دیالکتیک در کافه پیانو


  • Neshane21  

  • عضو از
    1397/10/12

  • پست‌ها: 527

  • 1407


سلام بر همگی..
خوش اومدین به کافه پیانو!.. از میهمانان عزیز و تماشاچیان گرامی با نسکافه یا سنیچ پذیرایی میشه (drinks) از افراد کیری با بلاک..
بحث پیرامون حوادث روز..
جملات من درآوردی ِِ قشنگ..
معرفی کتاب..
کتابای هر ژانری باشه قبوله..
بحث راجع به کتاب یا اندیشه ی پشتش..


قسمتی از متن رمان کافه پیانو اثر فرهاد جعفری عزیز تقدیم به نگاهتون..


همین که پایم را میگذارم توی خانه ی کسی؛ قبل از هر کجای دیگر، می روم سراغ کتابخانه ی طرف. چون که جلوی کتابخانه ی کسی، بهتر از هر کجای دیگر می شود روحیات صاحبخانه را شناخت. و از آن گذشته؛ پای یک کتابخانه و در حالی که کتابی را گرفته ای دستت و دست دیگرت را هم گذاشته ای توی جیبت، یک پز قشنگ و موقعیت معرکه ایست برای باز کردن سر بحث و گفت و گوبا یک زن.


ـــــــــــ

چوک چوک گوزل گیزیم... بانا باک! اونوتما کی ، ذاتاً هرشی فانی دی..


  • 12

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     

  • Neshane21  

  • عضو از 1397/10/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 527

  • 1407

یه تیکه از متن کافه پیانو..


ازم پرسید: بابایی ما پولداریم؟ گفتم: نه ما طبقه متوسط رو به پایینیم. پرسید: یعنی چی؟ گفتم: یعنی نه آنقدر داریم که ندونیم باهاش چی کار کنیم نه اون قدر ندار و بدبخت بیچاره ایم که ندونیم چه خاکی بریزیم سرمون. آن وقت بهش گفتم: متوسط بودن حال به هم زنه گل گیسو. تا می تونی ازش فرار کن. پشت سرت جاش بذار … نذار بهت برسه.


بهش گفتم: زندگی ما زندگی جالبی یه هما. بین تراژدی محض و کمدی ناب. دائم داره پیچ و تاب می خوره. یعنی یه جور غم انگیز، خنده داره یا شایدم یک جوره خنده دار، غم انگیز باشه.




ـــــــــــ

چوک چوک گوزل گیزیم... بانا باک! اونوتما کی ، ذاتاً هرشی فانی دی..



  • 10



  • Different man  

  • عضو از 1397/8/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2436

  • 8755

داغون بود!


مثل دیوونه ها فقط راه میرفت!

نمیدونه کجا میره!فقط میره تا یه وقت دیوونگی نکنه...

میره تا این دیوونگی کار دستش نده...

از درون داره میترکه!

داد میزنه...مشت میزنه..به دیوار،به درخت،به خودش...

دستاش زخم میشه ولی حسش نمیکنه...چون زخم بزرگتری داره...همونی که داغون و عصبی و دیوونش کرده!

میشینه رو جدول...

به خیابون...به ماشینایی که با سرعت از توی کادر نگاش رد میشن و میرن...

چیزایی که از تو ذهنش میگذشت از این ماشینا هم سریعتر بودن...

سیگارشو روشن میکنه...پک اول عمیق...پک دوم عمیق تر...پک سوم...

سیگار بعدی...اول..دوم..سوم...

و سیگار بعدی و...

پاکت وینستون مچاله شده کنار پاش خبر از کشیدن یه پاکت سیگارو میده!

سرشو میگیره تو دستاش و تو موهاش چنگ میزنه...

نه..درست بشو نیست!

نه حالش و نه...خودش

اون دیوونه یه مشکل داشت...

مشکلش این بود که..منطق نداشت...

نوشته: سروش (برگرفته از واقعیت)

Text Art - Different man


ـــــــــــ
 Me, Myself and I

با روح و بدن ظریفت کوهمی! یه کوه بلند...



  • 5



  • Neshane21  

  • عضو از 1397/10/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 527

  • 1407

اون دیوونه


چرا منطق نداشت


ـــــــــــ

چوک چوک گوزل گیزیم... بانا باک! اونوتما کی ، ذاتاً هرشی فانی دی..



  • 2



  • Arashkarimi40  

  • عضو از 1397/10/3

  • پست‌‌‌ها: ‌ 154

  • 222

یک عاشقانه آرام ( نادر ابراهیمی )


پیری در روح است، نه در سال......

عشق، حرکت دو نفر، مشتاقانه، به سوی هم نیست، بلکه حرکت دو نفر در کنار هم است......

زمان، بدون اراده، بدون هدف، بدون آرزو، بدون تازگی، بدون دگرگونی های نا منتظر، یک پیکره ی سنگی بیش نیست.....

این خوب است که مدرسه باشد، و نرویم. این خوب نیست که مدرسه نباشد، و ما ندانیم به کجا نرفته ایم......

مقصد، زندگی را معنی میکند......
هدف، زندگی را عمیق میکند..... 
زندگی را، وجود مقصد معنی میکند، نه رسیدن به مقصد......

ـــــــــــ

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش....ابر با آن پوستین سرد و نمناکش ...باغ بی برگی روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش... باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟



  • 4



  • Arashkarimi40  

  • عضو از 1397/10/3

  • پست‌‌‌ها: ‌ 154

  • 222

صد سال تنهایی ( گابریل گارسیا مارکز )


جملات زیبای رمان صد سال تنهایی.....

اورسولو نگران نشد. گفت: ما از اینجا نمی رویم. همینجا می مانیم، چون در اینجا صاحب فرزند شده ایم. خوزه آرکادیو بوئندیا گفت: اما هنوز مرده ای در اینجا نداریم. وقتی کسی مرده ای زیرخاک ندارد به آن خاک تعلق ندارد....................

آئورلیانو اکنون نه تنها همه چیز را می فهمید، بلکه تجربیات برادرش را قدم به قدم برای خود مزمزه میکرد. یکبار که برادرش جزئیات عشق بازی را برای او شرح میداد، صحبتش را قطع کرد و پرسید: چه حسی به آدم دست میدهد؟ خوزه آرکادیو بلافاصله جواب داد: مثل زلزله است...................

در واقع برای او زندگی مهم بود؛ نه مرگ. برای همین هم هنگامی که حکم اعدام را به اطلاعش رساندند به هیچ وجه نترسید؛ بلکه احساس دلتنگی کرد.................

خوزه آرکادیو، ناگهان لبه برگردان های کت او را چسبیده و از زمین بلند کرد و صورت او را در مقابل صورت خودش گرفت و گفت: این کار را برای این انجام دادم که ترجیح میدهم جسم زنده ی تو را با خودم به این طرف و آن طرف بکشم، نه جسد مرده ات را.....................

وقتی که نجار برای ساختن تابوت قدش را اندازه می گرفت از میان پنجره متوجه شدند که از آسمان گل های کوچک زردرنگی فرو می بارد. باران گل تمام شب به صورت طوفانی آرام بر سر شهر بارید. بام خانه ها را پوشاند و جلوی درها را مسدود کرد. جانورانی که در هوای آزاد می خوابیدند در گل غرق شدند. آن قدر از آسمان گل فرو ریخت که وقتی صبح شد تمام خیابان ها مفروش از گل بود و مجبور شدند با پارو و شن کش گل ها را عقب بزنند تا مراسم تشییع جنازه در خیابان برگزار شود....................

آئورلیانو یازده صفحه ی دیگر را هم رد کرد تا وقتش را با وقایعی که با آنها آشنا بود تلف نکند و به پی بردن رمزگشایی لحظه ای که در آن به سر می برد مشغول شد و همچنان به آن رمزگشایی ادامه داد تا اینکه خودش را در هنگام رمزگشایی آخرین صفحه ی آن نوشته دید؛ انگار که خودش را در آیینه ای ناطق ببیند. در این موقع همچنان ادامه داد تا از پیش بینی و یقین تاریخ و نوع مرگش آگاه شود؛ اما دیگر نیازی نبود که به خط آخرش برسد؛ زیرا فهمید که دیگر هرگز از آن اتاق بیرون نخواهد رفت؛ چون پیش بینی شده بود که شهر ماکوندو درست در همان لحظه ای که آئورلیانو بابیلونیا رمزگشایی نوشته ها را به به پایان می رساند، با آن توفان نوح از روی کره ی زمین و از یاد نسل آدم محو میشود و هرچه در آن نوشته آمده، دیگر از ابتدا تا همیشه تکرار نخواهد شد؛ چون نسل های محکوم به صد سال تنهایی بر روی زمین فرصت زندگی دوباره ای را نخواهند داشت.............

ـــــــــــ

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش....ابر با آن پوستین سرد و نمناکش ...باغ بی برگی روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش... باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟



  • 4



  • Arashkarimi40  

  • عضو از 1397/10/3

  • پست‌‌‌ها: ‌ 154

  • 222

جان شیفته ( رومن رولان )


رمان جان شیفته دوست داشتنی روایت زندگی تا حدودی اروپایی مآبانه است، اما همچنان پر است از احساسات مشترک بین همه ی مردم که مطالعه رمان صرفا به یک بار خواندن بسنده نمی شود. زنی که در جامعه ای به دور از عشق به دنبال عاشقانه هایش برود، و از تمام درد هایی که در این راه برای زندگی کردن، کاری که شیفته ی آن است می چشد و بزرگوارانه چشم پوشی کند و یا حتی لذت ببرد، شخصیت جالبی است که می توان او را در لابه لای صفحات همین رمان یافت و به دنبال او به راه افتاد.............. این شخصیت را که البته قهرمان داستان است با نام آنت خواهید شناخت خانم آنت ریوی یر. پیشتاز آن گروه از زنان در فرانسه است که با دسته و پنجه نرم کردن با افکار و قضاوت ها و پیش داوری ها راه خود را از لابه لای قدرت مردان به سوی زندگی باز می کنند. رولان چگونگی بیداری این زنان را در مسیری کاملا برنامه ریزی و مدیریت شده روایت می کند........

خواننده رمان جان شیفته از جوانی تا سالخوردگی آنت را با او می گذراند، زنی عاشق پیشه که عاشق پدر، عاشق مادر شدن و عاشق زندگی کردن با تمام مردم درونش که بین هم وول می خورند و می جنگند است.........

قهرمانی قابل احترام البته خاکستری که از مخاطب می پرسد: “زندگی، زندگی نشده ات را کجا پنهان کرده ای؟ “.........

نویسنده داستان جان شیفته را از اوج شروع می کند، جایی که مسیری رو به نامتناهی در پیش روی شخصیت اصلی شکل گرفته است. پدری که عاشقش بوده فوت شده، مادر شدن برای او که حسی بدون توصیف است را تجربه می کند، درخواست ازدواج با پدر فرزندش را رد می کند، خواهری ناتنی را در لابه لای یادداشت های به جامانده از پدر و مادرش کشف می کند و در زیر فشار این همه پیچیده گی به سوی اولین زن مدرنیته شدن نیز گام برمی دارد، زنی که می کوشد از زیر سلطه مردان خارج شده و استقلال را تجربه کند با روحیه ساده و لجوجش........


ـــــــــــ

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش....ابر با آن پوستین سرد و نمناکش ...باغ بی برگی روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش... باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟



  • 3



  • Different man  

  • عضو از 1397/8/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2436

  • 8755

نقل از: Neshane21


نقل از: Neshane21 چرا منطق نداشت

چون خودخواه بود


ـــــــــــ
 Me, Myself and I

با روح و بدن ظریفت کوهمی! یه کوه بلند...



  • 2



  • Neshane21  

  • عضو از 1397/10/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 527

  • 1407

از کِی منتظرِ این دوران پَسا امتحان...


از کِی منتظرِ این دوران پَسا امتحان بودم....... الان میگذرونم که فقط بگذره!... تف به چیزی به نام نمره ... که ذهنمو به بدترین شکل ممکن ، میکنه این روزا!


ـــــــــــ

چوک چوک گوزل گیزیم... بانا باک! اونوتما کی ، ذاتاً هرشی فانی دی..



  • 2



  • Neshane21  

  • عضو از 1397/10/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 527

  • 1407

هعی!واقعا نمیدونم چرا هنوز میام شهوانی!همه چیز...


هعی! واقعا نمیدونم چرا هنوز میام شهوانی! همه چیز ، از یک کامنت شروع شد! (dash)

عشقم احمق شاخ و دم داره؟ (cool)


ـــــــــــ

چوک چوک گوزل گیزیم... بانا باک! اونوتما کی ، ذاتاً هرشی فانی دی..



  • 3



  • Nafas-  

  • عضو از 1397/8/9

  • پست‌‌‌ها: ‌ 304

  • 1105

.


بی رحمانه ترین قسمت زندگی اونجاشه که نیاز داری ادمای دورت بیشتر بهت توجه کنن بعد ناخوداگاه بداخلاق میشی بهونه میگیری و اونا هر لحضه دورتر میشن...هر چند تو دلت میگی خب بهتر الان شناختمشون و اینا اما خب ته دلت میدونی ک داری چرت میگی...


ـــــــــــ

زن که باشی .......

مهربانی ات دست خودت نیست خوب میشوی حتی با انان که چندان با تو خوب نبوده اند دلرحم میشوی حتی در مقابل انهاییی که چندان رحمی به تو نداشتن



  • 4



  • Neshane21  

  • عضو از 1397/10/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 527

  • 1407

نقل از: Nafas-


نقل از: Nafas- بی رحمانه ترین قسمت زندگی اونجاشه که نیاز داری ادمای دورت بیشتر بهت توجه کنن بعد ناخوداگاه بداخلاق میشی بهونه میگیری و اونا هر لحضه دورتر میشن...هر چند تو دلت میگی خب بهتر الان شناختمشون و اینا اما خب ته دلت میدونی ک داری چرت میگی...

دقیقا من وقتی حوصلم سر میره اخلاقم به شدت افت پیدا میکنه (biggrin)


ـــــــــــ

چوک چوک گوزل گیزیم... بانا باک! اونوتما کی ، ذاتاً هرشی فانی دی..



  • 2



  • Arashkarimi40  

  • عضو از 1397/10/3

  • پست‌‌‌ها: ‌ 154

  • 222

.....


نقل از: Neshane21 هعی! واقعا نمیدونم چرا هنوز میام شهوانی! همه چیز ، از یک کامنت شروع شد! (dash)

زمان ما یاهو روم داشت ...یه مدت خودمون هم میتونستیم روم بزنیم و دوستان رو دعوت کنیم ....یه روم داشتیم به اسم 30 یه سبد شعر و ترانه.... یادش بخیر ....تاپیک های شما رو که میبینم یاد اون روم میوفتم ....اون وقتا کسی اصلا کسی رو نمیشناخت تو اون روم .... فقط حرف از ادبیات و علاقه و موسیقی بود...


ـــــــــــ

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش....ابر با آن پوستین سرد و نمناکش ...باغ بی برگی روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش... باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟



  • 2



  • Neshane21  

  • عضو از 1397/10/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 527

  • 1407

نقل از: Arashkarimi40


نقل از: Arashkarimi40
نقل از: Neshane21 هعی! واقعا نمیدونم چرا هنوز میام شهوانی! همه چیز ، از یک کامنت شروع شد! (dash)
زمان ما یاهو روم داشت ...یه مدت خودمون هم میتونستیم روم بزنیم و دوستان رو دعوت کنیم ....یه روم داشتیم به اسم 30 یه سبد شعر و ترانه.... یادش بخیر ....تاپیک های شما رو که میبینم یاد اون روم میوفتم ....اون وقتا کسی اصلا کسی رو نمیشناخت تو اون روم .... فقط حرف از ادبیات و علاقه و موسیقی بود...

ادبیات و موسیقی به نظرم بی طرف ترین موضوعات واسه بحث کردن اند و در این بین ادبیات مظلوم تره چون مردم کمتر کتاب میخونن


ـــــــــــ

چوک چوک گوزل گیزیم... بانا باک! اونوتما کی ، ذاتاً هرشی فانی دی..



  • 4



  • lovely_grl  

  • عضو از 1397/7/5

  • پست‌‌‌ها: ‌ 2952

  • 9138

عجبززز چ میشه گفت...


عجبززز چ میشه گفت...


ـــــــــــ





  • 2



  • Neshane21  

  • عضو از 1397/10/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 527

  • 1407

کتاب یازده دقیقه


کتاب یازده دقیقه اثر پائولو کوئیلوی عزیز...

آه , ای مریم مقدس! ما را که به تو توسل جسته ایم دعا کن! آمین. (برگرفته از مقدمه کتاب) عمر به تندی می گذرد. شتاب زمان به اندازه ای است که در چند لحظه , می تواند مردم را از بهشت به دوزخ بفرستد. ماریا دختری برزیلی از شهری کوچک است. او نیز مانند همه آدم ها پاک به دنیا آمد و در ابتدای نوجوانی مرد زندگی خود را در رویاهای خود به صورت مردی ثروتمند و خوش قیافه و باهوش و... تجسم می کرد. او تا زمانی که که این شاهزاده رویاها سوار بر اسب سفید ظهور کند کاری جز خیالپردازی نداشت. در 11 سالگی عاشق همکلاسی خود می شود اما در فرصتی که به دستش آمد سر صحبت را باز نکرد و زمانی که خود را آماده صحبت کردن نمود آن پسر از آن شهر به جایی دور می رود و بدین ترتیب یاد گرفت که انسانهای محبوب و مورد علاقه سرانجام می روند. در 15 سالگی دوباره عاشق پسری می شود و این بار اشتباه قبلی را تکرار نمی کند و ... اما به دلیل بی تجربگی! آن پسر نیز او را تنها می گذارد. به فکر پناه بردن به صومعه می افتد و می خواهد همه زندگی خود را وقف عشقی کند که نه زخم می زند و نه داغ بر دل می گذارد, عشق به مسیح! بعد از آشنایی بیشتر با اندام خود و بحث خود ارضایی (که در کتاب حذف شده است) و ... و تناقض آن با آموزش های کلیسا , زندگی مذهبی را ترک می کند. در یکی از تجربه های بعدیش در حالی که از باکره ماندن در میان سایر دوستانش خسته و نگران است خود را تسلیم کرد در حالیکه هیچ احساسی در این رابطه موجود نبود (نمی خواست حتی آن لحظات را به خاطر بیاورد) این تجارب او را به این نتیجه رساند که مردان چیزی جز درد , ناراحتی , رنج و ناامیدی برایش به ارمغان نمی آورند. همچنین علیرغم اینکه همه جا و همه کس (دوستان, رادیو و تلویزیون, کتابها و مجلات و...) القا می کنند که بخش مهمی از زندگی یک زن را یک مرد تشکیل می دهد او هرگز نفهمید ارتباط با جنس مخالف چه لذتی دارد. او بعد از پایان دبیرستان در مغازه ای شروع به کار می کند, صاحب مغازه عاشق اوست اما تجارب او به اندازه ای است که نگذارد از او سوء استفاده شود. زمانی که ماریا برای گذراندن تعطیلات به ریودوژانیرو می رود, در ساحل کوپاکابانا (که خدا قسمت همه کناد!) با مردی سوییسی روبرو می شود که این مرد به او پیشنهاد کار در سوییس می دهد. کار در یک کاباره به عنوان رقاصه و ورود به دنیای هنر! با درآمدی مناسب و... ماریا تصمیم می گیرد که مسیر زندگی خود را اینچنین تغییر دهد. او پس از ورود به ژنو و مدتی کار در کاباره متوجه می شود که حقوق او با کسورات قانونی قابل توجه معادل یک دهم مبلغ وعده داده شده است! و تازه پس از آن نیز به دلیل اینکه یک روز سر کار خود حاضر نمی شود (به دلیل گردش با دوستی عرب) از کار خود اخراج می شود. او پس از طی مدتی بیکاری و خرج پس اندازش و گشتن دنبال کار به عنوان مانکن و... نهایتاٌ بالاجبار یا با اختیار به کار روسپیگری می پردازد و تصمیم می گیرد که این کار را به مدت محدودی (یک سال) انجام دهد تا بتواند با اندوخته خود خانه ای برای خانواده و مزرعه ای نیز در برزیل بخرد و به وطن بازگردد....


ـــــــــــ

چوک چوک گوزل گیزیم... بانا باک! اونوتما کی ، ذاتاً هرشی فانی دی..



  • 2



  • scharamm  

  • عضو از 1393/11/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 7

  • 24

معرفی کتاب عقل ساد( مارکی دو ساد)


صرف‌نظر از تمام نویسندگان، اندیشه‌ها، جریانات و نظریه‌های ابداع‌شده در عصر روشنگری، یک متفکر از همه مطرودتر به نظر می‌رسد که همه می‌کوشند او را از خود دور کنند و نامش را از تاریخ خط بزنند: مارکی دوساد. او هر چند ملعونِ عصر روشنگری است، اما کماکان یکی از نویسندگانِ پیشرو به شمار می‌رود؛ چه در ساحت زبان و روایت، چه در حوزۀ روانکاوی و همچنین در ساحت نظریه‌های جدید ادبی، یا دقیق‌تر بگوییم در آنچه امروزه آن را ضد ادبیات می‌خوانند. او همواره معاصر است. معاصر ماندنش تا به امروز نه به دلیل نوشتنِ داستان‌هایی باب روز، بلکه همان‌طور که ژان ‌لوک نانسی در همین‌باره (با بیان عبارتی دربارۀ دُلوز، که البته بیشتر در مورد ساد صادق است) می‌گوید: «او را می‌توان کسی برشمرد که صدا یا ژستی را در او بازمی‌شناسیم که از موضعی تا به آن زمان ناشناخته، لیکن بلافاصله شناخته‌شده و آشنا، به ما می‌رسد؛ یعنی آنچه را که به ناگاه کشف می‌کنیم یا طالب آن بوده‌ایم. به بیان دقیق‌تر، آنچه خود در طلب یا انتظار ما بوده است، چیزی که آنجا و در شرف وقوع [همواره] حضور دارد.» خواندنِ آثار ساد کار آسانی نیست. نباید وجه داستانی و روایت‌وار آن از سرگذشتِ چند انسان ناهنجار (به عقیدۀ جامعۀ فرانسۀ قرن هجدهم) ما را به این اشتباه بیندازد که با وراجی‌هایش به معنای دقیق کلمه تنها در پی تشویش اذهان مردم است. مواضع و افکار ساد فراتر از این‌هاست.


ـــــــــــ


  • 2



  • Neshane21  

  • عضو از 1397/10/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 527

  • 1407

چه جالب


نقل از: scharamm صرف‌نظر از تمام نویسندگان، اندیشه‌ها، جریانات و نظریه‌های ابداع‌شده در عصر روشنگری، یک متفکر از همه مطرودتر به نظر می‌رسد که همه می‌کوشند او را از خود دور کنند و نامش را از تاریخ خط بزنند: مارکی دوساد. او هر چند ملعونِ عصر روشنگری است، اما کماکان یکی از نویسندگانِ پیشرو به شمار می‌رود؛ چه در ساحت زبان و روایت، چه در حوزۀ روانکاوی و همچنین در ساحت نظریه‌های جدید ادبی، یا دقیق‌تر بگوییم در آنچه امروزه آن را ضد ادبیات می‌خوانند. او همواره معاصر است. معاصر ماندنش تا به امروز نه به دلیل نوشتنِ داستان‌هایی باب روز، بلکه همان‌طور که ژان ‌لوک نانسی در همین‌باره (با بیان عبارتی دربارۀ دُلوز، که البته بیشتر در مورد ساد صادق است) می‌گوید: «او را می‌توان کسی برشمرد که صدا یا ژستی را در او بازمی‌شناسیم که از موضعی تا به آن زمان ناشناخته، لیکن بلافاصله شناخته‌شده و آشنا، به ما می‌رسد؛ یعنی آنچه را که به ناگاه کشف می‌کنیم یا طالب آن بوده‌ایم. به بیان دقیق‌تر، آنچه خود در طلب یا انتظار ما بوده است، چیزی که آنجا و در شرف وقوع [همواره] حضور دارد.» خواندنِ آثار ساد کار آسانی نیست. نباید وجه داستانی و روایت‌وار آن از سرگذشتِ چند انسان ناهنجار (به عقیدۀ جامعۀ فرانسۀ قرن هجدهم) ما را به این اشتباه بیندازد که با وراجی‌هایش به معنای دقیق کلمه تنها در پی تشویش اذهان مردم است. مواضع و افکار ساد فراتر از این‌هاست.

کنجکاو شدم راجع بهش ... مارکی دو ساد... گویا شخص منزوی هم بوده به دلیل پس زده شدن توسط ادبیات عام پسند!


ـــــــــــ

چوک چوک گوزل گیزیم... بانا باک! اونوتما کی ، ذاتاً هرشی فانی دی..



  • 3



  • Neshane21  

  • عضو از 1397/10/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 527

  • 1407

نقطه سر خط تعریف.


نقل از: No_Problem آفرین.. همیشه گفتم یکی از آدم حسابی های اینجا هستی مهم نیس دختری یا پسری مهم اینه که با شعوری. ------------------------------------------------------------------------------------------------------ فکر کردم همه مان در داستانی عجیب زندگی می کنیم. با وجود این اکثر آدمها معتقدند که این دنیا کاملا طبیعی است و یکسره دنبال چیزهایی هستند که غیرطبیعی باشد. مثل فرشته و آدم فضایی ؛ تنها به این دلیل که نمی توانند ببینند دنیا خودش یک معمای بزرگ است. احساس می کردم با بقیه فرق دارم. فکر می کردم دنیا خودش یک رؤیای عجیب است به نظر من این موضوع هم خودش معمای بزرگی است که آدمها صبح تا شب این طرف و آن طرف می دوند و فعالیت می کنند. بدون اینکه فکر کنند از کجا آمده اند. چگونه می شود چشم بر زندگی روی این کره خاکی بست و آن را کاملا طبیعی دانست ؟ "دنیای سوفی- یوستین گردر"

یه زمانی که تازه رفته بودم دانشگاه و دوست داشتم هروقت بحث فلسفه میشه منم یکی دو تا شلنگ تخته بندازم اینو از یکی از دوستام قرض گرفتم... شور و شوق خوندنش خیلی زیاد بود و کلا با خودم درگیر بودم سر این کتاب... ولی پنجاه صفحه آخرش و دیگه مغزم تاب نیاورد و کتابو تحویل دادم


ـــــــــــ

چوک چوک گوزل گیزیم... بانا باک! اونوتما کی ، ذاتاً هرشی فانی دی..



  • 2



  • scharamm  

  • عضو از 1393/11/30

  • پست‌‌‌ها: ‌ 7

  • 24

نقل از: Neshane21


نقل از: Neshane21
نقل از: scharamm صرف‌نظر از تمام نویسندگان، اندیشه‌ها، جریانات و نظریه‌های ابداع‌شده در عصر روشنگری، یک متفکر از همه مطرودتر به نظر می‌رسد که همه می‌کوشند او را از خود دور کنند و نامش را از تاریخ خط بزنند: مارکی دوساد. او هر چند ملعونِ عصر روشنگری است، اما کماکان یکی از نویسندگانِ پیشرو به شمار می‌رود؛ چه در ساحت زبان و روایت، چه در حوزۀ روانکاوی و همچنین در ساحت نظریه‌های جدید ادبی، یا دقیق‌تر بگوییم در آنچه امروزه آن را ضد ادبیات می‌خوانند. او همواره معاصر است. معاصر ماندنش تا به امروز نه به دلیل نوشتنِ داستان‌هایی باب روز، بلکه همان‌طور که ژان ‌لوک نانسی در همین‌باره (با بیان عبارتی دربارۀ دُلوز، که البته بیشتر در مورد ساد صادق است) می‌گوید: «او را می‌توان کسی برشمرد که صدا یا ژستی را در او بازمی‌شناسیم که از موضعی تا به آن زمان ناشناخته، لیکن بلافاصله شناخته‌شده و آشنا، به ما می‌رسد؛ یعنی آنچه را که به ناگاه کشف می‌کنیم یا طالب آن بوده‌ایم. به بیان دقیق‌تر، آنچه خود در طلب یا انتظار ما بوده است، چیزی که آنجا و در شرف وقوع [همواره] حضور دارد.» خواندنِ آثار ساد کار آسانی نیست. نباید وجه داستانی و روایت‌وار آن از سرگذشتِ چند انسان ناهنجار (به عقیدۀ جامعۀ فرانسۀ قرن هجدهم) ما را به این اشتباه بیندازد که با وراجی‌هایش به معنای دقیق کلمه تنها در پی تشویش اذهان مردم است. مواضع و افکار ساد فراتر از این‌هاست.
کنجکاو شدم راجع بهش ... مارکی دو ساد... گویا شخص منزوی هم بوده به دلیل پس زده شدن توسط ادبیات عام پسند!

در واقع مارکی دو ساد توسط طبقه حاکم و دستگاه مذهبی و فئودالها به انزوا و سالهای طولانی در زندان محکوم میشد ولی روش مبارزه اش این بود که آنچه که آنها به ظاهر نهی میکردند و لذت از سکس را تابو میدانستند و فقط برای بچه دار شدن آنرا تایید می کردند را در نمایشنامه ها و کتابهاش و رفتار علنی اش برملا و توصیف میکرد و مبارزه را از خصوصی ترین مکان یعنی اتاق خوابی که همه دستگاههای مذهبی با دستوراتشان در آنجا حضور داشتند ، شروع کرد. او خیلی آشکار به همه لذات سکس در صورت موافقت پارتنرها در نوشته هایش بال و پر میداد. پیشنهاد میکنم فیلم پر یا Quills را ببینید( بخشی از زندگینامه ساد)


ـــــــــــ


  • 1



  • Neshane21  

  • عضو از 1397/10/12

  • پست‌‌‌ها: ‌ 527

  • 1407

نقل از: No_Problem


نقل از: No_Problem
نقل از: Neshane21
نقل از: No_Problem آفرین.. همیشه گفتم یکی از آدم حسابی های اینجا هستی مهم نیس دختری یا پسری مهم اینه که با شعوری. ------------------------------------------------------------------------------------------------------ فکر کردم همه مان در داستانی عجیب زندگی می کنیم. با وجود این اکثر آدمها معتقدند که این دنیا کاملا طبیعی است و یکسره دنبال چیزهایی هستند که غیرطبیعی باشد. مثل فرشته و آدم فضایی ؛ تنها به این دلیل که نمی توانند ببینند دنیا خودش یک معمای بزرگ است. احساس می کردم با بقیه فرق دارم. فکر می کردم دنیا خودش یک رؤیای عجیب است به نظر من این موضوع هم خودش معمای بزرگی است که آدمها صبح تا شب این طرف و آن طرف می دوند و فعالیت می کنند. بدون اینکه فکر کنند از کجا آمده اند. چگونه می شود چشم بر زندگی روی این کره خاکی بست و آن را کاملا طبیعی دانست ؟ "دنیای سوفی- یوستین گردر"

یه زمانی که تازه رفته بودم دانشگاه و دوست داشتم هروقت بحث فلسفه میشه منم یکی دو تا شلنگ تخته بندازم اینو از یکی از دوستام قرض گرفتم... شور و شوق خوندنش خیلی زیاد بود و کلا با خودم درگیر بودم سر این کتاب... ولی پنجاه صفحه آخرش و دیگه مغزم تاب نیاورد و کتابو تحویل دادم

ولی من همیشه دوس داشتم کتابای سنگین و عجق و جق بخونم تا جایی که یادمه مغزم همیشه تو چالش و درگیری بوده یادمه یه زمانی رفتم کتاب تخصصی پزشکی اسکلت بندی خوندم ینی دیگه صراحتا به نارسایی مغزیم اعتراف کردم (biggrin) (biggrin) ....خب الانم اصلا پشیمون نیستم.

فقط عاشق اون تیکه ایم که گفتی الانم اصلا پشیمون نیستم (dash) (dash) منم مرض چالش و دارم. یه کتاب اختصاصی چشم پزشکی ام دارم که هیچی جز شکلاش ازش نمیفهمم.. ما خوب میشیم آیا؟


ـــــــــــ

چوک چوک گوزل گیزیم... بانا باک! اونوتما کی ، ذاتاً هرشی فانی دی..



  • 2





برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .     


جستجو





نظرسنجی

چند ساعت از شبانه روز را میخوابید؟


نمایش نتایج

آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «