3 سال،12 ماه
      • None

    • خیلی خوبه راستی اگه میشه خواستم بگم اینجایی که میگی کجاست احساس میکنم دارم فیلم میبینم


    •   it's me
    • 3 سال،12 ماه
      • None

    • فوق العاده بود.لطفا قسمت بعدیو زودتر بذارyes3


    •   Msha858
    • 3 سال،12 ماه
      • None

    • good


    •   Msha858
    • 3 سال،12 ماه
      • None

    • دردناک بود
      همه مث سازش اعمالشون و طرف سارا رو میگیرن


    •   داریوشم
    • 3 سال،12 ماه
      • 1

    • ایول جان سلام عزیز برادر,تا اینجا هر سه داستان خیلی عالی بودن,قبلا هم گفتم,سبک نگارشت طوریه که آدمو با خودش میکشه (نویسندهء خوب دیگه مون اساطیر عزیز هم همینطوره,منتها از یه نظرای شاید قویتر,منظورم از قوی اینه که شما طنز هم داری ولی اساطیر نه,که هر دو سبکو خودم دوست دارم و دنبال میکنم)...اما داستان,این قسمت هم مثل قبلیا هم زیبا و لطیف و هم تلخ و گزنده بود,که غم پشت داستانت کاملا خودشو نشون میداد,آفرین بسیار خوب بود و ...مرسی
      "راستش خیلی تعجب کردم دیدم بچه ها کامنتای انقلابی! (در مورد بیمورد سیاست!) گذاشتن!منظورم فقط کامنتای این داستان نیست,کسی به خودش نگیره, آقا جون داستان دوست نداری نخون خب,مگه زورت کردن؟چرا میای کامنتا رو خراب میکنی؟اونم بیخودی!به والله همه بیکار نیستنا,خیلی از بچه ها هم مثل منن,بعد یه روز کاری میایم یکی دوتا داستان بخونیم چشامون گرم بشه بتونیم بخوابیم,فارغ از دغدغه های روزانه (که معمولا هم یا فحش بیخود میبینیم مینویسن,یا چیزایی خارج از موضوع داستان),انگار نویسنده ها فقط دارن گل لگد میکنن!


    •   said_pic
    • 3 سال،12 ماه
      • None

    • سلام این اولین باره که دارم به یک داستان نظر میدم واقعا عالی مینویسی اگر واقعا داستانت راست باشه که احتمال داره راست باشه خیلی تو این کشور که مثلا اسلامیه مظلوم واقعه شدی. اگرم که از خودت نوشتی، دست به قلم عالی داری جدا از سکسی بودن داستان.


    •   a and v liiss
    • 3 سال،12 ماه
      • None

    • good


    •   saeedeco
    • 3 سال،12 ماه
      • 1

    • شدیدا زیبا نوشتی . درسته جریان داستان خیلی حالمو گرفت ولی همچنان روان .منتظر ادامه میمونم


    •   slave girl 17
    • 3 سال،11 ماه
      • None

    • داستانت خوبه من دو قسمت قبل رو هم خوندم...ولی اینقدر کش میدی که همه شهوت ادم از بین میره!


    •   tedyyy
    • 3 سال،11 ماه
      • None

    • زود باش بقیه آشو بذار دیگه


    •   samir 1224
    • 3 سال،11 ماه
      • None

    • عالیه تشکر از قلم زیبات


    •   soha jan
    • 3 سال،11 ماه
      • None

    • فکر می کنم همه چیز واقعیه یعنی با وجود یه سری ادما تو زندگی می تونی کسانی مثل سارا و سامان و شاهرخ و اتاق شکنجه و .. رو تصور کنی ... زندگی مزخرف ...مسخره است ... موقع خوندن فشارم افتاد و سردم شد. ادامه شو میخونم .


    •   venos2014
    • 3 سال،11 ماه
      • None

    • dash1 خیلی خوب مینویسی


    •   QueenM
    • 3 سال،11 ماه
      • None

    • زودتر بقيه شو آپلود كن!منتظريم!!!


    •   saghar.khoshkele
    • 3 سال،11 ماه
      • None

    • عزیزم عاااااالیه لطفا ادامشو بنویس منتظرم


    •   slave girl 17
    • 3 سال،11 ماه
      • None

    • آقاااااا سریع باش دیگهههه
      من از صبح اواره قسمت چهارممم اه


    •   shila_naz
    • 3 سال،11 ماه
      • None

    • این تنها داستانیه که من نظر میدم.داستانت فوق العاده روان و در عین تلخ بودن واقعیتش شیرین هست.قلم روان و گویش ظنزگونه بیشتر به ادامه اش راغب نموده.بی شک یکی از نویسندگان خبره هستید.موفق باشید


    •   Nik62
    • 3 سال،11 ماه
      • None

    • آورین به داستانت، خودت و اجدادت


    •   رعـنــــا
    • 3 سال،11 ماه
      • None

    • درود بر تو "ایول"
      من باور ندارم که تو یک زن باشیی ! یا از جنس انسان ماده باشی ! از یک طرف احساسات مادرانه تو را در مورد خواهران کوچکترت ستایش میکنم ، از طرف دیگر برخی از نوشته هایت برایم شک بر انگیز است و اطمینان پیدا میکنم که نویسنده این داستان یک مرد است.
      من در این لحظه چهل و دو سال سن دارم و گمان میکنم که تو هم باید در حدود سی و پنج سال سن داشته باشی .
      زمانی که من و تو " تین ایجر" بودیم بیشتر فقط در فکر نمایش تن و بدن و جلب توجه دیگران بودیم ولی در این سنین ، از نمایش تن و بدن خود هدف والاتری هم داریم و آن هم جذب جنس مخالف و مورد قبول او واقع شدن برای انجام اعمال جنسی است.

      در گذشته خیال میکردیم که هدف حال دادن به طرف مقابل است، امّا در این سن برایمان لذت بردن و حال کردن هم هدف هست، لذا پیشنهاد میکنم با دید بازتری وارد این ماجرا بشوی و از اینکه با آرایش و امکاناتی که در اختیار تو قرار گرفته و خواهد گرفت از یکطرف و از طرف دیگر از اینکه می بینی ده تا مرد با بیست تا چشم حریصانه و با ولع تمام به تو نگاه میکنند و آب دهانشان راه افتاده .... و و و .... برای اینکه تو بخشی از بدن آنها را در وجود خودت به پذیری و از آن لذت ببری، چقدر تدارکات فراهم کرده اند، . . . . . . از چنین شبهائی لذت ببر .

      ولی اگر خسته شدی به آنها پیشنهاد کن که برای شبهای بعدی یک نفر دیگر را هم برای روحیه بخشیدن به تو در این جمع به پذیرند.


    •   slave girl 17
    • 3 سال،11 ماه
      • None

    • خخخخخ عزیزممممم خیلی باحال مینویسی...کلی خندیدم!


    •   دول طلاا68
    • 3 سال،11 ماه
      • None

    • در کل خیلی خوب بود . من ک خوشم اومد . lol


    •   pohh
    • 3 سال،11 ماه
      • None

    • طولاني بود نخوندم


    •   pohh
    • 3 سال،11 ماه
      • None

    • طولاني بود نخوندم


    •   saghar.khoshkele
    • 3 سال،11 ماه
      • None

    • چرا قسمت بعدیشو نمیذاری؟؟؟


    •   hosein1020
    • 3 سال،11 ماه
      • None

    • عزیزم حاضری وست دختر سکسی من بشی؟
      09198603497


    •   شایدبشود
    • 3 سال،11 ماه
      • None

    • اگر تمایل داشتی من حاضرم کمکت کنم ...که اسیر و گرفتار اینچنین ادمهایی نشی...به شرط اینکه واقعیت رو نوشته باشی


    •   vahid-khan
    • 3 سال،11 ماه
      • None

    • واقعیت تلخ..خوب نوشته بودی.


    •   Robinhood1000
    • 1 سال،11 ماه
      • 0

    • مردان،نامرد


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو