داستان هیولای فرانکن اشتاین(فصل دوم عنكبوت)



(این داستان فصل دوم عنکبوت میباشد)
چهرۀ زن و مرد از شدت شادی و شعف میدرخشید، وقتی نوزاد چند ساعتی رو دادم دستشون. نوزادی که پرفکشن مطلق بود. پدرش یه نابغه بود و داشت مدارج ترقي رو طي ميكرد و مادرش نهایت زیبایی. از همین الان هم تو چهرۀ نوزاد که یه دختر بود و خواب، میتونستی زیباییش رو ببینی. زن که در اوایل سی سالگیش بود، بچه رو محکم گرفت تو بغلش و با حسی مادرانه و با محبت دختر کوچولو رو بوسید... مادر قرضی این دختر کوچولو، یه دختر ۲۰ ساله بود به اسم تمنا. با تخمکهای تازه و آمادۀ کشت... یاد نه ماه پیش افتادم. توی پارتی، خوشگلترین بود. از همون لحظۀ اول چشمم گرفتش. هیچ چیزش عملی نبود. اینو از بدون آرایش بودنش فهمیدم. معلوم بود از زیباییش مطمئنه که مثل بقیه یه من آرایش نکرده. همچین اعتماد به نفسی، فقط وقتی به وجود میاد که از بچگی بهت گفته بشه... یه جور تلقین... مثل خودم... مورد دیگه ای که باعث شد از حدسم مطمئن باشم این بود که خودش اومد سمت من. بر خلاف بقیهٔ زن‌ها که منتظر بودن مردها بیان سمتشون، این حق مسلم خودش میدونست با جذاب‌ترین مرد اون شب بگرده. البته باز هم دلیلش هر چی که بود به نفع خودم شد. خودش اومد پیشم. تو سالن، خر تو خر بود و همه از دم مست و های، تو همدیگه می لولیدن. به دختره گفتم میای با هم بریم بالا؟ خیلی سعی کرد مقاومت کنه اما خیلی سریع تسلیمم شد. باهام اومد طبقهٔ بالا. بردمش سمت آسانسور. رمز اون هفته رو زدم. بی گناه و سرمست خندید:
-اتاقه رمز داره؟
-این اتاق مخصوص خودمه خانومی... بیا تو...
پشت به در نگهش داشته بودم و میبوسیدمش. قبل از اینکه بفهمه چی شده با من تو آسانسور بود. میخواست درو باز کنه اما در از پشت رومون قفل شده بود. راه در رو نداشت. با خیال راحت کلید طبقۀ مورد نظرم رو فعال کردم. حرفی بینمون رد و بدل نمیشد. دخترک از شدت ترس خفه شده بود. تو چشماش میدیدم که احساس خطر کرده. آسانسور راه افتاد. رفتم سمتش و محکم گرفتمش تو بغلم. جا نداشت خیلی فرار کنه ازم و زود تو بغلم گیر افتاد و کشیدمش بالا... همونطور که بالا تو بغلم بود، پشت گردنشو کشیدم سمت خودم. لبای خوشگل و قلوه ایشو محکم میبوسیدم و می مکیدم. طعم عسل میداد. هنوز هم لذت تنش زیر زبونمه... همه خواب بودن. حتی مراقب اون شب هم، مثل همیشه این موقع، خودشو چفت و بست کرده بود تو اتاق عمل. تمنا وحشتزده جیغ میزد و کمک میخواست. وقتی رسیدیم به اتاق، تو بغلم، در حالیکه با پاهاش میزد به پاهام و سعی داشت کمرشو از تو بازوهام در بیاره، بردمش سمت یکی از تختها که خالی بود. با سنگینی خودم خوابوندمش روی تنها تخت خالی اتاق. خیال نداشتم بیهوشش کنم. میخواستم لذت ببرم از هوشیاریش. اینجا ساوند پروف بود و نه صدایی بیرون میرفت نه از بیرون می اومد. هر چقدر هم که جیغ میزد بیشتر لذت میبردم و احساس چیرگی میکردم. داشت همونطور که اشک میریخت و جیغ میزد، به اطرافش نگاه میکرد. تنها موجودی که تو این لحظه میتونست بهش امید داشته باشه خودم بودم. ازم میخواست ولش کنم. التماس می‌کرد. فحش میداد اما سرخوشیم دست خودم نبود. لباسش دکلته و کوتاه بود. اندامش حرف نداشت. همونجوری که داشتم خودمو روش جا به جا میکردم متوجه سینه هاش شدم که دست پر کن و عالی بودن. پارچهٔ مشکی رو از رو سینه هاش کشیدم پایین. سرم بی اختیار رفت سمت سینه های سفید و بلوریش. در حالیکه دستاش دو طرف سرش تو دستام بود مشغول سینه هاش بودم. از پایین هم دادمش بالا. تمام لباسش شده بود قد یه وجب و روی شکمش جمع شده بود. با نگاه وحشتزده اش حس کردم ازم میپرسه داری چیکار میکنی؟ وقتی خودش نمیفهمید دارم چیکار میکنم، اگه توضیحی هم میدادم قرار نبود بفهمه. پس به کارم ادامه دادم. اگه مثل همیشه بود تمام لباسامو در می آوردم. اما ایندفعه گویا باید کارمو با لباس راه مینداختم. داشت مقاومت میکرد اما دستای ظریفشو با یه دست گرفتم و بالای سرش نگه داشتم. خیلی سریع شلوارمو تا نصفه کشیدم روی رونهام. شرت خودشم در نیاوردم. فقط دادم یه طرف واژن خوشگلش. آلتمو فرستادم توی اون کس گرم و داغ و تنگش! اوووووف! اونقدر هیجان زده بودم که شاید یک دقیقه هم طاقت نیاوردم و آبم در نهایت فشار پاشید تو اعماق وجودش... با صدای زن به خودم اومدم:
-از طرف ما از اون خانوم تشکر کنین که لطف کردن و بچه اشون رو دادن به ما... این لطفشونو هیچ وقت فراموش نمیکنیم... راستی بچه اسم داره؟
-عسل...
-چه اسم قشنگی!
تنها عسلی بود که کار زنبورها نبود...
.........................................
-یو! ساپ دود؟
-پیس مان!
پسرا به رسم سیاهپوستای آمریکایی شونه هاشونو به هم زدن. از سر و وضع و لباسهاشون معلوم بود بچه پولدارن. داشتم به تئاترشون که ادای سیاها رو در آوردن بود، نگاه میکردم. پسر تازه وارد، رسما شلوارش داشت از کونش می افتاد. نمیدونم به زور چی اون بالا مونده بود. خوب اینا که اینقدر همه چیو دقیق کپی میکنن، چرا زورشون به این لهجۀ تخمیشون نمیرسه؟ پسر دومی هم که گویا دوستش بود، با لهجۀ جاماییکایی جوابشو داد. بی اختیار خنده ام گرفت... وقتی جوونی و بی تجربه، زندگی چقدر پاک و معصومه... حتی خریتها... منم یه روزی اونجا بودم اما... تو همون کافی شاپ همیشگی نشسته بودم. اما اینبار تنها و البته به تقاضای کسی. محیط رمانتیک و منحصر به فرد اینجا رو دوست داشتم. نور پایینی داشت. یه جوری میبردت تو خلسه. یه خلسۀ خوب. یکی از طعمه هام، پسر جوون و لاس وگاس رفته ای بود که میگفت محیط اینجا، مثل کازینوهای لاس وگاسه. جوری که یادت میرفت اون بیرون زندگی در جریانه و ایراد نداره اینجا چقدر میبازی. میگفت محیط کازینو جوریه که پولاتو تحت تاثیر هیپنوتیزم میریزی تو ماشینها یا روی میزهای بازی... اطرافت پر از آدمه... آدمهایی مثل خودت و همه از دم بازنده... همون باعث میشه نترسی... احساس نمیکنی داره در حقت اجهاف میشه. که دارن پولهاتو با انواع و اقسام تقلب از چنگت در میارن... خودتو بخشی از یه جمعیت و جنگش میبینی در تلاش برای پس گرفتن پولها... و متوجه نمیشی که لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر داری فرو میری... اونقدر خیالت راحته که از سینی دخترهای نیمه لخت و سکسی، مشروب بر میداری و تیپسهای جنرس میدی بهشون. یه جورایی تو ترنس کاملی. اما همینکه از کازینو اومدی بیرون و نور آفتاب یا نسیم خنک شب خورد تو کله ات، تازه میفهمی چه خاکی تو سرت شده. هزار دلاری که برای بازی گذاشته بودی ناگهان شده هفت هشت ده هزار دلار و همه اشو باختی و در نهایت شرمندگی باید دستتو جلوی ددی دراز کنی... میدونی؟ مشکل اون امیده! اون نورهای رنگی... اون پلاکاتهای تبلیغاتی که نشون میده یکی ۲۰۰ میلیون دلار تو جک پات برده و داره با مسئول کازینو دست میده... ازش پرسیدم مگه شغلشون اونجا چیه که به قول خودت ده هزار تاشو میبازی؟ گفت باباش تو لاس وگاس هتل داره... میگفت اومدن مادربزرگشو که داره فوت میشه رو، راهی دیار باقی کنن... متاسفانه گویا عمر خودش از مادر بزرگ محتضر، کوتاه تر بود... اومده بود دنبال ماریجوانای با کیفیت که... حالا منم، با استناد به حرف اون پسره میتونم بگم گویا صاحب اینجا هم خوب میدونسته چه جوری اینجا رو نورپردازی کنه که مشتریهاش هیپنوتیزم شن... حتی من هم، اینجا تنها جایی بود که حس خاص و خوبی داشتم. هفتۀ پیش که کلیه ها رو به خانوم دکتر تحویل دادم، گفت یه مشتری جدید باهاش تماس گرفته و یه سری خواسته های مخصوص داره. وقتی ازش پرسیدم چی، گفت نمیدونه. اما منو به یارو معرفی کرده چون مو لای درز کارم نمیره و میشه روم حساب کرد. جالب بود برام که من اینقدر آدم مثبتی هستم و چقدر میشده روم حساب کرد. بی اختیار خنده ام گرفت. بنده کی باشم که رو حرف خانوم دکتر حرف بزنم؟ حتما یه چیزی میدونه که میگه میشه روم حساب کرد. پیشخدمت دوباره همون دختر اونروزی بود که امروز نوبت کارش بود. با منوی همیشگی اومد سمتم که سفارش بگیره.
-خیلی خوش اومدین... بفرمایین...
-منو نمیخوام... یه مارتینی لطفا...
-چشم...
مارتینی؟! بابا با کلاس! الان تو فرقت با اون جوجه ها چیه؟ وقتی دختره پشتش به من بود یه نگاهی به باسن خوش فرمش کردم. کوتاهی دامن فورمش چند سانت بالای زانو بود و پر و پاچۀ سفید و خوشگلش رو به نمایش میذاشت. کمر باریکش و همه چیزش بی نقص بود اما چشممو خیلی سریع گرفتم... حواسمو باید جمع میکردم. این کافی شاپ و هر چی که توش بود خط قرمز محسوب میشد، حالا هر چقدر توش احساس آرامش میکردی. قبل از اینکه اینجا بیای، حسابی روشنت میکردن تا حواست باشه... هیچ وقت دستی رو که بهت غذا میده گاز نگیر... مشتری جدیدم اینجا باهام قرار گذاشته بود. به گفتۀ خانوم دکتر، از مشتریهای دائم اینجا بود. حتی نگفت مرده یا زن... فقط همینکه یه جورایی وی آی پی... با صدای مردونه ای که پرسید آقای کیان؟ به خودم اومدم. بلند شدم. ظاهر مرد حدودای چند سالی از من بزرگتر بود. شاید ۴۵ اینا. موهای پر و کوتاه مشکی داشت که دو طرف شقیقه هاش کمی جوگندمی میزد. چشمهای مشکی داشت که وقتی لبخند میزد گوشه هاش چین و چروک می افتاد و جذابترش میکرد. صورت کشیده. ابروهای نسبتا نازک و سیاه صاف. گندمی بود. یه پیراهن مردونۀ مشکی پوشیده بود با یه جین آبی تیره که هیکل مردونه و ورزیدۀ قد بلندشو به زیبایی به نمایش میذاشت... در یک کلام میشد گفت مرد بسیار جذابیه. نه... بدون اینکه سعی خاصی کرده باشه، در یک کلام سکسی بود. مخصوصا که ته ریشش تیرگی دلچسب و چشم نوازی به صورتش داده بود. بینی خوش فرمی هم داشت. یه جورایی منو یاد یکی مینداخت که دقیقا نمیتونستم روش انگشت بذارم. باهاش دست دادم. از تمام حرکاتش اعتماد به نفس عجیبی میریخت. طوری که حس میکردم اونی که کارش پیش اون یکی گیره، منم نه اون. سعی کردم خودمو نبازم اما تحت تاثیر قرار گرفتنمو نتونستم کاریش کنم.
-کیان اسم کوچیکمه... شما آقای؟
-بهرام هستم... انتظار نداشتم اینقدر جوون باشی کیان جان...
اومد و نشست رو صندلی رو به روییم. داشت با دقت نگاهم میکرد. اینم سن منو از ظاهرم اشتباه گرفته بود. نخواستم از اشتباه درش بیارم. نگاهش سنگین بود اما حرفش تا حدودی بهم اعتماد به نفس داد.
-تعریفتو خیلی از دکتر شنیدم کیان جان...
-ایشون لطف دارن به بنده... چه خدمتی از دستم بر میاد براتون؟
با اومدن دختره که مارتینی من رو آورد سکوت کردیم. بهرام هم یه لاته سفارش داد و دختره رو فرستادش پی کارش:
-بیرون از گرما داشتم هلاک میشدم و داشتم به یه چیز خنک فکر میکردم اما محیط اینجا فقط چیزای گرم میطلبه...
فهمیدم که نمیخواد فعلا حرف بزنه... برام فرقی نمیکرد. مردک منظرۀ جذاب و خوش آیندی بود که اگه یه هفته هم مثل مجسمه مینشست و چیزی نمیگفت هم، بدم نمی اومد بشینم و فقط نگاهش کنم. حتی برای من که یه مرد بودم هم جذابیت داشت. قیافه اش یه جوری بود که حس میکردم، خدا رو شکر که به من چشم داده تا همچین موجودی رو ببینم و لذت ببرم... اما فقط در حدی که حالم خوب بشه نه بیشتر. وقتی بالاخره لاتۀ بهرام هم جلوش قرار گرفت، با مارتینی من به سلامتی هم زدیم. یه قلوپ خوردم. مثل همیشه عالی بود.
-خوب؟ چی کمکی بر میاد از دست من آقا بهرام؟
-راستش دنبال مکان میگردم...
-مکان؟! فکر کنم اشتباهی شده... گویا خانوم دکتر انگار...
-نه عزیز... اشتباه نشده... دنبال مکان با موش آزمایشگاهی میگردم...
-موش آ؟! ... آها...
-پول هم موردی نیس... هزینه اش هر چی باشه قبوله... فقط...
-فقط چی؟
-مورد باید در سلامت کامل جسمی باشه... ردۀ سنی بین سی تا چهل... البته فقط این سری...
-مگه چند تا لازم دارین؟
-فعلا چون جا برای نگهداری ندارم فقط سه تا... اما اگه یه مکان امن باشه، هر چه بیشتر بهتر...
-کرایه تا چه حدی...
-گفتم که... پول اصلا مسئله نیست... میتونی همچین جایی رو پیدا کنی؟ بیشتر مد نظرت، جایی مثل لابراتوار باشه لطفا... و صد البته خارج شهر...
-اگه اونطوری که میگین پول مشکلی نیست... با یه کم تغییر و تحول تو ساختار ساختمون میتونم راحت براتون به لابراتوار تغییرش بدم... چقد وخ دارم واسه تحویل؟
-ترجیحا هر چه زودتر بهتر... یه چیز دیگه هم... گاهی ممکنه به کمک شما احتیاج داشته باشم... دستیار داشتم اما... فعلا دست تنهام الان... میتونم همین اوایل رو کمک شما حساب کنم؟
نگاهش علاوه بر سیاهی سرد بود و تلاشی برای گول زدنم هم نمیکرد. یک نگاه روراست بود. تاب روراستی نگاهشو نداشتم برای همونم به اطرافم نگاهی انداختم و یه جرعۀ دیگه از مارتینیم خوردم.
-سکوت علامت رضاس... راستی...
-بله؟
-یه پرستار بچه لازم دارم... خانوم یک ماه دیگه وضع حمل میکنه... میتونی یه ماهه یکیو پیدا کنی؟
-پرستار بچه؟
ماشالله چقدر خرده فرمایشات داره حاجیمون! اما قبل از اینکه حرفشو بزنه موبایلش زنگ زد. وقتی شماره رو دید جواب داد:
-جانم ماهی خانوم؟... خوب؟... مث آدم حرفتو بزن... کامران؟! خوب؟... خوب؟... خوب؟... من که بهش گفته بودم... تو چیکار کردی اونوخ؟... که اینطور... باشه... الان راه میوفتم... جایی نری امشب... نمیخواد... خودم یه فکری براش میکنم...
خداحافظی نکرده گوشی رو قطع کرد.
-اگه تحصیلاتشم در این مورد باشه مثل... چه میدونم کودک یاری یا یه چیزی تو این مایه ها، که دیگه عالی میشه... راستی... بهتره شبانه روزی باشه... بقیه اشو خودم باهاش کنار میام...
-سعی امو میکنم...
-سعی اتو حسابی بکن... منم از خجالتت در میام...
و چشمک نسبتا دوستانه ای بهم زد...
-راستی!
باز چیه؟!
-امروز اگه بیکاری لازم دارم باهام تا جایی بیای... مورد نداره؟
-مورد نداره...
-قول میدم پشیمون نشی...
.............................
ویلا تو یه منطقۀ خوش آب و هوای جنگلی اطراف رشت بود. یه جای خلوت و دور افتاده... وقتی بهرام گفت تا یه جایی بیا، فکر نمیکردم منظورش تا رشت باشه. ماشالله چه دل خجسته ای داره این بهرام؟ اما چیزی نگفتم. کار خاصی نداشتم این هفته و از مغازه هم خیالم راحت بود. غزل حواسش بود و از جون و دل مایه میذاشت. الان تو ماشین بهرام هر چی بیشتر با هم حرف میزدیم بیشتر از مصاحبتش لذت میبردم. تمام راه تا رشت رو فقط خندیدیم با هم. تجربیات زیادی داشت و سفر هم زیاد میرفت گویا. اما جوری یه مسئلۀ دردناکو برات تعریف میکرد که از خنده میمردی! آخرین باری که اینطوری خندیده بودم و از ته دل، با غزل بود. بیست سال پیش. بعد از اون هیچوقت چیز خنده دار یا خوشایندی برام اتفاق نیوفتاده بود. تا دلت بخواد عصبانی بودم اما خوشحال یا... نمیدونم چه اسمی میشه روی اون حس گذاشت... احساس رضایت شاید؟ الان و تو این لحظه با بهرام راضی بودم. از چیشو نمیدونم... گاهی وقتها واقعا نمیدونستم این اشکی که از چشمام میاد از خنده اس یا ناراحتی؟ به خودم نمیتونستم دروغ بگم. تارهاش روعلیرغم نامرئی بودن حس میکردم که بیشتر و بیشتر دورم میپیچه و... برای رهایی کوچکترین تلاشی نمیکردم. زهری که توی جونم تزریق میکرد، لذت بخش تر از اونی بود که بخوام پسش بزنم... آها... احساس راحتی بود... یه راحتی عمیق...
نصفه شب بود که رسیده بودیم. تو باغ بزرگی که ویلا توش قرار داشت پر بود از درختهای میوه. عطر خیس بارون از زمین و درختها بلند شده بود. بارون تازه بند اومده بود و زمین گلی بود. بهرام که از ماشین پیاده شد با اون بهرام توی ماشین ۱۸۰ درجه تفاوت داشت. خیلی جدی داد زد:
-آقا مرتضی؟! مرتضی!
خیلی طول نکشید که یه پیرمرد ریزنقش که بهش میخورد شصت و چند ساله باشه، از بین درختها ظاهر شد و اومد به سمت ما. محلی لباس پوشیده بود.
-آقا جان؟! خوش آمدین! شام میل دارین؟
-شام خوردیم تو راه... ماهی تو ویلاس دیگه؟
-نه آقا... خوابه... حالش خوب نبود... دلش درد میکرد...ماهرخ؟! ماهرخ! پاشو آقا کارت دارن...
خیلی طول نکشید که دختر جوونی اواسط بیست سالگی از همونجایی که پیرمرد از لای درختها ظاهر شده بود، پیداش شد. یه تی شرت گشاد و شلوار لی سفید پوشیده بود. موهاشم فر و مشکی تا روی باسنش ول داده بود. چهرۀ بانمکی هم داشت. دلشو گرفته بود.
-سلام آقا... خوش اومدین... خونه مرتبه...
نمیدونم چرا کلمات علیرغم احترامشون هر کدوم یکی یه خنجر نفرت بار توش بود. شایدم حالتی که به بهرام نگاه میکرد. طوری خصمانه بود که... حتما بینشون چیزی بود. اما برام مهم نبود. داشتم اطرافو نگاه میکردم. بهرام لبخند مهربونی زد:
-اونو که میدونم... تو چرا تو ویلا نیستی رو توش موندم... بیا کارت دارم...
-هر چی شما بفرمایین... آقا...
بهرام جلوتر از ما راه افتاد و سرعت قدمهاش نشون میداد عجله داره. من و ماهرخ یا همون ماهی هم دنبالش. متوجه شدم دختره با هر قدمی که بر میداره یه نالۀ خفیف هم میکنه. در ویلا قفل بود. داخلش هم شیک و تمیز و مرتب. اول از همه وارد یه سالن بزرگ شدیم که بیشتر حالت بار داشت. و سمت چپش هم میخورد به یه سالن بزرگ‌تر گویا. خیلی مبله نبود و صدای پامون اکو می‌شد. به سقف چراغهای مخصوص گرد و مخصوص رقص نور نصب شده بود. روی زمین هم سرامیک شده بود. شیری و خیلی تمیز. معلوم بود هر روز میشورنش. محوطۀ بار با پله های عریضی که یه دو طرف از هم جدا میشدن و از دو طرف پیچ میخوردن و امتداد پیدا میکردن، میخورد به طبقۀ دوم گویا. بهرام پشت گردن ماهی رو گرفت و کشید طرف خودش. دخترک با آه خفه ای سعی میکرد همقدم مرد راه بره. اما رفته رفته قدش خمیده تر میشد. پله ها رو بالا رفتیم. یه انحنا و طبقۀ دوم یه سالن بزرگ بود. رو به روم یه پنجرۀ سرتاسری بزرگ بود. سمت راست سالن یه حموم و دستشویی بزرگ و شیک بود. کنارش هم یه راهروی نسبتا عریض که دو طرفش در اتاق خوابهای باز رو میتونستم ببینم. اما در اتاق خواب اولی که بهش دید داشتم بسته بود. سمت چپم تو سالن هم یه در چوبی و منقش قهوه ای تیره بود که گویا درش قفل بود. این ویلا گویا به درد پارتیهای خاص میخورد. پارتیهایی با هپی اندینگ. بهرام دستۀ مبل رو داد بالا. در نهایت تعجبم، دستۀ پهن مبل بالا می اومد و باز میشد. بازش که کرد با یه نگاه سرسری دوباره بستش.
-کلید کو ماهی؟
ماهرخ با دستهایی که به وضوح میلرزید رفت سمت بهرام. دستشو کرد تو جیب عقب شلوارش و یه کلید داد به بهرام. از نگاه خشمگین چند دقیقه پیشش خبری نبود. اینبار فقط ترس بود و نگرانی. با لحنی که بهرام حرف میزد حتی من هم دلهره برم داشته بود. بهرام تی شرت زرد دخترک رو داد بالا و رد کبودی پر رنگی رو روی شکمش رو، حتی من هم دیدم که از بالای ناف امتداد پیدا کرده بود تا بالا اما دیگه تا کجاشو نفهمیدم. معلوم بود دردناکه. بهرام به نشانۀ انزجار لبهاشو به هم فشار داد:
-چرا نگفتی اینطوری زدتت؟ با چی زدت؟
-با... لگد...
-دیگه کاری کرد؟
دختره فقط سرشو به علامت آره تکون داد.
-که اینطور... پس تا من میام از ایشون پذیرایی کن... من یه کم دیگه بر میگردم کیان جان...
معذب سر تکون دادم. بهرام رفت تو راهرو و سریع غیب شد.
-چی میل دارین بیارم براتون آقا؟
-اذیت نکن خودتو ماهرخ خانوم... بشین... کی اینکارو کرده باهاتون؟
-مهم نیس... مطمئنین چیزی نمیخواین؟
به علامت نفی سر تکون دادم. نشست رو به روی من و همونطوری که پاهاش رو تو شکمش جمع کرده بود دراز کشید و خیره شد بهم. تو نگاهش میدیدم که شیش دنگ حواسش جمع منه.
...........................
یه نیم ساعتی تنها بودیم که بهرام برگشت. دستاش خونی بود گویا. بدون اینکه به ما نگاه کنه رفت دستشویی و شروع کرد به شستن دستاش. وقتی بالاخره کارش تموم شد برگشت پیش ما. یه حوله دستش بود که انداخت رو صورت ماهرخ. رفت طبقۀ پایین و با خودش یه کیسه یخ آورد بالا. حوله رو پیچید دور کیسه و دراز کرد سمت دختره.
-بذارش رو شکمت ماهی... نمیخواد بری پیش مرتضی اینا...
و کمی اونطرفتر نشست.
-خوب آقا کیان... برم سر اصل مطلب... ازت خوشم اومده... برای کی کار میکنی؟
-برای کسی کار نمیکنم... چطور؟
-میخوای برای من کار کنی؟ چقدر در میاری ماهانه؟
-پولش خیلی برام مهم نیس... بیشتر جهت لذتشه...
-جالب شد... روانی ای چیزی هستی؟ سایکوپت؟ اختلالی چیزی؟
-هیچکدومش... یه حساب تصفیه نشده اس... خیلی از جامعه گرفتم دارم جبران میکنم...
لبخند گرم و مهربونی زد.
-بیخود نیس ازت خوشم اومده... حرفتو رک و راست میزنی... اگه پولش برات مهم نیست و دلت بخواد میتونی برای من کار کنی... پنجاه پنجاه حساب میکنیم... علاوه بر اون پروتکشن هم تمام و کماله... نظرت چیه؟
-هنوز نمیدونم چه کاریه که دقیقا باید توش شریک بشم...
-دکتر داروسازم و برای یه شرکت داروسازی کار میکنم که اونم برای چندین جای مختلف کار میکنه... داروهای مختلف و اثراتشونو روی آدمها بررسی میکنیم... بیشتر نیست...
-قضیۀ اینجا چیه؟
-اول بگو هستی یا نه؟
از رفتارش با ماهرخ خوشم اومده بود. هر چی بود مثل من بود. نمیتونست از من کثیف تر باشه. در ضمن میتونستم از تحصیلاتش هم شاید تجربۀ جدیدی به دست بیارم. در هر صورت ازش خوشم میومد. بعد از سالها اولین بار به یکی اینقدر احساس نزدیکی میکردم.
-هستم...
-پس بیا نشونت بدم... ماهی؟ برو بخواب تو جات دختر...
به سمت راهرو رفت. پشتش میرفتم. اولین در سمت چپ راهرو یه در همرنگ اتاقهای دیگه بود. کنار در یه سیستم قفل الکترونیکی بود که بهرام شش تا عددو خیلی سریع زد. وقتی باز شد گویا در یه آسانسور بود. راستش انتظارشو نداشتم. داخل آسانسور فلزی و مثل آسانسورهای دیگه ای بود که تا حالا دیده بودم. اما گویا برای رفتن به طبقۀ مورد نظر دکمۀ سبز رو باید با کلید مخصوص میزدی. گویا همون کلیدی بود که از ماهرخ گرفت. اول خودش رفت تو و بعد هم من.
-اگه میخوای بیای تو این آسانسور همیشه باید قبل از باز کردن در، رمزش رو بزنی... وگرنه به صورت خودکار یه گاز داخل اتاقک رو پر میکنه که باعث بیهوشی میشه...
-گاز؟ کی؟
-الان که گازی نمیاد چون رمزو زدم اما خودت میفهمی کی گاز پخش میشه... با نور...
به اندازۀ چهار طبقه رفتیم پایین. یه نور قرمز چند صدم ثانیه زد و متعاقبش در باز شد. اصلا انتظار صحنه ای رو که پیش روم بود رو نداشتم. یه محوطۀ بزرگ و روشن و تمیز مثل بیمارستان بود. حدود چهل تا تخت و روی تمام تخت ها پر بود از زنهای... حامله؟! رنگم پرید. شاید چون انتظارشو نداشتم کمی شوکه شدم. شاید هم سکوت بیش از حد اتاق بود که وهم برانگیز بود. یه دختر جوون حدودا سی ساله با روپوش سفید تو اتاق نشسته بود و داشت یه مجلۀ پزشکی میخوند. با دیدن ما بلند شد و اومد سمت ما.
-کامرانو آماده کردم بهرام جان...
-داروها چی؟
-همه اش تو اتاقه...
از بین تختها گذشتیم. دخترهای جوون از ۱۸ ساله تا اواخر بیست سالگی روی تختها خوابیده بودن. دمای اتاق نه سرد بود نه گرم. کاملا معتدل. اما بلند شدن موهای کمرم رو به وضوح حس کردم. هوای اینجا معتدل بود برای همونم فقط یه لباس بیمارستان تنشون بود و به همگیشون هم یکی یه سرم وصل. همگیشون از دم خواب بودن گویا یا شایدم بیهوش. دخترها یکی از یکی خوشگل تر بودن. و به نظر میرسید در مراحل مختلف بارداری. چه خبر بود اینجا؟! برای اولین بار هاج و واج مونده بودم. از میون تختها که رد شدیم، ته اتاق یه در دیگه بود که میخورد به یه اتاق دیگه. با صدای بهرام نیم متر پریدم:
-خانوم... یادتون نره بعد من اینجا رو استریلیزه کنین...
-خیالتون راحت آقا بهرام...
-برو تو کیان جان...
داخل اتاق یه تخت بود که مردی که حدس زدم همون کامران باشه روش دراز کشیده بود. بیدار بود. و صورتش هم کبود مخصوصا پای چشمش و گوشهٔ دهنش. گلو، مچ دستهاش و مچ پاهاش به تخت بسته شده بودن و جای تکون خوردن نداشت. بهرام یه پیشبند بلند و سفید رو از جالباسی داخل اتاق برداشت. همونطور که داشت بندهای پیشبند رو پشتش میبست رفت سمت کامران. داخل اتاق تقریبا شبیه یه اتاق عمل بود. نور و تجهیزات مختلف و... با صدای بهرام که دستاشو گذاشته بود کنار تخت و با سر کج به کامران نگاه میکرد، به خودم اومدم:
-همیشه میدونستم بالاخره شر میشی برام... چطور دلت اومد ماهی رو اونطوری بزنی؟ اون هم وقتی بهت اکیدا تاکید کرده بودم حق نداری بیای اینجا... تو فقط یه وظیفه داشتی و اونم تشکیل پارتی و آوردن مهمون بود...
-غلط کردم... بهرام... اشتباه کردم...
-اون که صد البته... اما بعضی اشتباها برگشت نداره... وقتی کردیشون دیگه فقط باید جلو بری...
چند تا سرنگ با رنگهای مختلف روی میز کنار تخت بودن که بهرام یکیشو برداشت.
-بذار ببینیم این اشتباه تو رو کجا میبره...
نمیدونم چرا احساس کردم این یه اولتیماتوم بود به من. بهرام در سرنگ رو برداشت و در حالیکه هواشو میگرفت گفت:
-حواستو کامل جمع میکنی کامران جان... اگه نمیخوای بمیری دقیق بهم تاثیرات دارو رو میگی...
-نه... بهرام... نه...
-شششش.... حواستو برای یه بار هم که شده بده به وظیفۀ خودت...
داشتم به بهرام نگاه میکردم که داشت آمپولو تو بازوی کامران تزریق میکرد. نکنه اشتباه کردم؟ بر خلاف کامران وحشتزده، چهرهٔ بهرام آرامش محض بود. و اون لبخند خفیف روی لبش. بر خلاف انتظارم نه تنها ازش نمیترسیدم بلکه... این اشتباه تنها کار درست زندگیم بود و در نهایت آرامش تصمیم داشتم بذارم منو کامل از هم بشکافه و دوباره سر هم کنه... شاید اونوقت زنده شدم... و فهمیدم چی از جون این دنیا میخوام. تنها چیزی که حس میکردم تو این لحظه هیجان غریبی بود که تا به حال تو زندگیم طعمش رو نچشیده بودم. با قدمهای آروم رفتم سمتشون. دستمو که گذاشتم روی لبهٔ تخت، دیدن بدن بی دفاع مرد بهم قدرت میداد...
ادامه دارد..


قسمت دوم
مهسا روی کاناپه دراز کشیده بود و داشت کانالهای ماهواره رو بالا پایین میکرد. طبق معمول همه جا تبلیغات بود. اونقدر اینور و اونورش کرد که کانال از دستمون در رفت و دیگه پیداش نکردیم:
-غزل؟ این آشک و ماوی کجا بود؟ کدوم کانال بود؟ گم کردم!
-نمیدونم... یادم نیس... اسم کارت چیه؟ خوب بگرد دنبالش پیداش کن دیگه...
داشتم شامو حاضر میکردم. شام ماكاروني داشتيم. و حواسم هم به آب پاچه های گوسفند بود که گذاشته بودیم بجوشه. حسابی روغن و ژله انداخته بود. خوبیش این بود که یه بار در ماه همچین چیزی میپختیم و میبردیم میدادیم به بچه ها. میذاشتنش تو فریزر و هر وقت میخواستن غذا درست کنن یه تیکه هم از این ژله هه مینداختن توش که یه چیزی بره تو تنشون و جون بگیرن. البته این فکر مهسا بود. من اونقدرها هم باهوش نیستم. مهسا همیشه زبر و زرنگ بود و فکرو تو هوا میزد. یه بار که دلم گرفته بود و میخواستم بچه ها رو هم ببینم، یه یک کیلو گوشت چرخ کرده گرفتم و رفتم پیششون. به بعضیهاشون بر خورد که من چرا باید براشون گوشت بگیرم اما اکثریت بدون تعارف خوشحال شدن. اونروز مهسا گفت خوب تو که میخوای گوشت بگیری و اينهمه پول بدي بالاش، تازه فقط یه وعده ازش دربیاد، قلم بگیر که بذاریم یخ بزنه و تمام مدت به کارمون بیاد... منم دیدم راست میگه. من که قرار بود اون پولو بدم، چرا پس برای یه مدت طولانی ندم؟ بعدشم که دیدم هیچ کدومشون وقت ندارن و خونه نیستن، خودم براشون میپختم و یه قابلمه میذاشتم تو ماشین و میبردم براشون. حالا که خودم کرایه خونه نمیدادم سعی میکردم حداقل یه کمک از لحاظ غذایی به بچه ها بکنم که لااقل جون به تنشون باشه... الان هم زیر پاچه ها رو خاموش کردم و گذاشتم سرد بشه.
هر چی مهسا اصرار کرد که کمکم کنه نذاشتم. گناه داشت. اين هفته يه كم زياد خونه مونده بود اما در كل يا پاي تلفن بود كه به اينور و أونور زنگ بزنه يا هم ميكوبيد ميرفت براي مصاحبه كه هميشه دست از پا درازتر برميگشت. از صبح تو خیابونها در به در و آواره بود. یه الان هم که جمعه بود و خونه، دلم نمی اومد ازش کار بکشم. قبلا تو یه بوتیک کار میکرد که صاحبش خیلی در نمیاورد. برای همونم عذرشو خواسته بودن. این چیزی بود که به من گفت و منم دیگه ولش کردم. چه فرقی میکرد؟ مهم این بود که دیگه کار نداشت. در به در دنبال کار بود و گیر نمی آورد. بیشتر از اینکه خسته باشه ناامید و ترسیده بود. مخصوصا بعد اتفاقی که هفتۀ پیش برای شیرین افتاد. كه همگيمونو وحشتزده و دست به عصا تر كرد. شیرین مرض قند داشت. از اون نوعیش که باهاش به دنیا میان. نوع یکه چیه... تا وقتی که تو پرورشگاه بود که بهش میرسیدن اما بعدش مونده بود تک و تنها با هزینۀ خرید انسولین و این چرندیات. مجبور بود برای هزینۀ داروهاشم که شده خودفروشی کنه... بچه ها چون میدونستن مریضه پولهاشونو میذاشتن رو هم و کمکش میکردن واسه داروها. اما تا جایی که از دستش می اومد سعی میکرد پولشونو براشون به یه طریقی جبران کنه. تا اینکه هفتۀ پیش یکی شیرین رو سوار کرده بود و برده بودش خونه و چند نفری ریخته بودن سرش. بی همه چیزها پشت و جلوشو با هم یکی کرده بودن بدبختو. طوري كه چندتا بخيه خورد.
شانسی اونروز منم اونجا بودم. داشتم حاضر میشدم برم خونه که یهو این اومد. اولش فکر کردیم بارونی چیزی اومده که این اینجوری خیسه مانتوش اما رنگ قرمزو که دیدیم فهمیدیم یه خبریه... رنگ به رو نداشت. سفید عین گچ. همه امون ترسیده بودیم. یه نایلون انداختیم پشت ماشین و با مهسا بردیمش. خلاصه سریع رسوندیمش بیمارستان و با بدبختی تمام پولهامونو گذاشتیم رو هم و این بدبختو خوابوندیمش... واقعا شانسی بود که شیرین نمرده بود. یا شایدم بدشانسی؟ نمیدونم... نمیدونم چرا تجربۀ بدی بود اون بیمارستان رفتن. یه جوری نگاهمون میکردن. يه نگاه كه انگار همه چيز تقصير جندگي ما سه نفره. سه تا دختر جوون که یکیشونم کس و کونش یکی شده بود حتما جنده بودیم و... نگاه پرستارا که یه حالت جندگی میکنی؟ حقته... نوش جونت... توش بود، خیلی اذیتم میکرد اما مهسا اشاره کرد چیزی نگم... خیلی حرصم در اومده بود. اینا کی هستن که بخوان ماها رو قضاوت کنن؟ تنها فرقشون با ما اینه که شانس آوردن و پشتیبان داشتن که تونستن بشن همینی که هستن... بشن یه الاغ که نه احساس میفهمه چیه نه همدردی...
به خواست شیرین بردیمش خونه که بیشتر از این تو خرج نیوفتیم. يه كم تعارف كرديم كه بمونه اما راستش تاب اون نگاهها و اييييش گفتنا و تحقيرها رو نداشتيم. پس از خدا خواسته قبول كرديم. تنها کمکی که از دستم براش بر می اومد این بود که به مهسا بگم جول و پلاس شیرینو جمع کنه و یه مدت بیاد پیش من بمونه. هم شیرین هم مهسا. خودم که سر کار میرفتم و نمیتونستم مراقب شیرین باشم. مهسا که خوب دوستم بود و دوستش داشتم و البته زبر و زرنگ. یه جورایی مث خواهرم بود. شیرین نمیتونست راه بره و کمک لازم داشت. دلم نمی اومد تک و تنها اونجا بمونه. دخترا هم که صبح میرفتن و برگشتنشون با آقا ابوالفضل بود میشه گفت. این بدبخت گشنه و تشنه و زمینگیر میموند. یکی نبود یه لیوان آب دستش بده. وقتی با مهسا مشورت کردم دیدم چارۀ دیگه ای نداریم. دلم شور میزد اگه شیرین تنها میموند. طفلی اونقدر خوشحال شد که گریه کرد. البته اونم چون خودم تو مغازۀ کیان اینا کار پیدا کردم جرات کردم بهشون بگم. همه اش میترسیدم کار پیدا نکنم و مجبور شم خونه و ماشین رو بفروشم. اونوخ طفلی مهسا به هوای زندگی تو خونۀ من هوایی میشد و از همون خونه زندگی خودش هم می موند. دستش درد نکنه انصافا کمک حال بود. یه جورایی شده بود زن خونه. حقوقمو تمام و کمال میدادم بهش که خرید و اینجور چیزا به عهدۀ اون باشه. تازه من که میرفتم سر کار مهسا تمام خونه رو از بالا تا پایین میشست و میرفت و تمیز میکرد. واقعا میدیدم خسته اس بر که میگشتم. بعدشم یه ماکارونی دو نفره که دیگه این حرفها رو نداشت.
-مهسا؟ بشقابا رو میذاری؟ غذا یه ده دیقه دیگه آماده اس... سوپ شیرینم بکش بده بهش... بیداره؟
- آره بیداره... اووووف! چه بویی داره این لاکردار! چی میریزی توش؟
-فضولی؟ به همین راحتی قرار بود همه چیو لو بدم که سنگ رو سنگ بند نمیشد که...
با گفتن آشغال، از تو کابینت دو تا بشقاب برداشت و گذاشت رو اوپن. بعد هم یه کاسه سوپ کشید و گذاشت تو سینی و برد برای شیرین. خیلی طول نکشید برگشت:
-حالش چطوره؟
-گریه میکنه... خدا همین بلا رو سر خواهر مادرشون بیاره... بیچاره خیلی حالش خوب بود اینجوریشم کردن...
-یه لحظه پس... من برم باها...
-گفت میخواد تنها باشه...
چیزی نگفتم. بذار به حال خودش باشه بدبخت. عادت کرده بودیم. من اینطرف مینشستم و مهسا هم اونورش و شام میخوردیم و از کارای اون روزمون حرف میزدیم. یه جورایی مثل خواهر بزرگترم بود و همه چیزمون مسالمت آمیز میگذشت. غذا رو با همون قابلمه اش آوردم گذاشتم بینمون و براش کشیدم:
-الان فکر میکنی حسودیتو میکنم غزل اما به امام زمان نمیکنم اما...
حدس میزدم چی تو دلشه اما گذاشتم حرفشو بزنه:
-جونم حرفتو بزن...
-شانس تو رو که با خودم مقایسه میکنم یا شیرین، یه جوری میشم... اون از آقا حمید... اینم از این پسره که زرتی بهت کار داد... نمیدونم چرا ما از این...
-به قول حمید، هر کی یه چیزی داره که اون یکی لازمش داره... حمید خوشگلی لازم داشت... منم محبت و زرنگی تو رو لازم دارم که کلاه سرم نره... تا روزی هم که دلتون بخواد اینجا خونۀ خودتونه... راستش میخوام ببینم اگه کیان اینا قبول کنن تو هم همونجا کار کنی... یا شایدم آشنایی چیزی دارن که...
-جدی میکنی این کارو؟
-آره... فردا شنبه اس باهاش حرف میزنم... البته خیلی وقته تو فکرم بود که باهاش حرف بزنم اما نمیدونم چرا چند روزه غیبش زده... جواب تلفنهامم یه در میون دو در میون میده... از یه ماه پیش هم نمیدونم چرا... نمیشه با یه من عسل خوردش...
-بابا شناخت! همچین کالبدشکافیش میکنی که یکی ندونه فکر میکنه صد ساله رفیق گرمابه و گلستان همین... شریکش چی؟ با اون نمیتونی حرف بزنی؟
-راستش اولا این حسامه خیلی پیله کرده بود بهم... فکر کنم آقا کیان باهاش حرف زده چون... دیگه زیاد نمیاد مغازه... کیان هم بهم گفته به حسام زنگ نزنم... فقط منتظرم یکیشونو ببینم تا...
-اوه! این چه خوشمزه اس بشر! دستت درد نکنه...
-نوش جونت...
بعد از خوردن غذا و شستن ظرفها، مهسا رفت غذاها رو ریخت تو قابلمه و رفت حاضر بشه تا ببره برای بچه ها. منم نشستم پای یه رمان که تازه خریده بودم. اما نمیدونم چرا نمیتونستم تمرکز کنم. پا شدم رفتم و با احتیاط در اتاق شیرین رو باز کردم. فکر میکردم خوابه اما بیدار بود و سوپش دست نخورده مونده، داشت با عجز اشک میریخت. نمیتونست درست بشینه چون لای پاش آش و لاش و بخیه خورده بود. یا سنگینیشو مینداخت رو گودی کمر و بالای باسنش یا هم به پهلو. بین زانوهاش یه متکا گذاشته بودیم که پاهاش به هم نچسبه. الان هم رو کونش به سختی نشسته بود و هق هق میکرد. دلم کباب شد طوریکه وقتی به خودم اومدم بغلش کرده بودم و سرشو گذاشته بودم رو شونه ام و داشتم موهاشو ناز میکردم. به پهنای صورتش طفل معصوم اشک میریخت. صورتش اینجا و اونجا کبود بود. همچین زده بودنش که بعد یه هفته هنوز جاشون معلوم بود. بغض کردم.
-شیرینی؟ قربونت برم؟ باهامون حرف بزن خوب... حرف بزنی سبک میشی قربونت برم...
-نمیشم...
-فکر میکنی... منم وقتایی که دلم میگرفت با حمید حرف میزدم... اصن نمیتونی باور کنی چه قدر سبک میشدم... باور کن راست میگم...
-دلم گرفته... چرا هیشکی منو دوس نداره؟
-پس من و مهسا چی هستیم عزیز دلم؟ مام مث خواهراتیم دیگه... تو و مهسا هم عین خواهرای خودم... درد ما رو کی بهتر از خودمون میخواد بفهمه...
-تو نمیفهمی من چی میگم... تو رو... تو شانس داری... خونه داری... زندگی داری... منه بدبخت...
-این خونه تا وقتی بخوای مال تو هم هست دیگه... نه کرایه خونه میدی نه چیزی... بعدشم... همه امون یه جوری شانس آوردیم... من هم فقط سر حمید شانس آوردم... تشریف نداشتی ببینی چه آینده ای برام تصویرسازی کرد... یه چیزایی بهم میگفت که ریده بودم تو شلوارم... یه چیزایی میگفت از اون بیرون و اجتماع که میخواستم از ترسم پوست صورتمو بکنم بندازم که همه از دیدنم وحشت کنن...
گویا تونسته بودم حواسشو پرت کنم.
-مگه چی میگفت؟
-دقیقا همین بلایی که سر تو اومد... تازه... تو هم یه جوری خوش شانسی... تو هم منو میشناختی و باهام دوست بودی شانس آوردی... همه چیز میتونست خیلی بدتر از اینها باشه...
-گاهی خیلی دلم میخواد یکی هم مث آقا حمید منو دوست داشت...
-اگه حساب کنی حمید تو رو هم دوست داشته که الان میتونی تو خونه ای که گذاشته برامون زندگی کنی...
-اینطوری فک نکرده بودم راستش... خدا بیامرزتش... خیلی ناراحت شدی مرد؟
-سر مردنش که خیلی ناراحت شدم اما... وقتی داشتن خاکش میکردن دلم میخواست منم اون جلو بودم... که بهم تسلیت میگفتن که یه فرشته رو از دست دادم اما... مجبور بودم وایسم سر یه قبر دیگه و بی صدا اشک بریزم...
-خوب چرا نرفتی جلو؟ کسی چه میفهمید تو اون ولبشو؟
-ترسیدم یکی منو ببینه و پشت سرش حرف در بیارن... گندش در می اومد این دختره کیه... شاید خانوادۀ خود حمید حواسشون نبود اما بقیه که بود... حرف در می اومد پشتش که زن جوون داشته... که چه میدونم... نمیخواستم حتی کوچکترین حرفی پشت حمید باشه... وگرنه خیلی دلم میخواست... حمید همه چیزم بود... تمام زندگیم... خوشحالیم بود...
-یکی مثل آقا حمید خدابیامرز... یکی هم مثل این حرومزاده... غزل نمیدونی چقدر ترسیده بودم... همینکه درو بست پشتم هشت تا پسر مث مور و ملخ ریختن رو سرم... هر چی التماس کردم که حداقل یکی یکی بکنن منو مگه میشنیدن؟ فکر میکردن فیلم پورنه... اما میدونی دلم از کجاش سوخت؟ کتکها و توهیناشون... هی بهم میگفتن جنده... به والله من جنده نیستم غزل... کار ندارم خوب چیکار کنم؟ بیست سالمه... هر جا رفتم هیشکی قبولم نکرد... دانشگاه هم که قبول نشدم... پول هم که نداشتم... دیگه چه راهی مونده بود برام غیر این؟ مگه از سر دلخوشیم رفتم خودمو حراج کردم؟
حرفهای حمید داشت تو سرم زنگ میزد. اینا میتونست سرنوشت من هم باشه. خدا بیامرزتش که حداقل تا وقتی بود نذاشت بترسم. با اومدن مهسا حرفشو عوض کرد:
-کمکم میکنی پاشم؟ کمرم خشک شد...
-بچه ها؟ من رفتم پس غذای برو بچزو بدم بهشون دیگه... شب اونجا می مونم...
-ماشینو میبری مهسا؟
-نه... شب بخوام اونجا بمونم میترسم ماشینتو قر کنن... نمیتونم مسئولیت قبول کنم غزل... آژانس میگیرم...
بعد از خداحافظی از مهسا کمک کردم شیرین پاشه. با کمک من داشت تاتی تاتی راه میرفت تو خونه تا دلش باز شه و با هر قدمش یه جیغ خفیف میکشید. یعنی واقعا خدا رو خوش میاد؟ این بدبخت چه گناهی کرده؟
-الان یه هفته اس خونه ای... میخوای بریم با ماشین یه دوری بزنیم؟
یه نگاهی به من کرد و گفت:
-کجا مثلا؟
-میزنیم بیرون ببینیم کجا میریم... اما اول باید سوپتو بخوری... میدونی به خاطر شماها چقد پاچه گرفتم؟
-منظورت قلمه؟ کی میخوای اینور اونور این گوسفندا رو یاد بگیری غزل؟
-میخوای با مهسا بریم پیش بچه ها؟
-نه... خجالت میکشم...
-از چی خجالت میکشی؟
-آخه میدونن چی شده... خجالت میکشم تو صورتشون نگاه کنم... میترسم...
-هر کی بهت بد نگاه کنه جفت چشماشو در میارم میکنم تو کونش... فهمیدی؟
برای اولین بار تو این هفته لبهای ترک خورده اش خندید.
...............................................
داشتم دفتر حساب و کتابا رو میذاشتم تو اون کتابخونۀ آهنی که تو اتاق پشتی مغازه گذاشته بودن. امروز هم به نسبت خوب فروخته بودم. ای کاش یکی بود یه آفرین بگه بهم. دلم خوش بشه. اما بعدش دیدم مهم حقوقیه که ماهیانه میگیرم. تشکرشونو با حقوق نسبتا خوبی که بهم میدادن نشون میدادن. اولش هشتصد بود اما بعدش کیان گفت چون ازم خیلی راضی ان، رندش میکنن. حالا ماهی یه میلیون میدادن. میشد نفری سی صد و سی و سه هزار تومن... من و مهسا و شیرین... تقصیمش که میکنیم بین سه نفر چیز زیادیش نمیمونه. واقعا خوش شانس بودیم که مهسا اینقدر آتیش پاره و تند و تیزه و مقتصد... قبل از بستن مغازه تصمیم گرفتم یه زنگ بزنم به کیان و موضوع رو باهاش در میون بذارم. برگشتم تو مغازه که یهو دیدم کیان اومد تو. یه لحظه از دیدنش قلبم ایستاد. یا بهتره بگم تندتر زد. نمیدونم چم شده بود. لباساش خیلی مارک دار نبود اما همیشه جوری لباس میپوشید که خیلی بهش می اومد. باهاش احساس راحتی میکردی. اما چیزی که منو مسخ خودش میکرد اون چشم نیمه باز بود. صورتشو یه جوری میکرد. مرموز. یعنی از اول همینجوری به دنیا اومده؟ موهاش هم مثل همیشه کوتاه. نمیدونم چرا اینقدر ازش خوشم می اومد و دست و پام میلرزید با دیدنش. یه حس خاصی داشتم بهش و...
-سلام... آقا کیان...
-سلام خانوم تقوی... خوبین؟
-خدا رو شکر... شما خوبین؟
خیلی حرفها داشتم همیشه بهش بگم اما با دیدنش یادم میرفت. این چه مصیبتیه؟ نکنه چون خیلی براش بی اهمیتم برام مهم شده؟
-آقا کیان؟ نبودین چند روزه... میخواستم باهاتون حرف بزنم...
نمیدونم چرا اما حس میکردم یه چیزی مثل بار اولی که دیده بودمش نیست. الان یه جوری بود. به شدت تو فکر بود.
-آقا کیان... چیزه میخواستم بگم...
-راحت حرفتو بزن خانوم تقوی...
میخواد منو بکشه؟ چرا نمیگه غزل؟ چرا همه اش میخواد بینمون فاصله بذاره؟
-میخواستم... بگم... من... من... یه... یه... یه دوست دارم... دیدینش...
-مهسا رو میگی؟
گر گرفتم! چطور مهسا مهساس؟ اونوخ من خانوم تقوی؟ به سختی جلوی حسادتمو گرفتم. چم شده بود؟ حتی به حمید هم این حس رو تجربه نکرده بودم. با اینکه میدونستم زن داره و دارم با یه زن دیگه تقسیمش میکنم اما هرگز حسودی نکرده بودم. اما الان دلم میخواست مهسا رو مث عروسک باربی بگیرم بین دو تا دستام و کله اشو بکنم!
-بله... مهسا رو میگم... راستش بیکار شده... دنبال کار میگرده...
-میتونه شبها بیاد سر کار؟ یعنی شیفتشو با تو عوض کنه جای من و حسام...
-به همین راحتی قبولش میکنین؟
تقریبا میتونم بگم صداشو بلند کرد:
-اگه اینقدر غیر قابل اعتماده پس برای چی اصن معرفیش میکنی به من؟ اگرم که اینقدر قابل اعتماده که میخوای براش کار پیدا کنی خوب دارم میدم بهش... مشکلت چیه؟
حتی نتونستم آب دهنمو قورت بدم و موند تو گلوم. چرا صداشو بلند کرد؟ من که چیزی نگفتم. انگار خودش هم متوجه شد که تند حرف زده. اومد پشت ویترین سمت من و دستشو گذاشت رو شونه ام و خم شد تو صورتم:
-ببخشید غزل خانوم... این روزها فکرم مشغوله... نمیدونم... ببخشید اگه سرت داد زدم...
-ایـ... راد... نداره... حتـ... من...
همین که از خانوم تقوی رفت روی غزل خانوم، تو دلم بخشیده بودمش. حس دستش روی شونه ام... چه حس خوبی بود... بدون اینکه کنترل اعضای بدنم دستم باشه میخواستم دستمو بذارم رو دستش که سریع دستشو کشید و اخم کرد و گفت:
-به مهسا خانوم بگین فردا بیاد باهاش حرف بزنم...
-امشب کاری دارین؟
-چطور مگه؟
-اگه بخواین... میتونین شام تشریف بیارین منزل که با مهسا آشنا بشین... راستش خیلی وقته میخوام ازتون تشکر کنم که حقوقمو بالا بردین... اگه افتخار بدین...
-برای دعوت خیلی ممنون اما نمیشه... به مهسا خانوم بگین بیاد من باهاش...
-آخه یکی از دوستامون تو خونه مریضه و زمینگیر... نمیتونیم تنهاش بذاریم... یکی باید تمام مدت پیشش باشه که یه وخ...
با صدای موبایلش حرفمو قطع کرد.
-جانم بهرام جان؟ کجام؟
در حاليكه به من نگاه ميكرد، رنگش پرید.
-شما کجایی؟ من بیام اونجا... آها... نه والله... اونی که مغازه رو میگردوند مریض بود نیومد... حسام هم گرفتار بود... منم با خانوم دکتر قرار داشتم... آره... چرا که نه... همون کافی شاپ همیشگی... شما اونجایی؟ آها باشه... قربانت... نیم ساعت دیگه میبینمت...
گوشی رو که قطع کرد. رنگش به وضوح پریده بود. چرا دروغ گفت؟
-چیزی شده آقا کیان؟ حالتون...
-غزل! همین الان بدو میری... بقیه روزو خودم میمونم... بدو... شب خودم بهت زنگ میزنم... میگم بدو! برو تو یکی از این مغازه های تو پاساژ... بهت که تک دادم برمیگردی...
به سرعت منو از مغازه انداخت بیرون... با اینکه هاج و واج مونده بودم اما رفتم تو مغازۀ بغلی... یعنی چی شده؟
ادامه دارد...


قسمت سوم
قبل از اینکه کیان منو از مغازه بندازه بیرون، کیف و موبایلمو هم داده بود دستم. یه چند دقیقه ای تو همون مغازۀ بغل موبایل فروشی ایستادم وتا وقتی مغزم بخواد رجیستر کنه چی شد، چند لحظه ی به شالها و لباسهای رنگارنگ خیره موندم. اونقدر تند و سریع همه چیز اتفاق افتاد که مونده بودم چی فکر کنم. مگه چی شد یا کی بود که من باید میرفتم؟ یعنی تا وقتی بهم زنگ میزنه باید اینجا علاف باشم؟ معلوم هم نیس آخه کیان کی زنگ بزنه... میرم خونه که به مهسا بگم کیان برای کار قبولش کرده. از همینجا هم برای شیرین یه بلوز میخرم خوشحال شه. یه لحظه به خودم که اومدم پسری که تو مغازه ایستاده بود داشت با چشماش منو میخورد. راستش به اینجور نگاهها خیلی عادت داشتم اما تا وقتی حمید بود از این نگاهها نمیترسیدم. حالا یا فکر میکردن پدرمه یا شوهرم یا هر چی... نگاههاشون تا حدودی غلاف میشد. اما الان که تنهام این نگاهها وحشتزده ام میکرد. شاید چون ته دلم میدونستم هیچ پشت و پناهی تو خونه منتظرم نیست. تازه شیرین به من میگفت تو خوش شانسی. نمیبینه این نگاههای هیز مردا رو روم که قامتمو خم میکنه. انگار ارث باباشون تو فلان جای منه... با حرص، علیرغم خانوم شاید یه چیزی دیدین پسندیدین های پسره، از مغازه هه بیرون اومدم و رفتم سمت ماشینم.
به هر چی که دست میزدم و داشتم و نداشتم خاطرات خوش حمید یادم می اومد. این ماشینو وقتی گواهینامه امو گرفتم برام جایزه خرید. یه هیوندا سانتافه که همون اولش که دیدمش از شکلش خوشم اومد. و حمید هم بدون مخالفت برام خریدش. چقدر اونروزا خوب بود. حمید نازمو میکشید هر چند نازی نداشتم که بکنم. با هم بیشتر مثل دو تا دوست بودیم که بی رو در بایستی به هم کمک میکردیم و هوای همو داشتیم. منو ترکیه برده بود. دوبی هم رفته بودیم با هم. خیلی دوستش داشتم و نمیخواستم ازش بکنم... زیاد ازش چیزی نمیخواستم برام بخره. خودش اما برام چیز میز میخرید و به مناسبتهای من درآوردی میداد بهم. راستش تیکه های سفرامونو خیلی دوست داشتم.خیلی خوش میگذشت بهمون. از دیسکو رفتن بگیر تا قدم زدنهای رمانتیک کنار سواحل و... سکسهای پر از محبت و مهربونیش. هیچوقت حس نکردم ازم طلبکاره. یا مجبورم باهاش باشم. برعکس رفتارش طوری بود که حس میکردم منم که دارم به حمید لطف میکنم. شاید چون اون روزها رو دیدم اینروزها اینقدر تاریکی مطلقه... به روی بچه ها نمیارم اما بد جور دپرسم... مخصوصا سر این پسره کیان... از یه طرف نسبت به یاد و خاطرۀ حمید احساس گناه و شرمندگی میکنم و از یه طرف هم موندم با این حس لعنتی به کیان... شبها تو اتاق خودم و حمید میخوابم و گریه میکنم. مهسا و شیرین تو اتاق مهمون یا تو هال. بسته به فیلمی که اونشب ماهواره قراره بده... واقعا اگه مهسا و شیرین نبودن دیوونه میشدم از تنهایی... نمیدونم چه مرگمه...
تمام راه تا خونه فقط صدای بوق به گوشم میرسید و ترافیک لعنتی... هوای کثیف و آلوده... همه عصبانی. همه فحش میدادن. اونی هم که کنارم بود و فحش نمیداد هم، شیشه اشو داده بود پایین و داشت متلک مینداخت به من. جوووون! اینور و اونورتو بخورم و... وقاحت به کجاش رسیده یعنی؟ پس کجا امنیت هست؟ بیرون یه جور، تو خونه هم از دست همسایه ها آرامش ندارم... برای اینکه بیشتر از این تحریکشون نکنم عینک آفتابی زده بودم اما اینا گویا تحریک سرخود بودن. یادمه یه بار با حمید بحثمون شد سر اینکه زن اگه نجیب باشه و سر به زیر، کسی کاری به کارش نداره. البته اینو من میگفتم. نهایت تجربه ای که داشتم تو راه مدرسه تا پرورشگاه بود که کسی کاری به کارم نداشت مثلا. هر چی فکر میکردم یادم نمی اومد از مدرسه تا خوابگاهو کسی بهم متلک انداخته بوده باشه. الان که فکرشو میکنم اونقدر غرق رویا بودم که احتمالا نمیشنیدم کی چی میگفته... حمید که خوب گویا تجربه اش بیشتر بود میگفت نه. میگفت مگه یادت نیس کوله پشتیتو زدن ازت؟ مگه تو کاری به کارشون داشتی؟ متلک هم همونه... خلاصه اونقدر پیله کردم که گفت یه روز کامل از صبح تا شب برو تو خیابون اونم با چادر. صورتتم کامل بپوشون تا کسی نبینتت... ببینم چقدر متلک میشنوی... اونروز بر خلاف همیشه نه تنها متلک شنیدم بلکه چند بار هم انگشت شدم. البته انگشتها رو به حمید نگفتم اما حساب کار دستم اومد. نمیتونم بگم چه حس بدی بود نا امنی که حس کردم. اینکه چقدر راحت به جرم زن بودن بهت متلک میندازن. اگه جوابشونو ندی یعنی جنده ای و خوشت اومده... اگه جوابشونو بدی یعنی جنده ای و خودت میخاری... پس من چیکار باید میکردم برای اینکه جنده نباشم و در آرامش سرم به کار خودم باشه؟ سر همون قضیه هم رفتم باشگاه برای کاراته ثبت نام کردم. در ظاهر دختر ظریفی بودم اما اگه یکی کونش میخارید میدونستم چه جوری بهش صدمه بزنم و دست و پایی چیزیشو بشکنم... هیچکس هم نمیدونست به جز خودم... این تنها چیزی بود که باعث میشد یه کم احساس امنیت بکنم و البته یه هدیۀ کوچیک که همیشه و همه جا با خودم میبردمش...
وقتی رسیدم خونه و کلید انداختم، زنجیر پشت در نذاشت درو باز کنم. حدس زدم شیرین تنهاس و از ترسش حسابی چفت و بست کرده. یه چند دقیقه ای منتظر شدم تا بیاد. صدای قدمهای تند و تیزی که سریع داشت بالا می اومد رو میشنیدم که توی راهرو اکو میشد. چند لحظه بعد سر و کلۀ آقای مهدوی همسایۀ کناری پیداش شد. اصولا زیاد کاری به کار همسایه ها نداشتم و سعی میکردم زیاد دمخور نشم با کسی. مخصوصا که زنهای آپارتمان سایۀ منو با تیر میزدن که مبادا شوهرشونو از راه به در کنم و این قضیه بعد فوت حمید خیلی پررنگتر شده بود. شده بودم زن بیوه و هر کی از راه میرسید میخواس یه ناخونک بزنه بهم. از بقال تا چقال و هر کی که من و حمید رو میشناخت و میدونست حمید فوت شده، واسه من دندون تیز کرده بود... پشت سرم هم میدونستم حرفه... اما خوب چون صاحب خونه بودم و کسی خلافی از من ندیده بود، کسی نمیتونست حرفی بزنه... اما اینکه خلافی از من سر نزده بود رو فقط و فقط به نشونۀ زرنگیم میدونستن و دنبال گرفتن آتو... حالا این زن و شوهر هم که یه دو سه ماهی قبل فوت حمید نقل مکان کرده بودن اینجا، خیلی دعوا داشتن با هم و همیشۀ خدا صداشون بلند بود. مردک منو که دید نیشش تا بنا گوش باز شد:
-خوب هستین خانوم محمدی؟ احوال شریف؟
-ممنون... زهره خانوم خوب هستن؟ خیلی سلام خدمتشون برسونین... با اجازتون...
-از فک و فامیلها کسی اومده دیدنتون؟ زهره میگفت صبح ها شما که میرین از خونه اتون صدای تلویزیون میاد... یکی دو بار هم اومده در زده اما...
-چیز مهمی نیس... یکی از دوستامه که پدرش فوت شده اومده یه کم آب و هواش عوض بشه... شرمنده اگه مزاحمتون شدیم...
-نفرمایین خانوووم... شما...
-با اجازه...
بالاخره با هر بدبختی بود شیرین اومد و درو وا کرد. خودمو انداختم تو. خنکیه آپارتمان سر حالم آورد. شیرینو بغلش کردم و بوسیدمش. حالا دیگه خودش میتونست بدون کمک راه بره و حموم کنه و از پس خودش تنهایی بر بیاد. من و مهسا آزادتر شده بودیم. اما بهترین قسمتش این بود که دیگه مدام گریه نمیکرد. حدس میزدم منظور مردک از صدای تلویزیون صدای گریه های شیرین بوده.
-سلام غزل... زهره ترک شدم... فکر نمیکردم الان بیای... چرا زود اومدی؟
-آره یهو شد... ببخشید ترسوندمت... چطوری؟
-بهترم...
-مهسا نیس
-نه... بیدار شدم نبودش...
-بیاد براش خبرای خوب دارم...
-عه؟ چی شده؟
-با کیان حرف زدم گفت مهسا میتونه همونجا کار کنه...
-عه؟ خوب خدا رو شکر...
-بعدشم باید یه فکری به حال تو بکنیم...
دیگه چیزی نگفت و در حالیکه رنگش کامل پریده بود، رفت تو فکر. میدونستم تنهایی میترسه. خودش گفته بود. از تو جمع بودن هم میترسید. مخصوصا بعد اتفاقی که براش افتاده بود. منی که فقط دیدم چی سر شیرین اومده از ترس داشتم سکته میکردم. حالا ببین دیگه خودش چه حس و حالی داره. نمیتونست حتی تا سر کوچه بره. تمام مدت شبها جیغ میکشید و کابوس میدید و... یه فکرایی داشتم تو سرم اما الان وقتش نبود باهاش در میون بذارم. سماور روی اتوماتیک بود و آبش داغ. چایی هم تازه دم.
-آخی! دستت درد نکنه دم کردی... تو هم چایی میخوری شیرین؟
-اگه بریزی برام ممنون میشم... دمش کردم اما دیگه جون نداشتم برم بیارم...
دو تا چایی لیوانی برای هر جفتمون ریختم و یکی از میزهای عسلی رو هم بردم و گذاشتم بغل دستش که دستش راحت به چاییش برسه...
-چی نگاه میکردی؟
-تبلیغ...
تبلیغاتهای ترکیه هر کدومش برای خودش یه داستان بود که میتونستی توش غرق شی. خود منم هر وقت بیکار میشدم تبلیغاتا رو میذاشتم پخش بشه همینطوری. انواع و اقسام مواد غذایی و شوینده و همه اش از دم رنگی و رنگی و رنگی و... دلم براش خیلی سوخت. نمیدونم چرا هر چی بیشتر میگذشت احساس میکردم بیشتر میترسه که بره بیرون. اما بعضی روزها گویا بدتر از روزهای دیگه بود:
-شیرینی؟
خنده اش گرفت. میفهمید وقتی میخوام خرش کنم بهش میگم شیرینی و بهم گفته بود عاشق شیرینی خامه ایه و هر وقت بهش میگم شیرینی یاد اون میوفته و خر میشه:
-جونم؟
-حال داری حالا که زود اومدم خونه بریم یه دوری بزنیم شامم بیرون بخوریم و برگردیم؟
-میشه نریم؟ خیلی حالم خوب نیس امروز... چیزه... غزل؟
-جونم؟
-یادته گفتی که برای حمید خیال میبافتی؟ میشه یه ذره دیگه برام تعریف کنی؟ حس خوبی داشتم اون شب...
من اما حالم گرفته شد. یعنی حالش اینقدر بده که خیال براش امنیته؟ باید با مهسا حرف بزنم...
........................................
خیلی طول نکشید که بهرام سر و کله اش پیدا شد. وقتی غزلو دیدم که رفت بیرون از پاساژ خیالم یه کم راحت تر شد. این اواخر یه ساختمون بزرگو بیرون از شهر پیدا کرده بودم که داشتم روش کار میکردم. به همین دلیل هم تقریبا هر روز حداقل یه نیم ساعت یه ساعتی چه بخوام چه نخوام با بهرام بودم. خودم که بیشتر بالا سر کارگرا و مهندسه بودم که از کارشون نزنن هر چند به مهندسه اعتماد داشتم... و بهرام هم میومد و میگفت چه تغییراتی کجا داده بشه. یه کم می موند و میرفت. بعد از رفتن غزل دفتر حساب کتابها رو آورده بودم که ببینم دختره چیکار کرده. خطش قشنگ بود. با دیدن دستخطش یه لبخند ناخواسته نشست روی لبم و انگشتمو کشیدم روی جوهر خودکارش که رنگ چشماش بود. این روزها زیاد وقت و حوصله نداشتم. بهرام تمام مدت باهام بود و سر همونم جرات نمیکردم برم مغازه. فقط هم به خاطر غزل. درسته که این مغازه و هر چی که توش بود خط قرمز من حساب میشد و نمیترسیدم بهرام بخواد پاشو از گلیمش درازتر کنه، چون خودش میگفت آدمهایی که چیزی برای باختن ندارن هم ترسناکن هم غیر قابل پیش بینی. چون هیچ چیز براشون مهم نیست درصد اینکه بخوان تو رو هم با خودشون بکشن پایین صد در صده... اما خوب با تمام این تفاسیر احتیاط شرط عقله. نمیخواستم موقعیتی به وجود بیاد که میزان ترسناکی و کله خریه همدیگه رو امتحان کنیم. مخصوصا چون از بهرام خوشم می اومد و اینکه میدونستم اون هم تا حدودی کله خر تشریف داره. بهرام که اومد تو دفترو بستم. یه کمی زودتر از موعد رسیده بود.
-چطوری کیان جان؟
-به لطف شما... خوش اومدین...
-امروز نرفتی سر کارگرا؟
-گفتم که... اونی که مغازه رو اداره میکرد مریض بود نیومد... یه سری هم تحویلی برای خانوم دکتر بود و... حسامم که ماشالله معلوم نیس کجاست... شما خودتم نرفتی سر بزنی بهشون؟
-تو که گیر این مغازه نیستی... پولت از پارو بالا میره کیان... برای چی اینجا رو نگه داشتی اصلا؟
-نون اینجا رو بیشتر خانوم دکتر میخوره تا ما...
به نشونۀ فهمیدم سر تکون داد.
-یه سر رفتم سر ساختمونه... همه چیز داره عالی پیش میره... واقعا از اون چیزی که دکتر میگفت بهتره کارت... فکر نمیکردم... مهندس به این دلسوزی رو از کجا پیداش کردی؟
-دلسوزیش برای اینه که مدرک مهندسیشو نگرفته و مشغول نشده... سال آخر مهندسیشه و هنوز بیکاره... زندگی هم خرج داره... فکر نکنم بخواد یه کار بد ارائه بده و واسه خودش دردسر درست کنه...سیبیلشم حسابی براش چرب کردم... با وعدۀ کارهای احتمالی آینده زیر دندونش کار میکنه... البته دروغ هم نگفتم بهش... کارش درسته...
بهرام خندید.
-پرستار بچه چی شد؟
-آگهی دادم... فعلا مورد خوبی تماس نگرفته... منظورم با تحصیلات مربوط به کودکانه...
دلم نمیخواست اینجا بمونیم. حالا که غزل هم رفته بود و خیالم راحت بود بدم نمی اومد یه جای دنج و خلوت کمی با بهرام بشینمو حرف بزنم و شاید باهاش آشنا تر بشم. به نظر خیلی خوددار بود و به جز موارد کاری، چیز زیادی بروز نمیداد. و همینم یه کمی اذیتم میکرد نمیدونم چرا. اما الان فقط دلم میخواست از اینجا دورش کنم. مبادا دختره بزنه به سرش و برگرده...
-ناهار خوردی بهرام جان؟
-نه...
-یه چیزی بخوریم باهم؟
-بدم نمیاد...
جای پارک به سختی پیدا شد وقتی رسیدیم فرحزاد. هوای خنکش و صدای شرشر رودخونه حالمو بهتر کرد. صدای آب طوری بود که بشه با صدای ملایم یه گفتگوی بی سر خر داشته باشیم. نشستیم روی یکی از تختها که به رودخونه نزدیکتر بود. جمعیت زیادی دور و برمون نشسته بودن و داشتن از هوای آزاد لذت میبردن. واقعا دیگه گرسنه ام بود. تا اومدن غذا پاهامو دراز کردم. راستش فکر نمیکردم بهرام با این دک و پز بخواد بیارتمون اینجا. خودم سال تا سال اینجا نمی اومدم. نه اینکه بگم کلاسم بالاس یا چیزی فقط... نمیدونم... شاید دیدن خانواده ها یادم مینداخت چقدر تنهام... و دیگه اینکه جایی که گوش زیاد باشه اصولا راحت نیستم. حدس زدم بهرام قرار نیس چیز خاصی بگه اومدیم اینجا. بهرام یه کوبیده سفارش داد و منم یه برگ. بعدشم لم دادیم و منتظر شدیم غذا بیاد. سعی کردم سر صحبتو باز کنم.
-خوب آقا بهرام؟ من چیز زیادی راجع به شما نمیدونم...
-چی میخوای بدونی؟
-چی شد زدی تو بیزنس الانت؟
-تو هم نگفتی چرا زدی تو بیزنس الانت کیان جان...
با یاد آوریش قرمز شدم. علیرغم خنکی هوا یه جورایی گر گرفتم. و بیشتر از همه هم از سوالش بدم اومد. منو یاد بابای یاسی مینداخت. و از طرفی هم همون لحظه حالم خوب شد وقتی به این فکر کردم که مردک الان چه حالی داره. با این حال حس میکردم هنوز کاملا حسابمون با هم تسویه نشده بود. ارادتم خدمتش بیشتر از اینها بود که فقط با یه دختر رفع و رجوع بشه. داشتم یه ترتیباتی میدادم که همونجور دل نگرون بیوفته زندان. لازم بود سر چیزی گیر بیوفته که اعدام نداشته باشه اما حبس کوتاه مدت هم نداشته باشه. دلم نمیخواست بمیره. باید می موند و عذاب میکشید. مثل من که عذاب میکشیدم. خدا رو خوش نمیاد اون سرش بی کلاه بمونه.
-والله بهرام جان... دلیلش...
-ببین کیان... هیچی نگو... بذار اینجوری بهت بگم... اگه برای کاری که داری که میکنی دلیل ارائه بدی، اون دلیل میشه نقطه ضعفت... نمیخوام بگم من همه چیو میدونم اما اینقدر میدونم که اگه تو زدی به این کار و این مدل انتقام گرفتن... یعنی اینکه یه چیزی رو که روش حساس بودی از دست دادی... و وقتی یه نفر یه نقطه ضعف داشته باشه یعنی دو سه تای دیگه رو هم راحت داره... از من میشنوی هیچوقت سوالی نپرس که نمیخوای از خودت پرسیده بشه... هیچوقت هم کارتاتو برای طرفت رو نکن... هیچوخ نمیدونی تو دستش چیا داره... ممکنه از کارتی که حریفت رو میکنه خیلی خوشت نیاد...
-فکر نمیکردم حریف همدیگه باشیم... جالب شد... دو تا حریف که با هم میشینن تو فرحزاد و نون و نمک همو میخوردن... تو کتاب گینس رفتنیه...
علیرغم اینکه از حرفهاش حس خوبی بهم دست نداد اما انداختمش به شوخی و خنده... درسته داشت نصیحت گونه گفته میشد اما اخطار داخلشو هم نمیشد ندیده بگیرم. چم شده بود؟
-یعنی شما الان هیچ نقطۀ حساس یا نقطه ضعفی نداری؟ این که خیلی خوبه بهرام جان... راحتی... هر کاری هم دلت بخواد میتونی بکنی...
لبخند معنی داری زد.
-آدم بی نقطه ضعف که نداریم... اما... من فقط یه نقطه ضعف دارم اونم خودمم... تا اینجا هر چیزی یا هر کسی رو که از زندگی من باهاش آشنا شدی برام تا وقتی معنی داره که بی خطر باشه... اگه حتی فقط یک درصد احساس کنم برام خطر داره خیلی سریع از شرش خلاص میشم...
-مثل کامران؟
-عه؟ کیان؟ این اون دختره نیس پیش تو کار میکنه؟
نه! یعنی غزل اومده اینجا؟ چرا؟! نفسم بند اومد. حرفش اونقدر ناگهانی و غیرمنتظره بود که نتونستم نقش بازی کنم. نگاهش به پشت سرم بود. با عجله برگشتم اما هر چی نگاه کردم غزل یا کسی که شبیه اون باشه ندیدم... وقتی برگشتم سمت بهرام لبخند معنی داری روی لباش بود.
-کو؟! من کسیو ندیدم...
-اما من دیدم ظهری دختره رو انداختیش از مغازه بیرون...
وا رفتم تو جام. بیشرف پس خوب بلده یه دستی بزنه. رو دست خورده بودم.
-جاسوسی منو میکنی تو؟!
-جاسوسی؟! میخوای یه خرده خودتو تحویل بگیر آقا کیان...
یه چند لحظه هاج و واج مونده بودم. اما سریع خودمو جمع کردم. اگه این کارشو با رو دست راه میندازه من کارام صادقانه اس. از اینکه با غزل تهدیدم کرده بود شکار بودم. نه... بیشتر از اینکه ازش صادقانه خوشم اومده بود و اون قصد داشت نامردی کنه کنف بودم. منو یاد حاج آقا مینداخت. ناباورانه به چهرۀ جذابش نگاه کردم. با بدجنسی عمدی ادامه داد:
-اصولا دوس دارم یه کمی زودتر از موعد قرار بیام سر قرار... اینجوری مناظر زیبای اطرافم از دست نمیدم...
غذامون اومد اما زهر مارم شد. دیگه کنارش ننشستم. خودمو کشیدم اونطرفتر و رو به روش نشستم. حالمو بد گرفته بود دیوث. یعنی الان باید عذر غزلو میخواستم؟ حالا که این دیدتش دیگه چه فرقی میکنه؟ یاد دخترهای ته آسانسور افتاده بودم. غزل از تمامشون سر هم قشنگتر بود. بهش بگم برادرشم؟ چی میگه؟ اما اون چیزی که باعث میشد دیوونه بشم حس تعلق غزل به خودم بود. غزل مال من بود. حس میکردم دارم از هم میپاشم. منفجر میشم و دوباره سلولهام به هم میچسبه و... چرا اینطوری رو دست خوردم؟ هر لقمه غذا انگار یه فیل درسته تو حلقم گیر میکرد. بهرام اما خیلی بی خیال نشسته بود و داشت غذاشو میخورد. تو این لحظه اگه یه تفنگ دستم بود تمام گلوله هاشو تو مغزش خالی میکردم. گاهی زیرچشمی نگاهش میکردم. منظورش از اینجا آوردن من چیه؟
-عصـ...
-من ندیدمت... کجا بودی؟ منو تعقیب میکنی؟... فقط راستشو میگی...
-تو مغازۀ رو به روییتون بودم... فقط اومده بودم ببینم اونی که شریکم شده یه وخ برام شاخ نشه مث کامران...
-کامران؟! مگه نگفتم هستم؟ ... بعدشم تا کسی کاری به کارم نداشته باشه کاری به کارش ندارم... حالا که اینطوری شد بذار یه چیزی رو بهت اخطار کنم مردک عوضی!! بر عکس تو... من یه نقطه ضعف دارم که لازمه بدونیش...
نگاهش کنجکاو بود.
-نقطه ضعف من فقط و فقط غزله... خواهرمه... به خاطرش هم خیلی سختی و در به دری کشیدم تا شده این... پایی هم که بخواد برای غزل از گلیم خودش درازتر بشه از لگن قطع میکنم... و عواقبش هم هر چه پیش آید خوش آید...
-پیغام بی مشکل گرفته شد کیان جان... حالا غذاتو بخور... از دهن نیوفته...
-پیغامو بفرمایین بدونم دقیق همونو که مد نظرم بود گرفتین یا نه...
-پیله ای ها کیان تو ام...
-نه تنها پیله ام... پیگیر هم هستم... میفرمودین...
دست از غذا خوردن کشید. لم داد. برای اولین بار تو این مدت یه سیگار از تو جیبش در آورد و یه نخ هم داد به من.
-سیگاری نیستم...
-هستی... بکش... بذار برات روشنش کنم...
سیگار تو دستم مونده بود. سیگاری نبودم اما بوی سیگار رو دوست داشتم. گذاشتم حداقل بوش حال خرابمو عوض کنه.
-ببین کیان؟... بذار دوستانه یه چیزیو بهت بگم... گویا منظور منو بد متوجه شدی... من ازت خوشم میاد... اما از همین الان همینو بدون که تو مسیر من آدمهای عجیب غریب و نخاله زیاد پیدا میشه... آدمهای روانی... دیوونه هایی که پولشون از پارو بالا میره و نمیدونن باهاش چیکار کنن... منظورم اوناییه که از بیزنس من و البته خودم، حمایت میکننه...
-منو چه به اونا؟
-شوخی میکنی کیان؟ یعنی اینقدر احمقی که فکر میکنی داری برای خودت کار میکنی؟! دیگه چی؟!
-من فقط با خانوم دکتر رابطه دارم...
-و خانوم دکتر هم با اونایی که هیچوقت جایی نمیخوابن که آب زیرشون بره... راستش دوست ندارم هیچ جوره برات مشکلی پیش بیاد... برای همینم یه توصیه بهت میکنم... قبل از دمخور شدن با من فکراتو بکن... الان فقط خرده پایی و کسی باهات کاری نداره چون کاری به کارشون نداری و مشغول خودتی... به قول خودت بیزنس تنبیهات جامعه زدی... باور کن اگه بیزنست اینقدر گرفته از نبوغ و استعداد خودت تنها نبوده... نصفشم از دولتی سر کسانیه که چشماشونو میبندن... درسته تو برای هر یه نفر ده میلیون میگیری و به بقیه اش کار نداری... اما بدون اینکه بخوای عضو یه بازار سیاه نامرئی هستی که چهارچشمی میپانت و دست همه اشونم با همدیگه تو یه کاسه اس... بهتره لااقل یه دوست داشته باشی که هواتو داره... خودمو میگم... اگه برای من اینقدر راحته که راجع به تو تحقیق کنم و با یه دنبال کردنت تمام جیک و پوک مهم زندگیت دستم بیاد... پس ببین اونهایی که براشون کار میکنی چقدر راجع بهت میدونن... با این آدمها بهتره منتظر همه چیز باشی... اگه بخوای اینطوری با هر تلنگری به هم بریزی خطرناک میشی... اگه الان کاری به کارت ندارن برای اینه که قابل پیش بینی هستی...
-تو از من چی میدونی بهرام؟ یعنی از گذشتۀ من چی میدونی؟
-گذشته ات اصلا برام جالب نیس پس هیچی... اما الانتو یه چیزایی میدونم...
رفتم تو فکر. نمیدونم چرا بعد از حرفهاش احساسی کردم که تا حالا فقط یه بار کرده بودم. نمیدونم چرا تمام ترسها و نگرانیهام یه دفعه ای برطرف شد. یه احساس آرامش خاص! این احساسو وقتی حکم اعداممو دادن تجربه کرده بودم. ناگهانی آزاد شده بودم از دنیایی که به آخر رسیده بود. الان و این لحظه هم ناگهانی دنیایی که برای خودم ساخته بودم شکست و نابود شد. پس اگه چیزی چیزی داشتم برای این بود که اجازه میدادن داشتم داشته باشمش؟
-من هیچ وقت سری رو که درد نمیکنه دستمال نمیبندم... چه جوری باید اعلام کنم بهشون که خطری ندارم براشون؟
-اتفاقا چون میدونن که خطر نداری اینهمه وقته گیر نیوفتادی عزیز... البته اینی هم که تنها کار میکنی بی تاثیر نبوده...
-بهرام؟
-بفرما...
-اصل حرفتو بزن...
-هر جور میلته... ازش خوشم اومده...
-از... نه بابا!؟ مث همون دخترای بستری ازش خوشت اومده؟
لبخند زد.
-اگه تنها میدیدمش آره... اما چون اولین بار کنار تو دیدمش حس مثبتی که رو تو داشتم روی دیدم به دختره تاثیر گذاشت...
-اصلا حرفشم نزن...
-میل خودته... میتونی تبدیلش کنی به گوسفند قربونی که معلوم نیس کی پخ پخ میشه...
-حتی اگه شده بفرستمش بره پی کارش نمیذارم آلودۀ...
-تا وقتی تو این جامعه زندگی میکنه پاش گیره... یکی قراره یه جا یه بلایی سرش بیاره...
-میگی چیکار کنم؟
-حواستو بده به واقعیت و... مهمش کن...
ادامه دارد...


قسمت چهارم
داشتم آروم موهای شیرینو نوازش میکردم که سرش رو روی پام گذاشته بود. بچۀ گروه بود و هم من هم مهسا نسبت بهش احساس مسئولیت میکردیم. پنج شنبه بود و فردا قرار نبود سر کار بریم. تصمیم داشتیم تا دیروقت بیدار بمونیم و حالا که دیگه مهسا هم مشغول شده بود و کار میکرد و از لحاظ مالی یه ذره خیالمون راحتتر بود یه جشن کوچیک سه نفره به مناسبت اولین حقوق مهسا گرفتیم با یه پیتزای بزرگ و سیب زمینی و هر چی که شیرین دلش میخواست. اول که شامو پای تلویزیون خوردیم. اما بعدش که سریاله بالاخره بعد پونصد ساعت تموم شد نشستیم به حرف زدن. شیرین خیلی کم حرفتر شده بود. به خنده ها و شوخیهای ما جواب میداد اما بیشتر تو خودش بود. برای همونم برای اینکه یه کم سر ذوق بیارمش یه کم از حمید تعریف کرده بودم و از سفرهایی که رفته بودیم. همینکه من شروع میکردم به تعریف کردن، تو چشمای شیرین میدیدم که میره تو هپروت. این اواخر به سختی میتونستیم شیرینو از خونه تکونش بدیم. نمیدونستم چه مرگشه. هر چی دلقک بازی هم در میاوردیم گویا افاقه نمیکرد. دروغ نمیگفت. گاهی که دستشو میگرفتم شبها تو دستم، متوجه شده بودم که کمی لرزش داره. یا بهش که میگفتیم بریم بیرون، میگفت باشه اما رنگش به وضوح میپرید و شونه هاش لرزه های عصبی میکرد. فکر میکردیم اگه یه مدت به حال خودش باشه بهتر میشه اما انگار اشتباه میکردیم. رفته رفته بدتر میشد. تا وقتی تو خونه بودیم خوب بود. اما همه اش که نمیشد تو خونه بمونه. خیلی نگرانش بودم. از بس رفتار شیرین عجیب بود منم احساس میکردم که مالیخولیایی شدم. همه اش احساس میکردم یکی دنبالمه. سنگینی یه نگاهو همیشه رو خودم حس میکردم اما... یه لحظه حواسم رفت به مهسا که به شکمش دراز کشیده بود و داشت تخمه میشکست. امروز نمیدونم چرا اینقدر کیفش کوک بود و کبکش خروس میخوند. بدجوری هم تو فکر بود.
-هوی! مهسا خانوم! فکر نکن نفهمیدم امروز یه چیزیته ها! چه خبره به سلامتی؟ عاشق شدی؟
نمیدونم چرا این عاشق شدی بی هوا پرید بیرون. میترسیدم عاشق کیان شده باشه. درسته که کیان خیلی باهام معمولی برخورد میکرد اما عزممو جزم کرده بودم که نظرشو برگردونم و عاشقش کنم. حتی اگه گی باشه هم سرقفلیش مال خودمه و استریتش میکنم. این خط اینم نشون! اگه مهسا بخواد تو این رقابت ببره کون بی عرضه امو دار میزنم!
-عاشق؟... اووووووو.... هزار سال به پاشم نمیرسم...
-به پای کیان؟
-کیان؟! برو بینیم با... کیان کیلو چنده؟ رفیقشو میگم... آقا خوشگله!
-حسام؟!
-بابا تو چرا امروز اینقدر خنگ شدی غزل؟! حسام کجاش خوشگله آخه؟
شیرین که گویا کنجکاو شده بود خودشو نزدیک مهسا پخش زمین کرد و گفت خوب بگو کی!
-شیرین به جون خودت! به خدا اصلا مرده رو دیدما... روحم جلا پیدا کرد... چشمام نورانی شد...
تا حالا اینقدر مهسا رو سر حال ندیده بودم. نمیدونستم راجع به کی حرف میزنه. من هم برام جالب شده بود بدونم قضیه چیه.
-خوب جون بکن مهسا! بگو شاید مام چشمامون نورانی شد خوب...
-واااااای! یعنی فقط باید ببینینش! آدم هیپنوتیزم میشه به والله!
مونده بودم کیو میگه. من از صبح تا بعد از ظهر تو مغازه بودم. اما تا حالا همچین چیزی که بیاد تو مغازه و بخواد آدمو هیپنوتیزم کنه ندیده بودم. همینم منو به فکر انداخت. من هیچی راجع به کیان نمیدونستم. کیه... دوستاش کی ان... چرا مغازه رو زده اما هیچوقت نیس؟ این و حسام مگه چند تا مغازه دیگه دارن که سرشون اینقدر شلوغه؟ یهو دلم خیلی واسه کیان تنگ شد. کجاس یعنی الان؟ چیکار میکنه؟ به من فکر میکنه؟
..............................
شیرین رفته بود دستشویی که موقعیتو مناسب دیدم به مهسا بگم حالش بده.
-مهسا من نگران این شیرینم... حالش بده... نمیتونم ببرمش بیرون از خونه... تمام مدت خونه اس... من میگم ببیریمش یه روانشناسی چیزی... شاید تونست کمکش کنه...
مهسا که کیفش کوک بود سری به علامت موافقت تکون داد.
-باشه... شنبه صبح که تو رفتی میوفتم دنبالش ببینم میتونم کسیو پیدا کنم یا نه...
-قربون دستت مهسا... به خدا منم مالیخولیایی کرده... همه اش حس میکنم یکی دنبالمه...
-خیله خوب بابا! تو رو کی دنبالت نیس؟ حتی منم دنبالتم خوشگله... میمیری یه دو دیقه خودتو تبلیغ نکنی آشغال؟
خنده ام گرفت. عوضی! اونشب وقتی رفتم تو جام مثل همیشه دخترا جلوی تلویزیون بودن. منم از رو میز کنار تختم رمان نصفه کاره امو برداشتم و مشغول خوندن شدم اما فکرم تمام مدت پیش کیان بود... حس میکردم هر چی بیشتر میگذره احساس من به اون قویتر میشه و احساس اون به من خشک تر و غیر صمیمی تر. بدمصب هیچوخ که نیس. هر وقتم که هست طوری رفتار میکنه که انگار من نیستم. چیکار کنم که منو ببینه؟ اما هر چی بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم...
................................
جمعۀ مزخرفی رو گذروندیم. حالم گرفته بود و میخواستیم یه ذره با بچه ها بریم بیرون اما شیرین نیومد. به خاطر اون من و مهسا هم موندیم خونه. مثل همیشه جمعه ها دلم گرفته بود. وقتی دیدم مهسا اینا خونه ان، رفتم سر خاک. دلم برای مهربونیها و دوست داشتنهای حمید بدجوری تنگ شده بود. همیشه وقتی دلم میگرفت بغلم میکرد و میبوسیدم و میرفتیم بیرون میگشتیم. سر خاکش کسی بود. یه مرد و زن چادری نسبتا جوون. حدس زدم پسرش و عروسش باشن. اونقدر اون دور و برها پرسه زدم تا بالاخره یه ساعت بعدش رفتن. بعد رفتن اونها تونستم سر خاک بهترین دوست دنیا گریه کنم...
شنبه صبح با سر درد بدی از خواب بیدار شدم. مغزم داشت میترکید بپاشه به در و دیوار. آلارم موبایلمو خاموش کردم و رفتم دوش بگیرم. وقتی رفتم تو هال مهسا با جفتک چارگوش همیشگی تقریبا لنگشو کرده بود تو حلق شیرین و شیرین هم به شکم خوابیده بود. خنده ام گرفت. جوری که اینا عمیق خوابیده بودن برام جای تعجب بود اصلا امروز بیدار میشن برن پیش روانشناس یا نه. تقریبا بی سر و صدا یه لیوان آب از شیر پر کردم و یه قرص انداختم تا سرم بهتر شه. همیشه صبحها که از خواب بیدار میشدم مثل خرس گرسنه ام بود. اما امروز یه جوری بودم. بیشتر حالت تهوع داشتم و بی میل به صبحونه. برای همونم فقط رفتم زیر دوش آب ولرم. سرم داشت میترکید. خیلی دلم میخواست به کیان زنگ بزنم و بگم نمیام اما همینکه بهش فکر کردم نیرو گرفتم. حتی اگه یه درصد هم شانس می آوردم و میدیدمش امروز، به همه چیزش می ارزید. بر خلاف هر روز یه دوش یه دیقه ای گرفتم و سریع رفتم بیرون. حاضر شدم و تقریبا ساعتهای هفت و نیم بود که از در خونه زدم بیرون که مصادف شد با این مهدوی عنتر. مثل همیشه شروع کرد:
-صبح به خیر خانوم محمدی...
-صبحتون بخیر... با اجازه...
سرم بیش از حد درد میکرد که بخوام با این گوساله سر و کله بزنم. با سرعت ازش زدم جلو و رفتم تو پارکینگ. ماشینو روشن کردم. سرمو گذاشته بودم رو فرمون. پس این قرصه کی میخواد عمل کنه؟ با صدای اینکه یکی زد به شیشۀ طرف من سرمو برگردوندم. این مرتیکه نمیخواد دست از سر من ور داره؟ عجب گرفتاری شدم من. شیشه رو دادم پایین:
-بله؟
-حالت خوبه غزل؟
دیگه چی؟!
-آقای مهدوی یادم نمیاد به شما اجازه داده باشم اسم کوچیک منو صدا بزنین... لطفا حد خودتونو بدونین!
-چشم... یادم میمونه...
نه اینکه آدم بی تربیتی باشم اما همینجوریش هم پشتم کلی حرف بود. کور هم نبودم که نگاههای معنی دار رو نبینم. همینم مونده بود در باغ سبز هم نشون بدم تا رسما کوس جندگیمو بزنن... تا خواست چیز دیگه ای بگه سریع ماشینو دنده عقب گرفتم. آشغالایی پیدا میشن ها! حالا اگه مجرد بود یه چیزی. این خودش زن داره. این دیگه چه مرگشه؟ ملت هار شدن به خدا ها! مثل همیشه یک ساعت و نیم کشید تا بخوام تو ترافیک خودمو برسونم مغازه. از اینکه مغازه باز بود قبل اومدن من تعجب کردم. اما دیدن کیان آنی سردردمو بهتر کرد. داشت با گوشیش حرف میزد. با بالا انداختن ابروهاش بهم سلام کرد. من هم بی اراده لبخند زدم و سلام کردم. مثل همیشه چهره اش به دلم نشست و حالمو خوب کرد. دیدم حالا که خودش هم هست من برم و یه زنگ به مهسا بزنم که برداره شیرینو ببره پیش روانپزشکی مشاوری چیزی... رفتم تو اتاق پشت مغازه. یه تخت یه نفرۀ فنری بود که گویا برای خوابیدن ازش استفاده میکردن. یه گلیم کهنه رو زمین. گوشۀ اتاق هم اون کتابخونۀ بزرگ و فلزی که روش یه سری خرت و پرت مثل سه تا فنجون که احتمال میدادم برای سماور گوشۀ اتاق باشه که داشت میجوشید. یه چایی لازم داشتم. یکی از فنجونها رو برداشتم و تو ظرفشویی کنار کتابخونه و شستمش تا به دلم بشینه توش یه چایی بخورم. چایی رو ریختم و نشستم لبۀ تخت. گوشیمو از تو کیفم در آوردم و زنگ زدم به مهسا. خواب آلود جوابمو داد:
-هیم؟
-الو؟ مهسا؟ تو هنو خوابی بشر؟ پس کی میخوای شیرینو ببریش دکتر؟ بعدشم باید بیای اینجا...
-فاک!!!!! به جون تو یادم رفته بود... خوب شد زنگ زدی... شیرین! شیرین! مردی؟ خوب صدات در آد دیگه زباله! پاشو باید بریم دکتر... پاشو دارم میگم کره خر!
گوشی رو انداخته بود زمین گویا. صداش رو ضعیف میشنیدم و بعدش هم گوشی رو روم قطع کرد. اونجوری که اون داشت شیرینو بیدار میکرد بدبخت یه تراپی هم واسه امروز لازم داره. آدم یه دوست مثل مهسا داشته باشه دشمن لازم نداره اصلا. صدای کیانو دیگه نمیشنیدم گویا قطع کرده بود. گوشی رو گذاشتم تو کیفم و درشم بستم و گذاشتمش پایین تخت کنار پام. سرم لامصب یه تیرایی میکشید که پاهام شل میشد. چند تا قند ریختم تو چاییم که یه کم ته دلمم بگیره. کم کم داشتم گشنه میشدم. همینکه یه کم چایی شیرینه ته دلمو گرفت سر دردم هم انگار یه کم بهتر شده بود. اصلا سر درد چیه وقتی کیان هست؟ تقریبا به سمت کیان پرواز کردم...
....................................
با مشتری مشغول بودم که مهسا کمی دیرتر از همیشه از راه رسید. احتمالشو میدادم. رفت پشت مغازه که کیف میفشو بذاره. خسته به نظر میرسید. مشتریم یه پسر جوون و به نظر مایه دار بود. اصولا تو این پاساژ فقط کسانی می اومدن که پولشون از پارو بالا میرفت. دختر و پسرشم فرقی نمیکرد. من هم با حمید اینجا زیاد می اومدم. میدونستم که این پسره هم واسه لاس زدن اینجاس اما به هر طریقی شده حالا که داشت اعصاب منو خط خطی میکرد، نامردی بود یه موبایل نسبتا گرون قیمت تو پاچه اش نکنم. میخواستم هر جوری شده خودم تو چشم کیان جلوه بدم. مخصوصا که امروز تمام مدت اینجا بود. پشت نشسته بود و داشت حساب کتاب میکرد و مدام تلفن میزد. ظهری دلم خواست مهمونش کنم. رفتم و دو تا ساندویچ گرفتم. اگه قرار بود شیرینو ببریم پیش روانشناس باید حواسمون به دخل و خرجمون خیلی میبود. همه چیز معمولی بود و به خاطر بودن کیان روز کاری خوبی داشتم. وقتی بالاخره پسره رو راهش انداختم، رفتم پشت پیش مهسا و کیان. داشتن با هم حرف میزدن. کیان هم یه چایی ریخته بود برای خودش و داشت آروم میخورد. چی میشد من جای اون فنجونه بودم الان؟ کیان رو کرد به من:
-خسته نباشی... شیفت شما تموم شد بالاخره؟
-گویا... مهسا؟ چی کار کردین؟
-به زور فحش و لگد بالاخره بردمش پیش یه زنه... مگه می اومد؟
-تو رو خدا زدیش!؟
-بابا مگه من یزیدم؟ نه بابا! یه چند تا فحش و اسپنک که کتک حساب نمیشه...
-چی گفت حالا؟
-یه چند جلسه ای باید بره مشاوره... منم تو نبودم ببینم چی میگن به هم... اما یه کیسه برامون دوخته به طوله ها و عرضه ها...
-چطو مگه؟
-واسه ۴۵ دیقۀ زپرتی میدونی چقد گرفت؟ ۱۷۰ تا...
-۱۷۰ هزار تومن؟! چه خبره؟!
-تازه گفته تو این هفته هر روز میخواد شیرینو ببینه...
-چاره نداریم... حالا باز تاثیر داشته باشه... پولش مهم نیس... بازم مرسی... پس من میرم خونه...
-من شب میرم پیش بچه ها منتظرم نباشین...
با اینکه اصلا دلم نمیخواست از کیان جدا بشم اما باید میرفتم پیش شیرین. گناه داشت تنهایی میترسید. خداحافظی کردم و راه افتادم سمت خونه. اگه خدا میخواست و جلسات تراپی کارساز بود قصد داشتم شیرین که بهتر شد بفرستمش کلاس تکواندویی چیزی که یه کم اعتماد به نفسش بالاتر بره...
وقتی رسیدم خونه و ماشینو پارک کردم دیگه از سردرد صبحی اثری نبود. حالا یا قرصه بود یا کیان یا اینکه شیرین رفته بود پیش مشاور نمیدونم... حالم خوب بود... رفتم بالا اما دیدم که دو تا مامور پلیس دارن در خونه رو میزنن... حتما اشتباهی شده بود... یه کم ترسیدم... اما حتما اشتباهی شده... حتما با یکی دیگه کار دارن... با دیدن من جفتشون برگشتن... رنگم پرید. چی شده؟
-خانوم محمدی؟
-بله... چیزی شده؟
-دستور قضایی داریم برای تفتیش منزلتون... لطفا درو باز کنین...
-دسـ...تور چی؟؟ برای چی؟ مگه چی شده؟
-شکایت کردن که اینجا رفتارهای غیر اخلاقی و بر خلاف شئونات اسلامی از ساکنین منزل سر زده... درو باز کنین لطفا...
اگه بگم کر و کور شده بودم و به سختی از لب زدنشون میفهمیدم چی میگن، دروغ نبود. نمیفهمیدم چی میگن. انگار خواب میدیدم. گیج و منگ یه نگاه به این و یه نگاه به اون یکی مینداختم... چی گفتن؟ به چه جرمی؟ پاهام نمیکشید وایسم.
-به خدا اشتباهی شده... من... یعنی... نمیفهمم اصلا...
گویا دیدن وحشت کردم چون اونی که باهام حرف میزد لحنشو یه کم ملایمتر کرد.
-صاحبخونه کیه؟
-مـ...نم...
-به جز شما کس دیگه ای هم اینجا زندگی میکنه؟
یه لحظه همه چیز یادم رفته بود.
-نه... یعنی بله... مهسا و شیرین... هم هستن...
-بفرمایین داخل... اونجا مفصل حرف میزنیم...
دست و پاهام میلرزید و نمیتونستم کلیدو تو کیفم پیدا کنم. هم داشتم دنبال کلید میگشتم هم نمیدونستم دنبال چی میگردم. کیفو گرفتم طرف اونی که باهام حرف میزد.
-کلیدو پیدا کنین لطفا...
یه نگاهی کرد تو کیفم که توش چیز زیادی نداشتم. فقط کیف پولم بود و یه عینک آفتابی و یه آدامسی چیزی. و عجیب اینکه از بین همینهاشم نمیتونستم کلید خونه رو پیدا کنم. یارو سریع کلیدو در آورد و داد دستم.
-بفرمایین... لطفا باز کنین درو...
با دستایی که به شدت میلرزید درو باز کردم اما بازم شیرین زنجیر پشتشو انداخته بود. بی اختیار داد زدم:
-شیرین!!!! شیرین!!!! بیا درو باز کن...
-کسی خونه اس؟ پس چرا درو رومون باز نکرده؟ ما الان نیم ساعته منتظریم...
عصبی بودم. یعنی کی ازمون شکایت کرده؟ میدونستم یکی از همسایه های خودمونه اما کی؟
-شیرین؟! شیرین؟! کجایی؟ بیا این وامونده رو بازش کن...
یه لحظه به خودم اومدم. شیرین کجاس؟ دست انداختم زنجیرو از پشت بازش کنم اما نمیشد. یه لحظه مردد شدم و نگران به مردها نگاه کردم.
-آقا دوستم... میترسم حالش بد شده باشه... زنجیرو میتونین یه کاریش بکنین؟
اون یکی رفت پایین و وقتی برگشت یه چیزی مثل یه انبر بزرگ تو دستش بود. از یه طرف هم میترسیدم شیرین خواب باشه و یهویی اینجوری با مامور منو ببینه بترسه اما لااقل خیالم راحت میشد. زنجیرو که شکست سریع رفتم تو. شیرین تو جای همیشگیش رو مبل نخوابیده بود. بدو رفتم تو اتاقش اما... تازه متوجه شدم از تو حموم صدای آب میاد. مامورا مشغول تفتیش خونه بودن. رفتم و در حمومو زدم. چراغش چرا خاموشه حموم؟ نکنه حالش بد شده؟ خواستم درو باز کنم اما پشتش قفل بود.
-شیرین؟ عزیزم؟ حالت خوبه؟
فقط صدای آب بود. ترسیده بودم. و محکم در حمومو میکوبیدم.
-شیرین! شیرین؟ جون مادرت درو باز کن! حالت خوبه؟
مردها که گویا متوجه من شده بودن اومدن پیشم. تو این چند لحظه واقعا خوشحال بودم که اینجان.
-آقا تو رو خدا... این دوست من حالش بده... میترسم حالش خراب شده باشه... در قفله...
صدای آب واضح به گوش میرسید اما به جز اون دیگه سکوت بود.
-برو کنار خانوم... ایراد نداره پنجره رو بشکنم؟
یکی از حوله هایی رو که آویزون کرده بودیم بیرون حموم رو برداشت و پیچید دور بازوش و محکم با پشت آرنجش زد و شیشه رو شکست. بعد هم دستشو انداخت و قفل رو باز کرد.
-خودت برو تو خواهر... میترسیم سر و وضعشون مرتب نباشه...
درو که باز کردم و چراغشو زدم شیرین با لباسهای بیرونش زیر دوش آب تکیه داده بود به دیوار و فقط خون بود که از هولم روش لیز خوردم و محکم خوردم زمین و دیگه نفهمیدم چی شد...
ادامه دارد...


قسمت پنجم
ده دقیقه ای بود رسیده بودم. نشسته بودم منتظر مهسا که آخرین مشتری رو راه بندازه قبل رفتن. این چند روزه هم به جای غزل کار میکرد هم به جای خودش. یه کله کار میکرد. نه استراحت میکرد نه مینشست. از دیدنش استرس میگرفتم. از سه روز پیش که شیرینو خاک کرده بودن غزل کلا نیومده بود سر کار. اگه مهسا خبر نداده بود که شیرین فوت کرده احتمال قوی غزل اصلا قرار نبود خبرم کنه انگار. هر چی هم بهش مسیج و پیغوم پسغوم میدادم که حالش چطوره، از سنگ صدا در می اومد از غزل نه. سه روز پیش رفتم خونه اشون. مهسا که تا سه شب پیش، پیش غزل می موند شبها رو، یک دفعه گفت که دیگه نمیتونه اینجا بمونه و غزل هم که چراغارو خاموش کرده بود و کز کرده بود گوشۀ اتاق خوابش. نه گریه میکرد نه چیزی و فقط رفته بود تو فکر. مثل همیشه جواب درو نداد وقتی رفتیم پیشش. اگه مهسا نبود که درو باز کنه نمیتونستم ببینمش. به زور یه دو لقمه غذا میدادیم بهش. عوق میزد اما مجبورش میکردیم یه کم نوشابه ای چیزی بخوره. رنگ به رو نداشت. مونده بودم چرا اینجوری شده. با همون لباسای خونی که رو تنش خشک و شق مونده بود نشسته بود و زانوهاشو گرفته بود بغلش... بوی عجیبی داشت خون رو لباساش که نمیتونستم تحمل کنم. با مهسا حمومو شسته بودیم اما شستن غزل به این سادگیها نبود گویا. قرار بود امشب هم بریم پیشش. قصد داشتم حتی اگه زوری هم شده لباساشو به تنش قیچی کنم و از تنش در بیارم... این از غزل... مهسا اما حالش یه جور دیگه بد بود. برگشته بود پیش به قول خودش بچه ها و هر چی اصرار میکردم بمونه پیش غزل نمیموند. دختر سرزنده و بگو بخندی بود در کل اما اینم مهسای همیشگی نبود. بگو بخند و رفتاراش با مشتریها هم ظاهرا مثل همیشه بود اما یه چیزی فرق داشت. این وسط بیشتر از خودم متعجب بودم. حالا غزلو کاری ندارم چون خواهرمه اما دیگه حال بد مهسا رو چرا باید متوجه بشم؟ سردرگمی تو چشماشو چرا باید بتونم ببینم؟ و بدتر از همه چرا باید دلم بلرزه هر بار تو چشماش نگاه میکنم؟ اون چشمهای درشت و تاب دار مشکی. چشمهاش تنها مشکی تنشه. برای شیرین سیاه نپوشید. ندیده بودم که حتی یه قطره اشک بریزه.
-آقا کیان؟ کجایی داداش؟ تموم شدم...
اومده بود تو اتاق پشتی و متوجهش نشده بودم.
-خسته نباشین مهسا خانوم...
-خسته نیستم...
با اینحال خستگی صداشو با تمام وجود حس میکردم.
-بیا بشین یه چایی بخور خستگیت در بره...
-مرسی دیگه... من برم...
-نمیای با من بریم پیش غزل؟
-حالا نیس رفتنمون خیلی به تخمشه جنده خانوم...
-چه مدل حرف زدنه پشت...
-با حرف زدنم مشکل داری میتونی عذرمو بخوای مث صابکار قبلی... شما رو به خیر ما رو...
-منظورمو بد متوجه شدی...
-پس اگه مشکلی نیس فردا میام صبح... با اجازه اتون...
-پس لااقل بذار برسونمت...
گویا قبول کرد. چون کیف به دست وایساد و دیگه چیزی نگفت. پا شدم مغازه رو تعطیل کردم و با هم راه افتادیم سمت خونۀ غزل. گاهی زیر چشمی یه نگاهیش میکردم. نگاهشو دوخته بود به کیفش و عمیقا تو فکر بود. اشتباهی که کردم خواستم حواسشو پرت کنم که گویا حواسش جمع شد:
-به چی فک...
-کجا میری؟ من که گفتم میرم خونه...
و یه داد محکم زد سرم:
-مگه نگفتم میرم خونه؟!!!!!!!!! چرا هیشکدومتون زبون نمیفهمین؟!!!!!!!!!!
-داد نزن... گفتم شاید دلت میخواد بری دوستتو ببینی...
-گم شو بینم بابا! دوست؟
پس درست متوجه شده بودم. تغییر مهسا حرص توی کلامش بود که تازگی داشت. و در نهایت تعجبم بهش حق میدادم.
-برای شب هفت و ایناش فکری داری؟
-من حداقل برنامه ای ندارم...
-اگه بخواین من میتونم...
-دارم میگم من برنامه ای ندارم... آقا من انگار نامرئی ام که هیشکدومتون صدامو نمیشنوین؟ نگه دار همین گوشه کنارا پیاده میشم...
-میرسونمت گفتم...
-گفتی میرسونی اما کار دیگه کردی... همتون عین هم الاغین! گفتم نگه دار پیاده میشم...
درو باز کرد اونم تو همون سرعت بالا. به سختی تعادل ماشینو با گرفتن مهسا حفظ کردم. و یه گوشه نگهداشتم. از ماشین پیاده شد. رفت و نشست لب جدول. بد جایی بود. اجازۀ پارک نداشتم و پشت سرم بوق میزدن... حالا یا برای من بود یا مهسا دقیق نمیدونم. از طرفی هم نمیتونستم مهسا رو با این حال بدش به امان خدا ول کنم. ای کاش به حرفش گوش کرده بودم و خودم تنها میرفتم پیش غزل. تو سر و صدای بوقها داد زدم که صدامو بشنوه:
-مهسا خانوم؟! مهسا! بگم غلط کردم خوبه؟ اشتباه کردم به حرفت گوش نکردم... بیا بالا جان مادرت!
-بفرمایین شما آقا کیان!
-به خدا میفهمم عصبانی هستی... یه دو دیقه جایی نرو برمیگردم... ماشینو پارک کنم میام... نری ها!
دو دیقه ام شد نیم ساعت از بس دنبال جای پارک گشتم اما شب بود و خیابونها شلوغ. و وقتی بالاخره جایی رو پیدا نکردم برگشتم همونجا اما اینبار مهسا نبود... هر چی هم که به موبایلش زنگ زدم خاموش کرده بود. به غزل زنگ زدم اما اونم موبایلش خاموش بود. حدس میزدم شارژش تموم شده باشه. خودشو برای خودش تکون نمیداد میخواس موبایلشو بزنه شارژ؟ راه افتادم سمت غزل... طبق حدسی که زدم هر چی زنگ زدم کسی جوابمو نداد... اونقدر از دست جفتشونم عصبانی بودم که اگه میدیدمشون تیکه بزرگه گوششون بود... فردا که میاد بالاخره مهسا خانوم؟ خدمتت میرسم... جلوی در خونۀ غزل زنگشو زدم اما درو روم باز نکرد. یه پنج دیقه تمام انگشتمو گذاشتم رو زنگ بلکه لااقل اعصابش خرد شه بیاد جواب بده اما اونم جواب نداد. همینشم نگرانم کرد. زنگ یکی ازهمسایه هاشو به اسم شالیکار زدم. و بهش گفتم اگه میشه درو روم باز کنن. نگران غزلم. خیلی سریع درو روم باز کرد. پله ها رو دو تا یکی میرفتم بالا. به یکی از دوستام که کلید ساز بود زنگ زدم و موضوع رو براش توضیح دادم. قبول کرد کمکم کنه. نمیتونستم تا فردا صبح صبر کنم. همسایۀ رو به رویی اومده بود بیرون ببینه من کی ام این موقع شبی. یه آقای دور و بر شصت سالۀ به ظاهر محترم بود. راستش به پیرمردها حساسیت عجیبی داشتم بعد قضیۀ آقا جون.
-با کسی کار داشتی جوون؟ دیر وقته...
-زنگ شما رو زده بودم؟ ببخشید... اما شما از این غزل خا...
یه دفعه یاد هانیه افتادم که میگفت آدم به خواهرش خانوم نمیگه.
-از این خواهریه ما خبری ندارین؟
-عه؟ برادرشون هستین؟ چطو کیلید ندارین؟
-والله هوش و حواس نمونده برامون این چند روزه... کلید دارم اما احتمالا سر کار جا مونده... حالش خوب نیس... نگرانشم...
-آها... والله ما هم این چند روزه ندیدیمشون... یکی دو بار حاج خانومو فرستادم که یه سری بزنه اما کسی درو باز نکرده... مام گفتیم شاید نیستش...
حین گفت و گوی ما حاج خانوم هم در حالیکه یه چادر گل گلی سفید سرش انداخته بود اومد دم در. همسایۀ بغلی هم که یه زن و شوهر جوون بودن هم پیداشون شد. حساب کار دستم اومد. این جماعت فضول فقط درد سر بودن. باید غزلو میبردم پیش خودم. باید دست به سرشون میکردم.
-شرمنده دیروقتم مزاحم شماهام شدیم به خدا... بفرمایین تو... گفتم کلیدساز بیاد درو باز کنه... بفرمایین تو رو خدا مزاحمتون نباشم...
اما کسی نمیفرمود. فضولیشون گل کرده بود و گویا تا ته و توی قضیه رو در نمی آوردن نمیرفتن. چاره ای نداشتم. تا یک ساعتی که مهرداد بیاد یه چند باری درو زدم اما جوابی نبود. ساعت دیگه حدودای دوازده بود. کم کم بقیۀ همسایه ها هم از خدا خواسته جمع شدن. هر کی هم یه چیزی میگفت. اما چیزی که توجهمو این وسطها خیلی جمع کرد. مبحث مامورا بود. یعنی برای چی مامور اومده بوده در خونه اش؟ اما خودمو از تک و تا ننداختم... همون مامورا هم به مهسا زنگ زده بودن. برای شیرین خیلی دیر رسیده بودن... همون تو خونه فوتشو اعلام کرده بودن و شیرینو یه سره برده بودن برای کالبد شکافی برای روتین... غزلم که بیهوش بود تا اومدن آمبولانس به هوش اومده بود و بعد گفتن شمارۀ مهسا به مامورا، یه کلام دهنشو بسته بود...
بالاخره با اومدن مهرداد و باز کردن در تونستیم بریم تو. خونه مرتب بود. یه راست خودمو رسوندم به اتاقش. همونجای همیشگی که نشسته بود به پهلو افتاده بود. رنگ و روش هم زرد مثل چی. بقیه هم هول کرده بودن. آخه این چه وضعیتیه برای خودت درست کردی غزل؟ سریع سرشو از زمین بر داشتم و گرفتمش بغلم. حالم بد بود و نمیتونستم فکر کنم. با صدای همون پیرمرده به خودم اومدم:
-ایهالناس... بابا مرد این بدبخت! یکی زنگ بزنه آمبولانس... آقا رضا داداش...
-نه نمیخواد... خودم ماشین دارم میبرمش... اوندفعه هم تا آمبولانس بیاد به هوش اومده بود... نذاشته بود...
یکی از خانومها با یه لیوان آب قند خودشو رسوند. و تو همون بغلم سعی کردیم یه ذره چیزی تو حلقش بره اما گویا کامل بیهوش بود. از یکیشون خواستم کلیدشو از تو کیفش پیدا کنن و بدن به خودم. سریع غزلو گذاشتمش تو ماشین و همون همسایۀ جوون بغلی نشست پشت فرمون. اوندفعه هم همینجوری بود. انگار به بیست سال پیش برگشته بودم. از اینکه سر غزلم چیزی بیاد دل تو دلم نبود و داشتم دیوونه میشدم... حس میکردم استرس این بیست سال اخیر ذره ذره داره میریزه تو وجودم و از فکر اینکه این خواب بد واقعیت بوده باشه تمام تنم میلرزید. مرد با تمام سرعتی که میتونست برونه به سمت نزدیکترین بیمارستان راهی شدیم. موهای طلاییشو محکم بوسیدم.
-یه کم دیگه طاقت بیار گلم دیگه چیزی نمونده...
...................................
شبو پیش غزل موندم. بهش سرم وصل کرده بودن. نزدیک سه روز بود غذای درست و حسابی نرفته بود تو تنش. تا سه روز پیش هر روز یه بار به غزل سر میزدیم با کمک مهسا که درو باز میکرد اما از خاکسپاری شیرین به اینور مهسا هم کلا اعتصاب کرده بود و هیچ جوره حریفش نمیشدم. نه کلیدشو میداد بهم نه خودش می اومد. تمام مدت شبو از نگرانی خوابم نبرد. نمیدونستم چه مرگم شده بود. غزل خیلی دختر لاغری بود و حالا که میدیدم چقدر جمع و جورتر و ضعیف تر شده، انگار اون کیان ۱۷ ساله دوباره بیدار شده بود. جرات رو به رو شدنم با خود این بیست سال اخیر رو نداشتم. مثل یه لامپ مهتابی خراب، مدام ۱۷ سالم میشد و ۳۸ سالم... ۱۷... پاک... ۳۸... هیولا! ۱۷... آروم و بیخیال... ۳۸... خشم! نفرت ۱۷... چته غزلم؟ پدر سوختۀ داداش کیان... ۳۸... این موجود ضعیف کیه؟ ۱۷...اگه بلایی سرت بیاد من می میرم!... ۳۸... بمیر... گمشو! بذار آزاد شم برای همیشه... چرا آوردیش بیمارستان کسخل؟
و مهتابی بالاخره نزدیکهای صبح بود که کلا سوخت...
..................................
با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم. کمرم خشک شده بود. غزل هنوز خواب بود. ساعتمو نگاه کردم نه بود. بهرام بود که داشت زنگ میزد. گلومو صاف کردم:
-جانم بهرام جان...
-قرارمون یادت رفت؟ هشت قرار بود اینجا باشی...
-شرمنده... این دختره غزل حالش بد شد مجبور شدم بیارمش بیمارستان...
-سر همون رفیقش؟
-آره... چند روزه ترتیبمونو داده... به هیچ صراطی هم مستقیم نیس...
-میخوای یه ترتیبی بدم یه چند روزی با ماهی بره جایی؟ آب و هواش عوض شد یه وخ دیدی...
-میتونی تا فردا صبر کنی؟
-یعنی انقد حالش بده که نمیتونی تنهاش بذاری؟
داشتم به غزل نگاه میکردم. بر خلاف دیشب که نفسم داشت بند می اومد امروز هیچ حسی نداشتم. اون موهای طلایی... اون چشمهای آبی... اون صورت قشنگ و دوستداشتنی رو بیست سال پیش یه بار از دست داده بودم. دیروز هم دوباره داشتم از دست میدادمش. حس عجیبی بود... اون دوست داشتن سر جاش بود اما انگار که یه خاطره رو دوست داشته باشی... غیر واقعی بودنش مسلمه... نه من اون کیان قبلی بودم و نه غزل میخواست زنده بمونه... اگه میخواد بره، دلیلی نمیبینم که بخوام جایی تو دلم براش باز کنم... نه... بیشتر احساس میکنم دلی ندارم که بخواد جایی هم توش باشه یا نباشه...
-چرا... الان راه میوفتم...
-پس اون؟
-بیدار که شد خودش میدونه... کجایی شما؟
................................
پشت ساختمون که دیگه تقریبا تمام کارهاش تموم شده بود ماشینو پارک کردم. پشت من هم کامیون کانتینری که دنبالم افتاده بود توقف کرد. رانندۀ میانسالش سریع پرید پایین و انگار که دیرش شده باشه سیگارشو روشن کرد.
- کار و بدبختی داریم ها مهنس... دو ساعت دیر کردم...
-خیله خوب حالا!... کار یهویی پیش اومد... از شرمندگیت در میام...
اینو که گفتم سگرمه هاش باز شد.
-این کانتینره رو کجا میخوای پارکش کنم؟
-پایین تو پارکینگ... تا من میام رفته باشی...
-چش مهنس...
رفتم بالا. واقعا مهندس اعجاز کرده بود. این ساختمون با اون ساختمون نیمه کارۀ اولیه زمین تا آسمون فرق داشت. از جون و دل مایه گذاشته بود و همه چیز حتی از اونی که فکر میکردم بشه، صد برابر بهتر بود. اینکه تونسته بود چهار طبقه رو به این سرعت تموم کنه، کاملا منو پیش بهرام سربلند کرده بود. البته ساختمون ساخته شده بود اما فرم خاصی نداشت. معلوم نبود سازنده اش چه قصدی داشته و سالنها تماما بزرگ بودن. با اینحال خرده فرمایشات بهرام اونقدری بود که متعجب بشم از سرعت عمل پسره. و قصد نداشتم از دستش بدم. کارگرها تک و توک داشتن کارهای نهایی رو انجام میدادن. مهندس بیست و پنج ساله واقعا گل کاشته بود. داشت با بهرام حرف میزد. با نگاه بهرام که به من افتاد مهندس هم برگشت سمت من:
-سربلندمون کردی مهندس جان...
-سلام... کاری نکردیم...
-اصلا انتظار اینکه به این سرعت بخوای تحویل بدی رو نداشتم... دمت گرمه...
بالاخره بعد از یه کم تعارفات که البته واقعا هم دروغ نمیگفتم کشیدمش اینور. کارت بانکی رو دادم بهش.
-باهات سی تا طی کرده بودم اما چون خیلی راضی هستیم ناقابل هشتاد تا...
-هشتاد تا؟! نه بابا! زیاده!
-به حساب پیش پرداخت کارهای بعدیت بذار... موردی نیس؟
-خدا عمرت بده! نه دیگه حرفی نیس... با اجازه ات پس...
-ها! راستی این موبایلم دستت باشه خواستی از این به بعد با من تماس بگیری، فقط با این زنگ میزنی...
بعد از اینکه مهندس کارگرهاشو برداشت و رفتن، رفتم پیش بهرام که اونطرفتر داشت از پنجره گویا کانتینر رو نگاه میکرد.
-چند تاس؟
-گفته بودی ده تا دیگه...
-اوکی... بعد از ظهر تمام وسایلی رو که لازمه خودشون میارن و میچینن... دختره چی شد؟
به علامت نمیدونم شونه بالا انداختم. تا اومدن من و بهرام رانندۀ کامیونه رفته بود. مهندس هم پشت وانتشو از کارگرا پر کرده بود و داشت یواش یواش راه میوفتاد.
-آقا کیان؟! ایراد نداره من فردا بیام وسیله مسیله ها رو ببرم؟
-نمیخواد... امروز بار میارن... با اونها میفرستم برات... شما دیگه فقط منتظر تماس من باش...
-پس با اجازه اتون! خدافظ...
یه چند دقیقه ای ایستادیم و وقتی گرد و خاک پشت وانت خوابید رفتیم تو پارکینگ که ساوند پروف و بدون کوچکترین منفذی به بیرون بود. در پارکینگ رو بستم. رفتم سمت کانتینر و درشو باز کردم. همون لحظه بوی گرما و شرجی خون و ادرار زد بهم. یه چند لحظه گذاشتم هواشون عوض بشه. کثافت! بعدش رفتم تو. بهرام همون پایین ایستاده بود و با دقت نگاهشون میکرد... ده تا زن و مرد جوون حدودای سی تا سی و پنج بودن. داخل کانتینر زنجیرهایی تعبیه شده بود که دور گردنها و پاهاشون بسته شده بود. رو دهنهاشون رو هم با چسب بسته بودن. با دیدن ما وحشتزدگیشونو راحت میشد دید. یه سرد کن هم کنار هر کدوم بود احتمالا که آب یا غذایی چیزی بود برای هر نفر. صدای بهرام متعجب بود:
-من نمیفهمم این جیمز باند بازیا چیه؟! اینا که دستشون به دهنشون میرسه بخوان بازش کنن و براشون هم غذا و آب گذاشتن... پس چرا دهناشونو با چسب بستن؟
راستش خودم هم متعجب بودم. از قشم می اومدن. قرار بود قاچاقی برن تا دبی که نشده بود متاسفانه... اما تا اینجا رو علیرغم بوی ادرار گویا دیگه گرسنگی و یا تشنگی نکشیده بودن. نگاه بهرام راضی بود.
-۹ تا شد... اون تهیه... بیارش ببینمش...
ته یه دختره بود که گویا از همه اشون جوونتر میزد. بیست و خرده ای. چسب دهنشو باز کردم:
-اینو میگی؟
-آره...
حلقۀ دور گردنشو باز کردم و کشیدمش بالا. این بوی خون مونده میداد. یاد غزل افتادم. کمکش کردم بپره پایین... دختره وحشتزده میلرزید... بهرام پشت گردن دختره رو محکم گرفت تو پنجه اش.
-جراحی پلاستیک کردی؟
دختر به علامت نفی سر تکون داد.
-زبونتو موش خورده؟! تو این کانتینر آشنا داری؟
یکی از پسرها سریع چسب دهنشو باز کرد و گفت:
-دختر خاله ام کر و لاله... به ما گفته بودن وقت و بی وقت چکمون میکنن... هر کی چسبش به دهنش نباشه یه گوله تو سرش خالی میکنن... فقط برای آب و غذا میتونستیم...
-شمام گوش کردین؟!
-گفته بودن بینمون یه جاسوسه که راپورتمونو میده اگه...
-اینجا هر چی دلتون میخواد حرف بزنین... صداتون جایی نمیره...
متعاقب این حرف همهمه افتاد بینشون. که میپرسیدن شما کی هستین و اینجا کجاس... بهرام بدون اینکه چیز دیگه ای بگه دخترک رو کشید سمت یه قفس بزرگ که تو پارکینگ قرار داشت. انداختش تو قفس و با گفتن تو یه کم سفرت بیشتر طول میکشه، دختره رو به زور هول داد تو قفس... وقتی برگشت سمت ما از جیبش یه پاکت که توش یه تعداد قرص زرد رنگ بود در آورد.
-یکی یه قرص بده بهشون... یه فکری هم واسه تمیزیشون بکنیم تا از بو گند خودشون نمردن...
ادامه دارد...


قسمت ششم
چشم که باز کردم چند لحظه اصلا یادم نمی اومد چی شده. مات و مبهوت به دور و برم نگاه میکردم. اینجا رو بهش میگن... اینجا رو بهش میگن... اینجا اسمش... اسم اینجا... بی... بیمـ... به سختی کلمه رو پیدا کردم... تو بیمارستان بودم و به دستم سرم بود. احساس میکردم دور دنیا رو یه نفس دویدم اونقدر که خسته بودم. بعد از اون خستگی غیر قابل تحمل، اولین چیزی که یادم اومد یه سردرد بد بود. نمیتونم توصیفش کنم. یادمه یه سردردی بود که به جز با رنگ نمیتونستم به یاد بیارمش یا توصیفش کنم. یه خاکستری خیلی تیره که رفته رفته حس میکردم بزرگتر میشد. به جز اون دیگه... فقط اون خاکستری یادمه... یادمه نور که میخورد به چشمام سرم داشت میترکید... داشتم میترکیدم... یا شایدم داشت مچاله میشدم... چی شد؟! با اومدن یه... یه... پـ...رستار خانوم تو اتاق تو تختم نیم خیز شدم. با دیدن اینکه به هوش اومدم اومد سمتم:
-خوبی؟
دهنمو باز کردم حرف بزنم اما... یه سری از کلماتی که لازم داشتم نبود... مثل... سعی کردم یادم بیاد چی میخواستم بگم اما... حرفمو زده بودم؟ تموم شده بود؟ نور... نور... سرم... نور... نور... چراغارو خاموش کن!!!!!!!! چراغا دارن تو سرم روشن میشن... داغیشونو حس میکنم و ناگهانی از شدت نور با صدای ترسناکی میترکن! و دوباره از اول!
-خوبی؟ چرا قیافه ات اینجوری شد؟ درد داری؟ چته؟ حرف بزن! بگو چته...
حس میکردم تو گردبادی از کلمه گیر افتادم که دورم میچرخن و نمیتونم... نمیتونم... تنها کاری که تونستم بکنم از شدت سردرد جیغ کشیدن بود و...
..............................
یه گوشه ماشینو پارک کرده بودم تا بخوابم. با تقه ای که به شیشۀ ماشین خورد از خواب پریدم. ماهی بود. نوک دماغش از سرما قرمز شده بود و به صورت بانمکش جلوۀ دوستداشتنی ای میداد. یه شالگردن نه چندان گرم که دور گردنشو پوشونده بود. با یه لیوان چایی تو دستش اشاره میکرد شیشه رو بدم پایین. شیشه رو که دادم پایین سوز دلچسبی زد به صورتم که از خواب بیدارم کرد.
-صبح به خیر آقا کیان...
-صبح به خیر ماهرخ خانوم...
-ماهی بسه...
سر تکون دادم. لیوان چایی رو که گرفته بود طرفم، گرفتم.
-مرسی... لطف کردی...
-بیا تو یه صبحونه بخور... دیشبم چیزی نخوردی...
-زحمتت میشه آخه...
-بیا برات یه نیمرو درست میکنم...
تو این یکی دو تا نیمچه دیدارمون متوجه شده بودم ماهی خیلی ساده اس. حرف زدنش. فکر کردنش. مثل ماشین بود بیشتر رفتارش تا یه دختر بیست و چند ساله. میدونستم اینا رو صد در صد بهرام بهش گفته و اینم داره مو به مو اجرا میکنه. همراهش راه افتادم و رفتیم سمت ساختمونی که سرایدار یا همون آقا مرتضی با منیژه خانوم توش زندگی میکردن. ماهی اول رفت تو. آقا مرتضی و منیژه خانوم گویا مسافرت رفته بودن و ماهی تنها بود. داخل ساختمون که البته خیلی هم بزرگ نبود از در که میرفتی تو یه هال نه چندان بزرگ که سمت راست با یه نیمچه دیوار مثل مثلا اوپن از آشپزخونه جدا شده بود. روبه روم یه اتاق خواب بود. یه طرف تختو از اونجایی که ایستاده بودم میشد دید. هال با مبلهای چوبی و قدیمی که روی حصیرش رو با بالشکهای نرم پوشونده بودن، تزیین شده بود. یه فرش قدیمی و یکی دو تا هم عکس از آقا مرتضی و زنش و یه پسر کوچیک بینشون. در کل میشه گفت چیدمان خونه ساده بود و قلاب بافیهای متعدد و دستباف...
-بفرما آقا کیان... بشین...
-کمک میخوای؟
-نه... الان برات میارم...
خودمو با چایی مشغول کردم. دیشب دیر رسیده بودم. بهرام ازم خواست که لادن رو بیارمش رشت و بدمش دست ماهی. هنوزم داد و بیدادهای پسره که پسرخاله اش بود تو گوشم زنگ میزد. هی میگفت هر کاری میخواین بکنین به جای اون با من بکنین اما تنها نتیجۀ این داد و قال این شد که بهرام پسره رو اول همه بیهوش کرد. لادنو با من فرستاد و گفت ماهی خودش میدونه چیکار کنه. تا موقعی که ساعت دو شد و بارا که تجهیزات پزشکی بود اومد، اونجا بودم اما بعدش دیگه راه افتادم. ساعت هفت بود. موبایلمو در آوردم و شمارۀ مهسا رو گرفتم. یه چند تا زنگ زد تا جواب داد. لحنش طوری بود که گویا بینمون هیچ اتفاقی نیوفتاده:
-سلام آقا کیان...
سلام... کجا ر...
-شرمنده... داشتم دوش میگرفتم... الان راه میوفتم...
تقریبا نذاشت حرف بزنم و گوشی رو قطع کرد. از لحنش نتونستم بفهمم هنوزم عصبانیه یا نه... به نظر عصبانی نمیرسید. اما حدس زدم که از غزل خبری نداره... گاهی نمیفهمیدم چه مرگمه. بین انسانیت و حیوانیت گیر افتاده بودم و مدام با خودم درگیر بودم. هر کاری میکردم که حیوون درونمو ول کنم هر کاری دلش میخواد بکنه اون یه تیکۀ لعنتی که به غزل گره خورده بود رو نمیتونستم از شرش خلاص شم. نوسان عجیبی داشت مودم. امروز دیگه از اون عصبانیت پریشب و دیروز صبح خبری نبود. و کمی نگران بودم. یعنی چی کار کرده؟ به هوش اومده؟ اگه طوریش شده باشه چی؟ درسته راحت میشم... اما... ماهی یه سفرۀ کوچیک و دو نفره پهن کرد. یه نون بربری هم که چهار تیکه شده بود رو گذاشت جلوم. ماهیتابه رو که عطر خوش نیمرو و چند تیکه فلفل دلمه ای و چند تیکه گوجه اینجا و اونجاش به چشم میخورد اشتهامو تحریک و حواسمو پرت کرد.
-تا کی اینجایی؟
-من؟ الان بعد صبحونه راه میوفتم دیگه... تو زحمت افتادی شرمنده... ماهرخ خانوم...
یه نگاه ناراحت و درمونده کرد بهم و سرشو انداخت پایین:
-بهم فقط بگو ماهی... اونجوری حس میکنم اونقدر لغزنده ام که بتونم لیز بخورم و فرار کنم...
-مگه به میل خودت برای بهرام کار نمیکنی؟
-ها... راستی رفتنی بهم بگو برای بهرام باید چیزی همرات بفرستم گفت...
-جوابمو ندادی ماهی خانوم...
بدون اینکه بحثو ادامه بده رفت دم در و دمپاییهای پلاستیکیشو پاش کرد که بره...
-کجا بیام دنبالت؟
-الان برمیگردم...
بیشتر از اون دیگه حرفی نزد. قبل ناپدید شدنش تاب موهای فر و بلند و سنگینش تو باد چقدر قشنگ بود. سیاه مثل شبق. گرسنه ام بود. نیمرو رو که خوردم تازه خوابم گرفت. شت بشر! تا تهرانو باید میروندم؟ اونم تنها؟ نشسته بودم که تلفنم زنگ زد. در نهایت تعجبم شمارۀ غزل بود. وقتی گوشی رو جواب دادم با شنیدن صدای بهرام حس کردم گردنم رگ به رگ شد. دیروز بهش جریان غزل و رفتارهای احمقانه اشو گفته بودم. وقتی اسم بیمارستانی رو که غزل رو برده بودم رو بهش گفتم، فکر نکردم ممکنه بره سروقتش. یعنی چی میخواد بگه؟
-چیزی شده بهرام جان؟ گوشی غزل دست شما چیکار میکنه؟
-دیروز آوردمش خونه... الان هم پیش دکترشم... یه سری سوال پرسید که جوابشو نمیدونستم گفتم شاید تو بیشتر بدونی... این گویا سر مرشو جایی کوبیده...
-چطور مگه؟
-یه سری علایم داره که گویا دکتره میگه ضربه مغزی شده...
-ضربۀ مغزی؟! مامورا به مهسا گفته بودن تو حموم غش کرده بود...
-پس سرشو کوبیده زمین... گفتی رفتاراش عجیب غریب بود؟
-من فکر کردم به خاطر شیرین اینجوری میکنه...
-بدشانسیش اثرات ضربه به سرش با فوت شیرین مصادف شده... باید همون موقعی که سرشو کوبیده بوده میبردینش دکتر مغز و اعصاب... ها! این از قبل هم لکنت زبون داشت؟
-مگه نمیتونه حرف بزنه؟!
تازه میفهمیدم که رفتارهای غزل که اونطوری تو تاریکی مینشست و حرف نمیزد و...
-بهرام! این غزل حالت تهوع هم داشت الان که فکر میکنم... هر چی میدادیم عوق میزد...
-استفراغ؟
-نه بالا نمی آورد... من الان راه می اوفتم!
بیچارۀ بدبخت! سریع به مهسا زنگ زدم. اما جواب نداد. حتما تو راه بود یا چیزی. اونقدر از دست خودم عصبانی بودم که میخواستم خودمو آتیش بزنم! این چه جور مهر و محبتیه که تغییر رفتار این بدبختو حوالۀ تخمام کردم؟ در کمتر از یک دیقه تو راه برگشت به تهران بودم. چی فکر میکردم چی شد! میخواستم غزلو از شر بهرام دور نگهدارم اما حالا خودم با دستای خودم هولش دادم تو بغلش. چرا اینجوری عصبانی شدم؟ چرا پیش داوری کردم؟ چرا خودمو زدم به نفهمی؟ چرا هی پسش میزنم؟ چرا مدام منتظر موقعیتم که از زندگیم بندازمش بیرون؟ این بدبخت چه گناهی داره؟ چرا این بدبختو با دستای خودم کادوپیچ کردم و تحویل این هیولا دادم؟ مغزم داشت میترکید... چی میخواستم از جون غزل؟ چرا حس میکردم تمام بلاهایی که سرم اومده مسببش غزله؟ انتقام چیو داشتم از این زبون بسته میگرفتم؟ مگه دست خودش بود وقتی بیست سال پیش اومد تو زندگیم؟ مگه تقصیر اون بود که من دوستش داشتم؟ مگه تقصیر اون بود که من تو مغازه ام بهش کار دادم؟ تمام مدت میتونستم بگم نه. میتونستم ندید بگیرم اما... غزل نفرین زندگی منه... به خاطرش از کشتن حاج آقا هم واهمه نداشتم... غزلی که خواهرم نیست... غزلی که عشقم نیست... غزل نفرینمه... نفرینی که هم میخوامش هم نمیخوامش...
..................................
نزدیکهای تهران به موبایل غزل زنگ زدم. دعا میکردم بهرام جواب نده اما داد. از طرفی هم خیالم راحت شد که حداقل تا رسیدن من تنها نیست.
-سلام...
-سلام کیان جان...
-عم... چیزه... من نزدیکهای تهرانم... یه دو ساعت دیگه اینا میرسم... می... خواستم بپرسم چیزی لازم ندارین بگیرم سر راه...
صدای قهقهۀ خندۀ از ته دل بهرام بلند شد.
-نترس... نخوردمش هنوز...
از شوخیش خوشم نیومد. به سختی خودمو کنترل کردم.
-نه بابا... فقط میخواستم ببینم خونه اس یا هنوز بیمارستانه...
-صبح که بهت گفتم آوردمش خونه ام...
-من فکر کردم خونۀ خودش بردیش...
-نگران نباش آقا کوچولو... کاریش ندارم جاش امنه... حالا هر چقدم که میخواد بیصاحاب باشه...
گوشام داغ کرده بود و داشتم میترکیدم. جاش امنه؟ مثل اون زنها جاش امنه لابد... لعنت به من! تقصیر خودمه همه چیز. سکوتم گویا بیش از حد طولانی شده بود. نمیدونستم چی بگم بهش. چیزی به جز فحش تو سرم پیدا نمیکردم که بگم. خودش ادامه داد:
-طرفهای زعفرانیه که رسیدی بهم زنگ بزن از اونجا آدرسو بهت میدم...
-آدرستو میدی؟!
-مگه نمیخوای ببینیش؟ یا من بد متوجه شدم؟
-نه نه... باشه... طرفهای زعفرانیه زنگ میزنم...
گوشی رو که قطع کردم با مشت و کتک افتادم به جون فرمون و بعد هم یکی دو تا حوالۀ کلۀ خودم کردم. چرا اینقدر احساس خامی و بچگی میکنم پیش این دیوث آخه من؟ چرا حرفهاش هولم میکنه؟ چرا نمیتونم خونسرد جلوه کنم؟! قبل اومدن این مردک اصلا اینجوری نبودم. سرد بودم. محتاط بودم. بیخیال بودم. راحت بودم. اما الان... حس میکردم کنترل همه چیز از دستم خارج شده. چقدر خوب بود وقتی هیچکسو نداشتم و تنها بودم. آقای خودم سرور خودم و بردۀ خودم. الان شدم بندۀ احساسات ضد و نقیض به غزل. والبته رو دست خوردن از این مرتیکه... و... انگار حرفهاش راجع به غزل درست بود. نسبت بهش حساسیت دارم. ضعف دارم. و کسی که یه ضعف داشته باشه یعنی راحت چند تا ضعف دیگه رو هم داره... ضعفهای دیگه ام چیه یعنی به جز غزل؟ چرا اونروز اینقدر منت اون مهسای لعنتی رو میکشیدم؟ مواقع عادی بود فقط سر همین کارش میدادمش دست خانوم دکتر... اما الان چرا نمیتونم؟ فقط چون دوست غزله؟! دقت که کردم من خیلی تغییر کردم از پیدا شدن غزل به اینور. یه چیزی مثل سابق نیست اصلا. الان میترسیدم. یاد دیروز افتادم. عجز و لابه های پسره که داشت التماس میکرد به بهرام که دختر خاله هه رو ولش کنه تو گوشم زنگ میزد. و بهرام تنها کاری که کرد اول از همه خوابوندش. یعنی میرسه روزی که به خاطر غزل التماسش کنم؟ عکس العملش چی قراره باشه؟ قراره منم به همون سرعت سر به نیست کنه؟ بشم مث کامران؟ منم بشم فقط یه موش آزمایشگاهی؟ یاد کامران افتاده بودم... یاد وقتی که ازم کمک میخواست و من فقط نگاهش کردم. کوچکترین تلاشی برای نجاتش نکردم. التماسهاشو ندیده گرفتم. اون موقع به نظرم حقش بود. الان چی؟ متعجبم که هنوزم همون عقیده رو دارم. یاد کبودی روی شکم ماهی که میوفتادم حقش بود. و منم حقمه. منم به غزل آسیب زدم با پیش داوریم... با قضاوت بیجا... تمام مدت فکر میکردم این بچه بازیها چیه؟ حالا مگه چی شده؟ آخرش هم تصمیم گرفتم که دیگه نمیخوامش و گذاشتم رفتم پی کارم؟ پیامدش چی قراره باشه؟ ته دلم حس میکنم این پیامد هر چی که هست استحقاقشو دارم و اصلا برام مهم نیست... اگه کشته بشم؟ مگه همه امون قرار نیس خونۀ آخرش بمیریم؟ کی از خودش مراقبت کرده و تا آخر دنیا زنده مونده که من دومیش باشم؟ همه امون قراره بمیریم... من میتونستم بیست سال پیش از این مرده باشم... اگه همه چیز اصولی پیش رفته بود و اعدام شده بودم، الان بیست سال بود نبودم و آب هم از آب تکون نخورده بود... الان هم همچین با مرده ها فرق نمیکنم. حس میکنم خالی ام... شدم یه فلوت که هر سازی بهرام میخواد باهام میزنه... و من هر بار متعجب تر و رودست خورده تر از بار قبل صدام در میاد...


نزدیکهای زعفرانیه که رسیدم به موبایل بهرام زنگ زدم. آدرسشو برام تکست کرد و خیلی طول نکشید تا پیداش کردم. گفت ماشینو ببرم تو حیاط. یه خونۀ ویلایی و بزرگ با حیاط درندشت و گل و گلکاری شده و با صفا. از پله های مرمری بالا رفتم و جلوی در مشکی چوبی و طرح دار ایستادم. نمیدونم چرا دستم نمیرفت زنگو بزنم. چندین بار انگشتمو بردم که زنگ خونه رو بزنم که روم باز نشده بود اما بی اختیار دستم می افتاد. شاید یک ربعی داشتم با خودم کلنجار میرفتم که بالاخره در به روم باز شد. بهرام یه پیراهن خاکستری روشن و جین مشکی در حالیکه دمپایی به پاش داشت و صورتش جدی بود.
-بیا تو... خوش اومدی...
چم شده بود؟ چرا حس میکردم اینجا آخر خطه؟ یه نگاه به داخل خونه انداختم. اول از همه آینه های راهروی نسبتا عریضی که دو تا آینه رو به روی هم قرار داشتن توجهمو جلب کرد. قاب آینه ها هم از آینه های دراز و نازک تشکیل شده بود. بعد هم کف سرامیک و سیقلی سفید و شیری که چراغهای هالوژنی سقف رو منعکس میکردن و رنگ دیوارهای شیری رنگ بهم آرامش داد. سمت راست دقیقا قبل از تموم شدن دیوار راهرو، دو تا پلۀ منحنی میخورد به پله هایی که از همون در ورودی دید داشت و گویا به طبقۀ دوم میرفت. رفتم داخل.
-بیا تو هال...
با تمام توانم سعی کردم ترسمو مخفی کنم. لعنتی! حتی نمیدونستم از چی میترسم. خودشه! غیر قابل پیش بینی بودنشه که منو میترسونه! تا حالا عادت داشتم که وسط تارهای نامرئیم منتظر طعمه بمونم و وقتی گیرم افتاد تا انتها بازی دست من باشه. اما الان؟ حس میکنم رو تارهای یه عنکبوت سمی تر و بزرگتر از خودم قرار گرفتم که... یه عنکبوت با یه عنکبوت دیگه چیکار میکنه؟
-راستش شرمنده... همین الان تخته گاز از رشت برگشتم... شرمنده سر و وضعم مرتب نیس...
منو راهنمایی کرد به سمت چپ. از جلوی آینه ها که رد شدم چندین هزار کیان و چندین هزار بهرام هم همراهمون رد شدن.
-غزلو میتونم ببینم؟
-فیزیوتراپیستش تازه رفته... خوابیده... بعدا میبینیش...
سمت چپ به یه سالن خیلی بزرگ میخورد که سمت راست سالن یه پنجرۀ بزرگ و سرتا سری با پرده های باز نور چراغهای داخل حیاط رو میداد داخل. اینجا هم با نورهای هالوژنی کم مصرف محیط رمانتیکی داشت. دو طرف پنجره که گویا به حیاط باز میشد دو تا گلدون بزرگ گذاشته شده بود. یه فرش سفید ابریشمی وسط هال و مبلهای شیری رنگ و چرمی که روشون با پوستهای سفید گوسفند پوشونده شده بود.
-اگه فقط غزلو ببینم خیالم راحت بشه رفع زحمت میکنم... دیر وقته... خسته هم هستم... از صبح یه بند دارم میرونم...
نسبتا محکم هولم داد.
-یه دو دیقه بشینی نمیمیری! چیزی خوردی؟
به جای من قار و قور شکمم جواب داد.
-برات یه چیزی میارم بخوری...
دیدم چاره ندارم. رفتم و نشستم روی مبل. ادامۀ سالن هم یه سالن غذاخوری بزرگ بود با میز بزرگ و شیک مجلل که روش با یه گلدون بزرگ تزیین شده بود. از همونجا هم آیلند آشپزخونه رو میدیدم و یه کمی از کابینت آشپزخونه ای که حدس زدم باید بزرگ و مجهز باشه. خیلی طول نکشید که با یه لیوان شیر و کیک که تو سینی گذاشته بود برگشت. و گذاشتش رو میز شیشه ای جلوم. و برگشت و نشست رو مبل رو به روم و پاشو گذاشت رو زانوش.
-بفرمایید... خوش اومدی...
-مرسی... چیزه... دکتر غزل چی گفت؟
-ضربه مغزی شده.... اما با جلسات و تمرینات و فیزیوتراپی مناسب درست میشه... اما یه کم طول میکشه... حدس میزنم خیلی برات مهمه که همونجا به امان خدا ولش کرده بودی و رفته بودی...
لیوان شیری که که میخواستم بخورم گیر کرد تو حلقم.
-راستش...
-فعلا یه چیزی بخور بعدش حرف میزنیم...
راستش یه کم لازم داشتم حرفهامو تو سرم مرتب کنم. احساسی که دقیقا نمیتونستم براش توضیح بدم. حتی برای خودم هم گنگ و عجیب شده بودم. یه تیکه از کیک خوردم. شکمم که سیر شد انگار فکرم راه افتاد.
-به نظرت کار اشتباهی کردم رفتم به غزل کمک کردم کیان؟
-نه... نمیدونم... من فکر میکردم میخواد بمیره... عصبانی بودم...
-به من اعتماد نداری؟
جوابی نداشتم. بهرام ادامه داد:
-اوکی... یه چیز شخصی از خودم بهت بگم؟ اون کافی شاپ که طعمه هاتو میبری توش مال منه... اما کسی نمیدونه... البته وقتی نیستم هم اون دختره حواسش بهت هست و راپورتتو بهم میده...
ها. پس منظور خانوم دکتر از وی آی پی بودن بهرام رئیس اونجا بودنش بود؟رفته رفته احساس میکردم خیلی خسته ام.
-من... میشه من یه نظر غزلو ببینم برم؟
اما پاهام سست شده بود. یه چیزی نرمال نبود. به سختی بلند شدم. اما دوباره افتادم سر جام. قبل از اینکه کاملا از حال برم دیدمش که بلند شد و اومد سمت من... چرا نمیتونستم تکون بخورم؟! یعنی...
ادامه دارد...


هیولای فرانکن اشتاین (قسمت هفتم)
کیان از گوشۀ چشم میدید منو. داشتم میرفتم سمتش. یکوری افتاده بود روی کاناپه و خیلی نمونده بود به بیهوش شدنش. پسرک با نمک و خواستنی. هیچوقت بهش به چشم دوست نگاه نکرده بودم. از اولش هم خیال نداشتم بهش به چشم یه دوست نگاه کنم. از همون اولین بار که اومد کافی شاپ و اولین پسری که با خودش آورد توجهمو جلب کرد. اما وقتی الان تو این لحظه هم مثل تاریک و روشن کافی شاپ چهره اش دوست داشتنی و خاص شده بود. اول فکر کردم گیه. اما بار دوم با یه دختر اومد. فکر کردم بایسکشواله. یه چند بار که اومد فکر کردم هرزه. کمی گذشت تا تونستم از طریق دوستام آمارشو در بیارم و بفهمم که زندان بوده. حدس بقیه اش کار سختی نبود:
-این قدر خودتو به درو دیوار میکوبی که چی بشه عزیز دلم؟ اینهمه تقلات واسه چیه؟!
نا نداشت جوابمو بده. کم کم داشت میخوابید. آروم خم شدم روی کیان و موهای مشکیشو آروم نوازش کردم. موهاش حالت زبری داشت و کف دستم احساس دلچسبی ایجاد میکرد:
-پسرک دیوونه؟ از چی اینقدر عصبانی هستی؟ کی دلش اومده تو رو اینجوری عصبانی کنه؟ میدونم یه روز اینا رو برام تعریف میکنی... اما همه چی به موقه اش...
نالۀ خفیفی کرد و سعی کرد پسم بزنه اما سالها بود که میخواستمش از دور. پسرک رفته رفته مرموزتر و پیچیده تر میشد برام. دستامو انداختم زیر بغلهاش. کشیدمش بالا تو بغلم. سنگینی پشت سرشو تو بغلم بالاخره اتفاق افتاد. بالاخره تونستم بکشمش اینجا. غزل تنها بهانه ای بود که میتونستم استفاده کنم. غزل اینجا نبود. غزل از همون اول که با کیان دیدمش خودی بود و با خودی ها همیشه بیگانه بودم. در ثانی خیال نداشتم پسرک چموشمو برنجونم. از همون اول مجبور بودم براش نقش بازی کنم. فکر کرد نمیدونم چند سالشه اما دروغ میشه اگه بگم علیرغم ۳۸ سالگی خیلی خیلی از سنش جوونتر میزد، متعجبم نمیکرد. اولین باری که دیدمش ۳۴ ساله بود. به عادت همیشه لیست مهمونهای جدید رو که تازه عضو شده بودن رو چک میکردم. کافی شاپ من هر نوع نیاز و اوردر اعضا رو تامین میکرد. مسئول خرید شراره بود که خودش هم به عنوان یکی از خدمتکارها کار میکرد. گذاشته بودم که همون هم به رتق و فتق امور میرسید. یه حساب بانکی در اختیارش گذاشته بودم فقط مختص کارهای کافی شاپ و به خودش هم خوب میرسیدم. و کارش انصافا حرف نداشت. شراره هر شب برام یه کلمۀ همون رو میفرستاد که معنیش میشد همون مهمونهای همیشگی. هر کی تازه وارد بود و برای اولین بار می اومد اسمشو یادداشت میکرد. تا اینکه خورد به اسمی که هر دفعه عوض میشد. ته و توشو شراره خیلی سریع در آورد. و فهمیدم کیانه که هر بار اسم دیگه ای مینویسه... کیان از خیلی جهات برام جالب بود. چرا بعضیها باید از سنشون جوونتر به نظر بیان. و خیلی چراهای دیگه که تمامشون رو مدتها بود که داشتم با آزمایشهای مختلف بررسی میکردم:
-تو حقت نیس این در به دری کیان... چیزی که تو هستی اسمی نداره... تو فقط یه ماشینی...
آروم کشیدمش تا زیر زمین که بیشتر لابراتوارم بود. گذاشتمش روی صندلی مخصوص و دستها و پاهاشو چفت کردم. تنها فرقی که کیان با بقیه برام داشت این بود که قصد نداشتم بی گدار به آب بزنم و اذیتش کنم و یا بکشمش... یکی از سرنگها رو برداشتم و از بازوش خون کشیدم.
-بذار ببینیم تو چی داری که این قدر راحت خودتو تطبیق میدی و زنده می مونی؟
.....................................
چیزی که جلوی چشمام داشت اتفاق می افتاد رو نمیتونستم باور کنم! ماهرخ یا همون ماهی وسط یه اتاق سفید ایستاده بود و نفس نفس میزد. از سر انگشتهاش و ناخونهاش خون میچکید. با اینکه نمیتونستم دقیق تشخیص بدم صدای بهرام رو میشنیدم که میگفت:
-چی میبینی؟
-هوا تاریک شده... سرده...
-بیخیال میشی؟ یا میخوای ادامه بدی؟
ماهی نفس عمیقی کشید و به نقطه ای از دیوار که هیچ راهی به خارج از اتاقک نداشت نگاه کرد. نمیتونستم دقیق چهره اشو تشخیص بدم. تا الان حداقل ده بار خودشو کوبیده بود به دیوار و خورده بود زمین. اما نمیفهمیدم چرا. حالتهاش مثل آدمی بود که تو خواب راه میره. همزمان با هر پرش چنگ میزد به دیوار و هر بار قبل از اینکه بخوره زمین، به سختی خودش رو کنترل میکرد. اما بار آخر پای چپش از زیرش در رفت و اول با شونۀ راستش خورد زمین و متعاقبش سرشو محکم با صدای چندش آوری به زمین کوبید. نزدیک بود بالا بیارم.
-نمیخوای بس کنی؟ تو این تاریکی که چیزی معلوم نیس... نمیخوای صبر کنی تا صبح؟
-اگه ادامه بدم... اگه جیغ بزنم اون هیولاها مجبور میشن بیان نجاتمون بدن...
-نجاتمون بدن؟
-حتی اگه نجات هم ندن... فقط بیان...
خستگی صدای ماهی به خستگی مرده ای بود که به اجبار باید راه بره... بیچاره... خسته... بی تفکر... خالی... آره! خالی... صداش خالی بود... امیدی نبود تو صداش... و بدتر از همه اینکه نمیفهمیدم چه اتفاقی داره میوفته. داشتم به یه فیلم ضبط شده نگاه میکردم. بهرام گاهی توی فیلم ظاهر میشد اما بیشتر به نظرم میرسید که حرکات ماهرخه که مرکز توجه دوربینه. به نظر نمیرسید که بهرام مشکلی داشته باشه. گیج شده بودم. مکالمۀ عجیبی بود. اتاق که روشن بود پس این تاریکی که ازش حرف میزدن چی بود؟
-برای چی بیان ماهی؟
-اینکه دارم با خودم حرف میزنم حس میکنم... حس میکنم دارم دیوونه میشم...
-مگه بده آدم با خودش حرف بزنه؟ همه همینکارو میکنن... همه به ندای درونشون گوش میدن ماهی...
ماهی مثل کسی که تو تاریکی باشه رفتار میکرد. دستهاشو با احتیاط تکون میداد تو هوا. همونطور که نشسته بود. یه نگاه به سمت سقف کرد.
-به نظرت سقف اینجا بلندیش چقدره؟
بهرام حالا جلوتر اومده بود. یه چیزهایی رو داشت روی چارت یادداشت میکرد. جوابی نیومد.
-پرسیدم سقف اینجا بلندیش چقدره؟
-مگه حرفهای من برات مهمه؟ همه اش دارم بهت میگم از اینجا راه فراری نداریم... اما تو داری با تقلای بیهوده منو از بین میبری...
-تو ندای درون من نیستی... تو... تو... مگه میشه صدای درون...
-ضمیر ناخوادآگاه...
-نمیشه مرد باشه...
-از اول مرد نبودم... یادته چقدر جیغ کشیدی؟ یادته چقدر فریاد زدی؟ هر چی گفتم نکن؟ تارهای صوتیتو معلوم نیس چیکار کردی ماهی... حقته همینجا بمیری...
-نه... ببخشید... نرو! قول میدم گوش بدم! قول میدم! تو دیگه نرو... بهت گوش میدم...باهام حرف بزن... تو هم حرف نزنی دیوونه میشم...
ماهی زد زیر گریه. تلویزیون جلوی چشمم خاموش شد. بهرام از روی صندلی پنج پایه ای که زیر پایه هاش چرخ داشت خودشو کشوند سمت من.
-نم اشکتو نگه دار برای خودت کیان...
-این چی بود؟!
-این جلسۀ پنجمی بود که داشتم با دارو و هیپنوتیزم، ماهرخ رو شست و شوی مغزی میدادم... جالب بود نه؟ دقیقا بیست جلسه روش کار کردم تا شد این ماهی که الان دیدی...
دقت که کردم یادم افتاد ماهی تو فیلم موهاش به بلندی الان نبود.
-میخوای بقیه اشو ببینی؟
-برای چی نشون من دادی؟
-فقط خواستم بدونی اگه حرفی میزنم جدیه... بلوفی در کار نیس... اینو از اول به ماهی هم گفتم اما قبول نکرد... خواست منو شکست بده اما... به ضرر خودش تموم شد...
-با من هم میخوای همین کارو بکنی؟ ولی من که...
-نه گلم... اون یه پروژۀ دیگه بود... که البته هنوز هم ادامه داره... فقط دیگه روی ماهی انجام نمیشه...
-چرا؟
-حالا میرسیم به شما کیان جان!
از جیب روپوشش یه سرنگ در آورد.
-به نظرت این بار چندمه دارم این آمپولو میزنم بهت؟
بار چندم؟! مگه من این صحنه ها رو قبلا دیده بودم؟ این بار اول بود! نبود؟ نگاهم روی سوزن سرنگ مونده بود. حتی تا همون لحظه که فرو رفت توی پوستم. همونطور که بهرام داشت رفته رفته تار میشد صداشو شنیدم:
-تو بخصوصی کیان! ماهی میخواست از خودش مراقبت کنه... برای ما ماهی فقط زنه داخل قفس بود... میخواست فکر کنه... میخواست به دیوونگی نبازه... محتاج دنیا بود تا دیوونه نشه... قرار نبود بذاره بشکنیمش... قرار بود یه روز از قفسش آزاد بشه... بذار ببینیم یه دیوونه که از دنیا بریده چه میکنه؟...
و همه جا سیاه شد.
............................................
سر و صورت ماهی خون آلوده بود... نفس عمیقی کشیدم و به نقطه ای از دیوار که هیچ راهی به خارج از اتاقک نداشت نگاه کردم. تا الان حداقل ده بار خودمو کوبیده بودم به دیوار و خورده بودم زمین. اما نمیفهمیدم چرا. همزمان با هر پرش چنگ میزدم به دیوار و هر بار قبل از اینکه بخورم زمین، به سختی خودمو رو کنترل میکردم... سرم گیج میرفت... اول با شونۀ راستش خورد زمین و متعاقبش سرمو محکم با صدای چندش آوری به زمین کوبیدم. نزدیک بود بالا بیارم.
-نمیخوای بس کنی کیان؟ تو این تاریکی که چیزی معلوم نیس... نمیخوای صبر کنی تا صبح؟
-همه جا روشنه!!!!!!!
-مطمئنی؟
با عصبانیت سرمو بلند کردم و چراق هالوژنی رو که بالای سرمون روشن بود به... بهرام اینجا بود! حاضرم قسم بخورم اینجا بود! تمام تنم میلرزید... از خشم... حس میکردم مسخره ام کرده!
-یه نگاهی از پنجره بنداز...
-کدوم پنجره؟! کثافت! آشغال! مسخره ام کردی! اینجا همون اتاق همیشگیه! چراغ لعنتیشم هیچوخ خاموش نمیشه!
سر گیجۀ لعنتی بدبختم کرده بود... چم شده؟!

خسته بودم! به اجبار سرپا بودم... بیچاره... خسته... بی تفکر... خالی... آره! خالی... صداش خالی بود... صدام خالی بود! نه! اونی که دیدم یه فیلم بود! فیلم ماهی بود! فیلم شکنجۀ ماهی بود! ماهی بود... ماهی بود؟ من بودم؟ گیج شدم! و بدتر از همه اینکه نمیفهمیدم چه اتفاقی داره میوفته. داشتم به یه فیلم ضبط شده نگاه میکردم. بهرام گاهی ظاهر میشد اما به نظر نمیرسید که بهرام مشکلی داشته باشه.
-چشمام! بهرام؟! بهرام!
-بهرام کیه؟
گیج شده بودم. مکالمۀ عجیبی بود.
-بهرام! اینا همه اش بازیه! میفهمم! حسش میکنم!
-برای چی بیان ماهی؟
-من ماهی نیستم! من... من... من ماهی نیستم!
-پس کی هستی؟ میشه بگی؟
فکرم خالی بود! از اینکه داشتم با خودم حرف میزدم حس میکردم... حس میکردم دارم دیوونه میشم... سرم داشت میترکید. تقریبا افتادم. اما زیرم نرم بود. دیوار هم نرم بود.
-دیوار ماهی سیمانی بود! من ماهی نیستم! دیوار من نرمه... دیوار من... سیمانی نیس...
همونطور که نشسته بودم یه نگاه به سقف کردم. سیاهی بلندگو رو میتونستم کنار چراغ تشخیص بدم. صدای بهرام بود که میپرسید:
-به نظرت سقف اینجا بلندیش چقدره ماهی؟
-من ماهی نیستم...
بهرام دوباره ظاهر شد. حالا جلوتر اومده بود. یه چیزهایی رو داشت روی چارت یادداشت میکرد.
-نگفتی سقف اینجا بلندیش چقدره کیان؟
به سختی نالیدم:
-کیان؟ کیان کیه؟
تلویزیون جلوی چشمم خاموش شد.انگار از توی تلویزیون بیرون اومدم... بهرام از روی صندلی پنج پایه ای که زیر پایه هاش چرخ داشت خودشو کشوند سمت من.
-نم اشکتو نگه دار برای خودت کیان...
-این چی بود؟!
-این جلسۀ پنجمی بود که داشتم با دارو و هیپنوتیزم، ماهرخ رو شست و شوی مغزی میدادم... جالب بود نه؟ دقیقا بیست جلسه روش کار کردم تا شد این ماهی که الان دیدی...
-ولی... ولی آخه! این من بودم! ماهی نبود! این فیلم من بود بهرام!
-فیلم تو؟! میخوای بقیه اشو ببینی؟ که ببینی فیلم تو نیست؟
-اگه فیلم من نبود... ما... من تمام اینها رو قبلا تجربه کردم!
-منظورت دژاووئه؟ جالب شد...
-دژاوو؟! اون چیه؟
-صحنه ای که برات اتفاق میوفته به جای اینکه در قسمت کوتاه مدت حافظه ات ذخیره بشه، اشتباهی در قسمت بلند مدت حافظه ات ذخیره میشه و باعث میشه فکر کنی این صحنه رو قبلا یه جایی دیدی...
-بهرام!
بدون اینکه جواب منو بده، از جیب روپوشش یه سرنگ در آورد.
-به نظرت این بار چندمه دارم این آمپولو میزنم بهت؟
بار چندم؟! مگه من این صحنه ها رو قبلا دیده بودم؟ این بار اول بود! نبود؟ نگاهم روی سوزن سرنگ مونده بود. حتی تا همون لحظه که فرو رفت توی پوستم. همونطور که بهرام داشت رفته رفته تار میشد صداشو شنیدم:
-تو بخصوصی کیان!
من بخصوص بودم؟ چرا؟ و همه جا سیاه شد...
....................................
نور خیره کنندۀ اتاق چشمامو زد. اولین چیزی که حواسمو جمع کرد صدای بهرام بود که همونطوری که خم شده بود روی مونیتور یه دستگاه سمت چپم، داشت آهنگی رو زیر لب زمزمه میکرد. بی اختیار ناله کردم. صداش بر خلاف ناله های من خیلی سر حال بود:
-بیدار شدی؟
-چیکار... می...
-نگران نباش... کار خاصیت ندارم...
اما گویا کار خاصی داشت. وقتی حواسم یه کم بیشتر جمع شد متوجه مرد مسنی شدم که روی یه صندلی نزدیک من نشسته بود. یه دستگاه بینمون بود که با لوله های مخصوص خون رو از بازوی چپ من میکشید و از دستگاه رد میکرد تا به بدن مرد مسن برسونه. البته فکر کنم این اتفاقی بود که داشت می افتاد:
-چیکار داری میکنی؟
-نگران نباش پسر جون... خطری تهدیدت نمیکنه... یه کم دندون رو جیگر بذاری تموم شده گلم...
خیلی نا نداشتم که بخوام حرف بزنم. از بهرام میترسیدم.... بدنم هم از تمام اون قسمتهایی که میتونستم برای آزاد کردن خودم استفاده کنم سفت و محکم به صندلی چفت شده بود و امکان کوچکترین جابه جایی رو نداشتم. یه کم بیشتر که حواسم جمع شد یاد غزل افتادم. چشم گردوندم اما به جز ما سه نفر هیشکی تو این لابراتوآر نبود. با اینحال چیزی از نگرانیم کم نکرد:
-با غزل چیک...
-غزل؟! نگران نباش جاش امنه...
-چیکار داری میکنی؟
-برای چی میپرسی؟ وقتی قرار نیس چیزی بفهمی؟
-چیکار داری میکنی بهرام؟!
-پیله کردی ها! نترس گفتم!
تن صداش رفت بالا و در حالیکه دستاشو زده بود به سینه اش خیره شد به من. متوجه شدم به دست راستم هم یه سرم خوراکی وصله.
-تشنمه...
-حالا بهتر شد...
بطری آبی رو که روی میز رو به رومون بود رو برداشت و سرشو باز کرد و گرفت سمت دهنم. گویا از نگاهم خوند که نگرانم نکنه چیزی توی آب باشه.
-نگران نباش... هر چی کمتر تو سیستمت دارو باشه همونقدر بهتره... بخور...
آبو خوردم اما از خشکی گلوم نه تنها کم نشد بلکه حس کردم راه گلوم از بتونه. گلوم خش خش میکرد موقع نفس کشیدن و حس میکردم خشک تر میشه.
-داری چیکار...
خم شد تو صورتم و در حالیکه داشت شونۀ راستمو با شصتش نوازش میکرد خیره شد تو چشمام:
-اگه نمیخوای دهنتو چسب بزنم لطفا خودت هم یه کم همکاری کن...
-میخوای منو بکشی؟
-تو رو بخوام بکشم؟!!!! شوخی میکنی! تازه پیدات کردم... دست نخورده و بکر!
-دست نخورده؟!
حس میکردم یه چیزی غلط بود... حس میکردم به روحم تجاوز شده. بدتر از اون حس میکردم بهرام به روحم تجاوز کرده. صداش عصبیم میکرد. حس میکردم با این صدا خاطرۀ بدی دارم. ها! یه خواب بد دیده بودم! اما... چرا اینقدر واقعی به نظر میرسه؟
-آره... خیلی نادر پیش اومده مواردی مثل تو به تورم خورده باشه و از قبل با انواع و اقسام آزمایشهای غلط غراضه اش نکرده بوده باشن...
-نمیفهمم چی میگی...
-برای همونم نمیخواستم توضیح بدم... چون نمیفهمی...
-چرا از اول باهام...
-چرا از اول باهات در جریان نذاشتم؟! یعنی تو فقط منتظر بودی من بگم چی میخوام و تو هم آستینتو بزنی بالا بگی بفرما؟ فرمایشاتی میفرمایین عزیزم... حالا اگه یه مسئلۀ عادی بود شاید اما تجربه بهم ثابت کرده که وقتی حس میکنی جونت در خطره اون حس حفظ ذاتت قراره مزاحم باشه... ترس از چیزی که نمیفهمی و درد احتمالی که ذهنت خلق میکنه باعث میشد نذاری کارمو پیش ببرم... و میدونی خنده دار ترین چیزی که من دیدم چیه؟
منظورش به من بود یعنی؟ با تعجب داشتم سعی میکردم حرفهای بهرامو بفهمم:
-صد در صد تا حالا فیلمهای جیمز باندو دیدی... تا حالا دقت کردی اونجاهایی که جیمز باند گیر دشمنهاش میوفته؟ فلسفۀ باز شدن نطق آدم بدۀ داستانو من اصلا نمیفهمم... شروع میکنن توضیح دادن به جیمز باند که آه! من قراره این بلا رو سرت بیارم... اوه من قراره اون بلا رو سرت بیارم... بعدش هم لیزرو روشن میکنه و ولش میکنه به امان خدا و میره پی کارش... من نمیفهمم تو چه کاری داری واجب تر از کشتن دشمنت؟ میمیری دو دیقه اضافه تر وایسی جیمز باند از وسط نصف شه بعد بری به بقیۀ کارات برسی؟ به جون خودت کیان! اگه این آدم بدها یه ده دیقه خفه خون میگرفتن الان جیمزباند و هفت نسل اینور اونورشو از صحنۀ روزگار محو کرده بودن... حالا میفهمی چرا بهت نگفتم؟
-ولی من از تو...
-میترسی؟... خوشت اومده؟... چی؟ ... کیان!... تو برای من فقط یه موقعیتی... برای هر جفتمون یه موقعیتی! میدونی با علم من و ژنتیک تو چه کارایی میشه کرد؟ میدونی الان چند ساله من دارم سعی میکنم یه موجود جهش یافته از طریق لقاح به وجود بیارم؟
گیج شده بودم.
-از جون من چی میخوای؟
-سیستم ایمنی بدن تو از سن واقعیت جوونتره... میخوام ازش استفاده کنم... تو این چند ساعتی که خواب بودی خیلی چیزها رو راجع بهت کشف کردم... که البته با تئوریهایی که داشتم کاملا مچ بود...
........................................
-از همون اول فقط همه روی یک چیز همنظر بودن و اون اینکه من پسر قشنگ و جذابی هستم. اما نمیدونم چرا خودم نمیتونستم این زیبایی رو درون آینه ببینم...
چیزی که من میدیدم یه ماشین بود. یه ماشین از جنس نرم گوشت. و هر چی سنم بالاتر میرفت میخواستم بدونم داخل این ماشین چه چیزهایی قرار داره. اوایل که بچه بودم اما کم کم رنگ قرمز مایعی که از بدنم خارج میشد توجهمو جلب کرد. زخمهای روی تنم رو باز میکردم. سر همونم زخمهام اصولا دیر خوب میشد چون همیشه از زخمهام آویزون بودم. زخمهایی که از قبل وجود داشتن و میشد توشون جستجو کرد رو، با کمک موچین مادرم تا حدودی میتونستم باز کنم. و اولین بار در ۱۰ سالگی بود که وقتی پای چپم شکست و استخونم گوشت رو پاره کرد و زد بیرون، بیشتر از اون که وحشتزده بشم، علیرغم درد، چند لحظه ای به اون جسم سوزان و دردناک سفید و آغشته به خون آبه خیره شدم... تصویری که جلوی چشمم بود یه تصویر از یه ماشین صدمه دیده بود که نمیدونستم چطور باید سر همش کرد و راهش انداخت. و نمیذاشت بهش دست بزنم. درد چی بود؟ به دلیل درد اون روز و اون لحظه، جرات اینکه بهش دست بزنم رو نداشتم... اما آرزوش رفته رفته پر رنگ تر میشد در درونم...اگه درد بریده شدن نبود احتمالا تا الان خودمو سلاخی کرده بودم...
صحنه ای که اونروز دیدم و این سوال که من چه جور ماشینی هستم تبدیل شده بود به یک بیماری! کتابهای آناتومی، رنگ و وارنگ، جوابگوی این سوال نبود. از ۱۵ سالگی رسما فقط میخواستم ذره ذره و جزء به جزء این ماشین رو لمس کنم. کنترل کنم. وقتی داشتم بزرگ میشدم احساس کردم من هیچکس یا هیچ چیز نیستم... منظورم یه چیزی فراتر از بهرام بودن بود... درسی که میخوندیم تو مدرسه جوابگوی ذهن کنجکاو و تشنۀ من نبود... هر چی به قول جامعه بیشتر مدرسه میرفتم بیشتر متوجه میشدم که من نه نظری دارم نه عقیده ای نه علاقه ای نه اطلاعی از چیزی. و احساس میکردم هر چی بیشتر میخونم، رفته رفته اطلاعاتم کمتر میشه. از پدر و مادرم سوال میکردم اما از جوابشون فقط این دستگیرم شد که من به عنوان ماشین، فقط یه کاربرد دارم که اونم بهتر از بچه های بقیه بودن بود... البته این فقط مختص من نمیشد... همونطوری که من پسر شهرام یا پسر نیلوفر بودم، همونطور هم بچه های بقیه به جز با اسم پدر و مادرشون وجود خارجی نداشتن. همۀ دنیا دور پدر و مادرها میچرخید و بچه ها مایملک پدر و مادرشون بودن. یه چیزی مثل میز و صندلی یا مبل که فقط نمیشه روش بشینی. من که خوب داده هام معلوم بود. موجود قشنگی بودم... اطرافیان پولداری داشتم... به نظر بقیه نابغه بودم... اما اون چیزی که بقیه بهش نبوغ میگفتن رو درک نمیکردم... در چشم خودم حفظ کردن اطلاعاتی که جلوی چشمم بود کاری نداشت. اما راجع به بقیه. اونهایی که هم زمان با من به دنیا اومده بودن... چرا سطح نمرات ما با هم یکی نبود؟ تو سر من چه خبری بود که تو سر اونها نبود؟ یا بالعکس؟ مگه به یاد نگهداشتن یه مسئله چقدر سخت بود؟ ماشینهای قبل من... یا بعد من... با توانایی های متفاوت و مشابه! منظور از خلقت ما مخلوقاتی که در دستۀ انسان یا آدم قرار میگرفتیم چی بود؟ اصلا منظور از خلقت هر چیزی که وجود داشت و در اطرافم در حرکت، چی بود؟ چی بود که ما رو از هم متمایز یا منحصر به فرد میکرد؟ توانایی یعنی چه؟
گاهی مغزم اونقدر از سوال پر بود که حس میکردم در شرف انفجاره! انتظاراتی که اطرافیان ازم داشتن رو گویا در نهایت درجه براشون برآورده میکردم و خیالشون از طرف من راحت بود. و همین هم کار منو برای به حال خودم رها شدن راحت کرده بود. این همه نبوغ حیف بود برای چیزی به جز پزشکی هدر بره، میگفتن بهم... البته اجباری از طرف پدر و مادرم اعمال نمیشد اما وقتی علاقۀ عجیبمو به آناتومی بدن دیدن فهمیدن که من در آینده قراره چی بشم. برای اطرافیان من فعلا هیچی نبودم. اینو میدونستم. اما سوالی که من و اطرافیانم راجع به چی بودن یا نبودن من، از خودمون میپرسیدیم، ماهیتشون زمین تا آسمون با هم فرق داشت. بین فلسفه و واقعیت گیر افتاده بودم... وقتی به پدرم گفتم که میخوام برای کنکور و پزشکی درس بخونم و میخوام که اطرافم خلوت باشه، به درخواستم برای یه خونۀ مجردی جواب مثبت داد. منو هیچوقت به جز کتاب با چیز دیگه ای ندیده بود... تمام پولی که برای وسایل خونه بهم میدادن صرف انواع و اقسام کتابهای پزشکی میشد. همه میدونستیم که من قراره نفر اول پزشکی اون سال باشم. و شدم. البته برام نفر اول و دوم اصلا مهم نبود. تنها چیز مهم ورود به دنیای پزشکی و کشف جواب برای تمام سوالاتم بود... تحقیقات شخصیم رو به صورت آماتور شروع کرده بودم... اولین موشهای آزمایشگاهیم، مرغ عشقهایی بودن که مادرم بهم هدیه کرده بود. اما اندازه اشون اونقدر نبود که بتونم چیز خاصی سر در بیارم. بی تجربه بودم و بیشتر سلاخیشون کردم... چند صد پرنده به اشکال و اندازه های مختلف استفاده کردم که بالاخره فهمیدم با این چاقوهای آشپزخونه چه مقدار فشار لازمه تا اورگانهای حیاتی رو پاره نکنم و از بین نبرم... بعد از اون نوبت بقیۀ موجودات بود. گربه ها و بعد از اون هم سگها... البته این فقط یه راز بود که هیچکس ازش خبر نداشت. حیاط پشت خونه پر از چاله چوله های حیوانات مدفون بود... اما اون چیزی که دنیای منو تغییر داد، حرفی بود که یکی از اساتیدمون یه بار سر کلاس گفت و اون گیجی رو که گرفتارش بودم رفع کرد:
-علم پزشکی شاید خیلی پیشرفت کرده باشه اما خدا رو شکر هنوز در حدی نیس که بشه هیولای فرانکن اشتاین رو از نزدیک ببینیم...
-استاد؟! هیولای فرانکن اشتاین؟! اون دیگه چیه؟!
با تعجب برگشت سمت من:
-بهرام؟! گرفتی ما رو؟! واقعا؟! جدی نشنیدی راجع بهش؟! مگه میشه؟
کتاب خودش رو به من غرض داد. انگلیسی بود اما موردی نبود. زبانم اونقدری بود که بتونم ته و توش رو دربیارم. مهم این بود که سوالی رو که تا حالا از خودم میپرسیدم و جوابی براش نبود، به نوع دیگه ای در این کتاب مطرح شده بود. ماهیت وجودی ما! لیمیتهای ما! هر چی کتاب رو با دونسته های خودم مطابقت میدادم میدیدم فرانکن اشتاین یه چیز خاص رو ندیده گرفته بود. هورمونها! از دید من ما هیچ چیزی به جز هورمونهامون نبودیم... یک ماشین پیچیده که از طریق هورمونهای مختلف هدایت میشه... برای من چیزی به عنوان ماوراء الطبیعه وجود نداشت. برای همه چیز یه دلیل علمی وجود داشت و نمیتونستم بفهمم چطور برای هر چیزی که جوابش فقط کمی تفکر و تحقیق لازم داره، دست به دامن خدا و خواستش میشن... فقط کافی بود افق دیدمون رو گسترده تر کنیم... دکتر فرانکن اشتاین جریان الکتریسیته رو محرک اصلی میدونست اما حتی اگه درست هم فکر کرده بود که صد البته نکرده بود، واقعیت این بود که برای به وجود اومدن، این الکتریسیته محتاج هورمونهاست تا اصلا ایجاد بشه... حدس میزنم برای دانش اونموقع الکتریسیته کفایت میکرده اما... اگه واقعا میخواستم پیشرفتی در این زمینه داشته باشم فقط یک نفر بود که واقعا میتونست کمکم کنه و اون هم خود هیولا بود. نرتیو هیولا چشمم رو به روی حقیقتی باز کرد که مری شلی ندونسته در اختیارم گذاشت. اونجوری که در داستان ذکر شده بود، دکتر فرانکن اشتاین با در کنار هم قرار دادن اعضای بدن مردگان این هیولای باهوش رو به وجود آورده بود. اما آیا مگه میشد با از کنار هم قرار دادن اعضای موجوداتی به درد نخور، با لیمیتیشن محدود و ناکافی، موجودی باهوش خلق کرد؟ برای این کار، هورمونهای جهش یافته لازم بود... از اونجا به بعد میدونستم دکتر شدن بیهوده اس. اونقدر تجربه داشتم که بتونم از پس بافتهای مختلف بر بیام. اما! از کجا باید شروع میکردم؟ اولین چیزی که میدونستم این بود که هورمونها پیغام رسانهای شیمیایی هستند که با سفر در نقاط مختلف بدن پروسسهای مختلف از قبیل رشد، متابولیسم و تولید مثل و سیستم ایمنی بدن رو تحت تاثیر قرار بدن... و هورمون هم وابسته به ژنتیک بود... یک چیز مشخص بود. و اون هم اینکه به وجود آوردن یک بدن جهش یافته به جز با اجزای جهش یافته ممکن نیست... مگه نه اینکه هورمونها رفتارهای ما رو کنترل میکنن؟ عشق و محبت پدر و مادری، برای حفظ جون فرزند تازه متولد شده، چیزی نیست به جز هورمونهایی که فقط هستن تا والد رو با نیازهای موجودی که هیچ شانسی برای زندگیش نداره، تطبیق بدن... سالها و قرنها اوولوشن موجودات مختلف بهم میگفت که فقط موجوداتی که خودشون رو تطبیق میدن جهش پیدا میکنن... و همه چیز وابسته به این هورمونهاست که به صورت مصنوعی هم میشه تولیدشون کرد و در اختیار موجود مورد نظر گذاشت و یا حتی کنترلش کرد. به همین دلیل مجبور شدم دامنۀ دانشم رو در رابطه با تمام هورمونها و اثراتش رو گسترش بدم... اما از طرق قانونی امکانش نبود... پس غیر قانونی شروع کردم... اولین چیزی که لازم داشتم یه جای بی در و پیکر بود که تا دلت میخواست موش آزمایشگاهی در اختیارم قرار بگیره... مگه میمونها چقدر شبیه انسانها بودن؟ تنها یه چیز ساختار انسانی داشت و اون هم آدمها بودن. علاوه بر اون مگه حیوانات میتونستن از تغییراتی که داروها و هورمونهای مختلف در بدنشون ایجاد میکنه برام بگن؟ آدم لازم داشتم و از همه سن و سالی... برای همون هم رفتم هند. کشوری که پر بود از آدمهایی که کسی رو نداشتن... تصمیم گرفتم برم به بهشت تبهکاران، آمریکا... قبلا یک بار برای دیدن عموی بزرگم که قبل از انقلاب رفته بود برای درس خوندن و به خاطر انقلاب دیگه نتونسته بود برگرده... اونقدر پول داشتیم که بتونم از طریق سرمایه گذاری تو آمریکا گرین کارت بگیرم... مشکلم فقط رسیدن به آمریکا بود و وقتی رسیدم اولین کارم غیب شدن بود... تمام احتیاجاتم کش انجام میشد و پیگیری و تعقیبم تقریبا غیر ممکن... اونموقع ها هم مثل الان اینترنت اینقدر پیشرفت نکرده بود... میدونستم به عنوان میسینگ پرسن دنبالم میگردن اما کم کم شدم جزئی از کولد کیسهایی که هرگز به نتیجه ای نمیرسیدن... آمریکا اونقدر بزرگ بود و درندشت که تا پلیس میخواست حتی خبردار بشه که شخصی ناپدید شده، من کارمو تموم کرده بودم... قربانیهام هم از هر سن و جنسی بودن... صحرای نوادا بهترین جا بود برای خلاص شدن از شر ماشینهای از کار افتاده و بعد از مدتی یه گروه زیرزمینی تشکیل دادم متشکل از دانشجوهای داروسازی با استعداد که لنگ پول بودن و بقیه اش به قول آمریکاییها هیستوری بود..
ادامه دارد...


ماهی دریاهای سیاه (۱)
از صبح که رفته بودم به جنگ خیابونا، الان نزدیک غروب بود که بالاخره رسیدم. هوای خفه گلومو میسوزوند اما نه اونقدر که خوشیم یادم بره... هر چند ثانیه یه بار چادرمو محکمتر میکشیدم دورم... چندصد متریه به قول معروف کوچه امون، از تو پلاستیک مشکی کهنه ام چادر مشکی زوار دررفته امو کشیده بودم سرم. برای دیدن صاحبکارم یه مانتوی قابل قبول تنم کرده بودم و سر همونم اگه خدای نکرده میدیدن مانتوی خوب تنمه و به گوش صابخونۀ کفتارمون میرسید، آنی کرایه رو بالا میبرد. به عمد لخ لخ کفشامو صدا دارتر کردم. منظرۀ چشم نواز آ مختار و رسول که طبق معمول، تو کوچه، پای دیوار بساط کرده بودن و داشتن مواد میکشیدن، اولین چیزی بود که بهم خوشامد گفت. آ مختار با اون حالش هم دیوث دست از هیزی بر نمیداشت انگار. گاهی میخواستم یه لگد بزنم در کیونش و مادرشو بگام. تنه لش کون گشاد نمیکرد قی چشماشو پاک کنه اونوخ میخواس منو بگیره بچه کیونی! داشتم از کنارش رد میشدم که آژیرش خر خر کنان بلند شد:
-هششه! پنا! کجا بودی تالا! با تو ام... کره خر حیف و میلش نکن!
جوابشو ندادم. اونم پنچر کرد. راستش خوشحال تر از اونی بودم که بتونه برینه تو احوالاتم. امشب دیگه از این خراب شده میرفتیم با شبنم. داشتم از کنارشون رد میشدم که آ مختار به زور سلام و صلوات بلند شد و راهو به روم بست.
-هوی جنده خانوم! من غریت دارم ها... اینجوری...
نا نداشت و کوبوندنش به دیوار مث آب خوردن بود. همینم مونده بود این کیرخر واسه من بلند شه و ادعای به قول خودش غریت بکنه... خیلی سریع چاقوی ضامن دارمو از تو جیبم در آوردم و گذاشتم بیخ گلوش و زل زدم تو چشماش:
-این تیزی رو تازه کشیدم رو تن خودم... میخوای ایدزیت کنم بری جاکش؟ یه بار دیگه به من دس بزن ببین آبکشت میکنم یا نه!
تمام انرژی وغیرتش گویا فقط در همین حد بود. در حالی که زیر لب فحش خواهر مادر میداد بهم، ولش کردم که چون تعادل نداشت محکم با کیون خورد زمین. دیگه صبر نکردم ببینم چی میگه. خودمو چپوندم لای دیوارهای قدیمی و رسوندم به در آبی رنگ و زنگ زده آلونکمون. شیشه هاشو همین مختار حمال شکسته بود. چند شب پیش... سر همون از داخل روزنامه میذاشتیم جاش... باز خوبی اینجا این بود که باد نمیزد. فقط سرد بود. از تو سوراخی شبنمو دیدم که تو خونه پای علاءالدین نشسته بود. با دیدن من سریع اومد سمت من و قفل درو از داخل باز کرد. از پشت همون شیشۀ شکسته سلام کرد. رنگش پریده بود:
-دیر اومدی پناه... داشتم نگران میشدم این مرتیکه هم عر میزد...
خودمو انداختم تو. به این منطقه اصلا اعتباری نبود. قبل از هر چیزی اول قفلو انداختم و چفتش کردم پشتم:
-با مرده حرف زدم... گفتم اوضامون اینجوریه... قرار شد از امشب بریم تو اتاق پشت چاپخونه بمونیم...
-راس میگی؟!
-فقط یه جوری رفتار کن انگار داریم میریم خرید و بر میگردیم...
شبنم نگاهش نگران بود.
-از مرده مطمئنی؟
-مطمئنم نباشم باز از این خراب شده بهتره... گف میتونیم مجانی بمونیم تو اون اتاقه... تازه به جز اون حقوقم میده...
-جدی؟!
سرمو بردم تو گوشش و جوری که فقط خودش بشنوه زمزمه کردم:
-وسیله هم داره تازه... امشب بریم کرایۀ این ماه تو جیبمون میمونه... میتونیم لباس بخریم... امشب اولین حقوقمو هم داده... باورت نمیشه ۲۰۰ دلار!
برای شبنمی که تا حالا ۲۰۰ ریال کف دستش نگرفته بود، نفسش بند اومد...
-پناه؟ این مرده نخشه مخشه نداشته باشه واسمون؟
-مگه این مختار شیپیشو نداره؟ لااقل اون مرده نقشه هم داشته باشه دیگه شیپیش نداره... بدو چادرتو بکن سرت بریم... تازه یه سورپرایز هم دارم!!!!! ببینیش غش میکنی!
البته آقای خسرو شاهی شپش نداشت هیچ، بلکه مرد بسیار متشخص و خوش تیپ و ترکیب و با کلاسی هم بود. چشمهای سبز و میشیش، زیر اون ابروهای پر و مشکیش پاهامو سست میکرد... اوخ از عطرش نگم... یه انتشاراتی با کلاس داشت و البته پولش هم از پارو بالا میرفت. درسته که برام جای تعجب داشت وضع خوبش اونم تو ایران که سرانۀ مطالعه تقریبا هیچ چی نیس، اما حالا که بالاخره فرشتۀ نجاتمو پیدا کرده بودم، قصد نداشتم به قیمت جونم هم که شده ولش کنم... چهارچنگولی بهش میچسبیدم و اصلا هم قیمتی که قرار بود بابتش پرداخت کنم مهم نبود... راستیاتش اونقدر شپش از سر و کولمون بالا رفته بود که برای از اینجا رفتن هر کاری میشد میکردم... حتی شده خودفروشی... که البته همون خودفروشیشم لاکچری از ما بهترون بود... اونایی که وسعشون به تیغ و حموم و اینا میرسید... آخرین باری که موهام رنگ شامپو دیده بود فقط خدا میدونس کی بوده... هیشکی اونقدر واسه سکس له له نمیزنه که بخواد شپش مپش و مریضی بگیره... امشب قرار بود برای شبنم جشن بگیرم! اونم تو حموم! فکرشو بکن یه حموم تمیز! اینجا با بدبختی اگه سه هفته یه بار میتونستیم حموم کنیم کلامونو مینداختیم هوا. اونم تو این بی آبی... یه حموم عمومی بود اون سر دنیا جایی که عرب نی انداخت... که اونم میرفتی مثلا تمیز شی عفونتم میگرفتی برمیگشتی... سر همون هفته ای یه بار فقط یه تشت مسی آب سرد گیر میاوردیم و زیر بغلو لای پامونو که دستمال مرطوب میکشیدیم، میشد حموممون... البته اونم فقط وقتای پریود... پریود... چه اسم باکلاسی داره انصافا! اونم واسه ما که یه دونه شورت نداشتیم تنمون کنیم... حالا فکرشو بکن؟ اتاقکی رو که قرار بود توش بمونیم دیده بودم. به جرات ده برابر اینجا بزرگیش بود... یه حموم مخصوص خودش داشت! با شامپو! داشتم میمردم که هر چه سریعتر شبنم هم ببینه... میدونستم ذوق مرگ میشه از خوشی... موقعی که میخواستیم بریم از اون آلونک بیرون، باید درست رفتار میکردیم که مبادا بهمون شک کنن... با صدایی که تقریبا هر کی اون اطرافه بشنوه گفتم:
-شبی... قفل کن دیگه این بی صابو... چند دفعه بگم؟ همین یه تش مسی هم از سرمون زیادی میبینی؟
طبق معمول همیشه که میرفتیم بیرون همه چیزو عادت وار انجام دادیم... خدافظ خراب شده! خدافظ لجنزار! دیگه برنمیگردم بهت! این منطقه خلاف کوچیکه اش تجاوز به عنف بود... فقط چون چو انداخته بودیم ایدزی هستیم دو تا خواهری، کاری به لای پامون نداشتن... اما تش مسیه قد ما خوش شانس نبود... تا حالا چند دفعه ازمون دزدیده بودنش. و مجبور شده بودیم یکی دیگه بخریم...
امیدوار بودم صدای این دیوث آخرین بار باشه که تو گوشم خر خر میکنه:
-دختر! دیروخ داره میشه... یه نیم ساعت صب کنین منم بیام حواسم بتون باشه...
از لای دندونام غریدم:
-سیکتیر بینم بابا!
دلارها رو تو بانک تبدیل کرده بودم. اما قصد نداشتم گندش در بیاد. با شبنم تا همون مسیر همیشگیو پای پیاده رفتیم. حتی برای خاطر جمعی یه مقدار دیگه هم گز کردیم که مبادا کسی ببینتمون. از اونجا به بعدش زندگی شاهنشاهیمون با آقای خسروشاهی شروع میشد. تو تاکسی شبنم دستمو محکم گرفته بود... اون از آینده میترسید و من از گذشته... دستشو محکم تو دستام فشردم و بهش لبخند زدم... وقتی رسیدیم سر خیابونی که انتشاراتی توش بود و داشتم پول راننده رو حساب میکردم برق ترسخوردۀ نگاه شبنم رو پولها رو متوجه شدم:
-کم نیاریم یه وخ پناه؟
ابروهامو به علامت نه دادم هوا. خیلی سریع شبنمو با خودم کشوندم تا در پشتی ساختمون. به سفارش آقای خسروشاهی درو قفل و بست کردیم و از راهروی نسبتا کم عرضی گذشتیم و سمت راست درو باز کردم... از اونکه فکر میکردم چیدمانش شاهانه تر بود. یه فرش ۱۲ متری قرمز... مبل؟! میز وسط اتاق؟!!!!! آینه ی قدی؟!!!!!! خدایا اینجا اگه بهشت نیست کجاس؟ آخ اون در! قیافۀ شبنم دیدنی بود. دختری که تمام ثروتش تا الان فقط یه تشت مسی بود و روی روزنامه مینشست، الان داشت مبل میدید... با اشتیاق دستامو مشت کردم و کوبیدم به هم.
-بیا بیا!!!
بردمش سمت دری که حموم پشتش بود. درو باز کردم. یه حموم نسبتا بزرگ که جلوی چشممون ظاهر شد به وضوح دیدم که شبنم یه لحظه زانوهاش سست شد اما مثل اینایی که تو خواب راه میرن رفت سمت دوش و همونجوری با لباس زیرش وایساد...
..........................
-پناه؟ پاشو قربونت... جاتو انداختم....
با صدای شبنم از خواب پریدم و اولین چیزی که تمام بدنمو از جاش پروند درد خواب رفتگی پاهام بود. مثل چی از زیر میزی که عکسها و کاغذها روش بود جهیدم بیرون. کنار میز تحریر خوابم برده بود. یه لحظه بیدار که شدم یادم نبود کجام اما خیلی سریع همه چی یادم افتاد:
-هوووووووووخ.....پااااااااااممممممم!
-پاشو بیا تو جات بخواب... بقیه اشو فردا مینویسی...
پاهام جوری گز گز و درد میکرد که میخواستم بمیرم. نمیتونستم تکون بخورم. و تا بخواد خواب پاهام بپره، خواب خودم هم پریده بود. بیشترش هم به خاطر این بود که برای فردا صبح دلهره داشتم. اگه آقای خسروشاهی داستانو نمیپسندید، چی؟ اگه نمیاونستم ادامه بدم چی؟ برای هر داستانی که مینوشتم و میپسندید پول میگرفتم. آقای خسروشاهی یه انتشاراتی داشت که به گفتۀ خودش مشتریهای خاصی رو راه مینداخت. البته دقیق نمیدونستم کارش چیه اما خو به من چه؟ من تا جایی که بتونم قصه مینویسم... ازم هر کاری بخواد میکنم تا منو پیش خودش نگهداره... همونجوری که پاهامو دراز کرده بودم، خودم هم دراز کشیدم رو زمین و به شبنم نگاه کردم که تو جاش نشسته بود و داشت نگاهم میکرد. شبنم از من یه سال بزرگتر بود و ۲۰ ساله. توی یه تولیدی کار میکرد که انداختنش بیرون. همونجوریش با حقوق بخور و نمیرش نمیتونستیم اموراتمونو بگذرونیم. تا اینکه به گوش یارو نمیدونم چه جوری رسید شبنم ایدز داره... ایدز ما رو میدید در میرفت که یه وخ ازمون مریضی اینا نگیره... اما بالاخره همون چویی که تو محل انداخته بودیم که مثلا راحتمون بذارن واسمون شر شد. از کار بیرونش کردن. جرات هم نکردیم راستشو بگیم به یارو. یه چند شب که گشنگی کشیدیم یه شب دفترچه خاطرات مامانمونو که از دهشون مینوشت رو برداشته بودم میخوندم که یهو یه فکری به سرم زد. اونقدر این خاطراتو وقتی که زنده بود برامون گفته بود که همه اشو، نقطه نقطه اشو از بر بودم. سنگ مف گنجیشک مف... گفتم میبرم خاطرات ننه امونو میدم به یه انتشاراتی... خدا رو چه دیدی؟ بلکم کی یکی خواست... منم طبعمو از مادرم به ارث برده بودم. خدابیامرز یه دهن داشت ازش نقل و نبات میریخت. قصه میگفت انگش به دهن میموندی... از وقتی مادرمون به رحمت خدا رفته بود، گاهی که دل شبنم میگرف براش قصه میگفتم... همونایی که مادر تعریف میکرد. بچه بودیم که به خاطر مرض آقامون از دهات جول و پلاسمونو جم کردیم اومدیم تهرون... آقامو خیلی یادم نمیاد... آقام که رفت مادرمون با رخشوری اوموراتمونو میگذروند... اونموقع ها به این بدی الان نبود هیچ چی... حداقل یه اشکنه میتونس جلومون بذاره... اما مادرمون بچگیش با بچگی ما فرق داش... از دهشون که میگف، عن کف میشدیم:
-ساعت چنده شبنم؟
-۲... خیلیش مونده؟
-نه... تموم شد...
-اگه تموم شده... میتونی واسه منم بخونیش؟ از بس ذوق دارم خوابم نمیبره... چیزه...
-توام مث من سبک شدی نمیتونی بخوابی؟
البته اون حمومی که ما کردیم و اون آب بازی اونقده چسبید که خدا میدونه. اون خارش لعنتی جاشو داده بود به یه خنکی دلچسب. به علامت تایید سر تکون دادم. همونجوری که پاهام دراز بود خودمو کشوندم دوباره تا نزدیک میز کوتاهی که به عنوان میز تحریر ازش استفاده میکردم.
-میخوای عکسهاشو ببینی؟
-وای دیدم... کجاس؟
-نمیدونم... اسمشو گفت ها... گفت نزدیک دریای سیاهه... یه جاس تو ترکیه... بذا یه جا نوشته بودم ها... کوشش؟
-خوش به حال ترکیه ای ها... چقدر دریای سیاهشون قشنگه... میدونی کجاس؟
-ها... گفت ریزه اس... تو بهشت زندگی میکنن! میبینی؟
-عکسهاشو دیدم... تو بگو من تجسم میکنم...
شبنم چشمهای سیاهشو بست و همونطوری که زانوهاشو گرفته بود بغلش زیر پتو، سرشو گذاشت رو زانوهاش. به صورت ناز و گندمیش نگاه کردم. چقدر دوستش داشتم!
-اولهاشو میدونی... میخوای از اونجا که نمیدونی بخونم برات؟
بدون اینکه چشمهاشو باز کنه زمزمه کرد:
-نه... همه اشو بخون... خوشم میاد...
-مرز بین خیال و واقعیت کجاست؟ چرا وقتی میام اینجا واقعیت دنبالم میکنه؟ اونقدر دنبالم میاد که مجبورم بیشتر و بیشتر اینجا گم و گور بشم… و کجا بهتر از محو شدن در گورستان خیال؟
علیرغم اینکه ظهر بود ابرهای انبوه و سیاه آسمون خلسه و سکون خاصی رو توفضای ساکت گورستان ایجاد کرده بودن. حالا دیگه همه رفته بودن و من تنها مونده بودم اینجا. نه اینکه اینجا کاری داشته باشم و دلم بخواد بمونم. نه… فقط نمیتونستم... یا بهتر بگم پاهام نمیکشید که بخوام برم. حتی گریه هم نمیتونستم بکنم.گریه رو وقتی میکنی که دردت باورت شده باشه. برای دردی که حقیقت نباشه اشکی هم نمیچکه. باد خنکی که گاهی میوزید و برگهای سرسبز و بهاری درختها رو به بازی میگرفت باعث شد که لرزۀ خفیفی به تنم بشینه...منی که سر قبر مادرم ایستاده بودم و داشتم با ناباوری نگاه میکردم. چقدر زود گذشت؟ باورم نمیشد… از لحظه ای که بیماریشو فهمیدیم تا لحظۀ مردنش فقط سه هفته طول کشید… مادرم تومور مغزی داشت و وقتی بردیمش شهر برای جراحی زیر عمل رفت تو کما و… همۀ اینها فقط نیم ساعت طول کشید. اونطوری که دکتر میگفت عملش قرار بوده ۸ ساعت طول بکشه اما مال مادر من نیم ساعته تموم شد. و حالا هم برش گردونده بودیم تا بره به خونۀ ابدیش… همیشه دوست داشت کنار بابام خاکش کنن و به آرزوش هم رسید...
-ایراد نداره دوروغ نوشتی؟ ایراد نگیره بهت؟
-نه... خودش یکی نشونم داد... اینو شبیه اون نوشتم...
-آها... پس بگو...
-درسته هوا بهاری بود اما سرمای زمستون هنوز هم داشت میجنگید... حالا دیگه تنهای تنها بودم و هیچکس رو تو این دنیای بزرگ نداشتم. با اینکه مردم روستامون حواسشون به همدیگه بود و هوای همو داشتن اما مهر و محبت مادر رو هیچ چیزی جایگزین نمیکنه… مادرم اونقدر مهربون بود که حتی نبودن پدر رو تو اینهمه سال احساس نکردم. خیلی که بچه بودم پدرم تو زمستون از اسب خورده بود زمین و گردنش شکسته بود. به جز از روی عکسهاش چیزی از چهره اش یادم نمیاد… مادرم مثل شیر بالا سرم بود و از صد تا مرد مردتر… زمینی که از پدرم بهمون ارث رسیده بود خیلی بزرگ نبود که نشه اداره اش کرد. اما اونقدر هم کوچیک نبود که محتاج بمونیم. دو نفر بودیم و از پس زمین برمی اومدیم… من و مادرم…
-پس من کوشم؟!
-سناریوی یه نفره میخواست خوب چیکار کنم؟
-آها... خوب بقیه اش!
-با مادرم... صبح ها پنج بیدار میشدیم و با نون و پنیر و چایی شیرین و دل شاد صبحونه میخوردیم بعدش هم نوبت کارهای خونه بود. خونه امون کوچیک بود و محقر اما تمیز و مرتب و پر و پیمون. گاهی وقتها همسایه ها برامون از محصولشون خیاری سیبی چیزی می آوردن که مادرم سریع یا مربا ازشون درست میکرد یا ترشی مینداخت. خیلی با سلیقه بود. شبهای زمستون تو نور کمرنگ چراغ مینشستیم برای شام که اصولا آبگوشت بود. کنارشم یا سبزی داشتیم یا ترشی. بعد غذا هم مادرم برام قصه میگفت. قصۀ شاه پریون… اما از همه بیشتر قصۀ قلعۀ سنگبارون رو دوست داشتم… شبها بعد از اینکه مادرم خوابش میبرد تحت تاثیر داستان پیش خودم فکر میکردم که من یه شاهزاده خانوم هستم که اسیر دیو و قلعه اش شده و پسر جمال ارباب میاد و نجاتم میده… اما کم کم فهمیدم من و پسر جمال ارباب فقط میتونیم تو رویا به هم برسیم. مخصوصا بعد از اون باری که جمال خان ارباب دهمون منو خواست تا باهام حرف بزنه...هرچند همون رویاشم کم شیرین نبود...
اما الان دیگه همه چیز واقعیه. با مرگ مادر انگار یک دفعه بزرگ شدم و معنی سختی رو فهمیدم. من یه دختر دهاتی هستم و سختی کار دیدم. سختی کشیده ام و به عبارتی پوستم کلفت شده اما درد بی مادری مثل صاعقه میزنه و میسوزونه… کار نه برام عاره نه سخت اما تا حالا کاری به این سختی نکردم… شبها برگشتن به خونه ای که مادرم توش نیست. برگشتن به اون خونه ای که عطر محبت توش نیست… نشستم کنار کوپۀ خاک. باورم نمیشد مادرم این زیر خوابیده...
با صدای فین فین متوجه شدم شبنم داره آروم و بی صدا گریه میکنه:
-میخوای نخونم؟
صداش خسته بود:
-نه... بگو... چه روزهایی بود... یادته؟ قصه گفتنت به مامان رفته میبینی؟ صداتم شبیشه... چشمامو میبندم انگار اونه داره قصه میگه... بگو... خسته نمیشی؟
-نه... با صدای پایی که داشت از پشت سر نزدیک میشد خواستم برگردم… حتما یکی از اهالی ده بود که... ناگهان یکی جلوی دهنمو گرفت و منو تو بغلش بلند کرد و خندید. وحشتزده هر چی تقلا میکردم که از تو بغلش در بیام نمیشد. وقتی مرد برگشت در نهایت وحشت سر کردۀ راهزنا رو دیدم که روی اسبش نشسته بود و داشت نگاهم میکرد. برق تیز چشمهای سبزش اونقدر تیز بود که تا عمق وجودم فرو میرفت...سر و صورتش رو با پارچۀ سرپوش سفیدش پوشونده بود اما صورتشو قبلا دیده بودم. سال پیش… وقتی دستور تار و مار ما دخترها رو میداد… این اطراف فقط یه نفر بود که چشمهای سبز داشت… سر کردۀ راهزنها... حدود یکسال پیش که سر چشمه بهمون حمله کردن من تونستم فرار کنم… اونروز چند تا از دخترها رو هم با خودشون بردن و چند روز بعد اهالی دهمون جنازۀ لخت و بیجون دخترها رو بیرون ده پیدا کردن. بیشتر بدنشون رو سگهای وحشی و احتمالا گرگها خورده بودن اما نبود تیکه پاره های لباس دور و برشون میگفت که دخترهای بخت برگشته چی بهشون گذشته... هر چی از دخترها مونده بود خاک کردیم و شکایتمون هم به پاسگاه دهمون به جایی نرسید. یعنی پیدا کردن راهزنها کار آسونی نبود. مخصوصا وقتی تمام مدت تو کوه ها قایم میشدن…
-اوهو هو هو هو... این مرده رو از رو کی نوشتی؟
-آقای خسروشاهی دیگه...
-صابکارت؟ جدی جدی چشاش سبزه؟
-مگه ندیدی؟ بین سبز و میشیه... اما خیلی خوشگله...
-نه بابا من هول حموم بودم... ناراحت نشه یه وخ؟
-فکر نکنم... یعنی چیزی نگفت...
-خوب بقیه اش...
-کجا بودم؟ ها... حالا اما انگار دوباره پیداشون شده بود. چه طعمه ای بهتر از یه دختر تنها تو قبرستون بیرون ده؟ مردی که منو محکم تو بغلش گرفته بود داشت میرفت به سمت سر کرده اش… سر کرده پارچۀ جلوی صورتشو کشید پایین و از اسب پیاده شد. داشتم سعی میکردم از پشت دست مرد جیغ بکشم اما نمیشد. هر چه بیشتر به سر کرده نزدیکتر میشدیم همونقدر تقلای من بیشتر میشد. داشتم از ترس سکته میکردم. از ترس بی آبرویی... رفتن حیثیتم… یادمه علیرغم اینکه همۀ ده میدونستن چند تا دختر تنها از پس چهل پنجاه تا مرد بر نمیان، اما پدر و مادر دخترها نمیتونستن سرشونو از خجالت بلند کنن… باز خوبیش اینه که مادرم نیست که بخواد سرشو بلند بکنه یا نکنه…
سر کرده با گفتن ولش کن به مرد اشاره و اون مرد هم خیلی سریع منو ول کرد. نفسم بریده و تند شده بود. قلبم هم همینطور. از شدت ترس و هیجان نمیدونستم چه عکس العملی نشون بدم مخصوصا که سر کرده سینه به سینه ام ایستاده بود و داشت نگاهم میکرد. ته ریش کوتاهش و برق سبز تو چشماش نشون میداد که سنش باید بالاتر از پنجاه باشه. دماغ و دهن کوچیک و خوش فرمی داشت و وقتی لبخند رضایت به لبش نشست تونستم سفیدی و ردیفی دندونهاشو ببینم که ابهت صورتشو بیشتر میکرد. اما اولین بار بود که صدای گرم و مردونه اش رو از نزدیک میشنیدم:
-دختر… تنهایی چرا؟ نمیدونی این دور و بر خطرناکه؟ مال همین ده بالایی؟
فقط تونستم سر تکون بدم. ادامه داد:
-پس چرا تا حالا ندیدمت؟
به علامت نمیدونم سرمو تکون دادم:
-لالی؟
بازم سرمو تکون دادم:
-اگه لال نیستی پس جوابمو بده… اسمت چیه تو؟
-مِرِل…
-اسمش کجاییه؟ از خودت گذاشتی؟
-نمیدونم... گف یعنی آهو… خودش اسمارو داد بهم... گفت بقیه اش با خودم...
-خوب...
-چشماش خندید.
-یه اسم قشنگ برای یه دختر قشنگ… چرا اینجا تنهایی تو؟ مزار نشون میده تازه پرشده… از آشناهاته؟
-ما...مادرمه…
-آخی… مادرت مرده پس… کس و کار دیگه ای هم داری؟
فقط سر تکون دادم. سر کرده با صدای نسبتا بلند رو به مرد دیگه گفت:
-انگار امروز شانس با ما همراهه… برو ببین این اطراف دیگه چی پیدا میکنی… من اینو بر میگردونم خودم…
مرد فقط به گفتن رو چشمم, پرید رو اسبش و ما رو تنها گذاشت. من از ترسم همونطوری مونده بودم و مسخ به صورت مرد نگاه میکردم. حالا که تنها مونده بودیم یک کم از مرد فاصله گرفتم و یه نگاه به دور و برم کردم اما صدای با جذبه و گرم مرد منو به خودم آورد:
-تنهایی هم از پست بر میام دختر… اگه نمیخوای بمیری بهتره کار احمقانه نکنی… برو سمت اسب… کمکت میکنم سوار شی…
-بـ… برای… چی؟
-تو که توقع نداری همینجا وسط قبرستون بکنمت… ها؟ بیا... یه جای دنج و خوب سراغ دارم...
با گفتن بیا, دستمو کشید و با خودش برد. هر چی تقلا میکردم نمیتونستم مچ دستمو از تو دست قویش در بیارم. وقتی رسیدیم به اسبش, خواست منو بلند کنه و بنشونه روی اسب اما من شروع کردم به تقلا کردن. ناگهان دست راستش نشست رو گلوم و آروم آروم شروع کرد به فشردن. همونطور که داشتم خفه میشدم از پشت تو گوشم زمزمه کرد:
-آروم بگیر و سوار شو دختر… برای تو و من جای کاری که میخوایم بکنیم فرق نمیکنه… من قراره بکنمت و لاشه اتو بندازم برای گرگها… اما خوب… نمیخوام اینجا به مرده ها بی احترامی بشه… آروم بگیر…
دستشو که از روی گلوم برداشت, به سرفه کردن افتادم. یه کم شونه ها و پشتمو مالید تا حالم بهتر بشه. همونطور که دست من و افسار اسبش رو چسبیده بود, خودش اول پرید بالا. برای یه مرد پنجاه ساله, سرعت عمل خیلی بالایی داشت و خیلی جلد و چابک حرکت میکرد. میتونستم فکرشو بکنم سالها زندگی تو کوه و کمر, چقدر قدرت بدنیش رو بالا برده. حدسم درست بود وقتی نشست منو با یه حرکت کشید بالا و تو بغلش یک وری نشوند. به همون سرعت هم اسبشو هی کرد و به تاخت حرکت:
-دستاتو بنداز زیر بغلام و پهلوهامو بگیر دختر… نیوفتی یه وقتی تلف شی...
کاری رو که ازم خواسته بود کردم. همین باعث شد سرم روی سینه اش قرار بگیره و صدای قلبشو میشنیدم که با چه سرعتی میزد. سرعت اسب مدام بالاتر میرفت و دامن بلندی که تنم بود به طرز وحشیانه ای تو باد تکون میخورد و به پهلوی مرد کوبیده میشد. مهارتش تو اسب سواری بی نظیر بود. داشتیم به سمت جنگلهای اطراف میرفتیم انگار. از پشت درختها کوهها رو میدیدم که قله هاشون تو ابرهای خاکستری تیره و مه آلود فرو رفته بود.
-امشبو همینجا تو جنگل میگذرونیم و فردا راه می افتیم… یه کلبه هست اطراف اینجا… تو یه تپه... این حوالی…


منظورشو ساعتی بعد فهمیدم. وقتی که نزدیک کوهپایه منو از اسب پیاده کرد. میدونستم غزلم خونده اس و کارم تمومه. اهالی ده حداقل امشب نمیتونستن منو نجات بدن. تا اونها بخوان بیان… کار از کار گذشته بود. سر کرده اینبار اول منو پیاده کرد. اونقدر پشتم رو گردۀ اسب و زینش ضربه خورده بود که حس حرکت نداشتم. همینکه منو گذاشت زمین، ولو شدم روی چمنها. صدای زوزۀ گرگها که تو کوه میپیچید به وجودم رعشه انداخته بود اما واقعا نمیتونستم از جایی که خوابیده بودم تکون بخورم. مرد بالای سرم ایستاده بود و خیره خیره نگاهم میکرد:
-پاشو دختر… پاشو… اینجاها خطرناکه… بقیه اشو تو کلبه دراز میکشی…
به سختی بلند شدم و ایستادم. مرد افسار اسبشو با دست راست و دست منو با دست چپش گرفت و راه افتاد. پشت صخرۀ بزرگی که اون اطراف بود یک راه خیلی باریک اما قابل عبور قرار داشت که کمی سر بالایی میرفت. اونجا بود که دستمو ول کرد و با گفتن بیوفت جلو خودش مشغول هدایت اسبش شد. به سختی میرفتیم. من جلوتر از همه میرفتم و دامن بلند و چیندارم زیر پاهام گیر میکرد. برای همین هم مجبور شدم دامنو بگیرم تو دستام و بگیرم بالا.
-هی هی… آرومتر حیوون… دختر! بالا که رسیدی برو سمت…
صدای شیهۀ اسب و رعد و برق نذاشت بشنوم چی میگه. وقتی برگشتم که ازش بپرسم اسب به سرعت باد از کنارم گذشت و باعث شد محکم زمین بخورم. تا به خودم بیام دیدم که اسب غیب شده. و کمی جلوتر مرد روی زمین مونده بود. حدس میزدم افسار اسب دور دستش گیر کرده بوده. مرد تکون نمیخورد. هوا داشت تاریک میشد. وقت نبود که بخوام تا ده برگردم. از طرفی هم… درسته که منو دزدیده بود و گفته بود میخواد باهام چیکار کنه اما نمیتونستم بذارم غذای گرگها بشه… من و اون با هم فرق داشتیم. من نمیتونستم سنگدل باشم. چاره ای نداشتم. بلند شدم و رفتم بالاتر. همونجایی که مرد به پشت افتاده بود. رفتم و کنارش خم شدم ببینم نفس میکشه یا نه. وقتی دیدم نفس میکشه تکونش دادم. باید بیدارش میکردم. بارون شدیدی که تگرگ هم همراه خودش داشت شروع به باریدن کرده بود. جلیقۀ سیاه و پیراهن سفید سرکرده گلی شده بود. شلوار پارچه ای سیاهش هم همینطور. شال کمرشو باز کردم و انداختم زیر بغلهاش. و شروع کردم به کشیدن. خیلی نمیتونستم تکونش بدم.برای من خیلی سنگین بود مخصوصا که پاهام تو گل لیز میخورد. باید بیدارش میکردم. از صدای رعد و برق و زوزۀ گرگها هم میترسیدم. رفتم کنارش و با سیلیهای محکم سعی کردم بیدارش کنم:
-بلند شو سرکرده… خواهش میکنم… اگه نمردی بیدار شو… میترسم…
یه چند دقیقه ای طول کشید تا چشماشو باز کنه. یه چند لحظه ای گیج بود. از نگاهش فهمیدم و چند لحظه طول کشید تا یادش بیاد چی شده و انگار از دیدن من که هنوز اینجام خیلی تعجب کرد.
-برای چی فرار نکردی؟
-نتونستم تنها ولت کنم به خاطر گرگها…
مرد بلند شد و نگاهی به بالای راه کرد:
-دیدی اسب از کدوم ور رفت؟
-چپ…
-بد شد… ما باید بریم راست… بیا…
انگار علیرغم زمین خوردنش خیلی حالش بد نبود. شالشو که از کمرش باز کرده بودم رو پیچید دور شونه اش و راه افتاد. فقط کمی میلنگید و دستشو گذاشته بود رو کمرش. هر دومون خیس بودیم. سر کرده علاوه بر خیسی گلی هم شده بود. نزدیک نیم ساعتی راه سر بالا رفتیم. یه جا که به نظر راه فقط به سمت چپ میرفت جایی که دو تا دیوار سنگی کمی از هم فاصله داشتن مرد ایستاد و به اطراف نگاه کرد. از جایی صدای جریان شدید آب می اومد. یه صدای خیلی قوی مثل آبشار. اونقدر صدا بلند بود که مرد باید تقریبا فریاد میکشید تا بتونم صداشو بشنوم:
-مراقب برو بین این دو تا صخره!… فقط اولش مراقب باش!… زیر پات برکه اس!… خیلی هم سرده!…
یه نگاه انداختم. چند قدم اول خیلی ترسناک به نظرم رسید چون راه خیلی عریض نبود. اما یه چند متر بعدش محوطۀ سنگی اونقدر بزرگ بود که بشه یه کلبۀ چوبی روش ساخت.
-برو تو دختر… فقط مراقب برو… سردمه… زود باش…
بعد از اینکه نشونم داد چه جوری باید قدم بردارم اشاره کرد برم تو. به هر جون کندنی بود با تکیه دادن پشتم به دیوار آروم آروم خودمو رسوندم به منطقۀ عریض تر. و منتظرش ایستادم. زیر پامون محوطۀ سنگی مثل یه چاه پایین میرفت و آب آبشار هم توش میریخت. حتما از زیر به جای دیگه ای راه داشت یا میریخت. هر چی بود الان دیگه تاریکتر از این حرفها بود که بخوام به فرار کردن فکر کنم. مطمئنا تا الان مردم دهمون از نبودن من مطلع شده بودن و داشتن دنبالم میگشتن اما مطمئن بودم که اینجا هیچکس پیدام نمیکنه. مرد هم به سختی در حالیکه گاهی ناله میکرد خودشو به منطقه ای که امن تر بود رسوند. اینبار بدون کوچکترین حرفی فقط جلوتر راه افتاد و رفت توی کلبه. اونقدر سردم بود که من هم سریع دنبالش رفتم. داخل کلبه تاریک بود. مرد داشت فانوسی رو که به دیوار آویزون بود روشن میکرد. با روشن شدن فانوس تونستم فضای جمع و جور کلبه رو از نظر بگذرونم. کف کلبه با پوست پوشیده شده بود و به نظر برای نشستن گرم و راحت میرسید. کنار دیوار هم یه تخت کوتاه و چوبی یک نفره که روی اون هم پوشیده از پوست بود روبروی در قرار داشت. سمت چپم هم یه اجاق کوچیک غذاپزی با سنگ درست کرده بودن و توش پر از هیزم بود. متوجه نگاه سنگین مرد روی خودم شدم و لبخند محوی رو که به لبش داشت حس کردم.
-اول باید اینجا رو گرم کنم بعدش میتونیم لباسامونو در بیاریم…
بدون اینکه حرفی بزنم فقط نگاهش کردم که به سرعت مشغول روشن کردن اجاق بود.
-گرسنه ای؟
سر تکون دادم.
-یا صدات در بیاد یا برات درش میارم… گرسنه ای؟
-ب...له…
-آاااا آ! اینم از این…
رفت و پوستهای روی تخت رو انداخت یه گوشه و در چوبی تخت رو باز کرد. با تعجب متوجه شدم که اونجایه جور انبار غذاس… گندم و برنج و سیب زمینی و مقداری هم سبزیجات.گوشت خشک… کنارشون هم یه سطل آهنی متصل به یه طناب خیلی بلند بود. مرد سطل رو برداشت و رفت بیرون که آب بیاره و خیلی طول نکشید برگشت. سطل رو بار گذاشت روی اجاق و بعد از اینکه مقداری غذا که شامل دو تا نون خشک ویه تیکه بزرگ گوشت و دو تا سیب بود دوباره در اونجا رو بست و پوستها رو سر جاشون گذاشت. حالا دیگه کلبه داشت گرم میشد.
-لباساتو در بیار… راستی… اول از اونجا یه پتو بردار و بپیچ دورت که سرما نخوری…
-باشه…
رفتم و از گوشۀ دیوار یه پتوی پشمی برداشتم و پیچیدم دور خودم و شروع کردم به در آوردن لباسام.
-همۀ لباساتو در بیار که سرما نخوری… بندازشون روی پوستها… تا صبح خشک میشه...
خودش هم بلند شد اما بدون پتو شروع کرد به در آوردن لباساش و همه چیزش رو به جز شرتش در آورد. وقتی کاری رو که گفته بود کردم با نگاهم ازش پرسیدم حالا چیکار کنم… انگار معنی نگاهمو فهمید چون اومد سمت من و پتو رو اینبار درست و محکم دورم سفت کرد. بعد هم با خودش برد سمت تخت و کنار غذاها نشوند. خودش هم اونطرف نشست.
-خوب… حالا باید یه کم به خودمون برسیم تا جون داشته باشیم برای بعدش… تو منو نذاشتي بري پس مردونگي حكم ميكنه گرسنه نذارمت زبون بسته...
با چاقو برام از گوشت کند و با یه تیکه نون داد دستم. گوشت طعم وعطر دود میداد اما خیلی خوشمزه بود. نون رو نتونستم بخورم که اشاره کرد بزنمش به آب تا نرم بشه. حالا بهتر شد و راحتتر تونستم غذا رو بخورم. بعد از غذا هم نوبت سیبها بود. وقتی شکممون سیر شد نوبت گرمای کلبه بود. گرمای کلبه رخوت دلپذیری رو ریخته بود تو وجودم و خیلی دلم میخواست بخوابم. حال عجیبی داشتم. به طرز غریبی میتونم بگم دلتنگ نبودم و از اتفاقی که افتاده بود تا حدودی هم خوشحال بودم. حالا که مادرم رفته بود دیگه دلیلی نداشتم به پشت سرم نگاه کنم. هرچند از سرنوشت پیش روم هم میترسیدم. خوراک گرگها شدن:
-شما اسمت چیه؟
-ارسوی…
-ها… قبلا شنیده بودم…
-از کی شنیده بودی؟
-همه تو ده از شما میترسن…
-خوبه…
-من کجا بخوابم؟
-اینجا رو تخت…
-شما کجا میخوابی پس؟
-همینجا رو تخت…
-اما جا نمیشیم…
-نگران اونش نباش… یه جوری جا میشیم… دراز بکش تو… تا منم بیام… خیلی خسته ام…
ارسوی با گفتن این حرف بلند شد و اون یکی پتو رو برداشت و قبل از اینکه دورش بپیچه شورتش رو هم در آورد. وقتی دیدم جدی جدی داره میاد که کنارم بخوابه ترسیدم. از فکر کاری که میخواست باهام بکنه داشتم سکته میکردم. چشم و گوش بسته نبودم خوب. يه چيزايي ميدونستم. مادرم ميگفت ديگه كم كم وقتشه خودتو براي واقعيت ازدواج آماده كني. دقيق وقت نكرد بهم بگه اما ميدونستم زندگي زناشويي كمي بيشتر إز گرفتن دست همديگه اس كه با… ارسوی رو به من دراز کشید کنارم. مجبور شدم خودمو بكشم سمت ديوار تا اون هم جاش بشه. پتوشو کشید روی خودش و در حالیکه دست چپشو گذاشته بود زیر سرش و چونه اش همونطور نیم خیز تکیه داد. بر خلاف بدن من که یخ زده بود بدن ارسوی گرم بود. خیلی ترسیده بودم.
-چی میشه رحم کن...
-تو که میدونستی قراره باهات چیکار کنم چرا وقتی فرصت داشتی نرفتی؟
-آخه… من هیچ کسو ندارم… نمیتونستم برگردم جایی که مادرم دیگه نیست…
-مادر نداري… نشون كرده چي؟ اونم نداري؟ باورم نمیشه دختری مثل تو رو کسی نشون نکرده باشه…
-من از پسر ارباب خوشم میاد اما ارباب…
-از پسر جمال؟ اون چی؟ دوستت داره؟
-اونم منو میخواد اما ارباب… یه بار منو برد عمارتشون و گفت نمیشه…
-جمال! تو رو برد عمارتش و... فقط گفت نمیشه؟ پس با اینحساب دختر نیستی…
با خجالت نگاهمو دوختم به زمین:
-هستم…
-پس لابد دو تا جمال ارباب تو دهتون دارین… اون جمال که من میشناسم…
-کتکم زد… گفت اگه دور و بر پسرش منو ببینه منو زنده زنده چال میکنه...
-حالا این شد یک کم شبیه اون جمال که من میشناسم… مطمئنی فقط همینه گفت؟
انگار میدونست ارباب بیشرف تر از این حرفهاست. اما واقعیت این بود که اونشب ارباب دستیارشو فرستاد خونۀ ما و منو از مادرم خواست. گفت که امشب برم و به زنش کمک کنم. وقتی رسیدیم منو بردن تو اتاق خدمتکارا. اما درو که بستن روم ارباب منتظرم بود. اونقدر منو زد که جون به تنم نموند. بعدشم گفت که من و مادرمو زنده زنده چال میکنه…با صدای ارسوی به خودم اومدم:
-پس با اين حساب برای کسی هم مهم نیست چه بلایی سرت میاد… میخوای برای من کار کنی؟
-چه کاری؟
-لباسهامونو میشوری و غذامونو بار میذاری…
-فقط همین؟
-شبها با من خوابیدن هم که… وظیفته…
با گفتن این حرف منو کشید زیر خودش و پتومو از روم زد کنار. اونقدر کلبه گرم شده بود که به پتوها نیاز نباشه. اما پتوی خودش هنوزم رومونو پوشونده بود. سنگینیشو انداخت روم. با اینکه هیکلش متناسب و ورزیده بود با اینحال برای تن نحیف من خیلی سنگین بود.
-نکن… خواهش میکنم… میترسم…
-نگران نباش دختر… من کارمو خیلی خوب بلدم… میدونم چطور زنت کنم…
میدونستم که کمک خواستن فایده ای نداره. با صدای آبشار صدام به هیچ کجا نمیرسید. اما در عین نا امیدی اونقدر هم میترسیدم که بی اختیار شروع به مقابله کنم باهاش. اما تقریبا بی هیچ زحمتی دستامو دو طرفم باز کرد و نگه داشت و اولین چیز نگاهش رفت به سمت سینه هام و شروع کرد به مکیدنشون. هر چقدر تلاش میکردم و به خودم پیچ و تاب میدادم بدون وقفه محکم به سینه ام مک میزد و تسلطش روی من به هم نمیریخت. التماس کردم:
-تو رو خدا نکن… میترسم...
خیره تو چشمام نگاه کرد. انگار نمیدونست حرفشو بزنه یا نه:
-راستش وقتی خوردم زمین بیدار بودم… خیلی دلم میخواست فرار کنی… لذت شکار یه زن که داره میدوئه برای حیثیتش و شرفش بی نظیره … لحظه ای که محکم میگیرمش و پرتش میکنم زمین...اون لحظه که درمونده التماسم میکنه که ازش بگذرم و امیدشو نا امید میکنم خیلی لذت داره... اما تو موندی… حتی با اینکه بهت وقت دادم بری بازم نرفتی… موندی و کمکم کردی… تا حالا کسی اینکارو نکرده بود…
-پس ازم میگذری؟
-نه گلم... اون که گفتم مال زنهاس.. من از لذت یه دختر باکره که از اولین بار میترسه هیچوقت نمیگذرم…
با این حرفش تازه به خودم اومدم. همه چیز اونقدر سریع اتفاق افتاده بود که فکر میکردم همه چیز یه خوابه. اما حالا که فکر میکردم من به درد اولش فکر نکرده بودم. تا الان من فقط خوشحال بودم که قرار نیست دیگه به خونه ای که مادرم توش نیست برگردم اما فکر نکرده بودم این مرد چه قصدی داره. به واقعیت درد کارهاش فکر نکرده بودم. نفسم بند اومده بود:
-نکنه تازه الان فهمیدی میخوام باهات چیکار کنم؟
با صدای بلند قهقهه زد و ادامه داد:
-دقیقا از همین حسی که تو نگاهت بود دارم حرف میزنم دختر…
دوباره سرش رفت سمت سینه ام و شروع به مکیدن کرد اما اینبار هر بار که تکون میخوردم ارسوی هم سینه امو گاز میگرفت. درد عجیبی بود اما نه یه درد بد. دستهامو که دو طرف نگهداشته بود ول کرد و دستاشو انداخت زیر کمرم و چسبید به من. حالا دیگه هر کاری میکردم راه دستم طوری نبود که بخوام از روی خودم بندازمش کناد. تو همین تقلاها بودم که آرنجم محکم کوبیده شد به فرق سرش. ولم کرد و از روم نیم خیز شد:
-تو چطور جرات میکنی منو بزنی دختر؟
بدن سفت و عضلانیش زیر نور آتیش برق میزد. ناخودآگاه چشمم افتاد به آلتش که سیخ و آماده رو به بالا ایستاده بود. از فکر رفتن همچین چیزی تو بدنم لرزه به جونم افتاده بود. برای همین هم بلند شدم و گوشۀ تخت پناه گرفتم. جلومو چسبونده بودم به دیوار که خودمو بپوشونم و از نیمرخ هم داشتم نگاهش میکردم که اگه اومد طرفم فرار کنم. اما میدونستم که اون هم همینو میخواد. خودش گفت که لذت داره. اما ارسوی نگاهش به بدنم بود مخصوصا به پشتم و داشت آلتشو آروم آروم می مالید:
-انصافا… خوبه… هیکلت قشنگه… دختر… پاشو بایست… ببینمت...
-نه… تو رو خدا...
اومد سمت من و متوجه شدم که میخواد از پشت بچسبه به من. وحشتزده و سریع از جام در رفتم. مراقب حرکاتش بودم و با حواس جمع نگاهش میکردم.در همون حین که به سمت مخالف ارسوی میدویدم سر راه لباسامو که رو زمین بود برداشتم و گرفتم جلوم. نگاهش حالت خاصی بود. یه لبخند پر از تمسخر رو لبش بود. انگار معنی کارمو نمیفهمید یا شایدم تلاشم به نظرش مذبوحانه و بی دلیل میرسید. تو چشماش میدیدم که داره منو میکنه. به شدت ترسیده بودم. عقب عقب داشتم میرفتم تا درو باز کنم. دستم از پشت خورد به در. ارسوی اما همونجا سرجاش بیحرکت ایستاده بود و خیره خیره نگاهم میکرد.
-فکر میکنی الان از اینجا بری بیرون چی میشه؟ این منطقه منطقۀ ماست دختر… اگر به کسی هم برخورد کنی قرار نیست نجاتت بده… فقط قراره تو رو ببرن مخفیگاهمون و دست و پا بسته نگهت دارن تا من برگردم و بیام سروقتت... اگرم که گیر گرگها بیوفتی که تیکه بزرگه گوشته… قبول کن اینجا پیش من از همه جا امن تره برات…
-سرکرده… تو رو خدا نکن… رحم کن…
با بیرحمی تمام به آلتش اشاره کرد و گفت:
-نکنه از این میترسی؟ مگه پسر جمال که خاطرتو میخواست نمیخواست همینشو بهت فرو کنه؟ ها؟ یا مال اون فرق میکنه؟ مادیان مادیانه و نرینه نرینه… برای تو چه فرقی میکنه من یا اون؟ یا… شایدم داری برام بازارگرمی میکنی دختر؟ اگه بازار گرمیه که… هر جور تو میخوای دختر…
با سرعت به سمت من اومد واز کمرم منو گرفت و بلند کرد. برد سمت همون جایی که خوابیده بودیم اما فقط نیم تنۀ بالامو خوابوند روی تخت. پاهام از تخت آویزون بود. با دست چپش پشت گردنمو گرفته بود و با دست داستش و زانوهاش پاهامو از هم باز کرد.
-رحم کن… سر كرده! رحم كن!
سر آلتشو که مالید به لای پام متوجه نرمیش شدم. با خودم فکر کردم شاید چون گوشته و سرش نرم اونقدرها دردم نگیره اما همون لحظه یک ضرب که فرو کرد فهمیدم چقدر سفت و بی ترحمه این تیکه گوشت. طوری سوختم که زبونم بند اومد و دندونام کلید شد. همونطور که منو میکرد پشت گردنمو ول کرد. خواستم خودمو بکشم بالا چون جای آلتش تو تنم میسوخت. اما دستاشو از زیر بغلهام رد کرد و گذاشت رو شونه هام. حالا دیگه جای فرار نداشتم. شروع کرد با شدت کردنم و هر از گاهی هم کتفمو گاز میگرفت. چشمام سیاهی میرفت از درد.
-درد داری دختر؟
جوابشو ندادم.
-خیلی میسوزه؟ گفتی رحم کن… به اندازۀ کافی رحم کردم؟ راضی هستی؟


فقط بی صدا گریه میکردم. کمی بعد به همون شکلی که منو نگهداشته بود به شکم خوابوند کف کلبه و روی همون پوستها و محکمتر کرد. آههای بلندی میکشید که نمیدونستم برای چیه و ناگهان متوقف شد و افتاد روی من:
-گفتم که… دختر یه لذت دیگه اس… فقط تکان نخور تا در نیاد…
احساس کردم که دستشو انداخت و از روی تخت پتوی پشمی رو برداشت. بعد هم همونطوری که حواسش بود آلتش بمونه داخلم کمی بلند شد و با کشیدن پتو روی پشتش دوباره خوابید روی من. دل زدنهای آلتشو حس میکردم و کوچیکتر شدنشو. اما ناگهان احساس کردم دوباره داره بزرگتر و سفت تر میشه. اما اینبار دیگه داخل بود.
-میدونی به چی فکر میکردم دختر؟ چند ماه پیش تو همین حوالی از دهات اطراف یه تازه عروسو داشتن با جهازش میفرستادن خونۀ بخت… ما هم زاغ سیاشونه چوب میزدیم… بیرون بودن تو دشت… یه دفعه حمله کردیم بهشان… عروس و داماد رو بردیم با خودمون… هنوزم طعمش زیر دندونمه اون نو عروس که جلوی مردش زن من شد… الانم تنگی تو منو یاد اون عروس انداخت…
به حرفهاش گوش میکردم. مثل یه قصه. مرد با صدای گرمش قصه میگفت برام. قصۀ قلعۀ سنگبارون که مادرم برام میگفت. حالا از زبون خود دیوه میشنیدم که چطوری نو عروس رو سنگ کرده… وقتی تعریف میکرد یادم اومد که یه همچین چیزی شنیده بودم. البته نه از بزرگترها. از یکی از دوستام که شب از پدر و مادرش شنیده بود. اما فکرشم نمیکردم که یه روز سر خودم بیاد. یادمه اونروز از دختره پرسیدم دختره خودشو کشت؟ اما الان میدیدم که حتما اون نو عروس بخت برگشته هم مثل الان من بی رمق تر از این حرفها بوده که بخواد خودشو بکشه.
-کشتیش؟
-نه حيف بود… دادمش دست بقیه… اونها هم که کارشون تموم شد زن و شوهره رو فرستادیمشون پی زندگیشون… اما شنیدم دختره خودشو از کوه پرت کرده پایین… عمرش لابد تا اونجا بوده...
-منم میدی دست بقیه؟
-تو کلفت منی دختر… فعلا لازمی واسه غذا و رختشوری… یکی که جوندارتر از تو پیدا کردم… شايد...
حرفشو قطع کرد و دوباره شروع کرد به کردنم. اون نو عروس و حال زارش انگار خیلی به وجد آورده بودش. چون اینبار بی رحم تر از بار قبل منو کرد…


شبنم خیلی وقت بود که خوابش برده بود. هنوز هم خوابم نمی اومد. دیگه نمیخواستم برگردم به اون لجنزار. قصه که سهله، خسروشاهی اگه خودمم میخواس میدادم...
............................................
بهت زده تو اتاق آقای خسروشاهی واستاده بودم و به دستۀ فرمهای امضا شده که نصفه از پاکت آ چهار زرد رنگ، زده بود بیرون نگاه کردم. به دلارهای کنار پاکت که دقیق نمیدونستم چندتاس... دلارهایی که فقط دو تا دونه صد تاییش حق من بود. آقای خسروشاهی یه انتشاراتی داره اما نه یه انتشاراتی معمولی. وقتی مادرمون زمینمونو تو ده فروخت و اومدیم تهران، تنها چیزی که ازش خبری نبود، همون کاری بود که میگفتن تو تهران ریخته و امکانات... اوایل به سختی تو جوادیه واسه یه زن دهاتی و دختراش و شوهر مریضش میگذروندیم... تنها دلخوشیمون اون روزها قصه های مادرم بود. دهنش اونقدر گرم بود که حتی آقام هم محو داستانش میشد و دردشو یادش میرفت. که بعد از رفتنشون من برای شبنم ادامه دادم. یه شب که با شبنم نشسته بودیم و براش قصه تعریف میکردم گفت:
-خوب تو که اینقدر خوب قصه میگی چرا این قصه هاتو نمیفروشی؟
حرفش رفت تو کله ام. تا سوم راهنمایی خونده بودم با معدل بیست. یعنی سواد نوشتن و خوندن داشتم. چرا ازش استفاده نکنم؟ و الانم اینجا بودم. جلوی این مرد چشم سبز. نگاهش میکردم. چشمهای خوش رنگی داشت. یه رنگی بین میشی و سبز. صورت خیلی مردونه بود و قدش هم بلند. فکر کنم قدش ۱۸۰ اینا میشد. همیشه کت شلوار میپوشید و بوی خوشی میداد. اما چی نمیدونم. خسروشاهی گلوشو صاف کرد و با گفتن بذار ببینیم ایندفعه چیکار کردی، شروع به بلند خوندن کرد. الان هم چشمهای خوش رنگش داشت روی کلمه های من با دقت لیز میخورد. صورت جدیش با اون نیمه اخمی که نشون از دقت بیش از حدش داشت، از همیشه جذابتر شده بود. عاشق این لحظه ها بودم. لحظه هایی که سعی داشت مو رو از ماست بکشه بیرون. با صدای گرمش به خودم اومدم. واسه اینکه خودمو به چشمش بکشم با کلاس ترین کلمه ها رو به کار میبردم. زندگی واقعی تعارف نداره و از بچگی طوری بی ارزش و بی آبروت میکنه و میشکنتت که تو نوزده سالگی دیگه سکس و فحش اونقدر بد به نظرت نمیرسه... زندگی بی آبروت میکنه... مثل شپشهایی که سرمون داشت... مثل شورتی که پامون نبود... مثل لباسی که کبره میبست تنمون از بس عوضش نمیکردیم... مثل وقتی که رفتیم حموم و به جای تمیز شدن عفونتهای رنگ و وارنگ گرفتیم و تا صبح از درد جیغ کشیدیم... هنوزم یادمه اون خارشهای سر شپش زده ام... اونقدر میخواروندم که فرق سرم زخم میشد... نمیخواستم برگردم به اون روزها... بر عکس میخواستم جلو برم... وقتی یه بار با صدای بلند خوند، نگاهشو دوخت بهم:
-انتظار نداشتم اولین کارت اینقدر خوب باشه... میدونی؟ سر همین سرعت عملته که ازت خیلی خوشم میاد پناه... سریع میگیری و یه شبه هم تحویل میدی...
-شما لطف دارین آقا... کارمه...
-این دیگه آخرین نسخه اته دیگه کلا؟ تهشو خودم عوض میکنم اما بقیه اشو دوست داشتم...
-نه که بگم شاکی ام ها... اما اینا رو واسه چی میخواین؟
-تو کارت نوشتنه سناریوئه... منم کارم ایجاد هیجان تو زندگی یه سری از پولدارا...
-میخوان داستان سکس منو بخونن؟
-نه گلم... اینا پول میدن و از من میخوان بدزدمشون و براشون هیجان ایجاد کنم... خانومی که این داستانو براش نوشتی تو ریزه یه ویلا داره...
-شما آدم میدزدی؟
-هم آره هم نه... هر کی میاد سراغ من، هیجان میخواد... از زندگیش خسته شده و میخواد که لحظات هیجان انگیزی رو براش رقم بزنم... باهاش یه قرارداد امضا میکنم و بهم یه موضوع میده... هر چیزی میتونه باشه... و منم براش یه سناریو درست میکنم و...
منتظر بقیۀ حرفش بودم که ناگهانی حرفشو عوض کرد:
-راستی اسمتو زیر داستانات بنویس... یه اسم تخلص...
-چی بنویسم؟
-ماهرخ...
ادامه دارد...


ماهی دریاهای سیاه(۲)
اطرافمو مه غلیظی فرا گرفته... یه مه سرد... از سرمای هوا حدس میزنم باید بیرون باشه... یه مه غلیظ توی یه جنگل تاریک با درختهای بلند که با شاخه های انبوه جلوی نور خورشید رو میگیرن... اینجا کجاس؟ با صدای آشنایی بر میگردم پشتم:
-تموم کردی پناه؟
پناه کیه؟ این اسم چرا اینقدر به نظرم آشنا میرسه؟ قبلا کجا شنیدمش؟ چهرۀ مرد هم محوه... نه صبر کن... محو نیس... فقط پوشیده اس از مه... اما... حس میکنم تو صورتش دو تا شعلۀ سبز به جای چشمهاش زبونه میکشه... قبلا کجا دیدمش؟ علیرغم اینکه نمیدونم راجع به چی حرف میزنه، حرفش به نظرم آشنا میرسه... میدونم حرفش معنی داره... اما چی؟ چی رو باید تموم میکردم؟
-اینجا کجاس آقا؟
-تمومش کردی؟
سرمو با عجز به پهلو خم میکنم... یه حس بدی تو بدنم، روی پوستم دیوونه ام میکنه... میخارم! چه حس بدیه! چه خارش بدی! این خارش حس میکنم مال اینجاس... اگه برم درست میشه... با عجز مینالم:
-میدونین چه طوری میشه از اینجا رفت؟ حالم بده...
-تمومش کنی میری پناه...
-چی رو تموم کنم؟!!!!!!!!! درست بگو... منظورت چیه؟!
-اشتباه کردی اومدی اینجا... اما فقط اگه تمومش کنی میری...
ناگهانی قدم بر میداره و میاد سمتم... بی اختیار عقب عقب میرم... میخورم به یه درخت... نه... اینجا یه اتاقه... با دیوارهای طوسی تیره... مسخ موندم... مرد میرسه بهم... دیگه نمیتونم عقب تر از این برم... نزدیکه اما هنوز هم واضح نمیتونم ببینم صورتشو، اما متوجه میشم دوتا دستاشو میچسبونه به دهنش... و وقتی از دهنش بر میداره میذاره دو طرف سرم به دیوار پشتم... انگار که صورتم با تارهای نامرئی به دیوار چسبیده باشه نمیتونم دیگه تکون بخورم... این حرکت رو مدام تکرار میکنه! احساس میکنم با تارهای عنکبوت به دیوار بیشتر و بیشتر میچسبم... میخوام جیغ بزنم! ترسناکه! این مرد یه عنکبوته! من یه حشره ام! اینهمه دست و پا؟! خیلی سفیدم خیلـ... یه شپش! نه! خدایا! نه!...

با سفیدی بیش از حدی که از بدنم ساطع میشد و چشمامو میزد، وحشتزده چشمامو باز کردم. یه نگاه انداختم به ساعت دیواری که ۶ صبح رو نشون میداد... با سوزش دستم یه لحظه حواسمو جمع کردم. ساعدمو چنگ زده بودم و جاش خون اومده بود. نفس نفس زنان سر چرخوندم. شبنم یه کم اونورتر آروم و بی صدا خوابیده بود و لبخند روی لبش میگفت که برعکس من، داره یه خواب خوب میبینه... خوش به حالش... کلافه و عصبی از خوابم پتو رو کنار زدم و آروم بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونۀ کوچیک... یه آشپزخونۀ یک ونیم در سه متر.... با یه ردیف کابینت پایین که یه گاز دو شعلۀ کوچیک برقی، روش به برق زده بود... بالا هم یه ردیف کابینت دیگه که با وسایلی از قبل دو تا بشقاب و دو تا لیوان و دو تا دوتا از همه چیز توش مجهز شده بود... فنجون آبی خودمو برداشتم و توی یه قابلمۀ کوچیک هم، آب از شیر باز کردم و گذاشتم رو گاز بجوشه... آشپزخونۀ خیلی کوچیکی بود اما اولین آشپزخونۀ عمرمون بود و خیلی دوستش داشتم... فکر کنم اگه یه روز ثروتمندترین آدم دنیا بشم هم این آشپزخونه جاودانه باشه تو ذهنم... چه حس خوبی دارم اینجا... چسبیدم به دیوار و یه نگاه به پایین روی شکمم انداختم... خدا رو شکر فقط دو تا پا داشتم دو تا هم دست... بی اختیار خنده ام گرفت... ولی انصافا واقعا ریده بودم تو شلوارم ها! حالا دیگه تقریبا یک ماهی میشد که اینجا زندگی میکردیم... زندگیمون افتاده بود رو روال... من نون آور خونه بودم و شبنم هم امور مالی خونه رو گرفته بود دستش... راستش خودم حوصله اشو نداشتم سر همونم از خدام بود هر چی در میارم بدم به شبنم و اونم پس انداز کنه... منم تمام هم و غمم رو گذاشته بودم روی داستان و موضوع... تمام مدت مخم دنبال سوژه و موضوع بود... شده بودم مالخولیایی... فکر! داستان! موضوع! مینوشتم و مینوشتم و مینوشتم! این ماه تونسته بودم ۱۰ تا داستان تحویل بدم به آقای خسرو شاهی... که پنج تاشو فقط قبول کرده بود... برای هر داستان هم که میپسندید، دویست دلار میداد... با این حساب قرار بود ماهیانه حقوقم فرق کنه اما خیلی مهم نبود... مهم حقوق بود و از سرمونم زیاد وقتی کرایه خونه نمیدادیم... اما تا کی میتونستم داستان بنویسم؟ تا کی این مخه میکشه؟ با خودم رو درواسی نداشتم... تا هر وخ شده مینویسم... از اونجا به بعدش اگه نشد هم خدا خودفروشی رو ازم نگرفته... فقط در همین حد که بتونم یه مقدار کافی برای یه جای معقول پس انداز کنم، بقیه اشو دیگه هر چه پیش آید خوش آید... راستش تمیزی مزه اش بد رفته بود زیر دندونم... صاحب شورت شده بودیم... خودشم نه یه دونه... نفری ده تا! و سوتین! از بس احساس باکلاسی میکردیم تمام مبحثمون راجع به سوتین بود با شبنم... یادم نمیره! وقتی اولین بار که کاسۀ سوتین به پوستم خورد، گریه کردم! زندگی چقد لاکچری داشته خبر نداشتیم! دروغ نگم! شورت یه کم معذبم میکرد پوشیدنش اما به زور خودمو عادت دادم... شبنم هم همون بود... از فکر دوباره دیدن آ مختار یا برگشتن به اون محله یا باز گشنه خوابیدن، مو به تنم سیخ میشد... الان حتی برای صبحونه هم غذای گرم داشتیم... هر جفتمونم یه آبی رفته بود زیر پوستمون... خودفروشی که سهله! اگه حتی سم بریزم تو غذای جفتمونم، امکان نداره برگردم به اون شرایط! با هیشکی هم تعارف ندارم! با صدای قل قل آب از فکرای بد کشیدم بیرون... یه لیپتون گذاشتم تو فنجونم و روشو آب ریختم... فنجونو برداشتم و با خودم بردم تو اتاق... شبنم بی آرایش خوابیده بود... هنوزم لبخنده رو لبش بود... ای کاش میدونستم به چی فکر میکنه... عطر چایی رو گرفتم جلوی دماغم و نشستم رو مبل... عطر این خونه کجا و بوی گند اون آشغالدونی و خودمون کجا؟ الان از نگاه کردن به خودم سیر نمیشم حتی... اولین بار که جفتمونم آرایش کردیم و ریمل و خط چشم و ماتیک... از خوشگلی شبنم دهنم واموند که هیچ، تازه پنجاه تا هم شاخ رو سرم در آوردم! چشماش اونقده خوشگل بود که حد نداشت! حتی با اون خط چشم هول و نامتقارن و نابلد... هیکلش با بلوز و شلوار اونقدر خوشگل بود که آدم آب دهنش راه میوفتاد! گودی کمر خوشگلی داشت که حالا که یه چند کیلو وزنش بالا رفته بود خیلی بیشتر به چشم می اومد... تا حالا نمیدونستم شبنم اینقدر خوشگله...
..........................
ساعت هشت و نیم بود که با صدای در ساختمون حواسم جمع شد. داشتیم با شبنم املت من درآوردیشو که با گوجه و قارچ و لوبیا و سیب زمینی و تخم مرغ درست کرده بود و انصافا هم خوشمزه بودو میخوردیم که با صدای در حواسمون جمع شد...
-پناه؟ دقت کردی هیچوخ تاخیر نداره؟
-همینه اینجوری موفقه دیگه...
آقای خسروشاهی امروز هم طبق معمول همیشه ساعت هشت و نیم کلید انداخت. هر چی منتظر شدیم از در اتاق ما بگذره، نگذشت... این یعنی اینکه با من کار داشت و قبل از اینکه در اتاقمونو بزنه، سریع پریدم و درو به روش باز کردم. مثل همیشه عطر عالیش بینیمو پر کرد. و بعد از اون هم فرصت کردم لباساشو از نظرم بگذرونم... یه شلوار پارچه ای مشکی... یه پیراهن سفید مردونه... و یه پالتوی تا روی زانو هم تنش... مث این هنرپیشه ها بود لاکردار! تو این دو سه روزی که ندیده بودمش یه ته ریش هم گذاشته بود که خیلی بهش می اومد...
-سلام آقای...
-پناه جان؟ میتونی یه چند دیقه بیای دفترم؟ کارت دارم...
-خیر باشه...
لبخند زد.
-چیزی نیس نترس... کارت دارم... زود بیا خوب؟
سر تکون دادم. اون رفت و منم که از قبل شلوار پام بود مانتومو از رو چوب رختی برداشتم و یه شال که سریع کشیدم سرم.
-شبی... برمیگردم زود...
-چیکارت داره یعنی؟
-نمیدونم... برم ببینم...
نگرانی رو تو چشمهای شبنم میدیدم. راستش هربار منو میخواست دفترش همین حسمون بود. نکنه این بار بار آخر باشه؟ نکنه عذرمونو بخواد؟ درو پشت سرم آروم بستم و رفتم... چون دفترش فقط یه دیوار شیشه ای داشت و از قسمت مغازه مشخص بود، باید پوشیده میرفتم که شئونات اسلامی رو رعایت کرده باشم... وقتی رفتم تو دفترش داشت با تلفن حرف میزد... یعنی بیشتر داشت گوش میداد... صدای پشت گوشی یه جورایی جیغ جیغی بود حدس زدم یه زن باشه... بهم اشاره کرد بشینم رو صندلی که رو به روی میزش بود. بعدشم نگاهشو دوخت به میزش و درحالیکه داشت به مکالمه گوش میکرد، با گوشۀ یه کاغذ مشغول بازی شد. گاهی هم به زبونی که نمیدونستم چیه، جواب میداد. آخ چه قدر این مرده چیز برای کشف کردن داره! چقدر قشنگ این زبونه رو حرف میزنه! از مضمون مکالمه چیزی سر در نیاوردم تا اینکه بالاخره قطع کرد.
-آقای خسروشاهی؟ این چه زبونی بود؟
-ترکی...
-چقد خوب حرف میزدی! کف کردم!
چشماش خندید. خیلی آدم باکلاسی بود خودش. حتی حرف زدنشم باکلاس بود! سر همونم خیلی میشد به حرف زدنم بخنده.
-نه بابا... اونقدرهام خوب نیس ترکیم... خوبی شما؟ مشکلی چیزی که ندارین؟
-نه... دستتون درد نکنه! همه چی عالیه!
-خوب خدارو شکر... غرض از مزاحمت...
-شما امر بفرمایین!
-یه سناریو لازم دارم برای امشب...
نفس راحتی کشیدم. اونقدر از راحت شدن خیالم خوشحال بودم که بی اختیار از دهنم پرید:
-شما جون بخوا...
خندید:
-میدونم خیلی دیر گفتم اما یهویی شد... جون لازم ندارم داستان لازم دارم... میتونی؟
-رو جف چشام... تا کی حاضر کنم؟
یه نگاه به ساعتش انداخت و انگار داشت روی چیزای مختلفی فکر میکرد نگاهش مدام از این گوشه به اون گوشۀ چشمش میرفت:
-ایــــــــــــــــــــــــــــم.... حداکثر پنج! یه داستان ترسناک میخوام...
-داستان ترسناک؟!
هر چی کله امو گشتم هیچ چی به ذهنم نرسید. انگار اونم از نگاهم فهمید. دست کرد تو جیب داخل پالتوش و چند تا عکس کشید بیرون و پرتشون کرد روی میز سمت من. بلند شدم و رفتم و عکسها رو برداشتم...
-این لوکیشن جاییه که داستان توش اتفاق میوفته...
تو عکسها که از یه ساختمون سوخته و خاکستری سیاه گرفته شده بود چیز خاصی نبود که بخواد نظرمو جلب کنه یا حتی ایده ای بهم بده. عکسها رو با دقت پشت سر هم نگاه کردم. هر چی بیشتر نگاه میکردم کمتر چیزی به فکرم میرسید... در عوض بیشتر و بیشتر یاد خواب دیشبم میوفتادم. بی اختیار یه رعشه از تموم تنم رد شد. نمیدونم تحت تاثیر اون خواب بود که مخم اینجوری هنگ کرده بود یا چی؟ اما از خودم و خسروشاهی و عکسها رفته رفته بیشتر چندشم میشد. با نفرت عکسها رو انداختم رو میز. این خونه کجاش ترسناک بود آخه؟ تو از ترس واقعی چی میدونی احمق جون؟
-چی شد پناه جان؟ چرا دمق شدی؟
-دمق بودم...
-نظرت چیه؟ میتـ...
-این آخه ترسناکه؟! این برای کی ترسناکه؟ شما اصلا میدونی ترس چیه؟!
متعجب دیدم که آقای خسروشاهی دستاشو زد زیر بغلش و سرشو داد عقب. نمیدونم چرا تو نگاهش حس کردم منتظر بقیۀ حرفمه... با صداش به خودم اومدم:
-خب؟ منتظرم... ترس چیه پناه خانوم؟ بفرمایید که بنده هم روشن بشم...
یه لحظه از طرز حرف زدنم خجالت کشیدم. دلیلی نداشت بخوام باهاش اینجوری حرف بزنم. تا اینجا هیچ چی به جز کمک ازش ندیده بودم. خوب حق داشت بیچاره. از کجا میخواست بدونه ترس واقعی چیه؟
-ببخشید... معذرت میخوام...
-منتظرم...
نگاهش خیلی جدی بود. آب دهنمو قورت دادم و براش تعریف کردم از اول زندگیم. از خواب دیشبم. از ترسی که از کافی نبودنم داشتم... از اینکه خسروشاهی عذرمو بخواد و من کارم دوباره به اونجا بکشه... به... براش از صابخونه امون گفتم... از آ مختار که خواستگارم بود... از... بی اختیار با خشم اشک میریختم و تعریف میکردم... از این یه ماه آخر که مثل یه رویای غیر واقعی گذشته... بی تعارف و بی سانسور گفتم... اونم در حالیکه اخمهاش تو هم بود بدون کلمه ای حرف گوش کرد.
-امروز با خودم تصمیم گرفتم که اگه حتی شده سم بخورم و به خورد شبنمم بدم دیگه برنمیگردم اونجا!
لبخند محوی روی لبش نشسته بود و نگاهم میکرد. معلوم بود داره فکر میکنه و نگاهش گاهی از روی شکمم لیز میخورد و به دو طرف میرفت. ناگهان چشمهاش برق زد:
-میتونی منو ببری اونجا؟
-کجا؟
-همون خونه اتون... همون که تعریف کردی...
-نه... من حتی کلامم بیوفته اونورا نمیرم... گفته باشم! به شمام توصیه نمیکنم بری...
-اگه بهت مکان بدم بازسازیش چقدر طول میکشه؟
-اونجا رو نمیشه بازسازیش کرد... شیپیشاشو از کجا بیارم؟
-اوووووف! دختر کشتی منو! هر جور شده باید اونجا رو ببینم! صب کن...
گوشیشو از رو میز برداشت و شمارۀ یکی رو گرفت:
-جلیل جان؟... قربانت تو خوبی؟... ببین یه مشکل دارم که فقط دست خودتو میبوسه... میتونی یه تک پا بری به این آدرسی که میگم؟...
گوشی رو گرفت طرفم.
-آدرسو بده بهش...
ناباورانه گوشی رو گرفتم دستم.... این خسروشاهی یعنی اینقدر خره؟! با اینحال آدرسو دادم به اونی که پشت خط بود و سریع گوشی رو گرفتم سمت خودش. نمیدونم مرد چی گفت اما خسروشاهی زد زیر خنده:
-جلیل و ترس؟ نمردیم و اینم دیدیم... اگه بتونی اونجا رو بخری که اصلا تهشی... نه بابا چه شوخی ای؟ جدی میگم!... چند ساعته... اگه بتونی تا قبل پنج بخریش درست و حسابی از خجالتت در میام... باشه... پس منتظرم... زود خبرشو بده...
وقتی گوشی رو قطع کرد اشاره کرد برم جلوتر. از جیبش دو تا صدی در آورد و گرفت طرفم. با تعجب نگاهش کردم و دستم نرفت پولو بگیرم:
-ولی من که... پول واسه چیه؟
-از اول که طی کرده بودیم با هم دویست تا برای هر داسـ...
-این داستان نبود... زنـ...
-حالا هر چی... حق با تو بود... واقعا ترسناک بود... حتی منم نمیخوام به همچین چیزی بگم زندگی...
این برق تو نگاهش چی بود که اینجوری ازش ترسیدم؟ اصلا نمیخواستم بدونم چی تو سرش میگذره اما اونقدر خوش شانس نبودم که باهام به اشتراک نذاره:
-فکرشو بکن؟ این زندگی کار هر کسی نیس... نمیدونم چقدر قدرت لازم داره تا بشه تو این شرایط زندگی کرد... بشین پناه... یه فکری دارم...
نمیدونم چرا اصلا نمیخواستم فکرشو بدونم:
-تا حالا بازی کردی؟
-بازی چی؟
-منظورم هنرپیشگیه!
-هنرپیشگی؟! من؟! نه بابا...
-منظورم هنرپیشگی معمولی نیس پناه... حاضری همین سناریویی رو که میگی به عنوان خواهر این دختره بازی کنی؟
-شبنم؟
-نه بابا... دختری که امشب باهاش قرار داشتم ازم یه سکانس ترسناک خواسته بود... گویا خیلی شجاعه!... ازم خواسته بود به نهایت درجه ترسناک و واقعی باشه... کی بهتر از کسی که این زندگی رو تجربه کرده میتونه بهش القا کنه وخامت شرایطو...
-من نه مرسی! گفتم اگه کلاهم هم...
-از خجالتت در میام پناه...
-نه... اصلا حر...
-تا حالا ترکیه رفتی؟ با شبنم؟ ریزه یادته؟
-همونجا که؟... همونجا که واسه اش داستان راهزن نوشتم؟
سر تکون داد:
-هفتۀ دیگه دارم میرم اونجا... اون خانومه هم همونجاس... قرار داریم با هم برای همون سکانس... اگه همکاری کنی باهام در عوض یه سفر یک هفته ای با شبنم میری با من...
سفر ترکیه؟! یه هفته؟! سفر به اون بهشت؟ به دریای سیاه؟ میدونی شبنم چقدر خوشحال میشه؟ یعنی جرات دارم دوباره برگردم تو اون خراب شده؟!
-میتونم با شبنم حرف بزنم؟
-حرف بزن... ولی نهایتا یه ساعته جواب میخوام... اگه قبول نکردی هم موردی نیس البته... بازیگر دیگه داریم اما دلم میخواس کاملا بهش القا بشه... اما اگه قبول هم نکردی ارنجمنتمون مثل همین ماه سر جاشه...
-ارنـ... چی چی؟
-قرارمون...
آب دهنمو قورت دادم... آروم راه افتادم سمت اتاقمون با شبنم... یعنی میتونم؟
پشت سرم صداشو شنیدم که تقریبا داد زد:
-فقط یه ساعت دیگه اینجام! بدو دختر...
ادامه دارد...


ماهی دریاهای سیاه (۳)
یه لایۀ ابر خیلی نازک آسمون استانبول رو پوشونده بود و یه حس خلسۀ دلچسب ایجاد میکرد... حتی هواش هم بخصوص بود... صبح رسیدیم... با هواپیما! سفر با هواپیما عجیب ترین و ترسناکترین چیزی بود که تا حالا انجام داده بودم اما به خاطر شبنم مجبور بودم خودمو نترس نشون بدم... نمیدونم چی میشد که یهو قلبم میریخت! هم ترسناک بود هم خنده دار! اما تصمیم داشتم لحظه لحظه اشو تو ذهنم ثبت کنم... وقتی رسیدیم به هتل دیگه ظهر شده بود. به پیشنهاد خسروشاهی رفتیم ناهار بخوریم... آرواره هام انگار که از کار افتاده باشه تمام مدت از هم باز مونده بود... با گفتن یه جای خوب میشناسم که غذاهاش حرف نداره، ما رو برد یه جای شلوغ که مردم مثل مور و ملخ تو خیابون تو هم میلولیدن... رفتیم یه رستورانی که غذاهای مختلفو تو ویترینش چیده بود. چقدر باحال! شبنمو نمیدونستم اما من میخواستم همه اشونو امتحان کنم. آشپز که یه مرد چهل ساله اینا بود و با لباس سفید و تمیز پشت ویترین وایساده بود یه چیزی به ترکی گفت که نفهمیدم:
-میگه چی میخوری؟
-همه اشو!
خسروشاهی با قهقهه خندید.
-پس شما دخترا برین بشینین اونجا... من براتون از همه اش میگیرم... دوغ میخواین یا نوشابه؟
به جای من روحم نالید:
-هر دو تاشم میخوام من...
بازم خندید:
-باید حدس میزدم...
گاهی که یادم میافتاد شبنمی هم هست، میدیدم اونم بدتر از من عن کفه... غذاها همه از دم خوش عطر و بو بودن... گارسونی که غذاها رو میاورد و میچید رو میزمون انگار فهمیده بود دهاتی هستیم و هر بار سر میز ما میرسید خنده اش میگرفت. روی میز اونقدر پر بود که خود میز دیده نمیشد... خسروشاهی از تمام غذاها یه دونه سفارش داده بود. راستش بیشتر از شکمم چشمم گرسنه بود... دلم میخواست همه چیزو امتحان کنم... و انصافا هم خوشمزه بودن مخصوصا بلغور که به جای برنج خوردیم... انصافا برای اولین بار تو کل زندگیم کاملا سیر شدم... غذا داشت از تو چشام میزد بیرون. حتی جا نداشتم نفس بکشم... رفتارهای ما انگار برای خسروشاهی جالب بود... و وقتی دید هیچی نمیدونیم، یواش یواش برامون توضیح داد از چیزهای مختلف... و ما هم گوش نمیکردیم... میبلعیدیم... بعدشم که موقع قهوۀ ترک خوردن بود که... عجب چیزی بود؟! با خندۀ خسروشاهی به خودم اومدم:
-آدم دو تا همسفر مثل شما دو تا داشته باشه پیر نمیشه...
یه کم بعدش تو خیابون تاکسیم داشتیم راه میرفتیم که چندین کیلومتری به نظرم میرسید. نمیدونم چرا. شاید چون هی پشت ویترینها با شبنم می ایستادیم و جنسهای مختلفو با دهن باز نگاه میکردیم. همه چیز اونقدر غیر منتظره اتفاق افتاد که حتی باور نمیتونستیم بکنیم. همه چی مثل یه خواب بود... مایی که تا یه ماه پیش واسه نون شبمون اگه خوش شانس بودیم میتونستیم نون خالی بخوریم حالا اینجا تو ترکیه؟! حالا درسته براش زحمت کشیدم اما بازم باورم نمیشد!
برگشتن به سناریوی دختر فقیر آسونتر از اونی بود که حتی تصورشو میکردم و منم نامردی نکردم و به دختره سخت گرفتم. شاید چون به نظرم حقش بود. از این دخترهای دماغ عملی و سر تا پا پروتز کرده بود که بیرون زیاد دیده بودم. راستش تو خیابون که میدیدمشون ته دلم خیلی به این دخترهای ساپورت پوش و خوشگل حسودیم میشد اما بعد از اینکه فهمیدم نمیفهمه چه خوش شانسه و نمیدونه از پولش چه جوری استفاده کنه، تصمیم گرفتم حالشو کامل بگیرم... از اینکه چه جوری دزدیده بودنش خبر نداشتم اما وقتی دیدمش، چشماش با چشمبند مشکی بسته بود و لباس شبنمو پوشونده بودن بهش که تنگش بود و کمرشو میبرید. از روش هم یه چادر مشکی. نمیدید کجا پا میذاره و مدام سکندری میخورد. چادرو که برداشتم چشمم به جمال رعنا خانوم روشن شد. لباسی که شبنم باهاش رفته بود زیر آب و کبره هاش انگار جون گرفته باشن شق وایساده بود تو تن دختره. جوری که فکر میکردی از مقوا دوختنش. بوی گندشو حتی منم سختم بود تحمل کنم. همون لباسی که شبنم نذاشت بندازم دور. گفت این لباسو اگه بندازم بره ممکنه یادم بره که از کجا اومدم اینجا. میخوام از ترس همین پیراهنم که شده حواسمو جمع کنم. لباس به تن دختره که اسمش رعنا بود زار که چی بگم عر میزد. نمیدونم بهش چه وعده ای داده بودن اما وقتی با چشم بسته بردمش تو آلونک محل زندگیمون که البته جلیل محوطه اشو نمیدونم چه جوری خلوت کرده بود، از بوی آلونک صورتشو تو هم کشید اما همزمان یه پوزخند به لبش بود.
-امیدوارم ارزششو داشته باشه پولی که دادم واسه ی یه شب ترس...
-کی گفت فقط یه شبه گلم؟ فعلا مهمون مایی... خوش اومدی...
و چشم بند رو از چشمش برداشتم. معلوم بود تو ذوقش خورده:
-همین؟! من پول واسۀ ترسناک بودن شرایطم دادم...
-ششششش! اینجا موش داره موشم گوش داره... به گوششون برسه داری از پول حرف میزنی این درو میجوئن میان سرتو میبرن... حواست باشه چی میگی...
یه نگاه وحشتزده به در انداخت.
-اینجا مگه کجاس؟!
-اینجا ته خطه!
-اونجا کجاس؟
-یه هفته که گشنه موندی خودت میفهمی...
-دروغ میگی مث سگ! امکان نداره!
-میخوام بگم امتحانش مجانیه اما... واسه تو مجانی تموم نشده گویا...
درو برای چی قفلش کردی؟
-قفل نباشه پنج دیقه هم عمرت طول نمیکشه... اینا بوی دختر بشنون همچین میریزن سرت که نفهمی چی شد... الان هم چون فکر میکنن تو شبنمی برگشتی باهام و مث من ایدز داری...
با شنیدن حرفم مثل گچ سفید شد و عقب رفت. بی تفاوت رفتم نشستم روی یه روزنامۀ کثیف... خونه همونطوری که ترکش کرده بودیم مونده بود. تنها چیزی که طبق معمول فلنگو بسته بود تشت مسیه بود. از رو اون فهمیدم یکی که کلید داشته اومده تو... یه لحظه یادم رفت که برام مهم نیس بی اختیار صدام بلند شد:
-مرتیکۀ کسکش بازم؟!
دختره که ریده بود تو شلوارش یه متر پرید:
-چی شده؟
-تشت مسیه رو هاپولیش کردن باز!
-اون چیه؟
-تشت! خبر مرگت پس تو چی فکر کردی هفتۀ دیگه تو چی قراره حموم کنی؟
یهو انگار تازه یادش افتاد به اینجا یه نگاه درست بندازه... قیافه اش واقعا دیدنی بود! واقعا دیدن قیافۀ دختره، به برگشتن به اینجا می ارزید! و چند ساعت بعدش که شکمش قار و قور کرد و چیزی نبود بخوره فهمید چه گهی خورده. من عادت داشتم... اما دختره نه جرات داشت بذاره من برم نون بخرم و اینجا تنها بمونه... پول هم نداشتیم برای خرید نون... از طرفی هم نه میتونست زمین بخوابه نه جرات داشت توی اون به قول معروف لحاف تشک بخوابه... گفته بودم وسایل شپش داره... از یه طرف هم از سرما اونقدر لرزید تا بالاخره رفت و یه پتوی پاره و چهل تیکه آورد و در حالیکه با بدبختی زار میزد تا صبح نشست رو زمین سفت... مخصوصا وقتی نصفه شب صداهای عربده و فحش یهو بلند شد... داشتن دعوا میکردن با هم... یکی از صداها رو شناختم منصور بود... و این یعنی قضیه با چاقو کشی قرار بود ختم به خیر بشه... وقتی بهش گفتم دختره همچین مچاله شده بود قد یه مشت، که واقعا اگه نمیدیدی باورت نمیشد... گرسنه اش هم بود اما از یه طرفم انگار شرمش میشد با این لباسها بره بیرون و جایی رو هم بلد نبود... پول هم که نداشت... درسته خودم هم گشنه ام بود و کلافه بودم اما به ادب کردن یه پولدار بی غم می ارزید... نمیتونست هم ازم بخواد بیاد بغلم دراز بکشه از ایدزم میترسید... راستش خودم هم بدجور پشم و پیلم ریخته بود... دعا دعا میکردم امشب تموم شه... به دختره گفته بودم معلوم نیس چند وقت اینجاس اما فقط یه شب بود... که فقط خودم میدونستم... از شبنم هم نگران بودم... بهش گفته بودم درو روی خسروشاهی باز نکنه ولی مگه میشد؟ خدا کنه مرده ناتو از آب در نیاد... که البته الان میدیدم خدا رو شکر در نیومده بود... شبنم گفت که بعد از رفتن ما، کلا تنها بوده... خسروشاهی بهم گفت که برای اتاقک یه دوربین گذاشتن که فیلم دختره رو نشونش بدن و از کار من هم بیش از حد راضی بود. بهم پیشنهاد کرد که اگه دوست داشتم میتونم به عنوان بازیگر هم براش کار کنم... و منم با کله قبول کردم... الان هم با شبنم داشتیم پاداش نقشی رو که بازی کرده بودم میگرفتیم... خیلی آدم معتقدی نبودم و نیستم اما اگه بهشت واقعا وجود داره احتمالا باید یه چیزی شبیه این ترکیه باشه... اول از همه که جفتمونم وحشتزده بودیم که نکنه مامورها بگیرنمون... با اینکه میدیدیم همه دور و برمون سر لخت بیرونن با یه من آرایش مخصوصا ایرانیها، اما بازم رفته تو تک تک سلولهای بدن... همه اش منتظری یکی از پلیسها بهت گیر بده...
آقای خسروشاهی که گویا خودش هم یه سری خرید داشت، بعد از غذا ما رو برد تاکسیم... و از عکس العملهای ما هم کلی خندید. مخصوصا وقتی میدیدم که مردم تو خیابون نمایش اجرا میکنن یا موسیقی میزنن... آیفونهای ملت تماما زوم بود روشون و داشتن فیلم میگرفتن... تازه اونجا بود که یادم افتاد من و شبنم هنوز موبایل نخریدیم... هر چی چشممون بیشتر میدید همونقدر بیشتر میخواستیم. تا اینکه آقای خسرو شاهی اعلام کرد گشنه اشه و اگه میشه بشینیم شام بخوریم... من که اصلا گشنه نبودم بعد از ناهار، اما چشمه همیشه گشنه بود... وقتی نشسته بودیم برای شام اون رفت دستشویی که یهو شبنم گفت لاقل پول شامو ما حساب کنیم و از خجالتش در بیایم که پول بلیط و هتلهامونو اون حساب کرده... دیدم حق با شبنمه... حالا درسته که به جای حقوق بازیم، خرج سفرمونو داد اما بازم به نظرم حق با شبنم بود. وقتی خسروشاهی برگشت ازش خواستیم برای اینکه بیشتر از این زیر دینش نباشیم، بذاره لاقل ما حساب کنیم... تعارف نکرد. گفت هر جور میلمونه... برامون به ترکی غذا سفارش داد و ازمون پرسید چی میخوایم... من که رسما داشتم میمردم از سیری... هنوز حسرت به دل کباب بودیم ازش خواستیم کباب برامون سفارش بده... و مزۀ اون دونر کبابه فکر کنم حتی با آلزایمر هم از یادم نره...
راستش قبل از اینکه بیایم ترکیه عشقم فقط این بود که برم و سرسبزی ریزه رو ببینم اما حالا که استانبولو دیده بودیم دلمون نمی اومد... اونقدر که میخواستم همینجا بمیرم و خاکم کنن! با اینحال اگه خسروشاهی میرفت ریزه، ما دیگه فقط باید میموندیم تو هتل از ترس گم شدن... پس اگه قرار بود نتونیم بیرون بریم چه فرقی میکرد کجا باشیم؟ فقط یه حساب دو دو تا چهارتا کردیم و دیدیم ما هم بریم ریزه بد نمیشه... هر چند دقیقا نمیدونستیم قراره اونجا چه غلطی بکنیم... اما خوب بازم یه جای تازه بود و یه تجربۀ جدید... برای همونم ازش خواستیم اگه میشه ما رو ببره... بندۀ خدا قبول کرد اما هر کاری کرد نتونست بلیط برای هر دومون اون روز پیدا کنه... قرار شد ما روز بعدش با تاکسی بریم فرودگاه و اونم بیاد و برمون داره تو ریزه... سر همونم یه موبایل برامون خرید که ما بتونیم باهاش در ارتباط باشیم...
بعد از رفتن خسرو شاهی که خیلی به راه و چاه ترکیه و استانبول وارد بود و البته وقتی که حسابی موبایلو مک زدیم، داشتیم تو لابی هتل میگشتیم و حال میکردیم که یهو به سرمون زد یه کم بریم بیرون... شبنم نمیدونم چرا یهو اینجوری شجاع شده بود:
-شبی میترسم بریم گم شیم...
-دور که نمیخوایم بریم پنا... همین دور و بر میگردیم... دیروز یه رستوران از اون کباب دیروزیا این اطراف دیدم...
-من ندیدم ولی ها...
-نهایتش از همین دور و بر یه چیزی میخوریم... به خدا حیفه پنا... حیف نیس یه بار اومدیم زندانی بشیم تو هتل؟
حرفش با عقلم جور در اومد... علیرغم اینکه نه زبون میدونستیم نه چیزی تصمیم گرفتیم بریم بیرون هتل و یه کم قدم بزنیم... تنها چیزی که عقلمون رسید انجام بدیم این بود که اسم هتلو یادداشت کنیم و اگه گم شدیم تاکسی بگیریم و برگردیم... جهنم و ضرر پول... حق با شبنم بود... ما تو ایران تو اون بدبختی زنده موندیم یعنی اینجا نمیتونستیم؟ اما خوب چیزی از ترسی که ته دلم بود کم نشد. بالاخره وقتی خیالمون راحت شد نزدیکهای ظهر بود. گفتیم راست شکممونو میگیریم و تا هر جا کشیدیم میریم و همونم بر میگردیم. تازه الان که بیرون بودیم دیدیم رانندگی ترکها هم کپی رانندگی ایرانیهاس... از شانس بدمون اون اطراف تماما پر بود از کبابی و رستوران و مغازه... و نفهمیدم دقیق کی گم شدیم... چشم باز کردیم دیدیم نمیدونیم کجاییم...
داشتیم دنبال هتل میگشتیم که یهو روی شیشۀ یه مغازه دیدیم فارسی نوشته تور کشتی... کشتی؟!
-شبنم؟
-پناه؟ ما که گممونو شدیم... نظرت چیه بریم... شاید هم بدونن هتلمون کجاست...
نمیدونم شبنم چرا یهو اینقدر شجاع شده بود. خسروشاهی قبل از رفتن گفته بود اکیدا به ایرانیهای اینجا اعتماد نکنیم... و تا جایی که میتونیم ازشون کمک نخوایم... اما حالا که گم شده بودیم و زبون هم بلد نبودیم چاره نداشتیم...
-شبی... بذار خسروشاهی بیاد با خودش میریم... اگه سفارش کرده حتما یه چیزی میدونه... میترسم نتونیم فردا به هواپیماهه برسیم... بیا بریم تاکسی بگیریم ببرتمون هتـ...
-بیا حداقل بریم تو ببینیم تور کشتیشون چقدره...
-آخه وختی قرار نیس بریم...
دستمو به زور کشید پشت خودش و منو کشوند تا همون مغازه هه... یه پسر جوون بیست و چند ساله و معمولی پشت یه میز نشسته بود و با یه مرد دیگه هم که پشتش به ما بود حرف میزد. توی مغازه هم پر از عکسهای قشنگ از شب استانبول بود... با دیدن ما پسره حرفشو قطع کرد:
-افندیم؟
شبنم حرف میزد:
-سلام آقا... شما ایرانی هستین؟
مرد با صدای ما برگشت سمتمون. شبنمو نمیدونم اما من یه لحظه نفسم حبس شد! چقدر این مرده خوشگل بود؟! با خندۀ پسره به خودم اومدم:
-آقا بهرام انگار بازم خواستگار پیدا کردی!
از شوخی پسره اصلا خوشم نیومد. هر کاری هم که میکردم مثل اینایی که هیپنوتیزم شده باشن زبونم بند اومده بود و نمیدونستم چیکار کنم... دلم میخواست تا ابد وایسم و به این مرده نگاه کنم... یه مرد آخه چقدر میتونه جذاب باشه؟! این حتما فرشته اس! آدمم مگه اینقدر قشنگ میشه؟
-ببـ... بخشید...
دست شبنمو که اونم همچین بهتر از من نبود گرفتم و پشت خودم کشیدم از مغازه بیرون...
تو ریزه ام؟! کی اومدیم؟ چرا یادم نمیاد سوار هواپیما شدن؟ نمیدونم... شاید خوابم برده بوده؟ چرا یادم نمیاد خسروشاهی اومده باشه دنبالمون؟ چقدر اینجا سرسبز و قشنگه و... نه... تو یه اتاقم... انگار این اتاق پر از درخته!؟ مگه میشه؟ با صدایی مردونه وحشتزده بر میگردم عقب. چقدر صاحب این صدا قشنگه! اما ازش میترسم... نمیدونم چرا... حس میکنم ازم دوره!! اما از همونجایی که ایستاده، دستهای متجاوز و نامرئیشو حس میکنم که تنمو پاره میکنه و میدره... این درد وحشتناک از کجا میاد؟ به خودم نگاه میندازم... به نظر سالمم اما پس این درد؟! جرات ندارم به مرد اعتماد کنم... هیچ چیز نمیدونم راجع بهش... به جز همینکه نمیشه بهش اعتماد کرد...
-ماهی؟ چرا داری خودتو اذیت میکنی؟ چرا داری تقلا میکنی؟
-میخوام برم! اگه سر و صدا کنم حتما اون...
چرا حس میکنم بیرون از این اتاق پر از هیولا و سیاهیه؟! با اینحال حتی فکر هیولاها هم از وجود این مرد ترسناکتر نیس... یه جورایی فکر میکنم شاید با اومدن اون هیولاهایی که بیرون میگردن این مرده بترسه و تنهام بذاره... یعنی من الان کجام؟! ریزه؟
............................
کلافه بیدار شدم. باز هم همون خواب همیشگی رو دیدم... یه خواب که تو خواب با عقلم جور در میاد اما همینکه چشمامو باز میکنم هیچ چیزش یادم نیس و کاملا بی معنیه... احساس حماقت میکنم... داداش بهرام میگه بعد از اتفاقی که برام افتاد دیگه هیچوقت اون دختر قبلی نشدم... میگفت همینکه زنده موندم خدا رو شاکرن... هر چند اصلا یادم نمیاد قبلا چه جور دختری بودم اما... اون جوری که میگه انگار یه جایی کار میکردم و صاحبکارم بهم نظر داشته و... میگه وقتی پیدام کردن بیهوش بودم اما وقتی به هوش اومدم نه تنها حادثۀ دست درازی صاحبکارم بلکه خیلی از گذشته ام رو هم فراموش کردم... داداشمه خوب... میدونم دروغ نمیگه... اما چرا باید این فراموشی اینهمه سال طول بکشه؟ یعنی تا این حد از کار اون مرد ضربۀ روحی خوردم؟ پس چرا هیچ چیش یادم نمیاد؟ داداش بهرام میگه هر چی کمتر فکر کنم همونقدر برای روحیه ام بهتره... در عوض تو بیمارستان خصوصی خودش بهم کار داده... زنهای حامله ای که از طریق لقاح مصنوعی حامله میشن و به مراقبت دائم احتیاج دارن... با جون و دل برای داداش بهرام مایه میذارم اما... گاهی مثل امروز که اون خواب لعنتی رو میبینم، تمام روز خلقم سگیه و پاچه میگیرم!
داداش بهرام درسته میگه خوشحاله از زنده موندنم اما خیلی محدودم میکنه... همیشه رفتارش یه جوریه باهام... انگار که اون اتفاق تقصیر خودم بوده باشه باهام سرده یه جورایی... گاهی اونقدر زیاده روی میکنه که حس میکنم ازم متنفره... که باهام غریبه اس... داداشم نیس... تمام تلاشمو میکنم که اعتمادشو جلب کنم اما منو از خودش میرونه... وقتی برمیگرده اینجا من مجبورم پیش آقا مرتضی اینا بمونم... وقتی میاد از بس باهام سر برخورد میکنه ازش متنفر میشم! اسمم ماهرخه اما بهم میگه ماهی! منظورش اینه که یه بار از دستش در رفتم یعنی؟ یعنی متلک میندازه بهم؟ از تختم اومدم پایین و یه نگاه انداختم به بیرون... کتمو از لب تخت برداشتم و تنم کردم. چند روز بود خیلی سردم میشد نمیدونم چرا... روی پنجره شبنم میبست... خیلی شبنمو دوست داشتم اما نمیدونم چرا... حس خوبی بهم دست میده شبنم روی پنجره...
-شبنم!!!!!!!!!!!!
با صدای فریاد خودم از خواب پریدم...
ادامه دارد...


ـــــــــــ




  • 13

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • feeeeeriiiii  

  • عضو از 1396/5/13

  • پست‌‌‌ها: ‌ 72

  • 78

عالی بود ادامشو بذار سریع


عالی بود ادامشو بذار سریع


ـــــــــــ


  • 1



نقل از: feeeeeriiiii


نقل از: feeeeeriiiii عالی بود ادامشو بذار سریع

فری عزیز ممنون از لطفتون :)


ـــــــــــ





  • 0



  • aramesh-abadi  
  • عضو از 1397/3/18

  • پست‌‌‌ها: ‌ 1

  • 13

با تشکر از داستانت


فصل اول که عنکبوت بود خیلی قشنگ تر بود هرچی داستان داره جلو تر میره داره غیر واقعی تر میشه . این که فضاسازی به این دقت داشتی عالی بود ولی دور از ذهن بود البته برای این نظرا زوده . تاقسمتای بعد ممکنه هر اتفاق دیگه ای بیافته راستی چرا داستانو تو تاپیک ها گذاشتی


ـــــــــــ


  • 2



نقل از: aramesh-abadi


نقل از: aramesh-abadi فصل اول که عنکبوت بود خیلی قشنگ تر بود هرچی داستان داره جلو تر میره داره غیر واقعی تر میشه . این که فضاسازی به این دقت داشتی عالی بود ولی دور از ذهن بود البته برای این نظرا زوده . تاقسمتای بعد ممکنه هر اتفاق دیگه ای بیافته راستی چرا داستانو تو تاپیک ها گذاشتی

دوست گلم! راستش دیشب این قسمت رو فرستادم برای آدمین اما گفت باید تمام فصل رو براش بفرستم تا بتونه آپ کنه. متاسفانه من هم اونقدر اعتماد به نفس نداشتم که بخوام کل داستان رو یک جا بنویسم و بفرستمش. در نتیجه گذاشتمش تو تاپیک. اینجوری میتونم ببینم آیا اونقدر مورد قبول هست که ادامه اش بدم یا نه. سعی میکنم داستان تا نهایت درجه واقعی باشه. مرسی که روراست کمکم میکنین. (rose)


ـــــــــــ





  • 3



  • azar.khanomi  

  • عضو از 1396/5/20

  • پست‌‌‌ها: ‌ 39

  • 139

اوه چه هیجانی داشت
ایول عزیزم ادامه بده لطفا...


اوه چه هیجانی داشت ایول عزیزم ادامه بده لطفا کیان به کجاها رسید وای وای


ـــــــــــ

:-* عاشقتم مخاطب خاص



  • 1



آذر خانومی عزیز


نقل از: azar.khanomi اوه چه هیجانی داشت ایول عزیزم ادامه بده لطفا کیان به کجاها رسید وای وای

ممنونم از لطفتون. خوشحالم که دوست داشتین. :-)


ـــــــــــ





  • 0



  • dickerman  

  • عضو از 1396/7/15

  • پست‌‌‌ها: ‌ 366

  • 754

اوه اوه


هیولای دکتر ایوله بیشتر تا دکتر فرانکنشتاین .

دکتر فرانکنشتاین غلط بکنه همچین هیولایی بسازه . دستت درد نکنه خیلی خوب بود


ـــــــــــ

Nobody is perfect. I am nobody



  • 0



نقل از: dickerman


نقل از: dickerman هیولای دکتر ایوله بیشتر تا دکتر فرانکنشتاین . دکتر فرانکنشتاین غلط بکنه همچین هیولایی بسازه . دستت درد نکنه خیلی خوب بود

خدا بگم چيكارت نكنه! تركيدم از خنده!


ـــــــــــ





  • 0



نقل از: Snowflake


نقل از: Snowflake هیجان داستان هات رو دوست دارم ایول دوست دارم ندونم که قراره کی بهمن راه بیفته و تو انباشت برف ها قدم به قدم دلم بلرزه منتظر ادامه اش هستم هرجایی که بود

ممنونم گلم! اميدوارم خيلي بد نشه بقيه اش.


ـــــــــــ





  • 1



  • eart  

  • عضو از 1390/8/25

  • پست‌‌‌ها: ‌ 30

  • 24

عاااالللللیییییی


عاااالللللیییییی


ـــــــــــ


  • 1



نقل از: eart


نقل از: eart عاااالللللیییییی

ممنونم از لطفتون گلم. خوشحالم كه دوست داشتين (rose)


ـــــــــــ





  • 0



  • feeeeeriiiii  

  • عضو از 1396/5/13

  • پست‌‌‌ها: ‌ 72

  • 78

ادامه این داستانو هنوز نذاشتی شادی؟


ادامه این داستانو هنوز نذاشتی شادی؟


ـــــــــــ


  • 0



شرمنده عزيز


نقل از: feeeeeriiiii ادامه این داستانو هنوز نذاشتی شادی؟

سعي ميكنم نهايت تا فردا شب بذارمش. ممنون كه بهم دلگرمي ميدي براي نوشتنش. (rose)


ـــــــــــ





  • 2



  • feeeeeriiiii  

  • عضو از 1396/5/13

  • پست‌‌‌ها: ‌ 72

  • 78

نقل از: eyval123412341234


نقل از: eyval123412341234
نقل از: feeeeeriiiii ادامه این داستانو هنوز نذاشتی شادی؟
سعي ميكنم نهايت تا فردا شب بذارمش. ممنون كه بهم دلگرمي ميدي براي نوشتنش. (rose)

منتظرم عزیزم


ـــــــــــ


  • 0



وا خدا مرگم بده خواهر!


نقل از: Snowflake
نقل از: eyval123412341234
نقل از: feeeeeriiiii ادامه این داستانو هنوز نذاشتی شادی؟
سعي ميكنم نهايت تا فردا شب بذارمش. ممنون كه بهم دلگرمي ميدي براي نوشتنش. (rose)

شادی عزیز میخواستم بپرسم و فکر کردم شاید دخالت به حساب بیاد

ولی الان دیدیم که سوال شده و جواب داده شده

مرسی که مینویسی اش،داستان ها اعتیاد آورند شاد شاد باشی

اين حرفها چيه اسنوفليك عزيز؟ دخالت چيه؟ نشنوم ديگه از اين حرفها بزني ها! فيلفيل ميرزم زبونت ها! عزيزم هيچ وخ با من رودرواسي نكن. دوستا كه با هم از اين حرفها ندارن دارن؟


ـــــــــــ





  • 1



  • bita.jo0oni  

  • عضو از 1396/5/20

  • پست‌‌‌ها: ‌ 23

  • 40

منم منتظر ادامه این داستانم


منم منتظر ادامه این داستانم


ـــــــــــ

از دور تورا دوست دارم



  • 1



چشم عزيز


نقل از: bita.jo0oni منم منتظر ادامه این داستانم

دارم روش كار ميكنم. احتمالا بتونم فردا آپش كنم. (rose)


ـــــــــــ





  • 0



قسمت دوم


بچه ها شرمنده. هر كاري كردم نتونستم قسمت دوم رو مجزأ بذارمش. مجبور شدم تو همون بقيه ي قسمت اول آپش كنم. اولش نوشته قسمت دوم. بازم شرمنده!


ـــــــــــ





  • 0



  • dickerman  

  • عضو از 1396/7/15

  • پست‌‌‌ها: ‌ 366

  • 754

اووووووووووووووووووف


خط سیرهای مجزای داستان داره بهم میرسه . چه خوب تدوین شده این قسمت . وااااااااااااااااای عالی بود یعنی . چقد دلم برای شیرین سوخت . واقعا اگه تو جامعه و حقایقی که تو روزنامه ها و پرونده های وکالت بعضی از دوستام نمیدیدم باور نمیکردم همچین اتفاقی واسه یه دختر جوون بیفته . یعنی نمیدونم انسانیت کجا رفته .... ولش کن هممون از این دردا آگاهیم .

دستت درد نکنه خیلی قشنگ بود خدا کنه خیلیا اینارو بخونن و درس بگیرن بلکم جامعه سالم تری از نظر روانی داشته باشیم


ـــــــــــ

Nobody is perfect. I am nobody



  • 1



عه؟ زرنگي اسنوفليك خانوم گل؟


نقل از: Snowflake به به داریم روشنتر میشیم. خب چی قراره بشه؟غزلو گیر نندازن کیان در نقش تام کروز به ماموریت بره؟(لبخند) متشکرم بابت خوش قولی ات شادی جان و اینکه برامون نوشتیش(بوسه)

نه عزيزم. نگران نباش كليشه ندارم تو اين داستان. موفق باشيد تا تهش. (biggrin)


ـــــــــــ





  • 1





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو






نظرسنجی

پیش بینی قیمت دلار در سال 1399


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «