BDSM ایرانی(2)

    ...قسمت قبل


    تمام شب میشه گفت که نخوابیدم.بیرون هوا داشت روشن میشد و من حتی یه لحظه پلک رو هم نذاشته بودم. استرسم انقدر زیاد بود که خونریزیمو بیشتر کرده بود.چه دل گنده اس ماشالله! میگه شب خوب بخواب و استراحت کن. تمام شب از استرس٬ حالت تهوع داشتم. این دیگه چه گهی بود من خوردم؟ هرچی به صبح نزدیکتر میشدیم من بیشتر پشیمون میشدم..اما مجبور بودم برم. در مقابل این دو تا بچه احساس مسؤلیت میکردم. نه رو به دنیا اومدنشون کنترل دارن نه رو زندگیشون. ای کاش بهترینها رو میتونستم به پاشون بریزم امَا به جز این بدن چیزی تو چنته ندارم. حق حلالشون باشه. اگه با اینکارم خوشحال میشن٬ چرا دریغ کنم؟
    مخصوصاً که صدای گریه و فین فینِ ستاره و نوشین برای اولین بار بعد از چند ماه قطع شده بود منو قانع میکرد که شاید تصمیم درستی گرفتم.. دیشب وقتی بهشون گفتم که یه کار جدید پیدا کردم که میتونن برن مدرسه٬ انگار ریاست جمهوری آمریکا رو بهشون داده بودن. حاضرم شرط ببندم وقتی به اوباما گفته بودن رییس جمهور شده٬ اندازهٔ این دو تا خوشحال نشده بود.دیشب جرأت نکردم بهشون مژدهٔ کبابِ احتمالیِ امروز رو بدم. خدا لعنتت کنه سازش. داشتم این کلمه رو فراموش میکردم. بازم یادم انداختی. خدا کنه اینقدر مرد باشی که زیرش نزنی. بلند شدم و تو جام نشستم. انگار قسمت نبود بخوابم. ای کاش ریاضی بلد نبودم که بدونم ۱۰ تا چندتاس. مثل بچه های کلاس اوّلی٬ دستامو گرفتم جلوی چشمام و با ناباوری شمردم. ۱۰ تا اینهمه اس. ده تا که همیشه خیلی کم بود! چرا یه دفعه اینقدر زیاد به نظرم میرسه؟ شاید چون یاد سامان افتادم. تو اون چند دقیقه سکس٬ پدرم درمیاد... شاید بهتره زنگ بزنم و بگم نمیام؟ آره! همین کا... نوشین انقدر قدّه که تا آخر عمر منو نمیبخشه... خواهرمو میشناسم... طاقت قهرشو ندارم. جهنم و سگ خور. یه شبه دیگه! مگه میخوان به صلابه بکشنم؟ کشیدن هم به درک, تا ابد نیست...دندون رو جگر میذارم. خدایا به امید خودت…هرچند فعلاً مسافرتی...
    رفتم تو آشپزخونه و سماورو زدم به برق و چایی رو بار گذاشتم.داشتم پشت میز آشپزخونه چایی میخوردم که نوشین اومد و با موهای هَپَلی نشست جلوی روم. روزمو ساخت اصلاً لا مصب.خندیدم. واسه این دخترهٔ مو هپلی هر کاری از دستم بربیاد از دل و جون انجام میدم. به شوخی گفتم:
    -صبح به خیر اجنه خانوم! اومدی منو بخوری؟
    -سارا؟ دیروز جدی گفتی؟ اگه به خاطر حرف منه ببخشید... گه خوردم زدمت. نمیخواد بیشتر از این اضافه کاری کنی. من ستاره رو راضی میکنم٬ در عوض یه سال پایه امون قوی میشه…
    -نه عزیزم. لازم نیست. شما فقط برین مدرسه عوضش در میاد.
    -خسته میشی؟
    -تا وقتی موهات اینطوری هپلیه نه!
    -پس چرا دیشب نخوابیدی؟
    -منو میپایی؟
    -نه به خدا! فقط... فقط...
    -نگران نباش خره. مشکل ماهیانه دارم کلافه ام...
    لبخند بیگناه و خوشحالشو که دیدم٬ دلم گرم شد. بلند شدم و براش چایی ریختم.چقدر خر کردن بچه ها راحته! تا ظهر دل تو دلم نبود. فکر کنم ۷۵۰ بار دستشویی رفتم. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. از بین اینهمه آدم٬ فقط سازش رو میشناختم. اگه بخوان همونطوری مثل پنجشنبه شبها شکنجه ام کنن چی؟ از فکرش هم عرق سرد مینشست رو تنم.هرجوری شده تا ظهر نقش بازی کردم.اما انگار هر سه تاشون فهمیده بودن که حالم با هر ماه اینموقع فرق میکنه. دقیق سر ساعت ۱۲ بود که با صدای موبایلی که سازش بهم داده بود، ریدم تو شلوارم.
    -بله؟
    -بیا دم در...
    و قطع کرد. همینکه رفتم تو حیاط، بوی کباب مدهوشم کرد. خدا عمرش بده! نزد زیر قولش. درو که باز کردم دیدم خیلی شیک و مرتب ایستاده و دو تا کیسه دستشه.
    -بفرمایین تو...
    اومد توحیاط. با سازشِ خشنِ همیشگی زمین تا آسمون فرق میکرد. یه جور مهربونی تو صورتش و چشماش بود.
    -تو نمیام... برای امشب هم گرفتم. هم برگه هم کوبیده.
    -اینطوری که خیلی شرمنده میشیم...
    -با تعارف نرین تو اعصابم بچه! بدو بده بهشون که باید بریم.
    کبابارو بردم تو. از دیدن قیافه های بهتزدهٔ هر سه تاشون که به من و پلاستیک ها زل زده بودن٬ خنده ام گرفت.
    -چیه بابا! میخواستم سورپرایزتون کنم. آقای سازش چون امروز و امشب سرش خیلی شلوغه و باید منو واسه اضافه کاری میبرد٬خواست از دلتون در بیاره... پس تا من بیام سیر و پر بخورین...
    ستاره اولین کسی بود که بدو اومد سراغ کیسه ها. به نظر میرسید سازش نفری دو پورس گرفته. ۸ تا ظرف بود. فقط نغمه بود که انگار با دیدن کبابا هیپنوتیزم نشده بود.
    -بازم اضافه کاری؟ لا اقل میخوردی میرفتی... اینجوری از گلوم پایین نمیره که!
    -مال من تو ماشینه. تو راه میخورم... فقط شب دیر بر میگردم. مراقب بچه ها باش...
    سریع لباسامو تنم کردم و رفتم تو حیاط.
    -حاضری؟ گفتی دیر میای؟
    -بله.
    تو ماشینش که نشستیم بینمون فقط سکوت بود. نمیدونستم کجا میبرتم وازش خجالت میکشیدم. شاید چون میدونستم چی قراره بشه.از استرس کنترلی رو حرکاتم نداشتم. کف دستام عرق کرده بود.
    -چه مرگته تو؟ مگه تا حالا ندادی؟ نرو رو اعصابم که خودتم میدونی اگه اون روی سگم بالا بیاد چیکارت میکنم..
    از شنیدن حرفی که زد قرمز شدم و سرمو انداختم پایین. تو صداش یه جور بدجنسی به گوشم خورد.
    -حالا بهتر شد. اول بریم آرایشگاه یه حالی به موهات بدیم.واپیلاسیون و...
    -موهام؟
    -بعدش هم لباس و غیره...
    انگار با خودش حرف میزد. من اصلاً اینجا نبودم. بعد از یه مدت جلوی یه در بزرگ آهنی نگه داشت وبوق زد. یه خونه بود بالاهای شهر. در خیلی سریع باز شد و سازش ماشینو برد تو حیاطی که از قشنگی نظیرشو ندیده بودم. درختها رو که نمیدونم اسمشون چی بود٬ اونقدر قشنگ و میلیمتری و حساب شده کاشته بودن دو طرف یه سنگفرش که تا خود در عمارت یا ساختمون کشیده شده بود, که یه لحظه یادم رفت کی هستم و کجام. نمیدونم چرا فکر میکردم خارج رفتم.انگار یه تابلوی نقاشی بود که داوینچی کشیده باشه. محو حیاط شده بودم که سازش پشت گردنمو گرفت و با خودش کشید سمت ساختمون اصلی.نمای خود ساختمون از حیاطش هم قشنگتر بود.داخلش هم که دیگه از همه قشنگتر.
    -زود باش! همهٔ روزو وقت نداریم بچه...
    وقتی رفتیم داخل ساختمون٬ یه خانوم خیلی خوشگل و قد بلند به استقبالمون اومد و بعد از سلام واحوالپرسیشون, فهمیدم که آرایشگره اس. بغض کرده بودم و داشتم وسایل و تابلوهای قیمتی رو نگاه میکردم که سازش منو هل داد طرف پله هایی که انگار میرفت یه طبقه پایین تر. پایینِ پله ها یه آرایشگاه بزرگ و مجهز بود.دو تا خانوم از قبل تو سالن بودن که بعداً فهمیدم کارشون مانیکور پدیکور و اپیلاسیونه. سازش منو نشوند رو صندلی و همونطور که تو آینه داشت نگاهم میکرد انگشتاشو گذاشت زیر دو تا گوشام و گفت:
    -تا اینجا کوتاه میکنی... دختر مدرسه ای اروپایی میخوایم. قهوه ای روشن با رگه های طلایی. لنز آبی بذاره.
    با اعتراض گفتم:
    -تو رو خدا... موهامو کوتاه نکنین!
    سازش فقط با یه پس گردنی نسبتاً محکم جوابمو داد.
    -وای به حالت اگه بخوای بد قلقی کنی. مثل آدم میشینی و میذاری کارشو بکنه.
    -آخه...
    از پشت تکیه داد به صندلی و سرشو گذاشت کنار گوشم و تو آینه زل زد تو چشمام.
    -میفهمی یا بهت بفهمونم؟
    از ترس آب دهنمو قورت دادم و دیگه چیزی نگفتم. سازش با گفتن دو ساعت دیگه با لباساش برمیگردم باید حاضر باشه٬ رفت.وقتی کارشون باهام تموم شد و خودمو تو آینه دیدم٬ خودمو نشناختم. رنگ موهام اینقدر طبیعی به چشم می اومد که اگه نمیدونستم میگفتم مادرزادی اینجوریه. موهام لخت شده بود و چتریهام تا روی چشمام بلند بود و با لنزهای آبی اینقدر بهم می اومد که باورم نمیشد. محو دخترک اروپایی تو آینه بودم که سازش اومد.
    -خوبه!دقیقاً همونه که میخوایم... زود باش باید لباس پیدا کنیم واسه ات...از پله ها بالا رفتیم و از ساختمون به سمت ماشین سازش رفتیم. تو راه مانتو و روسریمو سرم کردم. بازم ماشین بود و سکوت سنگین. داشتم به دختری که تو آینه دیده بودم فکر میکردم. تعجب اون از دیدن من خیلی خنده دار بود. انگار باورش نمیشد که از اروپا کارش به ایران کشیده. دو تا غریبهٔ آشنا بودیم. با صدای سازش به خودم اومدم:
    -مهمونی تو آپارتمان شاهرخه... داریم میریم اونجا. خودش نیست. لباساتو اونجا پرو میکنیم. بعدش هم تمرین میکنم باهات که یه کم به تِمپومون عادت کنی...
    چیزی نگفتم. چی داشتم بگم؟ نمیدونستم تمپو یعنی چی٬ ولی خوب اومده تو زبونمون. مثل بقیهٔ چیزا که اومده و ما نمیدونیم چی هستن و چه جوری باید ازشون استفاده کرد. تکنولوژی٬ پورن٬ کلمه های خارجی که کلاس بالامونو میرسونه... امثال من هم که فقط میشنویم و لذت میبریم از اینهمه پیشرفت که آقا جواد تو جوادیه٬ فرنچ کیس و داگی استایل رو بالاخره یاد گرفت.راستی چرا از آمریکا و اروپا٬ فقط داگی استایلشونو ور میداریم؟ چرا کمک دولت به فقرا رو نمیاریم ایران؟ چرا تحصیلات بدون کنکور و مجانیشونو نمیاریم؟ چرا بیمارستان مجانیشونو نمیاریم؟خوب شاید چون به سکس مرتبط نیست…
    خونهٔ شاهرخ اونقدر شیک و قشنگ چیده شده بود که دلم ضعف رفت. چیدمان خونه شیری و قهوه ای سوخته بود که با سلیقهٔ خاصی چیده شده بود.
    -لخت شو...زود باش...
    -آخه...
    سازش لباسا رو انداخت روی یه مبل و با یه برق خاص تو چشماش٬ خیره شد بهم.
    -این آخرین دفعه اس که مثل آدم باهات حرف میزنم. سارا دیگه اینجا نیست. فقط تاتیانای روس مونده. واسهٔ روسها مهم نیست جلوی کی لخت میشن... حالا در آر اون وامونده ها رو.اگه من لختت کنم٬پوستتم باهاش میکنم…
    تاتیانای روس شروع کرد به در آوردن لباساش جلوی مرد غریبه.روسری روسیش. مانتوی روسیش. بعد هم بلوز و شلوار روسیش. موند فقط شرت و کرستش که مِید این چاینا بود.
    -اونارم دربیار... مثل گاو نگام نکن... امشب قراره همین کارا رو جلوی ۹ نفر دیگه انجام بدی. از الان بگم. شاهرخ به خوبی و مهربونی من نیست... کاری رو گفت و نکردی مادرتو میگاد... پس حواستو جمع کن... حالا در آر…
    -پریودم... میترسم خونه کثیف بشه.
    -اوکی. پس شرتتو نگه دار.
    مونده بودم اگه سازش مهربون و ریٔوفه٬ پس ببین شاهرخ چیه. کرستمو در آوردم و سعی کردم خودمو بپوشونم.
    -خوبه. اندامت عالیه! باشگاه میری؟
    -آره باشگاه گشنگی و کلوپ شکنجهٔ آقای شازش...
    -خوشم میاد زبونت درازه... دخترای زبون دراز کتک خورشونم ملسه...اینا رو امتحان کن! ببینم کدوم بیشتر بهت میاد؟
    امتحان لباسا یه یک ساعتی طول کشید و بالاخره آقای سازش نظر مساعدشونو روی لباس فورم ژاپنی که خیلی بهم می اومد٬ اعلام کرد. حالا یه دختر اروپایی بودم که تو ژاپن مدرسه میرفت و قرار بود به مردای ایرانی بده.
    -آقای سازش؟ ببخشید ولی... گشنمه. پریودم هستم. دارم غش میکنم. یه چیزی هس بخورم؟
    -بذار بینم چیزی پیدا میکنم؟ بیا تو آشپزخونه...
    آشپزخونه اونقدر مرتب بود که انگار هیچوقت توش غذا درست نکرده بودن. از تو یخچال یه مقدار نون و پنیردر آورد و گذاشت رو میز. خنده ام گرفته بود. خونهٔ خودمون نون و پنیر... اینجا هم نون و پنیر؟ یادم باشه وقتی اون ۹ نفر دیگه اومدن، ازشون بخوام به جماعت بگوزن تو این شانس من...همونطور که مشغول کوفت کردن بودم، به سازش گوش میکردم که داشت موضوع مهمونی رو بهم توضیح میداد:
    -تاتیانا یه دختر روس و ثروتمنده که به دلیل کار پدرش به ژاپن مسافرت میکنه. اونجا مدرسه میره. یه شب از طریق طلبکارهای پدرش, با دو تا از دوستاش گروگان گرفته میشه و مورد تجاوزوحشیانه قرار میگیره...
    -ها؟!دوتا دختر دیگه هم هست؟
    با سیلی سازش که میگفت حرفمو دیگه هیچوقت قطع نکن، برق از چشام پرید...


    ادامه...


    نوشته: ایول

  • 15

  • 1




  • نظرات:
    •   لعنتی عاشق
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • ای کیر به قبرت بباره سازش که اگه میذاشتن جاکش بهتر بود


    •   لعنتی عاشق
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • یادم رفت بگم اول blum3


    •   haji bala
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • فوق العاده بود
      داستان‌هایی که جنبه‌های واقعی جامعه رو به تصویر میکشن اغلب خوب ازآب درمیان هرچند فضای سکسیش کمرنگ باشه
      منتظر داستان‌های بعدی هستیم


    •   sina_55
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • مثل قبلی فوق العاده بود من وقتی که به کلمه ادامه دارد میرسم مثل اعصابم خورد میشهههههههههههه پس بقیشو زود بزاریییییییی dash1


    •   haji bala
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • فقط انتظار داریم داستان‌های بعدی یکم جنبه‌ی سکسیش بیشتر باشه و عاقبت داستان‌ها مثل گمشده مبهم نباشه


    •   haji bala
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • یکم به فکر منافع ملی و دوستان جقی هم باش


    •   Nik62
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • Khoob bood vali na be andaze qabli,,, dar kol eyval be eyval bye


    •   Alek3ander
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • قبلی بهتر بود ولی آفرین
      خوشم اومد


    •   Alek3ander
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • .


    •   Alek3ander
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • .


    •   Alek3ander
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • .


    •   behroz200
    • 3 سال،10 ماه
      • 1

    • sazesh ya gayesh?


    •   Hale68
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • عالی مینویسی ایول جان لطفا ادامه بده داستانتو دوس دارم به حرف یسری از آدمای بی شخصیت هم گوش نده، بیصبرانه منتظر ادامه داستانتم


    •   عاشق ٣كسم
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • Like


    •   حمید ندیمان
    • 3 سال،10 ماه
      • 1

    • موضوع داستان عالی و تاثیرگذار بود اما به نظرمن اسم جالبی براش انتخاب نکردی. واینکه بهترمیشد اگر شخصیت سارا معصوم تر و مودب تر بود


    •   سیبیل بابات
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • خوب بود


    •   reza 84
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • من کاری به بقیه ندارم ولی آدرس اون سازش مادر چنده رو بده با ی اتوبوس قمه به دست بریم اونجا ننه بگام خدا شاهده از بیخ با قمه ختنه اش میکنم تو فقط آدرس بده سارا


    •   ماندانا13941394
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • آفرین .مثل قبلی زیبا نوشتی. منتظر ادامش هستم.
      """"۱۰ تا اینهمه اس. ده تا که همیشه خیلی کم بود""""


    •   کیرکلفت کرمون
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • عالیوبود ساراخانم..بجای اینکه ب سکسش فکر کنم دارم به درد هر4تادخترفکرمیکنم ..این واسه خودتون اتفاق افتاده یعنی...ادرس مردکه خر سازش رو بده با چندتا بلوچ تو تهران ترورش کنیم جدی میپم


    •   سارا00
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • عالی بود ممنون میشم زودتر ادامشا بزاری


    •   matilda -A
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • ایول جان عالی بودی به خوبی واقعیت جامعه رو به تصویر کشیدی اتفاقا اینجا بهترین جا واسه گذاشتن همچین داستانیه خیلی از همین دوستانی که نظر میدن به جاش از صد تا سازش و شاهرخ بدترن ....
      پس بنویس که نوشتنت نیاز جامعه و دخترکان معصوم است.


    •   porya.mostafai78@gmail.com
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • ای کیرم تو جدت سازش


      ادامه بده که منتظرم


    •   schlampe
    • 3 سال،9 ماه
      • None

    • خیلی زیباست احساس نویسنده ولی خدا لعنت کنه جمهوری اسلامی رو


    •   mehdi tm 1975
    • 3 سال،9 ماه
      • None

    • give_rose
      ب--راووووو


    •   saeedeco
    • 3 سال،9 ماه
      • None

    • دقیقا نظرم مثل قسمت اوله. خیلی عجیبه که اینجا بالاخره یه داستان خوب و ارزشمند پیداشد. عالیه خیلی روان و سلیس


    •   خروسجنگی
    • 2 سال،11 ماه
      • 0

    • ادبیاتش عالی بود .بدون غلط املایی.اما موضوعش خیلی دردناک بود.لعنت به اخوندها.با این نوع حکومت.دیکتاتوری


    •   Robinhood1000
    • 1 سال،9 ماه
      • 0

    • دختر سطح پایین جامعه با ادبیات کوچه بازاری، فقر، فحشا،مهرو محبت، در وجود سارا... همچنین اشرافیت و فساد اخلاقی بالا شهرى ها رو خوب به تصویر کشیدی.
      آفرين 11


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو