حاج آقا در توالت هواپیما(داستان جدید پست اخر)


  • goodman22  

  • عضو از
    1398/3/12

  • پست‌ها: 658

  • 405


(داستان حاج آقا در توالت هواپيما)


حاج آقا براي سرکشي به مستغلاتش در پاريس و تورنتو و همچنين سرکشي به دو تا آقازاده اش که در در اين دو شهر تحصيل مي کنند، آمده بود.


چند روزي پاريس بود و الان هم تو هواپيما نشسته بود و راهي تورنتو بود.


اين توالت لعنتي هم که همش اشغاله، اگه ايران اير بود حتما حاج آقا با عصبانيت داد مي زد: «قيچي کنيد، مردم تو صفند». وضعش خراب بود و به خودش مي پيچيد.


خانم مهمانداري که داشت از نزديکش رد ميشد متوجه وضعيت اضطراري و اورژانسي حاج آقا شد. گفت: «اشکالي ندارد اگر از توالت خانمها استفاده کنيد، به شرطي که قول بديد دست به دگمه هايي که تو توالت هست، نزنيد.»


حاج آقا که به توصيه پسرانش کلاس انگليسي رفته بود کمي انگليسي هم مي دانست و منظور مهماندار را فهميد.


تو توالت نشسته بود که متوجه دگمه ها شد. دگمه ها با حروف لاتين علامت گذاري شده بودند: «وي. وي» ، «وي.اي»، «پي.پي» و يک دگمه قرمز که رويش نوشته بود: «اي.تي»


حاج آقا که سبک شده بود، حس کنجکاويش تحريک شده پيش خودش گفت: «کي متوجه ميشه من به دگمه ها دست زدم؟»


با احتياط رو دگمه «وي وي» فشار داد. ناگهان آب ملايم ولرمي باسنش را نوازش داد. حاج آقا که داشت حال مي کرد گفت: «چه احساس لذت بخشي. اينهمه هواپيما سوار شدم تو هيچ توالت مردانه اي چنين چيز خوبي نديدم. حقشه به توالت مردانه بگيم مستراح».


بعد رو دگمه «وي اي» فشار داد. جريان آب ولرم قطع شد و بجايش هوا يا باد ملايم و نيمه گرمي شروع به وزيدن کرد و باسنش را خشک کرد. چه لذتي، حاج آقا اگه دستش بود ساعتها حاضر بود تو توالت بشينه.


بعدش حاج آقا دگمه «پي پي» را فشار داد. يه چيزي شبيه هماني که خانمها با آن صورتشون را پودر مالي مي کنند شروع کرد به پودر مالي باسن حاج آقا و عطر خوب و خوشي هم توي فضاي توالت پيچيد.


حاج آقا که حسابي کيفور شده بود پيش خودش گفت: «چه احساس شيريني. اما اين توالت خانمها هم عجب چيز محشريه ها. اين که توالت نيست. اتاقي پر از احساس و عشق و محبته. برگشتم ايران حتما تو ويلاي مرزن آباد ميدم درست کنند.»


لبخند رضايت بخشي بر لبانش نشست و چشمانش را بست و بوي خوش پودر را با نفس عميق بالا کشيد. لحظه اي کوتاه ياد آن سالهاي خيلي خيلي دور افتاد. حدود بيست، سي سال پيش که تو هواي سرد زمستاني مجبور بود آفتابه را بر داره و بره آنطرف باغ از چاه آب برداره و بعد گوشه ديگر باغ بره توالت. توالت که نه، همان مستراح. حاج آقا چشمها را باز کرد و اين افکار و خاطرات ناجور را که ميخواستند کيفش را کور کنند از خودش دور کرد.


پودر مالي که قطع شد، حاج آقا به دگمه قرمز «اي تي» خيره شد و گفت: «هرچه بادا باد» و انگشتش را گذاشت رو دگمه و فشار داد .. !!!!


چشمانش سياه شد و ديگه چيزي نفهميد. بعدا که تو بيمارستان تورنتو به هوش آمد و چشمانش را باز کرد اولين چيزي که ديد لبخند مليح يک خانم پرستاربود. با انگليسي دست و پا شکسته پرسيد: چه اتفاقي افتاده؟ خانم پرستار گفت: دگمه آخري را که فشار داديد، دگمه اي است که بطور اتوماتيک پنبه قاعدگي خانمها را بر ميداره!!!


بعد يک کيسه نايلوني کوچکي که چيزي شبيه به يک تکه سوسيس تويش بود، را نشان داد و گفت: آقا، مردانگي‌تان را ميگذارم زير متکايتان براي يادگاري!!!!


ـــــــــــ

ماساژ حرفه ای



  • 9

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • goodman22  

  • عضو از 1398/3/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 658

  • 405

داستان زیاد دارم استقبال بشه
میزارم


داستان زیاد دارم استقبال بشه میزارم


ـــــــــــ

ماساژ حرفه ای



  • 1



  • goodman22  

  • عضو از 1398/3/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 658

  • 405

دوست ندارید حذفش کنم


دوست ندارید حذفش کنم


ـــــــــــ

ماساژ حرفه ای



  • 0



  • samanehjad  
  • عضو از 1397/9/18

  • پست‌‌‌ها: ‌ 106

  • 71

عالیه


عالیه


ـــــــــــ


  • 1



  • Maniac65  
  • عضو از 1397/7/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 36

  • 34

جالب بود


ادامه بده


ـــــــــــ


  • 1



  • goodman22  

  • عضو از 1398/3/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 658

  • 405

استقبال کمه


استقبال کمه


ـــــــــــ

ماساژ حرفه ای



  • 0



  • goodman22  

  • عضو از 1398/3/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 658

  • 405

انگار کسی دوست نداره


انگار کسی دوست نداره


ـــــــــــ

ماساژ حرفه ای



  • 0



قشنگ بود


(dash)


ـــــــــــ





  • 0



  • Shadowdick  
  • عضو از 1398/6/23

  • پست‌‌‌ها: ‌ 6

  • 12

لذت بردیم


بسی حال داد (biggrin)


ـــــــــــ


  • 0



  • goodman22  

  • عضو از 1398/3/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 658

  • 405

‍ تا قبل از صفویه کمتر گزارشی از نذری محرم در...


‍ تا قبل از صفویه کمتر گزارشی از نذری محرم در تاریخ وجود دارد. از آن زمان بود که رسم نذری دادن، آن هم عمدتا به صورت آشامیدنی آب یا شربت به دسته‌های سینه زنی جا افتاد. گاهی عزاداری‌ها تا ظهر طول می‌کشید و عزاداران گرسنه می‌ماندند. بنابراین بانیان مراسم نان و خرما را نیز به موارد نذر شدنی افزودند. نذری نان و خرما تا دوران پهلوی اول نذری مرسوم عاشورا و تاسوعا بود.

رضا شاه در زمان نظامی گری، به تظاهرات مذهبی علاقه داشت. عکسی از وی در تکیه در حال عزاداری موجود است. یکی از همقطارانش نیز گزارش کرده که وی سینه زنی محرم را جدی می‌گرفته. پس از به قدرت رسیدن، رضاشاه با تظاهرات مذهبی چپ افتاد و بسیاری از اینکونه مراسم با ممنوعیت مواجه شدند.

ممنوعیت عزاداری علنی در دوره رضا شاه باعث شد تا این مراسم به جای تکیه و حسینیه و مسجد، در منازل بزرگ و خانه باغ‌ها برگزار شود. جایی که بر خلاف مردان، زنان فرمانده مطلق بودند.

در واقع زنان بودند که پای خورشت های مختلف را به مراسم محرم باز کردند. زنان و دختران همسایه و فامیل برای پاک کردن لپه و خورد کردن سبزی قرمه به کار کشیده شدند و چشم و همچشمی ها شروع شد. هر زنی مایل بود خورشت خوشمزه تری در مراسم امام حسین به سینه زنان بدهد. در این میان، چرخشی بودن محرم که گاه به تابستان می افتاد و گاه به زمستان، محبوبیت قیمه را که به دلیل امکان نگه داری لپه خشک، برخلاف قورمه سبزی و بامیه و بادنجان و کدو و ...خورشت تمام فصول است تثبیت کرد!

خورشت ها فقط وقتی کاربرد داشتند که گوشت قربانی ای در میان بود. اگر صاحبخانه گوسفند و گاو و شتری برای قربانی درنظر نگرفته بود، کار به عدس پلو و کشمش یا خرما ختم می شدy


ـــــــــــ

ماساژ حرفه ای



  • 2



  • goodman22  

  • عضو از 1398/3/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 658

  • 405

نظر


نظر


ـــــــــــ

ماساژ حرفه ای



  • 0



  • Ado_Den_Haag  

  • عضو از 1398/7/10

  • پست‌‌‌ها: ‌ 96

  • 622

عالی بود دمت گرم.


عالی بود دمت گرم.


ـــــــــــ

ایران بزرگ


</br



  • 0



  • goodman22  

  • عضو از 1398/3/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 658

  • 405

بازم داستان هست
بزارم؟؟


بازم داستان هست بزارم؟؟


ـــــــــــ

ماساژ حرفه ای



  • 1



  • goodman22  

  • عضو از 1398/3/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 658

  • 405

نظر کمه


نظر کمه


ـــــــــــ

ماساژ حرفه ای



  • 0



  • goodman22  

  • عضو از 1398/3/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 658

  • 405

خانمای تهرانی که ماساژ خوب و حرفه ای میخوان پیام...


خانمای تهرانی که ماساژ خوب و حرفه ای میخوان پیام بدن


ـــــــــــ

ماساژ حرفه ای



  • 0



این عالییییبببب بوووووووود افرییییین لطفا ادامه...


این عالییییبببب بوووووووود افرییییین لطفا ادامه بده قلمت عالیه و بینظیر دوباره نوشتی خبر بده ممنون مخصوصا اینکه من به این لقب حاجی بدجور الرژی دارم


ـــــــــــ


  • 0



  • goodman22  

  • عضو از 1398/3/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 658

  • 405

خانمای تهرانی که ماساژ خوب و حرفه ای میخوان پیام...


خانمای تهرانی که ماساژ خوب و حرفه ای میخوان پیام بدن


ـــــــــــ

ماساژ حرفه ای



  • 0



  • goodman22  

  • عضو از 1398/3/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 658

  • 405

زیباترین زن زندگی‌ام را امروز دیدم.
با او قرارى...


زیباترین زن زندگی‌ام را امروز دیدم. با او قرارى در خیابانى داشتم و وقتى كه نشست، وقتى كه انحناهاى طبیعى تن‌اش نیمكت سنگى را مثل رودى آرام لمس كردند، با چشم‌هاى كنجكاوش نگاهم كرد. بى‌مضایقه "زن" بود.

پیكرى رنسانسى و فربه داشت و این ناهمخوانی‌اش با جریان روز، جذابش می‌کرد. كتاب خوانده و دانا، قشنگ حرف میزد و صلحى با جهان داشت. او هیج شبیه عكس‌هاى روى مجله‌های مد نبود. چیزى بود كه دوست داشت باشد. دوست داشت در قهوه‌اش شكر زیاد بریزد و سالادش را با نمك بخورد. زیر چانه‌اش چروك‌هایى ریز داشت و در تمام آن مدت، شكم بعد از زایمان بزرگ شده‌اش را مخفى نكرد. خوب دیده بود و خوب خوانده بود و تبلیغات گسترده‌ی "چگونه لاغر شویم" و "چگونه چروك زیر چشم‌ها را مخفى كنیم" گولش نزده بودند. او در انتهایى‌ترین روزهاى چهل سالگى، پذیرفته بود كه هزار بار شكست خورده و نمرده: خودم كردم، خودم! مجموعه زیبایی‌هاى طبیعى انسان.

بعد، راه رفتیم. شاد بود و از خندیدن نمی‌ترسید. بلند می‌خندید و صداى زنانه محكمش می‌پیچید همه جا. "گرتا گاربو" نبود، "مارلنه دیتریش" نبود، "جین فوندا" نبود، "الیزابت تیلور" و "جین سیبرگ" نبود؛ خودش بود. خودش را پیدا كرده بود و همچنان كه قدم می‌زد، سنگ‌هایى را برمی‌داشت كه مجسمه بسازد.

او، همان زن كمیابی‌ست كه از یاد رفته. او همان زنی‌ست كه قرن‌هاست كم‌پیدا شده و جایش را روبوتهاى كم هوش گرفته‌اند. او از جایى در همان رنسانس، دیگر تكثیر نشده. این است كه دور از اجتماع ظاهربینى‌هاى مفرط، در جنگل‌هاى خلوت قدم می‌زند و می‌داند كه كیست و چه می‌خواهد. اوست كه وزن می‌دهد به جهان. زیبایی شبیه آن چیز مبالغه‌آمیزی که ما تصور می‌کنیم نیست...


ـــــــــــ

ماساژ حرفه ای



  • 0



  • goodman22  

  • عضو از 1398/3/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 658

  • 405

نظر بدین لطفا


نظر بدین لطفا


ـــــــــــ

ماساژ حرفه ای



  • 0



  • goodman22  

  • عضو از 1398/3/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 658

  • 405

خانمای تهرانی که ماساژ خوب و حرفه ای میخوان پیام...


خانمای تهرانی که ماساژ خوب و حرفه ای میخوان پیام بدن


ـــــــــــ

ماساژ حرفه ای



  • 0



  • goodman22  

  • عضو از 1398/3/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 658

  • 405

زیباترین زن زندگی‌ام را امروز دیدم.
با او قرارى...


زیباترین زن زندگی‌ام را امروز دیدم. با او قرارى در خیابانى داشتم و وقتى كه نشست، وقتى كه انحناهاى طبیعى تن‌اش نیمكت سنگى را مثل رودى آرام لمس كردند، با چشم‌هاى كنجكاوش نگاهم كرد. بى‌مضایقه "زن" بود.

پیكرى رنسانسى و فربه داشت و این ناهمخوانی‌اش با جریان روز، جذابش می‌کرد. كتاب خوانده و دانا، قشنگ حرف میزد و صلحى با جهان داشت. او هیج شبیه عكس‌هاى روى مجله‌های مد نبود. چیزى بود كه دوست داشت باشد. دوست داشت در قهوه‌اش شكر زیاد بریزد و سالادش را با نمك بخورد. زیر چانه‌اش چروك‌هایى ریز داشت و در تمام آن مدت، شكم بعد از زایمان بزرگ شده‌اش را مخفى نكرد. خوب دیده بود و خوب خوانده بود و تبلیغات گسترده‌ی "چگونه لاغر شویم" و "چگونه چروك زیر چشم‌ها را مخفى كنیم" گولش نزده بودند. او در انتهایى‌ترین روزهاى چهل سالگى، پذیرفته بود كه هزار بار شكست خورده و نمرده: خودم كردم، خودم! مجموعه زیبایی‌هاى طبیعى انسان.

بعد، راه رفتیم. شاد بود و از خندیدن نمی‌ترسید. بلند می‌خندید و صداى زنانه محكمش می‌پیچید همه جا. "گرتا گاربو" نبود، "مارلنه دیتریش" نبود، "جین فوندا" نبود، "الیزابت تیلور" و "جین سیبرگ" نبود؛ خودش بود. خودش را پیدا كرده بود و همچنان كه قدم می‌زد، سنگ‌هایى را برمی‌داشت كه مجسمه بسازد.

او، همان زن كمیابی‌ست كه از یاد رفته. او همان زنی‌ست كه قرن‌هاست كم‌پیدا شده و جایش را روبوتهاى كم هوش گرفته‌اند. او از جایى در همان رنسانس، دیگر تكثیر نشده. این است كه دور از اجتماع ظاهربینى‌هاى مفرط، در جنگل‌هاى خلوت قدم می‌زند و می‌داند كه كیست و چه می‌خواهد. اوست كه وزن می‌دهد به جهان. زیبایی شبیه آن چیز مبالغه‌آمیزی که ما تصور می‌کنیم نیست...


ـــــــــــ

ماساژ حرفه ای



  • 1





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو






نظرسنجی

ایدز دارید؟


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «