آمار میده قسمت دوم

1401/04/03

من حالم یه جوری بود این محسنم از تو چهره فهمیده بود بعد گفت داداش گفتم
که نگم. من گفتم ما با هم این حرفها رو نداریم که خوب کاری کردی گفتی ؟
گفت میخوای یه کاری کنم من از سر مهشید بپرم…گفتم چطوری"گفت برم با
فرشته دوست بشم.گفتم نه بابا مهشید فضوله ابروتون میبره…گفت پس چی کار کنم.من حاضرم هر کاری کنم تو بخوای…گفتم بیخیال بابا حالا بگیریم بخوابیم بعدا یه فکری میکنیم ؟بعد جامو انداختم کنار تخت محسن دراز کشیدم
اصلا خوابم نمیبرد همش داشتم فکرو خیال میکردم یادم اومد چند هفته پیش مهشید تو اتاقم بود مثلا داشت تمیزش میکرد شبش که رفتم تو اتاقم دیدم سی دی سوپرم که تو کشوی میزم بود جابه جا شده اونموقع فکر کردم کار داداش
بهزاد بود که متاهله من با اون این حرفهارو ندارم چون روز قبلش اومده بود به ما سر بزنه …بعضی موقع ها خونه خالی بود تو اتاقم من فیلم میدید…ولی حالا یادم افتاد بهزاد فقط 2ساعت تو خونه ما بود وقتی من از خونه رفتم بیرون اونم بعد من خداحافظی کرده بود چون وقتی سراغش از مادرم گرفتم
گفت پیش پای تو رفت خونش…پس یعنی کار مهشیده…وای این دختره چه اب زیره کاهیه…و چند تا مورد دیگه…نفهمیدم کی خوابم برد ساعت حدود11میلاد
اومد بیدارم کرد ازش سراغ محسن گرفتم گفت نمیدونم کجاست من از مدرسه اومدم مامانم گفت بیام تورو بیدار کنم…وای من چقدر خوابیدم …پنجشنبه بود فکر کنم سال اخری بود که بچه ها پنجشنبه ها میرفتن مدرسه
ولی زودتر تعطیل میشدند…رفتم بالا بعد از سلام سراغ محسن گرفتم زنعموم
گفت حمومه…صبحانه رو خوردم محسن اومد گفت مهرداد من برم مدرسه زود برمیگردم نری ها فردام تعطیله باهم میریم میگردیم…یه خنده ای کوچیک کردم وسرمو به نشانه تاید تکون دادم که زنعموم گفت کجا بره من به مامانش گفتم
مهردا د چند روز پیش ماست…مهرداد رفت مدرسه…دیدم میلاد صدام میکنه که پسر عمو بیا پلی استیشن بازی کنیم منم رفتم پیشیش اصلا هواسم به بازی نبود و این میلاد فسقلی دو سه دست تو فوتبال منو برد و هی میگفت من دیگه حریف ندارم…اخه قبلا فقط از من میباخت…بعد از چند دست بازی گفتم من میرم اتاق محسن که زن عموم گفت وایستا نهار بخور مهرداد جان گفتم بابا منالان صبحونه خوردم من چدیدا نهارمو غروب میخورم که دیگه شام نخورم
و امدم سمت اتاق محسن وای چقدر ذهن من پر شده بود از افکار مختلف
که من محسن میکنم حالا خواهرم عاشق چاقال من شده…ولی هی توذهنم
سکس محسن با مهشید میومد ودوباره شق میکردم دیگه نتونستم خودمو
کنترل کنم ویه کف دستی زدم وای من چقدر اب داشتم همه روخالی کردم
رودستمال کاغذی…وحالا بدترین حس ممکن اومد سراغم…چقدر احساس
پشیمونی میکردم و با این فکر مهشید خودش میخواره به من چه!
اصلا هنوز که چیزی نشده
رفتم حموم تو حموم چند تا نقشه کشیدم و به شدت حال عجیبی داشتم
از حموم برگشتم تو اتاق محسن و با گوشیم داشتم بازی میکردم تا محسن
بیاد قبل از اینکه محسن بیاد عموم اومد و گفت ما میریم خونه خاله محسن
تو هم بعد با محسن بیا من گفتم عمو من روم نمیشه بعد با محسن میخوام بریم
بیرون دور بزنیم عموم گفت ما دیروقت بر میگردیم تو اشپزخونه غذا هست
گرم کنید بخورید گفتم چشم و عموم اینا رفتن…و من باز داشتم به نقشم فکر میکردم اول باید مزه دهن محسن میفهمیدم ساعت حدود چهار و ربع بود محسن اومد…بهش گفتم مادرت اینا رفتن خونه خالت من گفتم ما نمی یام
تو که مشکلی نداری گفت بهتر:و ادامه داد حالت بهتره…گفتم حالم بد نبوده…مگه من مقصرم خودش میخواره…محسن با تعجب نگام کرد گفتم خوب یه خورده
عصبانی شدم بعد دیدم اونم حق داره…محسن با تاید حرف من گفت حالا حال داری یه حالی باهم بکنیم و اومد نشست رو پاهام…نمیدونم چرا دیگه حس کردن محسن نداشتم…و دستمو گذاشتم رو کیرش و باهاش بازی کردم بهش گفتم محسن تو چی از فرشته خوشت میاد یا از مهشید …گفتم من ناراحت نمیشم راستشو یگو گفت راستش فرشته خوشگله ولی جلفه…گفتم پس تو هم از مهشید خوشت میاد ناقلا دیدم کیرش تو دستم سفت شده و با سر میگه اره
گفتم اون که از تو بزرگتره چه طور خاطر خواه تو شده با خنده گفت ما اینم دیگه کیرم راست شده بود محسن خوب میدونست چون سفتیشو با کونش که رو پام نشسته بود حس میکرد م گفتم حالا تو از چی مهشید خوشت اومده
گفت دیگه بی خیال دوباره یه کم کیرش مالیدم گفتم بگو دیگه…گفت اخه …گفتم اذیت نکن دیگه گفت راستش کونش…وای من تا حالا دقت نکرده بودم
راست میگفت مهشید کون خوش فرمی داره…دید من دوباره با کیرش بازی میکنم گفت سینه هایه خوبی هم داره…گفتم میتونی مخشو بزنی…از رو پاهام بلند شد تو چشماش شهوت موج میزد.و منو نگاه میکرد گفتم اگه راست میگی باید بتونی مخشو بزنی منم مشکلی ندارم خودش میخواره این قضیه هم مثل کون دادن تو بین خودمون میمونه…گفتم اگه مخشو بزنی تونستی با هاش حال کن به شرطی که من تو کل جریان بزاری…گفت راستش خودم خیلی طلبشم
ولی موقیعتش نیست و امکان داره عمو اینا بو ببرن گفتم من کمکت میکنم.
بعد اروم خوابوندمش و شلوارشو در اوردم گفتم حالا میتونی یا لاف میای
گفت اون خودش مخمو میزنه زود بکن تو کونم دارم از شهوت میمرم…
من برگشتم و فصل امتحانات بود که پدرم اومد گفت از طرف شرکت بهشون بیلط مشهد دادن با هتل برای پنج نفر مهشید که امتحان داشت من همونجا جرقه تو ذهنم خورد گفتم من پیش خواهرم میمونم پدرم گفت افرین من میخواستم مهشید بفرستم پیش عمه ات ولی اینطوری بهتره ما با دادشت اینا میریم نوه ام هم اولین سفر مشهدشو میره منظورش برادرزاده ام بود وه تازه یک سالش شده بود خلاصه یه هفته به مسافرت شون مونده بود اونها سه شنبه میرفتن و چهارشنبه و پنجشنبه تعطیل رسمی بود و جمعه هم بود و سفر اونا هم تقریبا هشت روز بود من فقط تو این تعطیلات میتونستم کاری کنم رفتم به محسن زنگ زدم گفتم یه جوری چهارشنبه که تعطیله بهانه پیدا کن بیا اینجا بابا اینا میرن مشهد.گفت"اتفاقا من تا یکشنبه امتحان ندارم پس حتما میام چون مامان بابام هی میگن برو مسافرت تا حال هوات عوض بشه …بعد بهش یاد دادم که به عمو بگه به بابام زنگ بزنه بگه محسن میاد اینجا…شبش بابام بهم گفت شاید محسن واسه دوروز اومد اینجا شلوغ نکنی یا خواهرت امتحان داره…گفتم مگه من بچه ام…وای داشت همه چیز جور میشد دوست داشتم این خبرو خودم به مهشید بگم تا چهره اش رو ببینم رفتم تو اتاقش گفتم بهش بابا میگه مجسن دو روز میاد اینجا فکر میکنه ما مزاحم درس خوندن تو میشیم…یه لحظه دیدم برق خوشحالی تو چشماش…گفت محسن که مزاحم نیست فقط یه جوری به بابا بگو به عمه نگه چون اگه دخترش بفهمه به بهانه درس خوندن میاد اینجا و مارو از درس خوندن میندازه…گفتم فکر نکنم بگه حالا یه جوری بهش میرسونم…گفتم راستی مغازه رفیقم دوتا لباس دخترونه جدید اورده میخوای برات بگیریم به شرطی که پولشو خودت بدی یا گفت حالا تو بیار ببینم چه شکلیه گفتم من نمیدونم چه شکلیه فقط میدونم خیلی خریدن ازش…گفت پس واجب شد ببینم چه شکلین…گفتم فردا میارم…فرداش رفتم مغازه رفیقم
و یه شلوار صورتی رو باسنش و رونش تنگ بود بایه شلوار تنگ که طرح لی داشت بایه پیراهن خیلی تنگ مشکی و پیراهن زیپ دار سرمه ای براق اوردم
وای مهشید ذوق کرده بود وقتی دید گفت چه داداش خوش سلیقه دارم گفتم من انتخاب نکردم اینا مده…گفت کی مد شده ما نفهمیدم پولش میدم فقط خیلی گرونه گفتم بهم بدهکار بود منم دیدم پولمو که نمیده بجاش اینارو برداشتم تا از تو پولش بگیرم…ولی میتونی قسطی بدی بلند شد ماچم کرد…وای خواهرم چقدر گوشت بود من نمیدونستم…وبالخره بابا اینا رفتن…ومحسن سه شنبه زنگ زد گفت من شب میرسم ترمینال گفتم میام دنبالت…مهشید گفت بابا زنگ زد گفت دارن سوار هواپیما میشن…گفت تلفن تو کی بود گفتم محسن بود ساعت دوازده میرسه منم گفتم میرم دنبالش گفت لازم نکرده من میترسم…خودش اژانس میگیره میاد گفتم دیگه بهش گفتم یه لحظه فکری اومد
تو سرم وگفتم خوب تو هم بیا خوشحال شد ولی گفت باید برام شام بخری
گفتم خوب کو تا ساعت دوارده یه چیزی میخوریم دیگه گفت بیرون داریم میریم
بخر دیگه خسیس نباش…گفتم اوکی ساعت حدود 9بود گفت من میرم حموم
منم رفتم تو اتاقم تا ساعت یازده که مهشید در اتاقمو باز کرد اووووووف چی میدیدم…
ای چه تیپ محشری یه ساپورت براق مشکی با یه پالتو خز دار چرمی قهوه ای و یه چکمه قهوه ای وای خواهرم چه کسی شده بود!بهش گفتم چه خوشتیپ ناز شدی…گفت جدا مرسی تو خیلی خوبی داداش بهزاد همش میاد اینجا بهم گیر میده…گفتم ولی این ساپورت براق با این تیپ خفن این موقع شب بهمون گیر میدن گفتم خوب گیر بدن خواهر برادریم دیگه…گفتم باشه بزار زنگ بزنم اژانس بریم منم لباسمو عوض کردم رفتم زنگ زدم اژانس .تا اژانس بیاد اس دادم به محسن گفتم بیا ببین چه دافی داره میاد استقبالت
جواب داد مگه مهشیدم میاد جریانو بهش گفتم و بهش گفتم از همین امشب شروع کن گفت تو موقع برگشتن به خونه تو بشین جلو…خواهرت خودش مخمو میزنه…بعد اس دادن به محسن با مهشید از خونه زدیم بیرون تو حیاط
مهشید گفت شام یادت نره گفتم باشه خوب رسیدیم ترمینال کلی داف اونجا بود ولی مهشید هم خیلی نگاها رو به خودش جلب کرده بود
محسن رسید بعد از سلام علیک مهشید گفت حالا کجا باز هست بریم شام بخوریم
گفتم تو همین نزدیکی یه رستوران تا ساعت یک باز هست میریم اونجا محسن با چشم اشاره کرد برم جلوتر منم رفتم به بهانه اس دادن با موبایل صدای محسن شنیدم که به مهشید گفت تو چقدر خوشتیپ شدی مهشید گفت بودم…
محسن گفت بله راست میگی واقعا تو خوشتیپ ترین و با صدای یواشترخودشو به مهشید نزدیک کرد گفت وخوشگل فامیل هستی…
و چند تا چیز یواش که من فقط صدای خند های مهشید میشنیدم…
محسن با اینکه سوم راهنمایی بود ولی دختر باز تیری بود…
رسیدیم رستوران رفتیم نشستیم و طرف گفت فقط جوجه.کوبیده …
برگ داریم گفتیم چاره چیه هر سه مون جوجه سفارش دادیم من رفتم دستامو بشورم وقتی داشتم بر میگشتم حرف زدن مشکوک محسن مهشید دیدم تا من رسیدم قطع کردن و مهشید رفت به سمت دستشویی…
به محسن گفتم چه خبر گفت دیدی گفتم اون داره مخ منو میزنه نه من گفت دادش تمومه
باهاش دوست شدم…حالا برم دنبالش با هاش قرار بزارم…گفتم به این زودی…
گفت ما اینیم دیگه و بلند شد رفت سمت دستشویی…و بعد از چند دقیقه مهشید اومد و بعد محسن و شام خوردیم به رستوران سفارش کردیم زنگ بزنه به اژانس وقتی اژانس اومد محسن زود پرید جلو و من تعجب کردم اخه قرارمون این نبود…
خلاصه رسیدیم خونه وقتی مهشید داشت چکمه هاوش در میاورد محسن بهش کمک کرد …من محسنو بردم تو اتاقم ازش پرسیدم چرا عقب نشستی گفت دیگه نیاز نبود من باهاش قرار گذاشتم گفتم کی گفت ساعت 2وقتی تو توباشگاهی…
گفت قرار خود مهشید گذاشت محل قرار محسن بهم گفت وای چه جای خلوتی بود اون خیابون خواهرم چه ناقلایی بود…
با صدای مهشید که برای خوردن چای صدامون کرد به پذیرایی رفتیم اوووووف مهشید همون پیراهن تنگ سرمه ای زیپ دار و شلوار صورتی تنگ کشی که من براش اورده بودم پوشیده بود…عمرا جرات نداشت اینو جلوی مامان بابام بپوشه منم فکرشو نمیکردم انقدر مهشید سکسی کنه …
کیرم دوباره راست شده بود سینه های مهشید بزرگتر از همه دفعه قبل نشون میداد کونشم که دیوونه کرده بود مارو…
با محسن نشستیم مهشیدم چای تعارف کرد و در حال صحبت بود که بابا زنگ زده و گفت رفتن هتل…تنم دوباره داغ شده بود خواهرم چه دافی شده بود من متوجه نبودم…به این فکر میکردم که اگه بهزادمون مهشید اینجوری میدید چه غوغایی به پا میکرد .مهشید همینطور داشت حرف میزد که دقت کردم دیدم موهاش نصفش بیرونه…اخه تو فامیل کلا دخترا و زنهای فامیل همه روسری سر میکردن مثلا حجاب دارن.داشتم چای میخوردم که محسن با پاش زد به پام
و اشاره کرد که برم منم با گفتن من میرم بخوابم حرکت کردم سمت اتاقم…اتاق من به پذیرای دید داشت منم از لای در داشتم اونارو نگاه میکردم مهشید
پشتش به من بود ولی محسن منو میتونست ببینه محسن داش صحبت میکرد ولی خیلی اروم مهشیدم فقط میخندید و کمتر حرف میزد مهشید از جاش پا شد استکان چاییو جمع کنه من خودمو کشوندم تو اتاق تا منو نبینه یه لحظه دیدم مهشید بلند خندید و به محسن گفت مرسی…بعد از چند دقیقه محسن اومد سمت اتاقم من که کیرم راست بود تا محسن دیدم در اتاق قفل کردم سریع شلوار محسنو دراوردم و خوابوندمش رو تختم که محسن تو کارم مونده
بود دست زدم به کیرش دیدم زود راست کرد تازه داشتم حس میکردم کیر محسن از پارسال بزرگتر شده.
به محسنم گفتم قمبل کنه بعد کیرم تف زدم و با سواراخش تنظیم کردم و هول دادم او تو و در حال تلمبه زدن از محسن پرسیدم چی بهش گفتی محسن گفت بهش گفتم من از تو خوشم میاد دوستت دارم ولی میترسیدم بهت بگم ولی ایندفعه دیگه به خاطر تو اومدم ایجا خواهرتم فقط میخندید و یه بار گفت منم از تو خوشم میاد بعد پا شد که بره اشپزخونه گفتم عجب هیکل خوبی داری تو خوشگلترین دختری هستی که میشناسم…
بعد اونم خندید گفت مرسی…
بعد مخسن گفت مهرداد چقدر تیپ مهشید عوض شده عمو اینا بهش چیزی نمیگن گفتم جلوی اونا جرات نمیکنه اینطور لباس بپوشه منم چون چند بار دید هیچی نمیگم بهش اونم سواستفاده میکنه هر چی دوست داره میپوشه کیرم تو کون محسن بود هنوز ولی دیگه تلمبه نمیزدم اصلا دیگه حسشو نداشتم فقط دوست داشتم در مورد مهشید حرف بزنیم…بعد محسن گفت تو ناراحت نشدی من با مهشید قرار گذاشتم و دارم باهاش دوست میشم گفتم نمیدونم بعد به محسن گفتم باید مواظب رفتارمون باشیم تا کسی چیزی نفهمه …و احساس کردم کیرم تو کون محسن خوابیده درش اوردم بیرون و دادم به محسن که برام جق بزنه و من در مورد مهشید حرف میزدم که اگه خودش میخواد دیگه من چی بگم وای کیرم راست بود ولی استرس داشتم و به محسن گفتم ولش کنه…
دیگه فقط دوست داشتم
کرده شدن مهشید ببینم و محسن دیگه بهم حال نمیداد…
و رفتم خوابیدم
صبح بلند شدم برم دستشویی دییدم مهشید تو اشپزخونه هست و گفت سلام داداشی جونم گفتم سلام مهشید خانم خوش پوش …
رفتم صورتمو شستم برگشتم سمت مهشید که ببینم چیزی احتیاج نداره که همزمان اونم داشت میومد بیرون برای چند صدم ثانیه از روبرم خوردم بهش و مهشید با مالوندن خودش بهم از کنارم رد شد وای خواهرم عجب سینه هایی داشت چه حسی داشتم من اول صبحی دوست داشتم کون و سینه های خواهرمو بمالم براش ولی دوست نداشتم بکنمش…نمیدونم شاید دوست داشتم اول ببینم اهل دادن هست ؟خواهرم شلوار صورتی تو تنش بود با یه تیشرت گشاد سفید بهش گفتم مهشید لباس سرمه ای که دیشب پوشیده بودی همونی نبود من برات اورده بودم گفت چرا داداشی گفتم به خدا من نمیدونستم انقدر تنگه !!ولی خیلی بهت میومد مهشید گفت مرسی اتفاقا این لباسا باید چسبون باشن…
گفتم ولی بابا اینا ببین بهت گیر میدن گفت حواسم هست جلوی اونا نمیپوشم
یه دفعه گفت مهرداد تو خیلی خوبی امروزی فکر میکنی بابا داداش بهزاد همش بهم گیر میدن من باتو خیلی راحتم بعد اومد سمتم یه ماچ از لپم کرد بعد
گفت داداشی میری نون داغ بخری گفتم چشم ابجی خوشگل بعد اومدم سمت اتاقم دیدم محسن هنوز خوابه لباسمو پوشیدم رفتم سمت در که برم دیدم مهشید دوباره رفته لباس سرمه ای پوشیده رفتم سمت مهشید یه بوس از صورتش کردم گفتم واقعا خیلی بهت میاد اونم خودش انداخت تو بغلم گفت مرسی دادشی من تو رو نداشتم دق میکردم…وای دوباره سینه هاشو حس میکردم دوست داشتم همچنان تو بغلم باشه گفت دادشی برو الان نانوایی شلوغ میشه…
رفتم نون گرفتم برگشتم دیدم محسن پشت میزه نهار خوری و مهشید روبروش
وای چی میدیدم مهشید روسری افتاده بود رو گردنش موهاشو دم اسبی بسته بود تا منو دید روسریشو درست کرد و اومد سمت من نون گرفت من نشستم کنار محسن گفتم ابجی یه چاییم برای ما بریز مهشید که دید بابت روسری بهش چیزی نگفتم انگار خیالش راحت شده بود گفت چشم داداشی منم اروم دستم از زیر میز رسوندم به کیر محسن دیدم راسته راسته و با هاش بازی کردم داشتم به این فکر میکردم که این کیر چند وقته دیگه میخواد بره تو کون خواهرم خود به خود کیرم راست میشد…نزدیکهای ظهر شد مهشید منو صدا کرد گفت داداشی دیدم تیپ زده میخواد بره بیرون ولی تیپش از دیشب بهتر بود
یعنی اونقدر تابلو نبود گفت من میرم خونه دوستم کتاب بگیرم زود بر میگردم
گفتم خوب وایستا بعد نهار برو گفت من نهار خونشون دعوتم بعد برای تو محسنم کتلت درست کردم گفتم باشه برو به تیپش توجه کردم دیدم اون پالتو قرمز پارسالشو با روسری مشکی و یه شلوار لی تنگ و چکمه قهوه ای پوشیده بد نشده بود ولی دیشب خواهرم خیلی کس شده بود…خلاصه ساعت نزدیک 2بود که محسن گفت من برم سر قرار بعد حگفتم منم از دور حواسم به شما هست …محسن رفت سر کوچه ای قرار داشت وایستاد منم از دور نگاه میکردم که دیدم خواهرم با یه دختره دیگه اومدن سمت محسن …وای این دیگه کیه اینجا چیکار میکنه خواهرم با محسن دست داد بعد معلوم بود دوستشو معرفی میکنه بعد به سمت خیابون رفتن که دوست مهشید خداحافظی کرد رفت.اصلا معلوم نبود اونو واسه چی اورده بود دوباره برگشتن سمت کوچه…اون کوچه خیلی خلوت بود خواهرم نمیدونم از کجا اینجارو بلد بود من جلوتر نمیتوستم برم همونجا تو پله های یه ساختمون نشستم چون فاصلم با اونا کم بود و هم اونا منو نمیدیدن هم خیلی به کوچه مسلط بودم …هنوز چهل متر از کوچه رو نرفته بودن که دیدم مهشید دستشو حلقه کرد تو دست محسن …نمیدونید چه حالی داشتم داشت کیرم میترکید و رفتن بالاتر بعد نیم ساعت قدم زدن اومد سمت خیابون من خودمو سریع رسوندم پشت دیوار از کنارم رد شدن دیدم مهشید به محسن میگفت زود برگردم خونه الان مهرداد از باشگاه میاد. محسن بهش گفت عشق من بار اول با هم داریم قدم میزنیم تازه مهرداد به من گفت ساعت سه نیم برم پیشش بعد دست مهشید از تو بازوش دراورد گرفت تو دستش مهشیدم بهش گفت محسن بریم ته کوچه خلوتره و من دیگه صداشون نمیشندم بعد از دور دیدم اونا هم تو پله های جلوی ساختمونی نشستن و خیلی بهم چسبیده بودن ساعت نزدیک سه ربع بود به محسن زنگ زدم
محسن مهشید با هم خداحافظی کردن مهشید اومد سمت خیابان دوباره رفتم پشت دیوار منو نبینه اومدمدتا از رفتنش مطمءن بشم که نزدیکهای سر خیابون
بود که دیدم یه پسره همسن من به مهشید چیزی گفت مهشیدم خندید وپسره هم راهشو کج کرد رفت دنبالش وای مهشید ما چقدر اب زیر کاه بوده ما خبر نداشتیم…

10 ❤️
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .

2022-06-24 02:55:12 +0430 +0430

ارزش پاسخ نداشت ؟

1 ❤️

2022-06-24 03:03:57 +0430 +0430

👍👍👍👌👌👌👌👌❤❤❤❤

1 ❤️

2022-06-24 08:25:16 +0430 +0430

عالی❤️❤️🙏

1 ❤️

2022-06-24 12:28:23 +0430 +0430

پایه ی همکاری هستی نوشته هامو ببین

0 ❤️

2022-06-25 00:57:38 +0430 +0430

جمله بندی و کلمات خیلی اشکال دارن ، داستان روان نیست، داستان های قبلی که گذاشتین خیلی خیلی بهتر بود

0 ❤️




halohul



‌آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «