خروج ارادی روح از بدن!-از داریوشم



با سلام (این نوشته بنا به درخواست دوستان در مورد روح اینجا نوشته شده و "مطلب اصلا سکسی نیست")
گاه میبینم در سایت در مورد روح و چرایی و اصولا امکان جداسازی روح از بدن پرسیده میشه و یا مطالبی در اینمورد نوشته میشه.میدونم خیلی از دوستان اصلا اعتقادی به روح ندارن،شاید من هم اینطور بودم ولی در دوره ای از زندگیم اتفاقاتی برام افتاد که این موضوع برام مهم و جالب شد.مرگهای زیادی ظرف چند ماه در خانواده اتفاق افتادن که من رو بیشتر مشتاق کردن تا در موردش تحقیق و تفحص کنم.اونزمان موبایل،اینترنت،کامپیوتر وجود نداشت،بله صحبت از حدود 25 سال پیشه اما...کتاب،بود.پس منهم بدنبال پیدا کردن کتابهایی در اینمورد بودم و یه چیزهاییم پیدا کردم ولی اونها تنها کمک کوچکی بمن کردند و شاید حتی بشه گفت من رو بیشتر کنجکاو و در عین حال همزمان سردرگم کردند.اصولا وقتی صحبت از مسائل ماوراءالطبیعه به میون میاد دانشمندان عزیز و گرامی هرچقدرم علمی توضیح بدن نتیجه برای من و شما فقط سردرگمی خواهد بود...مطلبی که اینجا براتون مینویسم،تجربهء کاملا شخصی خود منه،هیچ دروغ و دغلی درش نیست و چون این خود من هستم که این اتفاقاتو تجربه کردم پس میتونم به شما اطمینان بدم اینها تماما "زندگی من" بوده و ...تا الآنم ادامه داره...تعدادی از دوستان محدودم که منو از نزدیک میشناختن از من خواستن این تجربه رو در فیسبوک باهاشون به اشتراک بزارم و من هم اینکار رو انجام دادم،اما حالا میبینم دوستانی هم در اینجا هستند که مطلب براشون جالب بوده و ازم خواستن اینجا هم به اشتراک بزارم...این داستان منه:
داستان "من و روحم"
دوستان عزیزم...متنی که میخونید تماما اتفاقاتی هستند که برای من رخ دادن...من...هیچ کاری به آیینهای عرفانی هند...عرفان چینی یا به قولی بودایی..آیین شینتو...عرفان سرخپوستان آمریکا یا حتی آیین مصر باستان و ....ندارم.بخاطر اتفاقی که برام افتاد من تا جایی که امکان داشت در این زمینه تحقیق و مطالعه کردم و متوجه شدم در تمامی عرفانها و در بیشتر ملل دنیا از آن ذکر بعمل آمده ...ضمن اینکه من به تمامیشون با دیده احترام مینگرم.
از بچگی و سن 2-3 سالگی هروقت مریض میشدم و تب میکردم ( و اکثرا زمانهایی که تب بالا داشتم ) دایره ای شبیه لاستیک ماشین جلوی چشمام میدیدم که میچرخید و مدام به جلو و عقب حرکت میکرد .دایره ای که چرخش و حرکتش همیشه منو میترسوند و احساس بی پناه بودن به من میداد و مخصوصا این حس که باید هرطوری هست ازش دوری کنم....( من در بچگی مشکل ریه داشتم و چند روز هم زیر چادر اکسیژن خوابیدم که البته به مرور زمان کم و کمتر شد)
همیشه در زندگیم برام این سوال مطرح بود که " نیروی غالب بر جهان هستی چه نیرویه ؟"...یا به عبارتی ...وقتی میمیریم چه اتفاقی برامون میفته؟
همون سالی که جنگ تموم شد و در دوره سربازی و فوت امام! یکروز کتابی از کارلوس کاستاندا بدستم رسید که خوندم و برام جالب بود. بعد جلد دوم و ....تا آخر همه 7-8 جلد رو چندین بار خوندم(حتی دنبالش رفتم و این کتاب هفت جلدی رو به زبان انگلیسی پیدا کردم و بدون سانسور خوندم)...شخصیت اصلی کتاب از سرخپوستان مکزیکی بود و میگفت عرفان ما معتقد است که انسان " حبابی از انرژیست " که اگر درونت را پاک کنی و پاک نگهداری و" مصر" به دیدن این حباب انرژی باشی بالاخره یکروز جسمت تسلیم خواهد شد و تو انسانها را به شکل اصلیشان که حبابی تخم مرغی شکل و درخشان و کهربایی رنگ است خواهی دید!...و جالبتر برام این بود که همون حلقه لاستیک مانندی که من میدیدم ( دقیقا منظورم حلقه ای شبیه لاستیک ماشینه ) در کتاب ازش حرف زده شده بود و شخصیت اصلی کتاب " دون خوان " از این حلقه به این صورت یاد کرده بود : دون خوان خطاب به کاستاندا : حلقه ای که تو میبینی " نیروییست که در هر لحظه از زندگی ما با پوسته درخشان ما برخورد میکنه و میخواد ما رو به مرگ نزدیکتر و نزدیکتر کنه " که خوب البته در کتاب اسمشو " نیروی چرخان " گذاشته بود....
من...طی سالها تمرین این رو فهمیدم که اراده انسان یکی از مهمترین نیروهاییست که بشر داره و چون همیشه دوست داشتم " پرواز کنم " به خودم اجبار کردم که هرشب موقع خواب اینکارو تمرین کنم...یا لااقل ببینم میتونم خواب پرواز کردنو ببینم یا نه؟! و این اوایل برام سرگرم کننده بود...اینکه هرشب با این امید بخوابی که شاید بتونی تو خواب پرواز کنی...کم کم و در اثر تمرین زیاد (یکی دو سال) یاد گرفتم که اگر موقع خواب بتونم " با خودم حرف نزنم " یا بهتره بگم " با خودم جر و بحث نکنم " و آرامشمو حفظ کنم و هیچ حرفی با خودم نزنم میتونم لا اقل خواب آرام و راحت تری داشته باشم....اما ...
این رو هم بگم که اینکار کم کم برام حاصل شد....یک شب که در سعی و تلاش برای سکوت درونم بودم و با خودم میجنگیدم متوجه شدم که اگر بجای تمرکز در "با خود حرف نزدن" به این توجه کامل داشته باشم که فقط سعی کنم " بشنوم " خیلی سریعتر میتونم " ساکت بشم و مخصوصا "ساکت بمونم"...و باور کنین حفظ این سکوت بسیار سخت تر از ایجادشه....( چه شبهایی که بخاطر تلاش ذهنی ساعتها با خودم میجنگیدم و از تلاش زیاد خیس عرق میشدم به حدی که تمام لباس و ملافه به تنم میچسبید )...تا اینکه بالاخره فهمیدم مثل همه چیزهای دیکه این دنیا اینکار هم راه و روش خودشو داره...بله همینه...فهمیدم اگر فقط و فقط به صداهای دنیای اطرافم گوش بدم "بدون سعی در توضیح آنها " میتونم با آرامش کامل بخوابم ...صداهایی بسیار پیش پا افتاده.... " صدای شب "...منظورم همه صداهای دنیای پیرامونم هنگام شبه...مثل ...صدای یکنواخت جیرجیرکها...صدای باد...صدای حرکت برگ درختان...حتی صداهای داخل خونه مثلا صدای موتور یخچال که به تناوب روشن و خاموش میشه...صدای کولر...صدای راه رفتن آدمهای تو کوچه....ماشینها و ....میتونم ساکت بمونم و تلاش زیادیم نکنم و مهمتر اینکه میتونم این "سکوت مطلق درونی " رو حفظ کنم!...جایی خوندم که برای مدیتیشن عمیق... اساتید روشهای مختلفی دارن و بکار میبرن...مثلا اینکه "ذهن خودتون رو یک راهروی طولانی فرض کنید که دارای اتاقهای بیشماری هست و درهای اتاقها همگی بازن و شما با رد شدن از این راهرو و بستن یکی یکی این درها که از همگی صداهای مختلفی میاد کم کم به سکوت میرسید و وقتی آخرین در رو میبندین برای شما سکوت به همراه میاورد"....اما راستش این روش روی من جواب نداد...من ذهن خلاق تری داشتم و با این مشکل روبرو شدم که وقتی همه درها رو هم در تجسم خودم میبستم ...حالا صداهایی میشنیدم که دقیقا صداهای " پشت درهای بسته " بودن!!!....پس چسبیدم به راه خودم...سبک گوش فرا دادن! آنهم از نوع داریوشی!؟
این رو هم بگم که سکوت درونی "رابطه مستقیم با دنیای بیرون شما داره !!! تعجب کردین؟... بله اینطوره ...به این معنی که " هرچی پاکتر باشی سکوت درونی برات راحت تر ایجاد میشه و سکوت هم پایدارتر خواهد بود"...این شامل " دروغ نگفتن...دزدی نکردن...آرزوی بد برای کسی نکردن...حرف زشت نزدن....اتهام نزدن....و.....میشه" و بدیهیه اگر هرچی برعکس این بتونی صفات خوب رو پرورش بدی هم سریعتر به سکوت میرسی و هم سکوت پایدارتری در درونت ایجاد خواهد شد....


رسیدن به سکوت برای من جند سال زحمت داشت...( ایکاش کسی میبود که بهم این طریقه ایجاد سکوت رو همون اوایل یاد میداد...که اگر اینگونه میشد من "اینهمه سال تلاش نمیکردم برای چیزی که خیلی ساده و فقط با " گوش دادن " به دست میامد "..بهرحال اینم تجربه خودش رو داشت و برام جالب بود.هر شب موقع خواب با این فکر شروع میکردم که آیا میتونم بالاخره پرواز کنم؟...حتی اگر شده بتونم در خواب این تجربه رو داشته باشم برام چیز بینظیری بود...میدونستم....اطمینان داشتم این پدیده احساسی خواهد داشت که به تمام سختیهاش میارزید.
اون زمان من در کرج سکونت داشتم ...هرشب اینکارو ادامه دادم...اوایل رسیدن به سکوت چندین ساعت طول میکشید...اما حالا با تمرکزی 10-15 دقیقه ای آروم میشدم...یک شب که برف شدیدی میبارید ( که این خودش باعث ایجاد سکوت خاصی میشه و برف باعث خفه تر شدن هر صدایی در اطرافش میشه ) ضمن اینکه کماکان در درونم ساکت بودم کاملا ارادی به این فکر کردم که اگر ضمن سکوت کامل چیزی رو اراده کنم چه اتفاقی ممکنه بیفته؟...و خوب معلومه که من چی میخواستم؟... بله " پرواز "....اول سعی کردم این حالت رو فقط مجسم کنم...تجسمش کار سختی نبود....احساس شناور بودن را قاعدتا باید میتونستم با چند دقیقه تمرکز بهش برسم....اما دیدم به این سادگیا نیست و هر بار یک صدای ناگهانی منو منفعل میکرد ( این واقعا عجیبه برام...انگار به همون اندازه که من میخواستم این عمل رو انجام بدم...دنیا هم به همون اندازه و شاید هم خیلی قویتر میخواست که من " نتونم ".... هربار که من احساس شناور بودن بهم دست میداد ناگهان صدایی که بلند بود منو از جا میپروند و تمرکزمو بهم میریخت (صداهایی مثل بوق ناگهانی ماشین ها...بسته شدن درب خونه همسایه که آهنی بود آنهم ساعت مثلا 2-3 نصف شب...که خودش برام خیلی عجیب بود که چرا یکنفر اینموقع شب باید در آهنی حیاط خونشو با این شدت بکوبه بهم؟!...آیا این دنیا بود که نمیخواست من موفق بشم؟!)
اما من هرچی بیشتر میدیدم جلوم گرفته میشه بیشتر جری میشدم که الا و بلا باید اینکارو انجام بدم.....یه چند شبی هم به همین جنگ و جدال من با این نیروی " نا جوانمردانه! " گذشت...تا اینکه شبی احساس کردم داره یه اتفاقی میافته...احساس شناور بودن رو تجربه کردم ( اینم بگم که من انواع کلکها رو به خودم برای اینکار میزدم و آخرینش تجسم غوطه ور شدن در عمق آب بود )...حس کردم اینبار برام با دفعه های پیش فرق داره...دیدم دارم پرواز میکنم و احساس کاملی از پرواز داشتم...میدیدم وقتی رو هوا هستم و میخوام به جهتی که جلوی رومه برم فقط با اراده اینکار انجام میشه...پس لذت بردم...به بیرون از خونه پرواز کردم بالای زمین و نه خیلی با فاصله شاید 2-3 متر بالای زمین...اینطور نبود که من مثل رانندگی موقع چرخیدن احساس کنم بدنم تحت فشاره یا به طرفی خم میشه....چیز عجیبی بود...میتونستم سرمو بچرخونم و اطرافمو ببینم...میدیدم روی جاده نزدیک خونه دارم مثل یه ماشین منتها بالای زمین پرواز میکنم...و چون ذاتا عاشق سرعت هستم اراده کردم سریعتر و سریعتر پرواز کنم...میدیدم ماشینی در انتهای افق دید من پیدا شد...نور چراغش برام خیلی زیبا بود...رنگ کهربای زرد.(برف میبارید و ماشین مذکور چراغهای مه شکن داشت)..من بدون اراده به سمت این زیبایی بینظیر رفتم...این نوری که برام جلوه عجیبی داشت...جلوتر....جلوتر...نزدیکتر...خیلی نزدیک...با شدت هرچه تمامتر و با سرعت خیلی زیادی محکم و با صورت خوردم بهش.........آه ه ه ه ه ...از خواب پریدم.....لعنتی! ...این فقط یک خواب بود!....
لابد همگی فکر کردین که من موفق شدم و این پایان ماجرا بود....اما نه....من حالا میدونستم که پرواز ممکنه اما آیا فقط باید خواب پرواز رو میدیدم؟؟؟....آیا ممکن نبود من بتونم بذارم جسمم در خواب احمقانه خودش بمونه و من و روحم! باهم بریم پرواز کنیم؟؟؟؟
آه....و حالا رسیدم به اصل ماجرا
من همچنان شبها و شبها این عمل رو انجام میدادم...( نه فکر نکنین هر شب اینکار ممکن میشد...نه ...طی 1 ماه من فقط 4-5 شب تونستم در خواب پرواز کنم....در مابقی شبها من فقط خوابهای قر و قاطی میدیدم که بیادم نمیموندن.و هر بار هم وقتی تو تختم از خواب میپریدم میدونستم یکجای کار اشکالی داره...چطوری بگم.....ببینید....شما وقتی خواب میبینید نمیتونید ارادی خوابتونو در دست بگیرید و هر جایی خواستین برین...من اینکارو میکردم اما تصاویری که میدیدم اگر مستقیما بهشون خیره میموندم و جهت نگاهمو تغییر نمیدادم کم کم مذمهل میشدن و جاشونو به تصاویر دیگه ای میدادن...و میدونستم " این درست نیست. و من هنوز نتونستم واقعا پرواز کنم"...
تا اینکه یکشب(بعد از حدود 3 سال تلاش بی وقفه و هر شب) از همون اول که شروع به تمرکز کردم حس کردم چیزی در شرف وقوعه...اینم بگم که احساس دلشوره عجیبی داشتم....اما میدونستم باید همین راهو ادامه بدم...موقع خواب شد و من خودمو آماده کردم و شروع به تمرکز به مراحل گذشته که اول " سکوت" بعد "اراده" برای حرکت بعد "احساس غوطه ور شدن" و سبک بودن کردم...ولی متوجه شدم انگار چیزی در وجود من " تسلیم " شد...هنوز درست نفهمیده بودم که چه اتفاقی داره میافته که کاملا ارادی بدون اینکه درپی علتی باشم " خواستم " فقط بتونم چند سانتیمتر از جام بلند بشم...فکر میکنید چی شد؟...بمحض اینکه این " خواستن " در من شکل گرفت دیدم به سقف اتاق نزدیک شدم....حالا فاصله ام با سقف تقریبا 1 متر بود...احساس واقعا غیر قابل توضیحی داشتم....حس میکردم آزاد شدم ! انگار در زندانی یک عمر رو گذرونده باشم و حالا ناگهان آزاد شده باشم....در وجودم شادی عظیمی رو احساس کردم که نتونستم علت روشنی براش پیدا کنم...هنوز به بالای سرم وسقف ذل زده بودم...نمیدونم چرا اما اراده کردم تا بچرخم و زمینو ببینم.............همینکه این فکر به سرم زد بلافاصله انجام شد....من هیچ حسی از چرخیدن نکردم اما همینکه اون جهت رو " خواستم تا ببینم " رو به پایین برگشته بودم.....اما در این لحظه نزدیک بود سکته کنم چون بزرگترین شوک زندگیم بمن وارد شد....من خودمو میدیدم که راحت خوابیدم!!! درست خودم بودم.همونطور که خوابم برده بود و به همون شکل طاقباز......حتی الآن که دارم اینارو مینویسم تمام موهای تنم سیخ شدن....اینطور نبود که من ترسیده باشم...نه اصلا ترسی نداشتم....احساسی داشتم مخلوط از هیجان...آزادی و رهایی...و اشتیاق بیش از اندازه برای درک اینکه واقعا الآن داره چه اتفاقی میافته؟!...ولی من همینو میخواستم...پرواز رو....اینم بگم وقتی به سکوت درونی دست پیدا کنید انگار قفل تمام چیزها باز میشن...من آدم مذهبی ای نیستم ولی نمیدونم چرا یاد جمله یا شایدم آیه ای که جایی در مورد انجیل خونده بودم افتادم که : "بخواه و بتو داده خواهد شد"....احساس غرور میکردم....به خودم نگاه میکردم اما اینبار میدیدم تصویر بهیچوجه تغییر نمیکنه...میتونستم ساعتها شناور بالای " خودم!یعنی جسم خودم " باقی بمونم و به خودم خیره بشم...یادم افتاد که جایی در کتاب دون خوان خونده بودم که در این حالت نباید سعی در بیدار کردن خودم بکنم.چون خطرناک بود و امکان داشت بمیرم....پس منصرف شدم و اراده کردم برم اتاق دیگه...تا این فکرو کردم در اتاق دیگه بودم...احساسی عجیب بهم میگفت هرکاری بخوام میتونم انجام بدم.پس خواستم از دیوار رد بشم....و شدم! خواستم دور اتاق کمی بچرخم .فورا که فکرشو کردم انجام شد.متوجه شدم از هر چیزی میتونم رد بشم در...دیوار...سقف....برام " جامدات " معنایی نداشتن....پس خواستم برم بیرون خونه...بلافاصله انجام شد...برف رو میدیدم.برام همه چیز وضوحی باور نکردنی داشت...مهمتر و عجیبتر اینکه میتونستم کاملا آگاهانه حتی فکر کنم!!! واین برام خیلی عجیب بود... و جالب اینکه هر فکری که تمام میشد باز همون سکوت سنگینی که میخواستم رو داشتم... یعنی انگار که فکرم رو هم فقط " میشنوم "!...شروع به کنجکاوی پیرامون خونه مون کردم...ببینید....این احساس چیز خاصی بود...حس میکردم مولکول به مولکول بدنم مثل آهنربا وصل به جاییه که میخوام و اراده میکنم برم!!! یعنی من به هرجایی که اراده میکردم برم،بدنم به همون سمت دقیقا " مکیده " میشد...به آسمان نگاه کردم دیدم وضوحش فوق العادست...بالای زمین با ارتفاع 10-15 متری هرجایی که میخواستم برم برام ممکن بود...بارش برف باعث شد من به خودم تمرکز کنم و به دست چپم خیره شدم دیدم هر دونه برفو من "با تمام وجود "میدونم "! نه این دیگه یک احساس نبود...من همه چیزهای دور و برم رو ازشون آگاهی کامل داشتم!...خیسی رو حس نکردم اما " میدونستم خیس شدم " چیز خاصی بود....میتونستم اگر بخوام از هر چیزی عبور کنم. فقط کافی بود این رو بخوام....سرعت انجام کار برام باور نکردنی بود.....یادم افتاد که شبیه این حالتارو چندین بار تو خواب تجربه کردم پس خواستم که بفهمم آیا اینهم خوابه؟ (اما همین رو هم جوابشو از قبل میدونستم....خیر من خواب نبودم!!!) پس خواستم مشخص کنم آیا الآن خوابم یا نه؟ برای همین به اطرافم دقت کردم میدونستم حوالی 2 صبحه...دیدم یک ماشین ژیان زرد رنگ سر کوچه ای پارک کرده...اطرافش چرخیدم...درک بیواسطه ای داشتم از اینکه این ماشین کار نمیکنه.خرابه...دیدم یک کامیون بزرگ بارکش که قرمز رنگ بود ماشینو پارک کرد و راننده با سر و صدا رفت تو خونه....سعی کردم حتی جزییاتو بخاطر بسپارم....کمی چرخ زدم و اطرافمو خوب نگاه کردم برف کمتر و کمتر میشد..." میدونستم اگر حتی بخوام برم اون سر کره زمین هم اینکار فورا انجام میشد اما اینکارو نکردم....چند بار با اراده و کاملا به خواست خودم ارتفاع زیادی گرفتم که برام یکی از لذت بخشترین کارهایی بود که انجام دادم چون تمام سلولهای بدنم با سرعت کشیده میشد(دقیقا احساسی بود که شما هنگام افتادن از بلندی در بدن و شکم خودتون تجربه میکنید)...تجربه غریبی بود...بازهم با سرعت بطرف زمین اومدم تا این لذتو تکمیل کرده باشم...حس محشری بود....نمیدونم چرا ولی " دونستم " که میخوام برگردم به تختم...به طرفه العینی انجام شد...من بالای خودو بار دیگه به خودم نگاه کردم...جالبتر اینکه " کوچکترین احساسی یا علاقه ای یا وابستگیی به این جسمی که خوابیده بود و خود من بودم نداشتم!؟" به حدی که حتی برام بود و نبودش فرقی نمیکرد...من خوشحال و آزاد بودم....بعد از چند لحظه ای که به خودم نگاه کردم ناگهان دلم خواست ببینم اگر من بجای جسم خوابیده ام قرار داشتم احساسم چگونه خواهد بود (یعنی کنجکاو بودم ببینم آیا میتونم وارد جسمم بشم؟!)...همین خواسته بلافاصله به محض اراده انجام شد و من از خواب بیدار شدم....سراسیمه دویدم به کوچه.....فکر میکنید چی دیدم؟....باورم نمیشد اون ژیان کذایی سر جای خودش بود....من از هیجان پا برهنه تو برف میدویدم و اشک شوق از چشمم جاری بود...رسیدم به کامیونی که پارک کرده و حالا رانندش رفته بود لابد بخوابه....دیدم همون کامیونه....از خوشحالی میخواستم فریاد بکشم فقط اشک از چشمم میریخت.....همونجا رو زمین تو برفا نشستم و خدا رو شکر کردم.....این تجربه رو با تمام دنیا عوض نمیکنم.....چون من بالاخره " پرواز کردم" و دیدم که روح از جسم میتونه جدا بشه اونهم به خواست و با اراده خودم...
"دوستان به هیچکس توصیه نمیکنم اینکارو انجام بدن"...من سالها آرزوی اینکارو داشتم و سالها هم درباره اش تحقیق کردم و خوندم و همزمان تمرین کردم.....این اتفاق برام شروع این راهی بود که هنوزم ادامه داره....من بسیار آرومتر از قبل شدم و هر زمان اراده کنم ظرف 5 دقیقه بخواب میرم...ولی هرگز اون احساس " رهایی کامل " رو فراموش نخواهم کرد" چون حس خاصی بود...من باز هم اینکارو انجام دادم...من کرهء زمین رو در حالت نیمدایره به واسطهء ارتفاع زیاد بارها و بارها دیدم!...فقط تمرین نیاز داشت و استقامت. و در آخر اینم بگم که بعد از این اتفاق من تمام علاقه ای که به چیزهای دنیوی و مادی داشتم مثل آرزوی پول زیاد...زندگی آنچنانی...خوب خوردن و خوب پوشیدن و کلا تمام چیزهای " این دنیایی " رو به کل از دست دادم....و باور کنین اینطور بسیار بیشتر آرامش دارم تا مثل سابق.....الآن اگر کسی روبرویم بیاسته و جلوی روم دروغ بگه من بی واسطه متوجه میشم که این انسان جلوی روم داره دروغ میگه و خودش رو کوچیک میکنه...و این در زندگی بهم کمک زیادی کرد...میدونم خیلی اذیت شدین و من سرتونو بدرد آوردم...امیدوارم منو ببخشید.


ـــــــــــ




"آنکس که نداند و نخواهد که بداند،حیف است چنین جانوری زنده بماند!"


  • 6

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • Korkak  

  • عضو از 1396/8/18

  • پست‌‌‌ها: ‌ 1920

  • 3539

*** تا رسیدم به این قسمت " از بچگی و سن 2-3 سالگی...


تا رسیدم به این قسمت " از بچگی و سن 2-3 سالگی هروقت مریض میشدم دایره ای شبیه لاستیک ماشین جلوی چشمام میدیدم که میچرخید و مدام به جلو و عقب حرکت میکرد " فهمیدم کسشری بیش نگفتی و دیگه ادامه ندادم ،،، شایدم از بچگی جقی بودی و مگس پرون گرفتی


ـــــــــــ

توهم خطرناک جاوید شاش



  • 1



  • babak8585  
  • عضو از 1396/5/19

  • پست‌‌‌ها: ‌ 14

  • 29

چقدر اونجااا برف میاد نکنه تو قطبی؟؟؟


چقدر اونجااا برف میاد نکنه تو قطبی؟؟؟


ـــــــــــ


  • 1



  • a99900  

  • عضو از 1395/8/2

  • پست‌‌‌ها: ‌ 84

  • 61

با یوگا میتونی توانایی های روحیت رو حتی از چیزی که...


با یوگا میتونی توانایی های روحیت رو حتی از چیزی که میگی بیشتر کنی


ـــــــــــ

امیدوارم به اندازه ی کافی به دنیای اطرافم کمک کرده باشم ...



  • 1



  • داریوشم  

  • عضو از 1394/2/1

  • پست‌‌‌ها: ‌ 655

  • 1633

دوستان عزیز،مطلبی که نوشتم فقط تجربه های شخصی من...


دوستان عزیز،مطلبی که نوشتم فقط تجربه های شخصی من بود که هنوزم ادامه داره،من هیچ در پی متقاعد کردن کسی نبوده و نیستم،حقیقتش دیدم دوستی مطلبی اینجا نوشته بود و منم نظری داده بودم که بعد دیدم دوستانی پیام دادن که در مورد تجربه خودم براشون بگم،منم هر چی پیش آمده بود رو نوشتم...دوستی که نوشت پیداش کنم=ببین دوست عزیز،شما وقتی اینکارو تمرین میکنین،کم کم دیگه آدم قبلی نخواهید بود،خلاصه بگم،تبدیل میشید به آدمی که خیلی از علایق قبلیتان رو از دست میدین،مثلا اینکه من چندین شب و روز به خودم فشار بیارم تا به اون سطح از سکوت درونی برسم بعد بگردم شما رو پیدا کنم؟که چی بشه؟خیر،شما در همچین حالت‌هایی اصلا به دنبال اینطور اعمال نخواهید بود،یعنی براتون این چیزها اصلا اهمیتی نخواهد داشت،دقیقا همونطور که در متن بالا نوشتم،وقتی خودم رو دیدم که خوابیده ام،حتی بود و نبود خودم هم برام اهمیتی نداشت چه برسه که بخوام دنبال کسی بگردم...بله،متوجه هستم که کاملا غیر قابل باوره،من بالا هم نوشتم،وقتی خودمو در حالت خوابیده دیدم نزدیک بود سکته کنم،شاید بزرگ‌ترین شوک زندگیم رو تجربه کردم...بهر حال توصیه هم نمیکنم کسی بخواد اینکارو انجام بده،غرض از نوشتن متن فقط جالب بودن این تجربه بود،همین...چند سال پیش دانشمندان روسی تونستن چیزی رو ثابت کنن که شاید بشه اسمش رو گذاشت “روح”.و این ثابت شد که انسان دارای قدرتهای بیشماری هست که هنوز نتونسته بطور کامل ازشون آگاه بشه.ما انسان‌ها فقط دو یا در نهایت سه درصد از مغزمون رو تونستیم به کار بگیریم و نود و هفت درصد مابقی ...خاک میخوره و هنوز بلا استفاده مونده...مورد دانشمندان روسی،بسیار آزمایش جالب بود،که اگر مایل باشید می‌توانم بعدا همینجا براتون در موردش توضیح بدم...یا حق


ـــــــــــ



"آنکس که نداند و نخواهد که بداند،حیف است چنین جانوری زنده بماند!"



  • 2



  • uzer  

  • عضو از 1396/8/19

  • پست‌‌‌ها: ‌ 755

  • 1258

نظر من


با اینکه تایپیکت خیلی طولانی بود و من به خاطر مشکل چشمام با مونیتور ، نتونستم کل مطلب رو بخونم ، اما اینکه کسی چیزی رو با این همه جزعیات رو بیان کنه رو نمیشه بهش گفت ( توهم ) که بعضی از دوستان بهش اشاره کردن . اصل موضوع حقیقتِ .


ـــــــــــ

زخمهای روبرو که بر سینه دارم التیام یافته و مشکل من با زخمیست که از پشت خوردم و التیامش نمیبینم .



  • 2



  • داریوشم  

  • عضو از 1394/2/1

  • پست‌‌‌ها: ‌ 655

  • 1633

نقل از: uzer


نقل از: uzer با اینکه تایپیکت خیلی طولانی بود و من به خاطر مشکل چشمام با مونیتور ، نتونستم کل مطلب رو بخونم ، اما اینکه کسی چیزی رو با این همه جزعیات رو بیان کنه رو نمیشه بهش گفت ( توهم ) که بعضی از دوستان بهش اشاره کردن . اصل موضوع حقیقتِ .

تشکر از نظر شما.بله مطلبی که نوشتم میشه گفت قسمتی از زندگی من بود که دوستان در پیام خصوصی موردش پرسیده بودند و منهم اینجا آوردم.شخصا اصراری بر باور کردن کاربران عزیز ندارم،یعنی حقیقتش اهمیتی هم نداره.مهم خود موضوعه و اتفاقاتی بوده که برام افتاده،همین و ممنون از شما


ـــــــــــ



"آنکس که نداند و نخواهد که بداند،حیف است چنین جانوری زنده بماند!"



  • 1



  • king.artoor  

  • عضو از 1397/3/21

  • پست‌‌‌ها: ‌ 31

  • 867

فوق العاده بود.تو یک استادی
فقط یه خواهش ازت...


فوق العاده بود.تو یک استادی فقط یه خواهش ازت دارم اینکه توی چند خط و به طور ساده بگی از نظر شخص تو زندگی پس از مرگ چجوریه؟روح کجا میره؟بهشت و جهنمی هم هست؟روحمون بعد مرگ میتونه این دنیای فانی و خانوادشو ببینه؟ مرسی ازت واقعا نوشتت خیلی چیزا رو ک مدتها بود بهش فکر میکردم برام روشن کرد


ـــــــــــ

(biggrin)



  • 0



  • firstlast  

  • عضو از 1396/1/9

  • پست‌‌‌ها: ‌ 10

  • 9

جالب بود ممنون
منم بعضی وقت ها که دراز میکشم و...


جالب بود ممنون منم بعضی وقت ها که دراز میکشم و تمرکز میکنم همچین حسی پیدا میکنم در حد اینکه میتونم چرخش زمین رو حس کنم و تا حدی شبیه پرواز غیر قابل کنترله انگار که بدنم دو تیکه شده و هر تیکه با سرعت زیادی در حال چرخش هستش بعدش هم احساس خفگی بهم دست میده ://


ـــــــــــ


  • 1



  • داریوشم  

  • عضو از 1394/2/1

  • پست‌‌‌ها: ‌ 655

  • 1633

نقل از: king.artoor


نقل از: king.artoor فوق العاده بود.تو یک استادی فقط یه خواهش ازت دارم اینکه توی چند خط و به طور ساده بگی از نظر شخص تو زندگی پس از مرگ چجوریه؟روح کجا میره؟بهشت و جهنمی هم هست؟روحمون بعد مرگ میتونه این دنیای فانی و خانوادشو ببینه؟ مرسی ازت واقعا نوشتت خیلی چیزا رو ک مدتها بود بهش فکر میکردم برام روشن کرد

سلام دوست عزیز خوشحالم که داستانمو خوندی و دوست داشتی،در مورد مرگ،من خودم خیلی کنجکاو بودم و هستم،به عنوان کسی که تجربهء جداسازی روح رو نداشته و فقط از دید علمی قضیه اینطور متوجه شدم که هیچ چیزی به طور کلی نابود نخواهد شد،به این معنی که جسم ما،بعد از مرگ به هزاران نوع متفاوت "تبدیل" میشه،مثلا ابتدا از گوشت و پوست و استخوان تبدیل میشه به مشتی خاک،بعد به غبار،بعد به انواع گازها،اکسیژن،نیتروژن،هلیوم و ... و هرگز بطور کامل از بین نخواهد رفت و مدام از حاتی از ماده به حالتهای مختلفی از حیات،انرژی و ... تغییر شکل خواهد داد...اما از نظر شخصی که الآن هستم که با روح خودم (اگر بشه اینطور گفت) کمی آشنا شدم بخوام بگم،اینطور بگم بهتره:اصلا برام بود و نبود جسمم و اینکه مرده یا زنده است یا اینکه حتی اگر من مرده باشم چه بلایی ممکنه سرش بیاد کوچکترین اهمیتی نخواهد داشت.چونکه وقتی از جسم جدا میشیم چنان احساس آزادی و رهایی عظیمی میکنیم که اگر باور کنی،اصلا دلت نمیخواد به جسمت برگردی چرا که سرشار از احساسات شیرین و شاد و خوشحالی بینظیر خواهی بود و اینکه دوست داری بری...بری و بگردی و همه چیزو کشف کنی.آره میدونم و میفهمم برای همه خیلی عجیب و مطلقا غیر قابل باوره ولی اینجوریه...حتی میتونم بگم سنت رو هم حس نمیکنی و فقط سرشار از خوشی و خوشحالی مطلق خواهی بود...اما این سوالت که بعد از مرگ روح ما کجا میره...من اینرو چندین بار تجربه کردم،میری با روحت میگردی،خوشی میکنی یا شایدم بهتره بخاطر حس سرخوشی زیادش بتونم بگم الواطی! میکنی ولی...تا یک حدی میتونی بری و انگار از یک جایی به بعد اجازه نداشته باشی بری!جلوت گرفته میشه،نیرویی که مثل جاذبه عمل میکنه اجازهء جلوتر رفتن رو بهت نمیده.مثل اینکه مثلا بگیم اون جلوتر،برای رفتن موقوفه،همین...فقط میتونی ببینی و نظاره گر باشی ولی تا یک حد و حدودی و بالاخره جایی میرسی که میبینی نمیتونی حتی با اراده هم جلوتر بری...فکر میکنم اونجا،اون مرز باید مرز بین زنده ها و عالم اموات باشه (حقیقتش وقتی بهش میرسی خودت میفهمی که زیاده روی کردی و ناخودآگاه خودت دلت نمیخواد جلوتر از این بری و خودت برمیگردی...ببین،این موضوع کلا چیزی نیست که بشه زیاد توضیحش داد یا توصیفش کرد چرا که تماما با احساسات ما سر و کار داره و توضیح و توصیف این احساسات اونهم با فقط کلمات واقعا کار مشکلیه


ـــــــــــ



"آنکس که نداند و نخواهد که بداند،حیف است چنین جانوری زنده بماند!"



  • 2



  • lovely_grl  

  • عضو از 1397/7/5

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2881

  • 13577

اصل باید همین امشب ک تنهام و میترسم از این چیزا...


اصل باید همین امشب ک تنهام و میترسم از این چیزا بذاری:(


ـــــــــــ





  • 2



  • شهرزاد11  

  • عضو از 1394/9/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 158

  • 449

تجربه ی خیلی زیبایی بوده...ممنون که تجربه تو به...


تجربه ی خیلی زیبایی بوده...ممنون که تجربه تو به اشتراک گذاشتی


ـــــــــــ

چایت را بنوش ...نگران فردا مباش....از گندم زار من و تو ...مشتی کاه می ماند برای بادها...



  • 1



  • Arman_Tabriz  

  • عضو از 1398/10/23

  • پست‌‌‌ها: ‌ 114

  • 198

کامل خوندمش


با این که آدم کم حوصله ای ام و تا حدی هم ترسیدم از خوندنش ولی کامل خوندم و خیلی جالب بود برام اشک تو چشام جمع شد نمیدونم چرا مخصوصا وقتی توی نظرات جواب در مورد مرگ رو خوندم زمان مرگ خودمو تصور کردم و میترسم ازین آینده نامعلوم


ـــــــــــ





  • 1



  • Psw  

  • عضو از 1397/1/1

  • پست‌‌‌ها: ‌ 15

  • 8

درود بر شما ، جالب بود


من راجب هیپنوتیزم تحقیق کردم که می‌شه باهاش به همین نتایج و فرا تر از اون رسید ولی کتابی که تونستم پیدا کنم خیلی جامع بود به طور کلی فقط روش های موجود و کار هایی که این علوم غریبه ازش بر میاد رو نام برده بود و به قلم کابوک بود من با هیپنوتیزم توانستم دوست دخترم که فوبیا تاچ داشت و به PTSD دچار بود رو بدون لمس به اورگاسم برسانم توی جلسه سوم البته و با خودهیپنوتیزم توانستم به اراده ای برسم که سیگار رو ترک کنم ولی به علت ترس درونی خودم و اسرار های خانواده دیکه این کار رو ادامه ندادم چند سال میگذره و الان با خواندن تایپیک شما یاده تجربیات خودم افتادم اگه می‌توانید منو راهنمایی کنید از این جا فکر میکنم شما راه درست را رفته اید چون در قدم های اول هیپنوتیزم باید به خودآگاه دست پیدا کنید و مرحله اول سکوت و خاموش کردن بدن خود و فرو رفتن در خواب است شما به صورت دانسته یا ندانسته تونل های نرونی مغز خود را برای انجام این کار باز کردید و شاید از ۱۰ الی ۱۲ درصد مغز خود در حال استفاده هستید موضوع دیگه در مورد ذهن خوانی هست که تشخیص دروغ برای شما آسان شده که دلیل آن باز شدن ذهن شما است خوش حال میشم با شما گپی بزنم در این موارد شاید صحبت های مان مفید واقع شود بدرود


ـــــــــــ


  • 1



  • داریوشم  

  • عضو از 1394/2/1

  • پست‌‌‌ها: ‌ 655

  • 1633

نقل از: Psw


نقل از: Psw

من راجب هیپنوتیزم تحقیق کردم که می‌شه باهاش به همین نتایج و فرا تر از اون رسید ولی کتابی که تونستم پیدا کنم خیلی جامع بود به طور کلی فقط روش های موجود و کار هایی که این علوم غریبه ازش بر میاد رو نام برده بود و به قلم کابوک بود من با هیپنوتیزم توانستم دوست دخترم که فوبیا تاچ داشت و به PTSD دچار بود رو بدون لمس به اورگاسم برسانم توی جلسه سوم البته و با خودهیپنوتیزم توانستم به اراده ای برسم که سیگار رو ترک کنم ولی به علت ترس درونی خودم و اسرار های خانواده دیکه این کار رو ادامه ندادم چند سال میگذره و الان با خواندن تایپیک شما یاده تجربیات خودم افتادم اگه می‌توانید منو راهنمایی کنید از این جا فکر میکنم شما راه درست را رفته اید چون در قدم های اول هیپنوتیزم باید به خودآگاه دست پیدا کنید و مرحله اول سکوت و خاموش کردن بدن خود و فرو رفتن در خواب است شما به صورت دانسته یا ندانسته تونل های نرونی مغز خود را برای انجام این کار باز کردید و شاید از ۱۰ الی ۱۲ درصد مغز خود در حال استفاده هستید موضوع دیگه در مورد ذهن خوانی هست که تشخیص دروغ برای شما آسان شده که دلیل آن باز شدن ذهن شما است خوش حال میشم با شما گپی بزنم در این موارد شاید صحبت های مان مفید واقع شود بدرود

سلام...خوشحالم که متن رو خوندید و دوست داشتین.در مورد سکوت همونطور که در متن هم نوشتم برای من حدود دو سال طول کشید،اما اصلا نیاز نبود اینهمه به خودم سختی بدم و ریاضت بکشم،روشی که من پیدا کردم یعنی گوش دادن،بعدا فهمیدم راهبان ذن هم بکار میبندن و شاید هزاران ساله اینکارو میکنن منتها اونها "به صدای تنفس خودشون گوش میدن یا اصطلاحا "دقت میکنن" ولی من به صداهای دنیای اطرافم گوش میدمفاما واقعا نتیجه یکیه و هیچ فرقی نمیکنه...ببینین،وقتی به اون حالت عمیق از سکوت درونی دست پیدا میکنیم میبینیم همهء این مدت رو سعی میکردیم "با خودمون فکر و جر و بحث نکنیم" در حالیکه وقتی به اون سکوت درونی عمیق میرسیم میتونیم به سادگی فکر هم بکنیم!و این یعنی شما ساکتی و مثلا به چیزی شروع به فکر کردن میکنی،اما "فقط در این حالت از سکوت" بعد از اینکه فکرتون تموم میشه،تماما اون حالت سکوت جایگزینش میشه و به همون عمق هم هست...شبیه اینه که آدم در یک خمرهء سر بسته و چند لایه باشه،فقط یک سری صداهای خیلی گنگ رو میشنویم (صدای خیلی گنگ و محو دنیای اطرافمون)و سکوت درونی وقتی که در شروع بهش میرسیم این جالتو داره،که خب با تمرین دیگه کم کم اون صداهای گنگ رو هم نمیشنویم و فقط سکوت خالص خواهد بود و بس...در مورد دروغ هم درسته من سالهاست این حالتو پیدا کردم که آدما اگه روبروم بایستن و دروغ بگن اینو متوجه میشم...مثالی میزنم،من یه مشکل اداری در یکی از ادارات داشتم و مراجعه میکردم تا کارمو انجام بدم،یه روز مسئول مربوطه انگار سپرده بود منشی به همه بگه ایشون در اداره نیستن یا جلسه دارن،یا همچین چیزایی...من تا رسیدم و از آسانسور بیرون اومدم دیدم منشی بهم اشاره میکنه که طرف نیست و بیخود نرم پیشش...نمیدونم از حالت نگاهش بود یا از طرز اشاره ای که کرد من مطمئن شدم دروغ میگه،بعد برای امتحان این حس خودم بیرون توی راهرو منتظر موندم چون "میدونستم" طرف تو اداره ست و درست همونموقع دیدمش که از یکی از اتاقها داره سریع میره طرف آسانسور!...همچین مواردی رو زیاد تجربه کردم...یک نوع حسه،یا شاید باید بگم "پیش آگاهی" از امور پیرامونم...حالام که تازگیا به چیزهای دیگه هم مرتبط شده،مثلا همین چند هفتهء پیش موقع شام تو یه رستوران با دوستان دیدم همراه غذا گوجه فرنگیم هست (یکی از غذاهایی که خواسته بودیم جوجه کباب بود).من تا گوجه ها رو دیدم اون حس بهم دست داد و گفتم بچه ها گوجه هاشو نخورین،خودم و یکی دیگه از دوستان که منو خوب میشناخت نخوردیم،اما اونیکی دیگه باور نکرد و خورد اتفاقا کلیم تعریف کرد از گوجه ها...فرداش تو بیمارستان بستری شد!...دکترش گفت یک چیز مسموم خورده و وقتی داستان گوجه فرنگی رو گفتم گفت حتما همون بوده چون گوجه فرنگی وقتی در شروع خراب شدنش باشه نه مزه و نه بوش تغییری نمیکنه و مسمومیت خیلی بدی هم داره(دوست ما دو روز بستری شد و بالا میآورد)...اینه که این حس خیلی جاها میتونه به آدم کمک کنه...ممنون که خوندین و نظراتتونو نوشتین


ـــــــــــ



"آنکس که نداند و نخواهد که بداند،حیف است چنین جانوری زنده بماند!"



  • 1



  • داریوشم  

  • عضو از 1394/2/1

  • پست‌‌‌ها: ‌ 655

  • 1633

نقل از: Arman_Tabriz


نقل از: Arman_Tabriz با این که آدم کم حوصله ای ام و تا حدی هم ترسیدم از خوندنش ولی کامل خوندم و خیلی جالب بود برام اشک تو چشام جمع شد نمیدونم چرا مخصوصا وقتی توی نظرات جواب در مورد مرگ رو خوندم زمان مرگ خودمو تصور کردم و میترسم ازین آینده نامعلوم

ممنون که خوندین،اما تا جائیکه من فهمیدم مرگ زمانی ترس داره که انسان زندگی درستی نداشته باشه،گناه زیاد داشته باشه و ظلم زیاد کرده باشه،دروغ زیاد گفته باشه،جنایت کرده باشه و ... اما ادمهایی که زندگی نسبتا سالمی دارن نباید از مرگ بترسن چون اینهم یک مرحله ست از تکامل و تبدیل شدن...از حالتی از ماده یا روح به حالتی دیگر


ـــــــــــ



"آنکس که نداند و نخواهد که بداند،حیف است چنین جانوری زنده بماند!"



  • 1



  • Mmhk  
  • عضو از 1397/5/2

  • پست‌‌‌ها: ‌ 53

  • 30

تیکه اولشو‌ نمیدونم


نقل از: Korkak

تا رسیدم به این قسمت " از بچگی و سن 2-3 سالگی هروقت مریض میشدم دایره ای شبیه لاستیک ماشین جلوی چشمام میدیدم که میچرخید و مدام به جلو و عقب حرکت میکرد " فهمیدم کسشری بیش نگفتی و دیگه ادامه ندادم ،،، شایدم از بچگی جقی بودی و مگس پرون گرفتی

ولی بقیه چیزا کاملا واقعی درست و قابل انجامه و چیزهایی ک گفته درسته و معلومه مطالعه و تجربه رو با هم‌داشته پس کسشر نگفته منم تجربشو‌داشتم و داستانای خودمو دارم ، این‌کارا برای همه پیش نمیاد فقط برای بعضیا اونم ب دلایلی ک نمیدونم چیه و حکمت خداست


ـــــــــــ


  • 0



  • Willow_Danger  

  • عضو از 1395/9/17

  • پست‌‌‌ها: ‌ 19

  • 4

سه سااال برف میومد؟؟


داداش تو عصر یخبندان بودی مگه؟! (dash)


ـــــــــــ



  • 0





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو






نظرسنجی

نظر شما درباره چت روم جدید شهوانی چیست؟


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «