خائن-قسمت دوم (کافه حشرات)


  • دلورس  

  • عضو از
    1398/7/29

  • پست‌ها: 5587

  • 16208


شخصیت‌های کافه حشرات




خائن


قسمت دوم




بارون بند اومده بود. برلین قبل از اینکه در کافه رو ببنده، رو به اکبر گفت: «اگه مشکلی پیش اومد با من تماس بگیر.»
اکبر شب‌ها داخل کافه می‌خوابید و هر شب این جمله رو از برلین می‌شنید. برلین بعد از قفل کردن در کافه، رو به تِتیس گفت: «راه خونه‌‌ات طولانیه، نمیشه تنها بری.»
فراز گفت: «من باهاش میرم.»
برلین سرش رو به علامت تایید تکون داد. بعد سرش رو چرخوند که با دلورس حرف بزنه اما دلورس چندین قدم از همه‌شون فاصله گرفته بود. فاصله‌ی خونه‌ی دلورس با کافه، فقط دو تا کوچه بود. برلین به سبحان گفت: «تا دم در خونه‌اش، همراهش باش.»
سبحان گفت: «اوکی، خدافظ همگی.»
با قدم‌های سریع سعی کرد خودش رو به دلورس برسونه. آدرین رو به برلین گفت: «فردا من یک ساعت دیرتر میام.»
آوا سوار ماشین برلین شد. برلین هم زمان که داشت سوار ماشین میشد، رو به آدرین گفت: «اوکی مشکلی نیست.»




تِتیس در خونه رو باز کرد و رو به فراز گفت: «بیا تو، اصلا همینجا بخواب. دیگه داره صبح میشه. خیلی دیره. الان اگه بری خونه، مامانت رو بیدار می‌کنی.»
فراز یک نگاه به ساعت مچی‌اش انداخت و با تردید به تِتیس گفت: «آخه...»
تِتیس دست فراز رو گرفت. کشیدش به سمت داخل خونه و گفت: «بیا خجالت نکش.»
فراز وقتی وارد خونه شد، نگاهش به ایکاروس افتاد. وسط هال خوابیده بود و دستش رو روی بانداژ پهلوش گذاشته بود. تِتیس پالتوش رو درآورد و گفت‌: «کاش اجازه می‌داد بستری‌اش کنن. میگه زشته برای یه زخم سطحی بستری بشه.»
فراز سرش رو تکون داد و گفت: «ایکاروسه دیگه.»
تِتیس به سمت اتاق خواب رفت. بعد از چند دقیقه برگشت و رو به فراز گفت: «لباس‌های ایکاروس که خیلی برات بزرگه. این پسرونه ترین لباس تو خونه‌ایه که من دارم.»
فراز به شلوار گرمکن مشکلی و تیشرت سبز توی دست تِتیس نگاه کرد و گفت: «همینجوری راحتم.»
تِتیس لبخند زد و گفت: «بیا بپوش. کی با شلوار جین موقع خواب راحته آخه؟»
تِتیس چراغ‌ها رو خاموش کرد و رفت توی اتاق. فراز لباسش رو عوض کرد و روی کاناپه دراز کشید. هر چی روی کاناپه خودش رو جابجا می‌کرد، خوابش نمی‌برد. متوجه یک صدا از اتاق شد. بیشتر که دقت کرد، فهمید که تِتیس داره گریه می‌کنه. از جاش بلند شد و به آرومی به در اتاق ضربه زد و گفت: «حالت خوبه تِتیس؟»
تِتیس با صدای بغض کرده گفت: «آره خوبم.»
فراز با تردید گفت: «می‌تونم بیام تو؟»
تِتیس گفت: «آره.»
تِتیس روی تخت نشسته خودش رو مچاله کرده بود. فراز با دیدن چهره‌ی غمگین و خیس از اشک تِتیس، ناراحت شد. طرف دیگه‌ی تخت نشست و گفت: «آدرین خیلی هم بی راه نگفت. همه چی به خیر گذشت. می‌تونست بدتر از این بشه. اون یه ضربه چاقو برای ایکاروس همون زخم سطحی محسوب میشه. الان هم که جوری خوابیده که انگار نه انگار. تازه صدای خر و پفش هم نمی‌ذاره من بخوابم.»
تِتیس لبخند زد و گفت: «ببین پس من هر شب چی می‌کشم.»
فراز از اینکه موفق شد، یک لبخند روی لب‌های تِتیس بشونه، خوشحال شد. از جاش بلند شد و گفت: «پس دیگه ناراحت نباش. مهم اینه که حال همه‌مون خوبه. تا وقتی که پشت هم باشیم، کسی نمی‌تونه بهمون صدمه بزنه.»
تِتیس نگاهش رو از فراز گرفت. دوباره بغض کرد و گفت: «تو نمی‌دونی چه شوکی به من وارد شد. وقتی دیدم که ایکاروس چاقو خورده.»
تِتیس کامل گریه‌اش گرفت و ادامه داد: «حاضر بودم تو اون لحظه بمیرم اما اون صحنه رو نبینم. دیشب بیشتر از هرموقعی فهمیدم که چقدر دوسش دارم.»
فراز طاقت دیدن اشک‌های تِتیس رو نداشت. خودش هم نزدیک بود گریه‌اش بگیره. بغضش رو قورت داد و از اتاق اومد بیرون. دوباره روی کاناپه دراز کشید و توی ذهنش گفت: «دلورس، اگه واقعا کار تو باشه، می‌دونم باهات چیکار کنم.»




دلورس با صدای در خونه از خواب بیدار شد. البته بیشتر شبیه به یک سوییت بود. یک اتاق نسبتا بزرگ و یک آشپزخونه‌ی کوچیک. ساعت ده صبح بود. بدون اینکه زنجیر در رو دربیاره، بازش کرد. چون فقط یک شورت پاش بود، بدنش رو کامل پشت در نگه داشت. نگاهش به یک مرد نسبتا قد بلند و هیکلی افتاد. اون مرد که یک کلاه کابویی به سرش داشت، رو به دلورس گفت: «کلانتر آلفرد هستم.»
دلورس کمی غافلگیر شد. بدون اینکه سلام کنه؛ گفت: «صبر کنین لباس بپوشم.»
در رو بست. دوباره همه‌ی وجودش پر از استرس و ترس شد. دست‌هاش رو کشید توی موهاش و چند قدم برداشت. سعی کرد با نفس‌های عمیق خودش رو کنترل کنه. از داخل کمد، یک تاپ و شلوارک برداشت. پوشید و بعدش رفت سرویس. صورتش رو آب زد. برگشت سمت در و کامل بازش کرد. به آلفرد نگاه کرد و گفت: «سلام، ببخشید معطل شدین.»
آلفرد یک نگاه به سر تا پای دلورس انداخت. کلاهش رو به نشانه‌ی احترام برداشت. سرش رو تکون داد و گفت: «من باید معذرت بخوام، چون بدون هماهنگی اومدم. چند تا سوال دارم. فعلا دوست دارم دوستانه جلو بریم و شما رو به اداره احضار نکنم.»
دلورس سعی کرد خونسرد باشه و گفت: «نه مشکلی نیست، بفرمایین تو.»
آلفرد وارد خونه شد. وقتی دید دلورس تخت یک نفره‌ی گوشه‌ی اتاق رو خیلی سریع مرتب کرد، سوپرایز نشد. چون بقیه اتاق هم به شدت مرتب و تمیز بود. خیلی زود فهمید که دلورس وسواس نظافت داره. سمت دیگه‌ی اتاق، یک کاناپه سه نفره طوسی رنگ بود. به سمت کاناپه رفت و روش نشست. دلورس کتری رو آب کرد و گذاشت روی گاز. صندلی میز تحریرش رو برداشت. گذاشت رو به روی کاناپه. روش نشست و گفت: «گذاشتم آب جوش بیاد برای چای.»
آلفرد یک لبخند محو زد و گفت: «تا حالا خونه مجردی به این تمیزی ندیده بودم.»
دلورس هم سعی کرد لبخند بزنه و گفت: «همیشه هم اینطوری نیست.»
«شما اینجا تنها زندگی می‌کنین؟»
«بله.»
«چند وقته اومدین اینجا؟»
«حدود سه ماه.»
«منظورم این شهر بود.»
«آهان، حدود یک سال.»
«تا قبلش کمپ بودین تا پناهندگی‌تون درست بشه؟»
«بله دقیقا.»
آلفرد به چشم‌های دلورس خیره شد و گفت: «چند وقته تو کافه کار می‌کنین؟»
دلورس کمی مکث کرد و گفت: «دو ماه.»
«چطوری اونجا استخدام شدین؟»
«به واسطه همون قاضی‌ای که پناهندگی من رو تایید کرد.»
آلفرد چشم‌هاش رو تنگ کرد و گفت: «یک قاضی در طول سال، صدها پناهنده رو مورد بررسی قرار میده. یعنی برای همه‌شون کار جور می‌کنه؟»
دلورس از سوال آلفرد جا خورد. پاش رو انداخت روی پای دیگه‌اش. آب دهنش رو قورت داد و گفت: «خب...»
آلفرد وقتی تعلل رو توی جواب دلورس دید، نذاشت ادامه بده و گفت: «درسته که با ثمین توی کافه، چندین بار درگیری لفظی داشتین؟»
دلورس دوباره مکث کرد و گفت: «بله درسته.»
«علت؟»
«هیچ کدومشون از من خوش‌شون نمیاد. چون یه تازه واردم.»
آلفرد سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: «مطمئنین علت دیگه‌ای نداره؟»
دلورس یک نفس عمیق کشید و گفت: «من برم چای دم کنم.»
آلفرد یک نگاه دیگه به اتاق کرد. قاب عکس روی میز تحریر، نظرش رو جلب کرد. بلند شد و از نزدیک نگاه کرد. عکس یک زن جوان بود. هیچ شباهتی به دلورس نداشت. با صدای دلورس به خودش اومد.
«هیچ دلیل دیگه‌ای نمی‌تونه داشته باشه. اینطور که مشخصه اونا از خیلی قبل تو اون کافه کار می‌کنن و خب دوست ندارن یک آدم جدید بهشون اضافه بشه.»
آلفرد برگشت. دلورس یک سینی توی دستش بود. به آلفرد چای تعارف کرد و گفت: «ببخشید باید بگیرین توی دست‌تون. میز پذیرایی ندارم.»
آلفرد از دسته‌ی لیوان چای گرفت و گفت: «چه عطری.»
«شما هم فکر می‌کنی من با اون سه نفر رابطه دارم؟»
آلفرد به چشم‌های نگران دلورس نگاه کرد و گفت: «چند وقتیه که تو این شهر، اتفاقای خوبی نمی‌افته. امنیت این شهر و آدماش از هر چیزی برای من مهم تره. تو این شرایط هر چیزی که قابل بررسی کردن باشه رو بررسی می‌کنم، حتی کوچکترین موارد.»
«شما می‌تونین از اون سه نفر بپرسین. اون شب هر سه تاشون مست بودن. من فقط برای اینکه کنترلشون کنم، کمی باهاشون گرم گرفتم. چون سه تا مرد مست و هیز هرگز توقع اینکه یک زن پیشخدمت بهشون بی محلی بده رو ندارن. دیشب هم اگه جلوی ادعای تِتیس سکوت کردم، چون غافلگیر شده بودم و بهم استرس وارد شد. معمولا تو اینجور مواقع، نمی‌تونم حرف بزنم.»
آلفرد با دقت به چشم‌های پر از تردید دلورس خیره شد. دلورس سعی داشت محکم به نظر بیاد اما اصلا موفق نبود. آلفرد اینقدر باهوش بود که متوجه ترس درون دلورس بشه. یک قلُپ از چای رو خورد و گفت: «در مورد اون یادداشتی که بهشون دادی بهم بگو.»
«از من آدرس مسافرخونه شهر رو خواستن. براشون همین رو نوشتم. اصلا می‌تونین از خودشون هم بپرسین.»
آلفرد گفت: «قبل از اینکه برلین در مورد شما با من صحبت کنه، هر سه تاشون رو منتقل کردم و از این شهر رفتن. چون سابقه دار بودن و در یک جای دیگه دادگاه داشتن. اما قطعا سپردم که در این مورد ازشون بازجویی بشه.»
دلورس کلانتر رو تا دم در بدرقه کرد. آلفرد چند قدم از در فاصله گرفت که دلورس گفت: «قسم می‌خورم که من ربطی به اتفاقات پریشب ندارم.»




آلفرد یک تیکه کاغذ جلوی برلین گذاشت و گفت: «آدرس مسافرخونه شهر رو براشون نوشته. اون سه نفر هم تو بازجویی تایید کردن که در مورد ثمین با دلورس هیچ حرفی نزدن.»
برلین با دقت کاغذ رو نگاه کرد و بعد از چند لحظه گفت: «چطوری سه تا غریبه باید از در پشتی کافه و ساعت خروج ثمین با خبر باشن؟»
آلفرد چشم‌هاش رو تنگ کرد و گفت: «یک چیزی در مورد دلورس درست نیست. اخراجش نکن، بهتره که جلوی چشم‌مون باشه. فقط به صورت کامل حواست بهش باشه.»


پایان


نوشته: دلورس


ـــــــــــ




  • 10

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • دلورس  

  • عضو از 1398/7/29

  • پست‌‌‌ها: ‌ 5587

  • 16208

درود


معذرت اگه کیفیت پایینی داره. :(

منظور از پایان، پایان این قسمت است و نه پایان کافه حشرات. من هنوز شروع نکردم که بخوام تمومش کنم. (cool)


ـــــــــــ





  • 19



  • 407TT  

  • عضو از 1399/2/14

  • پست‌‌‌ها: ‌ 1764

  • 7689

چییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!


پایاااااااااااااااااااان (cry)


ـــــــــــ





  • 7



  • دلورس  

  • عضو از 1398/7/29

  • پست‌‌‌ها: ‌ 5587

  • 16208

نقل از: 407TT


نقل از: 407TT پایاااااااااااااااااااان (cry)

پایان این قسمت عزیزم. نه پایان کافه حشرات. :)


ـــــــــــ





  • 6



  • 407TT  

  • عضو از 1399/2/14

  • پست‌‌‌ها: ‌ 1764

  • 7689

نقل از: دلورس


نقل از: دلورس
نقل از: 407TT پایاااااااااااااااااااان (cry)
پایان این قسمت عزیزم. نه پایان کافه حشرات. :)

پشمام ریخت دلی جون (biggrin)

با تمام قوا پیش برو و گوشتو به اراجیف اینو اون نده :)


ـــــــــــ





  • 9



  • دلورس  

  • عضو از 1398/7/29

  • پست‌‌‌ها: ‌ 5587

  • 16208

نقل از: 407TT


نقل از: 407TT
نقل از: دلورس
نقل از: 407TT پایاااااااااااااااااااان (cry)
پایان این قسمت عزیزم. نه پایان کافه حشرات. :)

پشمام ریخت دلی جون (biggrin)

با تمام قوا پیش برو و گوشتو به اراجیف اینو اون نده :)

چشم گلم. نوشتن من رو آروم میکنه. بدون تردید.


ـــــــــــ





  • 8



  • 407TT  

  • عضو از 1399/2/14

  • پست‌‌‌ها: ‌ 1764

  • 7689

نقل از: دلورس


نقل از: دلورس
نقل از: 407TT
نقل از: دلورس
نقل از: 407TT پایاااااااااااااااااااان (cry)
پایان این قسمت عزیزم. نه پایان کافه حشرات. :)

پشمام ریخت دلی جون (biggrin)

با تمام قوا پیش برو و گوشتو به اراجیف اینو اون نده :)

چشم گلم. نوشتن من رو آروم میکنه. بدون تردید.

خوندن نوشته هات مارو آروم تر :)


ـــــــــــ





  • 6



  • samin1616  

  • عضو از 1398/12/23

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2015

  • 10145

واقعا برا بعضیا متاسفم


بعضیا چشم ندارن بحث و گفتگو مارو ببینن رفتن گزارش مارو به ادمین دادن گفتن ثمین داره حاشیه سازی میکنه و باعث شدن بخش نظرسنجی و vip بودنم رو از دست بدم ولی بدونین اصلا برام مهم نیس که غیر فعال شدن ولی بدونین خایه مال و خبرچین و ... همه اینارو سگ ... ، یه مشت عقده ای که...، اصلا بیخیال هیچی نگم بهتره.


ـــــــــــ

اگه خودت به خودت اهمیت ندی انتظار نداشته باش دیگران بهت اهمیت بدن....... ( بخشی از متن دفتر خاطرات ثمین )



  • 19



  • دلورس  

  • عضو از 1398/7/29

  • پست‌‌‌ها: ‌ 5587

  • 16208

نقل از: samin1616


نقل از: samin1616 بعضیا چشم ندارن بحث و گفتگو مارو ببینن رفتن گزارش مارو به ادمین دادن گفتن ثمین داره حاشیه سازی میکنه و باعث شدن بخش نظرسنجی و vip بودنم رو از دست بدم ولی بدونین اصلا برام مهم نیس که غیر فعال شدن ولی بدونین خایه مال و خبرچین و ... همه اینارو سگ ... ، یه مشت عقده ای که...، اصلا بیخیال هیچی نگم بهتره.

وا چرا؟ چرا آخه؟ کدوم حاشیه سازی؟


ـــــــــــ





  • 7



  • soan_bendiii  

  • عضو از 1399/2/16

  • پست‌‌‌ها: ‌ 1969

  • 8403

...


داره جالب میشه (devil) خعلی عالی

فقط منو تو این قسمت یجوری تپوندی کلان یه پلان بازی کردم به عنوان بادیگارد ساپورتت کردم تا خونتون (rolling) (rose)


ـــــــــــ


وقتی با خوک کشتی میگیری هردو گِلی و لجنی میشید ، ولی خوک از این لذت میبره . پس کون لق همه خوکا...



  • 11



  • دلورس  

  • عضو از 1398/7/29

  • پست‌‌‌ها: ‌ 5587

  • 16208

نقل از: soan_bendiii


نقل از: soan_bendiii داره جالب (devil) خعلی عالی فقط منو تو این قسمت یجوری تپوندی کلان یه پلان بازی کردم به عنوان بادیگارد ساپورتت کردم تا خونتون (rolling) (rose)

(rolling)


ـــــــــــ





  • 5



  • soan_bendiii  

  • عضو از 1399/2/16

  • پست‌‌‌ها: ‌ 1969

  • 8403

نقل از: samin1616


نقل از: samin1616 بعضیا چشم ندارن بحث و گفتگو مارو ببینن رفتن گزارش مارو به ادمین دادن گفتن ثمین داره حاشیه سازی میکنه و باعث شدن بخش نظرسنجی و vip بودنم رو از دست بدم ولی بدونین اصلا برام مهم نیس که غیر فعال شدن ولی بدونین خایه مال و خبرچین و ... همه اینارو سگ ... ، یه مشت عقده ای که...، اصلا بیخیال هیچی نگم بهتره.

از قدیم گفتن خایه مالو سگ گایید.

من که اون گنجیشک خبر چینو میشناسم، منتظرم تا یه فرصت پیش بیاد دهنشو کاه گِل بگیرم. شنیدی آقا گنجیشکه؟؟؟


ـــــــــــ


وقتی با خوک کشتی میگیری هردو گِلی و لجنی میشید ، ولی خوک از این لذت میبره . پس کون لق همه خوکا...



  • 9



  • samin1616  

  • عضو از 1398/12/23

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2015

  • 10145

الان اینارو میگم احتمال داره دیلت اکانت شم


نقل از: دلورس
نقل از: samin1616 بعضیا چشم ندارن بحث و گفتگو مارو ببینن رفتن گزارش مارو به ادمین دادن گفتن ثمین داره حاشیه سازی میکنه و باعث شدن بخش نظرسنجی و vip بودنم رو از دست بدم ولی بدونین اصلا برام مهم نیس که غیر فعال شدن ولی بدونین خایه مال و خبرچین و ... همه اینارو سگ ... ، یه مشت عقده ای که...، اصلا بیخیال هیچی نگم بهتره.
وا چرا؟ چرا آخه؟ کدوم حاشیه سازی؟

رفتن گزارش دادن ثمین چند نفر رو جمع کرده و دارن باهم میگن و میخندن، چشم ندارن گفتگو و بحث مارو ببین رفتن گزارش دادن.


ـــــــــــ

اگه خودت به خودت اهمیت ندی انتظار نداشته باش دیگران بهت اهمیت بدن....... ( بخشی از متن دفتر خاطرات ثمین )



  • 12



  • Sniper.  

  • عضو از 1399/1/28

  • پست‌‌‌ها: ‌ 585

  • 1648

خوب بود.ممنون که مینویسی.
ثمین توم این حرفارو...


خوب بود.ممنون که مینویسی. ثمین توم این حرفارو تموم کن قبل اینکه اکانتت بلاک بشه.زیاد خودتو میندازی وسط‎:-)‎‏.


ـــــــــــ

به من میگن اسنایپر. .عاشق هدشاتم.وقتی که مغزشون میپاچه بیرون.‎:-)



  • 5



  • دلورس  

  • عضو از 1398/7/29

  • پست‌‌‌ها: ‌ 5587

  • 16208

نقل از: Sniper.


نقل از: Sniper. خوب بود.ممنون که مینویسی. ثمین توم این حرفارو تموم کن قبل اینکه اکانتت بلاک بشه.زیاد خودتو میندازی وسط‎:-)‎‏.

(rose) (rose) (rose)


ـــــــــــ





  • 5



  • دلورس  

  • عضو از 1398/7/29

  • پست‌‌‌ها: ‌ 5587

  • 16208

نقل از: دیوانه_ترین_دیوانه


نقل از: دیوانه_ترین_دیوانه پایان (drooling) (drooling) (drooling)

(cool) (rose) :)


ـــــــــــ





  • 3



  • ایکاروس  

  • عضو از 1398/9/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 924

  • 4523


تکذیبیه : اینجانب هر نوع صدای ناهنجار را چه در خواب اعم از خروپف و چه در بیداری تکذیب میکنم !!! اون شب هم استثتا بود چون هیجان داشت و فردا روز جهانی قدس هست ، روزی که تمام سال منتظرش بودم !!!


ـــــــــــ

ایکاروس



  • 11



  • دلورس  

  • عضو از 1398/7/29

  • پست‌‌‌ها: ‌ 5587

  • 16208

نقل از: ایکاروس


نقل از: ایکاروس تکذیبیه : اینجانب هر نوع صدای ناهنجار را چه در خواب اعم از خروپف و چه در بیداری تکذیب میکنم !!! اون شب هم استثتا بود چون هیجان داشت و فردا روز جهانی قدس هست ، روزی که تمام سال منتظرش بودم !!!

(rolling) (rolling) (rolling)


ـــــــــــ





  • 4



  • samin1616  

  • عضو از 1398/12/23

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2015

  • 10145

نقل از: Sniper.


نقل از: Sniper. خوب بود.ممنون که مینویسی. ثمین توم این حرفارو تموم کن قبل اینکه اکانتت بلاک بشه.زیاد خودتو میندازی وسط‎:-)‎‏.

من هیچ جایی خودمو وسط ننداختم فقط موقعی که قصد دفاع از دوستانم و خودمو داشتم نظر دادم نه دنبال حاشیه ام نه چیز دیگه


ـــــــــــ

اگه خودت به خودت اهمیت ندی انتظار نداشته باش دیگران بهت اهمیت بدن....... ( بخشی از متن دفتر خاطرات ثمین )



  • 11



  • ایکاروس  

  • عضو از 1398/9/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 924

  • 4523


مهم پیامیه که تو این داستان دلورس به ما رسوند : تا وقتی با همیم و متحدیم هیچ کس نمیتونه بما ضربه بزنه


ـــــــــــ

ایکاروس



  • 10



  • دلورس  

  • عضو از 1398/7/29

  • پست‌‌‌ها: ‌ 5587

  • 16208

نقل از: ایکاروس


نقل از: ایکاروس مهم پیامیه که تو این داستان دلورس به ما رسوند : تا وقتی با همیم و متحدیم هیچ کس نمیتونه بما ضربه بزنه

(rose) (rose) (rose) (rose) (rose) (rose)


ـــــــــــ





  • 6





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو




نظرسنجی

بنظر شما آیا سایر حکومت ها (مثل حکومت جمهوری اسلامی) در به آشوب و اغتشاش کشیدن ؛ اعتراضات اخیر آمریکا نقش دارند؟


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «