تاوان کردن خواهرم مهرانا(قسمت اول)



از شما دوستان خواهش میکنم این فصل رو با دقت بخونین... حوصله کنید همه رو یکجا نخونید چند قسمتش کنید و سریع نرین سراغ قسمت سکسیش چون بعدا براتون سوال پیش میاد در صورتیکه جواب سوالتون تو متن هست..


از 1/3/1397 یعنی از اول خرداد ماه97 دست به نوشتن این ماجرا با عنوان (تمایلات من 1 تا 3) زدم. بعد در ادامه این ماجرا فصل دوم با عنوان( بی غیرتی نسبت به خواهرم و عواقب آن 1 تا 5) رو نوشتم و در مرحله بعدی این ماجرا فصل سوم این ماجرا با عنوان ( رسوایی بیغیرتی نسبت به خواهرم 1 تا 5) رو نوشتم و حالا هم فصل چهارمش رو دارم می نویسم به عبارتی یعنی 5 تا 6ماهه دارم این ماجرا رو براتون می نویسم.. چرا؟؟؟؟ چرا هنوز دارم می نویسمش؟ خیلی ها اومدن فحش دادن.. توهین کردن که من بی خیال بشم ولی نشدم. چرا؟ چون این ماجرا حقیقت زندگیم بود باید می نوشتم تا بقیه بفهمن عاقبت روی آوردن به این تمایلات چیه.. من تو کل این 5 تا 6 ماه چند تا پست که از تعداد انگشت های دو دست بیشتر نیست توی این سایت پست نگذاشتم.. هدفم مطرح شدن تو این سایت نبوده .. نیازی به این کار ندارم.. فعالیت نداشتنم توی این سایت این حرفمو ثابت میکنه..
حالا ممکنه کسانی باشن بگن خوب تو که میخوای جهت آگاهی از این تمایلات بنویسی که عاقبتش چی میشه چرا با آب و تاب تعریف میکنی اینطوری خیلی ها بدتر تشویق میشن... باید بگم اگر حالات و روحیات اون زمان خودم رو ننویسم چطور می تونم حقیقت رو بیان کنم؟ من هم هیجانات رو می نویسم هم بدبختی ها رو.. منتهی هنوز زمان نوشتن این بدبختی ها نرسیده..
متاسفانه تو جامعه بسته ما تمایلات به محارم خیلی زیاده منتهی چون ننگ حساب میشه و باعث آبروریزیه کسی جایی عنوان نمیکنه من چه تمایلاتی دارم. حتی اگه کسانی هم باشن که با محارم خودشون رابطه داشته باشن به خاطر اینکه نمیتونن با فن بیان خوب بنویسنش یا بلد نیستن بی خیال نوشتنش میشن.. حالا اگر من دانشگاه نرفتم دلیل نمیشه فن نوشتن حقایقی که در زندگیم رفته رو بلد نباشم.
در مورد فصل چهارم متاسفانه خیلی به ادمین توی این چند روز پیام دادم تا چاپش کنه ولی این کار رو نکرد و گفت تو تاپیکت فصل چهارمو بذار..
و اما در مورد دوستی که به گمانم ساندیس خور بود یا برادر ارزشی یا یکی از بچه های همین سایت که جز باندی چیزی بود و معلوم بود نوشته های من خیلی به ایشون فشار آورده بود
ایشون چند تا سوال پرسیده بود و به من گفته بود تو متن ماجرا نوشتی: تو دوران قبل از دانشگاه.... پس وقتی اینطوری نوشتی یعنی دانشگاه هم رفتی پس حالا که ترک تحصیل کردی این نوشته هات ایراد داره..
جواب من این بود من تو هیچ کجای این ماجرا ننوشتم دانشگاه رفتم. در ضمن وقتی من نوشتم دوران قبل از دانشگاه منظورم پیش دانشگاهی هست و دوران دبیرستان... پیش دانشگاهی همون قبل از دانشگاه معنی میده هر کسی بر اساس سلیقه خودش می نویسه. مثلا یکی میگه میرم دستشویی یکی میگه میرم توالت یکی میگه میرم مستراح یکی میگه میرم دبلیوسی
اینکه نمیشه ایراد وقتی سلیقه ها تو نوشتن با هم فرق داره...
در مورد زمان ریاست جمهوری مکرون و همزمانی با فتح دماوند پرسیده بودن که باید بگم رئیس جمهور فرانسه از 17 اردیبهشت 96 رئیس جمهور فرانسه شده این گروه فرانسوی 15 تیر همون سال دماوند رو فتح کردن که میشه مکرون تا 15 تیر ماه 2 ماهه که رئیس جمهوره و صحبت کردن مهرانا در مورد رئیس جمهور فرانسه کاملا عادی و ایرادی توش نیست. تو اینترنت سرچ کنید تاریخ ریاست جمهوری ایشون هست. متاسفانه این آقا نمیدونست که سال جدید میلادی سه ماه زودتر از سال شمسی آغاز میشه فروردین ما میشه ژانویه اونها و همه ماها رو با هم قاطی کرده بود.
در مورد فصل صعود به دماوند هم گفته بودن که توی تابستون نمیرن که باید بگم پس کی میرن؟فصل صعود به دماوند از اول تیر ماه شروع میشه و تا پایان شهریور ادامه داره... اوج صعود هم از 15 تیر ماه تا 15 مرداد ماه هست ... کافیه تو اینترنت سرچ کنید می بینید فصل صعود اوجش سه ماهه تابستونه..
در مورد بازی فوتبال پارس سن ژرمن و اون تیم ایتالیایی پرسیده بودن که من تو متن ماجرا هم نوشتم حتی اسم تیم ایتالیایی رو ننوشتم چون نمیدونستم اسم تیمش چیه.. بازی هم ممکنه بین بزرگسالان یا امیدهای این دو تا تیم بوده باشه یا زیر 23 ساله ها یا یه بازی قدیمی بوده باشه که خیلی از شبکه های ماهواره ای بازی های قدیمی رو پخش میکنن..
همه این سوال ها رو یک نفر پرسیده بود که جواب کامل به ایشون دادم ولی هر بار که جواب میگرفت در مورد چیزهای دیگه ایراد میگرفت مثلا میگفت اصلا این ماجرا رو شما ننوشتی یا میگفت تو که خوشت می اومد یکی خواهرتو بکنه چرا روی کیر نیما آب جوش ریختی.. در صورتیکه من کامل ترین متن رو می نویسم که جای بحثی توش نباشه..
آخرش هم من بی خیال شدم چون هی باید به کس شعرهای این بابا جواب میدادم.
امیدوارم بابت تاخیر منو ببخشید کارم زیاد بود حالا دوباره دست به قلم شدم. امیدوارم با حوصله بخونید و دقیق... چون همه چیز کامل توضیح داده شده و جایی برای سوال باقی نگذاشتم . اگه هم موافق این ماجرا نیستین ایراد الکی نگیرین..


یک هفته از ماجرای ویلای آبسرد گذشته بود. طبق آماری که پژمان میداد ، نیما دو روز تو درمانگاه شهید محسنی بستری بود.. آرمان هم چندین بار با من و مهرانا تماس گرفت ولی هیچ کدوم جواب این مرتیکه رو ندادیم. میدونستیم ممکنه با شماره های دیگه ای تماس بگیرن واسه همین به غریبه ها جواب نمیدادیم.
از اون طرف هم لوکاس بدجوری مهرانا رو کرده بود طوریکه بعد از بهبودی تو روز اول فردای اون روز هم دوباره حالت تهوع به سراغش اومده بود و تا دو سه روز نمیتونست راحت روی زمین بشینه.... به پدر و مادرمون گفته بودیم ارتفاع زده شده..و عضلات پاش گرفته... بیچاره مادرم مدام آه و ناله میکرد چرا رفتین که این بلا سرتون بیاد..
خوشحال بودم بلایی که سر نیما آوردم از این به بعد میتونه به خاطر کیر و خایه سوخته مانع از رابطه اش با دخترای دیگه بشه.. با فیلم کوتاهی که از رابطه اش با مهرانا ضبط کرده بودم حتی می تونستم به خاطر زورگیری ازش شکایت کنم. تازه سفته ها هم وجود داشت که می تونستم به عنوان مدرک زورگیری تو دادگاه ارائه بدم هر چند قانون شکایت کردن رو نمیدونستم و این شکایت هم برای زمانی بود که جون من و مهرانا تو خطر می افتاد و مجبور میشدیم پدر و مادرمون رو در جریان بذاریم..
توی این یک هفته هم که گذشته بود خبری از تلافی اقدام من نشده بود. با پژمان فقط برای اینکه بدونم تو جلسات کیونت چی میگذره در ارتباط بودم ولی برای اون کثافت هم برنامه داشتم. درسته که ازدیدن کرده شدن مهرانا خوشم می اومد ولی دوست داشتم مهرانا خودش با رضایت به طرف حال بده و منم نگاه کنم نه اینکه زور گیری و یا از روی اجبار باشه... به پژمان هم اخطار داده بودم حق نداره آدرس خونه ما رو به نیما بده چون فقط پژمان خونه ما رو بلد بود.
و اما مهرانا توی اون یک هفته کاملا از من فراری بود. بهونه اش این بود که من همه جای بدنشو دیدم و از من تنفر پیدا کرده ولی رفتارش نشون میداد به خاطر برملا شدن حال دادنش به مرتضی از من خجالت میکشه..
سعی میکرد جلوی پدر و مادرم عادی باشه ولی وقتی پدر و مادرم کنار ما نبودن اصلا جلوی من ظاهر نمیشد.
هنوز بهش نگفته بودم چه بلایی سر نیما آوردم. خودش هم نپرسیده بود. روحیه اش کمی بهتر شده بود فقط با من غریبانه رفتار میکرد. شاید بودن سینا تو خونه تنها دلیل حرف زدن خیلی مختصر مهرانا با من بود. ناچار دوباره دست به دامن تلگرام شدم.خوبی تلگرام این بود که جوابمو اونجا میداد. براش نوشتم اگه خواهرم نبودی برای رسیدن بهت زمین و زمان رو به هم میدوختم..چند دقیقه ای بود هی بهش پیام میدادم ولی جواب نمیداد. دیگه صبرم داشت تموم میشد... رفتم بالا درب اتاقشو باز کردم تا اومدم به رفتارش توی این چند روزه اعتراض کنم دیدم رو تختش نشسته دستاش جلوی صورتشه یه آهنگ غمگین تو گوشی موبایلش گذاشته داره گریه میکنه..
با دیدن گریه کردنش حرفام تو دهنم موند. بیرون نیومد. فقط نگاش میکردم. چند لحظه بعد کنارش نشستم چند بار علت گریه کردنش رو پرسیدم جواب نمیداد ولی وقتی سرش داد زدم دستاشو از روی صورت نازش که پر از اشک بود برداشت و گفت دیگه چیزی از خواهر و برادری ما نمونده ... من رو فدای امیال و شهوت خودت کردی.. منو دادی به نیما.. خودتم نگاه کردی.. چطوری تونستی ببینی؟ چطور ارضا شدی؟...دوستام برادر دارن من هم دارم..
شانس آوردم آروم صحبت میکرد وگرنه سینا تو طبقه پائین می فهمید. این قدر گفت که صدای منو درآورد. منم مثل خودش جوابشو دادم و گفتم من خواهری ندیدم بره به صمیمی ترین دوست داداشش حال بده آبروی منو بردی تو مدرسه دیگه نتونستم سرمو بلند کنم دیگه نتونستم درس بخونم. من واسه دانشگاه خیز برداشته بودم حتی به همه در همسایه گفته بودم سال اول دانشگام.. با این حال رابطه ات با مرتضی رونگفتم بهت چون دوست نداشتم ناراحت بشی.. خودمو داغون کرده بودم شب و روز حرص میخوردم .. اون روزهایی که ناراحت بودم یادته؟ هی می پرسیدی چته؟ سر همین جریان تو و مرتضی ناراحت بودم ولی چون میدونستم تو هم حتما لذت بردی بهت چیزی نگفتم اعتراضی نکردم.. وقتی بهت چیزی نگفتم خودم داغون میشدم یواش یواش تصور رابطه تو و مرتضی می اومد تو ذهنم و همین باعث شد هم نسبت بهت بی تعصب یا به قول خودت بی غیرت بشم هم خودمم بهت تمایل پیدا کنم...همه اینها تقصیر خودته..
در حالیکه سعی میکرد آروم صحبت کنه با حرص دندون هاشو روی هم فشار داد و گفت عوضی تو همه جای بدن منو دیدی دیگه نمی تونم راحت کنارت زندگی کنم..آروم گریه میکرد..
این چندمین بار بود توی این چند روز این جمله رو تکرار میکرد. برای اینکه کمی آرومش کنم گفتم بابا جون من از دور دیدم.. از دورکه چیزی معلوم نیست. تو همون حالت برگشت گفت از فاصله سه چهار متری خیلی دوره؟
دیگه حرفی نزدم. یکی دو دقیقه با من چشم تو چشم شد.. برای اینکه حرفی زده باشم بهش گفتم هنوز اتفاق مهمی نیافتاده... من می تونم همون برادر سابق گذشته باشم از اون غیرتی هاش که نذاره کسی نگاه چپ بهت کنه مثل همین چند روز پیش و کاری که با نیما کردم. وقتی این حرفو زدم دوباره با من چشم تو چشم شد انگاری کنجکاو شده بود بفهمه چیکار کردم. ادامه دادم اون موقع که کنار درب ویلا نشسته بودی داشتم آب جوش درست میکردم. اول کوله پشتی و وسایل اون خارجی ها رو تو آتیش سوزوندم بعد هم کار اصلی رو انجام دادم با یه قابلمه آب جوش کیر و خایه نیما رو سوزوندم. تا این حرفو زدم مهرانا یه دستشو جلوی دهنش گرفت وای وای کرد و شروع کردن به خندیدن... اولین بار بود توی اون چند روز می دیدم میخنده.. وقتی دیدم هم تعجب کرده هم داره میخنده بیشتر روی این قضیه مانور دادم. کاملا از این رو به اون رو شده بود. شاید باور نمیکرد من این کار رو کرده باشم برای اینکه باور کنه زنگ زدم پژمان گذاشتم روی آیفون ... الکی احوال نیما رو پرسیدم...
بعد از قطع تلفن لبخند از روی لب های مهرانا کنار نمیرفت..معلوم بود به عنوان تلافی کار نیما از این کار من خوشش اومده.. احساس میکردم یکی از بزرگترین دلایل ناراحتیش با این تلافی از بین رفته ..خیلی روحیه اش بهتر شده بود در حالیکه سرش پائین بود و کمی می خندید به من گفت یه آب جوش هم روی اونجای خودت بریز که وقتی داشتی میدیدی نیما داره با من چیکار میکنه خوشت می اومد. بهش گفتم نیما منو مجبور به دیدن کرده بود خوب وقتی دیدم دست خودم نبود خودمو خراب کردم.
درست بعد از گفتن جریان سوزوندن نیما بود که احساس کردم روحیه مهرانا داره لحظه به لحظه بهتر میشه طوریکه اون روز بیشتر از قبل تو پذیرایی می دیدمش..هر وقت از جلوی من رد میشد میزد زیر خنده.. حتی همون شب موقع شام که همه در حال خوردن بودیم جوری زد زیر خنده که غذا تو گلوش گیر کرد به سرفه افتاد.
همون شب تو تلگرام هم خودش به من پیام داد و نوشت دلم خیلی خنک شد اون کار رو با نیما کردی...
تا دو سه روز بعدش حالش دیگه خیلی خوب شده بود واسه همین یه روز که تو اتاقش بود با توجه به شناختی که از اخلاقش داشتم واسه گام برداشتن در جهت کردن کونش تو تلگرام بهش پیام دادم از فردا میخوام همون برادر غیرتی که دوست داری و قبلا بودم بشم. تو هم از فردا با حجاب بیرون میری وبه بابا میگم برات چادر بگیره... در ضمن منتظرم آرمان برگرده تا دهن اون و پژمان و مرتضی رو هم سرویس کنم.
طولی نکشید برام پیام فرستاد . نوشته بود این چرت و پرت ها چیه نوشتی؟ من عمرا چادر سرم کنم حجاب رو هم دوست ندارم. همون لحظه براش نوشتم مگه نمیگی بی غیرت شدم؟ خوب میخوام جوری باشم که تو دوست داری...
این بار به من فحش داد و نوشت من اون طوری دوست ندارم همینطوری که الان هستی باش...
بلافاصله براش نوشتم مگه الان چطوری هستم؟
جواب نمیداد.. بدجوری بهش گیر داده بودم تا بگه.. تند تند بهش پیام میدادم و میگفتم دوست داری چطوری باشم تا اینکه بالاخره به زور برام تویک کلمه نوشت:
بــی غیـــرت...
با این کلمه ای که نوشت کیرم تو شلوارم در حال شق شدن بود.
اون روز تا شب به خاطر چنین حرفی که تو تلگرام نوشته بود اصلا منو نگاه نمیکرد زیاد هم جلوی من آفتابی نمیشد..معلوم بود به خاطر اون کلمه ای که تو تلگرام نوشته بدجوری خجالت میکشه...
با خودم فکر کردم حالا که دوست داره نسبت بهش بی غیرت باشم این بهترین فرصته که هم ازش امتیاز بگیرم هم خواسته هامو واضح تر بهش بگم..برای همین صبر کردم و آخر شب که تو اتاقش بود به اتاقش رفتم. چراغ اتاقش هنوز روشن بود. روی تختش به روی کتف سمت راستش خوابیده بود. گوشی موبایلش جلوش بود . یک دستشو زیر سرش ستون کرده بود با دست دیگش با موبایلش ور میرفت. رفتم کنارش روی تخت نشستم و گفتم این همه کار به نفع تو انجام دادم تو حتی یک کار برای من نکردی.. عین خیالتم نیست که من آینده ام خراب شد و ترک تحصیل کردم.
تا صحبت از ترک تحصیل میکردم از خجالت سرشو پائین می گرفت.. این قدر بهش گیر دادم تا بالاخره سرشو بالا گرفت توچشمام نگاه کرد و گفت خوب چیکار باید میکردم؟
درحالیکه همچنان چشم تو چشم بودیم نگاهمو به سمت پائین بدنش بردم و روی کونش نگه داشتم. یهو با گفتن خفه شو مهران عکس العمل نشون داد...
خندیدم و گفتم من که هنوز حرفی نزدم. با حالت تنفر نگام کرد و گفت عمرا... مگه خوابشو ببینی.. به این حرفش هم خندیدمو گفتم والا من به خوابش هم راضی هستم...بازم به کونش نگاه کردمو گفتم این نامردی تو فقط با این جبران میشه.. موبایلشو به حالت تهدید بلند کرد و گفت گم شو بیرون ... جوابشو با یه جــون کش دار دادمو داشتم از اتاقش خارج میشدم که برگشت گفت تو هم منو تو کیونت عضو کردی آخرش حسابی گند زدی به زندگی من ... الان حساب بی حساب هستیم تازه تو بیشترنامردی کردی... همونجا واسه اینکه سر به سرش گذاشته باشم یک دستمو شبیه سوراخ کردمو انگشت دست دیگمو مدام میکردم توش همزمان بهش میگفتم اگه دوست داری همونجوری که تو میخوای باشم باید برای من هم شل کنی..
از فردای اون روز از صبح تا زمانی که پدر و مادرم از محل کارشون بر می گشتند به دور از چشمهای سینا بین من و مهرانا کل کل در گرفته بود. مهرانا حالا دیگه به خاطر ماجرای کیونت و بلایی که تو ویلا سرش اومده بود زبونش دراز شده بود و هر وقت صحبت از رابطه اش با مرتضی میکردم اون هم ماجرای تو ویلا رو وسط می کشید
یه بار میخواست بره خونه یکی از دوستاش ... سینا رو تو پذیرایی پیچوندم رفتم بالا از شانس من داشت لباس عوض میکرد تا منو دید با اینکه سوتین داشت سریع تاپشو جلوی سینه هاش گرفت.. بهش گفتم جـــون پنهانشون نکن اون لامصب ها رو اگه یادت باشه من یه بار جلوی درب حموم دیدمشون یه بار هم وقتی لوکاس بیخ دیوار داشت به روش فرانسوی ها عقبتو باز میکرد...
دیگه نگذاشت بقیه حرفمو بزنم با حالت بدی ازم خواست خفه شم. تاپ توی دستشو کوبید تو سر من... با داد و بیداد منو از تو اتاقش بیرون کرد و درب رو بست.
واسه تلافی بقیه حرفمو تو تلگرام براش نوشتم که نیما میگه مردهای سن بالای فرانسوی وقتی میخوان یه دختر نوجوان 17-18 ساله رو از کون بکنن اول می برنش بیخ دیوار دو سه تا تقه میزنن تا کمی کونش باز بشه و اون درد اصلی از بین بره بعد می خوابوننش راحت میکنن توش.. انگاری شیوه فرانسوی ها روی تو و دخترای ایرانی هم جواب میده..
منتظر بودم ببینم میخونه یا نه.. البته نمیدونستم نیما در مورد این روش راست میگه یا دروغ ولی بزرگترین دلیلی که باعث شد روی کیر نیما آبجوش بریزم همین شیوه کردن لوکاس بود که بدجوری گریه مهرانا رو درآورده بود.
وقتی خود نیما مهرانا رو کرد و من هم ارضا شدم مثل زمانی که مرتضی مهرانا رو میکرد چنان حالم بد شد که تصمیم به تلافی گرفتم نقشه اولیه رو ریختم ولی بعد که دوباره شهوتم برگشت بی خیال شدم...نوبت کردن لوکاس که رسید به انواع مختلف خوابیده، لنگ در هوا، سرپایی، روی مبل، یه وری، داگی، مهرانا رو حسابی کرد.. از همون شروع کردن لوکاس تا وقتی آبش اومد مهرانا فقط گریه میکرد ...لامصب جوری کرده بودش که گریه هاش تا چند دقیقه بعد از رفتن لوکاس هم ادامه داشت طوریکه حتی نمی تونست از روی زمین بلند شه. همه این عوامل بدجوری دگرگونم کرد که تصمیم قطعی گرفتم به خاطر این همه نامردی تلافی کنم و آب جوش روی کیر نیما بریزم به خصوص که نیما هم بعد از لوکاس دوبار دیگه هم مهرانا رو کرده بود.
تو پذیرایی با سینا نشسته بودم که صفحه گوشی موبایلم صدا داد نگاه کردم مهرانا جواب داده بود. نوشته بود این چرت و پرت ها رو از توی گوشیت پاک کن نکبت عوضی یه وقت بابا اینا می بینن. جواب دادم: جـــون هر چی تو بگی عزیزم..
کل کل من و مهرانا به شدت هر چه تمام به دور از چشم و گوش های سینا ادامه داشت. هر با دولا میشد چیزی از زمین برداره یا کاری کنه و موقعیت مناسب بود با گفتن جـــون چه کون دوست داشتنی... عکس العمل نشون میدادم. همون موقع بود که هر چی جلوی دستش بود از ظرف میوه تا لیوان و استکان و... به سمت من پرت میکرد و من سعی میکردم همه رو بگیرم...
یه بار هم اومد کنترل رو از روی زمین برداره لبه شورت قرمزش از شلوار به رنگ مشکیش بیرون زده بود کمی هم از پوست سفید بدنش معلوم شده بود. فهمید دارم نگاش میکنم تاپشو روی شلوارش کشید حرصم گرفت و گفتم هر هر من که اونجا رو چند بار دیدم میدونم الان رنگ قرمز شورتت با رنگ اونجا ست شده... وحشی شد اومد سمتم نکبت گویان دستاشو دور گردن من حلقه کرد فشار داد. یک دستشو هرجوری بود از روی گردنم درآوردم به زور گذاشتم روی کیرم که حسابی شق شده بود. مثل برق گرفته ها یهو دستشو کشید روی هیکل من تف کرد از اونجا دور شد.
حتی موقعی که پدر و مادرم هم خونه بودن دست از تقلا واسه نزدیک شدن به کونش بر نمیداشتم. کارهام با وجود بودن اونها محدود میشد ولی تموم نمیشد. از راه دور که دیگران نفهمن براش کف دستمو بوس میکردم یا دستمو شبیه سوراخ میکردم انگشت دست دیگمو توش میکردم یا لبامو براش غنچه میکردم یا هی اسم لوکاسو می آوردم.
یه بار که از بودن سینا به عنوان مزاحم تو خونه خسته شده بودم تصمیم گرفتم همراه مهرانا که قصد خرید لباس های زیر داشت بیرون برم.. مهرانا شاکی شده بود که نباید باهاش برم ولی من ول کن نبودم. از خونه که بیرون زدیم کنارش راه می رفتم. همون شلوار کتان سفید پاش بود یه مانتو جلو باز آبی نفتی هم پوشیده بود. لای پاهاش تا کمربند شلوارش باز بود هر پسری که از روبرو می اومد چند لحظه نگاهش لای پای مهرانا میرفت. بی اهمیت به نگاه پسرها برای اینکه یک وقت فکر نکنه محدودش کردم بهش گفتم میخوای من با فاصله پشت سرت بیام؟ یه لحظه ایستاد و گفت به نظر من اگه برگردی خونه خیلی بهتره... قبول نکردمو با فاصله تقریبا ده متری پشت سرش حرکت میکردم. وقتی دید پشت سرش حرکت میکنم خندید با دستش خاک بر سری گفت و ازم خواست با هم راه بریم .. وقتی موازی هم شدیم یه بار اومدم با دستم انگشتش کنم فهمید و جا خالی داد. سریع پشت سرشو نگاه کرد . کسی پشت سر ما نبود.تا اومد حرفی بزنه بهش گفتم اگه میخوای شورت و سوتین بخری باز صورتی و قرمز بخر با رنگ اون دو تا هلوی تو شورتت ست میشه ها...

یهو ایستاد و با صدای بلند گفت گو زیادی نخور مهران زشته تو خیابون...از ترس کس خل بازیهای مهرانا دوباره چند متری ازش فاصله گرفتم ولی هر وقت تو مسیر خلوت میشد بهش میگفتم: جــــووون چه کونی داری، جـــوون لوکاس چه کونی میکرد.
یه جا هم وقتی فاصله ام باهاش کمتر شده بود بهش گفتم
خانم بده بکنیم دعات کنیم که برگشت فحش داد و چند قدمی دنبالم کرد... رفتارم اون روز با مهرانا مثل رفتار پسرهایی بود که مزاحم یه دختر تو خیابون میشن..کلی از حرف هایی که بهش میزدم می خندیدم خود مهرانا هم گاهی خندش میگرفت..
اون روز تو مرکز خرید بعد از خرید کردن مهرانا رفته بودیم تو قسمتی که مخصوص فروش برندهای موبایل بود چند دقیقه ای بی خیال مهرانا شده بودمو داشتم آخرین مدل های گلکسی و آیفون رو میدیدم.وقتی دیگه بی خیال شدم داشتم تو اون شلوغی دنبال مهرانا میگشتم که از دور دیدم با یه پسر تقریبا 19-20 ساله هم قد خودش خیلی خوش لباس با قیافه ای جذاب به فاصله چند متری چشم تو چشم شده پسره داشت با ایما و اشاره بهش علامت میداد مهرانا هم می خندید واسه پسره عشوه میومد. نامرد این مهرانا چه خوش سلیقه هم بود. بدون اینکه خودمو به مهرانا نشون بدم بهش اس ام اس دادم اگه از پسره خوشت اومده کاری که پسره میخواد رو انجام بده.. حرکت کن برو بیرون از مرکز خرید... اگه هم منو دیدی آشنایی نده...چند لحظه بعد گوشی تو دستشو که بالا گرفت فهمیدم داره میخونه. یهو به سمت چپ و راستش نگاه کرد معلوم بود دنبال من میگرده.. هی به طرف چپ و راست راه میرفت مثل گم کرده ها دنبال من میگشت. خودمو حسابی از دیدش گم کرده بودم تا مجبور بشه تنهایی بره بیرون. اینطوری شک نداشتم پسره هم دنبالش میره... همینطور هم شد سرانجام مهرانا به طرف درب خروجی حرکت کرد و پسره هم دنبالش بود. با فاصله خیلی زیاد دنبالشون حرکت کردم سعی میکردم مهرانا تو شلوغی اطراف مرکز خرید منو نبینه. بالاخره مسیر کاملا خلوت شد. فاصله خودمو با پسره که خیلی زیاد بود کم کردم.. تو آخرین باری که مهرانا برگشت پشت سرشو نگاه کرد منو هم دید.از پسره که جلو زدم مهرانا ایستاد تا بهش برسم ولی بهش اشاره کردم حرکت کنه.. در حال حرکت همونجا دو سه تا تیکه نه چندان بد به مهرانا که هی پشت سرشو نگاه میکرد انداختم. قضیه وقتی جالب شد که همون پسره خودشو به من رسوند و گفت داداشش تو بکش کنار من یک ساعته دنبالش هستم. بهش گفتم واسه ازدواج میخوایش؟ همون لحظه منو هل داد و گفت به تو چه؟ واسه سوراخاش میخوام...از اون لحظه سرعتمو کم کردم. پسره خودشو به مهرانا رسوند و چند لحظه ای باهاش حرف زد. مهرانا هم مدام پشت سرشو نگاه میکرد منم هم هر لحظه بیشتر ازشون دور میشدم.آخرین حرکتی که از پسره دیدم داشت مهرانا رو به سمت پارک کوچک کنار خیابون که شبیه فضای سبز بود می برد. وقتی روی صندلی نشستن از کنارشون رد شدم به سمت خونه حرکت کردم... بلافاصله به مهرانا اس ام اس دادم سهم من از این بی غیرتی که خواسته بودی+ ترک تحصیلم مساوی میشه با یه دور کون....
وقتی این اس ام اس رو براش فرستادم تو خیابون و در حال راه رفتن شق کرده بودم.

اون روز تا شب مهرانا خودشو از من پنهون کرده بود. خودم رفتم سراغش و گفتم پسره چی شد با هم رل زدین؟ خجالت می کشید در مورد پسره حرف بزنه ولی بالاخره به حرف اومد و گفت اسمش آرشه میگه وضع مالیشون خیلی خوبه..با پدر و مادرش شیراز زندگی میکنن ولی تهران دانشجو هست اینجا خونه گرفته..
بهش گفتم چی شد رل زدی باهاش؟. سرشو پائین گرفته بود می خندید. خندیدنش منو پر رو کرد و گفتم. پس یه دور کون رو افتادیم دیگه؟ سرش هنوز پائین بود که بهش گفتم اگه خجالت می کشی اوکی بدی خودم پیش قدم بشم.؟
دوباره قاطی کرد گفت عمرا بلافاصله هم با صدای بلند مادرمو صدا کرد و گفت ببین مهران چی میگه...
ریدم تو شلوارمو در حالیکه از اتاقش بیرون می رفتم بهش گفتم مطمئن باش زودتر از آرش میکنمت.
صدای زارت گفتنشو از پشت درب اتاقش شنیدم..
دیگه راحت کلماتی مثل کون و کس و بکنمت رو تو حضور مهرانا به زبون می آوردم.
یه بار نزدیک ظهرکه روی مبل سه نفره لم داده بود یه پاشو روی اون یکی پاش قرار داده بود و با موبایلش ور میرفت. لای کونش کاملا باز بود. منتظر بودم سینا گورشو گم کنه برم سراغش بدبختی جایی نمیرفت. بد جوری حرصم گرفته بود مهرانا هم انگاری فهمیده بود به خاطر وجود سینا نمی تونم کاری کنم نیشش باز بود. براش از راه دور خط و نشون کشیدمو تو تلگرام از حرص براش نوشتم جــــووون قربون اون کون نرمت برم من...
صدای زارت گفتن مهرانا سینا رو به خنده انداخت.. بیچاره سینا خبر نداشت چه خبره..
براش تو تلگرام نوشتم چی شد رفت توش؟
داشتم نگاش میکردم هنوز همونطوری لم داده بود. بلند شدم رفتم روی یه مبل دیگه روبروی کونش نشستم وقتی داشت نگام میکرد به کیرم اشاره کردم که شق شق بود و جوری که سینا شق بودنشو نفهمه از روی شلوار نشونش دادم بلافاصله هم تو تلگرام نوشتم واسه کون تو اینطوری شده..
این بار تو تلگرام تهدیدم کرد به بابام میگه. بی خیال تهدید کردنش براش نوشتم اون نیما چه کمری داشت سه بار
ریخته توش..
تا این پیامو فرستادم بلوکم کرد. کر کر خندش بلند شد. فکر کرد حالیم نیست این بار بهش اس ام اس دادم جــــوون نخند لاش وا میشه راستی از اینکه زیر یه پسر فرانسوی رفتی بهت حال داد؟
این آخرین حرفی بود که از من خوند گوشی موبایلشو روی میز عسلی گذاشتو تی وی رو نگاه کرد..با گذاشتن گوشی موبایلش روی میز منو غیر فعال کرده بود.سر همین هی می خندید. منم که دوست نداشتم کم بیارم زد به سرم به سینا گفتم بلند شه بره برای ناهار از این جوجه کباب های بسته بندی شده بخره... تا این حرفو زدم مهرانا انگاری فهمید قصدم چیه یهو گیر داد که خودت برو به سینا میگفت نری ها.. همه حرفاشو با خنده به سینا میزد و این منو امیدوار میکرد..توی اون خنده بازار دست سینا رو گرفته بود و به زور کنار خودش نشونده بودش پای فالوده شیرازی رو که وسط کشیدم سینا اسرار داشت بره.. داشتم موفق میشدم و شدم...به زور دست سینا رو آزاد کردمو پول بهش دادمو از درب حیاط فرستادمش بیرون...
یه نگاه به مهرانا کردم.با خنده بهم گفت کثافت میخوای چیکار کنی هان؟..اون همه چرت و پرت نوشتی بس نبود. باهاش چشم تو چشم شده بودم.بهش گفتم یه دور به من بدهکاری..نگو بدت میاد خودم دیدم وقتی نیما بار اول میکردت داشتی حال میکردی...
صدای خفه شو گفتن مداومش تو پذیرایی پیچید. اومد به سمت اتاقش فرار کنه گرفتمش کوبیدمش به دیوارکه گفت چیه لامصب میخوای چیکار کنی.. بهش گفتم من کون میخوام.. این بار یه عـــمراً کش دار گفت همزمان بیخ دیوار
نیم خیز ایستاده بود کونشو به دیوار چسبونده بود و هر دو دستشو دو طرف کونش قرار داده بود .خواستم بهش کلک بزنم. نیشش هنوز باز بود و این منو پررو تر میکرد.. سریع رفتم جلو گفتم کون نمیدی لب که هست با دست راستم چونه اش رو گرفتم به سمت خودم کشیدم کمی از دیوار فاصله گرفت.. همون لحظه گفت گو زیادی بخوری به مامان میگم.. لبموکه نزدیک صورتش کردم هر دو دستشو روی صورت من گذاشت.. تا این کار رو کرد منم سریع دست چپمو به کونش رسوندم چهارانگشتی خیلی محکم لای کونش کشیدمو بلافاصله هم به طرف پله ها فرار کردم. سر پله ها مسخرش میکردم تا تحریکش کنم دنبالم بیاد. داشت فحشم میداد . کیر شق شدمو تو معرض دیدش قرار داده بودم.همون جا روی پله ها یکی دوبار رد نگاهشو روی کیرم دیدم. هر کاری کردم بالا نمی اومد برگشتم پائین...
باید از نبودن سینا حسابی استفاده میکردم. موبایلشو برداشته بود انگاری داشت با آزاده حرف میزد.
بدون اینکه متوجه بشه از پشت سرش حرکت کردمو در حال عبور انگشتش کردم..
اولین بار چیزی نگفت ولی بار دوم که برگشتم انگشتش کنم کونش رو داد جلو و جا خالی داد. منم کم نیاوردمو به سمتش خیز برداشتمو چهار تا انگشتامو لای کونش کردم. تلفن رو قطع کرد دنبال من دوید. باز به سمت پله ها دویدم. دیدم داره میاد قصدم این بود به اتاق خودش بکشمش.. پشت درب اتاقش پنهان شدم تا وقتی وارد شد از پشت بهش بچسبونم ولی انگاری زرنگ تر از این حرف ها بود فهمید پشت درب هستم درب اتاقشو محکم تو هیکل من کوبید.
صورت و بینی ام با در یکی شده بود ولی شدید نبود. نشستم روی زمین و دستمو روی بینی و صورتم قرار دادمو فاز مظلوم نمایی به خودم گرفتم.
روبروم روی دو تا پاش نشست همزمان که دستشو به سمت صورت من می آورد گفت وای چی شدی؟ داشت می خندید... سریع چهار تا انگشتمو به زیر کونش بردم وایییییییی قشنگ سوراخ کونش رو از روی شلوار نازکش حس کردم اومد ازم فاصله بگیره همون لحظه تعادلش به هم خورد از پشت روی زمین ولو شد.
به خاطر لمس سوراخ کونش داشتم از شق درد میمردم. تا اومد از روی زمین بلند شه پاهاشو گرفتمو بالا کشیدم چند لحظه بعد فقط کمرش روی زمین بود. بد جوری تقلا میکرد و فحش میداد. در حالیکه سعی میکردم جو شوخی و خنده رو همچنان حفظ کنم دست چپمو دور هر دو تا پاش حلقه کردم تا کمتر تلاش کنه و بیشتر بالا کشیدمش.. حالا دیگه کسش هم تو دسترس من بود. این بار جای کونش دست کردم لای پاش کس نازشو چنگ زدم. با این کارم خنده توی صورتش محو شد تقلا کردنش بیشتر شد و همزمان فحش میداد.
عجیب بود دیگه حرفی نمیزد و فقط تلاش میکرد پاهاشو از تو دستم در بیاره..حرف نزدنش باعث شد جسارت پیدا کنم تا شلوارشو تو همون حالت پائین بکشم. بی خیال کسش شدم از دمپای شلوارش گرفتم محکم به سمت پائین کشیدم شلوارشو جوری پائین که درحقیقت به سمت بالا کشیدم که شورتش هم معلوم شد. با این کارم جیغ کر کننده ای کشید... ترسیدم... همونجوری ولش کردمو به طبقه پائین فرار کردم. این چند دقیقه چه حالی داده بود. وقتی رفتم پائین هنوز سینا نیومده بود. مهرانا که پائین اومد با خنده گفت حتما باید جیغ بکشم که ولم کنی عوضی آشغال؟؟؟
اون روز دیگه تا شب بی خیال دستمالی کردنش شدم می ترسیدم بی جنبه بازی در بیاره باید یواش یواش به سمت تصاحب کونش گام برمیداشتم. تا همین جا هم که تونسته بودم به کسش دست بزنم و کمی بمالمش کلی پیشرفت حساب میشد. با این حال به خاطر بالا زدن شهوتم به خاطر اون دستمالی ها رفتم با همون یکی دو دقیقه فیلمی که از کردن نیما گرفته بودم حسابی جلق زدم. یک چیزی هم تا شب ذهن منو به خودش مشغول کرده بود... اینکه مهرانا با وجود اینکه می تونست با دستهاش ، دست منو از روی کسش کنار بزنه اصلا این کار رو نکرد و فقط سعی میکرد پاهاشو از تو دستم در بیاره..
از اون طرف هم وقتی سینا مزاحم دستمالی و مخ زنی من بود برای انجام دادن کارهای خودم بیرون از خونه می فرستادمش تا اینکه بالاخره اعتراض کرد مگه من نوکرتم واسه همین مجبور میشدم بهش باج بدم تا هر بار بیرون میره یک چیزی هم واسه خودش بخره... مهرانا اوایل زیاد به سینا گیر میداد که حرف منو گوش نکنه و بیرون نره ولی عجیب بود دیگه اعتراضی نمیکرد.
یکی دو روز بود به خاطر تهدیدات نیما نگران شده بودم واسه همین بیشتر روز تو فکر بودم و کمتر با مهرانا شوخی میکردم.. به مهرانا هم نگفته بودم تا یک وقت ناراحت نشه.. نیما به پژمان گفته بود به من خبر بده اون شب که تو ویلا خواب بودی پرده خواهرتو زدم و قصد دارم بازم برینم به هیکلت....
با این حال مثل اون چند وقت برای اینکه یک وقت پژمان حرف های منو واسه اعتراف ضبط نکنه بهش گفتم کس شعر میگی ما اصلا تو ویلا با نیما نبودیم.
روز اولی که سر حرف های نیما نگران و ناراحت بودم و با مهرانا شوخی نمیکردم هی می اومد پیش منو میگفت چته؟؟؟
چیزی شده؟؟؟ حتی سر میز شام با بابام علیه من شده بود تا بفهمه من چه مرگمه..
ولی برام عجیب بود حالا که من توی اون یکی دو روز باهاش شوخی نمیکردم این مهرانا بود که به بهونه های مختلف منو اذیت میکرد و کاری میکرد که بیافتم دنبالش و دستمالیش کنم.. با این یکی دو روز شوخی نکردن کاملا معلوم بود از شوخی هایی که باهاش میکنم خوشش میاد و اعتراض و گریه هاش الکیه..
صبح روز دومی که همچنان نگران تهدید های نیما بودم حالا این مهرانا بود که داشت با من شوخی میکرد.. صبح زود منو با ریختن آب یخ روی صورتم از خواب پروند.. اولین بار بهش چیزی نگفتم ولی برای بار دوم که اومد خودمو به خواب زدم . تا اومد آب بریزه گرفتمش..بلند شدم کشیدمش بیخ دیوار بهش گفتم دهن سرویس روی من آب می ریزی؟؟ بدجوری داشت می خندید قصد داشتم سینه هاشو بگیرم فهمید
مثل این کشتی گیرهایی که سرپا با هم سرشاخ هستند دست های منو گرفته بود. وقتی می خندید شل میشد. یه لحظه دست چپمو آزاد کردم این بار سریع چهار انگشتمو لای کونش کردم. هیچ اقدامی برای درآوردن دستم از لای کونش نکرد تقریبا ده تا پانزده ثانیه ای انگشتای دستمو لای کون نازش فشار میدادم حتی سوراخ کون نازشو با انگشتام حس میکردم.
هر دو دستش با دست راست من درگیر بود. با لمس سوراخ کونش حتی از روی شلوار آمپر به سقف چسبوندم وقتی از نرمی کونش تعریف کردم یهو منو به عقب هول داد. انگشتام از لای کونش بیرون اومد. شاید اگر از کونش تعریف نمیکردم همچنان عکس العمل نشون نمیداد و می تونستم بیشتر انگشتامو لای کونش نگه دارم.
همون روز نزدیک ظهر سینا ازم خواست بشقاب ماهواره که چند روزی بود تنظیمش به هم خورده بود درست کنم. منم برای این که توی اون چند روز هر بار بیرون می فرستادمش رفته بود و کارهای منو انجام داده بود با بی حوصلگی فایندر رو برداشتم رفتم پشت بوم..
ده دقیقه بعد دوباره سر و کله مهرانا پشت بوم پیدا شد.
اومد بالا سرم ایستاد. باز هم همون سوال رو که از صبح ازم پرسیده بود تکرار کرد و گفت امروز چته؟ میزون نیستی؟
جوابشو ندادم...تو دلم گفتم چون امروز دستمالیت نمیکنم فکر میکنی میزون نیستم؟
همه چیز رو از اول تنظیم کرده بودم داشتم سرپیچ سیم مربوط به ال ام بی رو درست میکردم که دیدم نشسته زمین داره سرپیچ مربوط به فایندر رو باز میکنه..
کفری شدمو بهش گفتم میخواره؟؟؟؟
بلافاصله هم چهار انگشتمو همون طور که نشسته بود لای کون باز شدش کردم. یه لحظه هول کرد از پشت سر روی موزائیک های پشت بوم ولو شد. کیرمم سریع شق کرد.
بلند شدم دستاشو گرفتم از روی زمین بلندش کردم و از پشت بوم خارجش کردم... بالای پله های منتهی به پشت بوم که به جایی دید نداشت بیخ دیوار نگهش داشتم. یک دستشو گرفتم روی کیر شق شدم گذاشتم.
چند لحظه بعد با سیلی که خوردم برق از سه فاز کونم پرید. دستمو که روی صورتم گذاشتم با یه حالت مظلومانه ای گفت آخ ببخشید دست خودم نبود. من هم همون لحظه بهش گفتم منم دست خودم نیست سریع چانه اش رو گرفتمو چسبوندمش به دیوار لبامو که به لبش نزدیک کردم فهمید میخوام چیکار کنم دهنشو بست ...
چانه اش رو این قدر فشار دادم تا لباش غنچه شد هی بهش میگفتم دهنتو باز کن. تو همون حالت با صدای خفه ای میگفت معذرت میخوام غلط کردم باز هم فشار رو بیشتر کردم دهنش دیگه کاملا باز شده بود و زبونش رو میدیدم. بلافاصله لبامو روی لبش گذاشتم و برای اولین بار از اون شهد شیرین چند ثانیه ای کام گرفتم. وقتی ولش کردم بهش گفتم داشتم خودمو خراب میکردم وگرنه ولت نمیکردم. تند تند روی زمین تف میکرد منم وقتی از پله ها پائین میرفتم هربار تف میکرد بهش میگفتم جـــوون...
بعد از ظهرش هم بعد از خوردن ناهار طبق عادت همیشگی رفته بودم تو اتاق خودم روی فرش فانتزی اتاقم دراز کشیده بودم یک دستمو ستون سرم کرده بودم داشتم به حرف هایی که پژمان دیروز صبح به من گفته بود و جریان ویلا و ادعایی که نیما کرده بود و تهدیدیش واسه آینده فکر میکردم. از دیروز صبح به این فکر میکردم اگه نیما مهرانا رو از کس کرده پس چرا هنوز پرده داره؟ البته حال بد مهرانا تو رودهن و اینکه میگفت زیرناف و پشتم بدجوری در میکنه و اینکه خواست بکارتشو معاینه کنن هم منو به شک انداخته بود. نکنه چیزهایی فهمیده ولی از اون طرف هم دکتره برگه سالم بودن بکارت داده بود. داشتم دیوانه میشدم. تو همین فکرها بودم که باز این دیوانه سر کله اش تو اتاقم پیدا شد. این سومین بار بود که اون روز سر به سر من میگذاشت؟ بهش گفتم چی شده امروز رم کردی؟
در حالیکه می خندید اومد بالا سرم ایستاد و گفت اتفاقا اونیکه رم کرده مهسا زن جون آیندته که داره میاد ببینتت. الان زنگ زد گفت شب با خاله و شوهرش میاد.
بهش گفتم جـــــون..... زن جون من الان جلوم ایستاده وقتی قراره بزنم توش خود به خود زنم میشه دیگه...
داشتم بهش می خندیدم که زهر مار گویان یهو نشست روی سر من...
شانس آوردم زود فهمیدم وگرنه سرم با کون مهرانا و کف اتاقم یکی میشد.
تا از روی من بلند شد بهش گفتم سرم توش نمیره...به کیرم اشاره کردمو گفتم ولی بشینی روی این راحت میره توش...
با یه حالت عصبانی برگشت گفت دیگه هیچی بهت نمیگم پر رو نشو...
همون لحظه بهش گفتم یه سوال... متعجب نگام کرد منتظر بود. ازش پرسیدم میدی بکنیم دعات کنیم؟..
اومد با دستش بکوبه تو سر من که سریع دستشو گرفتم هولش دادم سمت خودم..روی من دمر شده بود.
یک دستم روی کمرش بود که انگشتامو به لبه شلوارو شورتش رسوندم و تا بالای چاک کونش داخل شورتش کردم.
مهرانا داشت با دستاش گردنمو فشار میداد که انگشتای دستمو به سرعت لای چاک کونش قرار دادمو آخ و ناله ام از این همه لطافت و نرمی و داغی لای کونش بلند شد.
اون حالا بینی منو هم فشار میداد و من هم انگشتامو لای اون تپه کاملا ژله ای کرده بودم و با انگشتام چند لحظه ای اون سوراخ ناز و رویایی و خواستنی رو لمس میکردم. انگاری از این همه لذت که دستام به بدنم منتقل میکردن آبم داشت بیرون میزد. عجیب بود که مهرانا اصلا تلاشی برای بیرون آوردن دستم از توی شورتش نمیکرد و همچنان گردن منو فشار میداد. باز هم بیشتر از ده تا پانزده ثانیه سوراخ کونشو لمس کرده بودم که موهامو کشید به زور از روی من پاشد فحش داد و از اتاقم خارج شد.
این دومین بار بود که انگشتامو ده پانزده ثانیه ای داخل شورتش و لای کونش حرکت داده بودم و اصلا دستشو واسه اعتراض به سمت کونش نیاورده بود.
بعد از بیرون رفتن مهرانا از اتاقم این سوال رو مدام با خودم تکرار میکردم یعنی مهرانا واسه من هم وا داده؟؟؟؟؟؟؟
داشتم دیوانه میشدم. از یک طرف خوشحال بودم مهرانا واسه من هم وا داده از یک طرف هم ناراحت اتفاقی بودم که این نیمای مادر جنده در موردش حرف زده بود.
اینجا بود که فهمیدم خواهر رو هم میشه مثل دوست دختر مخشو زد و کردش..فقط کمی روند مخ زنی طولانی تره

باز هم همون روز نزدیک اومدن پدر و مادرم تو پذیرایی کنار تی وی دراز کشیده بودم تو چرت بودم که یهو دیدم یکی از روی ساق پام رد شد مهرانا بود داشت به سمت حیاط میرفت. به دور از چشم های سینا بهش گفتم جــــووون بیا از روی این رد شو..
زارت گویان با خنده از تو پذیرایی بیرون رفت. این بار خواب بودم که دیدم از روی رانهای پام رد شد. این بار سینا تو پذیرایی بود نمیشد بهش حرفی بزنم ولی به یکباره که بلند شدم به سمت پله ها فرار کرد. رفتم دنبالش.. پرید تو اتاقش فکر کردم درب رو قفل میکنه ولی نکرد پشت درب پنهان شده بود. جالب بود جاهایی رو انتخاب میکرد که سینا حضور نداره همونجا پشت درب خفتش کردمو یه سینه اش رو تو دستم گرفتم کمی فشار دادمو گفتم جووون
تو مثل اینکه امروز خیلی میخواری فشار رو که زیاد کردم هر دو دستشو آورد تا مانع از فشار بیشتر بشه.. دوباره هوس لمس کون لختش زد به سرم برای همین در حالیکه هر دو دستشو سپر سینه هاش کرده بود سریع دست چپمو به کونش رسوندم داخل شورتش کردمو لای چاک کونش قرار دادم . با قرار دادن انگشتم روی سوراخ کونش جونم داشت از تو کونم بیرون میزد. لمس سوراخ کون خواهرم برای من حس عجیب و جالبی داشت...
داشتم از شق درد میمردم. مهرانا باز هم هیچ تلاشی برای درآوردن دستم از تو شورتش نکرد در عوض داشت با هر دو دستش ، دست راست منو از روی سینه هاش کنار میزد شک نداشتم خود مهرانا هم میدونه لمس کس و کونش ممنوع تر از دست زدن به سینه هاش هست ولی اونها رو ول کرده بود. باز هم با معطلی و تاخیر زیاد دستمو از تو شورتش درآورد. کاملا تابلو بود تلاش های من واسه زدن مخ مهرانا جواب داده... منو اذیت میکرد تا به این بهونه دستمالی یا انگشتش کنم وقتی بالاخره این موضوع رو فهمیدم تصمیم گرفتم اون روز ناراحتی رو کنار بذارم و به تهدیدات نیما و مشکلی که درست شده بود فکر نکنم و همه این مشکلات و ناراحتی ها رو به بعد از کردن مهرانا منتقل کنم.. چون می ترسیدم اگر موضوع ادعایی نیما و کس کردنش و تهدیداتش رو به مهرانا بگم یهو قاطی کنه و حتی دیگه اجازه نده من بهش دست بزنم و برای یک عمر حسرت کردن کونش رو بخورم.
خوبی این ناراحت بودنم توی اون دو روز و شوخی هایی که مهرانا با من میکرد این بود که فهمیدم مهرانا بالاخره واسه من هم واده.. برای همین دوباره شوخی هامو از بعد از ظهر اون روز آغاز کردم..
تو آشپزخونه داشت وسایل شام رو آماده میکرد رفتم کنارش ایستادم.. دنبال این بودم چطوری دستمالیش کنم که یهو زد به سرم با دست راستم از لبه شورتش که کمی از شلوارش بیرون بود گرفتمو به طرف مخالف کونش کشیدم...
این قدر شورتشو کشیدم که به اندازه کف یک دست پوست سفید کون و چاک کونش معلوم شده بود. داشتم از بالا فرم کون و لای کونش رو دید میزدم. اختیار از کف دادم جوری آروم آخ و اوخ میکردم که بالاخره عکس العمل نشون داد با گفتن زهـــر مار ازم خواست شورتشو ول کنم ولی من به درخواستش اهمیت نمیدادم. محو کون برجسته و پوست سفیدش بودم. باز هم تلاشی برای بیرون اومدن از اون وضعیت نمیکرد. اومدم از پشت بهش بچسبونم که سینا وارد پذیرایی شد من کیر خوردم.
بعد از شام با خاله ام و شوهرش، مهسا و برادر کوچیکش به همراه سینا و مهرانا کنار هم نشسته بودیم و به شب نشینی مشغول بودیم. من، مهرانا و مهسا روبروی هم و به فاصله چند متری نشسته بودیم...
بحث سیاسی بین پدر و مادرم با پدر و مادر مهسا در گرفته بود... بساط متلک پرونی هم بین من و مهسا و مهرانا برقرار بود. مهرانا با ایما و اشاره و خنده به من میگفت مهسا به خاطر تو اومده اینجا ولی من نسبت بهش بی اهمیت بودم. در مقابل حرف هایی که مهسا میزد سعی میکردم زیاد جواب طولانی ندم. تو تلگرام به مهرانا پیام میدادم این مهسای دیوانه رو ساکتش کن... وقتی پیام منو میخوند منو نگاه میکرد می خندید. به مهرانا پیام میدادم تا یه شاه کون کنار مهسا نشسته کی به مهسا نگاه میکنه... کار مهرانا با خوندن این پیامها فقط خنده بود. مهسا هم شک کرده بود ما چی به هم میگیم.
یه جا دیگه برای مهرانا نوشتم میخوام جای مهسا تو رو از بابا خواستگاری کنم. این بار جوری خندید که مهسا از کنار ما بلند شد و رفت یه جا دیگه نشست... میدونستم مهرانا از تعریف و تمجید خوشش میاد..
چند بار تو تلگرام به مهرانا گفته بودم هر پیامی که براش می فرستم سریع بعد از خوندن پاک کنه... خیالم راحت بود مهرانا هم همین کار رو میکنه..
با توجه به دستمالی ها و انگشت کردن های اون چند روز دیگه وقتش بود یک قدم اساسی دیگه برای رسیدن به کونش بردارم. به همین دلیل یک شب پس از بررسی همه جوانب احتیاطی و شناختی که از مهرانا داشتم تصمیم گرفتم نصف شب به اتاقش برم...
با توجه به اینکه به مرتضی یه دور داده بود و با آرش هم بدون ترس از من دوست شده بود و از من هم خواسته بود نسبت بهش بی غیرت باشم میدونستم برام مشکلی درست نمیکنه و در حقیقت داره به سمت بذار شدن حرکت میکنه.. با این کاری که قصد انجامش رو داشتم می تونستم کونش رو برای همیشه یا حداقل برای مدتها مال خود کنم. به کردن کون مهرانا خیلی نزدیک شده بودم با هیجان خاصی گوشی موبایلمو برای بیدار شدن در ساعت 2:30 شب تنظیم کردم. از هیجان زیاد خوابم نمی برد.. تو خواب و بیداری بودم که با صدای آلارم گوشی موبایلم از تخت خوابم بلند شدم.
با کلی هیجان و استرس تو اتاق پدر و مادرم و سینا سرک کشیدم. کاملا تو خواب ناز بودند. خیالم که از بابت اونها راحت شد با بدنی لرزون از پله ها بالا رفتم. از هیجان زیاد سردم شده بود. کنار درب اتاقش سعی میکردم لرزیدن بدنمو که از روی شهوت بود کنترل کنم. درب اتاقش رو آروم باز کردم توی اون نور کم چراغ خوابش سعی میکردم شیوه خوابیدنش رو بفهمم.. از شانس تخمی من به صورت دمر خوابیده بود. دست از پا درازتر با یه کیر شق کرده به اتاق خودم برگشتم. گوشی موبایلمو واسه ساعت 3 تنظیم کردم تا اومد خوابم ببره دوباره صدای آلارم گوشیم بلند شد. باز هم با همون استرس و هیجان اول اتاق خواب پدر و مادرم و سینا رو چک کردم. آروم به طبقه بالا رفتم درب اتاق مهرانا رو که باز کردم توی اون نور کم احساس کردم روی کمر خوابیده .. وارد اتاق که شدم نزدیکش شدم دیدم جوووون درست حدس زدم.. به خاطر گرمای تابستان هم چیزی روی خودش نکشیده.. تو کونم بد جوری عروسی راه افتاده بود. کیرم به یکباره شق شده بود و واسه خودش نبض میزد.. به آرومی به بالای سرش رسیدم تو خواب و رویا بود زیبایی هیکل و بدن نازش حتی تو نور کم چراغ خواب اتاقش هم معلوم بود. یه شلوار سفید نازک تو پاش بود. تاپ به رنگ قرمزش هم تا بالای نافش بالا رفته بود و این کار منو آسونتر کرده بود.
هدفم مالیدن کسش و ارضا کردنش بود. میدونستم دستم به کسش بخوره بیدار میشه چه برسه بخوام بمالمش تا آبش بیاد.. همه چی به عکس العمل مهرانا بستگی داشت. اگه خودشو به خواب میزد یعنی همه چیز این نقشه داره درست جلو میره ولی اگه بیدار میشد و مانع کار من میشد اون وقت باید شکست تو این نقشه رو قبول میکردم.
تصمیم گرفته بودم اگر مانع من نشد چند شب پشت سر هم به همین شیوه ارضاش کنم تا نوعی از وابستگی به من پیدا کنه و سرانجام یه شب قبل از ارضا کردنش کار کونش رو بسازم.در حالیکه سعی میکردم بدنم نلرزه آروم کنار تختش نشستم دست راستمو به سمت لبه شلوارش بردم. تمام تلاشم این بود تا قبل از مالیدن کسش بیدار نشه ..انگشتامو در حالیکه سعی میکردم زیاد به پوست شکمش نخوره به زیر لبه شلوار و بعد شورتش بردم.. عجیب بود که هر چقدر انگشتام داخل تر میشدن حرارت اون قسمت از بدنش هم بیشتر میشد. وقتی چهار تا انگشتم کاملا وارد شلوار و شورتش شد با دست چپم لبه شلوار و شورتشو گرفتم کمی بالا آوردم تا دست راستم بدون برخورد با بدنش کاملا وارد شورتش بشه.. انگشتامو که روی پوست بدنش قرار دادم درست بالای کسش بود. داشتم از هیجان دست زدن به یه کس ممنوعه می مردم. نفس تو سینه حبس کرده بودم. پوست بالای کسش کاملا صاف و صیقلی و بدون مو بود حرارت بالای کسش مجبورم کرد دست به کیر بشم. لبه شلوار و شورتشو که با دست چپم گرفته بودم آروم ول کردم وتو شلوار خودم بردم همزمان کیرمو هم می مالیدم.
با آه و ناله ای خفه و هیجان زیاد آروم آروم انگشتای دستمو به سمت شیار کسش می بردم. جالبه به محض اینکه انگشت بزرگه دستم شیار بالای کسشو لمس کرد یهو احساس کردم بدنش داره می لرزه.. کمی ترسیدم ولی وقتی دیدم حرکتی نمیکنه بدون توجه به لرزیدن بدنش بالاخره انگشتمو وارد شیار کسش کردم و ناگهان از این همه لطافت و نرمی و حرارت کسش نزدیک بود آبم بیرون بزنه که بلافاصله مالیدن کیرمو متوقف کردم. آخ که یه شیار صاف و منظم و بدون مو زیر دستم بود حرارتش آتیش به جونم زده بود. با کشیدن دستم روی اون شیارداغ در حال کشف اون سوراخ خواستنی و ناز بودم که در آینده کیر خیلی ها رو بلند میکرد...اصلا حرکتی دال بر بیدار شدن و بیدار بودنش نکرده بود.
وقتی انگشت بزرگه دستم اون سوراخ داغ و پر حرارتو لمس کرد بدنش لرزش بیشتری پیدا کرد. دیگه شک نداشتم بیدار شده... با این حال طوری وانمود میکردم که نفهمیدم بیداره و همچنان بسیار محتاط عمل میکردم. آمپر شهوتم از 100 هم عبور کرده بود. بلافاصله بعد از لمس سوراخش آروم شروع به مالیدنش کردم با دست چپم هم از روی شلوارم کیرمو می مالیدم. با مالیدن سوراخش یهو یاد ادعای نیما افتادم که به پژمان گفته بود بدل هستی مهدوی زیرم باشه اونوقت از کس نکنم؟؟؟ از شهوت زیاد بدن من هم می لرزید. داشتم یه کس ممنوعه رو لمس میکردم. هیجان زیادی داشتم که اصلا قابل وصف نیست. کم کم سرعت مالیدن کسشو زیادتر میکردم. انگاری اختیار دستام با خودم نبودن. حالا دستمو از بالا تا پائین سوراخش می کشیدم. انگشتای دستم خیس شده بودن به خصوص وقتی انگشتامو بیشتر داخل شیار کسش می کشیدم این خیس بودن کسشو بیشتر حس میکردم. اصلا حرکتی دال بر بیدار بودنش نکرده بود و این نشون میداد حسابی خوشش اومده.. بدنش هنوز می لرزید خودمم تو اوج لذت بودم. همچنان که سوراخشو با انگشتام می مالیدم به یکباره و ناگهانی
خیسی و لزجی انگشتای دستم چند برابر شد بلافاصله هم همزمان به سمت راست و دیوار اتاقش غلط زد...
همزمان با غلط زدنش بلافاصله دستمو از تو شورتش در آوردم و به سرعت به سمت درب اتاقش فرار کردم.. قلبم مثل قلب گنجشک میزد... کاملا تابلو بود آبش اومده و از ترس لو رفتن این موضوع غلط زده تا دستمو بیرون بکشم. با این حال از لای درب اتاقش داخل رو دید میزدم. دنبال این بودم اگه خواست بره جریان امشبو همون لحظه به بابام بگه همونجا جلوی درب اتاقش جلوش رو بگیرم.. همچنان روی کتف سمت راست بدنش خوابیده بود و تکون نمیخورد. نور کم داخل اتاقش که از چراغ خوابش متصاعد میشد کاملا بی حرکت بودنشو نشون میداد.. هر چه زمان میگذشت و همچنان بی حرکت بود من این بیرون آروم تر میشدم ولی ناگهان به سمت چپ چرخید چند لحظه تو اون حالت بود. یهو دیدم بلند شد روی تختش نشست. دوباره ترس و استرس تمام بدنمو فرا گرفت. توی اون تاریکی نمیدونستم داره چیکار میکنه فقط هیکلشو می دیدم که داره از تختش پائین میاد. کم مونده بود همونجا سکته کنم. به سمت کمد لباسش که حرکت کرد نفس راحتی کشیدم. رفتارش نشون میداد داره شلوار یا شورتشو عوض میکنه.. بعد از تمام شدن کارش دوباره به سمت تخت خوابش حرکت کرد و روی تختش خوابید.
نفس راحتی کشیدم. خیالم کاملا راحت شد که قصد لو دادن نداشته... حدسم درست بود بعد از اومدن آبش برای اینکه تابلو نشه و آبروش نره به سمت راست چرخیده تا من از ترس بیدار شدنش دستمو در بیارم.
به سمت اتاقم که حرکت کردم از این پیروزی احساس شادی میکردم. مهرانا اهل حال بود و وانمود میکرد خوشش نمیاد. همون شب تصمیم گرفتم هر شب به سراغش برم ارضاش کنم تا بالاخره تو یکی از همون شب ها یا تو خواب یا تو بیداری کار کونش رو هم تموم کنم.
فردای همون روز صبح که همدیگه رو دیدیم مهرانا با من سر و سنگین بود. این دیگه جز مهارت های من بود که سعی کنم جو رو عادی کنم . موفق هم شدم تا ظهر با شوخی هایی که مثل روزهای قبل باهاش میکردم همه چیز رو عادی کردم.
شب دوم که رفتم سراغش کمی خیالم راحت تر بود. با این حال هنوز کمی استرس و ترس داشتم که شاید برای دومین بار اجازه ارضا کردنش رو به من نده.. حتی دعا میکردم درب اتاقشو قفل نکرده باشه.. دستگیره درب اتاقشو که به سمت پائین فشار دادم باز شد و تو کون منم عروسی راه افتاد.
آروم که وارد اتاقش شدم تو نور کم چراغ خوابش دیدم که روی کمر خوابیده .. تا اینجا همه چی به نفع من بود. دوباره به شیوه شب قبل موفق شدم ارضاش کنم و باز هم موقع ارضا شدنش بدنشو حرکت داد تا من دستمو از ترس بیدار شدنش در بیارم.
شب سوم هم به سراغش رفتم این بار روی کتف سمت چپش خوابیده بود . برای من این چیزها مانع نبود. باز هم تو همون حالت ارضاش کردم لامصب به محض اینکه دستام خیس و لزج شد یهو روی کمرش خوابید منم سریع از اتاقش خارج شدم
توی اون سه شبی که شبها ارضاش میکردم حسابی شهامت و جراعتم هم در طول روز بیشتر شده بود. واسه همین یه بار که به خاطر زارت گفتنش که دیگه ورد زبونش شده بود تا اتاقش دنبالش کرده بودم از پشت سر گرفتمش.. بلا فاصله کیرمو که حسابی شق شده بود آه و اوخ کنان از پشت به کونش چسبوندم.سینا تو پذیرایی طبقه پائین بود از بابت اون خیالم راحت بود داشت واسه ناهار و سرخ کردن سیب زمینی به مهرانا کمک میکرد. در حالیکه مهرانا الکی تلاش میکرد خودشو از دستم خلاص کنه به یکباره دستمو از جلو تو شورتش کردم. یک لحظه جا خورد. حرارت لای پاش دیوانم کرده بود . هر دو دستشو روی دست من قرار داده بود تلاش میکرد تا دستمو از تو شورتش در بیاره و همزمان هی به من میگفت عوضی دستتو دربیار. بی شرف دستتو در بیار...
دست چپمو کاملا دور شکمش حلقه کرده بودم تا نتونه کونشو از کیرم جدا کنه و با دست راستم همزمان سه چهار دقیقه بود تند تند کسش رو میمالیدم. خیسی انگشتای دستم نشون میداد داره ترشحاتش شروع شده و داره ارضا میشه. نفس کشیدنش هم شدیدتر شده بود فحش دادنش هم بیشتر شده بود. تلاشش برای خلاصی از دست من هم بیشتر شده بود هی به من التماس میکرد الان سینا میاد بالا.. یه لحظه خودشو از دست چپم آزاد کرد ولی دوباره گرفتمشو ودر گوشش گفتم جـــــون فکر کردی نمیدونم شب ها وقتی میام سراغت بیداری و تا آبت نیاد تکون نمیخوری؟
با این حرفم تقلا کردنش کمتر شد ولی فحش دادنش بیشتر شد و گفت دروغه و ازم میخواست الکی زر زر نکنم. با این حال در حال مالیدن کسش بهش گفتم فکر کردی ندیدم بعد از اومدن آبت بلند میشی میری شورتتو عوض میکنی؟...
با این حرفم دیگه خلع سلاحش کردم.. حالا دیگه هی میگفت سینا الان میاد بالا... ولم کن.. بهش گفتم خوب بذار آبت بیاد تا ولت کنم..همچنان تند تند کسش رو می مالیدم. الکی تقلا میکرد. خیسی دستم چند برابر شده بود صدای سینا که مهرانا رو صدا میکرد از پائین می اومد. مدام در گوشش بهش میگفتم بذار آبت بیاد تا ولت کنم. صدا زدن های سینا هم بیشتر شده بود. این قدر تو اون حالت نگهش داشتم تا به حرف اومد و گفت اومد بابا ولم کن.. تا دستم به شدت خیس و لزج نشد ولش نکردم. کلی فحشم داد خودشو مرتب کرد و رفت پائین...
از اون لحظه ای که موفق شدم تو بیداری و تو حالت ایستاده دستمو تو شورتش کنم و ارضاش کنم فهمیدم دیگه وقت کردنش رسیده با وجود اینکه قبلا بارها شرایط واسه کردنش فراهم شده بود ولی دوست داشتم با رضایت خودش بکنمش.... حالا این شرایط فراهم شده بود. از فردای اون روزی که ایستاده ارضاش کرده بودم حسابی رفتم روی مخش..
چپ و راست در نبود سینا بهش تیکه می انداختم. هر بار که از کنارم رد میشد با جملاتی مثل جــــون بده بکنیم دعات کنیم...بره بیاد چند در میاد.. اووووف چه کونی ازش استقبال میکردم تا بهونه لازم رو واسه کردنش به دستم بده...
یه بار که تو حیاط داشتم باغچه رو اب میدادم مهرانا واسه خرید بیرون رفته بود. وارد حیاط که شد کون لرزونش تو مانتوش بد جوری فاز میداد.. آروم که صدام تو پذیرایی نره بهش گفتم جــــون یه دور هم بده من بزنم توش.. مگه من دل ندارم؟؟؟؟
برگشت سمت من انگشت شستشو به نشانه بیلاخ بالا برد...
حالا دیگه بهونه لازمو واسه کردنش به دستم داد... دنبال راهی بودم سینا رو حداقل یک ساعت بفرستم بیرون ...تو اون لحظات تو اوج هیجان بودم.. بدنم هم بدجوری می لرزید.. دیگه وقتش رسیده بود.. قصدم کردن یه کون ممنوعه بود.. هنوز تا اومدن پدر و مادرم وقت زیاد بود.. دنبال پیچوندن سینا بودم. تو اون لحظات چشمام به غیر از کون مهرانا چیزی نمی دید. تمام تنم نیاز شده بود.. تمام بدنم عطش شده بود... تمام بدنم تمنای وصال به کونی بود که بهای گزافی بابت رسیدن بهش داده بودم.
الان دیگه شرایط طوری بود که با کمی پر رویی و شهامت می تونستم شلوار و شورتش رو پائین بکشم و کار رو تموم کنم. مهرانا هم دیگه کاملا وا داده بود ولی میدونستم هیچ وقت نمیگه بیا منو بکن و من خودم باید اقدام میکردم. حتی میدونستم ممکنه مقاومت کنه ولی میدونستم این مقاومت هم الکیه..
بودن سینا تو خونه منو عصبی کرده بود جوری که دوست داشتم با چک و لگد بیرونش کنم.. شک نداشتم واسه کردن مهرانا به بیشتر از یک ساعت وقت نیاز دارم.
حداقل 30 دقیقه واسه کردن مهرانا و مقاومت احتمالیش وقت لازم بود و 40 تا 50 دقیقه هم برای عواقب احتمالی بعد از کردنش که می تونست گریه کردنش باشه یا اعتراض ساختگی یا دعوای ساختگی و.. که وقت لازم داشتم آرومش کنم تا به حالت عادی بگرده..
شهوتم به هیچ عنوان اجازه نمیداد دو سه روز دیگه صبر کنم تا سینا همراه پسر دایی هام که یکیشون هم سن سینا بود واسه تفریح به گرگان برن..
چون ما به دماوند رفته بودیم و اونجا جای سینا نبود بابام قصد داشت سینا رو با پسر دایی هام به مسافرت تابستونی بفرسته..
حالا اصلا توان صبر کردن تا اون موقع رو نداشتم.. چند تا گزینه برای بیرون فرستادن سینا رو بررسی کرده بودم فقط از یکیش تا حدودی مطمئن بودم و اون فرستادن سینا به خدمات موبایلی بود که صاحبش رو کاملا می شناختم و میدونستم به خاطر دو شغله بودنش تا ساعت 6 عصر مغازشو باز نمیکنه..
به شماره موبایل طرف زنگ زدم.. مطمئن شدم تا ساعت 6 عصر نمیاد....
با یک هیجان عجیب و غریب و با کلی استرس و با یه کیر کاملا شق این بار به دور از چشمان مهرانا سینا رو گوشه ای گیر آوردم در حالیکه سعی میکردم شق بودن کیرمو نبینه یه ده هزارتومانی از پول تو جیبی هامو بهش دادم بعد باطری گوشی موبایلمو درآوردمو بهش دادمو آدرس مورد نظر رو بهش دادمو گفتم بهش بگو قیمت اصل این باطری رو میخوام.. قیمت اصلش چنده؟؟ اگه هم مغازش بسته بود همونجا منتظر باش تا باز کنه... سینا که از دیدن ده هزارتومانی چشماش چهار تا شده بود سریع قبول کرد و از خونه بیرون زد..
با اینکه خدمات موبایل زیادی نزدیک خونه ما بود ولی من از عمد دورترین رو انتخاب کرده بودم تا واسه کردن مهرانا وقت بخرم..
فاصله خونه ما تا خدمات موبایلی مورد نظر پیاده تقریبا ده دقیقه راه بود که با بازیگوشی که سینا تو راه میکرد به 15 دقیقه می رسید.. رفت و برگشت 30 دقیقه طول می کشید که زمان مناسبی واسه کردن مهرانا نبود و حتما باید اونجا منتظر میشد.. تا اومدن پدر و مادرم هم وقت زیاد بود.. تا اون موقع می تونستم بعد از کردن مهرانا همه چیز رو تا حدودی عادی کنم.
به محض اینکه سینا از خونه خارج شد با هیجان زیاد از پله ها آروم بالا رفتم.. به کنار درب اتاق مهرانا که رسیدم آب دهنمو قورت دادم. درب نیمه باز بود. با خودم گفتم یا حالا یا هیچ وقت...
ادامه دارد


ـــــــــــ

از اشتباهات همدیگه درس بگیریم. نیازی نیست خودمون تجربه کنیم. از تجربه دیگران استفاده کنیم.


  • 31

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • mehrdad19777  
  • عضو از 1397/8/15

  • پست‌‌‌ها: ‌ 6

  • 10

زمان تغریبی قسمت بعد کی هس


زمان تغریبی قسمت بعد کی هس


ـــــــــــ


  • 2



  • man...X  
  • عضو از 1395/11/9

  • پست‌‌‌ها: ‌ 51

  • 10

salam


من تمامه نوشته هاتو خوندم خیلی عالی مینویسی به نکات ریز خوب دقت میکینی و تمام خواسته های خواننده رو هم لحاظ میکنی به کارت با تمام قدرت ادامه بده ممنون بابت این کارهای خوبت


ـــــــــــ

حق ماست که خاطرات خوب برامون تکرار بشن



  • 2



  • sinema  

  • عضو از 1397/5/28

  • پست‌‌‌ها: ‌ 8

  • 51

پوز ساندیسی رو خاکی کرردی دمت گرم


پوز ساندیسی رو خاکی کرردی دمت گرم


ـــــــــــ


  • 2



  • Ash.hej  
  • عضو از 1397/7/16

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2

  • 12

دمت گرم مهران جان. خیلی خوب مینویسی!
و درست میگی...


دمت گرم مهران جان. خیلی خوب مینویسی! و درست میگی لازم نیس همه امتحان کنن و باید از تجربیات دیگران استفاده کنن.مثالی هم هست دراین باره میگه تجربه را تجربه کردن خطاست!


ـــــــــــ


  • 3



  • Ash.hej  
  • عضو از 1397/7/16

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2

  • 12

به کسوشعرای بقیه هم گوش نده و کارت و ادما بده.چون...


به کسوشعرای بقیه هم گوش نده و کارت و ادما بده.چون واقعاً برای هر کسی ممکنه این اتفاق بیوفته که به کص و کونه ممنوعه ی خواهر شهوت و نظر پیداکنه.اینو میگم چون برای خودم هم توی یک دوره ای این اتفاق افتاده و من فقط تونستم با یکسریع کار ها از شهوتم کم کنم که از این موضوع جلوگیری کنم.والان که دوسال از ازدواجم میگذره تازه متوجه میشم که چه اشتباهی داشتم مرتکب میشدم و اینقدری از خودم شرمسارم که حتی اون فکر هارو نسبت به خواهرم داشتم.!چه برسه به کسایی که مث خودت این اشتباه و کردن و برای رسیدن بهشون بهایی به این سنگینی رو پرداخت کردن! پس به کارت ادامه بده و جواب این چهارتا الاغ سواره چماغ بدست و نده??? موفق باشی H.A


ـــــــــــ


  • 6



  • Iarashwarr  
  • عضو از 1397/8/7

  • پست‌‌‌ها: ‌ 12

  • 9

مثل همیشه یه تشکر ویژه بخاطر نگارش بی نقصت
سه نخ...


مثل همیشه یه تشکر ویژه بخاطر نگارش بی نقصت سه نخ سیگار کشیدم تا اخرشو. خوندم داستان تو هوس. برانگیز نیست چالشیه شهوتو نمیبره بالا ضربان قلبو. تند. تر میکنه واسه ناراحتی عمیق داستانت متاسفم ولی جذاب ترین داستانیه ک تا حالا خوندم کارت عالیه داداش فقط حتماااااا لطفا بگو قسمت بعدی. کی میاد.


ـــــــــــ


  • 4



  • katalan boy  
  • عضو از 1392/11/17

  • پست‌‌‌ها: ‌ 19

  • 26

این قسمت هم عالی بود


فقط امیدوارم قسمت بعدی این جور نباشه که تو وارد اتاق بشی و ببینی خواهرت اقدام به خودکشی کرده امیدوارم پایان تلخ نداشته باشه


ـــــــــــ

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد...



  • 3



  • mywife_mylove  

  • عضو از 1395/1/8

  • پست‌‌‌ها: ‌ 227

  • 55

عالی بود
منتظر ادامش هستم


عالی بود منتظر ادامش هستم


ـــــــــــ

ما زوجیم از مشهد ۳۳و۳۰ ساله دنبال یه زن و شوهر واقعی از مشهد که پایه فانتزی ضرب و موازی باشن اهل ارسال عکس فیس نیستیم اگه پایه بودین تلگرام بدین آشنا شیم



  • 3



  • danial1382  

  • عضو از 1397/2/5

  • پست‌‌‌ها: ‌ 74

  • 44

kheili baram jalebe bedonam tahesh chi mishe v...


kheili baram jalebe bedonam tahesh chi mishe v hamasho ba eshtiagh donbal kardam


ـــــــــــ

we are mamad



  • 2



نظرات دوستان چه منتقد و چه موافق برای...


نظرات دوستان چه منتقد و چه موافق برای من مهمه بدونم کسی اینجا میخونه این ماجرا رو یا خیر متاسفانه ادمین قبول نکرد فصل چهارم رو تو قسمت داستانها بذاره میگه طولانی شده واسه همین باید بدونم اینجا تو تاپیک کسی میخونه یا نه


ـــــــــــ

از اشتباهات همدیگه درس بگیریم. نیازی نیست خودمون تجربه کنیم. از تجربه دیگران استفاده کنیم.



  • 5



  • VvvSepehr  
  • عضو از 1397/4/22

  • پست‌‌‌ها: ‌ 6

  • 5

خسته مباشی مرد


عالی بود


ـــــــــــ


  • 2



**تاپیک قبلی رو حذف کردم چون خیلی ها اون تاپیک رو...


تاپیک قبلی رو حذف کردم چون خیلی ها اون تاپیک رو با این تاپیک اشتباه میگرفتن از این به بعد اینجا نظرات و پیشنهاد و انتقاد رو پست کنید


ـــــــــــ

از اشتباهات همدیگه درس بگیریم. نیازی نیست خودمون تجربه کنیم. از تجربه دیگران استفاده کنیم.



  • 3



  • mywife_mylove  

  • عضو از 1395/1/8

  • پست‌‌‌ها: ‌ 227

  • 55

نقل از: مـهران2030


نقل از: مـهران2030 **تاپیک قبلی رو حذف کردم چون خیلی ها اون تاپیک رو با این تاپیک اشتباه میگرفتن از این به بعد اینجا نظرات و پیشنهاد و انتقاد رو پست کنید**

مهران جان من از اولین فصل داستانت تا حالا همه قسمت ها رو مو به مو دنبال کردم و به جرعت میتونم بگم جزو داستانهایی هست که ارزش وقت گزاشتن رو داره ممنونم ازت فقط اگه بتونی زودتر آپ کنی خیلی عالی میشه


ـــــــــــ

ما زوجیم از مشهد ۳۳و۳۰ ساله دنبال یه زن و شوهر واقعی از مشهد که پایه فانتزی ضرب و موازی باشن اهل ارسال عکس فیس نیستیم اگه پایه بودین تلگرام بدین آشنا شیم



  • 1



  • Mohammad533  

  • عضو از 1397/9/2

  • پست‌‌‌ها: ‌ 26

  • 15

ادامه شو زود تر بزار مهران جان ب انتقادای تند...


ادامه شو زود تر بزار مهران جان ب انتقادای تند بعضیام اهمیت نده عزیزم


ـــــــــــ


  • 2



  • rocky007  

  • عضو از 1397/1/14

  • پست‌‌‌ها: ‌ 3

  • 6

عالی بود ولی قسمت بعد رو زودتر بزار


عالی بود ولی قسمت بعد رو زودتر بزار


ـــــــــــ


  • 2



  • swinger198968  
  • عضو از 1396/6/7

  • پست‌‌‌ها: ‌ 3

  • 3

مجبور نیستی


نقل از: ensani

واقعا خاک عالم تو سر که انقدر پستی بهاسم و حرمت ناموس و خواهر هم احترام نمیذاری تا این اندازه حیوونید شماها خاک تو سر تو و اونایی که کامنت گذاشتن در حمایت از تو حیوان

کسی مجبورت نکرده بخونی. فکر کردی اون کسی ک تو میکنیش برادر نداره؟؟ پدر نداره؟؟ به خیال خودت تو خیلی آدمی؟ خواهر و مادر خودتو سفت بچسب به بقیه کار نداشته باش


ـــــــــــ


  • 1



  • Binamariai  

  • عضو از 1397/3/31

  • پست‌‌‌ها: ‌ 79

  • 115

هدفت


ایا هدفت ترویج سکس خانوادگیه؟


ـــــــــــ

به امید روزی که اسلام تو ایران حاکم نباشه



  • 2



  • rezaleelee  
  • عضو از 1397/5/19

  • پست‌‌‌ها: ‌ 6

  • 8

تشکر


مثل همیشه عالی هستی داداشه گلم (clap)


ـــــــــــ


  • 0



  • Amin14002000  
  • عضو از 1397/3/29

  • پست‌‌‌ها: ‌ 5

  • 3

عالییییی بود عالییییییی


داداش خیلی عالی بود فقط زود تر ادامش رو بنویس ممنون و اگه امکانش هست از مهرانا جون عکس بذار از کونش و کوسش


ـــــــــــ


  • 0



  • Kirkoloftarak  

  • عضو از 1396/6/10

  • پست‌‌‌ها: ‌ 339

  • 66

چه داستانی شد


دلم به شدت مهرانه رو میخواد میشه؟


چه داستانی شد

دلم به شدت مهرانه رو میخواد میشه؟


ـــــــــــ

سکسی و عاشقانه. سکس خوبه چه با خانم باشه چه با اقا تمایل داشتین درخدمتم



  • 1





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو



نظرسنجی

کدامیک از گزینه های زیر برای شما مهم تر یا با ارزش تر است؟


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «