راز فرزانه(4)

1400/06/22

دوباره اسم فرزانه توی خونه ما زنده شده بود. هرچند بغیر از من، همه ازدواج کرده بودند و مشکلات خاص خودشون رو داشتند، ولی وقتی دور هم جمع میشدیم انگار همه چیز فراموش میشد وحسابی بهمون خوش میگذشت . گاهی حتی پنجشنبه شب ها توی مهمونی های خانوادگی مون بود و یا گاه و بیگاه بهمون سر میزد. به لطف وکمک دوستان تونستیم براش کار بهتری جور و توی مشکلات هم کمکش کنیم تا شرایطش بهتر بشه .
بقول مینا فرزانه دیگه خوشحال و همه چیز خوب بود ولی من راضی نبودم و اینا خواسته من نبود ! فرزانه با وجودی که دیگه به کسی تعهدی نداشت، هیچ پالس مثبتی نمی فرستاد و اگر منم ایماء و اشاره ای میکردم دنباله اش رو نمیگرفت و موضوعی دیگه رو پیش میکشید .چند ماهی گذشته بود و کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که باید همه چیز رو فراموش کنم !
روز یکشنبه بعد از ظهر تماس گرفت و بعد از احوالپرسی، چند دقیقه ای شوخی کرد.
سعید مطمئنی که همه چیز خوبه ؟
آره چطور مگه ؟
آخه روز جمعه احساس کردم ناراحتی ؟
نه چرا باید ناراحت باشم ؟
نمیدونم ،احساس کردم از چیزی دلخوری ؟
میخواستم بگم نه اشتباه کردی ، ولی باز گفتم شانسم رو هم امتحان کنم : مگه برات مهمه؟
این چه حرفیه سعید معلومه که مهمه! خیلی هم برام مهمه! تو داداشمی !
خوب مشکل همینجاست ، انگار تو یک سری چیزا رو یادت رفته؟ من نمیخوام داداشت باشم !
سریع خودش رو زد به کوچه علی چپ و به شوخی : خوب برو جراحی کن تا بشی آبجیم !
نه انگار نمیخواد نم پس بده ! با نا امیدی کار رو بهونه و خداحافظی کردم . راستش بعد از اتفاقاتی که با فرزانه داشتم و بزرگتر شدم ، رابطه هایی دیگه رو تجربه کردم ولی بعد از اتمامشون دیگه درگیرشون نبودم ، اما فرزانه فرق میکرد ونمیتونستم فراموش کنم ! هنوز هم جور دیگه ای دوستش داشتم .
چند بار دیگه هم با گوشه وکنایه بهش گفتم، ولی طوری رفتار کرد که بیخیال شدم .هر چند سعی میکردم دلخوریم رو نشون ندم ولی ازش فاصله گرفته بودم و خودش هم فهمیده بود که ناراحتم ، چون گاه و بیگاه می پرسید وسعی میکرد دلجویی کنه!
شب جمعه ای باز همراه با خواهرام خونه ما بودند . من تا ساعت ده کاری داشتم و بیرون بودم . هنوز نرسیده، فائزه (دختر فرزانه) با لوس کردن وگریه اومد پیشم : دایی سعید ببین شایان(پسر مریم) دعوام میکنه! بغلش کردم و بوسیدم و داد زدم: شایان مگه دستم بهت نرسه ! تو حق نداری با فائزه جونم دعوا کنی! یکم باهاش صحبت کردم و رفت.
مینا نشسته بود کنار مامان و فرزانه . در حالیکه با لبخند رفتار ما رو نظاره میکرد ، رو به بقیه : می بینید، شانسش هم مثل چیز پیش دخترا میگیره ! یکی نیست بگه فائزه اصلا چی حالیته که اینجوری خودتو لوس میکنی و واسش دلبری میکنی؟
بادی به غب غب انداختم : عزیزان من « زبان خوش ، محبت، ماچ » هیچ وقت از اینا غافل نشید!!! خدا خودش شاهده که تا حالا نشده به دختری از گل نازکتر گفته باشم . هر وقت هم کسی ازم دلخور بوده، پیش قدم شده ام و با دوسه تا ماچ و بوسه رفتیم یک اتاق خلوت و از دلشون درآوردم!
در حالیکه همه می خندیدن، زیر بارون اشیایی که به سمتم پرت میشد رفتم اتاقم و لباسام رو عوض کردم . مرجان شامم رو آورد ، همین که نشستم مریم ومینا و بعدش فرزانه دور سینی نشستند . وقتی این جوری دوره ام میکنند، بازم میخوان از مزایای ازدواج بگن! نگاهی به همه شون کردم و دستم رو گرفتم رو به بالا گفتم: خدایا خودم رو سپردم بهت! اصلا بذارید من میرم زیر زمین شامم رو بخورم ! زدن زیر خنده . مینا یکی زد روی پام : گم شو! من که قسم خوردم دیگه کاری به کارت نداشته باشم هر غلطی میخوای بکن! اصلا بذار دو روز دیگه ببین کسی زنت میشه! چند ثانیه ای به شوخی خنده گذشت ! مینا ادامه داد :سعید هفته ای دیگه تولد آرشِ(پسر فرزانه) !
« اِ چه خوب به سلامتی، حالا چرا آروم حرف میزنید؟
» خوب میخوایم نفهمه و سورپرایزش کنیم ! نظرت چیه ؟کیک بگیریم بریم خونه فرزانه!
« چه کاریه ؟ همین جا براش بگیرید هم بزرگه هم مزاحم کسی نمیشیم! میرم عمو رضا اینا رو هم میارم ! بقیه هم استقبال کردند ولی فرزانه سریع گفت نه نمیخواد مزاحم خاله بشیم !
مزاحم چیه؟کارها رو که خودتون میکنید! تازه مامان هم، خاله هم بیاد پیشش خوشحال تره! خونه تو آپارتمانه، سر وصدای همسایه ها در میاد !
قرار شد هفته ای دیگه بجای پنجشنبه ، روز جمعه از عصری بیان که جشن تولد بگیریم . بعد از مشورت با خواهرام قرار شد برای کادوش دوچرخه بگیریم!
روز جمعه ساعت چهار، همه رسیدن و جشن رو برپا کردیم. تا قبل از شام سرگرم بزن و بکوب بودیم . مخصوصا آرش و فرزانه حسابی خوشحال بودند . شام هم با کمک داماد ها تدارک دیدیم و بقولی براشون سنگ تمام گذاشتیم . آخرشبی وسط بگو بخند ، یهو فرزانه زد زیر گریه!
همه متعجب برگشتیم سمتش ! یک دقیقه ای هر چی پرسیدیم جوابی نداد و فقط گریه کرد . در حالیکه هنوز هق هق میزد از اینکه این همه سال تنها بوده و بر نگشته پیش ما دلش گرفته بود و گلایه کرد. لحظاتی با گریه حرف زد و دخترا بهش دلداری دادن . کل فاز شادیمون پرید برای اینکه فضا رو عوض کنم و اونم شاد بشه .بلند گفتم : خوب دختر خوب اینم گریه داره! همچین زد زیر گریه فکر کردم سهم کبابش کم بوده،! داشتم فکر میکردم اینوقت شب از کجا براش کباب بگیرم ! خنده اش گرفت و دقایق باقی مونده رو با شوخی خنده سر کردیم و همه رفتند.
صبح زود که از خواب بیدار شدم یک پیام از فرزانه داشتم . چند خطی همون حرفای دیشب و این که این همه سال چقدر تنهایی بهش سخت گذشته و الان هم از اینکه دور هم جمع شده ایم هم خودش هم بچه هاش خیلی خوشحالند. در ادامه هم : سعید جان میدونم از دستم دلخوری و هنوز به گذشته فکر میکنی! به جون خودت ، من بیشتر از هر کسی توی دنیا دوستت دارم مخصوصا که الان باعث دلگرمی خودم و بچه هام، هم هستی ، ولی دیگه شرایطمون مثل اون موقع نیست. البته معتقدم کارمون اشتباه بود چون تو رو داداش خودم میدونم . الان هم که وضعیتم رو میدونی در شرایطی نیستم که بخوام شرایط جدیدی رو برای خودم ایجاد کنم ! شاید باور نکنی ولی منم مثل مینا ومریم ومرجان بزرگترین آرزوم دیدن تو توی لباس دامادیه ! دورت بگردم، خودت رو اذیت نکن و دیگه به من فکر نکن ! من بدرت تو نمیخورم !
پوووف ! اینم از آب پاکی روی اون همه ذوق و شوقی که برای برگشتن و دیدن دوباره اش داشتم ! چقدر به دلم صابونم زدم که بازهم تکرار بشه!! فقط براش نوشتم ممنون ودیگه ادامه ندادم.
ماهها گذشت و سعی کردم همه چیز رو فراموش کنم .فرزانه و بچه هاش به عضو ثابت خانواده تبدیل شدند . هر موقع کاری داشت میگفت و باهامون مشورت میکرد و هر خبری داشت ما اولین نفر بودیم که مطلع میشدیم . گاهی روزی یکی دوبار مثل خواهرهام با هم صحبت میکردیم و جویای حال هم میشدیم . کلا اتفاقات فراموش شد .
میخواست ماشین همکارش رو بخره از من خواست همراه برم ببینم ماشین چطوره . رفتیم و ماشین رو گرفتیم و دوری زدیم که ببینیم عیب وایرادی داره یا نه. رسیدیم در خونشون که ماشینم رو بردارم، گیر داد بیا بالا خسته ای یک چیزی بخور بعد میری . بچه ها نبودند سراغشون رو گرفتم گفت خونه مامان هستند .
رفت توی اتاق و برگشت. یک شلوار جین کشی چسبون کوتاه و تاپ ! اندامش با زمان دختریش خیلی فرق کرده بود وبه نظر من جذاب ترشده بود . دوباره شاخک های داخل کونم شروع کردن به لرزیدن کرد و همه اون چیزایی که قرار بود فراموش کنم، زنده شد !
سعید حواست کجاست ، چایی بزارم ؟
نفسی از سر نا امیدی کشیدم ونیم خیز شدم. گفتم نه! چیزی نمیخورم دارم میرم!
بیخود! بگیر بشین ، رفت و با ظرف میوه برگشت .کلا ذهنم در گیر شد
در حالیکه می نشست کنارم : سعید چی شد یهو ؟چیزی شده؟
نه ! چطور ؟
آخه یهو رفتی تو خودت ! نکنه باز …
سعی کردم سریع یک چیزی بخورم و برم ، سیبی برداشتم ومشغول پوست کندن شدم
صورتم رو برگردوند :سعید جان قربونت برم مگه قرار نشددیگه به اون موضوع فکر نکنی!
با اخم نگاهش کردم ! برای اینکه تو چشمم نگاه نکنه اومد جلوتر تر وسرش رو تکیه داد به شونه ام : سعید جان، اون موقع بچه بودیم و فکرمون درست حسابی کار نمیکرد از اول هم همه چیز اشتباه بود تو باید با یکی مثل خودت باشی ، به جون سعید ما بدرد هم نمیخوریم .
مغزم از کار افتاد، میوه و چاقو رو گذاشتم زمین و چرخیدم سمتش ! با چرخیدنم سرش از شونه ام جدا شد. صورتش رو گرفتم بین دستام وبوسه محکمی از لبش گرفتم! شوکه شد.قبل از اینکه به خودش بیاد، کشیدمش جلو و سرش رو چسبوندم به سینه ام و بدون حرف مشغول نوازش موها و پشت شونه هاش شدم . لحظاتی ساکت بود: سعید، جون فرزانه بی خیال شو ! عزیزم من دوتا بچه دارم . با حرص گفتم بس کن فرزانه !خوب داشته باشی مگه چند سالته ؟هیچ کدوم از این بهونه هایی که میاری برام مهم نیست! سرش رو از روی سینه ام برداشت. قبل از اینکه چیزی بگه دوباره لبش رو بوسیدم و این بار دیگه ول نکردم و در حال خوردن لبش زل زدم توی چشماش . اینکه توی چه حالی بود نفهمیدم ولی احساس کردم چشمای اونم پر از شهوته. چند ثانیه لبش رو مکیدم. دستاش رو گذاشت دو طرف صورتم و از خودش جدا کرد :
لعنت بهت ! سعید چرا همچین میکنی؟ حرف گوش کن دیگه! جون من بیخیال شو!
عصبی گفتم اه ،فرزانه حالم رو خراب نکن دیگه ! صورتم رو بردم جلو!دستش رو گرفت جلوی صورتم سرش رو برگردون بلند شد سرپا : سعید یک لحظه گوش کن ! با اخم سرم تکیه دادم و منتظر ادامه حرفش!
سعید تو که آدم نمیشی ولی باید قول بدی آخرین بار باشه و همه چیز رو فراموش کنی و الا …
از ترس اینکه بگه و الا امروزم انجام نمیدیم، سریع پریدم توی حرفش گفتم به جون فرزانه قول میدم! باشه این آخرین باره ! توی دلم گفتم البته برای امروز!!
بلند شدم رفتم سمتش . عقب عقب رفت تا پشتش چسبید به دیوار و منم چسبیدم به اون . خنده اش گرفت با مشت یکی زد روی سینه ام و دستش رو روی سینه ام نگهش داشت . د ر حالی که یک دست رو بردم پشت سرش با دست دیگه دستش رو از روی سینه ام برداشتم وبوسیدم وانگشتام رو کردم لای انگشتاش. مشغول بوسید صورت و لباش شدم .خواستم ببرمش روی مبل ، (((ولی یادم افتاد بعضیا به سکس روی مبل حساسند و قول داده ام که دیگه روی مبل کاری نکنم ! خوب راست میگه، آخه مبل جای نشستنه نه کارهای خاک برسری! مگه تخت رو ازمون گرفتن ؟)))
همونجوری که چسبیده بود به دیوار دستاش رو کشیدم رو به بالا و با یک دست بالای سرش نگه داشتم و با ذوق لبش رو کشیدم توی دهنم و مشغول خوردن شدم . ودر حین خوردن ،دست دیگه ام رو بردم روی پستوناش که نسبت به اون موقع ها بزرگتر شده بود! همینجوری که دستاش رو بالای سرش گرفته بودم مشغول لب گیری وبازی با پستوناش بودم .دستاش رو ول کردم و تاپ و سوتینش رو از تنش درآوردم ! نه واقعا اندامش جذابتر شده بود ! انگار یکجوری تکامل یافته بود . حمله کردم سمت پستوناش و با سر وصدا شروع به خوردن کردم و هر از چند گاهی سرم رو جدا میکردم و به به و چه چه ی میکردم و مجددا مشغول میشدم .انگشتای فرزانه لای موهام بود و باهاشون بازی میکرد وگاهی سرم رو به پستوناش فشار میاد . با بوسیدن روی شکم و دور نافش رفتم سمت پایین . دکمه شلوارش رو بازکردم وهمراه با شورت تا زیر باسنش کشیدم پایین وکمی پاهاش رو باز کردم . نشستم روی زانو هام . با بوسیدن از بالا به پایین تا زیر خط کوسش رفتم . با نوک زبون یک سانتی فرو کردم وتا روی تپه ونوسش کشیدم .صدای آهش بلند شد و فشار کوچیکی به سرم داد و خودش پاهاش رو باز کرد ولی کش شورت وکمر شلوارش اجازه بیشتر باز شدن نداد. چند دقیقه ای با خوردن کوسش و مالیدن رونا و شکمش سر کردم . هی میخواست پاهاش رو بازتر کنه ولی نمیتونست . شلوار و شورتش رو کامل در آوردم و پای راستش رو بلند کردم وگفتم پاش رو بزار روی شونه ام . خودم رو بیشتر کشیدم جلو و مجدد مشغول خوردن شدم و اینبار حین خوردن با انگشت چوچولش رو هم نوازش میکردم. هرچی بیشتر میخوردم و میمالیدم .سر وصداش بیشتر میشد و کمتر میتونست خودش رو ثابت نگه داره ! گاهی پشت کمرش رو میکشید روی دیوار وگاهی از کمر خم میشد و تا رسیدن شکمش به سرم پایین میومد . نمیتتونست تعادل خودش رو حفظ کنه . با حرص گفت خوب لعنتی بذار تا لباسات کثیف نشده مثل آدم بریم روی تخت! با یک مکش طولانی از چوچولش از ش جدا شدم و بلند شدم سر پا و ازش لبی گرفتم. گرفتمش توی بغل و رفتم سمت اتاق خوابش. خوابوندمش رو تخت جوری که پاهاش از لبه تخت آویزون بود . دراز کشیدم کنارش و دست رو گذاشتم روی شکمش ودر حالیکه با انگشتام پوستش رو لمس میکردم : خوب فرزانه خانم ،قراره همون کار نیمه کاره قدیمی مون رو تموم کنیم یا کار جدیدی شروع بکنیم؟ خنده اش گرفت برو گم شو! اون موقع که اندازه یک باطری قلمی بود نتونستم، الان که قد یک بادمجونه! با شوخی گفتم شیطون، از کجا میدونی اندازه بادمجونه؟ مگه دیدیش؟
همونجوری که میخندید: نیازی نیست ببینم یک نگاهی به شلوارت بندازی میفهمی . سریع نگاهم رفت سمت پایین ! اوه اوه این بنده خدا کی بیدار شده؟ با شوق رفتم سمتش ،دستش رو گذاشت روی سینه ام : سعید، مگه بچه ای ، هنوزم باید بهت بگم چکارکن؟خوب مثل آدم لباسات رو دربیار !
با خنده گفتم من همیشه واسه تو همون سعید کوچلوی ناز هستم دیگه ، به سرعت رفتم پایین تخت و سه سوته لباسام رو از تن درآوردم . زل زده بود به کیر بی جنبه و دستپاچه من ،که انگار اون از من هول تر، و شده بود مثل سنگ !
با لبخندی روی لب : آدم از روی چیزت میفهمه که دیگه بزرگ شدی ! گرهی به ابروهام دادم : فرزانه ، چیز؟ خم شدم طرفش ودستاش رو گرفتم و کشیدم تا بلند شد نشست لبه تخت ،.
نه، جدی چیز؟ این اسم نداره ؟ هنوزم بچه ای که بهش میگی چیز؟ در حالیکه داشت می خندید، رفتم جلوتر تا کیرم مماس با صورتش شد : فرزانه خانم اسمش کیرِ، کیــــــــــــــــــــــر!!! تو دیگه بزرگ شدی! اسم موجودات رو باید یاد بگیری عزیزم! البته درسته، ایشون هم نسبت به اون موقع ها کمی قد کشیده و لی اینم هنر توست که اینجوری بی تابش کردی ! هنوز داشت می خندید که نوک کیرم رو فشار دادم بین لباش . با شیطنت کمی سرش رو عقب کشید ولی من دستام رو گذاشتم پشت سرش و با یک فشار نرم تا رسیدن نوک کیرم به حلقش ادامه دادم ! با حرص یکی زد به بغل رونم و سرش رو کشید عقب ! شروع کرد سرفه کردن .هنوز دستام روی سرش بود : خوب وحشی اون موقع اندازه انگشت کوچیکم بود که تا ته میکردیش توی دهنم و میخوردمش ! الان هم باید تا ته بکنیش تو؟نوکش رو مجددا گذاشتم روی لباش: اولا فرزانه خانم از دستت عصبانی بود که بهش گفتی چیز! میخواست بهت یادآوری بشه که دیگه چیز نیست ! بعدشم خوب عزیز من هر اندازه که مناسبِ بخور، چرا لقمه بزرگتر از دهنت بر میداری که اینجور بشه؟ خنده اش شدیدتر شد ولی من اجازه ندادم .کلاهک کیرم رو گذاشتم توی دهنش از ترس اینکه مجددا بیشتر بکنم تو ، دوتا دستش حلقه شد پشت کلاهک کیرم و مشغول میک زدن و زبون کشیدن به کلاهکش شد .
دوباره رفتم توی حس ودر حالیکه کیرم توی دهن فرزانه بود و برام میخورد منم دستام رو کرده بودم لای موهاش وباهاشون بازی میکردم . اون حس خوبم داشت بر می گشت . چشمام رو بستم و به خلسه رفتم فرزانه هم وقتی اطمینان پیدا کرد که دیگه شیطنت نمیکنم. یک دستش رو از کیرم جدا کرد و با گرفتن به نوبت تخمام ، باهشون بازی میکرد و میمالید . یکی د ودقیقه ای توی این وضعیت مشغول بود که با کشیدن زبون به زیر کلاهک و روی رگ اصلی بی اختیار آه بلندی کشیدم و کیرم رو از دهنش درآوردم! چون اگر یک کم دیگه ادامه میداد آبم جاری میشد ! خم شدم ودستم رو انداختم زیر گلوش، سرش روکشیدم رو به بالا و یک لب جانانه ازش گرفتم . با فشار دست روی سینه اش و همونجوری که پاهاش از لبه تخت آویزون بود ، خوابوندمش . نشستم و با شهوت زیاد حمله کردم سمت کوسش و با یک لیس بلند روی کوسش شروع به خوردن کردم . با رفتن زبونم توی کوسش پاهاش رو کشید بالا و به شکل M گذاشت لبه تخت . با این حرکتش سوراخ کونش هم در معرض نمایش قرار گرفت ! سرم رو از کُسش جدا کردم و نوک زبونم رو کشیدم روی سوراخ کونش ! کمی باسنش رو کشید رو به بالا و در حالیکه دوباره به نفس نفس افتاده بود: سعید، لطفا اونجا رو فراموش کن ! انگشتم رو گذاشتم روی چوچولش : فرزانه به خدا بهمون میخندن که هنوز نتونستیم کارمون رو تموم کنیم ! باسن و کمرش میچرخید روی تخت و نفس های عمیق می کشید : بیخود کردن ! سعید اگر میخوای اذیت کنی، بگو بی خیال بشیم!
« خوب بابا!! فرزانه خانم این خیلی بده از نقطه ضعف آدما استفاده کنی! و قبل از این که منتظر ادامه حرفش باشم سرم رو رسوندم به کُسش .
» نفس زنان: کثافت فکر کرده تونله که میخواد اون دسته کلنگ رو بکنه توش! خوب مثل آدم اون چیزی که گذاشتم جلوت رو بخور واستفاده کن دیگه ! دستم رو گذاشتم پشت روناش و فشار دادم رو به بالا .گفتم چشم، چشم و با ولع بیشتری مشغول خوردن کُسش شدم . همزمان دستام روی باسن و پشت روناش کشیده میشد و صدای ناله فرزانه بلندتر میشد . زانو هاش رو چسبوند به شکمش و دستاش رو قفل کرد زیرش و صداش رو بیشتر ول کرد . دو دقیقه ای بدون وقفه کوسش رو خوردم و با چوچولش ور رفتم تا ترشجات لزج کُسش سرازیر شد. بلند شدم سرپا و دو سه تا کوسن از روی تخت انداختم زیر پام تا جایی که سالار به درگاه بهشت برسه . کمی تف مالی کردم وبا تنظمیمش کم کم فرو کردم توش . با ورود کلاهک کیرم به داخل، پاهاش رو ول کرد و از هم باز کرد . دهنش رو باز کرده بود و از دهنش نفس میکشید. با هر سانتی از کیرم که وارد میشد یک ها میکشید. با وجودی که دوتا بچه زاییده بود ولی کُسش بازهم تنگ بود وخوب کیرم رو توی فشار گذاشته بود . بالاخره تخمام چسبید بهش و انگار به آرامش رسیدم . خم شدم روش و چند ثانیه ای سرم رو گذاشتم رو پستوناش .سرم رو برداشتم و به آرومی کیرم رو حرکت دادم .کامل بیرون میکشیدم و دوباره تا خایه فرو میکردم. بعد از چند بار تکرار دستام رو با نوازش وماساژ شکم وپهلوهاش بردم روی پستوناش و به نرمی شروع به مالیدن و همزمان تلنبه زدن کردم . فرزانه ساعد دستام رو گرفته بود توی دستاش و با آخ و اوخ گفتناش حالم رو بهتر میکرد . بین هر چندتا تلنبه یکبار کیرم رو تا پشت کلاهک بیرون میکشیدم و با ضربه ای محکم تا ته میکوبیدم . که با صدای آخخخ فرزانه همراه میشد .بدون اینکه ازش جدا بشم زانوهام رو به عقب کشیدم وخیمه زدم روش . با بوسیدن تمام نقاط صورتش مشغول لب گیری شدیم . دستای فرزانه دور گردنم قلاب شد و من روکشید روی خودش و محکم توی آغوش گرفت و پاهاش هم دور قفل شد. فقط محدوده زیر شکم وباسنم بالا و پایین میشد.
ادامه در ادامه 😂
👇👇👇👇👇👇

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید .

2021-09-13 14:43:58 +0430 +0430

به نام خدا
زیاد بود نخونم

1 ❤️

2021-09-13 14:44:23 +0430 +0430

و در بالا تنه بازی شکلی دیگه بود . فرزانه هنوزم مثل قدیم حشری بود با این اختلاف که الان دیگه محدودیت نداشت راحت تر بود . دست و پاهاش دور بدنم چنبره زده بود و اجازه عوض کردن پوزیشن رو بهم نمیداد ! هر چی بیشتر تلنبه میزدم داغتر میشد و بی رحمانه تر لبام رو می خورد و توی آغوشش میکشید. مجبور بودم سه چهار دقیقه رو تا انتها به همین شکل پیش بریم وتوی همین پوزیشن تلنبه بزنم . من داشتم میومدم ولی رفتار فرزانه نشونی از نزدیک شدن نداشت. و بدتر از اون این بود که میترسیدم موقع اومدنم نتونم از توی دستاش خارج بشم و این اتفاق هم افتاد!! بلند گفتم من دارم میام که ولم کنه! ولی چشماش رو بسته بود ، محکمتر بغلم کرد و تقریبا شبیه داد زدن گفت: ضربه هاتو محکمتر کن! همین کار رو کردم ومتاسفانه قبل از اینکه بتونم خودم رو ازتوی دستاش دربیارم آبم اوم و همش رو ریختم توش! جالب بود، با پاشیدن آبم توی کوسش ارضاءشد! خنده ای روی پهنای صورتش نشست ودست و پاش شل شد . دیگه بیرون کشیدن کیرم هم فایده ای نداشت چون تمام آبم توی کُسش تخلیه شده بود! بی حال روی فرزانه ولو شدم و سرم افتاد کنار سرش ! تقریبا دودقیقه ای بدون حرکت ولی سرخوش روی فرزانه بودم . مجددا بغلم کرد ومشغول بوسید ونوازشم شد: سعید هنوز مثل بچگیهات آبت که میاد غش میکنی ؟!

سرم روکشیدم رو به بالا و لبم رو گذاشتم روی لبش ، فرزانه جونم من برای تو همیشه غش میکنم ،بچگی وبزرگی نداره!! چند ثانیه ای توی آغوش هم با لب بازی سر شد.

یهو یادم افتاد چه گندی زدیم ! با استرس از روش بلند شدم، آبی که به نوک کیرم وصل بود ده پانزده سانتی کش اومد : فرزانه دیوونه این چه کاری بود کردی؟ بجنب برو خودت رو تخلیه کن ! با خنده دوباره منو کشید سمت خودش : نترس عزیزم لوله هام رو بستم!!!

با حرص یک گاز کوچولو از بازوش گرفتم و خوابیدم روش. چند دقیقه ای شوخی وبازی کردیم : سعید شرمنده من میخوام برم دنبال بچه ها، تو میشینی تا ما برگردیم ؟ نگاهی به ساعت کردم و لبش رو بوسیدم . بلند شدم: نه عزیزم وقت واسه با هم بودن زیاده!

با حرص و عصبی : سعید تو قول دادی آخرین بار باشه؟

دوباره لبش رو بوسیدم و باخنده :آره عزیم واسه امروز بسه ! در مورد بعد هم باید مفصل بشنیم صحبت کنیم ! .

تا توی کوچه وموقع خدا حافظی در این مورد بده بستون کردیم دوباره : سعید قولت یادت نره!

شیشه ماشین رو دادم پایین : دفعه بعد صحبت میکنیم و با تکون دادن دست به سرعت ازش دور شدم!

پایان

لطفا اگر ایرادی هم داره نادیده بگیرید و گیر ندید چون با گوشی نوشتم

2021-09-13 14:55:20 +0430 +0430

دوستان عزیز با عرض پوزش بعلت حجم زیاد داستان برای اینکه ناقص نباشه مجبور شدم اینجوری بفرستم
لطفا ببخشید وحلال کنید 💀 😀 😀 😀

3 ❤️

2021-09-13 14:55:58 +0430 +0430
(((ولی یادم افتاد بعضیا به سکس روی مبل حساسند و قول داده ام که دیگه روی مبل کاری نکنم ! خوب راست میگه، آخه مبل جای نشستنه نه کارهای خاک برسری! مگه تخت رو ازمون گرفتن ؟)))
دیگه بعدشو نتونستم بخونم هر چی سعی کردم فقط میخندیدم ، حالا حس و حالم خندم رفت بقیشو میخونم باز نظر میدم 🤣🤣🤣
1 ❤️

2021-09-13 15:08:30 +0430 +0430

↩ saeid 75
خوب بود و خوب تموش کردی
ممنون که بقیشو هم نوشتی 👍👍👍
ایا ماموریت کاری باعث خلق داستان جدید میشه ؟؟؟

1 ❤️

2021-09-13 15:13:55 +0430 +0430

↩ [Matrix OJ287r]
ومن الله توفیق 😁 😁

0 ❤️

2021-09-13 15:15:21 +0430 +0430

↩ Annabelle
والله
آدم باید به قول و قرارهاش متعهد باشه 😂 😂 😂 😂

2 ❤️

2021-09-13 15:17:26 +0430 +0430

↩ Annabelle
انشالله که نه !
حالا برای فرداشب یکی مخمو زده!! ببینم به کجا میرسیم
فقط امیدوارم مبل نداشته باشند ،چون اعصابم بهم میریزه 😂 😂

2 ❤️

2021-09-13 15:25:02 +0430 +0430

↩ saeid 75
فک کنم دچار ترس از مبل شدی 🤣🤣🤣 چند وقت دیگه کلا با دیدن مبل حس جنسیت از بین میره
امیدوارم خوش باشید 😉

1 ❤️

2021-09-13 15:43:06 +0430 +0430

↩ [Matrix OJ287r]
منتظرم

1 ❤️

2021-09-13 16:07:20 +0430 +0430

چرا تو داستان آخریات همه دو شکم زاییدن؟! اون از ژاله اینم از فرزانه 😂
قشنگ بود و منتظر ادامش هستم 👌🌹
پ.ن: در ادامه میتونی یکاری کنی سعید از مجردی در بیاد اینا بهم برسن؟ 😁

1 ❤️

2021-09-13 17:37:17 +0430 +0430

↩ Annabelle
😂 😂 🤤 مبل به کابوسم تبدیل شده🤣🤣🤣🤣

1 ❤️

2021-09-13 18:11:05 +0430 +0430

↩ Dexxxon
چه با حال خودم به این قضيه دو فرزندی دقت نکرده بودم 🤣🤣🤣🤣🤣شاید ذهن ناخودآگاهم پیامی داره
ممنون ولی این قسمت آخر بود۰🌺🌺🌺🌺

2 ❤️

2021-09-13 22:39:30 +0430 +0430

🌹 🌹

0 ❤️

2021-09-14 00:11:55 +0430 +0430

↩ saeid 75
قشنگ بود ولی میگم انگار رو خانومای مطعلقه فیتیش داری نه؟🤔😂

1 ❤️

2021-09-14 06:01:52 +0430 +0430

↩ عقاب رو زمین
ممنون
نه بابا داستان خورش خوبه😆😆😆😆😆

1 ❤️

2021-09-14 07:33:24 +0430 +0430

↩ saeid 75

((ولی یادم افتاد بعضیا به سکس روی مبل حساسند و قول داده ام که دیگه روی مبل کاری نکنم ! خوب راست میگه، آخه مبل جای نشستنه نه کارهای خاک برسری! مگه تخت رو ازمون گرفتن ؟)))

دهنت سرویس سعید وسط حس داستان خوندن، اینو دیدم اول صبح بلند خندیدم.حالا فکر میکنن خل شدم 😂😂😂
خیلی این قسمت خوب بود بخصوص طنز کلامیت.
لایک به قلمت👌

2 ❤️

2021-09-14 08:40:38 +0430 +0430

↩ sepideh58
😂 😂 😂 😂 دیگه گفتم حال و هواتون عوض بشه!!داستان که نباید همش بکن بکن باشه

1 ❤️

2021-09-14 09:27:46 +0430 +0430

عالی بود مثل همیشه
خسته نباشی
منتظر داستان های دیگه ازت هستم
موفق باشی نویسنده بزرگ شهوانی حاج سعید بکن

1 ❤️

2021-09-14 09:42:10 +0430 +0430

فتیش خانومای طلاق گرفته داریا شیطون 😂 😂 😂 😂 😂
خوب بود

🌹 🌹 🌹
1 ❤️

2021-09-14 10:31:25 +0430 +0430

↩ pesar_._khob
قربون شما دوست عزیز 💋 💋 💋
اذیتم نکن دیگه این وصله ها به من نمیچسبه 🌹 😂

1 ❤️

2021-09-14 11:08:14 +0430 +0430

↩ Liiiiiiiza
😂 😂 😂 😂 😂 😂
اصلا دیگه داستان و داستان نویسی تعطیل !وقتی زن طلاق گرفته ای نباشه و روی مبل هم نتونیم سکس کنیم دیگه چه فایده ای داره 😬 😬

1 ❤️

2021-09-14 11:40:57 +0430 +0430

↩ saeid 75
نه بابا داستان چرا تعطیلو میکنی برادر من… بیا کم آوردی منم تو دوستام چندتاشون جدا شدن، مبلم دارن تو خونشون، بهت معرفی کنم 😁 😁 😁

1 ❤️

2021-09-14 11:48:34 +0430 +0430

↩ Liiiiiiiza
😂 😂 😂 😂 مواظب باش سپیده نبینه بعد داستانش رو به نام کسی دیگه میفرستم 😁

1 ❤️

2021-09-14 11:49:33 +0430 +0430

↩ saeid 75
خا حله 😂 😂 👍 👍

1 ❤️

2021-09-14 13:45:52 +0430 +0430

↩ Liiiiiiiza
😍 😂 😂 😂 😂

1 ❤️

2021-09-14 15:24:49 +0430 +0430

بچه ها اگر یک داستان غیر سکسی بذارم اتفاقی می افته؟ به خدا نه زن مطلقه داره نه مبل نه اصلا سکس

😂 😂
0 ❤️

2021-09-14 18:37:18 +0430 +0430

دسخوش

1 ❤️

2021-09-14 18:53:33 +0430 +0430

↩ shapesar456
ممنون❤❤🌺

1 ❤️

2021-09-15 07:38:32 +0430 +0430

↩ saeid 75
حاجی بودن یا بکن بودن؟ 🤔😂

1 ❤️

2021-09-15 08:18:03 +0430 +0430

↩ pesar_._khob
در اصل هردوش 😂 😂 😂
چون حاجی که باشی میخوای بکن هم باشی 😂 😂 😂

0 ❤️











‌آگهی‌های دوستیابی

نمایش آگهی های دوستیابی بستگی به علاقه شما دارد. برای دیدن آگهی مرتبط با علاقه تان لطفا پروفایل تان را » ایجاد یا ویرایش کنید «