آب‌چکان(قسمت دوم)

1401/05/11

از لبخند و تغییر حالت پریناز احساس کردم از تصمیم خوشحال شده! اونم به همراه بقیه تشکر کردن و بعد از چند دقیقه ای ورزش و نرمش، رفتیم صبحانه که تدارک دیده بودند رو خوردیم و آماده شدیم. اون روز هم دقیقا مثل روز قبل آدمای زیادی مراجعه کردند و تا ساعت چهار حسابی سرگرم بودیم. ساعت چهار در حالی که دیگه کسی نمونده بود رفتم توی اتاق و دراز کشیدم روی تخت تا استراحتی کنم. چند دقیقه ای گذشت بود که پریناز سرزده اومد تو و با دیدن من که روی تخت دراز کشیده بودم، با عذر خواهی، خواست برگرده! ذوق زده بلند شدم و نشستم لبه تخت: نه خواهش میکنم راحت باشید!
لبخندی زد: قراره عصرونه رو با بچه‌ها کنار آبشار بخوریم، اگر مایل هستید یک ربع دیگه حاضر باشید!
تا ساعت هفت کنار آبشار بودیم و حسابی بهمون خوش گذشت. چند تایی عکس یادگاری گرفتیم و برگشتیم. اخرشب که همه سرگرم جمع کردن وسایل‌شون بودند من توی حیاط کنار آتیش نشسته بودم و بازم به پریناز فکر میکردم. واقعا دلم رو لرزونده بود و افکارم رو حسابی مشغول کرده بود. ساعت نزدیک دوازده بود که اومد کنار آتیش و رو بروی من نشست! بعد از کمی حرفای عادی انگشتر رو از دستش درآورد و گرفت به سمتم: آقا سعید حالا که فردا دیگه برمی‌گردید، لطفا این امانتی مریم جون رو هم تحویل بگیرید!
فکر کنم وقتش رسیده بود و درنگ جایز نبود. نگاهی به اطرافم کردم، خوشبختانه کسی دیگه اون دور و بر نبود! نتونستم تو چشماش نگاه کنم، سرم رو انداختم پایین و صدام رو صاف کردم:
راستش پریناز خانم فکرمیکنم مریم صاحب این انگشتر رو پیدا کرده!
با تعجب: یعنی چی؟
زل زدم به چشماش: یعنی اینکه منم مثل مریم معتقدم این انگشتر فقط برازنده انگشتان شماست!
مطمئن بودم منظورم رو خوب فهمیده و شاید هم مریم قبلا باهاش صحبت کرده باشه ولی به عمد داره می پیچونه: ببخشید ولی بازم متوجه نشدم!
لبخندی زدم و جدیتر: البته جسارت بنده رو ببخشید. اما راستش من تا دیروز اصلا به ازدواج فکر نکرده ام، ولی از دیروز که شما رو دیده ام و با توجه به حرف و تعریفای مریم احساس میکنم یک حفره بزرگ توی قلبم وجود داره که فقط شما میتونید پرش کنید! دروغ چرا مریم بهم گفته که شما خواستگارهای زیادی دارید و شاید شانس من در مقابل اونا تقریبا صفر باشه، ولی با این حال، جواب مثبت تون دیگه خوشحالم نمیکنه، بلکه آرزومه!! آرزومه که یکی مثل شما همراه و هم نفسم باشه! نمی‌دونم، ولی با توجه به شناختی که از مریم دارم مطمئن هستم که در مورد من باهاتون صحبت کرده! لطفا به من هم شانس کمی بدید و در موردم فکر کنید. همانطور که عرض کردم منم مثل مریم معتقدم که این انگشتر برازنده خانمی به زیبایی شماست! از توی کیفم کارت ویزیتم رو درآوردم و گرفتم بسمتش: این شماره منه، اگر این افتخار نصیبم شد و احیانا جواب تون مثبت بود شک نکنید از از خوشحالی تا رسیدن به شما پرواز میکنم! در حالی که رنگش بازم سرخ شده بود کارت رو از دستم گرفت وبا گفتن شب بخیر، بلند شد رفت سمت ساختمون.

وارد خونه که شدم مامان با تعجب نگاهی به خودم وکوله ام کرد: دیدیش؟!
آره مامان جان! یک ماهه خون منو کردی توی شیشه، کلا چهارتا قلم جنس بیشتر نبود که اونا رو هم دادم به خانه بهداشت همون روستا!
+ول کن وسایلو، دختره رو میگم!
با تعجب زل زدم بهش: دختره؟ دختره دیگه کیه؟
همین دوست آبجیت، پریناز!!
انگار بدنم قفل شد، سرجام نشستم.
فکر کرده بود باز مثل قبل عصبانی شده ام که توی عمل انجام شده قرار گرفته‌ام! نمیدونست که برای اولین بار دلم رو جا گذشته ام و دیگه فکر و خیالم شده پریناز!
از جاش بلند شد یک لیوان آب برام ریخت: ببین مامان، ما که بد تو رو نمی‌خواهیم، تو هم دیگه وقتشه سر وسامانی به زندگیت بدی! مریم کلی از این دختره تعریف می‌کرد! گفت که انگشتر عزیز جون رو بهش داده و ازش خواستگاری کرده!
از حرص زیاد خنده ام گرفت و خنده کنان بلند شدم برم حموم!
حالا چطور بود، باهاشون تماس بگیریم؟ همان‌طور که میخندیم برگشتم سمتش! مامان اگه از دست تو و مریم سر از امین آباد در نیارم شاهکاره، نه ممنون خودم باهاش صحبت کردم بذار فکراش رو بکنه!
بهت زده لحنش عوض شد و با صدایی که عصبانیت توش موج میزد: باهاش صحبت کردی؟ یعنی این خونه بزرگتر نداره؟
در حالی که مامان با عصبانیت غر و لند می‌کرد وبد وبیراه میگفت، من خنده کنان رفتم حموم!
انگار همه تاب و توانم فقط دو سه روز بود و از روز چهارم دل‌تنگی‌هام شروع شد. همه فکر و ذکرم شده بود پریناز و هرشب توی خواب و رویاهام سرک می‌کشید. مدام توی آغوشم بود و دستام مشغول نوازشش، صدای خنده هاش باعث آرامش! اما در واقعیت تمام دل‌خوشیم، دیدن عکسهای یادگاری که گرفته بودیم!
بیست روزی گذشته بود، بیست روزی که هر روزش بیست سال بر من گذشت و تمام مدت چشمم به گوشی بود تا شاید خبری ازش بشه! هرچی بیشتر میگذشت نا امیدتر می‌شدم ولی نمی‌دونم چرا بازم منتظر تماسش بودم!
ناهارم رو خوردم و بی حوصله برگشتم پشت میزم! هندزفری رو به کامپیوتر وصل کردم و ضمن گوش دادن به آهنگ مشغول کار شدم. نیم ساعتی گذشته بود که با برخورد یک حبه قند به پیشونیم، حس و حالم پرید! زاویه برخوردش فقط فقط میتونست کار مهدی باشه، نوار چسب گوشه میز رو پرت کردم به سمتش و هندزفری رو از گوشم درآوردم که بهش بد بیراه بگم ولی اون عصبی تر: خوب لااقل اون گوشی بی صاحاب رو سایلنت کن مخمون رو ساییدی!
نگاهی به گوشی کردم، سه تا تماس بی پاسخ داشتم. شماره ناشناس بود و حوصله نداشتم ولی هنوز گوشی رو زمین نذاشته پیامش اومد: سلام خسته نباشید،آقا سعید پرینازم! اگر وقتش رو داری چند دقیقه‌ای مزاحم تون بشم!
چی پریناز؟ معلومه که وقتش رو دارم قربونت برم! اگر واسه تو وقت نداشته باشم که دیگه باید بمیرم! اونقدر ذوق زده بودم که بدون توجه به محیط شرکت، بلند گفتم: ای‌جان! زیر نگاه سنگین و هاج و واج بچه ها سریع شماره اش رو گرفتم. با شنیدن صداش قلبم جوری می‌کوبید که می‌گفتم الان قفسه سینه ام خورد میشه! با ذوق و شوق حالش رو پرسیدم و اونم احوال پرسی گرمی کرد، ولی انگار خیال نداشت در اون مورد حرفی بزنه!
آقا سعید: راستش هفته ای دیگه برنامه آب چکان است ولی متاسفانه دوتا از بچه ها گرفتارند و نیستند. بابچه ها که صحبت کردیم گفتند شاید شما بخواهید توی این کار خیر شرکت کنید! بد جوری توی ذوقم خورد! همه حس و حالم هم پرید! می‌خواستم بگم نه و گرفتارم، ولی یک حسی توی دلم میگفت عجله نکن، حد اقل برو ببینش! گفتم اجازه بده کارهام رو بررسی کنم و ببینم مرخصیم اوکی میشه یا نه!
دوباره عذر خواهی کرد گفت پس لطفا تا اول هفته به ما بگو!
ناامیدانه گوشی رو قطع کردم و بی توجه به متلک و طعنه های بچه ها مشغول کار شدم. بعد از کلی کلنجار رفتن و فکر کردن تصمیم گرفتم باهاشون برم، اون که هنوز جواب منفی نداده، اینجوری میری می‌بینیش این دلتنگی لعنتی هم کمتر میشه. خوش‌بختانه اونقدر مرخصی طلب داشتم که نتونن مخالفتی کنند
طبق هماهنگی بعد از ظهر به اون شهر رسیدم وسر ساعت اومدن دنبالم و بعد از خوش و بش و احوال پرسی با سه تا جیپ راه افتادیم. اما یک موضوع کاملا افکارم رو بهم ریخت، پریناز دیگه انگشتر رو به انگشتش نداشت، به یقین رسیده بودم که جوابش منفیه و به این طریق خواسته اعلام کنه! حالم گرفته بود و دیگه هیچ کاری از دستم بر نميومد.
از روی بی حوصلگی دوربین رو از توی کوله در آوردم و مَشغول عکاسی از مناظر اطراف شدم. بعد از دوسه ساعت مثل سری قبل موقع برگشت کنار یک بیشه زار توقف کردیم که هم چایی بخوریم و هم استراحتی کنیم. پیاده شدیم و بعد از حدود یک‌ساعت استراحت و تفریح حرکت کردیم این‌بار آقایی که کنار من بود رفت یک ماشین دیگه و خانم مهراد اومد توی ماشین ما! همین هم باعث شد که به اطمینان بیشتری برسم که همه چیز تموم شده و گرنه به جای مهراد چرا پریناز نیومد؟
هنوز تاریک نشده بود که به آب چکان رسیدیم، بعد از انتقال و آماده سازی وسایل هرکس یک جوری خودش رو مشغول کرد. اما من حوصله نداشتم و روی تخت دراز کشیدم.
خیره شدم به سقف و فکر می‌کردم. با تکون دادن دادن دستهاش، توجه‌م به سمت مریم جلب شد، پشت میز طبابتش نشسته بود و با اخم داشت به پشت سرم اشاره میکرد. سرم رو چرخوندم و کنارم رو نگاه کردم ببینم چی میگه. ا پریناز کنارم دراز کشیده و پشت به من پاهاش رو خم کرده و کمی باسنش رو هل داده بود به سمت من و زل زده بود به دیوار!
متعجب و ذوق زده برگشتم به سمت مریم، مثل وقتایی که می‌خواست چیزی حالیم کنه، شروع کرد با زبون اشاره صحبت کردن! همیشه از این کارش خنده ام میگرفت و اونم حرص میخورد. بازم خنده ام گرفت. داشت می‌گفت بغل و نوازشش کن، نازش رو بکش ولی خنده من قطع نمیشد! آخرش با حرص از جاش بلند شد با اشاره گفت خاک تو سرت و از اتاق بیرون رفت و در رو هم پشت سرش بست! چند ثانیه ای خندیدم تا بند اومد و با احتیاط چرخیدم. چسبیدم بهش و دستم رو از زیر سرش رد کردم: پری‌نازم! نمیخوای باهام حرف بزنی؟ کمی باسنش رو عقب و جلو کرد و با ناز: نه، برو اونور!
خوب قربونت برم من ندیدم کی اومدی اینجا!
نازش رو بیشتر کرد: از ظهر که هم رو دیدیم، انگار نه انگار! الان هم یک ساعته که فقط زل زدی به سقف!
لبم رو چسبوندم به پشت گوشش و بوسه ریزی زدم: این چه حرفیه قربونت برم، بیست روزه لحظه شماری میکردم که زودتر بغلت کنم و آروم بگیرم. دستم رو از پایین تیشرت رد کردم روی شکمش و همزمان لاله گوشش رو گرفتم بین لبم و نوک زبونم رو کشیدم بهش. نفس عمیقی کشید و با هل دادن باسن و شونه هاش به عقب، بیشتر توی بغلم جا گرفت. دستام رو محکم‌تر دورش چرخوندم و در حالیکه روی شکم و زیر سینه هاش رو لمس و نوازش میکردم، شروع کردم در گوشش زمزمه کردن: آخه وقتی یک پری خوشگل و ناز دارم. دیگه چی کم دارم!
چرخید تو بغلم و رخ به رخ شدیم. دست من از همون زیر رفت روی پشت و ستون فقراتش و دست پریناز اومد روی صورتم و لبخند به لب: نخیر آقا سعید، تو فقط حرف میزنی، تو اصلا لبای منو بوس نمیکنی! با ذوق لبم رو گذاشتم روی لبش و بوسه محکمی زدم: بفرما خوب شد؟! در حالیکه می‌خندید، بلند شد پاهاش رو گذاشت دو طرف و نشست روی شکمم و شروع کرد قلقلک دادن! با وجودی که قلقلکی نیستم، شروع کرد الکی تقلا کردن و ادا اطوار درآوردن! اونم سمج تر شد و روی شکمم ورجه وورجه میکرد و با صدای بلند می‌خندید! دستام رو حلقه کردم پشت کمرش و خواستم بکشمش روی خودم ولی…
هنوز به زمین نرسیده از خواب پریدم، خوشبختانه ارتفاع زیاد نبود و فقط کمی کوفته شدم. خودم رو جمع و جور کردم و بلند شدم. از پنجره نگاهی به حیاط انداختم فقط پریناز توی حیاط نشسته بود. کمی از پشت شیشه نگاهش کردم و بلند شدم رفتم پیشش ، بلند شد سرپا و مجددا سلام و احوالپرسی کردم و نشستیم. ولی متاسفانه سرو کله بچه ها یکی یکی پیدا شد.
فردا هم تا ساعت پنج حسابی سرمون شلوغ بود و وقت سرخاروندن نداشتیم .تازه نشسته بودم که استراحتی کنم که بازم لباس محلی پوشیده در زد و با بفرمای من اومد تو! بلند شدم سرپا و ناخودآگاه به دستش نگاه کردم ولی بازم خبری از انگشتری نبود: آقا سعید میشه خواهش کنم کنار رودخونه و آبشار چندتا عکس از من بگیرید؟ حس خوبی نداشتم و استرس به جونم افتاد، ولی با این حال بازم گفتم: بله حتما در خدمتم!
راه افتادیم کلی عکس توی استایل و نقاط مختلف ازش گرفتم و حرف زدیم تا رسیدیم کنار آبشار و نشستیم روی همون تخته سنگ.
بعد از کمی صحبت‌های متفرقه: آقا سعید امیدوارم که از حرفای من ناراحت نشید و از من دلخور نباشید ولی راستش من این چند روز خیلی فکر کرده‌ام، البته قبل از شما هم مریم جون چند باری پیشنهاد داده اند و هر بار جواب من منفی بوده! قلبم از دهنم داشت میزد بیرون و احساس میکردم بدنم یخ کرد، عرق سردی روی صورت و پیشونیم نشسته بود، نا امیدانه و با اخم چرخیدم به سمتش و زل زدم به لباش! بر خلاف من که با وجود سردی بدنم از درون گُر گرفته بود اون خیلی خون‌سرد و آروم و لبخندی روی لباش بود. انگار دنیا متوقف شده و نفس کشیدن برام سخت بود. بی اختیار از جام بلند شدم چند قدمی رفتم جلوتر و پشت به پریناز ایستادم. کمی مکث کرد و آمد کنارم ایستاد: آقا سعید لطفا ناراحت نشید! چشمام رو بستم و فشار دادم بهم. ادامه داد: ولی من فکر میکنم ما میتونیم کنار هم خوشبخت باشیم!
نفس عمیقی کشیدم و دستام رو گذاشتم دو طرف صورتم!
تازه یادم اومد چی گفت! سریع چشمام رو باز کردم و چرخیدم به سمتش! دستش رو گذاشته بود روی لبش و داشت می‌خندید. کتترلم رو از دست دادم و با یک جیغ بلند بدون توجه به اطراف یا نظر اون بغلش کردم و بوسه محکمی به لبش زدم! نمیدونم اون لحظه چه فکری کردم ولی گرفتمش روی دست چند قدم برداشتم و پریدم به پایین! در حالیکه از ترس محکم بغلم کرده بود، همراه با خنده جیغی بلندی کشید:سعععععییییید! هنوز به آب نرسیده صدای کِل و دست زدن رو شنیدم ولی فرصتی برای نگاه به اطراف نبود همراه هم رفتیم زیر آب خوشبختانه به خاطر ارتفاع آبشار، عمق آب زیاد بود. فکر کنم یکی دو متری رفتیم پایین و برگشتیم. چهار دست و پاش رو دور من قفل کرده بود. انگار با همه هماهنگ کرده بود و تنها ناهماهنگی، حرکت بی خردانه من بود! اگر هم ناراحت شد دیگه به روم نیاورد و در حالی که بقیه داشتند دست می‌زدند دستاش رو محکمتر دور گردنم حلقه کرد: لعنت بهت سعید، مریم بهم هشدار داد بود که مراقب باشم کجا بهت بله بگم! بدون توجه به حضور بقیه لبم رو گذاشتم روی لبش!
پایان

9 ❤️
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .

2022-08-02 16:35:33 +0430 +0430

دوستان عزیز ممنون از تحمل مجدد، راستش چندتا از داستانها باقی مونده ولی به خاطر آزرده نکردن عزیزان از ارسالشون خود داری مینمایم بابت حمایت های همیشگی ممنون 😍 😘 😍 😘 😍 😘

5 ❤️

2022-08-02 17:03:04 +0430 +0430

چه پایان خوشی داشت این داستان😍😍🌹🌹❤️❤️👏👏👏👏👏

1 ❤️

2022-08-02 17:05:00 +0430 +0430

↩ Szahed
من که از خوندنشون به وجد میام، ادامه بده لطفاً🙏🙏🙏🌹🌹🌹

1 ❤️

2022-08-02 18:25:01 +0430 +0430

↩ Rezaa4691
🙏🙏🙏🙏🙏ممنون

1 ❤️

2022-08-02 18:27:49 +0430 +0430

↩ Rezaa4691
شما لطف دارید رضا جان 💕💕💕💕💕هستند عزیزانی هم که عصبی میشوند🤣🤣🤣🤣

1 ❤️

2022-08-02 22:03:34 +0430 +0430

هوووووف چه حس قشنگی به آدم میده🌺🌺🌺🌺🌺🌺

1 ❤️

2022-08-02 22:05:09 +0430 +0430

↩ Szahed
خوب کسی ناراحته نخونه اجبار که نیست، پس ما که دوستشون داریم چی؟ کسی خوشش نمیاد به جهنم!
🤣🤣🤣🤣🤣

1 ❤️

2022-08-02 22:41:08 +0430 +0430

خوب این بده که سکس،نداشت🤔🤔🤔

1 ❤️

2022-08-02 22:42:41 +0430 +0430

↩ Szahed
سعید به خاطر شوخی منه؟ من که گفتم شوخی کردم!🤐🤐🤐🤐

1 ❤️

2022-08-02 23:43:01 +0430 +0430

چه پایان جذابی 😍😘😘😘😘

1 ❤️

2022-08-02 23:43:39 +0430 +0430

↩ Szahed
کار بسیار خوبی میکنی عزیزم .خوندن دوبارش بسیار لذت بخشه❤

1 ❤️

2022-08-03 08:16:02 +0430 +0430

↩ baharak8
😂 😂 😂 😂 😂 😂 حالا شما عصبی نشو

1 ❤️

2022-08-03 08:16:32 +0430 +0430

↩ SAROY
چرا بد؟ پس جای عشق کجاست 😂 😂

0 ❤️

2022-08-03 08:19:33 +0430 +0430

↩ SAROY
مگه من همسن توام که شوخی میکنی؟ 😂 😂 😂 😂 😂
نه بابا تو یکم اخلاقت بد هست ولی در کل بچه بدی نیستی 😂 😂 😂 😂 😂

1 ❤️

2022-08-03 08:20:23 +0430 +0430

↩ sepideh58
😍 😍 😍 😍 😍 جای خوشحالیست

1 ❤️

2022-08-03 08:20:44 +0430 +0430

↩ sepideh58
زنده باشی رفیق ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ 💋

1 ❤️

2022-08-03 11:53:13 +0430 +0430

↩ Szahed
جان دلمی😘😘😘❤

1 ❤️

2022-08-03 18:22:04 +0430 +0430

↩ Szahed
مگه میذارن🤣🤣🤣

0 ❤️

2022-08-03 22:45:25 +0430 +0430

↩ sepideh58
فدای تو💕💕💕💕

0 ❤️

2022-08-04 08:06:47 +0430 +0430

↩ baharak8
🤣🤣🤣🤣

0 ❤️

2022-08-05 00:03:22 +0430 +0430

به به
سعید جان خوش برگشتی به سایت ببخشید من نبودم مدتی اکانت رو تازه پیدا کردم
❤❤🌹🌹💚💚

1 ❤️

2022-08-05 12:56:08 +0430 +0430

↩ آقای تنها
قربان تو علی جان
راستش چند شب پیش در قالب یک داستان از شما و نرگس یاد کردم و سراغتون رو گرفتم ولی کسی اهمیت نداد حذفش کردم🤣🤣🤣🤣🤣
انشالله که حالت خوب باشه و سلامت 💕💕💕💕

1 ❤️

2022-08-05 13:20:07 +0430 +0430

↩ Szahed
واقعا 😂😂😂
بیا یه بار من واسه یکی مهم شدم اونم به صبح نکشیده عشقش نسبت به من تموم شد 🤣🤣
حالا اگر حوصله داشتی واسه منم بفرست بخونم
🌹🌹💚💚❤❤
عشقی سعید جان

1 ❤️

2022-08-05 23:14:29 +0430 +0430

↩ آقای تنها
🤣🤣🤣🤣🤣عزیزی
کلا حذفش کردم. خلاصه اش این بود که آقای تنها جوجه صورتی رو از دست روباه دم نارنجی مکار نجات داد و توی افق محو شدند . بعد از اون روز هیچکس آقای تنها و جوجه صورتی رو ندید!
آیا کسی از آنها خبر دارد؟

0 ❤️

2022-08-09 08:56:44 +0430 +0430

🌹 🌹 🌹 🌹 ممنون که بازم فرستادی

1 ❤️

2022-08-09 12:35:20 +0430 +0430

↩ roomer
🙏 🙏 🙏 🙏 🙏

0 ❤️




halohul



‌آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «