خواستگار آخوند

1400/01/16

پدرم ولکن نبود. هر طور شده می‌خواست که از شر من خلاص بشه. البته به شیوه خودش. اینکه من با یک آخوند ازدواج کنم. خواستگار اول رو به بدبختی ردش کردم اما در مورد دومی، شرایط فرق می‌کرد. خانواده پسره، به شدت مورد تایید پدرم بودن. هنوز به صورت رسمی به خواستگاری من نیومده بودن اما پدرم همه چی رو تموم شده می‌دونست. با من کمی مهربون شده بود تا بهونه دستم نده. حتی نا مادری و برادرها و خواهرهام هم باهام مهربون شده بودن! یک اتحاد جمعی و هماهنگ برای خلاص شدن از دست شیوا.
مثل همیشه، حموم، بهترین مکان برای فکر کردن بود. باید هر طور شده به پدرم می‌فهموندم که حاضر نیستم با یکی مثل خودش ازدواج کنم. حاضر بودم بمیرم اما زن یک آخوند نشم. از طرفی می‌دونستم که پدرم با صحبت و گفتگو راضی نمی‌شه. مطمئن بودم اگه دست پایین بگیرم، رفتار تند تر و قاطع تری باهام می‌کنه. پس وقتش بود که شیوای واقعی رو نشونش بدم. وقتش بود که محصولی که بار آورده بود رو با تمام وجودش لمس کنه. تربیت پدرم در مورد من دچار یک باگ بزرگ شده بود، اما خودش از این باگ خبر نداشت. من دیگه از کتک خوردن و زندانی شدن توی زیرزمین یا سرویس توالت داخل حیاط، ترسی نداشتم. پدرم هیچ گزینه‌ای برای اینکه من رو تحت فشار قرار بده، روی میز نداشت. چون دیگه چیزی توی وجود من نذاشته بود که بخواد باهاش معامله کنه. اما بر عکس من، خودش پر از گزینه جهت معامله بود. که بهترین و موثر ترینش، آبروش بود. خانواده آبرومند و مومن و مردم‌دار پدرم در برابر دختر هجده ساله‌ای که دیگه چیزی برای از دست دادن، نداره. وقتش بود اون پرده‌ای که باطن بی‌رحم و لعنتی خانواده‌ام رو از همه مخفی می‌کرد رو تیکه و پاره کنم. وقتش بود که به پدرم نشون بدم که چه پنجه‌های تیزی برای پاره کردن این پرده دارم.

یک پیراهن و دامن بلند و گشاد پوشیدم و یک چادر رنگی سرم کردم. برای قدم اول، از نا مادری‌ام خواسته بودم که حتما برای چند دقیقه، من و خواستگارم، تنها حرف بزنیم. می‌دونستم اگه به پدرم بگم، مخالفت می‌کنه و می‌دونستم که نا مادری‌ام بیشتر از هر کَس دیگه‌ای دوست داره که از شر من خلاص بشه و حاضره برای رضایت من، هر کاری بکنه. نقشه‌ام جواب داد. نا مادری‌ام، وسط خواستگاری، پیشنهاد داد که من و خواستگارم، برای چند دقیقه و به صورت تنهایی حرف بزنیم. پدرم از پیشنهاد زنش جا خورد اما توی عمل انجام شده قرار گرفت. نا مادری‌ام به انتهای هال بزرگ خونه‌مون اشاره کرد و گفت: همین جا جلوی چشم خودمون باشن.
پدرم برای چند ثانیه به من نگاه کرد. انگار دلش به شور افتاد و گفت: شخصا با این قرتی بازی‌ها مخالفم اما خب گاهی نمی‌شه حریف جوون‌های امروزی شد.
خانواده پسره از پیشنهاد نا مادری‌ام استقبال کردن و پدر پسره رو به پدرم گفت: حاج آقا، جلوی چشم خودمون هستن، مشکل شرعی نداره.
پدرم یک نفس عمیق کشید و گفت: هر طور صلاحه.
نا مادری‌ام، من و پسرک آخوندک رو به انتهای هال راهنمایی کرد. گوشه هال و روی زمین نشستیم. پسرک با لباس آخوندی اومده بود خواستگاری. انگار دوست داشت هر طور شده و همون اول کار، دل پدرم رو به دست بیاره. ریش‌هاش هنوز کامل در نیومده بودن. وقتی نا مادری‌ام رفت، صورتش از خجالت، کمی سُرخ شد. انگار اولین بار بود که توی عمرش با یک دختر تنها می‌شه. سعی کردم جلوی خنده‌ام رو بگیرم و گفتم: چرا ساکت هستین؟ بگین هر چی دوست دارین. شرایط و حرف‌هایی که لازمه قبل از ازدواج بزنین. خجالت نکشین، اگه آروم حرف بزنیم، صدامون به بقیه نمی‌رسه. الان همه مشغول صحبت هستن و اصلا حواس‌شون به ما نیست.
پسرک آخوندک آب دهنش رو قورت داد. یک نفس عمیق کشید و گفت: من کی باشم که بخوام شرط بذارم. شروط هر زوجی رو اسلام تعیین کرده.
اصلا از حرفش تعجب نکردم و گفتم: واضح تر بگین. منظورتون از شروط اسلامی چیه؟
پسرک انگار کمی به خودش مسلط تر شده بود. یک نیم نگاه به من انداخت و گفت: وظیفه زن، حفظ حریم خونه است. با ادامه تحصیل و کار بیرون از خونه، مخالفم. چون درس خوندن توی این دانشگاه‌هایی که فرق چندانی با خانه فساد نداره، گناه خالصه. تکلیف دختر و زنی که بیرون کار می‌کنه و خودش رو در معرض هر نامحرمی قرار می‌ده هم که مشخصه. پس مهم ترین شرط من اینه که شما همیشه باید داخل خونه باشی. هر وقت لازم شد، همراه با خودم می‌ریم بیرون. که البته لازم نیست جلوی دختر حاجی (فلانی)، درباره حفظ حجاب حرف بزنم. قطعا خودتون بیشتر از من به حجاب اهمیت می‌دین.
پسرک آخوندک هیچ چیز جدیدی برای ارائه نداشت. انگار داشتم جوونی‌های پدرم رو می‌دیدم. کمی چادرم رو شل گرفتم و به پسرک آخوندک گفتم: هیچ سوالی از من ندارین؟
پسرک آخوندک گفت: نه موارد مهم و اصلی رو گفتم.
پوزخند زدم و گفتم: یعنی من لازم نیست درباره شروط خودم حرف بزنم؟
پسرک آخوندک کمی تعجب کرد و گفت: هر طور مایلین.
به چهره پسرک آخوندک خیره شدم و گفتم: من یک شرط بسیار مهم دارم. البته لازمه قبلش یک سری توضیحات بدم تا شما بیشتر متوجه اهمیت شرط من بشین. حقیقتش اینه که من تا الان حدود بیست تا دوست پسر داشتم. راستش کیر همه‌شون رو آزمایش کردم. کیر بعضی‌هاشون کوچیک و پلاسیده بود و آدم هیچی حس نمی‌کرد. کیر بعضی‌هاشون هم بزرگ و کُلُفت بود و آدم فقط زجر می‌کشید و اذیت می‌شد. فقط کیر این دوست پسر آخریم، استانداردِ استاندارد از آب در اومد. هم اونقدر هست که قشنگ حسش می‌کنم و لذت می‌برم هم آدم رو اذیت نمی‌کنه.
چهره پسرک چنان بُهت زده شد که حس کردم الانه که سکته کنه. اخم کردم و با یک لحن جدی گفتم: البته اصلا جای نگرانی نیست. من فقط از طریق سوراخ کونم و دهنم، کیرهای اینا رو حس کردم. وگرنه من دختر نجیب و پاکدامنی هستم و پرده بکارتم رو فقط برای شوهر آینده‌ام حفظ کردم. نجابت و پاکدامنی توی خونِ این خانواده است. اینا رو به شما توضیح دادم که بگم تنها شرط من برای ازدواج با شما اینه که باید سایز کیر شما رو آزمایش کنم. چون خدایی نکرده اگه کوچیک و پلاسیده یا خیلی بزرگ و کُلُفت باشه، قطعا به مشکل بر می‌خوریم.
قرمزی چهره پسرک آخوندک هر لحظه بیشتر می‌شد. چشم‌هاش هم قرمز شد و به لرزش افتاد. وقتش بود که تیر خلاص رو بزنم. لب پایینم رو گاز گرفتم و گفتم: البته من یک پیشنهاد عالی برای جفت‌مون دارم. اگه کیر شما به درد بخور نبود، دوست پسر من حاضره این فداکاری رو در حق ما بکنه و کیرش رو در اختیار زندگی ما بذاره. چون شما خواهان این هستی که من همیشه باید توی خونه باشم، از دوست پسرم می‌خوام که بیاد خونه تا من مجبور نشم برم بیرون و خدایی نکرده گناهی مرتکب بشم. اینطوری پایه‌های زندگی‌مون محکم تر می‌شه. خب نظر شما چیه؟
سر پسرک آخوندک به لرزش افتاد. با حرص و عصبانیت ایستاد و با قدم‌های سریع خودش رو به بقیه رسوند و رو به خانواده‌اش گفت: بریم.
چون صداش لرزش داشت و از چهره‌اش مشخص بود که حسابی عصبانی شده، همه فهمیدن که یک چیزی شده، اما هر چی ازش سوال کردن، جواب نداد و پاش رو توی یک کفش کرد که باید هر چه زودتر خونه ما رو ترک کنن. خانواده‌اش هم نهایتا تسلیم شدن و همراه با پسرشون، رفتن.
پدرم خیلی سریع فهمید که من باعث بانی این حرکت پسره شدم. از عصابیت به مرز جنون رسیده بود. پَره‌های بینی‌اش به لرزش افتاد و با صدای بلند گفت: مگه از روی جنازه من رد بشی اگه بخوای ساز خودت رو بزنی. سری بعد می‌دونم چیکار کنم.
چادرم رو از سرم کشیدم. کامل گرفتم توی دستم و رو به پدرم گفتم: از روی جنازه‌ات رد می‌شم و زن آدمی مثل خودت نمی‌شم. سری بعد، همین حرف‌هایی که تنهایی به این پسره زدم رو توی جمع می‌گم.
پدرم به سمت من دوید که من رو بزنه. بدون اینکه پلک بزنم و همراه با یک لبخند، منتظر موندم که بیاد و بزنه. برادر بزرگم از عصبانیت و خیز پدرم ترسید و جلوش رو گرفت. مطمئن بود که اگه به من برسه، یک بلایی به سرم میاره و یک جاییم رو ناقص می‌کنه. پدرم نعره زنان تقلا می‌کرد که خودش رو به من برسونه. اینقدر فحش داد و نعره زد که قلبش گرفت و پس افتاد. مجبور شدن زنگ بزنن به اورژانس. برام مهم نبود که زنده می‌مونه یا نه. از توی اتاقم، یک پتو و بالشت برداشتم و با قدم‌های خودم رفتم توی زیرزمین. دراز کشیدم و با آرامش به خواب رفتم.

نوشته: شیوا

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .

2021-04-05 21:09:11 +0430 +0430

خیلی خوب مینویسی شیوا جون فقط کاش این زندگی سخت برای هیچ دختری اتفاق نیفته 😘❤


2021-04-05 21:10:16 +0430 +0430

مرحبا
فوق العاده

شیوا جان شما اونو با زیرکی رد کردی ولی همه شون متاسفانه بدون خواستگاری تمام ملت رو به عقد دائمی خودشون در آوردند و همه اون حرف های تو رو که برای فرار ازش بهش زدی رو، اینها به معنی واقعی همین الان دارند اجرا میکنن.
3 ❤️

2021-04-05 21:12:41 +0430 +0430

امان از استبداد دینی که خطرناک ترین نوع استبداد هستش

4 ❤️

2021-04-05 21:19:52 +0430 +0430
پدرم ولکن نبود. هر طور شده می‌خواست که از شر من خلاص بشه.
  • درکش میکنم!😁
یک اتحاد جمعی و هماهنگ برای خلاص شدن از دست شیوا.
  • درکت میکنم!!! 😀

2021-04-05 21:21:04 +0430 +0430

بازم مثل همیشه قدرت قلمتون آدم رو وادار به تحسین میکنه…👌👌

ببخشید یه سوال داشتم این تایپیک بر اساس واقیعت بود؟

2 ❤️

2021-04-05 21:22:10 +0430 +0430

عالی بود فقط داستانت یک مشکل داره باید می گفتی اخندک من میدونم شما ها کونی هستین اگر بخواهی دوست پسرم هم تورا می کنه و اصلا زندگی خوب مب شه خخخخ
من تو شرکتی که هستم سه تا بسیجی و یک اخند تازه به دوران رسیده عمامه دار شده هم هست یک بار بر اساس اتفاق که داشتم اهنگ گوش می دادنم و نماز تمام شده بود و من هم قدم می زدم توی سالن بعد اهنگ را قط کردم و می خواستم برم توی دفتر کارم از کنار نماز خانه شرکت رد شدم که دیدم صدای چند نفر می ایید که دیدم اخند شرکت و همون بسیجی ها هستن که با هم خیلی جورن داشتن حرف میزدن من هم فضولیم گل کرد وایسادم گوش دادم دیدم ای دل قافل همه کونی تشریف دارن دران در مورد فلانی و فلانی و از این حرف ها من هم یک دفعه رفتم تو که مثلا نماز بخونم گفت به به شما امدی نماز بخونی گفتم نه می خواستم دراز بکشم تو نماز خانه یکم بخوابم چون مرخصی ساعتی گرفتم برم بیرون دوست دخترم نیامده گفتم تا بیاد این جا دراز بکشم دیدم یکم اجم کردن گفم ببخشید من برم بیرون شما حرف های مهمی دارید خخخ

4 ❤️

2021-04-05 21:22:16 +0430 +0430

😂😂🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

1 ❤️

2021-04-05 21:22:27 +0430 +0430

خوبه که از اون مرحله وحشتناک ردی شدی و از اسارت خارج شدی

1 ❤️

2021-04-05 21:30:47 +0430 +0430

عالی بود یه کلیپ طنز باحال میشه ازش ساخت.⚘⚘⚘

1 ❤️

2021-04-05 21:32:29 +0430 +0430

خیلی عالی بود

1 ❤️

2021-04-05 21:38:49 +0430 +0430

آورین … آورین
تنه زدی به گارسیا مابریل زارکم نویسنده ی کتاب ۱۰۰ ستل خودارضایی

1 ❤️

2021-04-05 21:39:10 +0430 +0430

امیدوارم دخترهای آخوندها که طرز فکر آزادی دارند بتونند از زیر یوغ تعصبات شرعی و فرهنگیشون بسلامت به دنیای آزاد برسند، شیوا جان داستان، گویای حقایق امروز مردم ماست اما ایکاش همه دخترای سرزمینمون جسارت شیوای مارو داشتند. 👍👍👏👏👏💐

3 ❤️

2021-04-05 21:59:18 +0430 +0430

الان این داستان زندگیه خودته؟؟؟؟ تو خونواده مذهبی بزرگ شدم ولی تعصبی نمیدونم ولی هیچوقت قدرت زیادی رو من نداشتن

1 ❤️

2021-04-05 22:07:24 +0430 +0430

↩ Seksi52
مشکل ما طرز فکر مردم هست جالب این جا هست که این شرعیات فقط برای عوام هست نه چیز دیگری مگر نه از خودشون بدتر خودشون هستن این روحانیون و مذحبی ها که در این راه خیلی براشون منفعت دارد من کار به واقعی یا تخیلی بودن داستان شیوا ندارم مهم اینکه مردم فکر می کنن خیلی ها از پدران که پسره اگر نماز بخونه یا روزه بگیره یا ادای مومنی در بیاره خیلی خوبه خخخخخ
من یک بار با هم کارم بسیجی بحثم شود توی جاده که داشتیم می رفتیم معموریت گفت این خاننده های قرتی و از خدا بی خبر نزار گفتم جان گفت این ها هم خودشان جهنمی هستن و ما را هم جهنمی می کنن من هم گفتم جنیفر را می شناسی وارن بافت و مایکل جکسون و چنئ خاننده دیگر این ها بدون هیچ چشم داشتی نه برای بهشت و نه برای جهنم فقط حس انسانی خود سروت و مال خود را به مردم فقیر بقیه کشور ها می دهند تو می گوی جهنم گفت خوب گفتم تو الان بخاطر یک معموریت چقدر ار ریس شرکت تشک کردی گفت خوب جای کس دیگر را داد به من گفتم افرین خوب خدا را برای خودش که دست پا چشم و قلب داده نه برای بهشت و نه برایه جهنمش بخواه و با زبان خودت با خدای خودت حرف بزن هر زبانی که دوست داری بعد اگر می خواهی کمک کنی نگو من این کارو می کنم میرم بهشت من این کارو می کنم خدا راضی باشه نه بهشت می خواهم نه جهنم تو الان برای ریس احترام زیادی میزاری چون مثلا تور امی فرسته معموریت حقوق بیشتری میگیری گفت خوب گفتم اون باید از بر من و تو هزار تا منفعت ببره اون و پول بیشتری در بیاره بده به ما مقداریش را تو هم خدا را برای همین می خواهی که یکم قواب کنی سود بشه بهشت خخخخ بعد گفت من تلفن زنگ بزنم بعد حرف می زنیم دیدم حرفی نداره بزنه پیچوند خخخخ

2 ❤️

2021-04-05 22:17:14 +0430 +0430

واقعا تو این خواستگاری ها چی میگذره😑😑😑
اجازه درس خوندن نمیدم. کار بیرون مخالفم. خنده دارن اصلا
فقط یه سوال اینا با دانشگاه فرهنگیان هم مخالفن؟
دانشگاه فرهنگیان که همه دخترن .
آهان بعدا همکار مذکر پیدا میکنن.
ای کاش هیچ وقت تو جایی به دنیا نمیومدم که دینی توش بولد باشه مخصوصا این متخصصان اسلام
حالم از تمام دین ها به هم میخوره

3 ❤️

2021-04-05 22:25:30 +0430 +0430

😔😐😑💐🌷

1 ❤️

2021-04-05 22:28:55 +0430 +0430

آبرو … از جمله بیماریهای ما ایرانیها
چه قدر باید آدمها له بشن تا این کوفتی بی فایده حفظ بشه
چه قدر زنها زیر بار سنگینــش آزرده شدن و ستم دیدن
لعنت به این فرهنگ، به این دین، به این تفکر احمقانه
باز هم دم شما گرم شیوا جان. با زنهای ایرانی همیشه احساس سربلندی داری، چون زیر این همه بی عدالتی و سختی راه خودشونو به سختی گشودن و پیش رفتن. ای کاش نسل بعد فرهنگ غلط ما رو دنبال نکنه و بنا رو بر برابری، دوستی و همراهی بذاره

2 ❤️

2021-04-05 22:30:20 +0430 +0430

👍

1 ❤️

2021-04-05 22:30:31 +0430 +0430

الله اکبر از این همه بصیرت !
انقدر گفتی پسرک آخوندک همش اون آخوندک پاندای کنگ فو کار جلوی چشمم اومد !

3 ❤️

2021-04-05 22:34:32 +0430 +0430

پسرک آخوندکو خوب اومدی،من به این آخوندکا میدونی چی میگم؟!کلم نورسیده😂😂

1 ❤️

2021-04-05 22:35:53 +0430 +0430

راستی صحبت این آخونده رو دیدی که گفته بود برین حرم امام رضا لیس بزنین بوس کنین کرونا نیست که
بعد یه فیلم گرفت داشت توضیح میداد که اگه کرونا هست حرم امام رضا با بیمارستان چه فرقی داره؟
جدا از استدلال های مسخرش و توضیحاتی که آدم رو عصبانی می‌کنه به یه چیزی داشتم فکر میکردم
من اومدم بگم ما با ویروس طرفیم ویروس که نمی‌فهمه اینجا حرم عه یا بیمارستان عه اما یادم افتاد ما نمونه اش رو مگه نداریم که نامه نوشته بودن تو کعبه فک کنم موریانه اومد خوردش ولی اسم الله باقی موند. موریانه فهمید پس ویروس هم میفهمه
یا کلی مثال های دیگه
بیا من حرف این آخوند رو با مطالب دینی اثبات کردم. بعد الان به طرف بگی میگه نه این داره چرت میگه
اگرم این آخونده داره چرت میگه خاک بر سرتون که دین تون آن قدر باگ داره

1 ❤️

2021-04-05 22:40:24 +0430 +0430

بیست تا دوست پسر اع چه سریع میری پرنده بازی یه بارم با ما
راستی الان اونا چیکار میکنن کونشون گذاشتی با روش شیوایی

1 ❤️

2021-04-05 23:09:52 +0430 +0430

↩ E M
🙏 ❤️

1 ❤️

2021-04-05 23:10:20 +0430 +0430

↩ Raamin2020
👌 👌 👌 👌 🙏 ❤️ 😞

0 ❤️

2021-04-05 23:10:38 +0430 +0430

↩ روسکا
با اکانت قبلیم نوشته بودم که توی هک به فنا رفت…

2 ❤️

2021-04-05 23:10:45 +0430 +0430

↩ ایران جاویدان
👌 👌 👌 👌

0 ❤️

2021-04-05 23:11:18 +0430 +0430

↩ shahx-1
دیوونه 😂 😂 😂

2 ❤️

2021-04-05 23:11:38 +0430 +0430

↩ MAN hichkio nagiiidam
🙏 ❤️

آره واقعیت داشت…

1 ❤️

2021-04-05 23:12:38 +0430 +0430

↩ amin_zid102030
👌 👌 👌 👌 😂 😂 😂 😂

0 ❤️

2021-04-05 23:12:53 +0430 +0430

↩ M. …
😊😊😊

0 ❤️

2021-04-05 23:13:12 +0430 +0430

↩ v1366a
دقیقاااا 🙏 ❤️

0 ❤️











‌آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «


Top Bottom