آخه چرا من؟ (قسمت پنجم)


  • SexyMind  

  • عضو از
    1397/7/10

  • پست‌ها: 244

  • 601


اون گوریله منو برد به یه اتاقی... آخه تاوان چی رو داشتم پس میدادم؟ چیز دیگه ای هم بود که از دست بدم؟
منو نشوند رو صندلی و منتظر شدیم تا اونا بیان... یکم بعد از راه رسیدن و وارد اتاق شدن... ارسلان و مثه یه اسیر آوردن تو. نمیتونستم تو چشاش نگاه کنم و سرمو انداختم پایین...
فرهاد: خب خب... میرسیم به اصل قضیه
با شنیدن صداش اعصابم بهم ریخت... تک تک کلماتش عین پتک تو سرم میخورد... اونی که ارسلان رو گرفته بود، ارسلان رو کشوند سمت منو، جلوی من نشوندش.
فرهاد: راستش من آدم کینه ای نیستم. فقط حسابام رو باید کامل تسویه کنم. بدهی هام هم باید کامل تسویه شن. اون شب من فک کردم رها خانوم کل بدهیش رو داده ولی چند ساعت بعد از اون حرکتت یه فیلم رسید به دستم از کاری که کردی. یکی داشته از طبقه بالا لایو میگرفته و من و تو هم شدیم سوژه های لایوش. البته تو رو که کسی نمیشناسه. تا فردا ظهرش کل کلیپارو از رو اینترنت برداشتم با این حال خیلیا دارن پشت سرم به ریشم میخندم. خلاصه بدهیات قد کشید و اون کشیده رو یه ساکشن خشک و خالی پاک نمیکنه...
کاش اونقدر قوی بودم که اونروز جوری میزدمت که الآن نتونی انقدر راحت حرف بزنی کثافت...
فرهاد: حالام که قراره بیشتر خوش بگذره آخه یه مهمون جدید هم داریم.
ارسلان: الآن چیکار داری میکنی مثلا؟ چیرو میخوای ثابت کنی؟ واسه یه کشیده این همه شلوغش کردی؟
فرهاد: تو جدی جدی نمیدونی من کیم نه؟ من کسی نیستم که هر جنده ای از راه رسید یه دونه بخوابونه تو گوشم.
زبونم بند اومده بود... دستای مشت کرده ارسلان رو میدیدم... یعنی این دفعه چیکار میخواست کنه؟
ارسلان: خب تهش که چی؟ کاریه که شده... بعد از اون کشیده که یه کاری با این دختر کردی که ترجیح داده بود تو سرما بمیره... دردت چیه تو آخه لعنتی؟
کاش اون شب میذاشتی...
فرهاد: کسی که خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه...
یکی از حیووناش داشت میومد سمت من...ارسلان بلند شد که یه کاری کنه ولی اون یکی زد زیر پاهاش و نشست روش که نتونه تکون بخوره... هِه... کاش فیلم بود و ارسلان میتونست یه حرکتی بزنه... حالا صورتش رو میدیدم... رگ های گردنش بیرون زده بود... چشاش قرمز شده بود و سخت نفس میکشید...
ارسلان: (داد کشید) حیوون به خاطر یه چَک داری اینکارو میکنی؟ بیا هر چقدر میخوای منو بزن؟ مشت بزن لگد بزن... فقط اینکارو با اون نکن...
اشکام سرازیر شد... با این حرفاش داشتم داغون میشدم... کاری هم مونده که نکرده باشی پسر؟
فرهاد: آخی غیرتی شدی؟ پس ازین چیزا هم بلدی... میگفتن سرت بره حرفا و عقایدت نمیره... پس درست بود...(چند لحظه صدایی نیومد) خب این میتونه بازی رو قشنگ تر کنه... حسام بلندش کن...
حسام: چشم آقا
دستای ارسلان رو از پشتش گرفت و با یه حرکت بلندش کرد... فرهاد رفت سمت ارسلان...
فرهاد: از حق نگذریم خوشگله... نه؟ آره خوشگله... حیفه که با این غول بیابونیای من بخوابه... پس چطوره که پارتنر امروزش رو عوض کنیم... نظرت چیه؟
چی؟ یعنی چی؟ این چی داشت میگفت؟ سرمو آروم چرخوندم سمت ارسلان... چیکار میخواست بکنه این حروم زاده؟ چطور میتونست انقدر کثیف باشه؟ ارسلان حتی درست و حسابی به من نگاهم نکرده بود... یه بار بهم دست نزد... حالا... حالا باید...
ارسلان: چی به تو میرسه آخه؟ از خردشدن ما چی به تو میرسه؟
فرهاد: خب من عاشق بازیم
ارسلان: اگه اینکارو نکنم...
پلک نمیزدم و منتظر جوابش بودم...
فرهاد خیلی راحت گفت: یکی دیگه میکنه... فقط اگه تو بکنی همه چی دست خودته... معلوم نیست اون چه بلایی سر رها جونت بیاره...
دیگه جلوی خودم رو نمیتونستم بگیرم و فقط گریه میکردم... به حال خودم... به اینکه چقدر راحت داشت درباره من حرف میزد... به اینکه چرا گیر این حیوون افتادم؟ به اینکه ارسلان هم به خاطر من اونجا بود...
ارسلان: خیله خب...
فرهاد براش دست میزد و میخندید... ارسلان بین بد و بدتر، بد رو انتخاب کرده بود... بدی که خیلی وحشتناک بود... ارسلان رو هُل دادن سمت من... تکون نمیتونستم بخورم و جلوی اشکام رو هم نمیتونستم بگیرم... کنارم وایساده بود و هیچ کاری نمیکرد... یعنی واقعا میتونست با من اینکارو کنه؟ اونقدری نمیشناختمش که بتونم ذهنش رو بخونم...
فرهاد: خشکت زد چرا پس؟ زنده ای؟ اگه کمک میخوای بگم حسام کمکت کنه
ارسلان تو رو خدا یه کاری بکن... نذار دست اونا بیفتم...
فرهاد: خب بذار یه راهنمایی بهت کنم... اول کاپشنشو دربیار...
دست ارسلان یکم بهم نزدیک شد... لرزش دستش رو به وضوح میدیدم... بعد از مرگ مادرم تا حالا یه مرد رو اینجوری ندیده بودم... بازم بی حرکت وایساد و کاری نکرد... فرهاد اومد سمتمو منو بلند کرد... جیغ کشیدم... کار دیگه ای نمیتونستم بکنم... گریه میکردم... بغض میکردم... جیغ میزدم...
دوتا حیووناش ارسلان رو محکم گرفته بودن و من از ترس، قلبم داشت تند تند میزد...
فرهاد: ببین مهندس... صبر من حدی داره... یا درست و حسابی این جنده رو میکنی یا اینکه میدم این دوتا جوری بکننش که حالا حالاها به فکر دادن نیفته...
ارسلان میخواست خودش رو آروم نشون بده ولی شدنی نبود... وحشی شده بود... فقط کافی بود اون دو تا نباشن... چندبار نفس عمیق کشید... انقدر عصبانی بود که صدای نفساش رو میشنیدم...
ارسلان: بگو ولم کنن...
اونا ارسلان رو ول کردن و فرهاد هم منو... بی اختیار دوییدم تو بغل ارسلان... اون لحظه امن ترین جای دنیا بود واسم... حالا دیگه راحت تر گریه میکردم... بغضم شکسته بود و صدام رها شده بود... چی میشد همونجا همه چی تموم میشد؟
ارسلان سرم و بوسید و گفت :« باید تمومش کنیم دختر »
تنها کاری که میتونستم کنم بلندتر گریه کردن بود... دستامو گرفت و از دور کمرش باز کرد... دستامو ول کرد و رفت سراغ کاپشنم... کاپشنم رو درآورد و انداخت زمین...
فرهاد: هندیش نکن مهندس... اینم یه جنده عین اونایی که میکنی...
حیوونِ پست فطرت... ارسلان پلیوری که تنم بود رو به آرومی درآورد... ناخودآگاه دستام رفت رو سینه هام و سرم رو گذاشتم رو سینه ارسلان... یکمی مکث کرد و بعد شروع کرد به نوازش دستام... از لرزش دستاش معلوم بود که داره با خودش میجنگه... چقدر دستاش برام آرامش بخش بود... انگاری میخواست با نوازش کردنم منو از کابوس بیدار کنه... دستاش سرد بودن ولی حداقل دستای یه آدم بودن... رسیده بود به پشتم... هرچند بار اولم نبود ولی بدنم لرزش عجیبی داشت و نمیتونستم کنترلش کنم... هنوز اشکام جاری بود اما یکم آروم شده بودم... ارسلان لباس خودش رو هم درآورد و منو کشوند تو بغلش... حالا منم داشتم حسش میکردم... گرمای تنش سرمای دستاش رو جبران میکرد... دوست داشتم منم با دستام لمسش کنم ولی دستام توانش رو نداشتن...
فرهاد: نه خوشم اومد... خوب بلدیا
ارسلان جلوم رو زانو نشست و دستام رو گرفت... بهم نگاه کرد و دستام رو به پایین فشار آورد... اونم گریه کرده بود... ارسلان محکم تری رو تو ذهنم ساخته بودم... منم نشستم و وقتی به کاپشنم اشاره کرد فهمیدم که باید بخوابم روش... آروم دراز کشیدم... حس خیلی بدی بود... حس خفگی داشتم...
فرهاد: خب ببینم بوسیدنت در چه حاله...
یعنی میخواست لبامو ببوسه؟ چشام رو بستم... صورتش رو روبه روم حس کردم... با دستاش موهای روی صورتم رو کنار زد... اول پیشونیم رو بوسید... با بوسه اش موجی از هیجان رو بهم تزریق کرد... بعد گردنم رو بوسید... حس عجیبی بود... هر بار با بوسه اش ذهنمو درگیر خودش میکرد و نه چیز دیگه ای... به پیشونی و گردنم رضایت داد و بدنمو از بالا تا پایین غرق بوسه کرد... وقتی شکمم رو میبوسید احساس میکردم توی دلم داشت خالی میشد... بی اختیار شکمم رو سفت میکردم و داشتم لذت میبردم... دکمه های شلوارم رو باز کرد و اونو از پام درآورد... از صداها فهمیدم که شلوار خودش رو هم درآورده... پاهام رو از هم باز کرد و شروع به نوازش پاهام کرد... برزخ عجیبی بود... داشتم هنوز اشک میریختم ولی نمیتونستم لذت ناخواسته ای که بهم میداد رو انکار کنم... دوست داشتم به کاری که داشت میکرد ادامه بده... وقتی دستاش به رونم میرسید هرازگاهی کُسَم رو هم لمس میکرد... با اینکارش عطشم رو بیشتر میکرد... دیگه موقعش بود... داشت با دستش کُسَم رو لمس میکرد... اختیار بدنم دست خودم نبود... چندتا سکس قبلیم خیلی سریع شروع شده بودن و خیلی سریع هم تموم... هیچوقت این حسارو اونجوری تجربه نکرده بودم... فقط میخواستم که ادامه بده ولی اون دستش رو برداشت...
فرهاد: زودباش مهندس... هنوز هیچ کاری نکردیا...
چند لحظه بعد ارسلان شورتم رو درآورد... شهوت و اضطراب تمام وجودم رو پر کرده بود... دوباره صورتش رو جلوم حس کردم... کیرش رو آروم داشت به کُسَم میمالید... دیگه هیچی نمیفهمیدم... فقط میخواستم که اون کار لعنتی رو زودتر بکنه... کم کم داشتم کیرشو توم حس میکردم... اون آروم و باحوصله و من بی قرار و کم طاقت... یه لحظه یه حرکت سریع به جلو کرد و من بی اختیار دستاش رو محکم گرفتم... کیرشو کامل درآورد و یکم مکث کرد و دوباره اون کارو تکرار کرد... سرعتش رو بیشتر کرد و با چند تا تلمبه من ارضا شدم ولی ارسلان متوجه نشد و هنوز داشت به کارش ادامه میداد و یکم بعد اون هم ارضا شد ولی من آبی حس نکردم...
فرهاد: بدک نبود... با اون شروعت بیشتر ازین ازت انتظار داشتم... ولی برای امروز عشق و حال بسه... منم کار و زندگی دارم بالاخره...
چشام رو باز کردم... ارسلان کاپشن رو کشید روم و خواست شلوارم رو هم پام کنه که من نذاشتم و خودم پام کردم... اونم رفت سراغ لباسای خودش. جفتمون هنوز رو زمین بودیم...
فرهاد: خب مهندس... رها خانوم... من دیگه زحمت رو کم میکنم و مزاحم نمیشم... ماشینت بیرونه، سوئیچ هم روشه... تو باشی دیگه پا رو دم شیر نذاری دختر...
دیگه به حرفاش توجه نمیکردم.... حالا که ارضا شده بودم حس بدی داشتم... حس پشیمونی واسه کاری که مجبور به انجامش بودم... حس نفرت... از همه چی... از همه کس...
فرهاد: راستی آقا پسر... خر نشی بیفتی دنبال انتقام و این چیزا... من همیشه اینجوری خوشرو نیستم...
اون حیوون بعد اون حرفش رفت و من موندم و ارسلان و چرا و چرا و چرا...


ـــــــــــ

هر که میخواهی باش... من خودم میمانم...


  • 8

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • SexyMind  
  • عضو از 1397/7/10

  • پست‌‌‌ها: ‌ 244

  • 601

صحنه سکس چطور بود؟ تو جفت داستانا؟


صحنه سکس چطور بود؟ تو جفت داستانا؟


ـــــــــــ

هر که میخواهی باش... من خودم میمانم...



  • 2



  • SABman  

  • عضو از 1398/6/21

  • پست‌‌‌ها: ‌ 3

  • 3

خوب بود


نقل از: SexyMind صحنه سکس چطور بود؟ تو جفت داستانا؟

خوب بود ،ولی احساس کردم یکم فرق میکرد تو دیالوگایی که گفته شد بینشون


ـــــــــــ

... .



  • 0



  • SexyMind  
  • عضو از 1397/7/10

  • پست‌‌‌ها: ‌ 244

  • 601

نقل از: SABman


نقل از: SABman
نقل از: SexyMind صحنه سکس چطور بود؟ تو جفت داستانا؟
خوب بود ،ولی احساس کردم یکم فرق میکرد تو دیالوگایی که گفته شد بینشون

میشه یکم بیشتر توضیح بدی عزیز؟ :)


ـــــــــــ

هر که میخواهی باش... من خودم میمانم...



  • 0



  • SABman  

  • عضو از 1398/6/21

  • پست‌‌‌ها: ‌ 3

  • 3

نقل از: SexyMind


نقل از: SexyMind
نقل از: SABman
نقل از: SexyMind صحنه سکس چطور بود؟ تو جفت داستانا؟
خوب بود ،ولی احساس کردم یکم فرق میکرد تو دیالوگایی که گفته شد بینشون

میشه یکم بیشتر توضیح بدی عزیز؟ :)

گفتو گو هایی که بین ارسلانو فرهاد برقرار میشه تو داستانه قبل (منم مثل بقیه ام) با این به نظرم تفاوت دارن ، بطور کلی خیلی خوب دارید داستانا رو جلو میبرید ، به نظرم هردو داستان تو یه نقطه تموم نشن ،یکیش یذره بره جلوتر


ـــــــــــ

... .



  • 0



  • SexyMind  
  • عضو از 1397/7/10

  • پست‌‌‌ها: ‌ 244

  • 601

نقل از: SABman


نقل از: SABman
نقل از: SexyMind
نقل از: SABman
نقل از: SexyMind صحنه سکس چطور بود؟ تو جفت داستانا؟
خوب بود ،ولی احساس کردم یکم فرق میکرد تو دیالوگایی که گفته شد بینشون

میشه یکم بیشتر توضیح بدی عزیز؟ :)

گفتو گو هایی که بین ارسلانو فرهاد برقرار میشه تو داستانه قبل (منم مثل بقیه ام) با این به نظرم تفاوت دارن

تا اونجایی که من چک کردم تفاوتی نبود ولی ممنون که گفتین :) و مرسی که داستانارو دنبال میکنین (rose)


ـــــــــــ

هر که میخواهی باش... من خودم میمانم...



  • 0



  • SABman  

  • عضو از 1398/6/21

  • پست‌‌‌ها: ‌ 3

  • 3

نقل از: SexyMind


نقل از: SexyMind
نقل از: SABman
نقل از: SexyMind
نقل از: SABman
نقل از: SexyMind صحنه سکس چطور بود؟ تو جفت داستانا؟
خوب بود ،ولی احساس کردم یکم فرق میکرد تو دیالوگایی که گفته شد بینشون

میشه یکم بیشتر توضیح بدی عزیز؟ :)

گفتو گو هایی که بین ارسلانو فرهاد برقرار میشه تو داستانه قبل (منم مثل بقیه ام) با این به نظرم تفاوت دارن

تا اونجایی که من چک کردم تفاوتی نبود ولی ممنون که گفتین :) و مرسی که داستانارو دنبال میکنین (rose)

قربونت


ـــــــــــ

... .



  • 1



  • nikpendaram  

  • عضو از 1398/7/17

  • پست‌‌‌ها: ‌ 29

  • 15

خیلی خوبه ادامه بدید


خیلی خوبه ادامه بدید


ـــــــــــ


  • 0



  • SexyMind  
  • عضو از 1397/7/10

  • پست‌‌‌ها: ‌ 244

  • 601

نقل از: nikpendaram


نقل از: nikpendaram خیلی خوبه ادامه بدید

ممنون :) حتما


ـــــــــــ

هر که میخواهی باش... من خودم میمانم...



  • 0



  • Binamariai  

  • عضو از 1397/3/31

  • پست‌‌‌ها: ‌ 112

  • 263

.


بنظرم داستان از دیدگاه یک شخص جلو میره بهر حال نمیتونه شخصیت یک نفر از دیدگاه دو نفر دقیقا مثل هم باشه مثلا وقتی با رها سکس میکردی تو اون شرایط اگه یه مرد همچین شخصیت سفت و سر سخت و با اون عقاید داشته باشه نمیتونست راحت سیخ کنه و حتی رها هم میتونست به نتیجه برسه که ارسلان هم مثل بقیه مردای باشه که دیده


ـــــــــــ

به امید روزی که اسلام تو ایران حاکم نباشه



  • 0



  • SexyMind  
  • عضو از 1397/7/10

  • پست‌‌‌ها: ‌ 244

  • 601

نقل از: Binamariai


نقل از: Binamariai بنظرم داستان از دیدگاه یک شخص جلو میره بهر حال نمیتونه شخصیت یک نفر از دیدگاه دو نفر دقیقا مثل هم باشه مثلا وقتی با رها سکس میکردی تو اون شرایط اگه یه مرد همچین شخصیت سفت و سر سخت و با اون عقاید داشته باشه نمیتونست راحت سیخ کنه و حتی رها هم میتونست به نتیجه برسه که ارسلان هم مثل بقیه مردای باشه که دیده

خیلی ممنون بابت نظرتون :) رها هنوز کامل نمیشناسه ارسلان رو درسته... از روی لرزش دست و خشمگین شدنش و اشکاش متوجه میشه که ارسلان نمیتونه اینکار رو کنه (البته شاید این رو نتونستم خوب منتقل کنم به شما). سیخ شدن هم که با توجه به داستان "اون فقط یه جنده بود؟"، ارسلان آدمی سفتی هست ولی نه انقدر که خودش رو از سکس منع کنه... این چیزی بود که امیدوارم بودم خواننده متوجه بشه که ممکنه به خاطر ضعف من تو نوشتن انجام نشده باشه :)


ـــــــــــ

هر که میخواهی باش... من خودم میمانم...



  • 0



  • Amadou  

  • عضو از 1396/3/8

  • پست‌‌‌ها: ‌ 9

  • 6

احسنت


دستخوش از طرز نوشتنت خوشم میاد با جمله هات تصاویر خوب توی ذهن ساخته میشه (ok)


ـــــــــــ

be yourself



  • 0



  • SexyMind  
  • عضو از 1397/7/10

  • پست‌‌‌ها: ‌ 244

  • 601

نقل از: Amadou


نقل از: Amadou دستخوش از طرز نوشتنت خوشم میاد با جمه هات تصاویر خوب توی ذهن ساخته میشه ? (ok)

خوشحالم خوشت اومده دوست عزیز :)


ـــــــــــ

هر که میخواهی باش... من خودم میمانم...



  • 0



  • Sina9_7  
  • عضو از 1398/5/16

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2

  • 84

دوست عزیز منتظر ادامه داستانتیم، اقدامی نکردی؟ ;)


دوست عزیز منتظر ادامه داستانتیم، اقدامی نکردی؟ ;)


ـــــــــــ


  • 0



  • SexyMind  
  • عضو از 1397/7/10

  • پست‌‌‌ها: ‌ 244

  • 601

نقل از: Sina9_7


نقل از: Sina9_7 دوست عزیز منتظر ادامه داستانتیم، اقدامی نکردی؟ ;)

والا ازینجا به بعدش چون خیلی حساسه دائم دارم احتمالات مختلف رو در نظر میگیرم که ببینم کدومش برای ادامه داستان بهتره... فک کنم امروز فردا با خودم کنار بیام... ممنون از صبوریتون :)


ـــــــــــ

هر که میخواهی باش... من خودم میمانم...



  • 1





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو




نظرسنجی

در صورتی که در ایران جنگ داخلی به وجود بیاد و شما اسلحه در اختیارتون باشه آیا حاضر به مبارزه مسلحانه هستید؟


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «