10 سال لز (۱)

    قسمت اول :همه چیز از کتاب آناتومی شروع شد


    سلام
    من مریم هستم 30 ساله از کرمانشاه و مجرد و با افتخار میگم که 10 سال هست که دارم لز میکنم و هیچ پشیمانی هم ندارم ...
    بعد از اینکه در تاپیکی نظر سنجی گذاشتم که متن خاطرات چطور باشه و با چه زبانی بیان بشه همه دوستانی که شرکت کردند نظر به بیان خاطرات با روایت اول شخص بود و من هم خودم شدم راوی خاطرات
    خدممتون عرض کنم که این خاطراتی که شما قرار هست بخونید داستان 10 سال لز هست و اینکه چطور دو تا ادم همجنس میتونن واقعا عاشق هم بشن و از بودن و کنار هم بودن لذت ببرن ...و اگه فقط به دنبال هیجانات سکسی هستین و منتظر شروع یک داستان تماما سکسی هستید باید بگم که تا انتشار قسمت دوم و سوم باید صبر کنید چون توی قسمت اول فقط میخوام به قسمت هایی اشاره کنم که شما خوبان رو با فضای به وجود اماده بین من و دوستم آشنا کنم و شما ها رو همراه کنم از وقتی که شروع کردیم تا الان که با شما هستیم...شاید برای خیلی ها خسته کننده باشه و توی نظرات منو مورد لطف و رحمت خودشون قرار بدن ولی نمیخوام مثل خیلی از داستان هایی باشه که فقط برگرفته از تخیلات و ذهن نویسنده هست و هیچ جنبه واقعی هم نداره... تحمل کنید و در این مسیر کنارم باشید تا هر چه که از دل براید لاجرم بر دل هاتون بشینه
    سال 85 منو همسفر تمام این سال های زندگیم الهام (که از این به بعد به زبان خودم الی در خاطرات اسمش رو خواهید شنید ) تازه پیش دانشگاهی رو در رشته تجربی تمام کرده بودیم و سخت مشغول درس خواندن برای کنکور بودیم و مثل همه بچه هایی که تجربی میخونن سودای پزشکی ، داروسازی یا دندان پزشکی در سر داشتیم و خلاصه کنکور رو دادیم و نتیجه ها اومد .. هر دو ناراحت از رشته هایی که قبول شده بودیم ولی خوشحال از اینکه توی یک شهر بودیم من کارشناسی علوم آزمایشگاهی و الی هم پرستاری قبول شده بودیم... خدا رو شکر رشته های خوبی قبول شده بودیم و دیگه دغدغه قبول نشدن و سال بعد بازم درس خوندن رو نداشتیم...
    با هم رفتیم برای ثبت نام دانشگاه و بعدش هم تحویل خوابگاه و شروع یک زندگی جدید...
    هر دو مثل هر دانشجوی ترم اولی که میاد و درس های اون ترم رو جدی میگیره رفتار کردیم و خیلی سخت درس خوندیم و روز های پشت سرهم تمام میشد و میرفت ... هر روز هم منو الی بیشتر و بیشتر بهم وابسته تر میشدیم و از بودن با هم لذت میبردیم و تا اون موقع هم هیچ خبری از دوست پسر و برای هیچ کدوممون نبود ... یعنی اصلا به این چیزا اهمیت نمیدادیم و فقط سرمون توی درسمون بود و امتحان دادن و نمره گرفتن و قبول شدن همین...
    دیگه خلاصه کنم ترم پشت ترم و سال پشت سال میگذشت که من و الی شدیم ترم چهار و دوسال هم بود که با هم زندگی میکردیم...
    همه چیز از وقتی شروع شد که الی مجبور شد یک کتاب بزرگ اناتومی عمومی 350 صفحه ای رو با خودش هر روز بیاره و ببره و این کتاب شده بود طنز شبایی که ما حال و حوصله درس خوندن نداشتیم و بازش میکردیم و جاهای مختلف بدن انسان رو نگاه میکردیم و همش مسخره مون می اومد ...
    یک شب از همین شبایی که نه من حال و حوصله داشتم و نه الی به زور هم داشتیم درس میخوندیم الی گفت بیا مری بیا یه چیز جدید توی کتاب پیدا کردم و قسمتی بود که مربوط به دستگاه تناسلی خانم ها بود ... منم با بی حوصلگی گفتم ولم کن بابا خودم یکی دارم نمیخواد بهم توضیح بدی.. اونم گفت خره بیا نگاه کن ، با هر زور و بدبختی بود خودم رو مجاب کردم که برم و نگاه کنم... دیدم الی داره تمام عکس های اون رو با دقت نگاه میکنه و به جدیت تمام داشت مطالب کتاب رو میخوند...شروع کرد به توضیح دادن همه اون قسمت ها و با مداد فشاری دستش همه چی رو کامل داشت به من نشون میداد... خلاصه منم نمیدونم خوشم اومده بود یا داشتم لذت میبردم ولی هر چی بود سعی کردم خودم رو عادی نشون بدم و بگم خیلی اروم هستم ... اون شب گذشت و هر شب الی یکی از قسمت های دستگاه تناسلی خانم ها رو توضیح میداد انگار جذب اون شده بود... منم کم کم خوشم اومده بود و بگی نگی داشتم لذت میبردم نه اینکه خیس و هوایی بشم نه ولی خب جذاب بود برام...
    خلاصه سرتون رو درد نیارم چند شب از این قضیه گذشته بود که الی گفت مری بیا مال هم دیگه رو ببینیم و از روی کتاب اعضای متخلفش رو بشناسیم منم اولش خجالت کشیدم و بعدش سرخ شدم و بعدش رنگ عوض کردم و الی هم متوجه من شده بود و به خاطر حرفی که یهو زده بود اونم خجالت میکشید به هر دوز و کلکی بود مجبور شدم برای خانم لخت بشم و بیاد و مثل یه پرستار معاینه کنه و از روی عکس بهم توضیح بده و بگه این چیه و اون چیه ... خودش هم لخت شد و من از روی عکس توی کتاب داشتم دستگاه تناسلیش رو برانداز میکردم... و هر از گاهی که دستمون به اون قسمت میخورد یه کوچولو مور مورمون میشد...دیگه روی منو الی بهم باز شده بود و هر شب لخت میشدیم و یه کوچولو با هم شوخی میکردیم.. با هم حمام میرفتیم ولی هیچ کاری نمیکردیم حتی موهای زائد همدیگه رو میزدیم ولی واقعا هیچ کاری بهم نداشتیم...
    تمام این مدت که نزدیک به دو ماه ازش میگذشت کار منو الی شده بود با دستگاه تناسلی هم دیگه بازی کردن و شوخی های اون جوری با هم کردن ... توی یکی از همین حمام رفتن ها موقعی که داشتم موهای زائد الی رو میزدم بدون قصد و قرضی به الی گفتم خوشبحال شوهرت گفت چرا گفتم خب دیگه و یه چشمک به الی زدم گفتم پاشو خودتو بشور...
    هر دو مون واقعا طبعمون گرم و حرارت بالا هستیم و بعد از حموم اومد و بهم گفت منظورت از اون حرف توی حموم چی بود گفتم به خدا بدون نیت گفتم ولی خب اون پایینی خیلی خوشگل و کار درسته ... الی هم گفت فدات بشم عسلم قابل تو رو نداره... دیگه واقعا رومون بهم باز شده بود و داشتیم از کنار هم بودن لذت میبردیم ولی هیچ کدوم هنوز دل و جرات خواستن یک رابطه رو از طرف مقابل نداشتیم ...
    این خاطرات همچنان ادامه دارد ...


    نوشته: مریم

  • 43

  • 10




  • نظرات:
    •   mmb923
    • 2 ماه،3 هفته
      • 3

    • 10 بار اینو گذاشتی
      به کیرم که لز میکنی


    •   Garnish
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • خداقوت پهلَوان. دیوص یجور نوشتی ده، سال لز یاد متاب صد، سال، تنهایی گارسیامارکز افتادم. بنویس 10 سال جق و تنهایی


    •   خوشگلخانم
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • برومشقاتوبنویس بچه کم انگشت کن خودتو عه


    •   Ssiissy
    • 2 ماه،3 هفته
      • 4

    • بقیه رو نمیدونم، ولی من که از خوندنش لذت بردم، مرسی


    •   saeid.bahramtabar
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • منم کرمانشاهم.لز کافیه بیا خودم حالتو جا بیارم


    •   Alfaalfa
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • نظري ندارم ،فعلا چيزي شروع نشده ، يه آشنايي ساده و همزيستي هست


    •   ArminxXx69
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • بد نبود اما اون چنان ک باید باشه هم نبود ولی از ساده نویسی و روند شوخ طبعی ک در ادامه داستان به مرور بهش اضافه میشه میتونم بگم قسمت های بعدش جذاب تر میشه.
      اما تیترش مناسب این داستان نیست.
      ولی در کل بابتش ازت ممنونم.


    •   kooos.topol
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • چرک تر از لز و گی هم هست عایا ؟؟؟کلا نخوندمش خخخ


    •   SANE1398
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • چرا موزها رو میزنین تو نوتلا ؟؟


    •   داغی
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • ادامه بده جالبه


    •   erny19qwerty
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • دوست دارم بدونم بقیش چی میشه:) (ok)


    •   shahvanii139797
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • لز جذاب هست دوس میدارم


    •   azizroohi
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • سلام جالب بود منم عاشق لزم زیادم نگا میکنم منم کرمانشاهم خوشحال میشم باهم لشنا بشیم


    •   مسیحی۰
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • قوز ته قینه خوشه.ئه و قوزت به کیرم وره با دانه یک که ین .
      ترجمه فارسیش:
      خوشم اومد ادامه بده.


    •   hamed.azadi96
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • منم کرمانشاهم بیاپی وی خصوصی برام بیشتر توضیح بده


    •   nila077
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • چرته کامل:|


    •   Dokhtaremorde1993
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • سلام مریم جان خوب نوشتی ادامه بده


    •   lolitto
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • من خوشم اومد
      قشنگ مینویسی
      چطور باید دنبالت کنم؟


    •   ムra6
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • عالـــــــی منتظر ادامش هستم (cool)


    •   335Masih
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • عالیه


    •   nilajooni
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • اصلا من هرچی میخوام توجه نکنم نمیشه
      یه هفتس از اسمون و زمین سوژه لز میاد سرراهم


      بقیشم بنویس ببینیم چ کردین اخرش
      لایک ٢٧


    •   shiraz-m-m
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • منتظر باقی داستانتم


    •   Abnabatam
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • مسیحی عزیزم شما کُردی؟


      مطمعنی ترجمه همونی بود که گفتی؟:D


    •   Amir3411
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • ادامههههه


    •   RahaYasin
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • ادامه بده خانوم دکتر
      خاطرتون به نظرم جذاب هست
      بیشتر بنویس


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو