در صف مردونه ی نانوایی


  • salin  

  • عضو از 1391/6/14
  • پست‌ها: 408
  • 917


راهنمایی بودم. ظهر یک روز داغ مثل همیشه تو صف مردونه نانوایی ایستاده بودم. نانوایی حسابی شلوغ بود. بعضی از مشتریها سفره دست شون بود، بعضی‌ها زنبیل. بعضیها هم مثل من دست خالی بودن.


،شاطر، با دانه های درشت عرق بر سر و صورت، با مهارت چونه خمیر را وردنه می‌کشید و به تنور می زد. یک ساعت بیشتر بود که تو صف بودم. دیگه داشت نوبتم می‌شد. فقط یکی دو نفر جلوم بودن. پول را در دستم آماده نگه داشته بودم. یه اسکناس که سی و سه تا نون لواش میشد.


به جز دو دختر جوان، بقیه صف زنونه، یا پیر بودن یا بچه. دو دختر جوان خواهر یا دوست هم بودن. چند بار تو محل با هم دیده بودم‌شون. ده دوازده سالی از من بزرگتر بودن. هنوز آخرهای صف بودن. در حالی که پچپچ میکردن، به من نگاه می‌کردند.


فکر کردم از من خوششون اومده و راجع به من حرف میزنند. خوشحال شدم. دستی به کله کچل و ابروهام کشیدم. شنیده بودم عشق سن و سال نمی‌شناسه. صف مردونه نانوایی.


یهو در کمال تعجب یکی‌شون اومد طرفم. بهم سلام کرد و یواش گفت «ببین آقا پسر، اینجا کلی مرد هست. خوب نیست دو دختر جوون بین این همه مرد باشن. میشه نوبتت رو بدی بما که زودتر از اینجا بریم؟» بدون کوچکترین فکری گفتم «باشه» … به نفر پشت سری ام گفتم. بعد هم رفتم آخر صف مردونه.


ناآرامی کوچکی در صف ایجاد شد. چند نفر نگران از نظم صف زیر لب چیزهایی گفتند. ولی همه چیز زود آروم شد. پول را دوباره گذاشتم جیبم. از اینکه این دخترها به من پناه آورده بودند حس خوبی داشتم. حتما تو چهره ام چیزی دیده بودن که منو از بقیه جدا می‌کرد. چیزی که باعث شده بود بین این همه آدم، به من اطمینان کنند. چیزی مثل شجاعت، رشادت، یا صداقت.


تو همین یکی دو دقیقه حس می‌کردم قامتم رشیدتر شده. قدرتی ناشناخته تو بازوهام حس می‌کردم. با قیافه حق به جانب ایستاده بودم. انگار از مردم طلبکار بودم.


گاهی گردنم را دراز کرده و از بین جمعیت نگاشون می‌کردم تا کسی مزاحم‌شون نشه. حتی از دور مواظب بودم که شاطر نون خمیر یا سوخته بهشون نده. احساس مسئولیت می‌کردم.


کافی بود یکی از مردها مزاحمتی ایجاد کنه تا وارد عمل بشم. خودم را می‌دیدم که مثل یک شوالیه به داخل دکان می تاختم. به جز شاطر، بقیه مردها را از دکان نانوایی به بیرون پرت می‌کردم و دخترها را نجات می‌دادم. ولی مزاحمتی ایجاد نشد. نونشون را گرفتن و رفتن.


سالها بعد فهمیدم که آن دخترها در چهره ام فقط آثار گولی و سادگی دیده بودن. حالا می‌دانم که حتی اگر آن روزکسی مزاحم شون می‌شد، خودمو به ندیدن می‌زدم، یا شاید فرار می‌کردم. عین دن کیشوت.


ـــــــــــ


  • 2

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • amir.66  
  • عضو از: 1391/7/14
  • پست‌‌‌ها: ‌ 169
  • 74

خیلی باحال بود واقعا اینجوریه


خیلی باحال بود واقعا اینجوریه


ـــــــــــ


  • 0



  • omy0908  

  • عضو از: 1395/11/22
  • پست‌‌‌ها: ‌ 89
  • 10

دمت گرم مواظب باش ایندفعه تو این سن گول زنها رو...


دمت گرم مواظب باش ایندفعه تو این سن گول زنها رو نخوری


ـــــــــــ


  • 0



  • یکپسر  
  • عضو از: 1396/5/17
  • پست‌‌‌ها: ‌ 6
  • 1

خیلی جالب بود و شاید برای بعضی ها تجدید خاطره شد...


خیلی جالب بود و شاید برای بعضی ها تجدید خاطره شد به نوعی


ـــــــــــ


  • 0



متاسفانه بعضی دخترا کزکژ شدن. خیلیاشونم که ماشالا...


متاسفانه بعضی دخترا کزکژ شدن. خیلیاشونم که ماشالا مخم میزنن (biggrin) (biggrin)


ـــــــــــ


  • 0



  • yzdfk  

  • عضو از: 1396/4/24
  • پست‌‌‌ها: ‌ 2
  • 3

جالب بود جدا


جالب بود جدا


ـــــــــــ


  • 0



  • boyhoots  

  • عضو از: 1395/11/27
  • پست‌‌‌ها: ‌ 32
  • 1

ممنون ار تایپیک خوبتان


جالب بو و قابل تامل


ـــــــــــ


  • 0



  • latismus  
  • عضو از: 1396/5/15
  • پست‌‌‌ها: ‌ 5
  • 3

جالبناک بود
اما افسوس از اینکه دیگه نه صف نونوایی...


جالبناک بود اما افسوس از اینکه دیگه نه صف نونوایی هست نه دختری که بره نون بگیره!


ـــــــــــ


  • 0



  • afshinazad  
  • عضو از: 1391/6/10
  • پست‌‌‌ها: ‌ 1
  • 1

دوست داشتم


قلمت شیرین و ساده مثل یه طنزبا خنده و تلخ بود که متاسفانه از بعضی ادما به این طرق سو استفاده میشه و در کل ماجرا کل ملت ایران توی صف نون هستیم...


ـــــــــــ


  • 0



  • salin  

  • عضو از: 1391/6/14
  • پست‌‌‌ها: ‌ 408
  • 917

نقل از: afshinazad


نقل از: afshinazad قلمت شیرین و ساده مثل یه طنزبا خنده و تلخ بود که متاسفانه از بعضی ادما به این طرق سو استفاده میشه و در کل ماجرا کل ملت ایران توی صف نون هستیم...

فدات عزیزم (rose)


ـــــــــــ


  • 1



  • hesam_m  

  • عضو از: 1392/7/7
  • پست‌‌‌ها: ‌ 157
  • 129

حقيقت تلخ :)


همه ما مردها تابحال/بالاخره يه روزي خر شديم/خواهيم شد؛ ابزار متفاوته البته، عشوه، نازكي چشم، حركت ابرو، اشك و... اما خر شدن عه هميشه اتفاق ميفته (rolling) (rolling)

فقط اونايي كه بعدش احساس غرور ميكنن ديگه خيلي كسخلن : ))))


ـــــــــــ

بودن بهتر است از به نظر رسيدن!



  • 0



  • zenadost  

  • عضو از: 1389/11/13
  • پست‌‌‌ها: ‌ 22
  • 10

چقدر تاپیک داری شما و چقدرم فعالی اینجا !!!


چقدر تاپیک داری شما و چقدرم فعالی اینجا !!!


ـــــــــــ

زندگی زیباست ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبایی رسند



  • 0





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو




نظرسنجی

اگه یه آدم پولدار یا خوشگل بهتون پیشنهاد سکس بده حاضرید به همسر یا شریک جنسیتون خیانت کنین؟


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «