داستان عشق خاله مرسده (1)



همیشه وقتی به آینده و ازدواج فکر میکردم بی اختیار خاله مرسده هم جزوی از افکارم محسوب میشد. نه... به خاله ام نظر نداشتم اما به عشق و زندگیش چرا. خاله ی تنیم نبود. در اصل دوست دوران مدرسه ی مامانم بود و از همون موقع با هم دوست مونده بودن. با هم بزرگ شده و تقریبا همزمان هم ازدواج کرده بودن. از وقتی یادم می اومد از طریق مادرم از عشق خاله مرسده و علی آقا که چه جوری از بچگی عاشق هم بودن و بالاخره هم به هم رسیدن شنیده بودم... مامانم میگفت این دو تا از بچگی دختر عمو پسرعمو و ناف بریده ی هم بودن و انگار اون چیزی که میگن عقد دختر عمو پسرعمو رو تو آسمونها بستن واقعا راسته... البته فقط عشقشون به هم نبود که دوست داشتم... بعد از بیست سال زندگی عزت و احترام زیادی برای هم قائل بودن و هیچوقت نشنیده بودم به جز عزیزم به هم چیز دیگه ای بگن... شایدم وقتی آدم خیلی عاشق همدیگه باشه احترام هم برای هم قائله... نمیدونم...


یعنی اینقدر راسته که این دو تا از بچگی اینا فهمیده بودن؟ چه عشق عجیبی! خاله بیست سال از من بزرگتر بود و وقتی من به دنیا اومدم دو سال بود ازدواج کرده بود. منو خیلی دوست داشت و تقریبا میشه گفت خونه ی خاله ام اینا بزرگ شدم. مامانم سرشو میزدی تهشو میزدی مدام خونه ی دوستش بود. مخصوصا بعد از طلاق از پدرم. از ابتدایی با هم دوست و خیلی با هم خوب بودن. مثل دو تا خواهر. یه حالتی انگار دو تا مادر داشتم. گاهی حتی حرفهایی رو که نمیتونستم به مامانم بزنم به خاله میگفتم و ازش راهنمایی میگرفتم. چون مامانم بر عکس خاله مرسده یه کم هول بود و خیلی سریع استرس میشد. اما خاله نه... آروم گوش میکرد به حرفهام و یه کم فکر میکرد و بعد هم با هم یه راه حلی واسه مشکلم پیدا میکردیم. عشقش گلکاری بود. جوری که حتی اگه به خار دست میزد همونم گل میداد. کلا وجودش آرامش بخش بود نمیدونم چرا.
الان هم نشسته بودم بالای پله ها رو ایوون خونه اشون و داشتم نگاهش میکردم. ماههای آخر اقامتش تو ایران بود و قرار بود بره ترکیه برای تحصیل. خیلی ناگهانی و یه دفعه ای اتفاق افتاد. یهو گفت که دانشگاه آتاتورک ترکیه قبول شده و از ماه آگوست قراره بره برای ادامه تحصیل. اونجوری که میدونستم اینجا مدرک لیسانس زیست شناسی گرفته بود اما کار نمیکرد. برام عجیب بود که وقتی رشته اشو اونقدر دوست نداره که بخواد حتی کار کنه چطور میخواد بره ادامه اش بده؟ یه چیزی این وسطها با عقلم جور در نمی اومد. هر چی هم که پرسیدم چرا, یه جوری خودشو زد به کوچه ی علی چپ و از جواب دادن طفره رفت. البته میپرسیدم که اگه بشه منم اقدام کنم و برم ترکیه پیشش بمونم اما نمیدونم چرا مدام حس میکردم بر خلاف همیشه منو از خودش میرونه. همیشه اگه جایی میخواست بره یا مثلا شمال, به من و مامانم زنگ میزد و ما رو هم با خودش میبرد. شاید هم چون ترکیه مملکت غریبه دلش نمیخواد مسئولیت منو قبول کنه... این اواخر خیلی پیشش بودم. میدونستم بره دلم واسه اش پر میکشه. گفته بود میتونم برم و بهش سر بزنم اما اینکه دائمی بخوام پیشش بمونم نه... خیال داشتم تمام این دو سه ماه آخر رو پیشش بمونم... مامانم هم این اواخر با یه آقایی آشنا شده بود و خیلی بدش نمی اومد که موی دماغش نشم. با حسرت نگاهش کردم. خاله داشت خاک یکی از گلدونها رو عوض میکرد. با علی آقا تو خونه ی مادرش که بهشون ارث رسیده بود زندگی میکردن. از این خونه های قدیمی بود که وسطش از این حوض های چند ضلعی داره. با چند تا ماهی قرمز توش. یه تخت چوبی زیر سایه ی درخت. راستی چرا این خونه ها تماما اینجوری کلیشه ای هستن؟ انگار یه جور قانون نانوشته باشه...
-خاله؟
-چیه هستی؟
-هستم... تو هستی؟
خاله خنده اشو از تو دماغش داد بیرون و در حالیکه سر تکون میداد گلدونو برداشت و رفت رو لبه ی حوض نشست. با دست ظریفش مشت مشت از آب حوض بر میداشت و میریخت تو خاک گلدون.
-خاله؟
-مرض...
-هیچوخ تا حالا شده بخوای از اینجا بری یه آپارتمان شیک؟ اینجا آخه چی داره؟ من همه اش دلم میگیره میام اینجا...
-عه؟ چرا زودتر نفرمودین شازده خانوم؟ اگه زودتر میفرمودین نقل مکان میکردیم به کاخ نیاورانمون...
-شوخی نکن خاله! به خدا راست میگم! واقعا اینجا خیلی دلگیره! من دوس دارم یه آپارتمان باشه و من بالاترین طبقه اش زندگی کنم... همه تهران زیر پام باشه...
-که چی بشه؟
-که شبها کنار پنجره ی قدیش وایسم و تهران و چراغهاشو تو شب نگاه کنم... یه چایی هم دستم بگیرم و... خیلی باید باحال باشه... حالا که داری میری ترکیه دیگه حداقل اونجا آپارتمان بگیر...
خاله دهنشو به علامت نمیدونم کج کرد و ابروهاشو داد بالا. وقتی دیدم حرف نمیزنه جرات بیشتری گرفتم.
-شما و علی آقا اگه اینجا رو بفروشین حتما میتونین یه آپارتمان اون جوری بخرین تو استانبول...
-اونوخ خودمون تو خیابون بخوابیم؟
-نه دیگه... شما هم با من می مونین دیگه...
-نه!!!!! تو رو خدا؟ بابا خیلی لطف میکنی هستی خانوم! اینقد شرمنده نکن!
-خاله؟
-دیگه چیه؟
-خیلی دوس دارم مث شما فهمیده و عاقل باشم... چیکار میکنی؟
با ابروهایی که داده بود بالا یه نگاه به من انداخت تو مایه های ناباوری یا انگار که نفهمیده چی گفتم خیلی جدی بهم نگاه کرد.
-فقط به کسی نگو خوب؟ صبح به صبح که پا میشم یه معجون مخصوصه که میمالم به کف کله ام ماساژ میدم میره به خورد کله ام... سوال میپرسی ها... بعدشم کی گف من عاقلم؟
-نه آخه... آخه میدونی؟ شما با مامانم خیلی فرق میکنی... همه اش فهمیده تصمیم میگیری... همه اش آرومی... چه جوری اینجوری آرومی؟
خاله که حالا آب دادن گلدون رو تموم کرده بود اومد سمت پله ها و گلدونو گذاشت رو پله ی اول.
-برو بشین رو تخت... منم یه کم میوه بیارم... گرمه...
حرفشو گوش کردم. ظهر اواخر خرداد بود و جهنم همیشگی اینموقع از سال. یه شلوارک نخی خنک و یه تیشرت آستین کوتاه هم تنم بود و راحت بودم. چهارزانو نشستم رو تخت. بوی نم حیاط آب پاشی شده رو خیلی دوست داشتم. دستامو گذاشتم پشتم و تکیه دادم به عقب. عجیب بود که هم اینجا رو دوست نداشتم هم آرامش خاصی از اینجا بودن داشتم. شاید به خاطر خاله بود. میدونستم اگه بره آرامش منم باهاش میره... ای کاش نره... خیلی خوشم می اومد الکی خودمو به بچگی و خنگی بزنم و اونم مسخره ام کنه... خیلی نگذشت که با یه ظرف میوه پیداش شد. با اینکه گرم بود یه چایی برای خودم ریختم.
-شما هم میخوای چایی؟
-نه... مرسی... تو این گرما نمیفهمم چه جوری چایی میخوری دختر...
-خوب کار شما که کلا عجیب تره که... کی اینوقع تابستون چایی و سماور بار میذاره؟ اگه میخواستی نخورم پس چرا گذاشتی اصن؟
-اینم حرفیه...
نمیدونم چرا حس کردم از چیزی ناراحته یا شایدم نگران. اما تا جایی که فکر میکردم و عقلم قد میداد چیزی نگفته بودم که بخواد ناراحت بشه. داشت برای خودش خیار پوست میکند. منتظر چایی بودم خنک شه که یه دفعه صدام کرد. برگشتم طرفش دیدم پوست خیارو که کنده داخلشو خط خط کرده و گذاشته جلوی دندونهاش و داره با دندونهای سبز رنگ بهم نیشخند میزنه... بی اختیار زدم زیر خنده.
-من فکر کردم از حرفم ناراحت شدی...
شروع کرد به خوردن پوست خیاره.
-نه... چرا باید ناراحت بشم؟ مگه چی گفتی؟
-خاله؟ اولین بار از کجا فهمیدی که عاشق علی آقایی؟ چند سالت بود؟
-میشه راجع به این موضوع حرف نزنیم؟
-چرا خوب؟ اگه من جای شما بودم با افتخار از زندگی و عشقم برای بقیه تعریف میکردم که اونهام یاد بگیرن...
پوزخند زد.
-عشق چیز عجیبیه هستی خانوم... هر جاشو بگیری یه جاش میلنگه...
-دوستم میگه عشق یعنی نرسیدن... خیلی با غم از عشق حرف میزنه... اما من براش از شما تعریف کردم... عشق همیشه هم نرسیدن نیس... راستی؟ چند روزه اینجام علی آقا کوش پس؟
-رفته ماموریت از اونجا هم قرار بود بره ترکیه برای من خونه بگیره...
-من اگه یکی مث علی آقا تو زندگیم بود هزار سال نمیذاشتمش برم مملکت غریب... نمیگی دلش برات تنگ میشه؟
-جونور... تو نگران علی آقایی یا خودت؟
-نمیشه نری؟ این چه تصمیمیه آخه یهویی؟
-تا اینجاشو به عشق علی اومدم از اینجا به بعد گویا به عشق خودمه...
یه نگاهی به آسمون کرد انگار دنبال چیزی میگرده. هوا صاف بود و بدون کوچکترین لکه ی ابر. نمیتونستم بفهمم به چی فکر میکنه. پاهاشو دراز کرده بود رو تخت. موهای بلند و پر پشتش که رنگشون میکرد و زیتونی, طبقه طبقه روی هم فر خورده بودن و تا پایین کتفشو میپوشوندن. زن لاغر و خوش اندامی هم بود. و چهره اش از چهل و یک خیلی کمتر نشون میداد. چشم و ابرو مشکی بود با چشمهای میشی خوشرنگ و پوست سفید. در کل زن قشنگی بود. و وقتی کنار شوهرش می ایستاد خیلی به هم می اومدن... هر جفتشون آروم بودن... امکان نداشت مامانم اینا رو دعوت نکنه تو مهمونیهاش و گاهی میشنیدم که زنها با حسودی راجع بهشون حرف میزنن... اما این اواخر از وقتی خاله یهویی کارش برای دانشگاه ترکیه درست شد دیگه خیلی علی آقا رو نمیدیدمش. خاله میگفت ماموریت کاری میره...
-آخه... نمیخوام فضولی کنم ها... اما... شما حتی یه روز نرفتی سر کار واسه رشته ات... الان این ادامه ی تحصیل از کجا در اومد آخه؟
-گیر دادی ها...
-خوب مگه دروغ میگم؟ همه اش حس میکنم داری دروغ میگی...
تو صورتش دیدم دو دل شد و یه حالتی رنگ به رنگ. چند لحظه بعدش انگار تصمیمشو گرفت و خیلی جدی نگاهم کرد.
-ازدواج من و علی یه ازدواج صوریه... من همیشه دوستش داشتم اما اون دلش پیش یکی دیگه بود... الان بعد از اینهمه سال حس میکنم دیگه منو لازم نداره برای لاپوشونی کارش... درسته هنوزم دوستش دارم اما منم آدمم زندگی باید بکنم... دلم میخواد حس کنم یکی دوستم داره...
یه لحظه نفهمیدم چی میگه...
-یعنی از همون اولش علی آقا یه زن دیگه رو دوست داشت؟ ولی مامانم میگه...
-هستی... این حرفها اگه از دهنت جایی در بره دیگه نه من نه تو... فهمیدی؟
-به هر چی میخوای قسم بخورم! به هیشکی نمیگم!
سر تکون داد...
-گفتی چرا اینقدر آرومم؟
-آره...
-چون گاهی اینقدر توم پره درده که نمیدونم راجع به کدومش حرف بزنم...
-خدای نکرده با عمو علی مشکل دارین؟ نکنه میخواین طلاق بگیرین؟
-نمیدونم ازدواجی که از اول نیس میشه ازش طلاقم گرفت یا نه... هر چند الان 5 ساله که محضری و توافقی جدا شدیم...
-منظورت چیه؟ شما که همیشه میایین با هم مهمونی... یعنی الان 5 ساله زن و شوهر نیستین؟
-از اولشم نبودیم... من و علی رو از بچگی برای هم ناف بریده بودن... از اولش تو گوشمون خونده بودن که ما بالاخره مال همیم... اما وقتی علی 17 سالش شد و من 15 یهو فهمیدیم که علی گیه و از دوستش خوشش میاد... اما اگه عمو جعفر یعنی بابای علی میفهمید سرشو گوش تا گوش میبرید... خودم هم خیلی ناراحت بودم اما واقعا عاشق علی بودم و جونم براش در میرفت... تو همون کسخلیزم بچگی تصمیم گرفتیم که با هم ازدواج صوری بکنیم... من خوب خیلی بچه بودم و امیدوار... میگفتم اگه با هم ازدواج کنیم اونقدر بهش محبت میکنم که عاشق من بشه و درست بشه... اما خیالات خام بچگی با واقعیت خیلی فرق داشت... خیلی زود فهمیدم قرار نیس درست بشه... با اینحال اونقدر دوستش داشتم که نذارم آبروش بره... خیلی سختم بود زندگی کردن کنار مردی که مال من نبود و باید با یه مرد دیگه رقابت بی فایده میکردم...
موبایلشو از کنارش برداشت و انگار داشت توش دنبال چیزی میگشت. وقتی پیداش کرد صفحه ی موبایلشو گرفت طرفم. عکس یه مرد بود. همون لحظه دلم لرزید. چقدر این مرد خواستنی بود!
-این کیه؟
-سلامی... یه مرد ترکه که قراره باهاش ازدواج کنم...
ادامه دارد...


ـــــــــــ




  • 10

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • Hossein_7777  
  • عضو از 1398/3/5

  • پست‌‌‌ها: ‌ 3

  • 3

عالی بود


داخل بخش داستان ها اپلود میکردی مطمئنن یکی از بهترینا میشد عالی بود

درست مثل همه ی نگارش های قبلتون


ـــــــــــ


  • 1



  • Menemal  
  • عضو از 1397/10/16

  • پست‌‌‌ها: ‌ 12

  • 6

چقدر غمناک (cry)


چقدر غمناک (cry)


ـــــــــــ





  • 0



ممنونم از لطفتون


نقل از: Hossein_7777

داخل بخش داستان ها اپلود میکردی مطمئنن یکی از بهترینا میشد عالی بود

درست مثل همه ی نگارش های قبلتون

:-) خوشحالم خوشتون اومده


ـــــــــــ





  • 1



:-)


نقل از: Menemal چقدر غمناک (cry)

شرمنده ناراحتتون کردم :-)


ـــــــــــ





  • 0



پس به نظرتون


نقل از: Hossein_7777

داخل بخش داستان ها اپلود میکردی مطمئنن یکی از بهترینا میشد عالی بود

درست مثل همه ی نگارش های قبلتون

اونقدر خوب هس که بذارم تو بخش داستان‌ها؟


ـــــــــــ





  • 1



چشم حتما


نقل از: number.13 منتظر ادامش هستیم... (rose)

:-) بالاخره کله ام انگار کار افتاد


ـــــــــــ





  • 1



  • +A  

  • عضو از 1398/1/28

  • پست‌‌‌ها: ‌ 33

  • 37

نگارش داستان با نگارش های قبلی خیلی فرق میکنه .از...


نگارش داستان با نگارش های قبلی خیلی فرق میکنه .از محتوا چیز زیادی دستم نیومد ؛ یعنی عمق نداشت . ی داستان بود که از آخرش جا خوردم.


ـــــــــــ





  • 1



  • Hossein_7777  
  • عضو از 1398/3/5

  • پست‌‌‌ها: ‌ 3

  • 3

از خیلی جهات


نقل از: eyval123412341234
نقل از: Hossein_7777

داخل بخش داستان ها اپلود میکردی مطمئنن یکی از بهترینا میشد عالی بود

درست مثل همه ی نگارش های قبلتون
اونقدر خوب هس که بذارم تو بخش داستان‌ها؟

از خیلی جهات مطمئنا دست نوشته های شما خیلی بالاتر و بهتر از بیشتر داستان های سایت هست حتی اگر بخش سکسی در داستانتون نباشه قلمتون رسا و شیواست


ـــــــــــ


  • 0



راستش اینو نوشتم


نقل از: +A نگارش داستان با نگارش های قبلی خیلی فرق میکنه .از محتوا چیز زیادی دستم نیومد ؛ یعنی عمق نداشت . ی داستان بود که از آخرش جا خوردم.

میخواستم ببینم ذهنم چقدر کار میکنه. راستش حالم این روزها خیلی خوب نیس و مخم کار نمیکنه. مرسی از اینکه ایراداشو بهم گفتی :-) قبول دارم.


ـــــــــــ





  • 1



خیلی ممنونم


نقل از: Hossein_7777
نقل از: eyval123412341234
نقل از: Hossein_7777

داخل بخش داستان ها اپلود میکردی مطمئنن یکی از بهترینا میشد عالی بود

درست مثل همه ی نگارش های قبلتون
اونقدر خوب هس که بذارم تو بخش داستان‌ها؟

از خیلی جهات مطمئنا دست نوشته های شما خیلی بالاتر و بهتر از بیشتر داستان های سایت هست حتی اگر بخش سکسی در داستانتون نباشه قلمتون رسا و شیواست

که بهم دلگرمی میدین :-)


ـــــــــــ





  • 0



  • Different man  

  • عضو از 1397/8/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2513

  • 9076

خیلی جالبه شادی جان


کاش تو بخش داستانا آپش کنی! داستان زیباییه

(rose)(rose)(rose)


ـــــــــــ
 Me, Myself and I





  • 1



  • ARYA52  

  • عضو از 1392/6/20

  • پست‌‌‌ها: ‌ 150

  • 1924

دورود


شادی جان کم پیدا شدی یا بهتر بگم کم کار شدی امیدوارم زودتر دوباره شادی پر انرژی قبلی باشی راستی بقیه اون خاطرات پناهندگی چی شد؟


ـــــــــــ

آنقدر گشتم که در دام تو من افتادم من از آن روز که در بند توام آزادم



  • 1



  • ARYA52  

  • عضو از 1392/6/20

  • پست‌‌‌ها: ‌ 150

  • 1924

دورود


شادی جان کم پیدا شدی یا بهتر بگم کم کار شدی امیدوارم زودتر دوباره شادی پر انرژی قبلی باشی راستی بقیه اون خاطرات پناهندگی چی شد؟


ـــــــــــ

آنقدر گشتم که در دام تو من افتادم من از آن روز که در بند توام آزادم



  • 1



سلام


این خاطرات و داستان هارو جایی نوشتی(دفترچه خاطرات) یا از ذهنت بیرون میکشی؟؟؟ به من بگن اتفاقای امروز زندگیت رو تعریف کن هنگ میکنم :( :| آدم دوست داشتنی هستی و همینطور قلمت. ادامه بده (rose)


ـــــــــــ


  • 1



شبح سیاه


چرا دروغ بگم راستش نخوندم کلا حال و حوصله داستان خوندن ندارم فقط می خواستم اینو بگم
کاش همه مث تو بی حاشیه بودن!اگه اینجوری می بود دنیا گلستان بود
نهمی خوام ک8لیسی کنم نه چیزه دیگه فقط خیلی وقت بود می خواستم اینو بگم


ـــــــــــ






  • 3



چشم


نقل از: Different man کاش تو بخش داستانا آپش کنی! داستان زیباییه (rose)(rose)(rose)

سعی میکنم بین امروز تا فردا بنویسمش و ایرادها و اشکالاتشو بگیرم و بفرستم برای آدمین :-) مرسی از حمایتت


ـــــــــــ





  • 1



  • Different man  

  • عضو از 1397/8/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2513

  • 9076

بی بلا


نقل از: eyval123412341234
نقل از: Different man کاش تو بخش داستانا آپش کنی! داستان زیباییه (rose)(rose)(rose)

سعی میکنم بین امروز تا فردا بنویسمش و ایرادها و اشکالاتشو بگیرم و بفرستم برای آدمین :-) مرسی از حمایتت

خواهش میکنم

کار خوب باید حمایت بشه :)


ـــــــــــ
 Me, Myself and I





  • 1



  • داریوشم  

  • عضو از 1394/2/1

  • پست‌‌‌ها: ‌ 466

  • 1171

خوب و قشنگ،مثل همیشه...برای اینکه نظرام تکراری...


خوب و قشنگ،مثل همیشه...برای اینکه نظرام تکراری نشه،چیزی که همیشه به "اساطیر" عزیز میگفتم که:برادر شما رسما نویسنده ای پس دیگه نمیام نظر بدم چرا که همش میشه تعریف...الآنم شادی جان دنباله دارهاتو فقط میخونم و نظریم (اگر باشه) آخر کار مینویسم تا فقط تکرار نباشه... و اما داستان،شسته رفته و "صمیمی" بود و چون راحت و صمیمی نوشتی لاجرم به دل میشینه و ... ممنون که مینویسی


ـــــــــــ





  • 2



یه کم حالم خوب نبود


نقل از: ARYA52 شادی جان کم پیدا شدی یا بهتر بگم کم کار شدی امیدوارم زودتر دوباره شادی پر انرژی قبلی باشی راستی بقیه اون خاطرات پناهندگی چی شد؟

تمرکز نداشتم :-) دارم سعی میکنم تمرکزمو تقویت کنم با داستان جدید :-)


ـــــــــــ





  • 0



سلام عزیز


نقل از: Black.Heart.1860 این خاطرات و داستان هارو جایی نوشتی(دفترچه خاطرات) یا از ذهنت بیرون میکشی؟؟؟ به من بگن اتفاقای امروز زندگیت رو تعریف کن هنگ میکنم :( :| آدم دوست داشتنی هستی و همینطور قلمت. ادامه بده (rose)

لطف داری به من :-) اینا رو از ذهنم بیرون میکشم البته یه مقداریش هم تجربیات شخصیمه :-) و تمام این داستان‌ها بیشتر جنبه ی فرار و ترمیم داره برام :-)


ـــــــــــ





  • 0





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو





نظرسنجی

سرعت و کیفیت اینترنت در منطقه شما چگونه است؟


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «