اشعار دلنشین


  • darklord144  

  • عضو از
    1396/11/30

  • پست‌ها: 72

  • 69


یه شعرزیبا ودلنشین توسختی زندگی مثل یه نسیم خنک وسط یه روز داغ تابستونی میمونه شاید هوارو خنک نکنه ولی میتونه چندلحظه جیگرتوحال بیاره


دوستان خوبم لطفا اگه شعرقشنگی به خاطر دارید تواین تاپیک بابقیه دوستان به اشتراک بزارید ازیک بیت تاچندبیت


ممنون میشم اسم شاعرش روهم بگید


ـــــــــــ

ادب مرد به زدولت اوست


  • 3

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • darklord144  

  • عضو از 1396/11/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 72

  • 69

چراغ اول


آن قصرکه باچرخ همی زد پهلو

بردرگه اوشهان نهادندی رو

دیدیم که برکنگره اش فاخته ای

بنشسته همی گفت که کوکو کوکو

ازجناب خیام


ـــــــــــ

ادب مرد به زدولت اوست



  • 0



  • radicalmetal  

  • عضو از 1397/11/7

  • پست‌‌‌ها: ‌ 84

  • 83

من با تمام شعر ها و شاعرا خاطره دارم ولی شعری که...


من با تمام شعر ها و شاعرا خاطره دارم ولی شعری که خاطره دارم باهاش شعر ایدا در اینه از حضرت شاملو هست اولشم اینجوریه لبانت به ظرافت شعر شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل میکند که جاندار غار نشین از آن سود میجوید تا به صورت انسان درآید...


ـــــــــــ

اگر مردان غار نشین یاد میگرفتند چطور بخندند سیر تاریخ عوض میشد/تصویر دوریان گری اسکار وایلد



  • 2



  • Challex  

  • عضو از 1397/9/5

  • پست‌‌‌ها: ‌ 181

  • 305

گر که روزی ز قضا حاکم این شهر شوم / سر هر کوچه دو...


گر که روزی ز قضا حاکم این شهر شوم / سر هر کوچه دو میخوانه بنا خواهم کرد خون صد شیخ فدای سر یک مست کنم / تا نگوییند که مستان ز خدا بی خبرند


ـــــــــــ





  • 4



  • darklord144  

  • عضو از 1396/11/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 72

  • 69

حضرت شاملو محشره


نقل از: radicalmetal من با تمام شعر ها و شاعرا خاطره دارم ولی شعری که خاطره دارم باهاش شعر ایدا در اینه از حضرت شاملو هست اولشم اینجوریه لبانت به ظرافت شعر شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل میکند که جاندار غار نشین از آن سود میجوید تا به صورت تمسان درآید...

شاملوتکرار نشدنیه

وگونه هایت

بادوشیارمورب

که غرور توراهدایت میکنند

وسرنوشت مرا


ـــــــــــ

ادب مرد به زدولت اوست



  • 1



  • Waran  
  • عضو از 1395/3/13

  • پست‌‌‌ها: ‌ 61

  • 63

پرنده پنج خصلت داشت
نخستین، اوج در پرواز
سپس...


پرنده پنج خصلت داشت نخستین، اوج در پرواز سپس پرواز بی همراه سه دیگر به منقارش هدف گیرد فراز کهکشان ها را چهارم، رنگ بی رنگی و درپایان،نوایش هم چنان نجوا نقل از کارلوس کاستاندا(نویسنده مشهور )


ـــــــــــ


  • 1



  • darklord144  

  • عضو از 1396/11/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 72

  • 69

خیلی زیباست


نقل از: Challex گر که روزی ز قضا حاکم این شهر شوم / سر هر کوچه دو میخوانه بنا خواهم کرد خون صد شیخ فدای سر یک مست کنم / تا نگوییند که مستان ز خدا بی خبرند

میروم جانب میخانه کمی مست کنم

جرعه بالابزنم آنچه نبایست بکنم

آنقدرمست که اندوه جهانم برود

استکان روی لبم باشد وجانم برود


ـــــــــــ

ادب مرد به زدولت اوست



  • 1



  • darklord144  

  • عضو از 1396/11/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 72

  • 69

زیبا بود


نقل از: Waran پرنده پنج خصلت داشت نخستین، اوج در پرواز سپس پرواز بی همراه سه دیگر به منقارش هدف گیرد فراز کهکشان ها را چهارم، رنگ بی رنگی و درپایان،نوایش هم چنان نجوا نقل از کارلوس کاستاندا(نویسنده مشهور )

هرچندبانویسندش آشنا نیستم


ـــــــــــ

ادب مرد به زدولت اوست



  • 0



  • darklord144  

  • عضو از 1396/11/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 72

  • 69

حضرت حافظ


این بیت ازحضرت حافظ تمام وجودموتسخیرمیکنه یه تک بیت ناب ازیکی ازناب ترین غزلیاتش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آنست که باشد غم خدمتکارش


ـــــــــــ

ادب مرد به زدولت اوست



  • 0



  • adam.he  

  • عضو از 1397/11/27

  • پست‌‌‌ها: ‌ 387

  • 587

تن آدمی شریف است ، به جان آدمیت


نه همین لباس...


تن آدمی شریف است ، به جان آدمیت

نه همین لباس زیبا ست ، نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی

چه میان نقش دیوار و میان آدمیت ؟

خور و خواب و خشم و شهوت ، شغب است و جهل و ظلمت

َحیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش ، وگرنه مرغ باشد

که همی سخن بگوید ، به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی ؟

که فرشته ره ندارد ، به مقام آدمیت

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد

همه عمر زنده باشی ، به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی ، که بجز خدا نبیند

بنگر که تا چه حد است ، مکان آدمیت

َطیَران مرغ دیدی ؟ تو ز پای‌بند شهوت

به در آی تا ببینی ، َطیَران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم

هم از آدمی شنیدیم ، بیان آدمیت


ـــــــــــ


  • 2



  • darklord144  

  • عضو از 1396/11/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 72

  • 69

بسیارزیبا


نقل از: adam.he تن آدمی شریف است ، به جان آدمیت نه همین لباس زیبا ست ، نشان آدمیت اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت ؟ خور و خواب و خشم و شهوت ، شغب است و جهل و ظلمت َحیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیت به حقیقت آدمی باش ، وگرنه مرغ باشد که همی سخن بگوید ، به زبان آدمیت مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی ؟ که فرشته ره ندارد ، به مقام آدمیت اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد همه عمر زنده باشی ، به روان آدمیت رسد آدمی به جایی ، که بجز خدا نبیند بنگر که تا چه حد است ، مکان آدمیت َطیَران مرغ دیدی ؟ تو ز پای‌بند شهوت به در آی تا ببینی ، َطیَران آدمیت نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم هم از آدمی شنیدیم ، بیان آدمیت

مگه میشه شعرازسعدی باشه ودلنشین نباشه


ـــــــــــ

ادب مرد به زدولت اوست



  • 1



  • adam.he  

  • عضو از 1397/11/27

  • پست‌‌‌ها: ‌ 387

  • 587

نقل از: darklord144


نقل از: darklord144
نقل از: adam.he تن آدمی شریف است ، به جان آدمیت نه همین لباس زیبا ست ، نشان آدمیت اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت ؟ خور و خواب و خشم و شهوت ، شغب است و جهل و ظلمت َحیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیت به حقیقت آدمی باش ، وگرنه مرغ باشد که همی سخن بگوید ، به زبان آدمیت مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی ؟ که فرشته ره ندارد ، به مقام آدمیت اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد همه عمر زنده باشی ، به روان آدمیت رسد آدمی به جایی ، که بجز خدا نبیند بنگر که تا چه حد است ، مکان آدمیت َطیَران مرغ دیدی ؟ تو ز پای‌بند شهوت به در آی تا ببینی ، َطیَران آدمیت نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم هم از آدمی شنیدیم ، بیان آدمیت

مگه میشه شعرازسعدی باشه ودلنشین نباشه

نه واقعا نمیشه. من عاشق این شعرم. اما متاسفانه اصلا تو جامعه امروزی ما هیچ معنا و ارزشی نداره


ـــــــــــ


  • 1



  • darklord144  

  • عضو از 1396/11/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 72

  • 69

بله متاسفانه


نقل از: adam.he
نقل از: darklord144
نقل از: adam.he تن آدمی شریف است ، به جان آدمیت نه همین لباس زیبا ست ، نشان آدمیت اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت ؟ خور و خواب و خشم و شهوت ، شغب است و جهل و ظلمت َحیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیت به حقیقت آدمی باش ، وگرنه مرغ باشد که همی سخن بگوید ، به زبان آدمیت مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی ؟ که فرشته ره ندارد ، به مقام آدمیت اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد همه عمر زنده باشی ، به روان آدمیت رسد آدمی به جایی ، که بجز خدا نبیند بنگر که تا چه حد است ، مکان آدمیت َطیَران مرغ دیدی ؟ تو ز پای‌بند شهوت به در آی تا ببینی ، َطیَران آدمیت نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم هم از آدمی شنیدیم ، بیان آدمیت

مگه میشه شعرازسعدی باشه ودلنشین نباشه

نه واقعا نمیشه. من عاشق این شعرم. اما متاسفانه اصلا تو جامعه امروزی ما هیچ معنا و ارزشی نداره

متاسفانه جامعه ایران توشرایط خیلی سختیه

یه وقتایی باخودم میگم خب عقل ودرک وشعوراکتسابیه ولی لامصب ها محبت که دیگه غریزیه

چرایه ذره باهم مهربون نیستیم


ـــــــــــ

ادب مرد به زدولت اوست



  • 1



  • adam.he  

  • عضو از 1397/11/27

  • پست‌‌‌ها: ‌ 387

  • 587

نقل از: darklord144


نقل از: darklord144
نقل از: adam.he
نقل از: darklord144
نقل از: adam.he تن آدمی شریف است ، به جان آدمیت نه همین لباس زیبا ست ، نشان آدمیت اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت ؟ خور و خواب و خشم و شهوت ، شغب است و جهل و ظلمت َحیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیت به حقیقت آدمی باش ، وگرنه مرغ باشد که همی سخن بگوید ، به زبان آدمیت مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی ؟ که فرشته ره ندارد ، به مقام آدمیت اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد همه عمر زنده باشی ، به روان آدمیت رسد آدمی به جایی ، که بجز خدا نبیند بنگر که تا چه حد است ، مکان آدمیت َطیَران مرغ دیدی ؟ تو ز پای‌بند شهوت به در آی تا ببینی ، َطیَران آدمیت نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم هم از آدمی شنیدیم ، بیان آدمیت

مگه میشه شعرازسعدی باشه ودلنشین نباشه

نه واقعا نمیشه. من عاشق این شعرم. اما متاسفانه اصلا تو جامعه امروزی ما هیچ معنا و ارزشی نداره

متاسفانه جامعه ایران توشرایط خیلی سختیه

یه وقتایی باخودم میگم خب عقل ودرک وشعوراکتسابیه ولی لامصب ها محبت که دیگه غریزیه

چرایه ذره باهم مهربون نیستیم

بعضی از غرایز با شرایط محیط عوض میشن. مثل حیوون های توی سیرک که با آموزش دادن میشه کلی از غرایزشون رو تغییر داد. وقتی بچه تو خونه محبت رو نمی بینه. نمی بینه که پدر و مادرش به هم محبت کنن خب اونم چیزی از محبت نمی فهمه و این تا آخر عمرش باهاش می مونه. البته تقصیر اون پدر و مادرم نیست خیلی وقتاها. تقصیر شرایط بد جامعس


ـــــــــــ


  • 1



  • darklord144  

  • عضو از 1396/11/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 72

  • 69

وسعدی


انگارکسی مثل این بزرگ مرد عاشقی نکرده

هرخم زلف پریشان توزندان دلی است

تانگویی که اسیران کمند تو کمند


ـــــــــــ

ادب مرد به زدولت اوست



  • 0



  • darklord144  

  • عضو از 1396/11/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 72

  • 69

نقل از: adam.he


نقل از: adam.he
نقل از: darklord144
نقل از: adam.he
نقل از: darklord144
نقل از: adam.he تن آدمی شریف است ، به جان آدمیت نه همین لباس زیبا ست ، نشان آدمیت اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت ؟ خور و خواب و خشم و شهوت ، شغب است و جهل و ظلمت َحیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیت به حقیقت آدمی باش ، وگرنه مرغ باشد که همی سخن بگوید ، به زبان آدمیت مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی ؟ که فرشته ره ندارد ، به مقام آدمیت اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد همه عمر زنده باشی ، به روان آدمیت رسد آدمی به جایی ، که بجز خدا نبیند بنگر که تا چه حد است ، مکان آدمیت َطیَران مرغ دیدی ؟ تو ز پای‌بند شهوت به در آی تا ببینی ، َطیَران آدمیت نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم هم از آدمی شنیدیم ، بیان آدمیت

مگه میشه شعرازسعدی باشه ودلنشین نباشه

نه واقعا نمیشه. من عاشق این شعرم. اما متاسفانه اصلا تو جامعه امروزی ما هیچ معنا و ارزشی نداره

متاسفانه جامعه ایران توشرایط خیلی سختیه

یه وقتایی باخودم میگم خب عقل ودرک وشعوراکتسابیه ولی لامصب ها محبت که دیگه غریزیه

چرایه ذره باهم مهربون نیستیم

بعضی از غرایز با شرایط محیط عوض میشن. مثل حیوون های توی سیرک که با آموزش دادن میشه کلی از غرایزشون رو تغییر داد. وقتی بچه تو خونه محبت رو نمی بینه. نمی بینه که پدر و مادرش به هم محبت کنن خب اونم چیزی از محبت نمی فهمه و این تا آخر عمرش باهاش می مونه. البته تقصیر اون پدر و مادرم نیست خیلی وقتاها. تقصیر شرایط بد جامعس

موافقم


ـــــــــــ

ادب مرد به زدولت اوست



  • 1



  • parsashz_1380  

  • عضو از 1397/10/14

  • پست‌‌‌ها: ‌ 264

  • 438

چن بیت از اشعار مختلف حافظ:با مدعی مگویید...


چن بیت از اشعار مختلف حافظ:

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی/ بگذار تا بمیرد در درد خودپرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سراید/ ناخوانده درس مقصود در کارگاه هستی

دوش ان صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم/ با کافران چه کارت گر بت نمیپرستی.

یکی دیگ که توصیه میکنم کاملشو بخونی خیلی قشنگه:

دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را / دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا/ کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز / باشد که بازبینیم دیدار آشنا را.


ـــــــــــ



"It's better to be hated for what you are than loved for what you're not."



  • 2



  • parsashz_1380  

  • عضو از 1397/10/14

  • پست‌‌‌ها: ‌ 264

  • 438

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو/
یادم از کشته خویش...


مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو/ یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو/ گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید/ گفت با این همه از سابقه نومید مشو


ـــــــــــ



"It's better to be hated for what you are than loved for what you're not."



  • 1



شعر چاووشی اثر اخوان ثالث


بسان رهنوردانی كه...


شعر چاووشی اثر اخوان ثالث

بسان رهنوردانی كه در افسانه ها گویند

گرفته كولبار زاد ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پر گوی و گه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند

ما هم راه خود را می كنیم آغاز

سه ره پیداست

نوشته بر سر هر یك به سنگ اندر

حدیثی كه اش نمی خوانی بر آن دیگر

نخستین : راه نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی

دودیگر : راه نيمش ننگ ، نیمش نام

اگر سر بر كنی غوغا ، و گر دم در كشی آرام

سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟

تو دانی كاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست

سوی بهرام ، این جاوید خون آشام

سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم

كه می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام

و می رقصید دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولی

و اكنون می زند با ساغر مك نیس یا نیما

و فردا نیز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما

سوی اینها و آنها نیست

به سوی پهندشت بی خداوندی ست

كه با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند

بهل كاین آسمان پاك

چرا گاه كسانی چون مسیح و دیگران باشد

كه زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان

پدرشان كیست ؟

و یا سود و ثمرشان چیست ؟

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

به سوی سرزمینهایی كه دیدارش

بسان شعله ی آتش

دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار

نه این خونی كه دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار

چو كرم نیمه جانی بی سر و بی دم

كه از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم

كشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار

به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار

و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور

كسی اینجاست ؟

هلا ! من با شمایم ، های ! … می پرسم كسی اینجاست ؟

كسی اینجا پیام آورد ؟

نگاهی ، یا كه لبخندی ؟

فشار گرم دست دوست مانندی ؟

و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست

صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ

ملول وبا سحر نزدیك و دستش گرم كار مرگ

وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر

به امیدی كه نوشد از هوای تازه ی آزاد

ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است – از اعطای درویشی كه می خواند

جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادكش فریاد

وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها

پس از گشتی كسالت بار

بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار

كسی اینجاست ؟

و می بیند همان شمع و همان نجواست

كه می گوید بمان اینجا ؟

كه پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور

خدایا به كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

كجا ؟ هر جا كه پیش آید

بدانجایی كه می گویند خورشید غروب ما

زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر

بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود

وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر

كجا ؟ هر جا كه پیش آید

به آنجایی كه می گویند

چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان

و در آن چشمه هایی هست

كه دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن

و می نوشد از آن مردی كه می گوید

چرا بر خویشتن هموار باید كرد رنج آبیاری كردن باغی كز آن گل كاغذین روید ؟

به آنجایی كه می گویند روزی دختری بوده ست

كه مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا

نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك دیگری بوده ست

كجا ؟ هر جا كه اینجا نیست

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلی زن ، ز سیلی خور

وزین تصویر بر دیوار ترسانم

درین تصویر

عمر با تازيانه شوم و بی رحم خشایرشاه

زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا

به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من

به زنده ی تو ، به مرده ی من

بیا تا راه بسپاریم

به سوی سبزه زارانی كه نه كس كشته ، ندروده

به سوی سرزمینهایی كه در آن هر چه بینی بكر و دوشیزه ست

و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده

كه چونین پاك و پاكیزه ست

به سوی آفتاب شاد صحرایی

كه نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی

و ما بر بیكران سبز و مخمل گونه ی دریا

می اندازیم زورقهای خود را چون گل بادام

و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم

كه باد شرطه را آغوش بگشایند

و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام

بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلكنده و غمگین

من اینجا بس دلم تنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی فرجام بگذاریم

البته شعر زمستانش هم جای خود داره.


ـــــــــــ



بگیر، بکش و از نو زاده شو.



  • 2



  • parsashz_1380  

  • عضو از 1397/10/14

  • پست‌‌‌ها: ‌ 264

  • 438

بهتون توصیه میکنم حتما داستانای مولوی رو...


بهتون توصیه میکنم حتما داستانای مولوی رو بخونید.

هم وزن زیبا و قشنگی داره هم کلی ادم میتونه ارشون درس بگیره


ـــــــــــ



"It's better to be hated for what you are than loved for what you're not."



  • 1



  • darklord144  

  • عضو از 1396/11/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 72

  • 69

عالی بود مرسی


نقل از: parsashz_1380 مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو/ یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو/ گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید/ گفت با این همه از سابقه نومید مشو

مگه میشه نخونده باشم من باحافظ زندگی کردم


ـــــــــــ

ادب مرد به زدولت اوست



  • 0





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو





نظرسنجی

آیا تو دوره عادت ماهانه(پریود) سکس از جلو(کص) داشته اید


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «