داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

دست‌مالی شدنم توی اتوبوس

1399/06/25

نرگس مچ دستم رو گرفت و وارد یک بوتیک لباس زنونه شدیم. به فروشنده که یک پسر جوون بود، لبخند زد و گفت: میشه از اتاق پرو استفاده کنم؟
فروشنده هم لبخند زد و گفت: مشکلی نیست.
نرگس شال سفیدش رو از توی کوله پشتی‌اش برداشت و کوله رو داد به من و وارد اتاق پرو شد. بعد از چند دقیقه برگشت. دیگه خبری از مقنعه و چادر عربی نبود. یک مانتوی اندامی مشکی بالای زانو و شلوار کتون مشکی تنش بود. چادر و مقنعه‌اش رو گذاشت توی کوله‌پشتی‌اش. شال سفید رنگش رو مرتب کرد و رو به فروشنده گفت: دمت گرم.
فروشنده سرش رو تکون داد و لبخند زد. دوباره مچ دستم رو گرفت و از بوتیک اومدیم بیرون. نرگس به ایستگاه اتوبوس اشاره کرد و گفت: بدو تا اتوبوس نرفته.
جمعیت زیاد بود و به سختی سوار اتوبوس شدیم. دقیقا کنار میله‌ی جدا کننده‌ی آقایون از خانم‌ها ایستادیم. وقتی اتوبوس راه افتاد، به نرگس گفتم: تند تند راه میری، پام درد گرفت.
-بدبخت جون، اگه عجله نکنیم که به جایی نمی‌رسیم.
+بابام اگه بفهمه من رو می‌کشه.
-نترس، به من خیلی اعتماد دارن. حتی اون نا مادری احمقت سپرده تا تو رو نصیحت هم کنم.
اخم کردم و گفتم: مگه من چیکار کردم که نصیحتم کنی؟
-چهارده سالت شده شیوا. اینقدر بچه نباش و باهاشون لجبازی نکن. همه‌اش داری باهاشون یک به دو می‌کنی. خب معلومه باهات لج میشن.
+الان یعنی تو شدی خوب و من شدم بد؟
-چه بخوای و چه نخوای، تنها سند آزادی تو برای همین چند ساعت، من هستم. منم که تونستم اعتماد بابا و مامانت رو جلب کنم و بیارمت بیرون. یا بهشون میگم که می‌برمت خونه‌ی خودمون برای درس یا میریم کلاس زبان.
+نا مادری‌ من راحت تره که من توی خونه نباشم.
-می‌دونم اما اگه من نبودم، نمی‌تونست برای بابای کُسخلت، بهونه بیاره و چند ساعت ریخت تو رو نبینه.
+چرا باهام اینطوری حرف می‌زنی؟
-چون حقته. چون همه‌ی این کارا رو دارم به خاطر تو می‌کنم. می‌خوام برای چند ساعت هم که شده با هم بریم گردش تا خوشحال باشی اما تو همه‌اش موج منفی میدی به آدم.
یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: معذرت اگه ناراحتت کردم.
لحن نرگس ملایم تر شد و گفت: لازم نیست معذرت خواهی کنی. نزدیک به یک ساله که باهات دوست شدم. اصلا به خاطر تنها بودنت اومدم سمتت. الانم توقع ندارم یکهو تغییر کنی اما حداقل سعی خودت رو می‌تونی بکنی.
+باشه هر چی تو بگی.
نرگس لبخند زد و گفت: آفرین حالا شدی دختر خوب. فقط از سری بعد، تو هم این چادر کوفتی رو در بیار. نترس تهران به این بزرگی، کَسی تو رو نمی‌شناسه.
+می‌دونم اما حس می‌کنم اگه چادرم رو بردارم، لُختم و هیچی تنم نیست.
-مزخرفات توی کله‌ات رو بنداز دور. دو سال از تو بزرگ ترم و با تجربه تر. منم یه روز مثل تو فکر می‌کردم. الان که یادش می‌افتم، خنده‌ام می‌گیره.
خواستم جواب نرگس رو بدم که متوجه شدم یکی داره پهلوی من رو لمس می‌کنه. به خاطر ازدحام داخل اتوبوس، نمی‌تونستم کامل برگردم. سرم رو کمی چرخوندم و دیدم یک مَرد میانسال، نگاهش به اطرافه اما دستش رو از روی چادرم، گذاشته روی پهلوم. سعی کردم خودم رو به نرگس نزدیک تر کنم تا دست مَرده بهم نرسه. نرگس اخم کرد و گفت: شیوا داری خفه‌ام می‌کنی.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: ببخشید.
چند لحظه بعد، دست مَرده رفت روی کونم. خیالش راحت بود که به خاطر تراکم جمعیت داخل اتوبوس، کَسی به غیر خودم و خودش، متوجه نمیشه و به راحتی و وقیحانه، شروع کرد به چنگ زدن کونم. زیر چادرم، شلوار پارچه‌ای پام بود و راحت تر می‌تونست پوست بدنم رو لمس کنه. استرس و ترس همه‌ی وجودم رو گرفت. پرت شدم به اولین شبی که با لمس دست برادرم از خواب بیدار شده بودم. نرگس چشم‌هاش رو تنگ کرد و گفت: چت شده شیوا؟ چرا رنگت پرید یکهو؟ وا با تواَم، میگم چت شده؟
تنفسم نا منظم شد و گفتم: میشه ایستگاه بعدی پیاده بشیم؟
نرگس چند ثانیه با دقت بهم خیره شد. سرش رو آورد پایین و متوجه شد مَردی که سمت دیگه‌ی میله‌‌ است، داره با من ور میره. یک نفس عمیق همراه با لبخند کشید و گفت: جات رو با من عوض کن.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: خب با تو ور میره، چه فرقی می‌کنه؟ تو رو خدا ایستگاه بعدی پیاده بشیم.
نرگس پوزخند زد و گفت: نمی‌خواد نگران من باشی.
به سختی جامون رو عوض کردیم. استرس داشتم که الان دست اون مَرده روی بدن نرگس میره. نرگس در گوشم گفت: حالا دیدی چه با چادر و چه بی چادر، هیچ فرقی نداره؟ الان هم دقیق ببین و یاد بگیر که با یه همچین دیوثی چه باید کرد.
سرم رو بردم پایین تا اگه مَرده خواست نرگس رو لمس کنه، هر طور شده جا باز کنم و بکشونمش سمت خودم. اما نرگس چند سانت دیگه به مَرده نزدیک شد! سرش رو به سمت مَرده چرخوند. دست مَرده رو گرفت و آورد به طرف خودش! لبخند زنان، دستش رو برد به سمت مَرده! اومدم به نرگس بگم چیکار داری می‌کنی که یکهو رنگ مَرده قرمز شد. انگار نفسش بند اومده بود و داشت خفه می‌شد. نرگس با یک دستش، دست مَرده رو نگه داشته بود و دست دیگه‌اش رو گذاشته بود زیر دنده‌های مَرده و ناخون‌هاش رو فرو کرده بود توی بدنش. برادرم گاهی این کار رو با من می‌کرد و خوب می‌دونستم که چه دردی داره. مَرده هیچ راه نجاتی نداشت. یک دستش که توی دست نرگس بود و دست دیگه‌اش رو هم، به خاطر شلوغی، نمی‌تونست تکون بده. دقیقا همون ازدحام و تراکم جمعیتی که باعث شده بود ازش سو استفاده کنه و من رو بمالونه، به ضررش تموم شد. صورتش هر لحظه قرمز تر می‌شد. حتی متوجه شدم که اشک توی چشم‌هاش جمع شده. ته دلم ذوق کردم. حس خوبی از دیدن عذاب کشیدنش بهم دست داد. اتوبوس رسید به ایستگاه بعدی. تو اولین فرصت و به خاطر باز شدن اطرافش، خودش رو از دست نرگس نجات داد و پیاده شد. نگاهم بهش بود و دیدم که موقع راه رفتن، دستش رو گذاشت زیر دنده‌هاش. نرگس کامل برگشت به سمت من و گفت: حالا بهتری؟
هنوز کمی استرس داشتم اما از طرفی خیلی از واکنش نرگس خوشم اومد. سرم رو تکون دادم و گفتم: کاش منم بتونم مثل تو بشم.

نوشته: شیوا

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .

2020-09-15 01:20:40 +0430 +0430

گلم‌خصوصیتو چک‌کن

4 ❤️

2020-09-15 01:27:31 +0430 +0430

↩ leyla_70
چکیدم گلم…

3 ❤️

2020-09-15 01:28:47 +0430 +0430

↩ Arian__teh
واقعا؟! پیرمرد کیر دوست بوده… 🤣🤣🤣

4 ❤️

2020-09-15 01:33:52 +0430 +0430

↩ Mrs-Shiva
آره بابا . پیرمرد کونی زیاده تو بی آر تی .
شانس ما یه کم سن و سال هم نمی‌پیچید بهمون 😂
که حداقل رغبت کنیم نرینیم بهش 😂
همیشه پیرمردها و پیرزن‌ها گیر میدن به من بدبخت 😂

5 ❤️

2020-09-15 01:34:13 +0430 +0430

↩ Arian__teh
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

4 ❤️

2020-09-15 01:46:56 +0430 +0430

قشنگ بود شیوایی💙

فقط چرا رفتی؟! اومدم دیدم دیگه نیستی😔😔😭

3 ❤️

2020-09-15 01:53:47 +0430 +0430

مثل همیشه عالی دختر تو بی نظیری

4 ❤️

2020-09-15 02:04:56 +0430 +0430

من برای مسیر دانشگاه مجبور بودم هر روز صبح مترو شلوغی رو تحمل کنم. خوبیش این بود که ایستگاه اول سوار میشدم جلو در وامیستادم تکیه میدادم به این شیشه ایه کیف کولی هم داشتم میگرفتم جلوم
چون تو دوران دبیرستان و راهنمایی تو یه جا داغون بودم که فاجعه بود و تجربه دستمالی شدن رو داشتم با این که دنبالش نبودم آن چنان و دعوا های زیادی هم کردم ولی جو اون وری بود کلا
اما یه خاطره عجیب و واقعی بگم
برای رفتن به دبیرستانمون یه کوچه اصلی رو باید میرفتی بالا بعد یه فرعی رو باید پنج دقیقه میرفتی ولی اگه اصلی رو یه کم میرفتی بالا مدرسه راهنمایی دخترونه بود و یه کم بالاترش دبیرستان دخترونه که دخترا باید از مسیر اصلی می اومدن. میگفتم این دخترا چی میکشن واقعا از دست یه سری ها.جو بدی بود واقعا
البته اول کوچه اصلی هم یه هنرستان بود که ۲ تعطیل میشد نمیخورد به اون دو تا ولی صبح میتونستی ببینیشون
کلا کوچه به شدت معروف و محبوبی بود
اگه بچه اونجا کسی باشه میفهمه کدوم کوچه رو میگم
هیچ وقت یادم نمیره یه بار بعد از ظهری بودم نزدیک پنج بود که تعطیل بشه مدرسه، هوا خوب بود یه هو یه باد و طوفان شدیدی راه افتاد پشت بندش برق ها هم قطع شد. تعطیل کردن اومدم بیرون دیدم ماشین پلیس اینا وایساده بود ولی جواب گو نبود که. صدا جیغ و هوار بود که میومد. از جاهای دیگه هم بچه ها خودشون رو رسونده بودن اون جا. اتفاقات وحشتناکی اون شب اتفاق افتاد. تا مدت ها بچه ها میگفتن چه حالی کردیم انصافا و… حتی جالبه یکی که مدرسه اش جای دیگه بود بعدا تعریف میکرد میگفت حال کردینا. من نتونستم تحمل کنم دیدم نمیشه هم رفت جلو بغل خیابون کشیدم پایین یه جق توپ زدم

3 ❤️

2020-09-15 02:07:07 +0430 +0430

↩ Arian__teh
میگی چندبار تو بی آر تی پیرمرده اومده کیرتو گرفته.یعنی این پیرمرد همیشه تو بی آر تی واسه مالوندن سوار می‌شده،وبه پست تو می‌خورده.شایدم می‌خواسته صفرتوباز کنه؟

4 ❤️

2020-09-15 02:20:22 +0430 +0430

مثل همیشه بلکه بهتر از همیشه.🌹🌷🌹
خیلی خوب بود.🌷🌷🌷🌹🌹🌹

3 ❤️

2020-09-15 03:54:30 +0430 +0430

دم نرگس گرم 👍👍👍

4 ❤️

2020-09-15 06:09:49 +0430 +0430

مرسی که هستی شیوا جان این نوشتتم خیلی خوب بود ادامه بده

5 ❤️

2020-09-15 06:41:15 +0430 +0430

خوشبحال پیرمرده چه سعادتی نصیبش شده 😛 😂
درسته در نهایت به فاک عظما رفته ولی ارزششو داشته 😛 😛
تقریبا اکثرمون اگه نگم هممون ، یه رفیق داریم که مورد اعتماد خانواده هست و روش حاضرن قسم بخورن ولی دقیقا همه ی خراب بازیامون با اون بوده 😂

3 ❤️

2020-09-15 06:41:28 +0430 +0430

متنفرم از همچین حیون هایی

3 ❤️

2020-09-15 06:44:45 +0430 +0430

دیفونه کلی خندیدم از دستت silly girl

3 ❤️

2020-09-15 07:00:20 +0430 +0430

ای وااااااااای دختر…

تو چادر رو هم تجربه کردی؟؟؟؟؟!!!

نگفتم یه هزارتوی هزار لایه ای…!!!

من دیگه حرفی واسه گفتن ندارم…

دیووونه اتم، دیوووووووونه…😄😄😄

3 ❤️

2020-09-15 07:00:48 +0430 +0430

شیوا جون،همه دوستات که سوسک(چادری) و کرموئن که.با اینا نگرد بدآموزی دارن 😂

3 ❤️

2020-09-15 07:07:19 +0430 +0430

↩ مرمق
مرسی گلم. 😘
توی پی‌وی بهت توضیح میدم.

3 ❤️

2020-09-15 07:08:53 +0430 +0430

↩ ali.64
ممنون عزیزم…

2 ❤️

2020-09-15 07:10:49 +0430 +0430

↩ harrypotter1377
چه اتفاقات وحشتناکی افتاد؟

2 ❤️

2020-09-15 07:12:46 +0430 +0430

↩ Mr owl
ممنون گلم… 🌹 🙏 ❤️

3 ❤️

2020-09-15 07:14:27 +0430 +0430

↩ stiven.basic
🌹 🙏

3 ❤️

2020-09-15 07:15:45 +0430 +0430

↩ دلشکسته۲
لطف داری عزیزم… 🌹 🙏

2 ❤️

2020-09-15 07:18:21 +0430 +0430

↩ Sousha
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

3 ❤️

2020-09-15 07:19:46 +0430 +0430

مرده حقش بود بازانوت میزدی به تخمش قیافش دیدنی تر میشد میشد اینجوری🥴

2 ❤️

2020-09-15 07:19:51 +0430 +0430
2 ❤️

2020-09-15 07:20:58 +0430 +0430

↩ sprancexx
😊😊😊😊😊

2 ❤️

2020-09-15 07:21:33 +0430 +0430

نرگس منو نخور 😕 😕 🙏 🙏

2 ❤️

2020-09-15 07:22:30 +0430 +0430

↩ Lor-Boy
من تا ۲۰ سالگی و البته در ظاهر، چادری بودم.

2 ❤️

2020-09-15 07:23:37 +0430 +0430

↩ mofo56
🤣🤣🤣🤣🤣🤣

2 ❤️

2020-09-15 07:25:04 +0430 +0430

↩ تشنه عشق
🤣🤣👌👌

2 ❤️











‌آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «


جستجو در سایت
Top Bottom