دلنوشته های من...


  • Deadlover4  

  • عضو از
    1396/5/30

  • پست‌ها: 2507

  • 7327


یا شاید هم چرت و پرت های من!


نمیدونم چرا امشب اینقدر فاز چسناله ام گل کرده،کاماردز،اگه بیکارین و جقاتونو زدین میخوام یه سری قصه براتون تعریف کنم...و البته احتمالا این تاپیک سری دراز دارد...


قصه اول:


اصولا وابستگی و اعتیاد چیزای وحشتناکی ان،مخصوصا اگه به یه سری افراد باشن،ادم باید سعی کنه بریدن رو به بهترین شکل یاد بگیره،یاد بگیره که یه چاقوی کند و زنگ زده جاش تو سطل اشغاله،متاسفانه من هیچوقت یاد نگرفتم!


یه دوستی دارم که بچه شهریاره،خیلی شبیهمه،بهترین رفیقمه،حرفای جالبی میزنه،یکیش که به درد این تاپیک میخوره اینه که ادمی که توی باتلاقی به اسم اعتیاد بزرگ میشه دو تا راه بیشتر نمیره،یا جوری از هرچی دود و دمه زده میشه که نگو و نپرس،یا جوری غرقش میشه که بازم نگو و نپرس!بنده به عنوان یک ادم سست عنصر برخلاف نظر دوستانی که نظری غیر از این و در کل نسبت به بنده حقیر لطف دارن راه دومو رفتم،هر چی بابام تو خط رفت من بیشترشو رفتم،اون هر چی زد من سنگین تر زدم،اگه اون دهن مارو با تریاک گایید،من دهن خودمو با هرویین گاییدم،اگه اون از یه دارو دز پنج میلشو میخورد من پنجاهشو میخوردم،البته به اب هم اعتقادی نداشتم،با الکل میفرستادم که بره پایین!اون ویسکی دوزاری میگرفت و من اتانول 96...بچه که بودم میگفتن این بچه نابغه بزرگی میشه،ولی من معتاد شدم!من هنوز بیست سالم نشده ولی از اخرین باری که تو رگام هرویین خالی کردم پنج سال میگذره!خیلی حرفه...البته اگه این سوتفاهم براتون پیش اومده که من فکر میکنم همچین مساىلی شاخ بودنه نه،من دیوونه ام نه احمق!شایدم نه!


یکی از بزرگترین درس هایی که تو زندگیم گرفتم اینه که یه معتاد همیشه یه معتاده،مهم نیست که چند وقت از اخرین باری که کشیدم یا خوردم میگذره،مهم اینه که گاهی هنوزم حس میکنم تو رگام بیشتر از خون هرویین در جریانه،اون گرگرفتگی و منگی رو هنوزم توی سرم حس میکنم،شاید بدتر از اون دوران،شاید تا وقتی که بمیرم هم ادامه پیدا کنه چون تو دنیای من ادما عوض نمیشن،فقط گاهی نقش ها و نقشه هاشون رو عوض میکنن و ذات همون ذاته...


ادم فقط به مخدرها،محرک ها یا روانگردان ها معتاد نمیشه،بنا به تجربه شخصی میگم!وگرنه کدوم ادمی چون تو بچگی تنشو با داغ اهن میسوزوندن یا مجبورش میکردن انقدر تو دیوار مشت بزنه که دستاش خونی شه و استخوناش ترک برداره از همچین مساىلی به عنوان الترناتیوی در عوض بروز حس هایی کاملا معمول مثل خشم،نفرت و ندامت استفاده میکنه؟یکی جز یه کسخل شبیه من!خب چرا باید سوزوندن تن خودت یا گاییدن در و دیوار باید بیشتر از سیگار ارومت کنه؟این درد چیه که انقدر مسخره وار پیچیده و ارام بخشه؟چرا واقعا من بعد هفت سال باید هنوز هم عاشق پسری باشم که شاید حتی منو یادش نیست؟مگه سوژه جق کمه تو خیابون؟مگه دوس پسر خوشگل گی گیر نمیاد؟شاید هم من مرضم یه چیز دیگه اس؟یا اصلا چرا باید به خاطر یک سکون بیشرمانه و واقعا مزخرف در سطح جامعه ایران من باید ریه مو بگام؟مگه حماقت و بی خایگی اکثریت تقصیر منه؟من چه گهی باشم که بخوام گهخوری ملت بزرگوار رو بکنم!کاش سیگارام برای خودم بود،ولی نیست،این درد و خونابه چرکی برای جبران کارهای من نیست،این نخا به پای درد یه ملته...شایدم دارم کسشعر میگم،من عن کدوم کونی باشم که بخوام در مورد فردای کشورم فکر کنم؟منی که حتی جرىت جمع کردن کس و کون خودمو ندارم!


شاید این حرفا و رفتارا صرفا بابت اینه که من یه کسخلم!یه کسخل ساده!که بلد نیست دروغ بگه و زیر اب بزنه،که بلد نیست خفه خون بگیره و لال شه،یه کسخل ساده که داره خودشو با یه سری توهم انقلابی گول میزنه!یه کسخل ساده که توی اینه عوض یه مرد بالغ یه هیولا میبینه،یه کسخل ساده که از مواجه شدن با حقیقت وجودش میترسه،یه حجم نامتناهی از جنون!جنونی که واقعا زیباست و تنها سرپناه باقی مونده برای فرار از این طوفان واقعیت های تخمی تخیلیه!من این جنونو دوست دارم!دیگه نمیخوام کسخل باشم،میخوام خود دیوونه ام باشم،یه ارمانگرا با ارزش هایی واقعا انسانی و در صورت لزوم با پتانسیل استفاده از ابزارهایی کاملا غیر انسانی!


من نمیخوام شبیه هیچ بت و اسطوره ای باشم،میخوام خود لعنتیم باشم و برای هر چیزی که انسانی تر میدونمش بجنگم،دیگه نمیخوام فقط به این فکر کنم که کی بودم،میخوام ببینم که کی میتونم باشم!که از توهم یه حس امنیت توی بغل معشوق و خیلی چیزای دیگه که جلوی دیدن اون مردو تو اینه میگیره ببرم،برای اولین بار...میخوام به خودم بفهمونم که گه میخورم وقتی میگم که ادما نمیتونن عوض شن!که گه میخورم وقتی زندگی هزار بار منو زمین میزنه برای بار هزار و یکم بلند نمیشم!که گه میخورم خودمو پایبند به توهماتی میکنم که خودم میدونم هیچ راهی برای رسیدن بهش ندارم!که گه میخورم که چیزی نمیتونه منو غیر از خودم بترسونه،مهم نیست چندتا زخم رو صورت و بقیه تن و بدنم دارم،من مغزی رو دارم که با همین حجم از جنونش واقعا زیباست و فقط باید یادم بیارم که من برای فکر کردن،اختراع کردن و طراحی کردن هیچ نیازی برای کنترل کردن مغزم با مواد و افراد ندارم!که لازم نیست که با سیگار خودمو اروم کنم تا بتونم در ارامش فکر کنم!من ارامش رو از این معادله کوفتی حذف میکنم و جاشو به همین جنون میدم،چون این جنون عقلانی ترین و انسانی ترین منطق موجوده!من احتیاجی ندارم که یه کسخل ساده،یا ادم همیشه منگ و نىشه جمع کردن اطلاعات و نیکوتین و مواد باشم،من میخوام توی این جامعه ساکن و دلسرد،با همین جنون شعله ای به عظمت تمام تاریخ روشن کنم و اجازه بدم که دنیا دوباره از خاکستر خودش به دنیا بیاد،من نمیخوام یه کسخل خوب و منطقی باشم،میخوام خود واقعیم باشم چون من بیشتر از این دلقک مرده توی اینه به درد دنیا میخورم!منی که حتی وجود ندارم!بزارید از این جنون لذت ببرم،شاید که اخرین راه نجات ما نه نىشگی و فراموشی،که جرىت به یاد اوردن باشه!من نمیخوام و نمیتونم که فراموش کنم کی بودم،اما دیگه یادم هم نمیره که کی هستم...


من نه قراره سیگارو ول کنم،نه خودزنی رو!نه قراره اونو فراموش کنم نه گذشته ام رو!من فقط قراره سعی کنم!سعی کنم که یه ادم بهترشم!قراره که سعی کنم برعکس اون بیشتر از چهل میلیارد ست استخون رو و زیر سطح خاک یا اب،زندگی کنم نه این که زنده باشم!و برای این امر،من باید چیزی بیشتر از یه تصویر باشم!یه واقعیت،به اسم من!من قرار نیست زیاد عوض شم!ولی همون عوض شدن کم هم قراره منو به یه ادم بهتر و مفیدتر برای دنیا تبدیل کنه...


نتیجه گیری اخلاقی این داستان:کس و کونتونو جمع کنید!^-^


ـــــــــــ




  • 29

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • Deadlover4  

  • عضو از 1396/5/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2507

  • 7327

قصه دوم...


حرفمو پس میگیرم!!؟میخوام یه ازمایش علمی رو خودم پیاده کنم و ببینم ترک کردن سیگار راحت تره یا الکل یا هرویین!حالا ما اصولی هم ترک نمیکنیم،سر این موارد کسشعر هم لجبازیم!ما یک شبه ترک میکنیم چون مرد باس یک شبه ترک کنه!البته خودمم میدونم حرفم بی معنیو کسشعره و میدونم جدای عدم ربط مسىله به یک جنسیت خاص،یک شبه ترک کردن بنا بر استنتاجات منطقی و تجربیات شخصی بنده کار بس گاینده ایه،ولی خب،چون کسمون خل تشریف داره واسه ما حال میده!^-^

کلا حس جالبیه که قبل خواب کون به کون،نخ به نخ ریه دود کنی و روز بعدش بگی کیرم تو سیگار!من تو ترکم!با منطق کیری من شانس موفقیت در این روش بیشتره چون تو نسخی و خماری شدید که داری خودتو اینور و اونور میکوبی تا درد دوم فکرتو از درد اول منحرف کنه یهو این فکر به ذهنت خطور میکنه که من که باس یه روزی کس و کونو جمع کنم،روز به روز هم که کارم سخت تر میشه،پس هر چه زودتر بهتر!

یه اخلاق و عادت بی تلبیتی دیگه هم که با کنار بزارمش خودزنی و خودسوزی با داغ و سیگاره،البته با ترک سیگار احتمالا موارد انجام این کار خود به خود کاهش پیدا میکنه ولی خب،درد کشیدن لایف استایل ماس!ما به درد معتادیم!اروممون میکنه!

در همین لحظه،بنده ویکی از دوستان توی سرم!

_کیرخر!چی چی اروم میکنتت بزغاله!برو سیگارتو بکش مرتیکه عن،انقدر خودتو میسوزونی که چی بشه؟

_تو ترک سیگارم مشتی!

_خب پس برو جق بزن!

_خو کسکش،تو که میدونی من از عونفوان جوانی حشر کم دارم!هر نیم ساعت یبارم که عصبانی میشم!میخوای هر نیم ساعت یبار بکشم پایین جق بزنم؟

_کیرم دهنت!اصن برو بمیر!:(:(

واقعا خیلی به هم لطف داریم!به هر حال،این کار جدیدا رو مخمه،اره،ارومم میکنه ولی به چه قیمتی؟مگه وقت ببر ببر نبود؟میبریم!

بدبختی بعدی!وابستگی به افراد!از نظر فلسفی دلیل وجود جوامع وابستگیه،یعنی اگه وابستگی نباشه جامعه شکل نمیگیره،پس ما از وابستگی رو خط زده و دلبستگی رو جایگزینش میکنیم!

بی نام خودا،دلبستگی را با رسم شکل توضیح دهید!

_اقا اجازه،نمیتونیم!نمیتونیم دیگه،نمیشه!فقط میدونیم موجود عسد!

استدلال اشنا و کسشعریه...ولی خب،این یکی واقعا وجود داره!چه خوشمون بیاد چه نه!فقط لطفا مبحث رو به الهیات تعمیم ندید!

به هر حال!منحرف نشیم!ما باید یاد بگیریم که وقتی کسی را میدوسیم و او مارا نمیدوسد قیدش را بزنیم!ولی خب،گفتنش ساده اس!بنده به شخصه بلد نیستم قید کسی رو بزنم و این معضل کیری بلای جونم شده!رسما نخورده مستم!اما به قول حضرت لنین،چه باید کرد؟نمیدونم!مثل خیلی های دیگه که میان و ازم مشورت میگیرن منم نمیدونم!در این موارد فقط میشه نصیحت کرد،راهکاری وجود نداره!عشق و عاشقیه دیگه...کل فلسفه وجودش گاییدن دهن ادماس!مگه نه؟

من اون یارو تو گالیور نیستم که بگم من میدونم که ما موفق نمیشیم و بگای سگ میریم!دیگه نه!شاید ترک کردن سیگار قدم اول باشه،یه قدم سبک و کوتاه...ولی خب،باید از یه جایی شروع کرد دیگه!!


ـــــــــــ





  • 9



  • Deadlover4  

  • عضو از 1396/5/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2507

  • 7327

98/5/28


کی فکرشو میکرد من با این پوست کلفتی نگران یه لخته زپرتی بشم؟بمب سازی با یک بمب ساعتی توی سرش،پایانی دراماتیک،کسشعر و بی مزه!اما به حد کافی این چند روزو نىشه بودم،وقت جمع کردن کس و کونه!

ادم گاهی غافلگیر میشه،حتی اگه یه دیوونه روانی مثل من که کلا کار و زندگیش بازی با محاسبات و احتمالاته باشه...شاید خوندن فکر و حرکات بقیه برام لذتبخش باشه،ولی واقعا از غافلگیر شدن متنفرم!این چند روز واقعا بهم خوش گذشت،ولی بسه،مسخره بازی هم حدی داره خو...کل زندگیم دلقک بازی بوده جلو جوخه اعدام،عوض شدن سخته،باید بیست سال زنده میموندم تا بفهمم...از تزریق و تصادف و ترکش و اوردوز و خودکشی و خونواده...جون سالم به در نبردم که اخرش بخوام با یه لخته کیری بمیرم...

زندگی مسخره اس،همیشه بوده،ولی باید سرکرد،این زنده موندن رو به چند نفر بدهکارم...


ـــــــــــ





  • 9



  • Deadlover4  

  • عضو از 1396/5/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2507

  • 7327

حالم کیریه واقعا...


چون دارم بگا میرم و به کیرمم نیست!اصن کی میگه کیری بودن چیز بدیه؟کی میگه که کلا کیر صورت مسىله چیزای بده؟از این به بعد با فتوای خودم به عنوان امام شونزدهم بعد مرحوم ممد شدو اعلام میدارم که کس خر عسد!پیروان من به یاد داشته باشند که مساىلی که قبلا برایشان کیری محسوب و تلقی میشد،از این به بعد باید مساىل کسی قلمداد شوند!لنین منو براتون حفظ کنه،اگه من نبودم واقعا چه خاکی تو سرتون میریختین؟

به هر حال،جدای این مسخره بازیا و کسشعریجات،خیلی خوبه که عقلت کاملا سر جاش باشه و با مساىل سفت و سخت کنار بیای،انگار دارم بزرگ میشم...

بزرگ شدم که بفهمم شاید انسان در طالع خود همیشه با بگایی دست و پنجه نرم کند،اما به قول حضرت داستایوفسکی انسان عبارت است از موجودی که به همه چیز عادت میکند...هرچند که عادت کردن چیز خوبی نیست...انسان همچنین میل به شورش و انقلاب دارد،معمولا هم میل به ایده های جدید و ایده ال گرایی دارد،شاید این هم بد باشد...انگار داریم تو دنیایی زندگی میکنیم که توش چیزای خوب معنی ندارن،دنیای بد و بدتر،اما مهم نیست،مهم اینه که من گهگاهی یادم میره که واقعا کی هستم،من یه شورشی ام،و الان یادم افتاد که چی رو پشت سر گذاشتم،من خودم رو پشت سر گذاشتم و از خودم جلو زدم،من قبلی شده سایه ای که روی زندگیم سیاهی میکنه،ولی حداقل دیگه توی اینه جسد یه پیرمردو نمیبینم،یه پسر بیست ساله رو میبینم که براش مهم نیست نصف عمرشو به فاک داده،براش مهم نیست که شاید چند ماه یا چند سال بیشتر وقت نداشته باشه،مهم نیست که از کجا و از بین کیا اومده،مهم اینه که هنوز نفس میکشه،یه روح زخم خورده و پاره پاره دیگه نمیتونه جلوشو بگیره،چون چسب روحو اختراع کرده!هولی فاکینگ شت...چسب روح!؟فاک...این کسشعرا واقعا از کجا به مخیله ام نفوذ میکنه؟خب،راستش دروغ گفتم،چسبی در کار نیست،نه برای من،نه برای شما...فقط گذر زمان شاید درستش کنه،میخوام یه بارم که شده یه لطفی بهم بکنه و حالمو جا بیاره...

راستی در مورد اون...میخوام فراموشش کنم،چه توی رویاهام باشه،چه توی کابوسام...هنوزم عاشقشم،و الان منم مثل اون،اینو نمیخوام...عشق نقطه ضعفه،منم نمیخوام داشته باشمش،حتی اگه قیمتش معامله با شیطان باشه...می ارزه نه؟تکامل همیشه هزینه سنگینی داشته و در بدترین شرایط اتفاق افتاده،معمولا ادعا میکنم که از هیچی نمیترسم،ولی راستش،از مواجه شدن با این مسىله میترسم!اگه قرار نیست من میتی ددلاور باشم،پس قراره به چی تبدیل بشم؟


ـــــــــــ





  • 4



  • Deadlover4  

  • عضو از 1396/5/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2507

  • 7327

9/6


ادم های خوب وجود ندارند،ادم های بد وجود ندارند،صرفا ما توابعی چند متغیره از یک مطلق کیری به اسم زمان هستیم،اما اعمال خوب و بد وجود دارند و با اینکه هیچ کنش و واکنشی حتی در مغز پوک و پوسیده احمق ترین ادم ها هم بدون دلیل شخصی و منطق شخصی نیست افراد به خاطر اعمالشون از دید دیگران قضاوت میشن...

در مورد شخص خودم نمیدونم بابت چی قضاوت میشم،نمیدونم به چه جراتی همچین اجازه ای به خودشون میدن،اما برام مهم نیست،در مورد همه عالم و ادم به جز اون...هر چند که همیشه و در همه جا یک (اونی) در کار هست که لزوما هم ربطی به کیم جونگ اون نداره،کلا یکی از پارامترهای اصلی توابع وجودی ما (این ها) و (اون هایی) هستند که در کنار خودمون به دیگران میشناسونیم،ادم هایی که بهشون اهمیت میدیم و ازشون تاثیر میگیریم،عاشقشون میشیم،ازشون متنفر میشیم و در اخر با همین رویه تخماتیک ساخته میشیم...

به هر حال،با همه قضاوتاش هنوزم فراموشش نکردم،این طاعون هفت ساله ای که همچنان تمام وجودم رو داره عفونی میکنه رو...پس هنوزم یه احمق ساده ام،مهم نیست که میخوام چی باشم،انگار دیگه برای من کار از کار گذشته،چون هنوزم همه رویاهام و کابوسام ختم به اون میشه و من هرگز به اون جنون زیبای خودم که اولین لازمه اش تمرکزه دست پیدا نمیکنم،هنوزم یه چاقوی زنگ زده ام که جاش تو سطل اشغاله...

واقعا باورم نمیشه که هنوزم وقتی سایه هارو میبینم دنبالشون میرم به این امید که خودش باشه،دست خودم نیست...بعد از سه سال کوچه به کوچه این شهرای لعنتی رو دنبال سایه اش راه افتادم و هیچی...هر چند همیشه ناامیدی موتور محرکه زندگی من بوده،اما من هنوز امیدوارم که دوباره چشماشو ببینم،در این یه مورد،من قدرت نا امید شدن ندارم و این چیزیه که منو میکشه،نه لخته ها،نه چاقو ها و بمب ها،نه مواد شیمیایی و نه حتی ادم ها،این امید واهی منو میکشه...من از مردن نمیترسم،از بهشت و جهنم و افسانه های پوسیده هم...از دیدن معشوقم میترسم،این یه درده و من به درد معتادم اما از این یکی میترسم...سه سال گذشته،اما من هنوزم اون بچه احمقم،کی رو دارم گول میزنم؟خودم یا شماهارو؟

پیوست:

شاید براتون سوال پیش اومده که چرا انقدر جوش میزنم،این متن پایین کمکتون میکنه،خلاصه نظر خودمه،میتونید موافق یا مخالف باشید...

(برخلاف گفته کرمنت بزرگوار مشکل ما همیشه احمق ها هستن...شما میتونید مشکل بیشعورهارو حالا با هر سبکی که خودتون دوست دارید حل کنید،گلوله،چاقو یا حالا تمیزتر با کاتر...ولی هیچوقت نمیتونید بفهمید که باید با احمق ها چیکار کنید...دنیا،دنیای کرمنت ها نیست،تو این دنیا مشکل احمق هایی هستن که منطقت این توانایی رو بهت میده که ازشون عصبانی بشی،ولی بقیه عواطف انسانیت سعی میکنن اجازه ندن که بهشون صدمه بزنی...تو میتونی هر بیشعور زبون نفهمی رو بکشی و تحت شرایطی،هرگز پشیمون نشی،ولی این اتفاق هرگز در مورد احمق ها نمیفته...احمق ها دلیل عذاب وجدانن،مرده یا زنده،یه ادم نرمال دلش نمیخواد که کسی رو غرق در حماقت خودش هست ببینه...)

الان مشکل اصلی من اینه که بالاخونه رو با چند نفر دیگه هم شریکم،اونا دلشون نمیخواد یه هم اتاقی احمق داشته باشن...سردرد بدی دارم،احساس بدتری نیز...


ـــــــــــ





  • 4



  • Deadlover4  

  • عضو از 1396/5/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2507

  • 7327

17/6/98


پروردگارا،اگر در ترم های آتی معدل مرا به بالای نوزده (تا زمان کنکور ارشد) برسانی و در ترم اینده نیز بین عزیزان دهه هشتادی یک عدد پسر با اخلاق مهربون باسواد بیموی سفید مفید چشم رنگی مو بور ریزه میزه بغلی را عاشق بنده کنی و به حسابم نیز چهار میلیارد و دویست و بیست میلیون تومان بریزی قول میدم بهت ایمان میارم!:(:(

باورم نمیشه تو ذهن پویای خودم به همچین فلاکتی افتاده باشم...امشب اومدم و یه تاپیکی رو دیدم که در مورد گذاشتن اسم روی فیلمی که از زندگی فرد ساخته شده بود محوریت داشت،هر چند که بازش نکردم اما چون قبلا بانو سین شین تاپیک مشابهی رو زده بود یاد اسمی که روی فیلم زندگی خودم گذاشتم افتادم،زندگی یک احمق...

بارها و بارها اینجا و خارج اینجا،در لفافه متن و سخن اشکار فرموده ام که بنده ادم احمقی ام،احتمالا پنج دقیقه قبل و بعد از گذاشتن این پست هم خودم رو یک احمق خطاب میکنم،اما واقعا من یک احمقم؟

نزدیک ترین دوستم میگه من ادم مغروریم،اما من نمیتونم خودم رو ادم مغروری بدونم،برای من،غرور من خیلی وقته به فاک رفته،این سوال رو از نزدیک ترین دوست شماره دوی خودم پرسیدم،اون بزرگوار فرمود که من ادم مغروری نیستم،اما خودخواه و خودپسند هستم و منظور اون بزرگوار قبلی از غرور احتمالا همینه،امشب دوباره بعد دوباره های بسیار گه خوردم و عهدشکنی کردم و یکم میکس الکل و باقی کثافات رو خوردم...متاسفانه حالم این روزا حال خوبی نیست،گیجم و درگیر،مجبورم توی تنهایی خودم،خودم رو با دستای خودم خفه کنم،اما به هر حال،یکم که اروم شدم داشتم به مکالمه دیشبم با بزرگوار شماره یک فکر میکردم،اصولا من ادمی هستم که اگه ناراحت بشم سعی نمیکنم قایمش کنم و کلا اهل نقش بازی کردن نیستم،ظاهرا و باطنا این مسىله دوستام رو ناراحت میکنه،متاسفانه این معضل زیاد برام مهم نبود،کنترل زیادی روی احساساتم نداشتم و ندارم،معمولا در بروز احساسات،خوب یا بد،از اونور بوم میفتم و معمولا عن یک سری مساىل رو،مثل بعضی تیکه کلام های موقت خودم بد در میارم،علاقه شدیدم به اراىه جزىیات رو یادم اومد،از توضیح دادن لذت میبرم،اما انگار قدرت شنیدن حرف مخالف رو ندارم،ادم انتقاد پذیری نیستم و میخوام همه رو به زور ببرم به بهشت موعود خودم...هر چند که جای بدی نیست و برخلاف بهشت برین پروردگار میتونه واقعی باشه اما این اجبار اخوند مابانه و لجبازی بیشرمانه من در فرو کردن زوری بهشت در ماتحت کسانی که دوستشون دارم چیزی نیست که بشه تحملش کرد،حداقل وقتی ادعا دارم...من باید بتونم به بیراهه رفتن ادم هارو ببینم و درک کنم که خارش ماتحت افراد صرفا بنا به وجود فعالیت های باکتریایی اتفاق نمیفته،شاید باید دست از نجات ادم ها بردارم چون انگار دلیل اینکه من یک احمق هستم همینه،من میخوام به هر قیمتی همه رو از شر همه نجات بدم!اما مگه من یه ادم خودخواه نیستم؟بقیه چه ربطی به من دارن؟کون لقشون؟

میدونم...این بحث برای خود منم نیمه کاره موند...بین این مساىل و مصاىب یادم افتاد که من اوایل امسال سعی کردم با عبور دادن چهارصد ولت برق داخل یه میدان مغناطیسی دو تسلایی از توی سرم و مصرف چهار برابر حد مجاز روزانه دو تا داروی ضد افسردگی که تازه متابولیسم همدیگرو هم بالا میبردن و مقادیر عظیمی از تلقین فکری گرایش جنسی خودم رو عوض کرده و ادمی رو که هفت سال عاشقش بودم رو فراموش کنم،برای چند روز جواب داد و من با افتخار پیش خودم میگفتم که من کاری رو کردم که هیچ فرد و هیچ علم شناخته شده ای نمیتونه انجامش بده،که گرایش جنسی خودمو 180 درجه عوض کردم...اما داشتم با گفتن اینکه من فتیش پای دخترا و چکمه و ساپورت و این مزخرفات رو پیدا کردم خودمو گول میزدم،این اوج حماقت من بود!در حالی داشتم این حرفا و اسمای توی لیست کراشامو به خودم و بقیه جار میزدم که برای ورود به سومین سالی که نمیبینمش داشتم شمارش معکوس میرفتم...شاید من احمقم چون نمیتونم به کسی اعتماد کنم؟نمیدونم...از فکر کردن و تایپ کردن خسته شدم،من یک احمقم،حتی اگه بارها و بارها بگم که:

(من دیوونه ام نه احمق!)

بازم یه حسی از اون ته بهم میگه تو یه احمقی...از احمق بودن و احمق ها بدم میاد،دلم میخواد باور کنم همون نابغه روانیم که دوست دارم باشم،اما وقتی حتی انقدر احمقم که نمیتونم بعد رفتنش دلیل محکمی برای بودن پیدا کنم،چی رو میتونم به خودم ثابت کنم؟؟


ـــــــــــ





  • 4



  • Deadlover4  

  • عضو از 1396/5/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2507

  • 7327

.


.


ـــــــــــ





  • 2



  • Deadlover4  

  • عضو از 1396/5/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2507

  • 7327

.


.


ـــــــــــ





  • 2



  • Deadlover4  

  • عضو از 1396/5/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2507

  • 7327

.


.


ـــــــــــ





  • 2



  • Deadlover4  

  • عضو از 1396/5/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2507

  • 7327

.


.


ـــــــــــ





  • 2



  • fesharaki00  

  • عضو از 1397/9/19

  • پست‌‌‌ها: ‌ 160

  • 309

عجب


غافلگیر کننده بود. (rose)

حذف اون جمله های قدیمی از پروفایل؟! جالبه.


ـــــــــــ

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...



  • 3



  • Different man  

  • عضو از 1397/8/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2523

  • 9072

با نتیجه گیریش بسی حال کردم (rolling)


دنیا دو روزه رفیق بنظرم یا بزار بگذره یا تغییرش بده!


ـــــــــــ
 Me, Myself and I





  • 2



  • Sallomenta...  

  • عضو از 1397/10/23

  • پست‌‌‌ها: ‌ 772

  • 2343

آره داداش ميتي...


بعضي وقتا، بعضي حرفا ته دل آدم سنگيني ميکنه، مياد بالاتر، يه جايي بين زبون و حنجره گير ميکنه و يه بغض لعنتي مياد سراغت، از اونا که نه ميشه قورتشون داد نه توف کرد انداختشون بيرون. اينجور بغضارو فقط ميشه با سيگار آروم کرد. پک عميقي که مجراي گلوتو ميسوزونه و تو رو ياد روزگار و نامردياش ميندازه... آره، منم مشت زدم به ديوار، منم از زخم هاي چرکي زندگي ام به سيگار پناه بردم، منم خيلي اشک ميريختم... هنوزم ميريزم... شبح سياه خودمون جمله باحالي تو پروفايلش داره، ميگه مرد وقتي ميشکنه، انگار يه کوه شکسته و چشمه اشکش جاري ميشه... حاجي، منم همه اين دردا رو کشيدم...همه اونايي که دارن تو اين شرايط کوفتي اين مملکت روزگار ميگذرونن اين دردا رو کشيدن، پدري که تو حسرت يه تفريح واس خودش مونده، مادري که نمي تونه خريد عيد بکنه، استانداري که واس ترميم جراحات جنگي اش!!!! مردم سيل زده خودشو ول ميکنه ميره تو کشوراي خارجي عشق و حال ميکنه و بعد ميگه آره، من واس جراحات جنگي ام رفتم ...يه ذره اون ورتر در حالي که تبعيض و نژاد پرستي داره غوغا ميکنه، جانباز 70 درصد يه اقليتي به خاطر نبود امکانات جونش رو از دست ميده....

همه ما اين دردا رو کشيديم... روزاي سختي گذرونديم، تلخي هاي زيادي رو به چشم ديديم، ولي اين آخرش نيست... آه اون مادر مظلومي که جوون بيست ساله اش واس مشکلات زندگي و بيکاري اش خود کشي کرد يه روز دامن اين مملکت رو ميگيره و همه رو به فنا ميده...

حاجي، ميدونم در حدي نيستم که اينو بگم ولي از صميم قلبم بهت ميگم...

من درد مشترکم، مرا فرياد کن.....


ـــــــــــ
an unhappy person   -_-


  • 9



  • lorn05  

  • عضو از 1397/4/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 73

  • 93

پس که اینطور کامرد ددلاور


خوشحالم میبینم ینفر...


پس که اینطور کامرد ددلاور

خوشحالم میبینم ینفر بالاخره داره به خودش میاد و تو این جهنم دره داره پوست میندازه .

حرفای شرررررر اعظم داره جواب میده .

پا شدم از انتهای خود با زندگی جنگیدمو مرگ اخرین سنگرم


ـــــــــــ

خدایی را ببر از یاد که بر او پناهی نیست



  • 2



  • Holy_man  

  • عضو از 1397/4/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 424

  • 1708

....


همیشه گفتم مهم نیست مهدی چقدر از خودش بد بگه یا دور خودش دیوار بکشه. اون تو یه چیزی هست که هرچقدرم تلاش کنه انکارش کنه من میبینمش و دوسش دارم...

خوشحالم قراره بهتر بشی رفیق (love)


ـــــــــــ

این درخت وحشی ریشه ـَش توو کویره // تن نمیده به تزئین باغچه های قدرت....



  • 3



  • Dormin  

  • عضو از 1397/11/26

  • پست‌‌‌ها: ‌ 47

  • 104

میخای ابرانسان درونتو بیدار کنی .....


میخای ابرانسان درونتو بیدار کنی .....


ـــــــــــ





  • 1



  • Deadlover4  

  • عضو از 1396/5/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2507

  • 7327

عرض شود که...


علی عزیز:

همونطور که گفتم وقتشه کس و کونو جمع کنم!این حرکت های سمبلیک با یکم سس تلقین هم شاملش میشه!

سروش عزیز:

میدونم!

ببینیم چقد خایه برامون مونده...

عرفان جان:

قانون چهارم نیوتون رو برات یاداوری میکنم:

هیچوقت برای خوب بودن و اشاعه اش حد تعیین نکن!

Mrbehnam_hot عزیز:

مهم این نیست که ما کس نداریم،مهم اینه که بتونیم کس و کونو با هم جمع کنیم!

حاژ مصطفی نامبر ۲:

توکرم!^-^


ـــــــــــ





  • 5



  • fesharaki00  

  • عضو از 1397/9/19

  • پست‌‌‌ها: ‌ 160

  • 309

سلام


نقل از: Deadlover4 علی عزیز: همونطور که گفتم وقتشه کس و کونو جمع کنم!این حرکت های سمبلیک با یکم سس تلقین هم شاملش میشه! سروش عزیز: میدونم! ببینیم چقد خایه برامون مونده... عرفان جان: قانون چهارم نیوتون رو برات یاداوری میکنم: هیچوقت برای خوب بودن و اشاعه اش حد تعیین نکن! Mrbehnam_hot عزیز: مهم این نیست که ما کس نداریم،مهم اینه که بتونیم کس و کونو با هم جمع کنیم! حاژ مصطفی نامبر ۲: توکرم!^-^

خوشحالم که روی اسب برنده شرط بندی کردم!....افتخار کردم بهت.


ـــــــــــ

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...



  • 2



  • Sallomenta...  

  • عضو از 1397/10/23

  • پست‌‌‌ها: ‌ 772

  • 2343

من فيزيکم از همون قديما ضعيف بود...!


نقل از: Deadlover4 علی عزیز: همونطور که گفتم وقتشه کس و کونو جمع کنم!این حرکت های سمبلیک با یکم سس تلقین هم شاملش میشه! سروش عزیز: میدونم! ببینیم چقد خایه برامون مونده... عرفان جان: قانون چهارم نیوتون رو برات یاداوری میکنم: هیچوقت برای خوب بودن و اشاعه اش حد تعیین نکن! Mrbehnam_hot عزیز: مهم این نیست که ما کس نداریم،مهم اینه که بتونیم کس و کونو با هم جمع کنیم! حاژ مصطفی نامبر ۲: توکرم!^-^

ولي تا دلت بخواد درس مرام ياد گرفتيم، حاجي نوکرتيم!


ـــــــــــ
an unhappy person   -_-


  • 2



  • Deadlover4  

  • عضو از 1396/5/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2507

  • 7327

عرض شود که...


نقل از: fesharaki00
نقل از: Deadlover4 علی عزیز: همونطور که گفتم وقتشه کس و کونو جمع کنم!این حرکت های سمبلیک با یکم سس تلقین هم شاملش میشه! سروش عزیز: میدونم! ببینیم چقد خایه برامون مونده... عرفان جان: قانون چهارم نیوتون رو برات یاداوری میکنم: هیچوقت برای خوب بودن و اشاعه اش حد تعیین نکن! Mrbehnam_hot عزیز: مهم این نیست که ما کس نداریم،مهم اینه که بتونیم کس و کونو با هم جمع کنیم! حاژ مصطفی نامبر ۲: توکرم!^-^

خوشحالم که روی اسب برنده شرط بندی کردم!....افتخار کردم بهت.

بنده هم بابت اسب شدن توسط شما واقعا مسرورم!^-^


ـــــــــــ





  • 2



ددلاور عزیز :-(


واقعا موندم! یه لحظه حس کردم منم که دارم این حرف‌ها رو مینویسم... چقدر دردت شبیهه و چقدر ناله ی این درد آرامش بخش... چقدر دلم میخواست میدیدمت و اون مغز زیبا رو که همچین قدرت تفکر و تحلیلی رو داره رو میبوسیدم! چقدر خوبه که هستی و چقدر قشنگه فکرت و حرفت :-) اولین متنیه که شاید ازت میخونم اما اونقدر قدرتمند که معتادم کردی... و چه خوش شانس بودم که خوندم این متنو :-)


ـــــــــــ





  • 5





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو





نظرسنجی

آیا در ایران بحران روابط جنسی ( کمبود روابط جنسی ) داریم ؟


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «