داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

آشنایی۲(کیمیا)

1399/05/16

آموزشگاه یک ساعتی با خونمون فاصله داشت و تقریبا هفته ای سه مرتبه این مسیر رو میرفتم.
وارد کلاس شدم و متوجه شدم ک کلاس ده دقیقه پیش برگذار شده.و من ده دقیقه تأخیر داشتم.رفتم و ی گوشه نشستم و توی فکر فرو رفتم.ی فکر عمیق.
تمام اتفاقات بد رابطه گذشته مث ی فیلم از توی ذهنم رد میشد.
تمام تهمتاش،فحش های رکیک،کتک خوردن،اینکه میدونست من احمق بهش علاقه دارم با کاراش منو زجر میداد.جواب تلفن هام رو نمیداد تا منو نگران کنه.میدونست ک خیلی روی این موضوع حساسم.دقیقا دستشو میزاشت رو همون نقطه ضعفام.
پیش خودم گفتم ولش کن شمارشو پاک میکنم.چون همه پسرا همینن.
وقتی ک میفهمن دوسشون داری بشون علاقه مندی،یا خیانت میکنن یا اذیتت میکنن تا خسته بشی.
توی دلم ی حس دیگه ای داشتم اما مغزم ی فرمان دیگه میداد.و اینکه گفته بود توی یک هفته خودشو ثابت میکنه و میتونم بفهمم ک چجور شخصیتی داره.
توی همین افکار بودم ک مربی کلاسمون صدام کرد.
خانوم راد!!!
خانومه راااااااد!
یهویی هل شدم و دیدم تقریبا نیم ساعت فکرم مشغول بوده اصلا نفهمیده کلاس چجوری گذشته.
بله خانوم امینی جانم بفرمایین؟!
خانوم امینی مربی کلاسمون بود ی خانوم باوقار و زیبا.خانوم امینی ی خانومه ۳۵ ساله بود ک چند مدرک آرایشگری داشت از شهرها و کشورای دیگه.ی خانومه خوش تیپ با چشمای عسلی و اینکه خیلی خبره تو کارشون بود.رابطه بینمون خیلی صمیمی بود و همیشه تایم های خارج از کلاس رو گاهی اوقات با هم صحبت میکردیم.منم چون خیلی چموش و شیطون بودم اونروز خیلی واسش سوال بود ک چرا اینقد ساکتم و جدای ساکت بودنم حواسم اصلا ب کلاس و حرفایی ک زده نیس.
.امروز حواستون کجاس؟!!!فکر کنم مشکلی پیش اومده واستون ک اینقدر ساکتین و هیچ حرف و سوالی درباره کلاس نمیپرسین.
…نخیر خانوم چیزی نیس ی کم سردردم ب خاطر همونه.
.اوکی.اگه نمیتونین ادامه کلاس رو ادامه بدین میتونین برین منزل چون امروز کلاسمون مهمه و بهتره ک بیشتر دقت کنین و حواستون جمع باشه
…چشم خانوم امینی عذرخواهی میکنم.
اونروز کلاس رو ب هر طریقی بود گذروندم و از کلاس اومدم بیرون و داشتم از آموزشگاه خارج میشدم ک پشت سرم صدام کرد.
کیمیا جان…کیمیا!!!
برگشتم دیدم خانوم امینی با قدمای بلند ب طرفم میاد.
جانم خانوم.
رسید بهم و گفت:دختر امروز چت شده بود تا حالا اینجوری تو این مدت ندیده بودمت.
نمیتونستم ازش پنهان کنم چون همیشه باهاش حرف میزدم و درد و دل میکردم.
ماجرا رو بهش گفتم.
سکوت کرد تو دلم ترس افتاد ک اینکه نکنه بگه این مورد ب درد دوستی و آشنایی نمیخوره.چون ی جورایی ی حسی ب پسره داشتم انگاری ک میشناختمش انگار…انگار ک از خیلی وقت قبل باهام بوده.بهش علاقه داشتم.
خودم از خودم خندم میگیره ک چطوری با ی نگاه ساده همون نگاههای زیر چشمی این حس رو درمن بوجود آورده بود.باورم نمیشد ک خیلی زود دلبسته ش بشم.منی ک نمیخواستم ب این زودیا وارد رابطه جدیدی بشم.سکوتش رو شکست و بهم گف.عزیزم هرچی احساست میگه عمل کن گاهی اوقات عقل هم اشتباه میکنه و خوبه ک گاهی اوقات ب احساساتمون هم اطمینان کنیم و بزاریم ببینیم چ اتفاقات خوبی در انتظارمونه.
باورم نمیشد خانوم امینی این چنین حرفی رو بزنه چون تو این مدتی ک میشناختمش همیشه تو کلاس میگف هر تصمیمی میگیرین تو هر شرایطی عاقلانه بگیرین تا ضربه نخورین تو هرکاری.
انگاری اون پسر احساسشو از طریق تله پاتی ب خانوم امینی رسونده بود تا ایشون ب من این حرف رو بزنه.خیلی تعجب کردم.گفتم امیدوارم ک این رابطه منو ب جاهای خوب ببره و بتونه تمام خاطرات تلخ و گند گذشته رو ب کلی از ذهنم پاک کنه.خانوم امینی واسم آرزوی موفقیت کرد و باهم خداحافظی کردیم.از هم جداشدیم.از آموزشگاه ک خارج شدم هوا ابری بود و من هم عاشق هوای ابری بودم دوس داشتم بارون بباره.
تصمیم گرفتم ی فاصله از راه رو با تاکسی طی کنم وبقیه راه رو پیاده برم.
رسیدم ب ی خیابون بزرگ ڪ طولش خیلی زیاد بود و تقریبا نیم ساعت هم تا خونمون فاصله داشت.
عاشق این خیابون بودم چون پر بود از درختای چنار بلند.
آهسته شروع کردم ب قدم زدن سمت خونه.
باد پاییزی برگای زرد درختای چنار از درخت جدا میکرد و میریختن وسط خیابون و روی سرم.
توی راه قدم زدن دیدم صورتم خیس شد.بارون گرفت ولی ی بارون نم نم و آهسته.
انگاری اونروز همه چی دست ب دست هم داده بود تا حس و حال منو عوض کنه.
قدم میزدم و فکر میکردم و فکر میکردم.ب همه چی.
رسیدم خونه.هوا دیگه تاریک شده بود.مادرم از توی پذیرایی اومد سمت در.منو ک دید تعجب کرد.
وااااااا دختر چرا اینقدر دیر کردی چرا اینقدر لباسات خیسه مگه با تاکسی نیومدی.
گفتم قدم زدم هوای ابری و بارون لذت داره واسه پیاده راه رفتن.
دختر تو خل شدی،برو لباساتو سریع عوض کن تا سرما نخوردی من حوصله مریض داری رو ندارم.
اداشو در آوردم اونم خندش گرف.
با مادرم خیلی خوب بودم.جدا از اینکع مادر و دختر باشیم حتی مث دوتا دوست بودیم.
لباسامو عوض کردم و از توی کمد ی تاپ مشکی قرمز برداشتم و ی شلوارک جین پوشیدم.
رفتم پیش مادرم تا تنها نباشه.آخه چون مادر و پدرم دوتا بچه داشتن.منو داداشم ک داداشم ازدواج میکنه میره ی شهر دیگه ب خاطر کارش.
فقط من میمونم و مامان و بابا.
مادرم عادت داشت هروقت از بیرون میرفتم خونه برام چایی بیاره و دوتایی بعد چایی خوردن یا فیلم و سریال میدیدیم یا صحبت میکردیم.
با خودم دو دل بودم ک جریان رو بهش بگم یا نه.
مادرم از رابطه قبلیم خبر داشت و همونجور ک گفتم با هم مث دوتا دوست بودیم و من هیچوقت چیزی رو ازش پنهان نمیکردم.یعنی جوری منو داداشم رو بار آورده بود ک هیچوقت پنهانکاری نکنیم.
دو دلی داشت اذیتم میکرد آخه مطمئن بودم ک اگه بهش بگم صد در صد با این رابطه مخالفت میکنه و نمیزاره وارد این رابطه جدید بشم.
با کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم فعلا چیزی رو بهش نگم تا رابطمون شروع شه و ی مدت کوتاهی ازش بگذره تا ببینم چی پیش میاد.
شاید اصلا با هم تفاهم نداشته باشیم یا اینکه انتظاراتی ک من از اون پسر توی ذهنم داشتم درست نباشه.
پدرم از سرکار برگشت خونه و شام رو سه تایی با هم خوردیم.
مادرم هرشب مینشست پای فیلمهای بیخود ترکیه ای ک سر و ته نداشت.
منم ک بیزار بودم از چنین سریالها مجبور بودم ب خاطر مادرم بشینم و همراش نگاه کنم.پدرم هم میرفت توی اتاقش و با لپ تابش کارای خودشو انجام میداد.
دیگه آخر شب شده بود و بهم شب بخیر گفتیم.
وارد اتاق ک شدم ی جورایی تپش قلب گرفتم و چون من بیماری قلبی دارم و استرس و اضطراب باعث میشه تپش قلب بگیرم.
رفتم روی تخت زیر لحاف نرم و گرمم و دراز کشیدم.
طبق عادت همیشه قبل خواب افتادم توی گوشیم و گفتم ی چند دقیقه ای از اینترنت استفاده کنم.
فکرم پیشش بود.ولی ی حالت دلهره داشتم ک زنگ بزنم یا نزنم.
پدرم و مادرم خیلی زود میخوابن و اتاقم با اتاق اونا فاصله داشت.
و اگه میخواستم با کسی حرف بزنم اونها صدای منو نمیشنیدن.
ی حسی وادارم کرد ک از توی مخاطبینم شمارشو پیدا کنم.
شمارش خیلی راحت پیدا شد چون واسش اسمی انتخاب نکرده بودم و بدون اسم سیوش کرده بودم.
ی نگاه ب شمارش انداختم خیلی رند نبود خودمو با این افکار گول میزدم تا شاید باعث بشه ک اونشب زنگ نزنم.
اما من خیلی کنجکاو تر و شیطون تر از این حرفا بودم.
ساعت ۱۲/۳۰دقیقه شب بود.
دستم خودبخود رفت روی شمارش.نور صفحه گوشی منو ب صفحه گوشی خیره نگه داشته بود.
گوشیش زنگ خورد و منم تپش قلبم خیلی بیشتر شد.
یک لحظه منصرف شدم
اومدم ک قطع کنم ک گوشیش رو جواب داد.
دیگه دیر شده بود و اگه جواب نمیدادم  متوجه میشد ک من تماس گرفتم.
الو…
صداش خسته بود خیلی خسته و معلوم بود ک از خواب بیدارش کردم.
جواب دادم
سلام…خانوم راد هستم…

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .

2020-08-06 22:46:43 +0430 +0430

خوبه ادامه بده

2 ❤️

2020-08-06 22:51:58 +0430 +0430

چه شووود 👿 😁

1 ❤️

2020-08-06 23:19:39 +0430 +0430

این سری فوق العاده بود خاله🌹
منو یاد خیابون اِرم انداخت. ❤️
به جرئت می تونم بگم یکی از قشنگ ترین خیابون هایه دنیاست 🤤
هرکی تو پاییز امد شیراز و توخیابون اِرم قدم نزد، کل عمرش بر فناست.


1 ❤️

2020-08-07 06:44:34 +0430 +0430

ای زشتو
قلمت عالیه
از هر انگشتت یه هنر می باره ها 😁

1 ❤️

2020-08-08 02:27:26 +0430 +0430

پس عکس کونت کو ؟

0 ❤️

2020-08-10 21:29:49 +0430 +0430

خيلي بهتر از كسايي مينىيسي كه مدتها دارم داستاناشونو ميخونم عاليه عزيزم

1 ❤️

2020-08-11 03:49:18 +0430 +0430

ادامه بده
خوب مینویسی

1 ❤️

2020-08-11 15:06:11 +0430 +0430

داستان جذابی شده ادامه بده

1 ❤️

2020-08-11 16:16:18 +0430 +0430

کیمیا جان عالی بود عالیییی

1 ❤️

2020-08-11 17:17:02 +0430 +0430

کیمیا قسمت 3 رو آپ کن، کلی منتظر موندیم مارو از انتظار در بیار

0 ❤️

2020-08-11 20:24:14 +0430 +0430

عالیههههههههه منتظر ادامشم بالاخره یه چیز واقعی خوندم تو این سایت

0 ❤️

2020-08-19 10:17:18 +0430 +0430

عالیه…
قسمت سومش کی میاد حج خانوم؟

0 ❤️

2020-08-23 00:21:56 +0430 +0430

قشنگ بود ادامش هم بزار ❤️

0 ❤️

2020-09-22 11:01:07 +0330 +0330

↩ Arian__teh
دیگه عکس سکسی نمیزارم

1 ❤️








‌آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «


جستجو در سایت
Top Bottom