داستان هدیه ی کریسمس (پایانی)



با خودم خودحساب که میشدم دیدم من حتی کاکتوس بودن رو هم بلد نیستم... لجم در اومد... حس میکردم حرفهام فقط حرفه و عملی پشتش نیست... حتی خودم بودنم هم ناقص بود... من اصلا هیچ چی بلد نیستم! پس من تو این چهل سال عمر چی یاد گرفتم؟ به جز شنیدن دروغ؟ به جز یه شخصیت پسزن و فراری؟ حس میکردم حالا هم میخواستم از آگوست فرار کنم:
-من به هیچ دردت نمیخورم... من عاشق بودن و دوست داشتن بلد نیستم! من یه منطقه ی جنگی ام که هیچ موجود زنده ای توش تردد نداره... تو چی میخوای از جون من؟ مثل بقیه میخوای بازم عذابم بدی؟
شاکی شد اما خودشو کنترل کرد:
-تو همیشه از حال و روزت تو ایران برام میگی اما از حال الانت هیچی نمیدونم شادی... من اصلا تو رو نمیشناسم!
با حرص سر تکون دادم. اما صدام بی احساس بود:
-چیه منو میخوای بشناسی آخه؟ میخوای حال الان چیه منو بدونی؟ حالم اینه که همه اتون از دم دروغگویین! که تمام عمرمو بهم دروغ گفتن! پدرم همیشه دروغ گفت... مادرم دروغ گفت... برادرام دروغ گفتن... برادرم قبل از مردنش میدونی بهم چی گفت؟ گفت شادی من خوبم... گفت همه چی خوبه... راستم میگفت! اونقدر خوب بود همه چی که خبرشو بهم دادن!... نمرد... خودشو کشت... میفهمی چه حالی شدم از رودستی که خوردم؟ میخوای بدونی حالم چطوریه؟ حالم اینطوریه که میخوام فرار کنم از همه ی آدمهایی که دارن بهم دروغ میگن... دیگه به هیشکی اعتماد ندارم... میفهمی؟
ناباور نگاهم کرد. سری به علامت تاسف تکون دادم.
-الانم میدونم چی میخوای... میخوای منو عاشق خودت کنی و بعدشم گورتو گم کنی بری! بفرما!!!!!! بیا!!!!!... حالم اینه!!!!! ببین خوشت میاد؟
-شادی...
-فاک!!!!! چی میخوای از جونم؟ ولم کن بذار به درد خودم بمیرم! مریضم میفهمی؟ مریض! به دردت نمیخورم! دستامو باز کن! میخوام برم...
با خونسردی داد میزدم. برام مهم نبود کسی صدامو بشنوه. اومد سمتم. فکر کردم دوباره میخواد بزنه اما دستامو باز کرد. پاهامم باز کرد. همینکه بازم کرد با حرص با مشت کوبیدم تو سرم... به صدای درونم که مدام میگفت شادی بزن! بشکن! بکش! خودتو بکش! برای چی موندی؟ چه چیز با ارزشی مونده؟ حتی تو هم بی ارزشی! گوش کردم. راست میگفت. چیه اینقدر زندانی کردن تمام احساساتم؟ از اینکه یکی مدام بهم میگفت خودتو بکش و من بی برنامه و لنگ در هوا معلق موندم خسته بودم... میخواستم خودمو نابود کنم که صداهه خفه بشه... چیزی به جز سرم که پر از صداست نمونده بود که میخواستم بشکنم و لهش کنم... ای کاش مشتهام پتک بودن که مغزم له شه و بریزه بیرون. همونجا کنار دیوار نشستم رو زمین و زانوهامو بغلم گرفتم. میخواستم گریه کنم اما نمیتونستم... گریه کردن دلیل میخواد... نیرو میخواد... من هیچکدومشونو ندارم... با دقت که نگاه کردم من هیچ چی نداشتم... نه گذشته... نه آینده... فقط تا دلت بخواد حال بود... حال جنگ... حال خرابی... ویرانی... خودتو بکش... صدای گریه ی دختر بچه و مرد که میگفت ساکت... خدایا کی میشه دیگه این صداها رو نشنوم؟
دو زانو نشست جلوی پام. نگاهش کردم. صورتش خیلی گرفته بود.
-نمیدونم چی بگم شادی...
-خفه شو پس...
-چی کار کنم برات شادی؟
-لازم نیس کاری بکنی... همه همه ی کارا رو قبلا کردن... الان دیگه فقط استراحت میخوام... برو...
خواست بغلم کنه اما پسش زدم.
-از بغل شدن بدم میاد...
-واقعا؟ پس چرا تا الان گذاشتی بغلت کنم؟
نگاهش کردم. دلیلی برای دروغ گفتن نداشتم. اصلا برام مهم نبود که حرفم ممکنه دلشو بشکنه:
-برای اینکه میخواستم عذاب بدم خودمو... میخواستم هر بار بغلم میکنی اونقدر درد بکشم بلکه بمیرم!
-من فکر میکردم از من خوشت میاد... پس با اینحساب همه چیز منو تحمل میکنی؟ هیچ حاش لذتی نیست برات؟
-نه نیس! من دوست داشتن بلد نیستم... زن بودن بلد نیستم... رمانتیک بودن بلد نیستم... داری وقتتو تلف میکنی... من حتی چندشم میشه یه ماساژ بگیرم! دیوونه شدم!
نشست رو زمین و چهار زانو شد. دستشو با احتیاط گذاشت رو زانوم. وقتی دید چیزی نمیگم آروم زانومو فشار داد.
-الان بدت میاد بهت دست میزنم؟
شونه بالا انداختم. ریموت شورت رو خاموش کرد. سکوت یه کم کمکم کرد:
-چرا هیچوقت اینا رو بهم نگفتی؟ من تا الان چقدر فکر میکردم چقدر دختر محکمی هستی که... نمیدونستم که اینطوری شکستی...
-میبینی؟ من به دردت نمیخورم...
-اونو من تصمیم میگیرم...
-من که میدونم قراره بری... پس چرا داری لفتش میدی؟ میخوای رفتنت خیلی درد کنه؟ بودنت بیشتر درد میکنه!
لبخند زد.
-چه حس قشنگیه که آدم بشنوه بودنش اینقدر دردناکه و باعث زجر یکیه... ممنونم که برای یه بارم که شده راستشو گفتی شادی... باورت میشه این قشنگترین چیزیه که تا حالا شنیدم؟
بابا این رسما دیوونه اس! با تعجب نگاهش کردم.
-الان حس میکنم با همه چیم همه چیتو دوست دارم... شکستگیهات... روح خسته اتو... تنم تنتو دوست داره و روحم روحتو...
-تو واقعا دیوونه ای؟ دارم میگم...
-کی گفته دوست داشتن و عشق حتما باید یه مدل خاص باشه؟ که آهنگی که فضا رو رمانتیک میکنه حتما جازه؟ که حتما باید زن باشی تا بخوامت؟ که حتما باید شاد و خوشحال باشی تا کنارت احساس خوشحالی کنم کاکتوس کوچولو؟ شاید دلم بخواد از کاکتوسم اونقدر مراقبت کنم تا گل بده؟
با تعجب نگاهش کردم. گویا دلخور نبود:
-میدونستی کاکتوسها هم گل میدن؟
-تا حالا گل کاکتوس ندیدم...
-من دیدم اما... میون اونهمه خشونت و خار خیلی جلوه اش خاصه...
نمیدونم چرا حرفهاش به دلم نشست. همینکه نمیخواست منو تغییر بده... همینکه نترسید... همینکه بهم نگفت اشتباه میکنم راجع به خودم... حرفهاش ساده و من فهم بود...
-یعنی از من نمیترسی؟
-بهت که گفتم... من پسر بزرگی هستم... هر کی به یه کاکتوس دست میزنه باید درد تیغشم تحمل کنه... اصل و قانون لمس کاکتوس همینه...
دست راستمو گرفت تو دستش و انگشتهامو صاف نگهداشت کف دستش.
-چه خارهای خوشگل و قشنگی هم داره...
برعکس بدنم دستم از اینکه نوازش میشد حس خوبی داشت. این حس برام تازگی داشت... حس میکردم کف دستاش چقدر نرمه... نوک انگشتهاشو که میکشید پشت دستم... توی دستم... تا اینکه آروم آروم ناخونهاشو کشید... نگاهمو از دستاش گرفتم و دوختم به چشماش. عشق بازی دستاشو با دستم حس میکردم که گاهی خشن میشد و گاهی ملایم... چشماشم با چشمام مشغول بودن... حس میکردم رو چمن بارون خورده خوابیدم و خیسیش تب جهنم درونمو میگیره... حس کردم نوازش انگشتاش کشیده میشه سمت ساعدم. ملایم انگشتهاشو سر داد سمت آرنجم اما با ناخون برگشت سمت مچم... چه حس خوبی بود. به سرخی روی ساعدم نگاه کردم. اینبار از زیر ساعدم دستشو سر داد بالا سمت بازوم و شونه ی استخونیمو یه فشار خیلی محکم داد طوری که جاش درد گرفت. انگار تو چهره ام میدید که خوشم اومده چون با شیطنت ابروهاشو یکی دو بار داد بالا. بی اختیار گونه امو گذاشتم پشت دستش که رو شونه ام بود. حس بودن دستش رو شونه ام رو دوست داشتم. چشمامو بستم و آروم با گونه ام پشت دستشو ناز کردم.
-چقدر پوست صورتت لطیفه کوچولو...
حس کردم که ناخونهاشو یواش یواش داره فرو میکنه تو کتف و شونه ام... و دوباره همونجور اما خیلی محکمتر با ناخوناش کشید تا ساعدم... یه رعشه ی خیلی خوشایند رو حس میکردم تو تنم... وقتی چشمامو باز کردم دیدم نگاهشو حتی یه لحظه از نگاهم نگرفته بوده انگار... آروم زمزمه کرد:
-ببخش زدمت...
چه کلمات التیام بخشی... ساده و در عین حال کامل... تا قبل از این کلمات نمیدونستم که چقدر ضربه هاش دلمو شکسته بوده... حسم حس یه بچه ی سه ساله بود که سر شیطنت کتک خورده و حالا بزرگترش داره ازش دلجویی میکنه... ناخوادآگاه بغض کردم... نگاهش مهربونتر شد... مثل نگاه یه پدر که هیچوقت نداشتم... اولین بار بود همچین نگاهی میدیدم... که یه مرد میتونه رئوف باشه... مهربون باشه... تو دلش کینه و اضطراب و وحشت نباشه نسبت به دختر بودنم... در عوض تو این نگاه تا اونجا که دلت بخواد قبول شدن بود... کلی بخشش توش داشت... تیکه تیکه نوازش شدنمو دوست داشتم... حس ضد و نقیضی که برای اولین بار ازش لذت میبردم... هم فاصله بود هم تماس! هم غریبگی داشت هم آشنایی... دستمو کشید سمت لباش و پشتشو اول بوس کرد بعد یه گاز ملایم گرفت... با چشماش ازم پرسید دوست داری؟ با چشمای اشکی سر تکون دادم... دستشو دراز کرد طرفم انگار میخواست منم همین کارو باهاش بکنم اما من دلم میخواست اون گوشت نرم شصتشو گاز بگیرم... اما نمیدونم چرا این نیروی خشم و حرص باعث شد فشار دندونهام بیشتر از حدی که میخواستم باشه... به سختی دندونهامو از هم باز کردم. جای دندونهامو دیدم رو گوشتش... و روشو براش بوس کردم... تو نگاهش خبری از دلخوری نبود... حس یه بچه رو داشتم که داشت با حس هاش آشنا میشد... داشت دوست داشتن و عشق رو یاد میگرفت... برای اولین بار شاید تو تمام عمرم یه نفس راضی و عمیق کشیدم... برای یه بار هم که شده یکی داشت یه چیزی یادم میداد که راست بود... نمیگفت این کار بده تو نکن اما من میکنم ایراد نداره... یا تو این کارو باید بکنی اما من نمیکنم ایراد نداره...
همون کارا رو رو دست چپم هم تکرار کرد. ملایم... آروم... اما روی رونهام رو همزمان با ناخون و کمی خشن تر کشید تا رو زانوهام... این چه حس خوبی بود؟! مثل اون باری که رفته بودیم با هم اسپانیا و من ذره ذره میرفتم تو آب تا بدنم به دمای آب عادت کنه... الان هم حس میکردم قراره شنا کنم... شنا کنم تا اون جزیره که اسمش آگوسته و توش پنهون بشم و هیچکس دیگه پیدام نکنه... یه جزیره ی قشنگ با شنهای سفید و نخلهای سبز که تو سایه اشون دراز بکشم و از گرماش لذت ببرم... ارزش شنا کردن تا اونجا رو داشت... یه کم خودمو کشیدم جلوتر... داخل رونهام چسبید به بیرون رونهاش. سرمو بردم جلو و گذاشتم رو سینه ی مردونه و ستبرش... از همون پایین شروع کردم به بیرون کشیدن پیراهنش از تو شلوارش. دستاشو گذاشته بود رو زمین دو طرفش اما انگار تو بغل نامرئیش بودم... دکمه هاشو دونه دونه باز کردم تا بالا... بالاخره به اون عروسکی که قولشو سالها پیش بهم داده بودن رسیده بودم... میخواستم لباسهاشو در بیارم و ببینم از چی درست شده... هیچ کاری نمیکرد که من نمیخواستم... اون دختر کوچولوی زر زرو داشت با عشق کادو پیچ عروسک رو باز میکرد... پیراهنشو باز کردم و پوست سفید و موهای طلاییش مجبورم کردن بی اختیار ببوسمشون... یکی دو تا سه تا... چندصد تا... انگار داشت با روحش منو میبوسید... لباش رو تنم نبود اما بوسه هاشو حس میکردم... راه گلوشو گرفتم و اومدم تا صورتش و لباش... لب پایینشو محکم مکیدم و گاز گرفتم... یه ناله ی آروم کرد... بی اختیار و محکم موهاشو چنگ زدم و رو زانوهام بلند شدم. محکم و عمیق و با زبون میبوسیدمش... گاهی دندونهامون به هم میخورد حتی که صداش برام آرامش بخش بود...
دستاش هنوز رو زمین بود...موهاشو با حرص تو چنگم گرفته بودم... هولش دادم پایین رو زمین و تازه اونموقع بود که چنگ محکمشو پشت سرم تو موهام حس کردم که منو میکشید سمت خودش... حالا دیگه اونم با حرص و گاز لبامو میبوسید... داشتیم همدیگه رو به شیوه ی خودمون کشف میکردیم... موهامو ول کرد و ناخونهاش نشست رو کتفهام و محکم چنگ زد. یه رعشه ی خوشایند دیگه نشست تو تموم بدنم... جای ناخونهاش رو کتفهام میسوخت... و آخ که چه درد لذت بخشی بود! لبامو از لباش گرفتم... اگه نگاهم زبون داشت الان تمام صورتش خیس بود... ای کاش چشمام دهن داشتن و میتونستم بخورمش... چقدر صورتشو دوست دارم... حس میکنم هنگام شنا دارم آب دریا رو میخورم و رفته رفته تشنه تر میشم... بیشتر و بیشتر میخواستم... خدایا! این چه حسیه؟ این چه جور عشقبازیه که دارم برای اولین بار ازش لذت میبرم... ته دلم این ترس بود که نکنه آخرین بار باشه؟ برای همونم میخواستم تا جایی که امکان داشت لذت ببرم حالا که موقعیتش به هر دلیلی فراهم شده بود... خسته کنارش و به پشت افتادم رو زمین سرد... با دست چپم جای چنگی رو که رو کتفهام زده بود رو رو کتفش جواب دادم... برگشت و از رو شونه اش به من نگاه کرد.
-خوبی؟
-برای اولین بار آره...
تو چشمهاش پر از خواستن بود... اما نمیومد سمتم... شاید فکر کرد خسته شدم اما من تازه برای اولین بار یکی رو میخواستم... سباستیانو همیشه با قلبم خواسته بودم و مثل یه دوست خوب اما حالا آگوست رو با تمام جسمم هم میخواستم... دوستم نبود... بیشتر حس دشمنی بود که میخواستم قدرتمو به رخش بکشم و پنجه به پنجه اش بجنگم باهاش.
-کلید این شورته کو؟
یه لبخند کج و راضی زد و خودشو کشید سمت تخت. یه کم با دستش گشت و بالاخره پیداش کرد و انداختش سمت من. قفل کمر رو باز کردم. انگار از زندان آزاد شده باشم حس سبکی و آزادی میکردم... نا نداشتم برای همونم تکیه دادم به دیوار... همونطور در حالت تکیه به دیوار جای خنجرها رو کمرم حس میکردم که به دیوار میخورد و میسوخت اما ماهیچه های جلوی بدنم آروم و ریلکس شده بودن... پشتمو از دیوار کندم تا بدنم آروم بگیره... تو تمام عمرم اولین بار بود که بدنم از این اسپاسم عضلانی دائم بیرون اومده بود...
-فقط کمرم زخمه... به کمرم دست نزن اگه میشه...
-یعنی اینقدر بد خراشیدم کمرتو؟ ببینم؟
-نه جای چاقوهاییه که یه عمر خوردم... واقعا درد میکنه و زخمه...
به علامت آها فهمیدم سر تکون داد. چشمهاش میتونست لیز بخوره و هر جایی بره اما تو چشمام مونده بودن... نمیدونم چی تو چشمام میخواست... انگار داشت دنبال دلم میگشت ببینه دارم یا نه... بی صداترین سکس عمرمو داشتم با تمام اعضایی که به سکس مرتبط نبودن تجربه میکردم... خودش شلوار لیشو از حفظ باز کرد و درآورد و خزید به سمت من... تکیه داد به دیوار کنار من نشست. بی اختیار با یه خیز نشستم روی رونهاش... پوستش اونقدر سفید بود که دلم میخواست گلوشو گاز بگیرم اما وقتی دندونهامو گذاشتم رو گلوش حس کردم میخوام با دندونهام ناز کنم پوست نرمشو. معلوم بود قلقلکش میاد... محکم از پشت موهامو کشید و سرمو داد عقب و اونم با گلوم همین کار رو کرد. حس میکردم خون برای اولین بار تو رگهام جاریه و میتونم حرکتشو زیر جای دندونهاش حس کنم... بازوهامو پیچیدم دور سر و گردنش و محکم بغلش کردم... آلتشو زیرم حس میکردم که دل میزد و بزرگ میشد... با دندونهاش گوشت بالای سینه هامو گاز میگرفت.. سوتینمو در نیاورد... اصلا به نوکهاش کار نداشت و همینم آرامش بخش بود... اما محکم گاز میگرفت. بی اراده ناله میکردم اما از درد نبود... حالم بد بود... ناخونهاشو گذاشته بود رو باسنم و محکم چنگ میزد. لعنتی! چه حس خوبی بود که به کمرم دست نمیزد... احساس آزاد بودن میکردم... حالا دیگه آلتش زیرم به نهایتی که میتونست رشد کرده بود... آروم نالیدم:
-فقط به خودت فکر کن خوب؟ زود بیا...
-مطمئنی؟
به تایید سر تکون دادم... کمکش کردم که از کنار شورتم بیاد داخلم... درد دلچسبی داشت... بی اختیار نالیدم... پوزیشن سختی بود برای هر جفتمون برای همونم لیز داد خودش رو و دراز کشید رو زمین... من نشسته و اون درازکش بود... وقتی دیدم با ناخونهاش پشت رونهامو گرفته و خیالم راحت شد خوابیدم رو شکمش و سرمو گذاشتم رو سینه اش... ایم... ایم دلچسب همیشگیش اما تنها چیز قدیمی سکس بود... ضربان قلبش به شدت رفته بود بالا. یه پنج دقیقه ای که داشت میکرد و به شدت چنگ میزد پشت رونهامو. معلوم بود که تمرکز و تعادل نداره دیگه... حرکت آلتشو و سابیده شدن داخلمو حس میکردم... نفس کشیدن و صداش هم عوض شده بود... نمیدونم اسم کارمون چی بود اما ازش لذت میبردم چون مخصوص خودمون بود... و اینکه خودم شروع کرده بودم... دست راستشو رو گلوم گذاشته بود و معلوم بود که بی اختیار فشار میداد. حرکت بی اختیار زانوهاش که گاهی بالا می اومدن و منو هول میدادن... راه نفسمو گرفته بود و به سختی نفس میکشیدم اما از اون پانیک خفگی خبری نبود... مچ دستی رو که گلومو گرفته بود رو با دوتا دستام گرفتم... نمیترسیدم... چند دقیقه رو میتونستم تحمل کنم... اما حس عجیب هنگام خفگیم بهم نشون میداد که اگه با دست آگوست حتی میمردم هم لذت بخش بود... داشتم با مرگ بی دی اس ام بازی میکردم و عجیب اینکه اصلا نمیترسیدم... حتی با اینکه صورتم گر گرفته بود و دیگه واقعا حس خفگی میکردم... بدنم میلرزید... حال بدی بود... چند لحظه حس کردم قلبم به تندترین حالتی که میتونست زد... گر گرفته بودم... نمیدونم چرا اون لحظه ها اما حس میکردم نه به جاموندن اونقدر ترسناک بود نه ترک کردن... آخرین لحظه ها بدون اینکه چیزی بگم دستشو کشید و بی حال افتادم روش... خودش بود که ولم کرد... گلوم خر خر میکرد... نفسم برای اولین بار سر جاش اومد... و برای اولین بار نفس دردناکی کشیدم و بغضم با صدای بلند ترکید...


آگوست اومده بود... من هم بالاخره به مقصد رسیده بودم... جزیره ای که برای رسیدن بهش حتی تا غرق شدن پیش رفتم... اما لحظه ی آخر به ساحل جزیره رسیدم... نا نداشتم... چیز عجیبی رو تجربه کرده بودم... یه جور شجاعت... یه جور حس غرور... راست میگفت... احساس میکردم اورست رو فتح کردم... من میخواستم بمونم... مرگ تو این بازی هیچ کاره بود و من قوانین بازی زندگی رو از این به بعد همون لحظه وضع میکردم... حالم که بهتر شد و بلند شدم رد ناخونهام رو سینه ی ساحل خون اومده بود...
پایان...


ـــــــــــ




  • 6

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • erny19qwerty  

  • عضو از 1396/12/24

  • پست‌‌‌ها: ‌ 3267

  • 3978

ساعت ۱۱:۳۲ بعد از ظهر به وقت ایران


یک قول

تا وقتی از اولین داستان رو نحونم تا پایان

من تو سایت نظر نمیزارم (cry) :(

.


ـــــــــــ



why we can't recognize why we are live ? and live for what? i get mad?ha



  • 1



  • erny19qwerty  

  • عضو از 1396/12/24

  • پست‌‌‌ها: ‌ 3267

  • 3978

حسش نداشتم بخونم


ببخشید :(

ولی میدونم یه جورایی از اون کریسمس تا این کریسمس یه عمره :)

فقط برای پایان اینو میتونم بدم :



قانون تو زندگی برای یه زیستن سالمه ، اگه میخوای درکش کنی چرا به وجود اومده، باید از اولش بری و بشکنیش:)


ـــــــــــ



why we can't recognize why we are live ? and live for what? i get mad?ha



  • 2



عیبی نداره گلم :-)


نقل از: erny19qwerty ببخشید :( ولی میدونم یه جورایی از اون کریسمس تا این کریسمس یه عمره :) فقط برای پایان اینو میتونم بدم : >

قانون تو زندگی برای یه زیستن سالمه ، اگه میخوای درکش کنی چرا به وجود اومده، باید از اولش بری و بشکنیش:)

داستانو فقط برای دل خودم نوشتم :-) اگه کسی هم حوصله و وقت میذاره و میخونه فقط لطف و بزرگواریشو میرسونه... :-)


ـــــــــــ





  • 1



  • erny19qwerty  

  • عضو از 1396/12/24

  • پست‌‌‌ها: ‌ 3267

  • 3978

نقل از: eyval123412341234


نقل از: eyval123412341234
نقل از: erny19qwerty ببخشید :( ولی میدونم یه جورایی از اون کریسمس تا این کریسمس یه عمره :) فقط برای پایان اینو میتونم بدم : >

قانون تو زندگی برای یه زیستن سالمه ، اگه میخوای درکش کنی چرا به وجود اومده، باید از اولش بری و بشکنیش:)

داستانو فقط برای دل خودم نوشتم :-) اگه کسی هم حوصله و وقت میذاره و میخونه فقط لطف و بزرگواریشو میرسونه... :-)

دلتون اروم شه خیلی خوبه :)

(راستش من اصن حوصله نداشتم بخونم ولی چون یکم بی دی اس ام داشت و با تفکرات من یکم جور میشد ، خیلی جذاب بود، ولی دور از نمای بی دی اس ام ، (اه اصلا نمیتونم اسمش چی بزارم فقط میتونم بگم از یه انسان ربات نما شده تازه متولد شده) اخرش هم مثل رمان های بی سر و ته(البته نه بی سرته ، شروعی دوباره) :) )

چقد حرف زدم (dash) (rolling)


ـــــــــــ



why we can't recognize why we are live ? and live for what? i get mad?ha



  • 1



راست میگی بی سر و ته بود :-)


نقل از: erny19qwerty
نقل از: eyval123412341234
نقل از: erny19qwerty ببخشید :( ولی میدونم یه جورایی از اون کریسمس تا این کریسمس یه عمره :) فقط برای پایان اینو میتونم بدم : >

قانون تو زندگی برای یه زیستن سالمه ، اگه میخوای درکش کنی چرا به وجود اومده، باید از اولش بری و بشکنیش:)

داستانو فقط برای دل خودم نوشتم :-) اگه کسی هم حوصله و وقت میذاره و میخونه فقط لطف و بزرگواریشو میرسونه... :-)

دلتون اروم شه خیلی خوبه :)

(راستش من اصن حوصله نداشتم بخونم ولی چون یکم بی دی اس ام داشت و با تفکرات من یکم جور میشد ، خیلی جذاب بود، ولی دور از نمای بی دی اس ام ، (اه اصلا نمیتونم اسمش چی بزارم فقط میتونم بگم از یه انسان ربات نما شده تازه متولد شده) اخرش هم مثل رمان های بی سر و ته(البته نه بی سرته ، شروعی دوباره) :) )

چقد حرف زدم (dash) (rolling)

زندگی هنوز تموم نشده که ته داشته باشه... نتیجه داشته باشه... زندگی‌هامون خودش نتیجه اس... نتیجه ی یه اشتباه یک شبه... :-)


ـــــــــــ





  • 2



  • erny19qwerty  

  • عضو از 1396/12/24

  • پست‌‌‌ها: ‌ 3267

  • 3978

نقل از: eyval123412341234


نقل از: eyval123412341234
نقل از: erny19qwerty
نقل از: eyval123412341234
نقل از: erny19qwerty ببخشید :( ولی میدونم یه جورایی از اون کریسمس تا این کریسمس یه عمره :) فقط برای پایان اینو میتونم بدم : >

قانون تو زندگی برای یه زیستن سالمه ، اگه میخوای درکش کنی چرا به وجود اومده، باید از اولش بری و بشکنیش:)

داستانو فقط برای دل خودم نوشتم :-) اگه کسی هم حوصله و وقت میذاره و میخونه فقط لطف و بزرگواریشو میرسونه... :-)

دلتون اروم شه خیلی خوبه :)

(راستش من اصن حوصله نداشتم بخونم ولی چون یکم بی دی اس ام داشت و با تفکرات من یکم جور میشد ، خیلی جذاب بود، ولی دور از نمای بی دی اس ام ، (اه اصلا نمیتونم اسمش چی بزارم فقط میتونم بگم از یه انسان ربات نما شده تازه متولد شده) اخرش هم مثل رمان های بی سر و ته(البته نه بی سرته ، شروعی دوباره) :) )

چقد حرف زدم (dash) (rolling)

زندگی هنوز تموم نشده که ته داشته باشه... نتیجه داشته باشه... زندگی‌هامون خودش نتیجه اس... نتیجه ی یه اشتباه یک شبه... :-)

ببخشید من الان تو ذهنم چند موضوع خطور کرد برا این جمله:

نتیجه ی یه اشتباه یک شبه

1.یعنی پدر مادر ما اشتباه کردن؟

2.خودمون اشتباه کردیم؟

  1. یا کلا از نظر طرز زندگی کردن؟

جواب ندادین مهم نیست ازین سوالای بی مورد تو ذهنم زیاده :)


ـــــــــــ



why we can't recognize why we are live ? and live for what? i get mad?ha



  • 1



برای هر سه مورد توضیح میدم


نقل از: erny19qwerty
نقل از: eyval123412341234
نقل از: erny19qwerty
نقل از: eyval123412341234
نقل از: erny19qwerty ببخشید :( ولی میدونم یه جورایی از اون کریسمس تا این کریسمس یه عمره :) فقط برای پایان اینو میتونم بدم : >

قانون تو زندگی برای یه زیستن سالمه ، اگه میخوای درکش کنی چرا به وجود اومده، باید از اولش بری و بشکنیش:)

داستانو فقط برای دل خودم نوشتم :-) اگه کسی هم حوصله و وقت میذاره و میخونه فقط لطف و بزرگواریشو میرسونه... :-)

دلتون اروم شه خیلی خوبه :)

(راستش من اصن حوصله نداشتم بخونم ولی چون یکم بی دی اس ام داشت و با تفکرات من یکم جور میشد ، خیلی جذاب بود، ولی دور از نمای بی دی اس ام ، (اه اصلا نمیتونم اسمش چی بزارم فقط میتونم بگم از یه انسان ربات نما شده تازه متولد شده) اخرش هم مثل رمان های بی سر و ته(البته نه بی سرته ، شروعی دوباره) :) )

چقد حرف زدم (dash) (rolling)

زندگی هنوز تموم نشده که ته داشته باشه... نتیجه داشته باشه... زندگی‌هامون خودش نتیجه اس... نتیجه ی یه اشتباه یک شبه... :-)

ببخشید من الان تو ذهنم چند موضوع خطور کرد برا این جمله:

نتیجه ی یه اشتباه یک شبه

1.یعنی پدر مادر ما اشتباه کردن؟

2.خودمون اشتباه کردیم؟

  1. یا کلا از نظر طرز زندگی کردن؟

جواب ندادین مهم نیست ازین سوالای بی مورد تو ذهنم زیاده :)

۱.پدر و مادرهای ما اشتباه کردن و ما رو به وجود آوردن... بیشتر میشه گفت تفکری پشت وجود خیلی از ماها نیست... پدر از دستش در رفت و مادر اونقدر عقل نداشت که ما رو سقط کنه...

۲.دیگه وقتی خودم و زندگیم یه اشتباهم، میشه جواب سوال ۳ که زندگیم زندگی نیس فقط ادامه دادن یه اشتباهه...


ـــــــــــ





  • 3



  • Sallomenta...  

  • عضو از 1397/10/23

  • پست‌‌‌ها: ‌ 862

  • 2193

کامل خوندم!


واقعا بعد خوندنش، تصوير يه گل توي يه کاکتوس نقلي با خارهاي ريز اومد تو ذهنم، يه گل صورتي درشت، با گلبرگاي پهن، رنگ صورتي شاداب تو يه گلدون سفالي سوخته...

شادي عزيز، زندگي ما حاصل اشتباه يک شبه نيس، يه دوستي داشتم، خيلي باهم خوب بوديم، يه روز که از زندگي و مشکلاتش سير شده بودم، رفتم باهاش درد و دل کردم... کامل همه حرفامو گوش کرد، بعد اين که همه حرفام تموم شد، برگشت بهم گفت:

دوتا نکته ميخوام بهت بگم، تو مشکلت رو توي پونزده دقيقه واسم توضيح دادي، حالا ميخواي يک عمر زندگي ات رو به اين پونزده دقيقه بفروشي؟؟

بعديش هم اين که...

ببين، خودت خوب ميدوني که روح از جسم جداست، باور کن ميليارد ها روح ، منتظر کالبد و جسم براي حضور در اين دنيان، منتظرن مادري باردار بشه تا يه بدن واس حضور پيدا کنن....

مطمئن باذ، کائنات اشتباه نميکنه... تو توي جايگاهي هستي که بايد باشي، اونجا برات بهتره، تو بايد لياقت خودت رو به جايگاهت نشون بدي، مهم اين نيست ک چقدر رفاه داري، مهم اينه که چقدر خوشبختي

خوشبختي ، گاهي توي کلبه محقرانه درويشي پيدا ميشه که از زندگي اش راضي عه و گاه توي کاخ هاي مرمرين، ولي چيزي که خوشبختي رو تضمين ميکنه، ايمان به قداست ثانيه هاست...

تک تک ثانيه هاي عمر ما لياقت زندگي شدن دارن...

تو مجموعي از حال هستي، خب، از اين حال ها لذت ببر، حتي از درد جاري در لحظه هم لذت ببر، اينا خاطره هايي ان که از اين جهاني که توش هستيم به يادگار ميمونن...

شادي عزيز، اميدوارم شادي رو توي تک تک واژه هاي کتاب زندگي ات درک کني...


ـــــــــــ
an unhappy person   -_-


  • 2



  • erny19qwerty  

  • عضو از 1396/12/24

  • پست‌‌‌ها: ‌ 3267

  • 3978

:)


نقل از شادی خانم

نمیدونم واقعا ، یکم گیج کنندس :( کاشکی نمیپرسدم ولی ممنون (درونم: چون افکار خودشو نمیدونه و نمیدونه به چی فکر کنه، چی درسته و چی غلط)

نقل از سالو

:) دوس دختر درونم باهات میخواد ققرار بزاره قبول میکنی؟


ـــــــــــ



why we can't recognize why we are live ? and live for what? i get mad?ha



  • 2



  • Sallomenta...  

  • عضو از 1397/10/23

  • پست‌‌‌ها: ‌ 862

  • 2193

نههه


به دوست دختر درونت بگو من به امير خيانت نميکنم!


ـــــــــــ
an unhappy person   -_-


  • 1



  • erny19qwerty  

  • عضو از 1396/12/24

  • پست‌‌‌ها: ‌ 3267

  • 3978

نقل از: Sallomenta...


نقل از: Sallomenta... به دوست دختر درونت بگو من به امير خيانت نميکنم!



دیگه امیر برام مهم نیست ، اون یه دیوونه خل چله که هیچی نمیفهمه من دنیای جدید میخوام و تو همون دنیای جدیدی

عجب وانیلپه، بگو که راست نمیگی؟

هیس دییونه کله خراب


ـــــــــــ



why we can't recognize why we are live ? and live for what? i get mad?ha



  • 1



:-)


نقل از: Sallomenta... واقعا بعد خوندنش، تصوير يه گل توي يه کاکتوس نقلي با خارهاي ريز اومد تو ذهنم، يه گل صورتي درشت، با گلبرگاي پهن، رنگ صورتي شاداب تو يه گلدون سفالي سوخته... شادي عزيز، زندگي ما حاصل اشتباه يک شبه نيس، يه دوستي داشتم، خيلي باهم خوب بوديم، يه روز که از زندگي و مشکلاتش سير شده بودم، رفتم باهاش درد و دل کردم... کامل همه حرفامو گوش کرد، بعد اين که همه حرفام تموم شد، برگشت بهم گفت: دوتا نکته ميخوام بهت بگم، تو مشکلت رو توي پونزده دقيقه واسم توضيح دادي، حالا ميخواي يک عمر زندگي ات رو به اين پونزده دقيقه بفروشي؟؟ بعديش هم اين که... ببين، خودت خوب ميدوني که روح از جسم جداست، باور کن ميليارد ها روح ، منتظر کالبد و جسم براي حضور در اين دنيان، منتظرن مادري باردار بشه تا يه بدن واس حضور پيدا کنن.... مطمئن باذ، کائنات اشتباه نميکنه... تو توي جايگاهي هستي که بايد باشي، اونجا برات بهتره، تو بايد لياقت خودت رو به جايگاهت نشون بدي، مهم اين نيست ک چقدر رفاه داري، مهم اينه که چقدر خوشبختي خوشبختي ، گاهي توي کلبه محقرانه درويشي پيدا ميشه که از زندگي اش راضي عه و گاه توي کاخ هاي مرمرين، ولي چيزي که خوشبختي رو تضمين ميکنه، ايمان به قداست ثانيه هاست... تک تک ثانيه هاي عمر ما لياقت زندگي شدن دارن... تو مجموعي از حال هستي، خب، از اين حال ها لذت ببر، حتي از درد جاري در لحظه هم لذت ببر، اينا خاطره هايي ان که از اين جهاني که توش هستيم به يادگار ميمونن... شادي عزيز، اميدوارم شادي رو توي تک تک واژه هاي کتاب زندگي ات درک کني...

چه حرفهای قشنگی سالومنتای عزیز :-)


ـــــــــــ





  • 2



...


وقتی داشتم میخوندم توی تموم لحظات ذهنم پر از کامنت بود درباره داستانت اما الان که تموم شد چیزی برای گفتن ندارم. یادمه رمان جز از کل رو که خوندم هم همین حس الانمو داشتم(با این توضیح که جز از کل بهترین رمانی بوده که تاحالا خوندم)...ممنون بابت اینکه برای ما می نویسی (rose) (rose) (rose)


ـــــــــــ



be yourself; everyone else is already taken



  • 2



ببخشید سایه روشن عزیز


نقل از: سایه+روشن+جنگل

وقتی داشتم میخوندم توی تموم لحظات ذهنم پر از کامنت بود درباره داستانت اما الان که تموم شد چیزی برای گفتن ندارم. یادمه رمان جز از کل رو که خوندم هم همین حس الانمو داشتم(با این توضیح که جز از کل بهترین رمانی بوده که تاحالا خوندم)...ممنون بابت اینکه برای ما می نویسی (rose) (rose) (rose)

یادم رفت جواب بدم :-) مرسی که دلنوشته ی منو با داستان‌های قوی مقایسه میکنی :-) مرسی که برای نوشته هام وقت میذاری


ـــــــــــ





  • 1



  • Joodii_abot  

  • عضو از 1397/9/29

  • پست‌‌‌ها: ‌ 113

  • 382

خیلیم ممنون شادی جان


ببخش من این مدت نبودم، امروز 3 قسمت آخر و خوندم. بازم عااالی؛ همیشه خیلی قشنگ عمیقترین احساسات و بیان میکنی! هدیه ای که درنهایت گرفتی مبارکت باشه، قشنگ و جذاب و آرامبخش!


ـــــــــــ


  • 4



جودی ابوت عزیزم


نقل از: Joodii_abot ببخش من این مدت نبودم، امروز 3 قسمت آخر و خوندم. بازم عااالی؛ همیشه خیلی قشنگ عمیقترین احساسات و بیان میکنی! هدیه ای که درنهایت گرفتی مبارکت باشه، قشنگ و جذاب و آرامبخش!

ممنونم از لطفت :-) تو هم همیشه با کامنتهای پر محبتت بهم جرات و جسارت نوشتن میدی :-) که قشنگترین حسه :-) مرسی از لطفت (rose)


ـــــــــــ





  • 1





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو





نظرسنجی

آیا از اندام جنسی (کیر و کص) خود رضایت دارید؟


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «